رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان توتم العَشَقَة|مبینا ساجدی کاربر نودوهشتیا


-ashob-
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C

ارسال های توصیه شده

negar_20210812_114440_aydz_0mlz.png

به‌نام دلدار دلارام♡

رمان: رمان توتم العَشَقَة

ژانر: عاشقانه، اجتماعی، تراژدی

هدف: علاقه به نویسندگی، بالا بردن  سطح قلم

نویسنده: مبینا ساجدی

خلاصه: ای قبله غزل‌هایم ! نفس‌های پیا‌پی‌ام! احساس پاک کودکی‌هایم!قسم بخور به عاشقانه‌هایم! که بامن در شامگاه سختی‌ها بمانی. جان و جهانم!مگر نمی‌دانی وسعت دیوانگی‌هایم برتو تعلق دارد؟ تو بامن با تقدیر می‌جنگی؟ پرده‌گمان‌ها را کنار می‌زنی؟  با من در انتظار شفق می‌نشینی؟ جانانم!کمی اعتماد چه؟!به من اعتماد می‌کنی؟ با من باش و از گمان ها دوری کن . بامن میمانی‌ و در انتظار می‌نشینی؟ بمان و اعتماد کن ... با من بمان توتمم ، بمان. 
مقدمه: گفتم این آغاز پایان ندارد
عشق اگر عشق است آسان ندارد 
گفتم از پاییز باید سفر کرد
گرچه گل تاب طوفان ندارد
آنکه لیلا شد در چشم مجنون
همنشینی جز باران ندارد
آن بهاران کو؟ آن روزگاران کو؟
زیر باران آن حال پریشان کو؟
باز آن من آسمیه  سر

 بی بال و پر مانده
رفته مجنون و لیلا به جا مانده
از مستی ومینا و می اشکی به ساغر
گفتم این آغاز پایان ندارد
عشق اگر عشق است آسان ندارد.

 

ناظر:  @-Madi-

ویراستار: @bita.mn

ویرایش شده توسط -ashob-
  • لایک 43
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱:

فریاد که کشید،  ناخوداگاه هق   زدم.  ‌دست‌‌‌هایم  سمت گوش‌هایم یورش ‌بردو  پناه‌‌شان ‌‌داد‌. باز عربده‌ دیگر ‌کشید و اینبار تنم لرزید.  دلم از این‌همه بی‌اعتمادی‌اش گرفت و دستانم می‌لرزید.  نالان قدمی به سمتش برداشته و نالان‌تر نگاهش کردم.
- احسا...    .

و با فریاد  دیگر حرف در دهانم ‌ماسید،  از آن عربده های خوفناک‌اش،  سرم ‌کشید که جان از جسمم ‌‌رهاند؛ و  صدایش در آن باغه  مخوف و تاریک، که برایم  ترسناک است پیچید، باغی انبوه از درختان.
احسان: چیه؟ چی می‌خوای از جونم؟ بس کن، ول کن منو، دست از سر خودم و زندگیم بر دار مگه نگفتم دوروبرم نپلک؟ پس چه غلطی می‌کنی اینجا؟

نفس نفس میزد و  من می‌دانم‌ این نفس های پی درپیاش از روی حرص است و بس. دستش را درون موهای مجعد مشکی‌اش فرو برد. چانه‌ام باز کمی‌ لرزید، با سر آستینم اشکم را پاک کردم. حسِ بد تمامِ   وجودم را در برگرفته بود و لرزش داشتم.  صدایم کمی خفه‌ بود.
- احسان!  گوش بده فقط یه لحظه خب؟ به خداوندی خدا به روح مامانم به‌‌جون خودت که می‌دونی چقد برام عزیزی اونطور نیس که فک میکنی... .  
پوزخند ‌زند.
احسان:پس چجوریه؟ بگو منم بدونم.

 بغض‌ام سنگین تر  شده و نگاهم را به چشمانش  دوختم.   با انگشت اشاره  اشک چشمانم را گرفتم. قلبم کمی تیر کشید و   نفسِ کوتاهی  کشیدم.
- باورم نداری یعنی؟
صدایش با احساساتِ ضدونقیض عجین شد. خیره‌ام شد، که باز چانه‌ام لرزید‌. آهی کشیده، نگاه از نگاهم گرفته و به استخر پر  از آبِ کثیف و برگ‌های شناورِ خزان دیده دوخت.
احسان:برو دیگه نمی‌خوام ببینمت، هیچ وقتم دیگه برنگرد چون دیگه جایی برات نمونده  تو زندگییم.
 

نگاهم را به زمین دوخته و  بغضم را به سختی فرو نشاندم. دست مشت کرده و دندان روی دندان سابیدم. بی توجه به صدای رعد وبرق و سرمای زمستانی در نیمه شب،با چشمانی که دو دو  میزدندنگاهش کردم.

- میرم به خدا ولی، احسان یه روز که پشیمون شدی دیگه برنگرد چون برگشتنت صیغه باطله،  نازنین مرد لااقل برای تویی که باورم نکردی؛ خدافظ. 
عقب-عقب راه رفته و‌ از در خانه لوکس احسان بیرون می‌‌زنم .

بی توجه شدم  نسبت به ساعتی که یک بامداد روز سخت و سرد زمستانی را یاد آورم میکند. بی‌توجه شدم نسبت به یاقوت های کریستالی رنگ بارانی که همچون شلاق بر سرورویم زدند؛ و بی‌توجه نسبت به این بی‌توجهی ها به دیوار کوچه تکیه داده  و آرام زیر لب زمزمه‌هایی کردم، که مزین است بر نام احسان. روی زمین خیس نشستم‌. برای اولین بار از این کوچه‌ی تاریک که چراغش پرپر  می‌زد،  وحشت نکردم.   نفس‌های عمیق وپی‌درپی کشیدم.  روی زمین نشستم،   این‌بار اشک‌‌هایم را پاک نکردم،  هق ریزی زدم.  سرم را به دیوار تکیه داده  ، و چشمانم را بستم.  تمامِ تنم گویی  در کوره داغ باشد، تهِ دلم خالی شده  بود.    صدای گوشی قدیمی‌ام  مرا از عالم افکار به بیرون کشید. زیر لب زمزمه کردم:


-معلومه دیگه  نرگسِ، مگه کسی جز اون به فکر منه بی‌کسوکار هست؟ گوشی را به سمت گوشم برده، کمی تاحدودی صدای تحلیل رفته‌ام را عادی‌ترکردم.
- بله؟
-  علیکه سلام. 
آهی کشیدم:

- سلام .


 

ویرایش شده توسط -ashob-
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 44
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲:

آرش کشیده می‌گوید:

- کات. 
آرام از  جا بلند شده و دست بر گونه‌ام  می‌گذارم. باز ناله‌ای کرده و چشمانم را از درد می‌بندم. نسترن  به سمتم آمده و  نگران نگاهم کرده‌ و می‌گوید:

- حالت خیلی بده ؟ درد میکنه؟ 
آرش حرصی تند تند  می‌گوید:

- انقدر من حرف زدم آروم بیافت زمین خدای نکرده چیزیت نشه کشک بودبچه؟ 
نسترن از آن چشم غره های خفن‌اش را حواله آرش می‌کند. و جنابِ کارگردانِ  همیشه زورگو انگار از زنش می‌ترسد.
نسترن: بسه دیگه مگه نمیبینی صورتش رو؟ 
من از درد صورت به خود می‌پیچم آن وقت این زوج روی مخم یورتمه می‌روند؟ باز صورتم از درد مچاله می‌شود‌.‌   نسترن  دستم را گرفته  و به سمت کافه‌ای که این روزها برای فیلمبرداری در آن محله اجاره کرده‌اند می‌کشد. روی اولین مبلِ راحتی  خاکستری رنگ می‌نشینم  و نسترن شروع به پانسمان کردن صورتم می‌کند.     کافه‌ای با دیزاین مشکی-خاکستری با آن نور پردازی زیادی جالبش،  نقاشی های عجیب و غریب روی بوم و سه پایه‌های چوبی. نسترن بتادین آغشته به پنبه را روی زخمم می‌گذارد و چشمانم از درد خفیف بسته می‌شود. کمی که گذشت  از  فرط بی‌خوابی که این روزها دامن گیرم شده،  چشمانم سنگین تر از هر زمان روی هم نشسته و سرم را به پشتی  نرم میز تکیه می‌دهم.  دقیق از گذر زمان خبر ندارم که تکان‌های دستی چشمانم را می‌گشایم. هوراد خسته‌‌ مقابل  چشمانم ایستاده و دستانش را روی سینه‌اش قفل کرده است.  لبخندی می‌زند که    از دو کیلومتری خستگی را می‌توان از صورتش دید. خسته تر از لبخندش روی مبل خاکستری  رنگ و راحتی کافه ولو شده  و چشمانش بی‌حال روی هم می‌افتد. صدای آرامَش   از پرده صماخ گوشم می‌گذرد.

