رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان:آتش زندگی /مهی کاربر انجمن نودهشتیا


مهی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان : آتش زندگی 
نویسنده :فاطمه قاسمی
ژانر:عاشقانه،درام،پلیسی
مقدمه :
به دنیا که بخندی دنیا پشت میکند به تو 
این روزگار سخت عوض شده دلهای شکسته تنها می ماند
ودورادم های بد شلوغ است بخند به آنها 
شاید روزی توهم آدم بدی شوی
همانند آنها دراز دورویی ونیرنگ
دیگر فرقی ندارد خوب باشی یا بد 
ضعیف که باشی روزگار لهت می کند 
دلت را می شکنند و می گویند روزگار همین است 
امان از رسم روزگاری که به دست انسان ها رقم می خورد 

ویراستار: @ kosar_m
ناظر: @ Setayeshh2007

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول
  باصدای زنگ موبایلم نگاهم رو از بچه های که درحال بالا و پریدن بودن گرفتم و در کیفم دنبال گوشی گشتم بعد از کمی گشتن‌ پیداش کردم و به صحفه گوشی نگاه کردم ترسا‌ بود ،دوست و خواهرم جوابشو دادم :
-جانم ترسا‌ 
- کجایی مارال 
-تو پارکم چکار داری ؟
-هیچی اومدم خونه دیدم نیستی گفتم زنگ بزنم 
-الان میام چیزی لازم داریم تو خونه 
-نه همه چی داریم فقط غذا نداریم 
-باشه میخرم میام 
-باشه مرسی 
و بدون خداحافظی قطع کردم هیچکدوم از خداحافظی خوشمون نمی اومد ،از جام بلند شدم و به سمت ۲۰۷سیاهم به راه افتادم سیاهیش مثل زندگی ما بود سوار شدم و به سمت خونه راه افتادم کنار یه فست وفودی نگه داشتم و دوتا پیتزا  سفارش دادم و منتظر نشستم تا آماده بشه و در همین بین خودمو مشغول رمان خواندن کردم تقریبا بیست دقیقه ای منتظر بودم و بعد از آماده شدن و حساب کردن پیتزاها به سمت خونه راه افتادم و در پارکینگ رو با ریموت باز کردم و ماشینو‌ بردم داخل ماشین ترسا‌ هم داخل بود کپی ماشین من بود باهم خریده بودیم بعد از پارک کردن و برداشتن غذاها به طرف در ورودی راه افتادم خونه ای که من و ترسا‌ توش زندگی می کنیم خونه ویلایی دوبلکس است با کلیدم درو باز کردم چراغ ها خاموش بود واین نشون میده که ترسا‌ خوابه شروع کردم به روشن کردن چراغ ها و بعد از گذاشتن غذا ها رو اپن به طرف بالا و اتاق ترسا‌ راه افتادم تا بیدارش کنم و شام بخوریم درو باز کردم مثل بچه ها خوابیده بود و پتوش رو بغل کرده بود 
-ترسا ترسا‌ 

تکونی به خودش داد و گفت :
-هوم
-پاشو ترسا‌ پاشو شام بخوریم بعد 
-هوم 
-زهرمار پاشو دیگه 
و پتو‌ رو کشیدم که همراه پتو پرت شد پایین ترسا‌ که معلوم بود به خودش اومده شروع کرد به فحش دادن من منم بدون اینکه جواب بدم به سمت پایین راه افتادم تا میزو بچینم خانوم بعد از ده دقیقه تشریف آوردن و شروع کردیم به خوردن روبه ترسا‌ گفتم
-چکارا کردی امروز ؟
-هیچی بابا شرکت بودم بازم این حساب داره حساب هارو قاطی کرده  
-چکارا کردی حل شد ؟
-اره حل کردیم با آقای مؤمنی فردا اگه وقت کردی توهم یه سر بزن مؤمنی کارت داره 
-باشه فردا یه سر میرم 
و دوباره مشغول شاممون شدیم بعد از خوردن با کمک هم سفرو رو جمع کردیم و ترسا‌ گفت که می‌ره فیلم بزاره‌ منم بعد از شستن ظرف ها با برداشتن تخمه ها به طرف پذیرایی رفتم ترسا‌ هم فیلم گذاشته بود و منتظر بود منم نشستم و شروع کردیم به فیلم دیدن 
 

