رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

اپیزود اخر ¦ Rahil کاربر انجمن نودهشتیا


Rahil
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

نام رمان:اپیزود اخر

ژانر رمان:عاشقانه، مافیایی، پلیسی

نام نویسنده :راحیل کشاورز

 

خلاصه:   زندگی دختری رو روایت میکنه که  زندگی عجیب و غریبی داره.. بعد از دیدن یک فرد مرموز زندگیش  دست خوش تغیراتی میشه.. 

 

 

مقدمه:

بیا یک بازی کنیم.... 

یک بار تو شلیک کن یک بار من.... 

تو جانم را هدف بگیر.... 

من قلب تورا... 

 

 

بی حوصله تر از هر موقعی نگاهش را به اطراف انداخت و جام شربتش را به لبانش نزدیک کرد اینجا واقعا ته جهنم بود.... سرش را تکان داده که با دیدن چهره ی رقت انگیزی که به سمتش میامد لعنتی گفته و خود را به بیخیالی زد این روز ها کوچه علی چپ حسابی آرامش میکرد به قول نیکی آب و هوای جالبی داشت

 

با شنیدن صدای نحسش سرش را بلند کرده و با ابروهای بالا رفته نزاره گر خودشیرینی هایی که برایش میکرد بود

 

_ اوه واقعا خوشحالم که شمارو اینجا میبینم تعریفتون رو از پدر خیلی شنیدم لیدی زیبا

 

هه پدرو پسر شباهت عجیبی بهم داشتند به یاد ضرب و المثلی که زیادی برایش آشنا بود افتاد..

{پسر کوه ندارد نشان از پدر} پوزخندی روی لبانش جا خوش کرد خوب بلد بود نقش بازی کند

 

_ ممنونم، اماا فکر نمیکنین بجای اینکه وایسین اینجا با من خوش و بش کنید نیازه که به همسرتون یه نگاهی بندازید فکر کنم حال خوبی ندارن...

 

و پوزخندی چاشنی صحبتش کرد خوب بلد بود که با خونسردی فرد رو به رویش را بچزاند

 

_ اوه بله بله حتما ببخشید که تنهاتون میزارم با آجازه

 

جام خالی شده اش را روی میز گرد رو به رویش گذاشته و زیر لب با گفتن برو به درک خود را آرام کرده بود

 

ساعت از سه نصفه شب گذشته بود ولی انگار هیچ کس قصد تمام کردن آن جشن مزخرف را نداشت بی حوصله پوفی کشیده با انگشت اشاره و وسطش به سرش فشاری وارد کرده تا از درد طاقت فرسای سرش کم کند

 

_ فکر نمیکردم اینجا ببینمت

 

سرش را بلند کرده و. با دیدن چهره ی آشنای رو به رویش دوباره سرش را پایین انداخت..

 

_ میتونم بپرسم چرا؟

 

با بودن سر پایینش نمی‌توانست عکس العمل هارا به خوبی بفهمد بخاطر همین تکیه اش را به مبل زده و دست بغل نگاهی به دختر رو به رویش که عجیب آشنا میومد انداخت

 

با دیدن پوزخند روی لب دختر ابروهایش کمی در هم رفته و منتظر حرف زدنش ماند

 

_ تک دختر آقای فرهاد اینجا توی یه پارتی که هر کار غیر قانونی توش انجام میشه.. ابروهایش را بالا انداخته و به او نگاهی کرده و ادامه داده :نکنه خودت یکی از مهره هاشونی؟ 

 

 

تک خندی زده و همینطور که چهره ی دختر رو به رویش را زیر نظر داشت لب زد

 

_ فضولی؟؟ اونم تو کار های بزرگ ترت؟؟فکر نمیکنی یکم برات زیاده

 

 

مثل همیشه موفق بود از سر جایش بلند شده و با برداشتن کت چرم مشکیش نگاهش را به چهره ی سرخ از خشم پرستو انداخت حالا وقت تیر آخر بود 

 

_ پرستو جون خوشحال شدم که دیدمت._ عاا راستی ازدواجت رو با... چهره‌ی تمسخر آمیزی به خود گرفته و ادامه داد:با پاک ترین پسر اقوام تبریک میگم فعلا عزیزم 

 

و به سرعت به سمت در خروجی رفت با دیدن ماشینش خود را به ماشین رسانده و با عجله سوار ماشین شد حتی تحمل یک ثانیه دیگر اینجا بودن را نداشت.....

