رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان کوتاه ♤بانی کلاید♤ || سایکو کاربر انجمن نودهشتیا


Psycho
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

عنوان: بانی کلاید
نویسنده: سایکو
ژانر(ها): جنایی، روان‌شناختی، اجتماعی، رمانتیک
خلاصه:
- برای چی پیش من اومدی؟
- خب میگن یه روان‌پریش توهمیم.
روانپزشک دستش را دراز کرد.
- خوشبختم، منم یه چیزی بدتر از سوشیال فوبیا دارم.
تا خواست دست بدهد دکتر این‌بار دستش را پس کشید.
- و تازه نسبت به مردها فوبیا دارم!
***
او روزی تصمیم بر تغییر گرفت، از نظر رفیق‌هایش یک قاتل کاریزماتیک بدون اختلال بهتر از قاتلی است که از خون توهم ببیند اما به شخص مناسبی مراجعه کرده؟ نه، قطعاً نه چون او حتی از خودش هم سادیسمی‌تر هست!
مقدمه:
معشوق من به زیبایی همان مهتاب بود،
به لطافت گلبرگ‌های گل سرخ،
به سختی آهن با باطنی پنبه‌ای.

ثانیه‌ها می‌‌گذرند و سالها می‌آیند و می‌روند لیکن دیدگان من پلک بر خورشید منحوس می‌بندند و همچون مجنونها به ماه خیره می‌شوند...
او را می‌ستایند و دعایش می‌کنند تا راه خانه را برایت نشان دهد.
***
- زودتر بیا خونه پسرم، نمی‌خوام از یاد ببرمت.

ویرایش شده توسط Saiko

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B6%DB%

اما نغمه‌ی صدای 'تو' بوی شکلات نعنایی میده و ملودیش  مثل کسی هست که برای یه عروسک سرامیکی قصه   تعریف می‌کنه...🍎🧸

🍪رمان دراگون پارازیت🍂 *اژدهای من با تمام نقص‌هاش!*

🍪رمان سجده‌ شیطان🍂

🍪رمان ناپاکزاده‌ های رم🍂

🍪رمان آسیناریا🍂 (('برگرفته از نظریه‌ی ملکه‌ی سرخ و جملات تامس هابز'))

🍪رمان کت قدیس🍂

🌱داستان سایکواکتیو💚*مردی که دیوانه‌وار ادبیات ژاپن و دمنوش‌هاش رو دوست داشت!*

🌱مجموعه‌ی سادیسم💚

🌱داستان پیست سایکدلیک💚

🌱داستان اربوس💚*خوناشامی که فانتزی‌های آبی رنگ داره!*

🌱داستان وابی سابی💚 *حیح... زیادی به درد لایت آکادمیا می‌خوره*

🌱داستان همزاد شیطان💚

🌱داستان بتشی‌ورس💚

💙دلنوشته‌ی تقدیم به آقای ال‌اس‌دی❤

🎐دلنوشته‌ی سفید- فوبیا¹🤍

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

"پارت 1"

تو می‌توانی مرا پیدا کنی؟
در لابه لای کاغذهای مچاله شده‌ی ذهنم...
در میان نقاب‌های زشتم،
تو توان این را داری؟
***
'درد'
واژه‌ای در ابعاد مختلف، در زیر پوست مردم.
حسی در تجسم‌های گوناگون، گاه تنت درد می‌کند گاه روحت.
ماری زیبا که با مهارت درهم می‌پیچد و در هرجایی نفوذ می‌کند.
گاهی اوقات قالب نشخوارهای ذهن را دارد.
نشخوار فکری به دور روحت تارهای دردآلود میتند تا جایی که مغز و استخوانت را هم از آن خودش می‌کند.
پس از گذشت مدتی افکار دردآلود برایت عادی می‌شوند و سپس عادت.
بستگی به روحت دارد.
آیا تو سیاهی را دوست داری یا سفیدی؟
اگر دنیای سفید را می‌پسندی سعی در نابودی‌شان داری لیکن اگر سیاهی را می‌پسندی خوشبختم! تو غرق شدی، غرق تاریکی؛ حقیقت تلخ است اما دیگر هیچ راه نجاتی نیست.
مردم جرات نزدیک شدن به تاریکی مطلق تو را ندارند.
.
.
.
- امروز یه چیزی شنیدم که باورت نمیشه.
دوستش خود را برروی کاناپه انداخت و گفت.
قاشق پر از برنج را داخل دهانش برد و در همان حین که دهانش پر بود لب زد:
- چی؟
- یه قتل.
لب‌هایش را به یک‌دفعه بست و فشرد، سعی داشت سرفه‌اش را کنترل کند.
دوستش سویش هجوم برد و به پشتش ضربه زد.
- چی شد پسر؟!
دستش را به نشانه کافی بودن بالا برد و پس از فرو دادن محتوای دهانش با صدایی گرفته لب گشود:
- کجا شنیدی؟ توی اخبار که چیزی نگفتن.
دوستش نیشخندی در دکوراسیون رخسارش نشاند.
- به‌نظرت هر خلافی رو توی اون جعبه‌ی سیاه میگن؟
- اما... اما این یه... یه قتله.
- خب به درک، جون یه آدم ساده ارزش ترس یه ملت رو نداره.

