رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان کوتاه سیانور | IMANIZADDOOST کاربر انجمن نودهشتیا


IMANIZADDOOST
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام داستان کوتاه:سیانور

نویسنده:ایمان ایزددوست 

ژانر:اجتماعی

خلاصه:یکی از همسایه های امیرعلی، گمان می‌برد که او  با یکی دیگر از همسایه‌ها رابطه‌ی نامشروع دارد. با باز شدن پای پلیس به آنجا، رازهای زیادی آشکار می‌شود... 

 

مقدمه:

قضاوت مثل سیانور می‌ماند، اگر به معده‌ات برسد، دیگر نمی‌توانی چیزی را جبران کنی! 

 

ساعت پارت‌گذاری:23:00

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

#پارت_اول

 

(امیرعلی) 

 

دست به سینه، پشت آنژل ایستاده بودم و دعا خواندش را تماشا می کردم.

دست‌هاش را در هم قلاب کرده و معصومانه دعا می‌خواند.

با صدایش، به خودم آمدم.

- تا کِی می‌خواهی بهم خیره بشی؟!

زمزمه کردم:

- تا آخر دنیا!

با ناز گفت:

- اون وقت شاید تموم بشم!

همانند بچه‌های تخس، سرم را بالا انداختم و گفتم:

- نمی‌ذارم تموم بشی.

جلو آمد. 

دستانش را دور گردنم انداخت. 

با نگاه عاشقانه‌اش گفت:

- به خاطر تو هم که شده تموم نمی‌شم!

من هم با عشق تو چشمانش نگاه کردم و زمزمه‌وار گفتم:

- به خاطر همینِ که دوسِت دارم. 

لبخندی زد و گفت:

- بریم شام و بکشم. 

- باشه.

همراه با هم، وارد آشپزخانه شدیم.

به سمت دستگاه پخش روی اپن رفتم و موزیک ملایمی گذاشتم و صدایش را، کمی زیاد کردم.

شام خوردن با عشقم همیشه برام لذت بخش‌تر از هر چیزی است!

***

روی مبل نشسته بودم و آنژل سرش را روی پاهایم گذاشته بود، دستانم را آرام و نوازشگر بین موهایش می‌کشیدم.

اصلاً حواسم به فیلم نبود و تمام توجه‌ام به آنژل، معطوف شده بود.

سرم را پایین انداختم و به صورت آنژل نگاه

کردم. خوابش برده بود.

آرام سرش را از روی پایم برداشتم و روی

کوسن مبل گذاشتم.

تلویزیون را خاموش کردم و پتوی نازکی

روی آنژل کشیدم.

به بالکن رفتم و سیگاری آتش زدم.

دستانم را لبه‌ی دیوار گذاشتم و خیره به

فضای سبز جلوی مجتمع شدم.

غرق در افکار خودم بودم.

زیر لب زمزمه کردم:

- کاش زمان به عقب بر می‌گشت.

صدای زنگ در، مرا به خودم آورد.

سریع خود را به در رساندم و آن را باز کردم تا آنژل از خواب بیدارنشود.

آقای افضلی، همسایه واحد بغلی بود.

نگاهی به ساعت انداختم.

یازده شب بود.

چه اتفاقی افتاده بود که او به پشت در خانه‌ی من آمده بود؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...