خسته می‌گوید:

-بلند شو دختر، خوابیدی اینجا  چرا؟

پشت دستم را روی  دهانم گذاشته و خمیازه  می‌کشم و می‌گویم:

-معلوم نیست؟ خستمه.

سرش را  به نشانه تایید تکان داده و می‌گوید:

- روز سختی بود سوپراستار،   خستمه

با چشمانی که خودکار روی هم می‌افتد می‌گویم:

- روز سردی هم بود.
بی رمق می‌خندد و می‌گوید:

- این مورد رو‌   درست اومدی،آرش اومد فاز لاو استوری‌وسط فیلم تز بده که خدا خودش زحمت کشید،   قشنگ از خجالتمونم در اومد.  میگم همبازیم؟
لبخند عمیقی روز لبهایم رد پا  گذاشته می‌گویم:

-بله؟ 
لبانش را به زیر دندان کشیده و می‌گوید:

- یه معذرت مشتی بدهکارما بهت. 
بهت زده و با‌تعجب می‌گویم:

-چرا؟
چشم بسته بدون آنکه نگاهم کند لبخند زده و می‌گوید: 

-   نکه احسان عربده میزنه سر نازنین واسه همون.
ارام می‌خندم و دیوانه‌ای نثارش  میکنم‌

 خمیازه‌ای کشیده و با انگشت  شصت و  اشاره گوشه چشمانش  را ماساژ می‌دهد. سرم را بلند کرده و  به سقفِ   سفیدِ کافه خیره می‌شوم.

هوراد: بلندشو بریم، مسیرمون یکیه تنها برنگرد.

نگاهم را از سقف گرفته و به او می‌دوزم و می‌گویم:

-ممنون؛ مزاحم نمیشم. داداشم می‌خواد بیاد دنبالم.

دست در جیب می‌کند. سری تکان داده و عمیق لبخند می‌زند و می‌گوید:

خوب شد دلم براش تنگ شده.

به ذوقِ در صدایش می‌خندم.  با تمام شدنِ خنده‌ام درِ کافه باز شده  و نگاهمان به آن سمت می‌چرخد.

با دیدن تیرداد،  برادر عزیزم  غیرارادی دست سمت موهایم می‌برم و صافشان میکنم. بادیدن حالتم از دور خندیده و دندان سفیدش پدیدار می‌شود.  کمی که نزدیک‌تر می‌آید چاپلوسانه سلام کرده و خیره‌اش می‌شوم.

هوراد: سلام پسر.

دستش را سمتِ هوراد دراز می‌کند و باهم دست می‌دهند.

تیرداد:  سلام خوبی؟

هورادِ خوش‌خنده، دوباره خندیده و می‌گوید:

- عالیم، مخصوصا با فریادای امروز.

تیرداد می‌خندد. با اخم نگاهش  کرده و می‌گویم:


- سلام کردم داداش.

صدایم حرص دارد و او می‌فهمد، با شیطنت   چشمانِ زیتونی‌اش را  به چشمانم دوخته و می‌گوید:

-علیکه سلام،  بریم دیگه‌. 

سری تکان دادم  و دستم را سمتش گرفتم، دستم را گرفته و به سمت خود می‌کشد. آرام می‌خندد و می‌گوید:

-  الحمدالله تنبلم شدی .
کلافه دمی برخلاف شدت دم قبل وارد ریه‌هایم می‌کنم. نگاه از چشمانِ زیتونی رنگش گرفته و به  ساعت گوشی‌ام سوق داده  و می‌گویم:

-خستم فقط.

اشاره‌ای به موهایم  کرده و می‌گوید:

- موهاتو درستش کن بریم. 
سرم را تکان داده و دستم را به شالِ مغز پسته‌ای‌ام می‌رسانم. دستش  را دورن موهای مجعد خرمایی‌اش فرو برده و آب دهانش را قورت می‌دهد. نگاهم را به دوربین گوشی دوخته و بعد  از اطمینانِ حاصل از قیافه‌ام،خداحافظی کلی رو به جمع می‌گویم. با هوراد گرم خداحافظی می‌کنیم و از کافه دور می‌شویم.کیفِ مشکی رنگم را برداشته و روی دوشم می‌اندازم.   چند قدم که دور می‌شوم،  خود و وزنم را به تیرداد چسبانیده  و چشمانم را می‌بندم. از کافه‌ بیرون  می‌آییم. 
- تیرداد؟
ارام جوابم را  می‌دهد:

- جان؟

ویرایش شده توسط -ashob-
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 44
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳:

عطسه‌ای می‌کنم . انگار آب‌پاشی‌های آرش و باران شدید خدا بدجور به جان و تنم ساخته  است. 
- بد سرخرت شدم نه؟
خسته  می‌خندد و می‌گوید:

- از اون حرفای روزگار بودا،  شیفت شب بودم اومدم، که اگه شیفت نبودم به جان تیامم نمی‌یومدم دنبالت.

می‌خندم و با لبخند می‌گویم:

مرسی واقعا .

اون نیز لبخند زده و با چشمک می‌گوید:

-خواهش میشه واقعا.
در ماشین را برایم باز می‌کند. روی صندلی ال نوده سفیدش می‌نشینم. لحظه‌ای بعد خودش هم نشسته و  ماشین را روشن  می‌کند.  اخمی کرده و با زاری می‌گوید:

- کمرم شیکست؛ لاغر کن یکم بد‌مصب ‌.
 

بی‌رمق باز می‌خندم و، او ماشین را به راه می‌اندازد.
- انقدر خستم بود نمی‌یومدی می‌موندم همون‌جا می‌خوابیدم.  امروز روزه خیلی خیلی سختی بود، شایدم یه چیزی فراتر از سخت، می‌فهمی منظورم رو؟
لبخند می‌زند و من همچون گذشته‌ها اتفاقات روز را برایش حلاجی  می‌کنم.  ذوق   خفیفی مثلِ همیشه دارم تا همه‌چیز را بازگو کنم. 
- امروز ساعت پنج اومدم سرصحنه،  از بس جیغ جیغ کردم حنجره نموند برام،  بعد ناهارو اینا رفتیم کرج. یعنی ها تیرداد کمرم شکست از بس رو صندلی ماشین نشستم تا چن تا سکانس بردارن، انقدر هم سخت بود سکانساش.

تیرداد ابرویی بالا می‌اندازد و می‌گوید:

- پس بد گذشته برات.

نفسم را با شدت بیرون داده، چشمم را در حدقه می‌گردانم و می‌گویم:

- اونم خیلی، تیرداد نصفه شبی اومدیم زعفرونیه خستگی اون روی خودش رو نشون داد، بارون گرفت اونم شدید.

