رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان برف رقاص| Ela6 کاربر انجمن نودهشتیا


Ela6
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

spacer.png
 

بنام خدا ی او

نام رمان: برف رقاص
نام نویسنده: اِلا اِبراهیم

 

خلاصه: 

قرار است بگویم هر چه که هست را...

از روز های سرد و برفی، از برفی که نرم-نرمک رو زمین می نشیند   و با یک  ذره گرما، یک گوشه چشم ریز زمین، در دل زمین می رود و در  او  حل می شود!

از الهه یک دختر؛ با چارچوب قوانین خاص خانواده اش، که گاها  این چارچوب را دور می زند ، آن هم به بدترین شکل!

رابطه ی عاشق و معشوق خوبی با مازیار دارد، همه چیز خوب پیش می رود تا اینکه...

پایان خوش

 

مقدمه....
یک عصرانه ی آرام،
یک غروب دل انگیز زمستانی،
و برف های خوش اندام رقاص؛
که با دلبری دعوتت می کنند به تماشایش،
 در گرگ و میش آن هوا،
آنجاست که ظلماتی روشن تر از هر روشنایی جهانت را می سازد.
وآن موقع،
آغوش شیک ترین و جذابترین فرد جهان،
عشقت را می خواهم برایت،
تا باشی برایش و باشد برایت.♡

#الا_ابراهیم 
#برف_رقاص 

 

پارت ۱

فنجان خالی قهوه ام، را روی میز گذاشتم و نگاه مغرورم در چهره گندمی‌اش به کاوش در آمد تنها چشمان عسلی‌اش بود، که به چهره‌اش جذابیت می‌بخشید؛ آن هم از صدقه سری خاله‌مریم بود که مادرش می شد، من مغرور بودم ولی او مغرور تر...
بالاخره با افاده قهوه‌اش را به پایان رساند، دست هایش را در هم قفل کرد و نگاهش را به من دوخت.

_ الی، خودت می‌دونی! بچه که نیستی! چرا بی چون وچرا تصمیم اشتباه می گیری؟ این ادا ها چیه آخه؟ مطمئن باش اگه اصرار خاله نبود نمی اومدم. شرایطش رو هم می دونی پسر خوبیه...
تا خواست ادامه دهد چشم غره ای رفتم، یک ساعت بیشتر بود که آیه ی یاس می‌خواند و مقدمه‌چینی می‌کرد؛ اگر می‌دانستم می‌خواهد در مورد او حرف بزند و مثلاً بخواهد نصیحت بارم کند، محال بود به این خراب شده پا بگذارم، بعد  بیست و سه سال هنوز مرا نشناخته بودند.

بی حرف ایستادم گوشی ام را در کیفم انداختم و کلافه به سمت در رفتم.

اما؛ قبل از اینکه از در بیرون بروم حساب دوتا قهوه را هم پرداختم و  بیرون آمدم.

همان مانده بود، که او حساب می کرد و آن را مثل چماقی  در سرم می‌کوبید، می‌دانستم دنبالم نمی آید مغرور تر از این حرفها بود؛ بدتر از آن هم از اخلاق من خبر داشت.
بیخیال به سمت خط واحد رفتم و سوار شدم نفس عمیقی کشیدم و از دستگیره گرفتم، به بیرون خیره شدم، ایستگاه بعدی پیاده می شدم، پس نیازی به نشستن روی صندلی های کثیف نبود.

خیلی عصبانی بودم آن بچه مذهبی که نگاه خیره اش از هزارتا ناسزا، ناسزا تر بود و همه او را علیه السلام می دانستند؛ حرصی ام می کرد باز هم نفسی تند و عمیق کشیدم، با ایستادن اتوبوس پیاده شده و به سمت خانه به راه افتادم.

از ساعت هفت صبح تا الان که می شد پنج عصر چیزی جز آن قهوه ی زهرماری، نخورده بودم در را با کلید باز کردم و وارد شدم با دیدن ماشین خاله‌مریم پوزخندی زدم؛ پس تا من برسم چغلی‌ام را کرده بودند، نیازی نبود توضیحی از من بخواهند.

با آرامش نیم بوت ها را از پاهایم بیرون آوردم و گوشه ای انداختم، به سمت پذیرایی رفتم، دکمه های کاپشن را باز کردم و شال پشمی‌ام را دور گردنم آویزان.
وارد سالن شدم و سلامی دادم، نگاه خندان خاله و نگاه زهرآگین مادرم همه چیز را علنی توضیح می داد، اخلاقش را از بر بودم باید زود از نگاهش دور می شدم، تا توپ و تشرش را نمی‌شنیدم؛ باخوش آمد گویی کوتاه بیخیال مامان شدم و به سمت پله ها قدم برداشتم.

همیشه همین بود؛ تنهایی برایم مقدس تر و آرام بخش تر بود مگر به زور داد و بیداد مامان فاطمه، به جمع آن‌ها می پیوستم بی خیال خودم را روی تخت انداختم. اما؛ با لگدی که به در کوبیده شد سیخ نشستم، هزارتا فحش بارش کردم، حتماً السا بود خواهر دوقلویم را می گویم؛ با اینکه هم سن بودیم ولی او لوس تر و بچه تر رفتار می کرد. .

ویراستار: @ kosar_m

ناظر: @ Sogol

 

 

@ J.k     @ jalilian_1387   @ Jana

@ k.barin  @ K.Mobina   @ Ladyuni  @ L_F  @ Ha,ni

@ Y...asna   @ Omaay

@ ریحان  @ مائده جابری    @ سمیه

@ خاکستر   @ طاووس  @ مارال

@ مریم شجری

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

spacer.png#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 

 

پارت ۲
بیخیال باز دراز کشیدم، مغزم خالی بود اصلاً و ابداً درک اینکه چرا می‌خواهند چنین انسانی را به من ببندند، را نداشتم.
این چندمین جنگ اعصاب بود؛ نمی‌دانم ولی در چند ماه اخیر روزم این بود.

عصبی شدم روی تخت نشستم، کاپشن را از تنم کندم و زمین انداختم، جوراب و شالم را هم به کمد کوبیدم، کیفم را برداشتم به دنبال گوشی گشتم، تا دستم لمسش کرد بیرون کشیدمش؛ باید خودش را متقاعد می کردم حاج سامی راستین، پسر حاج احمد بزرگ، که یک محل بر سرش قسم می‌خورد و ریش سفید محل هم محسوب می‌شد؛  برنامه .... را باز کردم، حتما در قسمت فالوورهای عسل می‌توانستم پیدایش کنم، داشتم دنبالش میگشتم که عکسش را دیدم، خودش بود نگاهی به چهره اش انداختم؛ تیپش خوب بود ولی به مازیار که نمی رسید، شانه هایم را بالا انداختم اصلا خاک پای مازیار هم نمی شد.

به پست هایش نگاه کردم، چیز خاصی نداشت خواستم پروفایلش را چک کنم،  که گوشی‌ام زنگ خورد. از ترسم چنان پریدم که گوشی از دست سر خورد؛ ولی زود گرفتمش انگار که دزدی می کردم و کسی مچم را گرفته بود.

نفسی عمیق کشیدم و با آرامش به اسم عسل که روی صفحه ی گوشی خودنمایی می کرد نگاه کردم.

همین الان از پیش او آمده بودم، چرا دوباره تماس گرفته بود، نمی‌دانم.

بیفکر تماس را وصل کردم، صدایش آمد.
- سلام الهه خوبی؟!
دهن کجی کردم و جواب سلامش را دادم.

تک خنده ای کرد و صدایش را پچ-پچ وار کرد.
- الی چیزه ..می گم این یارو اینجاس به خدا نمی‌دونم چه جوری بگم ؟!..می دونی می‌خواد ببینتت!
ابروهایم در هم گره خورد، که ادامه داد.
- بابا مخ شایان ترکید، اومدم خونه دیدم اینجاس، می دونی که با شایان زیادی مچ ان کنه شده میگه جور کنید همو ببینیم.
نفسم بی تعارف خالی شد، که باز صدایش آمد.
- جان امیرعلی دروغ نمیگم خودت که می شناسیم.
آرام جوابش را دادم:

- چرا جون امیر رو قسم می‌خوری؟ من الان چند ماهه که به همه جوابم رو دادم. والا به خدا دیگه نمی دونم چی بگم که دست از سرم برداره؟!
لحنش همان طور مغرور و محکم  به گوشم رسید.

- تو رو خدا بیاید این‌جا اصلا الان میام دنبالت! شبم شام بمون پیشمون، یه کم حرف بزنید دیگه قال قضیه کنده شه؟!
پریشان و با حال زار غریدم:

-اولا که اخلاق خانواده ام رو می دونی، دوما مامانت اینجاس لازم نکرده نمی تونم بیام..
لحنش ملایمت قبلی خود را از دست داد و خشمگین شد.