@ Artemis.T   @ f.k18  @ Holo   @ Narges.Sh    @ ...Kimia...   @ مامانِ سورنا  @ ماهی   @ جانان بانو    @ N.ia   @ Sanaz87  @ Z.A.D

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B6%DB%

اما نغمه‌ی صدای 'تو' بوی شکلات نعنایی میده و ملودیش  مثل کسی هست که برای یه عروسک سرامیکی قصه   تعریف می‌کنه...🍎🧸

🍪رمان دراگون پارازیت🍂 *اژدهای من با تمام نقص‌هاش!*

🍪رمان سجده‌ شیطان🍂

🍪رمان ناپاکزاده‌ های رم🍂

🍪رمان آسیناریا🍂 (('برگرفته از نظریه‌ی ملکه‌ی سرخ و جملات تامس هابز'))

🍪رمان کت قدیس🍂

🌱داستان سایکواکتیو💚*مردی که دیوانه‌وار ادبیات ژاپن و دمنوش‌هاش رو دوست داشت!*

🌱مجموعه‌ی سادیسم💚

🌱داستان پیست سایکدلیک💚

🌱داستان اربوس💚*خوناشامی که فانتزی‌های آبی رنگ داره!*

🌱داستان وابی سابی💚 *حیح... زیادی به درد لایت آکادمیا می‌خوره*

🌱داستان همزاد شیطان💚

🌱داستان بتشی‌ورس💚

💙دلنوشته‌ی تقدیم به آقای ال‌اس‌دی❤

🎐دلنوشته‌ی سفید- فوبیا¹🤍

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

"پارت 2"

چهارده سالم بود که رفتم پیش یه مشاور احمق.
بهم درباره‌ی بادکنک‌های احساسات توضیح داد و در آخر هیچ اتفاقی نیوفتاد، وقتی حرف از خواسته‌ام زدم پرسید:
- عزیزم می‌خوای بری پیش روانپزشک؟ چون اون می‌تونه بیشتر بهت کمک کنه.
و من 'نه' گفتم، من به اون علاقه و وسوس‌هاش، به نشخوارهای نحسش و حس‌های تاریکش اعتیاد داشتم.
- فکر کنم باید به مرکز ترک اعتیاد می‌رفتم مامان.
.
.
.
- چطور شنیدیش؟
جوانا¹ خم شد و ساندویچش را از روی میز برداشت.
- رفته بودم دنبال یوانا² تا از مدرسه بیارمش، طرف درجه‌ی سرهنگا رو داشت؛ مشغول باردار کردن یکی از زنا با چشماش بود که گوشیش زنگ خورد.
اخمی میان ابروانش نشاند و با بدخلقی لب برچید:
- خب که چی؟
- خب که چی نداره اما! وقتی صحبت کرد فهمیدم.
امانوئل پشت چشمی برایش نازک کرد و قاشقش را در هوا تکان داد.
- احمق منظورم اینه که چی گفت؟ اسمم رو هم کامل بگو پیمپ!
جوانا با سرخوشی خنده‌ای کرد و بالاخره لب گشود:
- اولش یه چهره‌ی متعجب به خودش گرفت، از طرف پشت تلفن خواست توضیح بده و اینا رو با یه تن صدای آروم گفت: (الان کجاست؟ فرار کرده؟ زن و مادرزنش رو؟ اجازه‌ی ورود کسی به صحنه‌ی جرم رو ندین تا خودم رو برسونم)
البته کیه که از گوش‌های سگی من فرار کنه؟
ثانیه‌ای دیگر قاشق امانوئل با سمفونی آزاردهنده‌ای برروی ظرف مقابلش فرود آمد.
به تندی پرسید:
- خب بعدش؟
- رفت تو مدرسه، فکر کنم اطلاع داد که نمی‌تونه بچه‌اش رو برگردونه و بعدش هم با یه قیافه‌ی قرمز و گر گرفته زد به چاک.