ارام خندیده و سپس ادامه می‌دهم:

- آرش میخواست پارازیت بندازه وسط فیلم، خدا چنان خودش زحمت کشید که هممون تعجب کردیم؛  این وسط پول آب آرش کم مییاد، موش آبکشیده شدم فردا یه سینه پهلو رو مهمونت هستم.
لبخند مهربانی می‌زند و می‌گوید:

- ما که از دم پرستار شماییم حالا یه این‌بارم روش.
نگاهش روی صورتم چرخیده و  ناگاه اخمش مچاله شده و   آرام ماشین را کنار می‌زند. خیره به گونه‌ام شده و دستش را به پانسمان صورتم کشید.
با اخم و  صدای خفه می‌گوید:

- چی‌شده صورتت؟

عمیق نفس  می‌کشم می‌گویم:

- سر صحنه شد محکم خوردم زمین.
دستش را نزدیک صورتم آورده و می‌گوید:

- رفتی بیمارستان؟
گوشه‌‌ی لبم کش پیدا   کرده و می‌گویم:

- نه، یه خراش کوچیکِ.
نفس عمیق کشیده و دستش را از گونه‌ام برمی‌دارد. و من به این فکر می‌کنم که  پیراهن چهار خانه سبز چقدر به چشمانش می‌آید.

نگاهش را به‌روبه‌رو  داده و ماشین را به‌راه می‌اندازد و می‌گوید:

- می‌ریم  درمانگاه   شاید بخیه بخواد.
- نه بابا بخیه واسه چی؟ زخم سطحیه.
اخمش جمع‌تر می‌شود.   آخ آن اخمش که نگرانی‌اش را بروز می‌دهد بد به دلم می‌نشیند.

دستش را  درون مو‌هایش می‌برد و موهای خرمایی‌اش به‌هم می‌ریزد،  اخم کرده و  ناراحت می‌گوید:

- مواظب خودت باش،  مامان   تورو به‌من سپرده، نمی‌خوام  بدقولی کرده‌ باشم، تو واسش عزیزی و من   بهش قول دادم ازت مواظبت  کنم.  

سرم را تکان داده و نگاهم را به خیابانِ  باران زده می‌دوزم. نیمه شبها ترافیک معنا ندارد و من این را دوست دارم.

با صدای آرامِش نگاهم را به او می‌دوزم:

- حس می‌کنم بچمی.

متعجب نگاهش  کرده و می‌گویم:

- داشتن دختری به سن من برات  زوده همش ده سال بزرگتری‌.

 خندیدم  و او هم خندید.

دستی به ته ریشش کشیده و می‌گوید:

- به مولا حس می‌کنم تو برام مثله تیامی.

- منو با اون بچه‌ی یک ساله مقایسه می‌کنی؟ اون‌وقت نیکا باید قنداقی باشه که.

باز هم خندید و  دستش را به درون موهایش فرو برد.

ویرایش شده توسط -ashob-
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 42
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴:

***
صدای جیغ و داد نیکا و تیام سراسر خانه را در بر گرفته  و یک آدم مگر چقدر می‌تواند انرژی داشته باشد؟ اصلا چرا باید تیرداد و رزا بچه‌ی یک‌ساله را به دستِ نیکای خنگ بسپارند؟ مگر مهمانی واجب است؟ نگاهم را  به فرشِ ترکیبیِ بنفش-سفید دوخته و    از تختِ بنفشم دل‌می‌کنم.  لباس هایم را عوض کرده و از اتاقِ  بنفشم  با میز آرایش و پرده‌های سفید دوست‌داشتنی   بیرون آمده و به سمت آشپز خانه می‌روم. روی صندلی نقره‌ای‌رنگ می‌نشینم.  نیکا نیم‌نگاهم کرده و از جا بلند شده و به سوی سماورِ رو گازیِ نقره‌ای  می‌رود.   در ماگ مخصوص مشکی با طرح‌های سفید،    چایی می‌ریزد.
نیکا با‌ابروی بالا رفته می‌می‌گوید:

- مگه نباید  الان وردل هورادتون نقش بازی کنی؟
سرم را تکان داده، ماگ را گرفته و  داغ داغ چند جرعه‌ای می‌نوشم.
- اوهوم.
چشم غره‌ای می‌رود، نیشخند می‌زنم، عصبی کردن نیکا سرحالم می‌آورد. اصلا عصبی شدن خواهر کوچک‌تر گوشت می‌شود و به تنِ آدم می‌چسبد. باز چشم غره‌ می‌رود. چشمانِ مشکینش چنان  عصبی می‌شود با گفتن این کلمات،  آدم گمان می‌کند کسی  را کشته که  اینگونه نگاهش می‌کند.

با حدص و دندان‌های چفت شده می‌گوید:

زهرمار جمع کن این هَم و هون و هان وهوم و هَن رو.
سپس  زمزمه‌ می‌کند:
-   می‌‌دونه بدم می‌یادا هی تکرار می‌کنه.
لبخند محوی زده و دستم را دورلبه لیوان  می‌کشم.   نگاهم را دورو اطرافِ آشپزخانه نقره‌ای-مشکی چرخانده و سپس به درون ماگ خیره می‌شوم. غرغر کنان   روی صندلی مقابلم نشسته، دست زیرِ چانه‌اش  حائل کرده و می‌گوید؛

-   نگفتی ،   اینجا چیکار می‌کنی؟
موهایم را بالای سرم جمع کرده  و با کش دور مچِ دستم میبندمش. نیکا  با کنجکاوی که نه؛ بیشتر فضولی   ذاتی‌اش  دوباره می‌گوید:

- نگفتی چیکار می‌کنی؟
خمیازه‌‌ای کشیده و با دلخوری که از ته‌دلم نیست  خیره‌اش شده و می‌گویم:
-می‌خوای  برم از این دیار؟
 دستش را تکان  می‌دهد و با بدجنسی می‌گوید:
-  از نوع باقیش باشه عالی‌ترم میشه.
لبانم را جمع کرده، ابروهایم را در هم گره  زده و می‌گویم:
- بی‌مزه.

باز که  حرفش را تکرار  می‌کند، با نیشخندی که به‌خاطر فضولی‌اش گوشه لبم کز کرده  می‌گویم:
- بابای آرش فوت کرد رفتن اردبیل یه هفته بیکارم.
چای را سر کشیده و  نگاهم را به یخچال  ساید‌بای‌ساید نقره‌ای  می‌دوزم.
نیکا:  شمال می‌‌یای؟
با تعجب تای ابرویم را بالا انداخته،  قاشق  را درون ظرف نوتلا فرو   برده و متعجب می‌گویم:
- شمال برای چی؟
ازجا بلند   شده و لبانش را محکم به گونه تیام می‌چسباند. تیام با آن چشمانِ زیتونی‌اش به  عمه‌جانش خیره‌شده و غش‌غش می‌خندد.
نیکا: آقای تهرانی‌شون دعوت کرد، گفت برا چند روز بریم شمال حال و هوا عوض کنیم.
سرم را تکان داده .با دم عمیقم اکسیژن به سمتِ ریه‌هایم حمله‌ور می‌شود.

ویرایش شده توسط -ashob-
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 41
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵:

*****
خمار نگاهم را به نیکا  می‌دوزم، کلافه دستانش را لابه‌لای موهای مشکینِ ریخته شده در پیشانی‌اش فرو  می‌برد. 
نیکا:

-  جون من بلند شو بریم صبحونه بخوریم.
سپس  زمزمه‌وار می‌گوید:
- به خاطر دعوت تهرانی‌شون از کاروزندگی افتادیم.
بی‌خیال نسبت به غرغر‌اش چشمانم را باز روی هم می‌افتد،  که عصبی دستم را گرفته و با خشونت از ماشین پیاده‌ام می‌کند؛  تیز نگاهش می‌کنم، که شانه‌اش را بالا می‌اندازد؛  با صدای بلند رو به او می‌توپم:
- چته؟ رم کردی... دستم کنده شد.
چشم غره‌ای رفته و مچ دستم را ماساژ می‌دهم که بدتر از من عصبی نگاهم می‌کند، شالم را روی سرم صاف کرده و نگاهم را به برف زیر پایم دوخته، سپس به درختانِ عریان صف کشیده دربرابر رستوران سوق می‌دهم؛ با قدم‌های بلند خود‌را به رستوران رسانیده و به سمتِ تختِ سنتی می‌روم، سلامی  رو به جمع گفت می‌گویم؛  روی  تختِ سنتی نشسته،  به بالشتکِ قرمز مخملی تکیه داده و  نگاهم را به شومینه گوشه رستوران می‌دوزم؛ گرمای مطبوعی به جانم رسوخ کرده و مرا از شره سرمای بیرون، و برف دوطرفه جاده راحت کرده است.  ساناز نامزد نچسب رامیار، پسر آقای تهرانی؛  با فیس و افاده مخصوص خودش لب باز کرده و با نیشخند می‌گوید:

- خوش‌خوابیا‌،  معلومه شبا دیر می‌خوابی.