ویرایش شده توسط مهی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم 
درکل فیلم اکشن خوبی بود و ماهم باهم شروع کردیم به تخمه شکستن و فیلم نگاه کردن، ترسا‌ هم دراز کشید و سرشو گذاشت رو پاهای من و به دیدن فیلم ادامه داد.تقریبا ساعت ۱۲بود که فیلم تموم شد، به ترسا‌ نگاه کردم کم کم داشت خوابش میبرد که بیدارش گفتم و گفتم بره اتاقش بخوابه خودمم از جام بلند شدم و بدون جمع کردن تخمه ها به طبقه بالا رفتم بعد از شب بخیر گفتن به ترسا‌ و عوض کردن لباسام رو تختم دراز کشیدم به گذشته فکر کردم، به گذشته ای که خیلی خوشبخت بودیم با بابا علیم و مامان سمیرام و من تنها ۱۷ساله بودم و خانواده خالم که مامان بابای ترسا‌ می شن ترسا‌ هم اون موقع ۱۶ساله بود، من و ترسا‌ مثل دوقلوها بزرگ شدیم و باباهامون که هر دو نظامی بودن در درجه سرهنگی درگیر یه پرونده قاچاق میشن که این پرونده باعث شد زندگی ما از هم بپاشه‌، وقتی من و ترسا‌ تو مدرسه بودیم و قراربود ناهار خونه خونه ما، به خونه ما حمله کردن و مامان بابای مارو قتل عام کردن و به طرز فجیعی اونا رو از ما گرفتن یادمه وقتی برگشتیم واون صحنه هارو دیدیم هردومون شوک شدیم پدر بزرگم (پدر مادرمون)مارو به شمال خونه خودش برد وما با کمک روانپزشک و پدربزرگمون به زندگی برگشتیم و درسمون رو ادامه دادیم در این بین پدربزرگم که نگران ما بود فامیلی مارو عوض کرد و ما تو۲۰سالگی وارد دانشکده افسری شدیم، در سن ۲۲سالگی وارد نیروی انتظامی شدیم و اومدیم تهران و با کمک پدر بزرگم خونه ای خریدیم، خونه ای که من و ترسا‌ الان توش زندگی می کنیم و پدربزگم آزمون خواست شرکت معماری که به اسم مادرامون بود رو دوباره سرپا کنیم، به یاد مادرامون . با صدای جیغی‌ از فکر گذشته بیرون اومدم و بعد از برداشتن کلتم‌ به طرف اتاق ترسا‌ دویدم‌ و درو باز کردم، تو خواب داشت جیغ میزد و عرق کرده بود کنارش نشستم و صداش کردم :
-ترسا ترسا‌ بلند شو خواهری 
هر چقدر تکونش دادم بلند نشد که هیچ حالش داشت بدتر هم میشد، با سیلی که بهش زدم به خودش اومد اول گیج اطرافشو نگاه کرد وقتی من رو دید شروع کرد به گریه کردن و خودشو تو بغلم انداخت، بغلش کردم و سعی کردم ارومش کنم. خوش به حالش که با گریه کردن خودشو خالی میکرد ولی من چشمه اشکم خشک شده بود. بعد از اینکه خودشو خوب خالی کرد یه آرامبخش بهش دادم و وقتی از خوابیدنش مطمئن شدم به طرف اتاق خودم رفتم به ساعت نگاه کردم، ساعت ۳بود ولی من ذره ای خوابم‌ نمیومد‌ برای همین به طرف اتاق کارم به راه افتادم .
 