______________

1, 2. جوانا، یوانا=یوحنا

ویرایش شده توسط PsychoV7

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B6%DB%

اما نغمه‌ی صدای 'تو' بوی شکلات نعنایی میده و ملودیش  مثل کسی هست که برای یه عروسک سرامیکی قصه   تعریف می‌کنه...🍎🧸

🍪رمان دراگون پارازیت🍂 *اژدهای من با تمام نقص‌هاش!*

🍪رمان سجده‌ شیطان🍂

🍪رمان ناپاکزاده‌ های رم🍂

🍪رمان آسیناریا🍂 (('برگرفته از نظریه‌ی ملکه‌ی سرخ و جملات تامس هابز'))

🍪رمان کت قدیس🍂

🌱داستان سایکواکتیو💚*مردی که دیوانه‌وار ادبیات ژاپن و دمنوش‌هاش رو دوست داشت!*

🌱مجموعه‌ی سادیسم💚

🌱داستان پیست سایکدلیک💚

🌱داستان اربوس💚*خوناشامی که فانتزی‌های آبی رنگ داره!*

🌱داستان وابی سابی💚 *حیح... زیادی به درد لایت آکادمیا می‌خوره*

🌱داستان همزاد شیطان💚

🌱داستان بتشی‌ورس💚

💙دلنوشته‌ی تقدیم به آقای ال‌اس‌دی❤

🎐دلنوشته‌ی سفید- فوبیا¹🤍

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

"پارت 3"

- چرا وقتی همه‌چیز به دیدگاه‌ هرکسی بستگی داره باید مقیاس و استانداردی وجود داشته باشه؟
.
.
.
Flash back
امانوئل هجده ساله زیر چشمی میز را دید می‌زد.
حقا که به آن مرد سی و شش ساله لقب ارباب‌زاده را داده بودند، لیکن از نظر او باید خود ارباب می‌بود!
یک‌دفعه صدایی حواسش را پرت کرد:
- بابا بغلم بگیر.
نغمه‌ی کودکانه‌ای بود که از زیر میز به گوش می‌خورد!
متعجب نگاهش را نامحسوس گرداند و مردمک‌هایش میخ دختر بچه‌ای که سه یا چهار ساله به نظر می‌آمد، شد.
- بیا پیش من عزیزم.
این دیالوگ را همسر ارباب‌زاده ادا می‌کرد.
- باشه.
دست‌هایش یخ زدند.
《محض رضای خدا از کی پسرا حامله میشن؟!》
پسر جوان که حدود بیست و شش یا بیست و هفت ساله به نظر می‌آمد نگاهی سرد نصیبش کرد و آرام لب زد:
- من همسر دوم ارباب‌زاده‌ام.
《یعنی اولی یه زن بود؟ مرده؟ شاید هنوز زنده‌ست!》
ارباب‌زاده که با نگاه تند و تیزش مشغول دید زدن مکالمه‌ی همسرش با مهمانش بود رضایت داد تا چیزی بگوید:
- صحبت بسه، غذا رو بخورید و ضمناً...