ابرویم را بالا می‌اندازم، کنایه بود؟ خب اگر کنایه نیست لحنش چه می‌گوید؟  بی‌توجه شده و چیزی  نمی‌گویم؛ این دختر  نمی‌دانم چه‌ مشکلی بامن دارد که هربار با تکه‌پرانی‌های ریزودرشت‌ می‌خواهد چه ‌را ثابت‌ کند، با آن قیافه‌سرتاسر عمل و اندام تراشیده‌شده‌اش  روی دستِ   کارتونِ ملکه‌مردگان را زده. 

 

 از جا بلند شده، زیپ چکمه سیاهم را می‌بندم؛ وسواس گونه دستی به شال خاکستری‌ام کشیده، دست در جیب پالتو‌ام کرده و  با قدم‌های شمرده به سمت خروجی رستوران می‌روم؛ چند قدم برنداشته صدای جدی رامیار مرا در جا باز‌می‌دارد، آرام به سمتش برگشته و متعجب می‌گویم:

- بله؟

روبه رویم ‌ایستاده؛    نگاهم کرده  و یک دستش را در جیب کاپشن بادی سفیدش فرو می‌برد، پلکی می‌زندو لحظه‌ای ارتباط چشمم با آبی چشمانش قطع می‌شود.

رامیار:

- می‌تونم باهاتون صحبت کنم؟ 

ابرویم بالا می‌پرد و کمی با تعجب و آرام می‌گویم:

- بله بفرمایین.

دستش را داخل موهای طلایی‌اش کرده، عمیق نفس می‌کشد و می‌گوید:

- میشه تو بیرون رستوران حرف بزنیم؟

اشاره‌ای به بقیه می‌کند که همه تن گوش شده‌اند. 

- من  به  با... .

حرفم را قطع ‌کرده و بالحن آرام می‌گوید:

- باپدرتون حرف زدم، مخالفتی نداشتن؛ می‌تونیم بریم؟

باز نگاهم در نگاهش تلقی می‌شود و بر دلم نهیب می‌زنم که مبادا تند بکوبد، هیجانم را فرو‌کش کرده‌ و می‌گویم:

- بله.

سرش را تکان داده، آن دستش را که موقع حرف زدن تند تند در موهایش می‌کرد؛ در جیبش فرو می‌برد، با قدم های بلند به سمت خروجی رفته  و زودتر از من خارج می‌شود؛  صورتم جمع می‌شود و انگار این مرد از جنتلمن بودن چیزی نمی‌داند.

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 40
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶:

نگاهش کرده و دماغم را بالا‌می‌کشم، نیم‌نگاهی م‌کند؛ پنجره را بالا می‌کشد، بخاری ماشین را روشن کرده و رو به صورتم تنظیم می‌کند؛ آخ مرد حسابی مگر چه می‌شد این‌کار را از همان اول می‌کردی؟
رامیار:

- زیادی سردته؟! 
ابرویم بالا پریده،   یقه‌های پالتو‌ام را اتوماتیک‌وار به هم نزدیک می‌کنم؛ مگر من برایش همین چند دقیقه پیش شما نبود؟ پس چه شد؟
- یکم فقط!
صورتم را به‌ سمتش بر‌می‌گردانم، مگر این مرد مرا برای حرف زدن به اینجا نکشانده؟ دِ خب حرفت را بزن. نگاهش را لحظه‌ای از جاده که دوطرفش را برف پوشانده گرفته و به من می‌دوزد‌. 
- شما مگه نمی‌خواستین با من حرف بزنین؟
نیشخندی میزند، انگشت اشاره و شصتش را زیر لبش می‌کشد؛ و بعد لای‌موهایش، لجوجانگی موهایش زیادی روی دل یک دختر راه می‌رود کاش هم‌اکنون روی دلم‌راه‌ نرود آن چند تار موی ریخته بر پیشانی‌اش؛ با قیافه‌ای جدی و مطمئن   ثانیه‌ای نگاهم کرده وبی هیچ مقدمه‌ای سره‌اصل مطلب می‌رود:

- با من ازدواج کن.
شوکه شدن واقعی را  من هم‌ اکنون تجربه کردم، انقدر غیرمنتظره؛ از یک موضوع غیر منتظره حرف زد  که ناخوداگاه چشمانِ درشت و سبز رنگم  گرد شده، دهانم نیمه باز مانده و به تته پته می‌افتم؛ این وسط دل صاحب  مرده‌ام چنان بزن و بکوبی به‌راه انداخته و نسبت به چشم غره‌‌ها و نهیب‌های منطقم بی‌تفاوت می‌ماند، 
در حالی که بالبخند به روبه‌رویش چشم دوخته ملایم می‌گوید:

- چرا اینجوری نگام می‌کنی؟
به خود آمده،   دهانم را آرام بسته و چشمانم را به حالت طبیعی بر‌می‌گردانم‌؛ بهت‌زده با لکنت و ناباوری می‌گویم:
- منظ، منظورتون چی... .

میان حرفم میپرد و باتای ابروی بالارفته می‌گوید:
- منظورم واضح نیست؟
باانگشت موهای خرمایی‌ام  را پشت گوشم  زده و با جدیت و  کمی غم می‌گویم:
- شما نامزد دارین،  ما هیچی از هم نمی‌دونیم.
برخلاف دلم حرف زده بودم، دلم ازمن دلگیراست  و انگار قهر هم کرده؛ اما عقلم تشویق به  ادامه حرف زدن می‌کند، گوشه دهانش کج شده و با ابهت و تحکم مخصوص به خودش می‌گوید:

- ساناز برام اصلا مهم نیست، یه ازدواج سرتاسر جبر؛ قراره طلاقش بدم، از اون گذشته میگی هم رو نمی‌شناسیم پس دوران نامزدی واسه چیه؟ گذاشتن دو طرف هم رو بشناسن.
انگشت شصتم را روی مفصل انگشت کشیده اشاره‌ام فشار می‌دهم، شق-شق ؛ صدای شکستن مفصل‌شان با فریادِ سکوت تناقض پیدا  می‌کند؛ استرس شیرینی در جانم انگار رسوخ کرده  و من این را دوست دارم،   با لحن پر‌از خنده‌ می‌گوید:

- حرفم نه استرس‌زا بود نه ترسناک، سوپراستار.
آخ از آن سوپراستار ته جمله‌اش که جان در جسمم تازه می‌کند که لبخند عمیقی می‌زنم، از آنهایی که به‌ جان لبهایم می‌آید؛  و جذابم می‌کند.

@آیلار مومنی  @ببعی معتاد3 @nina4011 @.Abi.AR @im._baran @im._baran  @nazi nima @Gisoo_f  @masoo 

@mahdiye11 @mahdi @آتنا شکاری @Atlas _sa @Z.A.D @Damon.S_E @Nayereh @pegah11z @sanaz87 @Satiyar @shahrzad.rh   @-Aryana- @-Atria- @-Ghazal- @-Madi- @-mAhsA.86- @Redgirl @هانی @Nasim.M @Partomah @Asma,N @دخترخورشید @15Bita @Masoome @مانشMansh @ماه تی تی @سحرصادقیان  

@Azin18 @Sahar_66 @سوگند @سادات.۸۲ @نوازش @نیکتوفیلیا  @شکارچی  @parastoo.kamrani @haniye_sh @delvan @Dark deram@Darya_22  

خب  دوستان دستم شیکست تا تگتون کنم لطفا پارتای قبلم  لایک کنید .باتچکر♡

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 39
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷:

*****

نگاهم را به ساعت کوچک زنگیِ روی  عسلی کوچک  سوق می‌دهم، ۳:۴۵ بامداد؛   از جا بلند شده، جلوی آینه می‌ایستم، دستم را درون حجم عظیم موهایم فرو برده و به خود در آینه خیره می‌شوم؛ انگشتم را رویِ لبِ  باد کرده‌ام می‌گذارم، نکه  زیاد کوچک است باد هم می‌کند؛ چشمانم  را در آینه به همدیگر سوق می‌دهم، چشمانِ  سبز با مژه‌های بلندو پرپشتی متوسطم به مادرم رفته،  البته کاملا شبیه مادرم هستم؛ اگر دماغِ تپل و کوتاهم را فاکتور بگیرم که به تیرداد رفته است،  به  بارانی سرمه‌ای بلندم چنگ انداخته و به تن می‌کشم؛ شالِ سفیدم صورتِ رنگ پریده‌ام را به قاب می‌گیرد، گوشی را از روی  تختِ دونفره نارنجی بر‌می‌دارم؛  دیوار‌های سفید این اتاق حالم را منقلب می‌کند، تنها چیزی که  این اتاق دارد، فرشِ نارنجی-سفید با کمد و میز آرایش سفید؛ رنگ است.