ویرایش شده توسط مهی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  پارت سوم 
    و شروع کردم به خواندن پرونده ها نزدیک دوساله که داریم همه تلاشمون رو می کنیم که چیزی از اون باند قاچاق بدست بیاریم و تنها چیزی که تو این دوسال تونستیم پیدا کنیم اسم باند بود واین اصلا برای ما کافی نبود، دوتا پرونده ای که ترسا‌ آورده بود رو یکی یکی خوندم‌، سرهنگ احتمال میداد مربوط به باندی باشند که ما ازش فقط یه اسم داشتیم برای همین با دقت خوندمشون و فقط یه اسمی از دو پرونده فهمیدم که باهم تشابه داشتن اونم اسم اسفندیار بود، من و ترسا‌ و یه سرگرد دیگه که همون پسر سرهنگ بود روی این پرونده قتل پدرو مادرمون کار میکردیم، بعد از خواندن کامل پرونده ها به ایمیل هام هم نگاه کردم چیز خاصی نبود از جام بلند شدم هوا کم کم داشت روشن میشد به طرف سرویس رفتم  و بعد از گرفتن وضو نمازمو خوندم‌ و به طبقه پایین رفتم تا هم ظرف های دیشب رو جمع کنم هم صبحونه آماده کنم، بعد از جمع کردن ظرف ها و آماده کردن صبحانه به ساعت نگاه کردم ۶:۳۰بود و باید ۷میرفتیم اداره به طرف اتاق ترسا‌ به راه افتادم تا بیدارش کنم که دیدم بیداره و تو سرویسه بلند صداش کردم :
-ترسا بیا صبحونه امادست .
-باشه الان میام 
به آشپزخونه رفتم و داشتم برای خودم چایی میریختم که ترسا‌ هم اومد :
-صبح بخیر آبجی و بوسم کرد 
یدونه چایی هم واسه اون ریختم و نشستم پشت میز 
-صبح توهم بخیر 
نشستیم به صبحونه خوردن بعد از کمی خوردن از جام بلند شدم رو به ترسا‌ گفتم : 
-ظرفا و جمع کردن سفره با تو من برم حاضر شم 
گونشو بوسیدم و بدون دادن حق جوابی از آشپزخونه زدم بیرون و به سمت اتاقم رفتم برای حاضر شدن مثل همیشه تیپ مشکی زدم که جمعا ۵دقیقه هم طول نکشید از اتاقم زدم بیرون که دیدم ترسا‌ هم داره میاد بالا برای حاضر شدن 
-ترسا من یه سر میرم شرکت میای ؟
- نه آبجی من میرم اداره توهم زود بیا سرهنگ گفت جلسه داریم 
-جلسه برای چی؟!
 - دقیق نمی‌دونم یه پرونده جدید انتقال دادن سرهنگ گفت تو هم باشی 
- باشه سعی میکنم زود بیام 
- باشه آبجی من برم زود آماده شو 
-باشه برو و مواظب خودتم باش 
-معذرت می‌خوام آبجی شب باز اذیتت کردم 
-اشکال نداره ترسایی بدو دیرمون شد 
بغلش کردم و از خونه زدم بیرون و ماشین رو از پارکینگ درآوردم و به سمت شرکت راه افتادم . تقریبا نیم ساعتی تو راه بودم رسیدم و ماشین رو پارک کردم و بعد از احوال پرسی با نگهبان به طرف آسانسور رفتم 

ویرایش شده توسط مهی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت چهارم

شرکت تویه‌ برج بود که طبقه 15و16 شرکت ما بود چون مدیریت تو طبقه 16بود، طبقه16 رو زدم و آسانسور راه افتاد موزیک ملایمی در حال پخش بود با صدای زنی که اعلام میکرد طبقه رو اومدم بیرون و زنگ شرکتو زدم آبدارچی که من و ترسا‌ عمو حیدر صداش می کردیم درو باز کرد :

 -سلام عمو حیدر صبح بخیر

عمو حیدر از اون لبخند های گرم همیشگیش زد و گفت :

- سلام دخترم صبح بخیر چه عجب از این ورا !

- بالاخره هراز گاهی باید یه سر بزنم دیگه

- بیا تو دخترم بیا

از دراومدم تو و به طرف اتاقم به راه افتادم منشی با دیدنم از جاش بلند شد و سلام کرد با سر جوابشو دادم و وارد اتاقم شدم و مانیتور رو روشن کردم تا بالا بیاد از جام بلند شدم و پرده ها و باز کردم تا نوری به اتاق بیاد بعدم به منشی گفتم به مؤمنی بگه بیاد اتاقم و یه قهوه خواستم داشتم تو مانیتور به نقشه ها نگاه می کردم که در زده شد و اول مؤمنی بعدم عمو حیدر وارد شدن به مؤمنی سلام کردم و گفتم بشینه و از عمو حیدر و تشکر کردم، بعد از رفتن عمو حیدررو کردم به مؤمنی و گفتم :

- آقای مؤمنی ترسا‌ گفتن می‌خواین منو ببینین ؟

- بله خانوم مهندس یکی دوتا قرداد بود بود که لازم بود شما خودتون چک کنین ‌.

ودو تا پرونده گذاشت جلوم شروع کردم به خواندن دوتا قرداد بود با دیگر شرکت های بزرگ که به نفع شرکت ما بود ولی اول باید با وکیل شرکت صحبت می کردم برای همین به منشی گفتم آقای دانش رو صدا کنه. با صدای در و با اجازه ی ورود من آقای دانش اومد داخل

- سلام خانم مهندس خوبین

- سلام آقای دانش ممنون بفرمایین بشینین

و اونم نشست کنار مؤمنی پرونده هارو دادم دستش و گفتم که بخونه و نظرشو بگه، وقتی پرونده هارو خوند گفت که به نفع شرکته و منم به آقای مؤمنی گفتم کارها و انجام بده و من فقط برای امضا میام بعد از رفتن آنها به ساعت نگاه کردم ساعت ۸:۳۰بود از جام بلند شدم و یکم از قهوه خوردم و از اتاق زدم بیرون و بعد از خداحافظی از منشی از در زدم بیرون نیم ساعت وقت داشتم خودمو برسونم اداره جلسه های سرهنگ همه ساعت نه شروع میشد به سمت ماشینم رفتم و با سرعت زیاد حرکت کردم به سمت اداره، اداره از شرکت دور بود و این مصادف بود با دیر کردن من با سرعت از ماشین ها سبقت می‌گرفتم که دیدم یه ماشین پلیس از پشت داره علامت میده اووففف فقط همینو کم داشتم، ماشین رو کشیدم کنار و نگه داشتم ماشین پلیس هم پشت ماشین من نگه داشت مامور پیاده شد و به سمت من اومد به درجش نگاه کردم درجش از من پایین بود گفت :