- گمشو برو آماده شو دارم میام دنبالت...
تماس قطع شد؛ درکش سخت بود اگر مادرم می فهمید کله ام را از سرم می کند، هر چند کم زیر آبی نمی رفتم، ولی اینبار عسل و شوهرش هم هم‌دستم بودند، هر چه که بود باید تمامش می‌کردم.
همان لباس ها را پوشیدم و کیفم را برداشتم و از پله ها سرازیر شدم، وارد سالن شدم، خبری از مامان و خاله نبود؛ پس حتما در آشپزخانه بودند به سرعت وارد آشپزخانه شدم، نگاه هر دو به سمتم کشیده شد؛ لب هایم را به هم فشردم و به مامان نگاه کردم.
- اِاِ...چیزه می خواستم .....!
نگاه کفری مامان نشانه‌ام گرفت؛ گویی که دشمنش  مقابلش ایستاده ‌‌ جبهه گرفت.
- فکر نکن بزرگ شدی هر تصمیم ابلهانه ای که بگیری پاش وایمیستم !! آخه کله خر پسر به اون ماهی ...
خاله زود از روی صندلی بلند شد و چشم‌ غره ای به مامانم رفت و بعد به سمتم برگشت.
_ برو خاله جون عسل خبر داد.
اخمو خداحافظی کردم، به سمت حیاط رفتم.

ویراستار:@ kosar_m

ناظر: @ Sogol

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

spacer.png#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 

💝پارت۳💝

اخمو خداحافظی کردم، به سمت حیاط رفتم، نیم بوت ها را پوشیدم، در را به هم کوبیدم و فحش های مامان را نشنیده با خود مرور کردم.

از در خروجی هم بیرون زدم، نگاهی به در بسته ی همسایه بغلی  انداختم؛ کاش زودتر می آمد، پنج ماهی می‌شد که نبود، بی خیال بالاخره که می آمد،  می دانستم که می آید، شده به خاطر مادرش.

تا سر کوچه قدم زدم، چند دقیقه بود  سر کوچه ایستاده بودم، که بلاخره سمند عسل کنار پایم ترمز شد، بی حرف نشستم.

 به زور لبخند مزخرفش را پشت لب های گلوه ای اش پنهان کرد.
امیر علی با ذوق سلام داد، به عقب برگشتم لبخند زدم و با خوشی با امیر علی صحبت می کردم و در دنیای کودکانه اش غرق بودم؛ که ماشین توقف کرد دستانم را در جیب کاپشنم فشردم، و به نگاه خیره ی عسل بی‌توجه شدم پیاده شده و منتظرش ماندم.
عسل امیر را پیاده کرد و زنگ در را فشرد و با کلید در را باز کرد؛ حتما می‌خواست با خبر شوند که آمده‌ایم.

امیرعلی دستم را گرفت و باهم به سمت خانه ویلایی عسل قدم گذاشتیم، در باز شد.
چهره ملایم و خندان شایان نمایان شد.

- سلام خوش اومدین دخترخاله!
به مهربانی اش لبخند کوتاهی زدم و جوابش را دادم‌.
اول من وارد شدم و پشت سرم امیر و عسل.

بی صدا در راهرو ایستادم، که عسل هم آمد و با هم به سمت سالن رفتیم.

سامی نامی که منتظرم بود، بیخیال با موبایلش بازی می‌کرد، ذره ای به دنیای اطراف اهمیت نمی داد و بدتر از آن این‌که کت و شلوار رسمی پوشیده بود!
باسرفه شایان سرش را بلند کرد، عادی لبخندی زد و ایستاد.

- سلام خوش اومدین!
حرص به وجودم افتاد، انگار منتظر رفتار دیگری از او بودم، شاید هم نگاه خیره اش را می خواستم، تک خنده ی عسل هم بد ترش می‌کرد، شایان چشم و ابروی آمد وبه سمتم برگشت.

- بفرمایید دختر خاله.
بی آنکه به چهره‌اش نگاه کنم؛ با اخم روی مبل تکی نشستم، عسل هم به سمت آشپزخانه رفت، باز او سرش را به گوشی گرم کرد و شایان حال و احوال پرسی  را  ادامه داد. من هم با خوشرویی جواب ش را یک در میان می‌دادم.
بعد از چند دقیقه عسل شربت تعارف کرد....

 ویراستار:@ kosar_m

 ناظر:@ Sogol

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 


پارت ۴
بعد از چند دقیقه عسل شربت تعارف کرد و کنارم نشست.

با حرص غریدم.

-مطمئنی این خواسته ببینتم؟!
عسل چشم هایش را در حدقه چرخاند و اخم کرد.

- اره به خدا! فقط نمی‌دونم چرا بی خیال نشسته و حرفم نمی زنه دو روزه ما رو کچل کرده!
برای حفظ آرامشم چشم هایم را روی هم گذاشتم. 
عسل با ببخشیدی به آشپز خانه رفت،  به قدری رفتارش نامعقول بود، که تا شربت را خوردم به بهانه ی بردن لیوان به آشپزخانه قدم گذاشتم.

به سمت عسل که کنار اجاق‌گاز  سر و صدا به راه انداخته بود، رفتم.

   ریه هایم منقبض شده بود. با کشیدن صندلی ناهارخوری سر عسل به سمتم برگشت. لبخند یا شاید پوزخند عسل حرصی ترم می‌کرد.
- بی شرف تو چرا می‌خندی؟!

خنده اش بیشتر شد.

- باورت میشه این همونی باشه که چند بار ایل و طایفه شو فرستاده خواستگاریت؟!
دستانم را تکیه گاه چانه ام کردم، به او خیره شدم.
- خر خودشه پسره ی الدنگ حاجی بودنشون یه قرون برام ارزش نداره! پسره ی...
خنده عسل به اخمی محکم تبدیل شد و دستش را به نشانه‌ی اعتراض بالا آورد. 
- هپ هپ!  وایسا ببینم،   یعنی چی چرا تخته گاز میری ؟ توهین  هم که می کنی!
عصبی از طرفداری اش دندان قروچه رفتم‌.
- توهین اون بدتره که منو کشونده اینجا که چی؟!
اخم هایش باز شد و شانه هایش را بالا انداخت و باز مشغول شد.
نیم ساعت بود که در آشپزخانه بودم و حوصله ام سر رفته بود.

با شنیدن صدای گوشی ام که زنگ می خورد و درپذیرایی جا گذاشته بودم، به سمت پذیرایی رفتم.

به درک که بی اهمیت جلوه ام می داد، خیلی بی خیالتر از خودش وارد پذیرایی شدم، بی آنکه نگاهش کنم کیفم را برداشتم و به سمت راهرو رفتم. گوشی را پیدا کردم و بی توجه به شماره اش جواب دادم.

ویراستار:

@ kosar_m

ناظر:

@ Sogol

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

 

spacer.png

spacer.png

spacer.png

spacer.png

 

 

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 

شخصیت های رمان برف رقاص❄

ویراستار:

@ kosar_m

ناظر:

@ Sogol

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 

 

پارت۵
بی توجه به شماره اش جواب دادم.
- الو.
صدای مازیار آرامش را به وجودم تزریق کرد.
- سلام خانوم خوشگله!
آب دهانم را قورت دادم و همزمان که  گوشی را‌مقابل چشمانم  می‌آوردم  تا مطمئن شوم، گفتم:
- مازیار خودتی؟!
اَدایم را درآورد:
-نه پس عمته!
شادی سراسر وجودم را گرفته بود، او اولین و آخرین دل دادم محسوب می شد.
-عشقی به خدا عشق!
چهره ی مردانه اش را از پشت خط هم می توانستم تصور کنم.
-عشق تویی ملکه قربونت بشم.
هیجان‌زده لب زدم.
-اومدی؟ بگو که برگشتی ایران!
"نچ-نچ"ی کرد و جواب داد.
- نه بابا ایران چیه؟ من دوبی ام. فعلا هم موندنی! ولی عید شاید بیام.
تاعید سه ماهی مانده بود ناراحت گفتم:
-خیلی بدی! چرا دیر؟
خندید.
- خوشگلم به خدا وقت ندارم، اصلا اجازه ندارم بیام. همین عید رو هم به زور میام! تو هم مواظب توله ام باش تا من برگردم.
این بار به جای حرص خوردن لبخند زدم، همیشه همین بوده بچه  ی فرضی داشتیم، که او به من می سپرد و من را حرصی می کرد.

با صدای عسل به خودم آمدم.
- الهه جان شام آماده است!
بی توجه به موقعیتم داد زدم.
_ الان میام.

صدایش آمد.
- انگار بد موقع مزاحم شدم؟ برو شب دوازده تصویری  زنگ می‌زنم!
خوشحال جواب دادم.
-اره حتماً! فعلا خداحافظ .
گوشی را در کیفم انداختم. با لبخندی کوچک، وارد شدم. کسی نبود به سمت آشپزخانه رفتم همه دور میز ناهارخوری نشسته بودند.