به پشت ویلا می‌روم، نفس عمیقی می‌کشم؛ هوای سرد و برفی وارد ریه‌هایم می‌شود، خیره‌به بخار خارج شده از دهانم می‌شوم؛  سپس نگاهم را به آسمان کم ستاره می‌دهم. ماه با تمام قوا می‌تابد و ستاره‌ها زیر لایه‌ای از ابر پنهان شده‌اند‌، دست در جیب پالتو‌ام می‌کنم؛ با نوک پا روی برف اشکال نا‌مفهوم می‌کشم، به یاد صبح می‌افتم؛ رامیار و خواستگاری غیرمنتظره‌اش، وقتی به ویلا رسیدیم گفته بود فکر کنم منتظر جواب است؛ و انگار ته‌دلم غنج رفته بود، آخ که من دلم لرزیده‌است برای این پسر؛ دقیق نمی‌دانم از کی؟! اما لرزیده‌است.

عشق همین است دیگر، مثله خوابی که هرشب به انتظارش می‌نشینی و هیچگاه نمی‌فهمی چه زمان در سیاهی شیرینش غرق شده‌ای، من هم نمی‌دانم از کی در این احساس شیرین غرق شده‌ام؟!، از کی در این مجهول‌ترین روشنی دست و پا می‌زنم؟! مجهول چون جبر‌های حل نشده کتاب ریاضیات نهمم، دستی روی شانه‌ام می‌نشیند؛ با ترس به پشت سر بر‌می‌گردم، با نفس نفس و چشمان گشاد شده دوقدم به عقب برمی‌دارم؛ اما با دیدن رامیار که دستانش را تسلیم‌وار بالا برده، لحظه‌ای چشمانم را می‌بندم، دستم را روی قلبم می‌گذارم و نفس عمیقی می‌کشم؛ با صدای نگرانش سرم را بالا می‌آورم و نگاهش می‌کنم.
رامیار:

- ترسیدی؟ نمی‌خواستم همچین کاری کنم، فکر کردم صدامو شنیدی؟! 
دستی به صورتم می‌کشم.
- خیلی بی‌سروصدایی.
لبخند جذابی می‌زند و آخ که دلم انگار می‌خواهد بشور و بسابی به‌راه اندازد.
رامیار:

- خوب نیست این دورواطرافا بیای، شبا خطرناکه. 
محو لبخندی روی لبانم می‌نشیند.

رامیار:

-میشه حالا چرا اومدین اینجا؟! 
دستانم را درهم قلاب می‌کنم، با نوک پا روی برف اشکالی می‌کشم؛ باد سردی می‌وزد، شالم روی شانه‌ام می‌افتد، موهای پرکلاغی‌ام روی صورتم می‌افتد، و انگار او محو پیچ و تاب پرکلاغی موهایم می‌شود، دستش سمتم دراز می‌شود؛ کلاه پالتو‌ام را سرم می‌کند، دم عمیقی می‌کشد؛ باز لبخند مکش مرگمایی میزند و آرام زمزمه وار حرف می‌زند.
- جوابمو ندادی؟!
موی ریخته جلوی صورتم را با انگشت پشت گوشم هدایت می‌کنم.
- خوابم نمی‌یومد.
انگار ته صدایم کمی لرزه نیز دارد، مردانه می‌خندد و من غرقه در امواج صدایش می‌شوم.
رامیار:

- شنیدم شب‌کاری.
سرم را تکان می‌دهم و او خیره به بخار خارج شده از دهانش می‌شود.
- بچه‌تر که بودیم همش میگفتی بزرگ شم بازیگر می‌‌شم.
لبخندی میزند.
رامیار:

- بعد بزرگتر شدی رویاتم بزرگتر شد، می‌شنیدم با بابات  بحث میکردی سر اینکه بری دنبال آرزوت؛ میخواست دکتر بشی، ولی تو جنگیدی به خاطر آرزوت؛ رویای بچگیت، اون چیزی که میخواستی بهش برسی.
نگاهم می‌کند، خیره نی‌نی چشمانم می‌شود.
رامیار:

- تو واسه خواستت جنگیدی، برعکس من برعکس منی که هیچ‌وقت  نجنگیدم؛ اما الان دلم جنگیدن می‌خواد، میخوام مثله تو به خاطر اون‌چیزی که سالها آرزومه از جون و دل مایه بذارم، جایگاهی باشم که دلم میخواد.
لبخند ملیحی می‌زنم، این مرد برعکس آن‌چیزی است که نشان می‌دهد.
رامیار:

- واسه خواستگاریم جواب مثبت بده، بهم فرصت بده.
با لحن تاثیرگذاری اینبار حرف می‌زند.
رامیار:

- خواستم تویی، پشت پا نزن به خواستم.
شیفته‌ترین دل دنیا، ببین چه با تو می‌کند، ببین با لحنش چه به روزم می‌آورد؛ مات بودن را خیلی خوب درک کردم، مات که می‌گویم مات‌ها؛ قلبم نمی‌داند بکوبد یا باایستد؟! دست و پایم نمی‌دانم شل شود یا بلرزد؟ چشمانم نمی‌داند بگرید یا بتابد؟ اما‌، اما لبانم خوب  می‌داند که باید لبخند بزند، از آن لبخند‌های خاص خودم، از آن لبخند‌های خاص خودم که به جان لبهایم می‌آی، قلبم لحظه‌ای می‌ایستد و بعد تند تند می‌کوبد؛  دست‌و پایم شل می‌شود و لحظه‌ای دیگر     می‌لرزد،
 چشمانم پر می‌شود و لحظه‌ای دیگر برق می‌زند؛  لبخند صورتم را قاب می‌گیرد و بعد  وجودم غرقه در قندوعسل می‌شود،  دلم انگار  می‌شود کارخانه قندسازی؛ قند می‌سازد و بعد انگار در آبجوش آنهارا حل می‌کنند.

اما از این ضدونقیض‌های دوست‌داشتنی، به تته‌پته می‌افتم؛ آخ امان از این بعدتراش که به تته‌پته انداخته مرا.
- من ... من نم... نمدونم‌‌‌ ... چی بگم؟! 
مهربان نگاهم می‌کند، بادی می‌وزد از سرما در خود جمع می‌شوم؛ دستانش دکمه پالتو‌ام را می‌بندد و چشمانش منطق‌ام    را افسون می‌کند، که نکند دستش را پس زنم؛ که نکند داد زنم و چشم غره‌روم، آخ از دست این منطق؛ یکبار هم کورش رو دیگ، من خواسته‌اش هستم؛ من، منی که دربرابرش ایستاده‌ام و در آینه چشمانش خودرا می‌بینم.
رامیار:

- فقط بگو آره.
 آب دهانم را قورت می‌دهم، آخ که مگر می‌شود غرقه در آن آسمان صاف چشمانت نشد؟ آخ مگر می‌شود افسون آن لحنت نشد؟ آخ مگر می‌شود دلبری دید و دلداده نشد؟ آخ مگر می‌شود بله نگفت؟! سرم را پایین می‌اندازم تا بیش‌از این غرق نشوم، افسون نشوم؛ دلدادگی‌ام دیده نشود ، و زمان بله گفتنم بیش‌از این  خجالت نکشم؛ 
داخل خانه که شدم هنوز‌ هم صدای خنده‌اش می‌آمد.