 

با رسیدن به خونه نفس راحتی کشید اینقدر خسته بود که العان فقط و فقط یک دوش آب گرم و یک خواب راحت حالش را بهتر میکرد

گذینه ی اول را که می‌توانست یک کاری برایش کند ولی خیلی وقت بود که از داشتن یک خواب راحت محروم شده بود

کلید را در قفل انداخته و وارد شد مثل همیشه خانه در سکوت فرو رفته بود شاید بعد از اتفاق سه سال پیش... نمیخواست ذهنش را درگیر کند به سمت تلفن خانه رفته ودکمه پیام گیر را فشرد

 

به سمت آشپز خانه رفت تا قهوه ای برای درمان سر دردش آماده کند

 

_ سلامم دختر معلومه کجایی چرا هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی منتظر زنگت هستممم...

 

 

_ عمه جون فردا حتما بیا خونه ما

 

 

_ برکه نمیخوای جواب بدی بابا غلط کردم

 

 

و دوباره سکوت و سکوت قهوه سرد شده اش را مزه ای کرد تشابه عجیبی بین خودش و قهوه میدید..

هردو سرد بودند فقط آن تبخش سرد بود و او زندگیش

 

بعد از خوردن قهوه اش حوله اش را برداشته و خود را زیر دوش گرم حمام انداخت

اینجا تنها جایی بود که می‌توانست خود واقعیش باشد میتوانست اجازه غرق شدن در خاطرات نچندان دورش را بدهد هیچ کس نبود تا اورا از افکارش بیرون بکشد هیچ آدم مزخرفی اطرافش نمیدید

کمی از کرخت بودن بدنش کاسته شده بود حوله تن پوشش را تن زده و بعد از خشک کردن خودش به سمت کمد لباسیش رفته و گشاد ترین لباس راحتی اش را بیرون آورده و تن کرده بود موهای بلندش را خیس خیس بافته و پشت سرش انداخت...

 

خیلی وقت بود که قانون های زندگیش را فراموش کرده بود همین بافتن موی خیس یکی از قانون هایی بود که نباید انجام میشد ولی در تنهایی خودش قانونی وجود نداشت... قانون شکنی شاید ولی هیچ قانونی گذاشته نمیشد

 

با فکر کردن به فردایش کم کم چشم هایش به روی هم افتاده و به خواب رفته.....

با زدن جیغی از خواب پرید لعنتی زیر لب زمزمه کرد باز هم کابوس همیشگی...

چشمش که به ساعت افتاد وحشت زده از جایش بلند شد ساعت 12:00جلسه داشت و ساعت 11:30بود بعد از شستن دست و صورتش کت شلوار مشکی سفیدش را تن زده و شال سفیدی بر روی موهایش انداخت کفش سفید پاشنه بلندش را پا زده وقت آرایش آن چنانی نداشت خودش هم زیادی علاقه ای به آرایش های پر رنگ که خود واقعیش را گم می‌کرد نداشت پس با زدن برق لبی برای از بین بردن رنگ پریدگی اش کیف و موبایل و سوئیچ اش را چنگ زده و سریع از خانه بیرون شد

 

با روشن نشدن ماشین مشتی بر فرمون زده و جیغی از روی حرص کشید

این دیگر ته ته بدشانسی اش بود گوشی موبایلش را برداشته و به صمیمی ترین دوستش که جای خواهر را برایش پر میکردتماس گرفت...

همین که تماس برقرار شد صدای جیغ مهلا پرده گوشش را به لرزه انداخت.....