 خجالت زده عذرخواهی کردم و روی صندلی روبرویی حاجی شان، نشستم. امیرعلی هم کنارم نشسته بود، سر به زیر منتظر بودم که غذا را بکشند.

بوی قرمه‌سبزی دلبری می کرد، با بفرمایید عسل کمی برنج و چند قاشق قورمه سبزی کشیدم.
سرم را هم بلند نکردم، که کسی را نگاه کنم.
تا غذا تمام شد، سامی بلند شد وبا تشکر به سمت سالن  قدم برداشت  که   
شایان لبخندی حرصی زد‌.
- داداش شما با دخترخاله بفرمایید. ما هم میایم!
پوزخند مزحکی زدم و ایستادم عسل به کمک شوهرش آمد.
- آقا سامی نه به چند ساعت پیش! نه الان! برید حرفاتون رو بزنید دیگه.
حاجی قدمی که گذاشته بود را پس کشید  و با چهره‌ای برزخی به شایان نگاه کرد.

دستانم را روی سینه ام گره زدم و طلبکار  براندازش کردم. این‌بار صدای  امیر علی که با نگرانی نگاهم می‌کرد آمد.
_ خاله کجا میرین با عمو؟!
تک‌خنده‌ای کردم و  کمی  خم شدم و لپ سفیدش را کشیدم. 
- خاله جون هیچ جا نمیریم! اومدیم اینجا دور هم خوش باشیم دیگه!
طعنه ام راگرفت پابه پا شد و مردد نگاهم کرد. انگار من عاشق طرف بودم و من منتظر جوابش، که ناز می کرد.
بالاخره  به حرف آمد.
- اگه اشکالی نداره، ما بریم یه دوری بزنیم و بیایم؟
مضطرب شدم ای خاک به گورت کجا می آمدم با تو که همه می‌شناسند. 
عسل من ومنی کرد.
- حاج خانواده‌اش ....
حاجی دست به کمر زد و میان حرفش آمد.
- یک ساعت هم نمیشه مطمئن باشید! پیاده هم نمی شیم از ماشین .
درمانده نگاهم، به عسل افتاد با تردید سرش را تکان داد.
نگاه پر از تردید به او انداختم که  پشت به ما کرد و از آشپز خانه بیرون رفت.

- پس خانم ابراهیمی تو ماشین منتظرم.

نظرم را نپرسید حتی نگاهم هم نکرد  و بی چون و چرا  رفت.

ویراستار:

@ kosar_m

ناظر:

@ Sogol

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 

 

پارت۶

 رفتنش را نگاه کردم، که شایان لب باز کرد.
-سخت نگیر پسر بدی نیست! خلاف هم نمی زنه.

سری تکان دادم  و از کنارشان گذشتم،  کاپشنم را از آویز کنار در  برداشتم و تنم کردم ، کیفم را هم برداشتم، نیم بوت ها را پوشیدم و به سمت درب خانه رفتم.

در کوچه سرک کشیدم ماشین با فاصله کمی از درب خروجی قرار داشت،  بافکری که به سرم زد، زود سرم را دزدیدم   و چند قدم عقب رفتم. بگذار کمی هم او منتظر بماند، چیزی که نمی شود.

 با لبخند شیطانی  در را نیمه باز گذاشتم و پشت در نشستم، که اگر  آمد کفش هایم را بهانه کنم و مثلا بند هایش را درست می کنم،  حالا بماند که نیم بوت هایم بند نداشت و مچم را می گرفت  ولی  خیالی نبود!

کمی که گذشت صدای کوبیده شدن درب ماشین آمد و بعد صدای نزدیک شدن قدم هایش نفسم در سینه حبس شد. منتظر بودم وارد حیاط شود، که صدای زمزمه اش آمد .

-دختره ی دیوونه! همش می‌خواد حرصم بده حسابتو می‌رسم با این ادا بازیت!
پوز خندی زدم  و ادایش را در آوردم و  با حرص زمزمه کردم.

- شعبده باز و ادا باز و دلغک عمته  ناکِس ...

با شنیدن صدای آیفون دست و پایم را گم کردم  این قسمت در نقشه ام نبود حال چه باید می‌کردم!

گوشم را تیز کردم ، بلا فاصله صدای شایان آمد.
- جانم داداش چیزی شده؟
سامی حرصی دندان قرچه‌ای رفت. -شایان این دختر پس چرا نمیاد؟ می‌خواد لجبازی کنه که چی بشه؟! 
صدای متعجب شایان آمد.

-چی میگی پسر الان پنج، شش دقیقه اس اومده! نکنه فرار کرده؟ خاک تو سرت ببین چه قد ازت  بدش میاد!

اوضاع رفته-رفته بدتر می‌شد، باید هر چه زودتر بیرون می رفتم. زود ایستادم، کمی عقب تر رفتم و دستی به شالم کشیدم، نفسی تازه کردم با اخم چنان لای در را باز کردم، که در علاوه بر اینکه در یک بار به دیوار کوبیده شد، بار دیگر با شدت به شانه‌ام برخورد کرد و دردی  در وجودم نشاند.

 با حرص لگدی به چار چوب در کوبیدم  نفس پر دردی کشیدم، ولی با دیدن سامی  درد خودم یادم رفت، دستم که به سمت شانه‌ام می رفت  را مهار کردم  ، لبخندی نصفه نیمه زدم.

بدبخت چنان ترسید که چند قدم عقب رفت و سکته ای نگاهم کرد، صدای قهقهه ای از آیفون آمد، کم مانده بود من هم قهقهه‌ای بزنم و لی با گاز گرفتن لپ هایم تمام خنده‌ام را در لبخندی ریز   جمع کردم‌.
تا لبخندم را دید اخمی کرد و روبه آیفون گفت : 
- ببند لطفا.

 نیم نگاهی به سمتم انداخت  جریان به در می گویند تا دیوار بشنود بود.انگار!

  باز به آیفون نگاه کرد.

-فعلا ما رفتیم.
خودش به راه افتاد،   در را بستم به سمتش رفتم درب جلو را باز کردم و با نیم نگاهی نشستم.

ماشین را به حرکت انداخت چشمانم میخکوب خیابان بود، که با سرفه های مصلحتی دنده را عوض کرد و بی مقدمه شروع به حرف زدن کرد.

_زیاد حاشیه نمیرم. الهه خانم رک و راست حرفم را می‌زنم!

با انزجار نگاهش کردم یک‌بار خانم  ابراهیمی می‌شدم و بار دیگر الهه خانم  !

نفسی گرفت و خیلی ریلکس  با نیم نگاهی براندازم کرد.  

- ۲۷سالمه، فوق لیسانس حسابداری دارم، کارم رسیدگی به خیریه های بابام و حساب کتاباشه!

بی حوصله  لب‌هایم را جمع کردم و از او رو برگرداندم. همه‌ی حرف‌هایش تکراری بودند خمیازه‌ای با دهان بسته کشیدم  و به صندلی تکیه دادم‌

تیز نگاهم کرد.

- انگار حوصله‌تون سر رفته؟

 روی صندلی جابه‌جا شدم، چشمانم را روی هم فشردم تا پرده‌اشکی که خمیازه برای چشمانم، به ارمغان آورده بود کنار برود.

- نه آقای راستین‌. بفرمائید من می‌شنوم.

لبانش را رو هم فشار داد   و با جدیت ادامه داد.

- خیلی بی‌پرده میگم، نمیگم دوستتون دارم، ولی نکات مثبتتون از نظر من بیشتره!

 

ویراستار:

@ kosar_m

ناظر:

@ Sogol

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 


پارت ۷
الان دیگر نگاهم مستقیم به چهره اش بود. زشت نبود؛ اتفاقاً زیبا بود، ولی حرف‌هایش دلم را سوزاند، داشتم می مردم گفت؛ دوستم ندارد، خوب بی جا می کرد، وقتی حسی نداشت پا پیش می گذاشت، عسل زیادی می خورد که به من حسی نداشت و سه بار خواستگاری کرده بود!
ماشین را گوشه‌ای پارک کرد و به سمتم چرخید بدون این‌که نگاهم را بدزدم، ابرو هایم را بالا انداختم.

-آقا سامی می دونید چیه؟
اینبار نگاهم را به زمین انداختم، انگار تعجب کرده بود که جواب نداد، باز سرم را بلند کردم و نگاهش کردم.
- آقا سامی می دونید، گاها انسان موقعیت هایی رو داره که بعد این‌که از دستش میده، ارزششون رو می‌فهمه درست میگم؟!
لبخندی متعجب زد و دستی به ته ریشش کشید.

-بله همین‌طوره!

پوزخندی زدم و این‌بار گستاخانه نگاهش کردم.