@دخترخورشید @ببعی معتاد3 @بوقلمون @آیلار مومنی @آئیـSHMAـا @مانشMansh @ماه تی تی  @Talatom @im._byta @im._baran @sara.s312 @Satiyar  @Aryana@-Tehyan-@-Atria-@-Madi- @-mAhsA.86-  @Elistar1213 @هانی پری @Hani_tavakoli  @Gisoo_f @_Ghazal @.Abi.AR@Partomah @pegah11z @shahrzad.rh  @Bhreh_rah @Damon.S_E @Delito @15Bita @mahdiye11 @masoo @Atlas _sa@Lo_ghazal1 @Asma,N  @Azin18 @nina4011 @Asal Akbari @Masi.fardi @nazi nima @Nasim.M

دوستان سلام💖 لطفا اونایی که  تگشون کردم  لایکم کنن و اونایی که پارتای قبل رو لایک نکردن لایکم کنن.یادتونم نره     جبران=جبران      لایک=لایک

اونایی‌ام که لایکم کردن و لایک نشدن اطلاع بدن لایک کنم♡💙@delvan

ویرایش شده توسط bita.mn
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 32
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸:

****
صدای رسایی در فضا می‌پیچد، دستانم لابه‌لای دستانی آرام گرفته و قلبم، گویی قلبم هیچگاه در کنارش آرام نمی‌گیرد. قایق نگاهم انگار در جزرومد چشمانش غرق می‌شود و حضار در امواج لبخندش غرق می‌شوند.
پیمان‌بان:  در نزد انجمن آقای رامیار تهرانی آیا به طراوت بهاران سوگند یاد میکنی تا هماره آنچه بر خود روا می‌داری بر همسر خویش روا دار داری و آنچه بر خود نمی‌پسندی بر او نیز نپسندی؟! برای او شوئی وفادار و برای فرزندانت پدری خردمند و راهگشا باشی؟ 
آرام، جذاب و رسا. صدایش را میگویم:
-سوگند یاد می‌کنم.
لبخند می‌زنم و چشمانش برق می‌زند و برق چشمانش لبخند را در صورتش به‌‌جان می‌آورد.
پیمان‌بان: در نزد انجمن خانوم آرمیسا امیری آیا به سرسبزی و باروری تابستان سوگند یاد میکنی تا با همسر خویش مهربان و همدل باشی و غرور و احترام او را همواره به جای آوری؟! نیاز او را نیاز خود و در بی نیازی و بی آزی همسازو همگام وی باشی؟
دستانم را می‌فشارد،  مشتاق نگاهم می‌کند. گوشه لبانم به سمت بالا کشیده می‌شود.
-سوگند یاد می‌کنم.
باز لبخندش و فشار آرام دستش.
پیمان‌بان: در نزد انجمن آقای رامیار تهرانی آیا به رنگارنگی پائیز سوگند یاد می‌کنی تا همواره پشتیبان و یاور وی باشی در شادی‌ها، غم‌ها، دارائی‌ها و ناداری، تندرستی و بیماری؟! و منزلت بانوی خویش را در تنهائی و در میان انجمن، چون گوهری یگانه پاس داری؟ 
اینبار لبخندم از داخل آیینه به رویش پاشیده می‌شود.
رامیار: سوگند یاد می‌کنم.
انگار با هر سوگندش ته دلم قرص می‌شود که اینگونه عالم و آدم را به فراموشی سپرده‌ام.
پیمان‌بان:  در نزد انجمن خانوم آرمیسا امیری آیا به سپیدی وپاکی زمستان سوگند یاد می‌کنی که همواره اجاق گرمی بخش بختتان را روشن و پر فروغ نگه داری و برای او همسری وفادار و برای فرزندانت مادری دلسوز و مهربان باشی؟! به خانه ات شادی و گرمی بخشیده و هر آنچه در توان داری را در آذین بندی و پاکی آن به کار گیری؟ 
عمیق نفس می‌کشم، این آخرین سوگندم.  سوگندی که باید پاک باشد، سوگندی که دل رامیارم را قرص کند که همواره وفادارش میمانم.
-سوگند یاد می‌کنم.
دستم باز توسط دستش فشرده می‌شود، امان از این شیرینی در مچالگی. بلند می‌شود هر دو دستانم را در دست می‌گیرد و روبه‌رویم می‌ایستد؛ خیره در چشمانم می‌شود و امان از برق چشمانش .
پیمان بان  رسا می‌گوید و مرد این روزهای‌ روزگارم با لبخند کنج لبش تکرار می‌کند:
-به نام نامی یزدان
تو را من برگزیدم از میان این همه خوبان
برای زیستن با تو، میان این همه گواهان
بر لب آرم این سخن با تو، وفادار خواهم ماند
در هر لحظه، در هر جا، پذیرا می‌شوی آیا؟
پس از پیمان بان من می‌گویم و در این بین خیره‌اش می‌شوم و ، لعنتی جذابم
-به نام نامی یزدانپذیرا می‌شوم، مهر تو را از جان، هم اکنون باز می‌گویم میان انجمن با تو، وفادار تو خواهم ماند.
حتی صدای زیبای پیمان بان نیزی نگاهمان را ازهم نمی‌گیرد.
پیمان بان:شادباش ما و انجمن را پذیرا باشید.
زمان نیایش هست و پیمانمان را بسته‌ایم. پیمان عشقمان را، پیمان وفاداریمان را، پیمان مهرومحبتمان را. ما پیمانمان را ماه‌ها قبل بسته‌بودیم‌.

@آئیـSHMAـا @مانشMansh @ببعی معتاد3 @دخترخورشید@im._baran @im._byta @-Ghazal-@-Atria- @-Madi- @-mAhsA.86- @-Tehyan- @Raha_yee @Roshana@Talatom  @Azin18 @Asma,N @Asal Akbari @Elistar1213 @Nasim.M @15Bita     @Atlas _sa @Aryana      @Damon.S_E @Delito @masoo @Satiyar

دوستان لطفا پارت بعد رو هم لایک بفرمایید♡

شعارمون نشه فراموش.

لایک=لایک

فالو=فالو

جبران=جبران

ویرایش شده توسط ashobe_del
  • لایک 25
  • تشکر 2
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۹:

پیمان بان:پروردگار دانا و توانا ..‌ای یزدان پاک،‌ای دگرگون ساز
دل‌ها و روشنی بخش چشم‌ها،‌ای به آئین گرداننده‌ی شبان و روزان ..‌ای سامان بخش نابسامانی‌ها و‌ای زداینده‌ی پریشانی‌ها،‌ای هستی ده و هستی بخش

تو را سپاس می‌گوئیم که به این دو یار مهربان، مهر خویش ارزانی داشتی تا زندگیشان را با پیوند دست‌ها و دلهایشان بیاغازند!‌ای آگاه‌ترین آگاهان!

سختی‌ها، ناپاکی‌ها، ستیز‌ها، رنج‌ها و شکنج‌های زمانه را از ایشان دور ساز و دروازه‌های نیکی، خوشبختی و به زیستی را به رویشان بگشای!

هر روزشان را، چون امروز گرم و درخشان و شادمان ساز

سفره‌ی زندگیشان را همواره گسترده و پر برکت بدار

به آنان فرزندانی ببخش تا با نیکی در پندار، کردار و گفتار در بهبود خانواده و جهان خویش کوشا باشند! عشق و مهر این خانواده را به استواری دماوند، به لطافت گل‌ها و روشنائی خورشید، به زلالی دریا‌ها، به طراوت باران، به نسیم بهاری، به سرسبزی جهان همواره استوار و پایدار بدار!

پروردگارا!

جام عشق، احترام، دوستی، گذشت، پیروی، همدردی، همراهی، همسازی و مهرورزی را میان این دو یار نشکن و آن را همواره لبریز و جاوید نگه دار ..

پروردگارا!