ویرایش شده توسط Psycho

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B6%DB%

اما نغمه‌ی صدای 'تو' بوی شکلات نعنایی میده و ملودیش  مثل کسی هست که برای یه عروسک سرامیکی قصه   تعریف می‌کنه...🍎🧸

🍪رمان دراگون پارازیت🍂 *اژدهای من با تمام نقص‌هاش!*

🍪رمان سجده‌ شیطان🍂

🍪رمان ناپاکزاده‌ های رم🍂

🍪رمان آسیناریا🍂 (('برگرفته از نظریه‌ی ملکه‌ی سرخ و جملات تامس هابز'))

🍪رمان کت قدیس🍂

🌱داستان سایکواکتیو💚*مردی که دیوانه‌وار ادبیات ژاپن و دمنوش‌هاش رو دوست داشت!*

🌱مجموعه‌ی سادیسم💚

🌱داستان پیست سایکدلیک💚

🌱داستان اربوس💚*خوناشامی که فانتزی‌های آبی رنگ داره!*

🌱داستان وابی سابی💚 *حیح... زیادی به درد لایت آکادمیا می‌خوره*

🌱داستان همزاد شیطان💚

🌱داستان بتشی‌ورس💚

💙دلنوشته‌ی تقدیم به آقای ال‌اس‌دی❤

🎐دلنوشته‌ی سفید- فوبیا¹🤍

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...
  • ناظر رمان

"پارت 4"


- جرات نمی‌کنی...
با هجوم دوباره‌ی مرد درشت هیکل به همراه باتون آزاردهنده‌اش کنار پرید.
زیرلب نجوا کرد:
- اوه تو خوبی پسر!
پر جرات جلوتر رفت.
صدای چکه‌‌ی قطرات آب بارانی که به تازگی پایان یافته بود، میان تنش‌های عصبیِ داخلِ خونِ دو نفر گم می‌شد.
باتون در فاصله چهار سانتی‌متر و سه میلی‌متر از سر یک‌دفعه متوقف شد!
از شدت درد دستش ابروانش را آتشین درهم کشید و اخمی غلیظ رخسارش را پوشاند.
خشم به وضوح داخل چشمان عسلی‌اش پیدا بود، تره موهای سیاهش به علت زمان نسبتاً زیاد مبارزه و عرق ریختن، خود را با سماجت به پوشانی‌اش چسبانده بودند و در پاهایش انرژی کافی برای لگدهای درست و حسابی جریان نداشت.
پس تیغه‌ی دستش را تند و محکم زیر گلوی مرد نشاند.
- چی میشه بخوام خرخره‌ات رو خرد کنم؟
مرد سرفه‌ای کرد و نگاهش را میخ چشمان او قرار داد.
سرش را خیره در مردمک‌های مرد به چپ متمایل کرد.
دست مرد را هرچند به سختی، پیچاند و هم‌زمان مشتش را جایی میان بینی و ابروانش نشاند که ملودی چندش‌آور و عجیبی مانند "خرچ" که خبر از شکستن اسخوا‌ن‌هایش می‌رساند داخل گوش‌هایش طنین انداخت.
فریاد مردانه‌ای فضای گاراژ قدیمی را پوشاند.
مرد آسیب‌دیده دستانش را به سرعت و بی‌حواس روی بینی‌اش گذاشت ولیکن این حرکتش مصادف شد با رهایی باتون و لگدی دردناک برروی شکمش!
- امانوئل مقدسه مرد، نزدیک مقدسات نشو!

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B6%DB%

اما نغمه‌ی صدای 'تو' بوی شکلات نعنایی میده و ملودیش  مثل کسی هست که برای یه عروسک سرامیکی قصه   تعریف می‌کنه...🍎🧸

🍪رمان دراگون پارازیت🍂 *اژدهای من با تمام نقص‌هاش!*

🍪رمان سجده‌ شیطان🍂

🍪رمان ناپاکزاده‌ های رم🍂

🍪رمان آسیناریا🍂 (('برگرفته از نظریه‌ی ملکه‌ی سرخ و جملات تامس هابز'))

🍪رمان کت قدیس🍂

🌱داستان سایکواکتیو💚*مردی که دیوانه‌وار ادبیات ژاپن و دمنوش‌هاش رو دوست داشت!*

🌱مجموعه‌ی سادیسم💚

🌱داستان پیست سایکدلیک💚

🌱داستان اربوس💚*خوناشامی که فانتزی‌های آبی رنگ داره!*

🌱داستان وابی سابی💚 *حیح... زیادی به درد لایت آکادمیا می‌خوره*

🌱داستان همزاد شیطان💚

🌱داستان بتشی‌ورس💚

💙دلنوشته‌ی تقدیم به آقای ال‌اس‌دی❤

🎐دلنوشته‌ی سفید- فوبیا¹🤍

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...