-آقا سامی من همه ی این چیزایی که گفتین رو چند بار شنیدم! و حتی همش رو حفظ کردم! منتهی تنها فرقش اینه که هر بار گوینده‌اش متفاوت بود. اگه نظر من رو بخواین بدونین باید بگم قدر موقعیت ها تون رو بدونین تو این موقعیت ها غرورتون رو قربانی نکنید وقتی کسی رو دوست نداری براش له-له نزنید!
خشکش زده بود البته حق هم داشت. بی خیال خودش کرده بود که لعنت بر خودش باد!
تازه به اطراف نگاه کردم در کنار پارکی توقف کرده بود.
انتظار هر گونه رفتار را داشتم و از ترس اطراف را دید می زدم که صدای غمگینش آمد.
_ حق با شماست!
دستانم را در هم گره زدم و نیم نگاهی به او انداختم، که باز صدایش آمد این‌بار محکم بود.

_و اما مشکلتون چیه؟
از تعجب دهانم باز ماند؛ تا این حد نفهمی محال بود!
ابرو هایم را در هم کشیدم و رو راست جواب دادم:
من با زبون بی زبون گفتم جوابم رو، ۳ بار هم علنی به خانواده تون جواب  دادم! ولی چون واقعا برای درک این مورد مقاومت می‌کنید، راحت بهتون بگم که در اصل مشکل با شما ندارم، فقط می خوام درسم رو ادامه بدم نمی خوام پایبند زندگی باشم همین!
تک خنده ای کرد:
خوب من هم نمیگم، اول زندگی خواسته هات رو ول کنی و خودت رو سرگرم من و بچه کنی!
پوزخند متاسف زدم، هیچ چیز نشده به فکر بچه بود چه قدر خام بود.
_ در هر صورت علاقه ای به پیشرفت و موافقت با پیشنهادتون رو ندارم...
میان حرفم آمد نگاهش بی پروا در چهره ام به کاوش در آمد.
- احتمال نود درصدم اینه که پای شخص دیگه‌ای در میون باشه، بی آنکه بفهمید کی هستم ردم می‌کنید؟!
وحشتم را پشت قیافه ی ماتم نگه داشتم، مطمئن بودم رنگم به زردی می زند.

همان‌طور مسخ مانده بودم، تک خنده ای کرد و چشمکی زد.
_که الان احتمالی وجود نداره! مطمئن شدم.

 

ویراستار:

@ kosar_m

ناظر:

@ Sogol

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 

 

پارت ۸
دستانم همدیگر را فشردند نامحسوس نفسی که در گلویم گیر کرده بود را بیرون راندم. صدای قلبم رسوایم می کرد، سعی کردم مسلط باشم، بر خودم که پاک باخته بودم.

آب دهانم را قورت دادم و لبهای بی حسم را باز کردم.
_ اولا که درسم اولویتمه! کم براش زحمت نکشیدم. از اون گذشته من دلیلی پیدا نمی کنم که در مورد روابطم به کسی توضیح بدم؟
باز خندید، آرامشش خیلی اعصاب خورد کن بود.

لب های کش آمده اش را جمع کرد .
_ قصد دخالت ندارم! و این بی حرمتی را هم نمی کنم. ولی خیلی جالبه اصلا فکرش رو هم نمی کردم که تو خط باشی دختر حاجی!
به سمتم برگشت و چشمکی زد. کم مانده بود آن چشم هایش را از کاسه در بیاورم که آنقدر چشمک نزند!
نگاه مزخرفش نفسم، را بند آورد مازیار تک ستاره بود، در زندگی ام اگر روابطم با او که همسایه دیوار به دیوارمان  هست، آشکار می شد توبیخ های وحشتناکی انتظارم را می‌کشید.
ماشین را روشن کرد و خیلی آرام شروع به رانندگی کرد. باز صدایش افکارم را در هم کرد.
- میرید خونتون یا ..‌
مثل خودش لب زدم.
- بهتره که با هم دیده نشیم!
باز تک خنده ای کرد.
- بعله حتماً !
طعنه اش را هیچ شمردم، با توقف ماشین تشکری کردم و پیاده شدم در را بستم باز صدایم زد.

از پنجره ی ماشین نگاهش کردم.
_ماه بعد درست هفدهم، ازتون جواب می خوام ۲۰ روز زمان کمی نیست برای فکر کردن؟!
از این زبان نفهمی‌اش، حالم به هم می خورد. یک دنده و تخس بود.

بدون خداحافظی زنگ در را فشردم. در باز شد، ولی باز به سمتش برگشتم. داشت نگاهم می‌کرد سرم را متاسف تکان دادم.

-واقعا براتون متاسفم!

ویراستار:

@ kosar_m

ناظر:

@ Sogol

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 

💝پارت۹💝

ابرو هایش بالا پرید و بلا فاصله لبخند زد، توجهی به او نکردم.

 وارد حیاط شدم عسل جلوی در انتظارم را میکشید، که آقا سینا آماده از در بیرون آمد کنار رفتم، به داخل اشاره کرد.
_الهه خانوم شما بفرمایید. من یه ساعتی بیرون کار دارم!
دروغ اش آشکار بود، راپورت هایم را نکته به نکته برای عسل می آورد، و عسل هم جیک و پیکش با خاله و خاله هم در نهایت مادرم را باخبر می ساخت.

حالم چندان خوب نبود مازیار دنیایم بود، اگر نبود من هم نبودم!

کلافه جلوی در ایستادم عسل جرات پرسیدن حالم را نداشت.
_بیا تو دیگه الهه!
نگاه معترضم نشانه اش گرفت.
_ لازم نکرده اگه این حاجیتون گورش رو گم کنه منم میرم.
شانه اش را بالا انداخت و همان جا ایستاد تا من شرم را کم کنم. از یک طرف استرس داشتم از یک طرف هم این سوز پاییزی تنم را می لرزاند، یک دقیقه نشده کیفم را روی دوشم انداختم و با عسل خداحافظی کردم.

از بابت غذا و تدارکات تشکر کردم، از درخارج شدم به سمت خانه قدم برداشتم. تاکسی نیاز نبود، پیاده روی معقول تر بود. در حال خودم قدم زدم و فکر کردم راستش را بخواهید؛ خیلی جنتلمن و کیس مناسبی بود.ولی مازیار نبود، یعنی شاید اگر مازیار نبود قبولش می کردم.

نهیبی به خودم زدم ، احمق اگر مازیار نبود خودت هم نبودی، چه قدر غد و یک دنده بود، این بشر!

با آنکه فهمید کس دیگری را دوست دارم، باز گفت که جواب می خواهد کله اش باد داشت!

تا به خانه رسیدم، ساعت ۱۰:۳۰ بود. شوهرخاله هم آمده بود و این یعنی باید از جمع اجباری فرار می کردم!
وارد سالن شدم و سلام دادم، با شوهر خاله دست دادم، به سمت آشپز خانه رفتم السای خود شیرین هم دسر درست کرده بود و تعریف و تمجید خاله گوش فلک را کر کرده بود، البته بماند که عروس خاله هم‌‌محسوب می شد  و خود شیرینی هایش بجا، ولی از السا در این موقعیت ها به شدت بدم می امد! الان هم معلوم نبود با علی کدام گوری رفته بودند.

بی حوصله همان جا نشستم. خمیازه ای کشیدم و سرم را بادست فشردم. چند دقیقه ای  به همان حالت بودم، که با صدای مامان به سالن رفتم، شکر خدا عزم رفتن کرده بودند.

تا  رفتند  به سمت ظرفها رفتم و شروع به شستن کردم، تا از دست فریاد ها و شکایت های مامان خلاص شوم. همه ی ظرفها را شستم و خشک کردم، تا مامان بخوابد و من با خیال راحت بروم  تا کارم تمام شد؛ السا هم تشریف اورده بود.

  بی خیال به اتاق رفتم و سرم به بالشت نرسیده خوابم برد!

 

ویراستار:

@ kosar_m

ناظر:

@ Sogol

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 

 

پارت ۱۰

سه روز به شب یلدا مانده، ولی هنوز هم خبری از مازیار ندارم. چند روز پیش قرار بود زنگ بزند آن هم تصویری!

زد، ولی من خواب بودم بعد از آن روز نه زنگی زد و نه پیغامی گذاشت.
نفسم تنگ شد صدای مزخرف موزیک حالم را به هم می‌زد. خاله مریم برای السا خنچه آورده بود و یک ایل و طایفه را مهمان کرده بود.

 باز در اتاق قدم زدم کم مانده بود به خانه شان بروم و از خانواده اش  جویای احوالش باشم،  ولی می ترسیدم  که این رابطه فاش شود، الناز هم که ایران نبود به بهانه اش به خانه شان بروم، هر چند در تمام مدت دوستی مان پنج، شش بار بیشتر به خانه شان نرفته بودم. 