هر روزشان را روزی نو و شب هایشان را پر ستاره و، چون مهتاب پائیزی درخشان ساز! طلوع هر بامداد زرینت را به نگاه پر مهرشان ببخش تا با عشق خویش گرما بخش وجود یکدیگر باشند! سال‌های زیستن شان را پایدار و وفاداری به همسر را در نهادشان جاوید و ابدی بدار ..

پروردگارا!

بختشان را بلندای آبی رنگ آسمان، غرورشان را شکوه ستیغ‌های بی راه البرز، آرامششان را به نرمی گندم زار‌های دشت مغان و مهرشان به یکدیگر را به ژرفای دریای پارس همانند گردان تا در پرواز زندگی همبال یکدیگر، چون عقابان تیز پرواز زاگرس پشتیبان و یکدل باشند و آشیان خویش را از دسترس بدخواهان دور نگه دارند ..

پروردگارا!

چونان فرمای تا شقایق‌های خودروی دشت‌های دور در هنگامه‌ی رقص با نسیم بهاران قصه گوی مهرشان باشند و گل‌های کوهی روئیده در کنار سنگ‌های تفته از آفتاب در چشم انداز جویبار‌های زلال و لغزنده یاد آور پیمان و وفاداریشان به یکدیگر گردند ..

پروردگارا!

کین، ناسازگاری، دروغ و کج اندیشی اهریمنی را از نهادشان دور ساز و مشعل مهر و راستی، همدلی و خرمی اهورائی را در دلهایشان بیفروز! باشد که، چون نیاکام مهر آئین خویش ستایشگر تو باشند و نیکی‌ها، سپیدی‌ها، پاکی‌ها و زیبائی هایت را هماره به خاطر سپارند

صدای حضار می‌آید:گواهی می‌دهم پیمان بستن شما را ..
شادکام و خوشبخت باشید.
دست از دستم می‌کشد؛ بازوهایم را در دست می‌گیرد و لحظه‌ای بعد، شیرینی از پیشانی‌ام در سراسر جانم ریشه می‌اندازد. زمزمه‌اش گوشم را نوازش می‌دهد:
-بزرگترین رویام واقعیت شد.
و انگار دلم آب شد، انگار هوا گرم شد، انگا زمان ایستاد، انگار من ماندم و فقط و فقط خودش. خودم و خودش و خودمان، خیره در چشمان هم لبخند بر لب و چشمانی از جنس نور. پارادوکس زیبایی از جنس عشق.

  • لایک 27
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰:

دسته گلِ رزم را  روی میز آرایش کنار رژ‌های استفاده نشده می‌گذارم، روی تخت با رو تختی سرمه‌ای  می‌نشینم؛  نگاهم را به آینه میز آرایش سوق می‌‌دهم. برای بار هزارم در این روز لبخند روی لبانم جان می‌گیرد. کفش سفیدم را از پا در می‌آورم، سپس دستانم  را به سمت  تور پشت موهایم می‌برم. در باز می‌شود ؛  رامیار پاپیون بر دست کنارم می‌نشیند. برای بار هزارم  در این روز لبخند روی لبانش جان می‌گیرد، دستش به گونه‌ام می‌رسد، و من گر گرفتگی‌ام  زمانی که نفس‌های سوزانش جانم را سوزاند. 

رامیار: روز هیجان‌انگیزی بود.

سرم را تکان می‌دهم، عطر تمامم، تمام شامه‌ام را پر می‌کند زمانی که  سرم را محکم  به سینه‌اش می‌چسبانم. می‌خندد و امان از دست این دل‌دیوانه که  هنوز به خندیدنش و مات نشدن عادت نکرده‌.

-چرا میخندی؟

باز می‌خندد، اخم می‌کنم و سرم را بالا می‌آورم نگاهم را به نگاهش می‌دوزم.  خیره‌ام می‌‌شود، موهایم را  به  پشت گوشهایم می‌زند، همان فرهای خرمایی که  گفت دوست ندارد رنگش کنم.   نمی‌دانم می‌داند زمانی که لبخند لبانش را در برمی‌گیرد ، به چشمانش نیز سرایت می‌کند؟ آخ که من همان چین‌خوردگی دور چشمش را هم دوست دارم.

رامیار: نخندم؟ 

-بخند.

دستش سمت  موییهای  دورن موهایم می‌رود و دانه‌دانه‌‌اش را جدا می‌کند.

رامیار: می‌دونستی من میترسیدم.

متعجب می‌شوم، ابرو بالا می‌اندازم.

-چرا؟

خیره‌ام می‌شود.

-می‌ترسیدم بزنن زیر همه‌چی، که الان پیشم نباشی، از اینکه بابات پشیمون شه، تا عقدو خوندن  راحت شدم.
می‌خندم، و او غرقه در خنده‌ام می‌شود.
-قدرمو بدون پس.
صدای خندانش می‌آید.
رامیار:می‌دونستین این‌همه از خود راضی بودن بده بانو؟
با کرشمه خوابیده در صدایم  حرف می‌زنم.
-خب که چی؟
رامیار:هیچی.
کمی از او فاصله می‌گیرم،  باز ذهنم آشفته می‌شود. باز یادی کسی در ذهنم پدیدار می‌شود؛ از جا بلند می‌شوم،  متفکر نگاهم می‌کند، دستم را می‌گیرد. کنارش آرام می‌نشینیم باز، با انگشتانم بازی می‌کنم و نگاهم را به  دستانم می‌دوزم؛ حس بدی به تمام تنم تزریق می‌شود. دستش حائل چانه‌ام می‌شود، و صورتم  در برابر صورتش، برابر با چشمانش می‌ایستد. صدای آرامَش انگار آرامِش جانم می‌شود‌.

رامیار: چی باعث شده خانوم امیری توی همچین روز فرخنده‌ای یک دفعه‌ای غمگین شن و از آقاشون فاصله بگیرن؟

حتی لحن شوخش به خنده‌ نمی‌اندازد مرا، بغض می‌کنم؛ اشک در چشمانم جمع می‌شود. لرزش صدایم نگاهش را دلخور و اخم‌هایش را درهم می‌کند.

-رامیار؟ تو که ساناز رو...  . 

@مانشMansh @ماه تی تی   @آیلار مومنی   @بوقلمون @خدانگهدار @سحرصادقیان @هــhanaــانا @Im_mdi @im._baran @im._byta @im._damon @Delito @Damon.S_E @جنیسما @masoo @Masi.fardi @unknown @Raha_yee @Atlas _sa @Satiyar

@Aryana  @-Atria- @-Tehyan- @-Madi- @-ℳAhsA-  @Nasim.M @Azin18 @15Bita@دخترخورشید @LioOla @Asma,N @Najmeh@..Raha..

دوستان لایک کنید و بخونید.

یادتون نره من به تعداد لایکاتون لایکتون میکنم.

پارتای بالایی رم ای کسانی که لایک نکرده‌اند لایک بفرمایند♡

ویرایش شده توسط ashobe_del
  • لایک 19
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱:

عصبی دستش را درون موهایش فرومی‌برد، از جا بلند می‌شود، کتش را از تن بیرون می‌کشد؛ تندتند زیر لب فحش و لعنت نثار ساناز و حاج مرتضی می‌کند. و من از بدگمانی بی‌موقع‌ام خجل می‌شوم، سرم را پایین می‌اندازم و انگشتانم را در هم می‌لولانم. روی مبل می‌نشیند و با خشونت دست مبل را می‌فشارد،
 صدایش دلخوریش انگار سیلی می‌شود، حرف بی‌موقع‌ام را بر سرم  می‌کوبد.

رامیار: فکر کردم این سوءتفاهم تموم ‌شده است برات.
 بغض می‌کنم.

_رامی...  .
با صدای ناراحتش خجالت‌زده سرم را پایین می‌اندازم.

 رامیار: قرار بود ساناز وحاج مرتضی رو فراموش کنیم.