 

_ خیلی بی فکری برکه بابا تو دیگه ته ته کینه ای بودن رو در آوردی من که واسه نیومدن تو اون لجن زار ازت عذر خواستم... چرا حرف نمیزنی

 

لبخندی روی لبانش قرار گرفت همیشه به شادی این دختر غبطه میخورد

 

_ برای این حرفا زنگ نزدم، مهلا میخواستم جلسه رو بندازی برای یه روز دیگه امروز واقعا درگیرم

 

_ اوههه اتفاقا منم میخواستم همینو بگم مدیر عامل شرکت سو ایی شین تماس گرفت و گفتش که تازه از سفر برگشتن و خستن اگه بشه ساعت جلسه یا روز جلسه رو عوض کنیم که منم گفتم باید باهات صحبت کنم و بعد بهشون خبر بدم

 

نفس راحتی کشید بالاخره یک خوش شانسی برایش رخ داده بود

 

_ اوکیه پس من قعط میکنم بهشون بگو عصر خونه عمه میبینمت خدانگهدار....

 

و بدون شنیدن خداحافظیه مهلاا تلفن را قعط کرد مهلا دختر عمویش میشد... از همان بچگی با هم رابطه به شدت خوبی داشتن و اینو مدیون متضاد بودنشون بودند یکی آرام و ساکت و دیگری شیطون و بازیگوش از آنها دو دوست و خواهر خوب ساخته بود

 

 

از ماشین پیاده شده و با گرفتن آژانسی به سمت محل قرارشان رفت حالا باید اولین اپیزود را انجام میداد لبخند خبیثی روی صورتش جا خوش کرد

پیش به سوی اولین قدم انتقام

 

 

با پرداخت کرایه ماشین از ماشین فاصله گرفته و به سمت کافی شاپ آن ور خیابان قدم ور داشت با باز کردن در صدای جیلینگ جیلینگ آویز های در برای لحظه ای شوکه اش کرد با ندیدن کسی در کافی شاپ حدس سختی نبود که آنجا را اجاره کرده باشند

 

با صدای دست زدن بلندی به عقب برگشته که با چشم های شرور سامان روبه رو شد

 

_ اوممم خوشم اومدی فکر نمیکردم بیای

 

به سمت یکی از میز ها رفته و با برداشتن صندلی میز روی آن دست به سینه نشسته و نگاهش را بالا انداخت

 

_ فعلا که میبینی اومدم بهتره بری سر اصل مطلب

 

_ اومم فکر خوبیه حتما

 

_.......

_ باید محموله رو برام جابه جا کنی

 

لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود بر روی لبش نشاند انتظار میرفت که این کار را به او بسپارد از همین حالا دلش برای سامان بیچاره میسوخت

 

_ اون وقت چی به من میرسه؟؟

 

تمام حرف هایی که بر زبان می‌آورد همه و همه پیش بینی شده بود...

 

_ پول

 

ابروهایش را بالا انداخت پول؟؟ اونقدر داشت که نخواهد یک قرونی از آن پول های کثیف برداردحاضر بود بمیرد ولی هیچ وقت دست به ورقه های کاغذی پول هایی که در دست آنها بود نخورد

 

_ یکم روی مغز حرف بزن پسر نوچ قبول نمیکنم

 

 

انگار حرفش زیادی برای سامان گران تموم شده بود که ابروهایش بالا رفته و با تعجب به برکه زل زده بود

 

_ خب... خب چی میخوای؟؟

 

_دخترارو

 

_ چییییی؟؟؟

 

با صدای فریاد سامان از روی صندلی بلند شدو انگشت اشاره اش را به نشانه تهدید تکان داد...

 

_ همین که شنیدی دخترارو وگرنه رد کردن محمولتو به من نسپر دندت نرم خودت محمولتو جا به جا کن

 

 

با برداشتن کیفش خواست تا از در خارج شود که با حرفی که شنید لبخند پیروزی بر روی لبانش نقش بست همینه...

 

_ قبوله

 

زمان پارت گذاری :7:00عصر

 

 

ناظر: @ Sogol

ویراستار: @ هانیه.م

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
نداشتن بعضی از نکاتی که توصیه شده بود توی رمانم انجام داده بشه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...