از ان گذشته، اگر خدایی نکرده  اتفاقی برایش می افتاد با خبر می‌شدم، بالاخره همسایه ی دیوار به دیوارمان بود!

این خود خوری تمام نمی شد، هیچ رفته رفته بزرگتر هم می‌شد. روی تخت نشستم و پاهایم را در آغوشم جمع کردم  با ویبره ی مبایلم  نگاهش کردم، السا بود  برای اینکه کنه نشود زود جواب دادم.
-بله چیه آخه دست از سرم بردار   دیگه.
صدای خشمگین مامان آمد.
-بی شعور زود گورت رو گم کن بیا پایین! چرا اجازه میدی پشت سرت حرف باشه؟ می‌خوای همه در بارت فکرای جوروا جور کنن؟! 

تا خواستم چیزی بگویم صدای بوق ممتد آمد. این همه بی رحمی محال بود  اشکم چکید  من در چه حالی بودم و آن‌ها چه فکر می کردند.

ویراستار:

@ kosar_m

 ناظر:

@ Sogol

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 
💝پارت۱۱💝

تا خواستم چیزی بگویم، صدای بوق ممتد آمد. این همه بی رحمی محال بود  اشکم چکید.  من در چه حالی بودم و آنها چه فکر می کردند!

شومیز شلواری پوشیدم و صورتم را شستم با یک ریمل و رژ کارم تمام شد.

لبخند مسخره ای روی لبهایم پیاده کردم. به سمت پایین رفتم، نزدیک ترین افراد به من عسل و السا بودند؛ پس سمت انها رفتم و با همان حال ولی ظاهری معمولی سلام احوال پرسی کردم.

مجلس زنانه بود  و نیازی به حجاب نبود.
  مامان که مرادید واقعا خوش حال شد، به سمتم امد  نیشگونی ریز از بازویم گرفت:
  نمیری تو کجا بودی؟  بیا بریم  ببینم!

  با درد بازویم را نوازش کردم. باز شروع شد باید مثل همیشه به تک تک مهمان ها خوش آمد می گفتم،  تا مبادا به تربیت و ادبم شک کنند،  تا این قرتی بازی ها تمام شد،  روی مبلی نشستم  و به جمع نگاه کردم عجیب بود، ولی بلاخره مادر عشقم هم آمد و حسابی حالش کوک بود.
  بغضی که به گلویم فشار می آورد را گورت دادم؛   شاید مرا فراموش کرده بود، شاید برایش چیزی جز مزاحم نبودم!
اگر در حالت عادی بود می رفتم و با مادرش خوش و بش می کردم علاوه بر اینکه مادر مازیار بود؛ مادر الناز بهترین دوستم هم بود ولی حوصله نداشتم .
با نشستن کسی کنارم به سمتش برگشتم عسل بود.
_ الهه یه چیز بپرسم ناراحت نمی شی؟

ویراستار:

@ kosar_m

ناظر:

@ Sogol

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 

 

پارت ۱۲

خیره نگاهش کردم، لباس هایش خیلی زیبا بودند و او را مانند ملکه ای با اصالت نشان می‌دادند.
شانه هایم را بالا انداختم و به مبل تکیه دادم .
- بگو خوب!
لب هایش را فشرد وبا تردید گفت:
-مامان سامی رو دیدی؟!
پوز خندی زدم.
- به لطف مامان جونت، آره دیدم!
خاله مادر سامی را دعوت کرده بود، تا بلکه مراسم های مارا ببیند و بفهمد که چه تشریفاتی بر پاست!
لبخندی هول زد و مثل خنگ ها نگاهم کرد، می‌دانستم کاسه ای زیر نیم کاسه است!
تا خواستم چیزی بپرسم السا خرامان خرامان با آن لباس تنگ و نیم وجبی اش رسید، حالم از رفتار لوس و بی مزه اش به هم می خورد، بی توجه به جمع نگاه کردم.
السا که بی توجه ام را دید چشم غره ای به عسل بدبخت رفت.
_ عسل این‌که خنگه تو چرا نمی رقصی؟!
عسل در حالی که او را دست به سر می کرد گفت: 
السا وضعیتم بده. نمی تونم با این کفش‌ها بلندشم برقصم!
السا با اخم شانه هایش را بالا انداخت و غرغر کنان به سمت جمع برگشت.
عسل باز دستانش را در هم پیچید.
- می گم ببخشید ها می‌دونم بدت میاد ولی ازم خواستن بهت بگم...
کلافه پوفی کشیدم.
_چرا همه از تو می خوان بهم یه چی بگی؟ آخه نگی سنگین‌تری! ولش کن عسل.
عسل تند سرش را تکان داد.

ویراستار:

@ kosar_m

ناظر:

@ Sogol

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 

 

پارت۱۳
عسل تند سرش را تکان داد.
_نه اون‌جوری که فکر می کنی نیست. نمی‌خوام در مورد سامی حرف بزنم!
از بلاتکلیفی اش خنده ام گرفت.
-ول کن عسل هرچی که هست، بوی خوبی نمیده. 
عسل از خنده ام جرات گرفت.
_خیلی بدی الهه بابا تو که موقع خندیدن همه رو می خندونی، اخم هم کنی پدر همه رو درمیاری! بیشعور آخه نه به این شوری شور نه به آن بی نمکی!
راست می گفت، مدلم بود پایم را روی پا انداختم و بیخیال به جمیعت چشم دوختم.

- دختر باید خشن باشه تا کسی جرات نزدیک شدن بهش رو نداشته باشه!

بینی اش را چین انداخت.

- اون‌وقت فک نمی‌کنی این نظریه  برعکس عمل می‌کنه؟

تک ابرویی بالا انداختم.

-نه!

عسل انگار که ناامید شد چون بی حرف گذاشت و رفت، ساعت ها را به زور تحمل می کردم، آخر سر ساعت یازده شد و من بی توجه به هر که بود و نبود، به تخت خوابم پناه بردم.

♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧


بارهایی که تازه رسیده بود را داشتم، جابجا می‌کردم، مغازه هم ساکت تر از همیشه بود، این مغازه بزرگ در این پاساژ معروف یادگار پدربزرگ، پدری‌ام بود که به من رسید.
البته بماند که سر و صدای همه نوه های خاندان را بلند کرده بود؛ ولی پدربزرگ حرفش یکی بود مغازه دویست متری ابراهیمی ها باید به دست من برسد.
هر چند که برای آن‌ها هم کم نگذاشته بود، ولی به قول خودش من دردانه اش بودم، و لقمه ی چرب برای من بود!
بعد از این‌که لیسانسم را گرفتم، با سرمایه پدر جان بوتیکی دست و پا کرده بودم، که خودم هفته‌ای دو تا سه بار بیشتر نمی‌رفتم و اکثرا خانم رضایی و خواهرش آن‌جا را اداره می کردند.

لیست بار ها را چک کردم، همه درست بودند پس باید زودتر جابجایشان می کردیم.
لباس های زنانه که همه مجلسی بودند، را به دست هانیه  دادم تا در رگال ها بچیند. 
شال ها و روسری ها را هم به دست مائده دادم، تا او بچیند.
و خودم هم بارهای قسمت مردانه را جابجا کردم.

کت و شلوار ها را نگاه کردم، تک کت ها شیک تر بودند یکی از تک کت های کالباسی رنگ را با بلوز و شلوار مشکی کتان به مانکن زدم و پشت ویترین گذاشتم همان‌طور که مشغول بودم صدایی را شنیدم.
-سلام خانم خسته نباشید!
زود برگشتم با من نبود ولی صدایش مال من بود. همان‌طور که خیره اش بودم، صدایش آمد.
- الهه نیست یعنی خانم ابراهیمی نیستند؟
خانم رضایی هم با چشم دنبالم گشت و در آخر مرا دید.
-اوناهاشون اون‌جان!

 

ویراستار:

@ kosar_m

ناظر:

@ Sogol

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 

 

پارت۱۴


تا برگشت دنیا به اسم درآمد شادی دلم را چنگ زد باهول به سمتش رفتم،  پایم به بارها گیر کرد و افتادم ابروهای مازیار بالا پرید بود و می خندید اخمی کردم و ایستادم لباسم را تکاندم:
-زهرمار اصلا گمشو از مغازه بیرون!
خنده اش بدتر شد خانم رضایی یا همون هانیه هم با کنجکاوی نگاهم می کرد خیلی جدی به او خیره شدم.