- چه خبره این همه سرعت خانوم !؟

- ببخشید یه جلسه مهم دارم باید خودمو برسونم

- هر چی خانم با این سرعت و سبقت شما از ماشین ها باید ماشینتون رو انتقال بدیم پارکینگ

دیدم نه کار داره دراز میشه کارتمو درآوردم و گفتم :

- سرگرد رستگار هستم ازدایره جنایی و الان یه جلسه مهم دارم که باید خودمو برسونم .

سرباز یه نگاه به کارتم کرد و گفت :

- معذرت می‌خوام جناب سرگرد

- اشکال نداره توهم وظیفتو انجام دادی میتونم برم دیرم شد؟

- بله بفرمایین جناب سرگرد باز هم معذرت .

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

به طرف ماشینم رفتم و بازم با سرعت به راه افتادم وقتی رسیدم ساعت ۹:۱۵ بود و این نشون میداد که دیر کردم به طرف اتاق سرهنگ رفتم که کریمی با دیدن من از جاش بلند شد و با دادن سلام نظامی گفت که جلسه شروع شده و سرهنگ منتظره درو زدم و باصدای بفرمایید سرهنگ دروباز کردم و وارد شدم سلام نظامی دادم و با آزاد دادن سرهنگ نشستم، تو اتاق سرهنگ من و ترسا‌ و آرش پسر سرهنگ و دومرد دیگه بودن که من نمی‌شناختم سرهنگ مارو باهم آشنا کرد اونا هم تو درجه سرهنگی بودن و از دایره مواد مخدر، یکی از آنها شروع کرد به حرف زدن دوتا قتل انجام شده بود مقتول ها خودشون ساقی مواد مخدر بودن و به طرز فجیعی کشته شده بودند و چون این یه پرونده قتل بود انتقالش داده بودن به اداره ما و الان ما سه تا مسئول حل پرونده بودیم بعد از رفتن اون دوتا سرهنگ، سرهنگ خودمون شروع کرد به حرف زدن :

-دخترم چرا باز دیر کردی ؟

با شرمندگی به سرهنگ نگاه کردم و گفتم :

-واقعا معذرت می‌خوام سرهنگ تو شرکت کاری پیش اومده بود

- باشه دخترم ولی بدون این کارتم واجبه و باید سروقت اینجا باشی

-باشه سرهنگ

سرهنگ با گفتن اینکه کار داره و باید بره از جاش بلند شد و به ما گفت بمونیم و روی پرونده کار کنیم، بعد از رفتن سرهنگ آرش تقریبا خودشو پرت کرد رو صندلی و گفت :

-وای داشتم خفه میشدم از دست سرهنگ

خندم گرفته بود ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم :

--بهتره شروع کنیم

ترساهم حرفمو تایید کرد و تقریبأ سه تایی به پرونده حمله کردیم، من و آرش داشتیم پرونده ها رومی خوندیم و ترساهم داشت از کامپیوتر مشخصات مقتول و پرونده های مربوطه را در می آورد هر چی که بدست آورده بودیم روی تخته سیاه کوچک اتاق سرهنگ می نوشتیم تقریبا دوساعتی مشغول بودیم و بعد از آن تصمیم گرفتیم بریم به محل جنایت شاید چیزی هم آنجا پیدا کردیم سه تایی به آدرسی که روی پرونده بود به راه افتادیم با ماشین اداره رفتیم آدرس تو محله های پایین شهر بود وقتی رسیدیم اطراف خونه پر از نوار زرد رنگ بود من و ترسا‌ یه نگاه به هم کردیم حالم داشت از تو بد میشد ولی مجبور بودم محکم بایستم به خاطر ترسا‌، یه لبخند به روش زدم و دستشو فشار دادم نوار رو دادیم بالا وارد خونه شدیم مأمورها بچه های اداره خودمون بودن و میشناختن و هر کی از کنارمون رد میشد احترام میذاشت‌ و ماهم هر کدوم به طرفی رفتیم تا ببینیم می تونیم چیزی پیدا کنیم یا نه.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...