_خانم رضایی می تونید به کارتون برسید!
تا به خودش آمد نگاهی به مازیار انداخت و با بااجازه ای رفت مازیار به سمتم آمد خوشگل نبود ولی به شدت خوش استایل و خاص بود تا به من رسید؛ دستانش را به سمت صورتم برد کار همیشگی‌اش را می‌خواست تکرار کند‌ ولی سرم را عقب کشیدم.
-جناب مختاری لطفاً مزاحم نشید!
لبانش را غنچه کرد.
- دلت میاد گوساله!
چشمانم از حدقه در آمد او با من بود محال بود اولین بار هست که این گونه حرف می زند، انگار که خودش متوجه شد خندید.
- الهه به خدا این مهدی این‌قدر از این حرف ها می زنه افتاده دهنم ببخشید از دهنم در رفت!
مهدی دوست صمیمی‌اش بود گاها هم با او شراکت داشت بی‌توجه مشغول کارم شدم .
- در هر صورت می تونید تشریف ببرید مزاحم نشید. لطفاً!

زیر چشمی نگاهش کردم به سمت در رفت، یعنی رفت؟!

 داشتم با خودم وبحث می کردم و به هر چه ناز و ادای دخترانه بود و نبود فحش می دادم که دستی به روی شانه‌ام نشست سرم را بلند کردم.
-فکر کردی میرم؟!
اخم هایم باز شد.
-من فکری راجع به هر کس فکر نمی کنم!
سرم را گرفت و چند بار محکم پیشانی ام را بوسید.
- من هرکسی ام مگه؟
به چشمانش نگاه کردم هر کسی نبود او همه کسم بود. احساس می‌کردم نگران است شاد نبود ولی با این حال جدی گفتم:

- توضیحات تمام و کمال می خوام!
چشمکی زد.
- صد البته چرا که نه حاج خانم؟!

ویراستار:

@ kosar_m

ناظر:

@ Sogol

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 

 

 

پارت۱۵
سرم را تکان دادم که دستم را گرفت.
-ولشون کن دیگه اینا رو، بیا بریم یه دقیقه حرف بزنیم. بعد میای درستشون می کنی!
 راست می گفت، عجله ای نبود؛ بیخیال همان‌جا رهایشان کردم و به سمت پیشخوان رفتم صندلی پایه بلند را کنار صندلی خودم گذاشتم.
-بفرمایید مازیار خان!
تشکری کرد و نشست، دستانم را در هم گره زدم و موشکافانه نگاهش کردم
 -منتظرم جناب مختاری!
چپ-چپ نگاهم کرد.
-جناب مختاری دیگه چه صیغه ای؟!
بی توجه گفتم:
- توضیح پلیز!
ادایم را در آورد و ادامه داد.
-دختر تو چه قدر خنگی! آخه مگه اون روز من بهت نگفتم، ساعت ۱۲  حرف بزنیم چرا جواب ندادی!
شانه هایم را بالا انداختم.
- خوابم برد اینو ببین! طلبکار هم شدی دیگه؟!
تک خنده ای کرد .
-نه جان خودم اون شب قرار بود، بهت خبر بدم. 
روی صندلی جابجا شدم و موشکافانه نگاهش کردم.
-چیو خبر بدی؟
هول کرد و چشمانش را باز و بسته کرد.
-حالا وقت زیاد بعدا میگم!
ابروهایم را درهم کشیدم.
- یعنی چه که وقت زیاده من این همه منتظر جنابعالی موندم که الان بگی وقت زیاده؟
شانه هایش را بالا انداخت.
- این رو ولش. میگم پنجشنبه شام آرش دعوتم کرده بریم؟!
عصبی غریدم.
-شام بخوره تو سرت! چرا چیزی نمیگی آخه؟ باید بمیرم تا بفهمی؟ به خدا این چند روز که بی خبرم گذاشتی مردم و زنده شدم! هزار تا فکر جور وا جور..‌. دیگه این رفتار های غیر عادی رو دوست ندارم یعنی چی دو روز ایرانی ده ماه دبی؟!
چشمانش را روی هم گذاشت.
- میگم همه چیز میگم به من اجازه بده!
اخمو نگاهش کردم.
- تو کار خودت رو می کنی. به اجازه هیچ کس هم نیاز نداری جناب مختاری!
بی توجه ایستادم و به سمت رگال ها رفتم بعد چند دقیقه او هم  خسته شد و رفت نفسی عمیق کشیدم، این مرموز بازی‌هایش عصبی ام می کرد!


همه لباس ها و مدل ها را چیدم ولی فکرم به شدت درگیر بود، تا کارم تمام شد نه و نیم شده بود و من هم گشنه و تشنه با اعصابی خط خطی مغازه را بستم و راهی خانه شدم.

ویراستار:

@ kosar_m

ناظر:

@ Sogol

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 

پارت۱۶
تا به خانه رسیدم از شر لباس هایم راحت شدم و با برداشتن گوشی به سمت آشپزخانه رفتم.
مامان و بابا که نبودند، السا هم که جلوی تلویزیون فیلم ترکیه‌ای عاشقانه کشکی می‌دید و خیلی وقت ها هم اشک هایش را به آن بی منطق بازی‌هایشان هدر می‌داد.
بیخیالش شدم، عدس پلوی که در قابلمه کوچک  گذاشته بودند و از قضا سهم من بود، را بدون گرم کردن خوردم و همان جا با گوشی مشغول شدم.
 مازیار که  کلاً نه تماسی گرفته بود، نه پیغامی گذاشته بود، به درک مرا چه فرض می کرد!
 ظرف را در ظرف شویی گذاشتم، خواستم از در خارج شوم که السا صدایم زد.
- الی بیا این‌جا، یه چند تا خبر توپ دارم!
رادار هایم فعال شد، کمتر زمانی می شد که السا خبری، به من بدهد. بیخیال اتاق رفتن شدم.
-بفرما امرتون؟
خنده ای کرد و دستانش را باز کرد.
-بدو بیا بغل آبجی بگم.
 با انزجار نگاهش کردم.
-اه اه بی مزه‌ی لوس!
به سمتش رفتم و روی مبل کناری‌اش نشستم، خندید.
-ببین ۳ تا خبر دارم به جای این‌که برای هر کدام یه مشتلق ناقابل بگیرم یکی می‌گیرم!
متاسف سری تکان دادم.
- نگو که اون لباس صورتی رو می‌خوای؟!
سرش را تکان داد.
_ نه بابا اون رو که خودت میدی!
به پرو‌ بازیش چشم غره ای رفتم.
-خوب بگو چی می‌خوای؟ مریض!
ابروهایش را بالا انداخت.بعد از کمی فکر کردن  بینی‌اش را مثل معتاد ها بالا کشید .
- ببین اینو ذخیره کن؛ بعدا ازت می خوام الان چیزی به ذهنم نمی‌رسه!

این دختر چه قدر فرصت طلب بود، سری تکان دادم و نگاهم به لبهایش دوخته شد، اصلا حرف نمی زد و به تلویزیون خیره بود.
می خواست حرصم دهد یا اینکه به پایش بیافتم که خبر را بدهد ولی کور خوانده بود ایستادم به اتاقم بروم که  دستم را گرفت.
-میمون صبر کن خبر دارم دسته یک نشنوی نصف عمرت رفته!
فضولی در رگهایم جریان یافت لجبازی را کنار گذاشتم.
-مثل آدم زود بنال ببینم!
من و منی کرد و از گوشه چشم نگاهم کرد.
-الهه می‌دونی... پسر مرضیه خانوم برگشته! همون که تو دبی شرکت داره.
چپ-چپ نگاهش کردم.
-خوب که چی؟!
مچ گیرانه نگاهم کرد.
- یعنی برات مهم نیست؟
اخم کردم.
- خوب به من چه که پسر فلانی بر گشته؟
 خندید.

-آبجی خر خودتی!
از او رو گرفتم و بیخیال گفتم.
-خبر بعدی لطفا!
باز خندید .
-الهه همه خبرها به اون خانواده مربوط میشه یه جورایی!
منتظر نگاهش کردم. باز بیخیال شد،
-الناز جونت هم برگشته!
شوک زده خندیدم.
- واقعاً نمیری زودتر می گفتی دیگه! 
باز مشکوک نگاهم کرد.
_الهه چرا برای مازیار تعجب نکردی نکنه دیدیش؟!
دندان قروچه ای رفتم.
-بابا مازیار به من چه آخه؟ یکم به کله ی پوکت فشار بیار ببین چه نسبتی با مازیار دارم؟ خواهرش الناز رو عشقه!
ادایم را در آورد.
-انکار کن من که خرم! آبجی خانوم می‌دونم دیگه برای چی قایم می کنی؟!
بیخیال گفتم.
-باشه می‌دونی کاراگاه!
نگاه خبیث و لبخند مرموزش استرس زا بود.
-میگم مرضیه خانوم به مامان گفته می خواد برای پسرش زن بگیره!
از تعجب دهانم باز ماند.
-نه!

ویراستار:

@ kosar_m

ناظر:

@ Sogol

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 

 

 

پارت۱۷


- آره متاسفانه رفتن برای یه دختر خانومی خواستگاری ولی فعلا جوابی ندادند!
قلبم داشت از دهانم بیرون می آمد، تا نگاهش به من افتاد دستم را گرفت.
-الهه سکته نکنی؟ میمون میگم باهاشی چرا میگی نه!
عصبی غریدم.
-فقط خفه شو.
خندید.
-ببین جفت پا زدی به سامی بدبخت!
خواستم به سمتش حمله ور شوم، که صدای درآمد بی حال روی مبل وا رفتم صدای مامان آمد.
-دخترا کجایین؟
السا با لبخند مزخرف در حالی که نگاهم می‌کرد داد زد.
-عشقم ما این‌جاییم!
مامان پالتو به دست در حالی که روسری‌اش را از سرش باز می‌کرد؛ به سمتمان آمد السا با لوس بازی بوسه به لپ های مامان زد، پالتو و روسری را از دستش گرفت. 
-چه خبر عشقم؟

نگاهی به  پشت سر مامان انداخت .

-پس بابا کو مامان؟
مامان با صورت در هم گونه‌اش را پاک کرد و روی مبل نشست.
-کثیف مگه نگفتم تفتو نزن به صورتم؟!
خیلی جدی به من نگاه کرد. 
-چی مرگت شده باز تو؟
السا با لبخند شیطانی نگاهم کرد.
-شوهرش مرده ولش بگو ببینم بابا کو؟!
مامان روی مبل لم داد.
-سید مرتضی کارش داشت!
السا آهانی گفت و باز پرسید.
-بگو ببینم چی شد؟ کی رو دیدی؟ چی‌کار کردین؟ 
مامان نگاهی کوتاه به من انداخت و رو به السا گفت:
-می‌خواستی چیکار کنیم؟!مهمونی ساده بود دیگه! بزن بکوب هم نداشتند.

انگار که چیزی یادش آمده باشد صاف نشست و با هیجان ادامه داد.

-وای السا، الناز ماشالله خانمی شده برا خودش!
متعجب پرسیدم.
-مگه اونجا بودین؟!
مامان با لبخند گفت:
- آره الهه الناز انقدر خانوم شده! پسر بودی می گرفتم برات!
پوزخندی زدم.
-واقعاً؟
چشمکی به السا زد.
-آره جان خودم!

با افاده  دستانش را در  هم گره زد.

-مازیار هم یه تیپی به هم زده نگو و نپرس می‌دیدیش کلاه از سرت می افتاد! خودشم می‌خواد زن بگیره!
به زور آب دهانم را قورت دادم. انگار مازیار پسر او بود که چنان سینه سپر می کرد و با افتخار در موردش می‌گفت.
-مبارکش باشه!
السا رسماً زیر ذره بینم قرار داده بود، به زور خودم را به بیخیالی زدم.
-من دیگه برم یه کم کار دارم. باید به حساب کتاب های مغازه برسم!
مامان با لبخندی شرور نگاهم کرد.
-برو دخترم برو.

ویراستار:

 @ kosar_m

ناظر:

@ So.Bloom

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 

 

پارت۱۸
ایستادم و از فضای خفقان‌آور دور شدم، اولین قدم را که گذاشتم باز صدای مامان آمد:
-الهه فردا من هم باهات میام ببینم چی آوردی!

باشه ای گفتم و تند از پله ها بالا رفتم تا به اتاق رسیدم در را بستم و قفل کردم همان جا روی سرامیک های سرد نشستم.
همین بود که جوابم را نمی داد و توضیحاتش را نمی‌گفت!  اصلا مگر چیزی داشت برای گفتن؟!

داشتم دیوونه می شدم من این همه سال منتظرش بودم باهم خوب بودیم چه شد که نشد!
بغضی که در گلویم تلمبار شده بود را قورت دادم که گلویم به شدت سوخت با یاد آوردن چیزی به سمت میز آرایش رفتم.
دستم را به زیرش کشیدم با لمس بسته موردنظر بیرون آوردمش بسته را باز کردم و زنجیر نقره را لمس کردم این بار بغضم بیشتر شد.
جیغ خفه‌ای کشیدم و زنجیری که مازیار روی آن حک شده بود را به سمتی پرت کردم. 
چه بد شد این زنجیره را مشترک خریده بودیم یعنی جفت بودند منتها تنها فرقش این بود که مازیار کامل حک شده بود، ولی اسم من فقط اول اسمم دور گردنش بود!
نمی‌دانم چه شد که به نفس‌-نفس افتادم و بی‌حال به پایه‌ی تخت تکیه دادم نفسم نمی‌آمد گناه من چه بود!

ویراستار:

@ kosar_m

ناظر:

@ So.Bloom

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 

 

پارت۱۹

با لگدی که به در زده شد به خودم آمدم،کسی جز السا وحشی‌بازی نمی‌کرد ولی این‌بار خوب شد و انگار ریه‌هایم به کار افتادند و تنفس را دوباره شروع کردند. 
بی‌صدا به در خیره بودم که صدای السا آمد:
-الهه خره کجایی تو؟ باز کن کارت دارم!
صدایم را صاف کردم و خیلی جدی گفتم:
-کار دارم مزاحم نشو!
باز به در کوبید.
-خر نشو! اسکول این در رو باز کن!
داد زدم.
-گمشو برو!
خندید.
-باشه پس منتظر می‌مونم این پشت!
برای این‌که از دستش خلاص شوم در را باز کردم.
-امرتون؟!
با چشم خیره نگاه می‌کرد.
-می‌خوای بیام پیشت؟!
سرم را تکان دادم و در را به هم کوبیدم، هرچه که شد دیگر صدایش نیامد. شکر خدا این اخلاقش خوب بود.
 به سمت تخت رفتم سرم را به بالش گذاشتم ولی باز هم اشکی نیامد. بالاخره با طلوع خورشید چشمانم روی هم افتاد!

صدای در مثل مته‌ای در مغزم فرو می‌رفت عصبی جیغ کشیدم.
-مریض چی میگی سر صبح؟ ولم کن دیگه!

صدایی نیامد ولی در محکم تر کوبیده شد با سردردی شدید که اجازه باز کردن چشمانم را نمی داد به سمت در رفتم تا باز کردم، چهره اخموی مامان را دیدم.
-آخه بیشعور ساعت ۱۱ شده کی میری مغازه نکنه من گفتم منم میرم نمیری؟!
و چشم هایم را روی هم فشردم.
-مامان ۱۰ دقیقه‌ای میام!
در را بستم تا جای بحثی نماند.  صدایی نیامد، سردرد نفسم را می گرفت به سمت میز آرایش رفتم و ورق مسکنی که در کشو اش بود را برداشتم دو تا همزمان خوردم حوصله دستشویی رفتن را نداشتم پس  دست و صورتم را شستم.

@ So.Bloom  @ kosar_m

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 


پارت۲۰
مانتو شلوار پوشیدم، شال کرمی را روی سرم انداختم. با عجله کیفم را برداشتم حالم کمی بهتر شده بود!
 از پله‌ها  که پایین آمدم السا و مامان همان‌جا نشسته بودند؛ تا به راه روی خروجی رسیدم داد زدم:
- مامان پاشو بریم، دیگه دیره!
مامان پشت چشمی نازک کرد و ایستاد.
-چیزی نخوردی که!
 به سمت در رفتم.
-نمی‌میرم نگران نباش!
 مامان پالتو‌اش را پوشید، کاپشن من را هم از آویز کنار در برداشت، به سمتم گرفت.
از دستش گرفتم. مامان از کنارم گذشت و کفش‌هایش را پوشید.

- الهه من میرم  کاسه ی مهین خانم رو بدم تا تو بیای.

سری تکان داد و از در خارج شد.  السا که تا آن موقع  بی صدا نگاهمان می‌کرد، چیزی که در دستش بود را به سمتم گرفت، با دیدن گوشی‌ام اخمی کردم.
- این دست تو چی‌کار می‌کنه؟!
نگران نگاهم کرد.
- الهه رنگت شده مثل گچ! می‌خوای امروز نری؟!
 دستی به موهایم کشیدم و گوشی را در کیفم گذاشتم.
 -لازم نیست!
 اخمی کرد و  به سمت آشپزخانه رفت. بیخیالش شدم و از در بیرون آمدم.مامان در کوچه بود.
چه خوب!
 آژانس گرفته بود ؛ مامان و این دست و دلبازی!
عجیب بود.
 تا خواستم از در حیاط بیرون بروم، السا صدایم زد به سمتش برگشتم که لقمه‌ای به سمتم گرفت.
- بگیر بخور بوی جنازه میده دهنت !
بی صدا گرفتم حرف حق گله نداشت!  زیر لب تشکر کردم .
که نگران بازویم را کشید .
-الهه مازیار سه بار زنگ زده! 
به سرعت اخم هایم در هم کشیدم.
- تو از کجا می‌دونی؟
حرصی بازویم را فشرد و به سمت در هل داد.
- من که خر نیستم خانم! از اون گذشته، گوشی رو شب جا گذاشتی! من برداشتم. دعا کن که کسی ندید.
راست می‌گفت بین مامان و السا ؛ او را ترجیح می دادم.
 

@ kosar_m

@ So.Bloom

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#برف_رقاص 
#اِلا_ابراهیم 

💝پارت۲۱💝

تا به مغازه رسیدم، چراغ‌ها را سراسر روشن کردم و خوش‌آمدی زیر لب گفتم.
مامان هم که با دیدن لباس‌ها هوش از سرش پریده بود، بی‌توجه به من به سمت رگال ها رفت.
تا نیم‌ساعت مائده آمد ولی خواهرش انگار کار بانکی داشت و بعدازظهر می‌آمد . بلاخره بعد از کلی گشتن بین لباس‌ها مامان لباس شیکی را انتخاب کرد.
باهم به سمت پیش‌خوان رفتیم؛ مامان که قصد رفتن نداشت پشت پیش‌خوان روی صندلی نشست و خودش را با لپ‌تاپی که برای مغازه بود مشغول کرد.
من هم لباس‌هایی را که بهم‌ ریخته بود را درست کردم، مائده هم دستمال به دست ویترین و پیش‌خوان را پاک می‌کرد.
کارم که تمام شد به سمت مامان رفتم. ولی با صدایی مثل برق گرفته‌ها برگشتم.
- سلام الهه!
آب دهانم را قورت دادم و مائده جلوی پیش‌خوان بود و به نوعی دید مامان را نسبت‌ به در کور کرده بود.
انگشت اشاره‌ام را به نشانه‌ی سکوت روی دماغم قرار دادم و دست دیگرمرا تکان دادم که یعنی برو!

مامان که متوجه نشده بود گیج به من نگاه می‌کرد، مازیار با حرص دست به کمر زد و بعد عصبی غرید:
- خیلی بدی چه کار کردم که نه جواب تلفن میدی! نه می‌زاری حرف بزنم!
رسماً یخ کردم نه ای آرام گفتم، که مازیار کنارم آمد، رو به من و پشت به مامان ایستاد.
جرات این‌که به مامان نگاه کنم را نداشتم مسخ جلوی مازیار بودم؛ که دست راستش را بالا آورد و روی صورتم گذاشت.
از روی ترس به سکسکه افتادم دستانم بی‌حرکت کنار افتادند و لرزش لب‌هایم بیشتر شد.
- الهی قربونت برم چرا نمی‌زاری حرف بزنم؟ چرا جوابم رو نمیدی؟ من هیچ! چرا جواب الناز رو نمیدی؟ از دیروز از بس زنگ‌زده جواب ندادی مجبور شدم همه‌چیز را به الناز توضیح بدم ، که او زنگ بزنه! ولی تو جواب ندادی؟ آخه تو چرا این‌جوری می‌کنی؟

 

@ kosar_m

@ So.Bloom

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 

 

پارت۲۲

از بس سکسکه‌ام عمیق شده بود؛ حس می‌کردم هر آن امکان بالا آوردن محتویات معده‌ام بیشتر می‌شود.
قلبم هم بدتر چنان می‌کوبید و زجرم می‌داد ، که گویا می‌خواهد متلاشی شود.
سرم گیج رفت، مازیار متوجه شد و زود بازویم را گرفت و به سمت مائده برگشت.
- خانم رضایی می‌شه...
صدایش قطع شد عملاً خفه‌خون گرفت. تند بازویم را رها کرد. بدتر از من رنگش پرید!
مامان خنثی بود، یعنی فقط نگاه می‌کرد. مائده هم مدام نگاهش بین من، مازیار و مامان می‌چرخید.
مامان آب دهانش را قورت داد و با جدیت رو به مائده گفت:
- مائده خانوم شما امروز مرخصی می‌تونید برید!
مائده که معلوم بود از فضولی می‌میرد به من نگاه کرد. 
-الهه خانم برم؟!
فقط سرم را تکان دادم. امروز چه روز نحسی بود؛ همه هم تقصیر او بود!
اِی نمیرد که من می‌میرم. تف به این شانس، که همیشه جفت تک بود.
تا مائده رفت، مامان در را بست و قفل کرد. اخمو نگاهی به هر دوی مان انداخت با حس هجوم به محتویات معده‌ام زود به سمت دست‌شویی رفتم.
هرچه که بود را بالا آوردم، از ته دل عق زدم به‌طوری‌که اشک چشمانم هم سرازیر شد!
همیشه این بود؛ وقتی‌که استرس داشتم معده‌ام ناسازگاری می‌کرد. با لرز شیر آب را بستم و از در بیرون آمدم. مازیار کنار دست‌شویی ایستاده بود. تا خارج شدم پچ‌-پچ کرد.
-الهه خوبی؟ چی شده؟
نیم‌نگاهی به او انداختم و سرم را تکان دادم مامان لیوانی به سمت گرفت.
- آب‌قنده بخور!

باشه‌ای گفتم، که با  ملایمت گفت:
- حالش جا اومد بیایید کارتون دارم!
مامان رفت، باز معده‌ام به‌هم پیچید همه از استرس مزخرف بود.
لیوان آب‌قند را سر کشیدم، نفسی گرفتم؛ خیلی بهتر شده بودم.
به مازیار نگاه کردم.
- حالا چی بگیم؟
مازیار آب دهانش را قورت داد.
-نمی‌دونم! کاش پام می‌شکست و نمی‌اومدم

عصبی نگاهش کردم.
- خفه بابا! چی میگی؟ بیا بریم ببینم.
با پاهایی سست حرکت کردم مازیار هم‌ پشت سرم حرکت کرد.

@ kosar_m

@ So.Bloom

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

#برف_رقاص 
#الا_ابراهیم 

 

پارت۲۳
مامان روی صندلی نشسته بود و با چشم باریک شده به میز خیره بود.
تا متوجه ما شد اخم هایش را در هم کشید. هر دو بی‌صدا و سربه‌زیر منتظر بازخواست مامان بودیم. مامان سرفه‌ای کرد.
-از کی با همین؟
قبل‌از این‌که جواب دهم مازیار فرصت طلب با عجله گفت:
- دو سال بیشتره!
حرصی نفسم را بیرون دادم که مازیار زیرچشمی نگاهم کرد، ریز لبخند زد. با اخم از او روی برگرداندم .
که صدای مامان آمد.
- رابطتون در چه حده؟
مازیار باز پیش‌دستی کرد.
- مامان جان به خدا من قصدم خیره !
دهانم از تعجب باز ماند. مامان جوان‌تر از آن بود که مادر مازیار باشد!
مامان هم مثل من تعجب کرد، ابروهایش را در هم کشید.
-یعنی تا این حد پیش رفتید که بهم میگی مامان؟!
آب دهانش را قورت داد. می خواست ابرویش را درست کند، زد و چشمش را هم کور کرد!
تا خواست حرفی بزند مامان با دست به بیرون اشاره زد.
- بفرما بیرون !

مازیار که جسارت پیدا کرده بود با التماس به مامان خیره شد.
- خانم ابراهیمی نیتم خیرِ.‌‌..
مامان اخمو با صدای بلند گفت: 
-لطف کنید تشریف ببرید بعداً با شما در این‌مورد حرف می‌زنم! 
مازیار عقب آمد و چشمکی محسوس زد .
- شب می‌بینمت!
عصبی به رفتنش نگاه کردم.
- فکر نمی‌کردم یه هم‌چین غلط بزرگی رو بکنی! 
به تته پته افتادم.
-مامان راستش...
دستش را بالا آورد.
- خفه شو! فقط خفه شو !
با دست هایش شقیقه هایش را فشرد.
- گوشیت رو بده!
نفسم رفت.
- نشنیدی چی گفتم؟
با پاهایی لرزان به سمت کیفم رفتم و گوشی را درآوردم، که مامان تند از دستم گرفت.
- این فعلا پیش من بمونه تا ببینم چی می‌شه؟!
فقط نگاهش می کردم و با ناخن پوست لبم را می‌کندم. کمی آرام‌تر شده بودم مامان هم چیزی نمی‌گفت.
نگاهم روی مامان زوم بود اصولا  داد و بیداد نمی‌ کرد ولی  با کاری جنان  انتقام می گرفت ، که داد و بیدادش را  آرزو می‌کردی.

بعد چند دقیقه از پشت پیش‌خوان بیرون آمد و به سمت رگال ها رفت و بادقت بینشان چرخید؛ لباس بلند و چین‌دار با گل‌های ریز قرمز با پس‌زمینه سفید که آستین سه ربع بود را انتخاب کرد، بعد به سمت روسری‌ها رفت و از بینشان شالی آبی آسمانی رنگی را برداشت و کنارم آمد.
- این‌ها رو بپوش ببینم!

@ kosar_m

@ So.Bloom

ویرایش شده توسط Ela6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...