 آرام‌تر و ناراحت‌تر از قبل ادامه می‌دهد،  ای‌کاش زبانم لال می‌شد تا الان به کاش و ای‌کاش های بی‌انتها نمی‌افتادم.
رامیار: به این زودی قول و قرارمون فراموش کردی؟

 گوشه لبم را داخل دهان می‌کشم، چشمانم از اشک تار می‌شود. 
-بب...  .
باز میان حرفم می‌پرد.
رامیار: نگفتم که معذرت بخوای، گفتم که فقط یادت باشه بهم اعتماد کنی، همین! من چیز زیادی ازت می‌خوام؟
سوال ته جمله‌اش دلخور تر از سؤال‌ها و جمله‌های قبلش بود، من به او اعتماد دارم؟ من ساناز را فراموش کرده‌ام؟ من به او اعتماد کردم اما!هنوز هم ساناز سایه‌اش بر روی زندگی‌مان است.کاش ساناز نبود، کاش حاج مرتضی نبود، اصلا کاش جای دوری بود؛ دور از دسترس سایه‌ها، دور از دسترس بدبختی‌ها و نگرانی‌ها. اصلاً کاش مخالفت‌ها نیش‌ها نبود، اصلا کاش کسی نبود که نامزدی مصلحتی رامیار و ساناز را به رویم بیاورد.  اصلا کاش ساناز و حاجی نبود، من بودم و رامیار یک‌جای دور، دور دور از دسترس سایه‌ها، بدبختی‌ها و نگرانی‌ها. جلویم زانو می‌زند چانه‌ام را می‌گیرد، سرم را به سمت خودش می‌چرخاند و محزون نگاهم می‌کند. 
رامیار: بهم اعتماد داری؟
خیر نی‌نی چشمانش می‌شوم، به او اعتماد دارم اما! به اطرافیانش نه، به زبان نیش‌دار بقیه نه، نفس عمیق می‌کشم. 
-دارم.
لبانش به لبخندی باز می‌شود، سرم را به سینه‌اش می‌چسباند؛ صدایش این‌بار از بیخ گوشم می‌آید. اما از نفس‌هایش کنار گوشم. 
رامیار: پس بی‌خیال ساناز.
 و من این‌بار بی‌خیال ساناز و ازدواج سرتاسر ابهامشان می‌شوم.

ناظر : @-Madi-

 

 

ویرایش شده توسط ashobe_del
  • لایک 11
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲:

از جلوی آینه قدی سفیدرنگ کنارش می‌زنم، می‌خندد و درحالی‌که دکمه آستین پیراهن سفیدش را می‌بندد می‌گوید:
-لباس گرم بپوشا.
_باشه، رامیار؟
 رامیار: جان؟
 شالم را روی سرم درست می‌کنم و می‌گویم:
- می‌ترسم بریم خونه حاجی تون، ساناز و حاج مرتضی تیکه بارمون کنن.
 اخم می‌کند ادکلن اش را برمی‌دارد.
رامیار:غلط کردن.
ادکلن را از دستش می‌گیرم، ادکلنی دیگری دستش می‌دهم. اخم‌هایش باز می‌شود و می‌خندد. بی‌خیال  خرمایی‌های فرخورده‌ام را روی مانتوی سرمه‌ای میزان می‌کنم.
 رامیار: اینو بزنم؟
 سرم را تکان می‌دهم، باز می‌خندد.
رامیار: زنونه است!
 رژ پررنگ قرمزام را پررنگ‌تر می‌کنم شانه‌ام را بالا می‌اندازم.
-دوستش دارم.
 ادکلن را با لبخند روی خودش خالی می‌کند، پالتو سرمه‌ای تا روی زانوهایش را به تن می‌کند. این مرد با تمام قوا سرمه‌ای را می‌پرستد. ناز می‌کنم و چتری را با انگشت اشاره کنار می‌زنم، حسود می‌گویم:
- به سرمه‌ای حسودیم می‌شه.
 لحظه‌ای با بهت نگاهم می‌کند چندی نمی‌گذرد که قهقهه اش را ول می‌دهد و بلندبلند می‌خندد. آرام که می‌شود شیفته نگاهم می‌کند، این‌بار او چتری موهایم را با انگشت اشاره کنار می‌زند. صورتش نزدیک‌تر می‌آید خیره در چشمانم می‌گوید:
- یادت نره تو، اون؛ یکی خاص تو دلمی. 
لبخند می‌زنم،  لبخندش را حس می‌کنم کمی فاصله می‌گیرم، دکمه دیگر پیراهنش را باز می‌کنم و  یقه‌اش را درست می‌کنم. صورتش را نزدیک می‌آورند، پیشانی‌ام گرم می‌شودو لحظه‌ای بعد حس آرامش سرازیر  می‌شود در وجودم. لبخند می‌زنم و می‌پرسم:
- خوب شدم؟
 بادقت نگاهم می‌کند با چشمان پرمهرش می‌گوید:
- عالی شدی، مثله همیشه.
***
روی مبل سه‌نفره سلطنتی خانه حاج مرتضی نشستیم. رامیار جدی پا روی پا انداخته‌است و حاج مرتضی سعی می‌کند نگاهش را از ما بگیرد. ساناز روی مبل تک‌نفره کز کرده و گاه با نفرت و گاه با اشک و ناراحتی نگاهمان می‌کند. پیربد پسرعمه رامیار سعی در خوردن مغز رامیار را دارد. من اما ساکت نشسته‌ام و گاه با نادیا و مادرش، گاه با مادرشوهر عزیزم هم‌کلام می‌شوم. صدای خندان پیربد همه هوشم را به سمت خود می‌کشد.
پیربد: آرمیسا خانوم؟
-بله؟
با لبخند معناداری می‌گوید:
- رامیار چه‌قدر بوی عطر زنونه می‌ده.
متعجب نگاهش می‌کنم و لحظه‌ای بعد می‌خندم.
 رامیار پس‌گردنی‌اش را سخاوتمندانه میهمان پیربد می‌کند که کنارش نشسته. ریما جان می‌خندد و قربان‌صدقه‌اش می‌رود پیربد گردنش را با دست می‌مالد و زیر لب غر می‌زند، سپس بلندتر رو به رامیار می‌گوید:
- مردک بده ازت تعریف می‌کنم؟
رامیار خونسرد می‌گوید:
- تعریفت به درد خودت می‌خورد.  
عمه جان عزیز رامیار لبخند می‌زند و درحالی‌که قربان صدقه رامیار می‌رود، می‌گوید:
-  خوبه که، مرد خوب باید بوی عطر زن رو بده.
 لبخند ملیح می‌زنم فنجان چای را به لبانم نزدیک می‌کنم.
 پیربد: خب من مگه چی می‌گم مامان؟ خوبه که ازشر بو حشره‌کش راحت شدیم.
 لیوان را پایین گذاشته و کمی تا حدودی بلند می‌خندم. رامیار چپ نگاهم می‌کند، که شانه بالا می‌اندازم لب می‌زنم:
- راست می‌گه خب.
چشم غره‌ می‌رود و باحرص می‌گوید:
-زر مفت میزنی فقط پیربد، زر مفت.  
ناظر:     @-Madi- 

@نیکتوفیلیا @Masi.fardi @masoo

@Hony.m   @Atlas _sa @مانشMansh @دخترخورشید @بوقلمون @نفس بانو  @آرکاداش   @Amoo ALi   @banouyehshab @Delito  @Asma,N @-دختر ماه-   

اونایی که تگ  اگه نمی‌خونن لطفا لایک نکنن.

اگه میخونن لایک کنن تا بدونم کیا می‌خونن ♡

تازشم الکی الکی لایک نکنین لدفا ... اگه نمی‌خوای تگ شین رک بهم  بگید🙂

 

 

ویرایش شده توسط ashobe_del
  • لایک 8
  • تشکر 3
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۳:

سرم را متأسف تکان می‌دهم. فنجان چای را به لبانم نزدیک می‌کنم، بی توجه به همگی که با یکدیگر صحبت می‌کنند؛ چایم را می‌نوشم. ساناز با نیشخند گوشه لبش نگاهم می‌کنند.
ساناز: نامادریتون خاله‌اتونه نه؟
 پای روی پا روی پا می‌اندازم.
- بله. 
باز نیشخند می‌زند.
 ساناز: آهان، پس جفت پا پریدن وسط زندگیه اینو اون تو خون‌تونه نه؟
 نفس عمیقی می‌کشم بی‌تفاوت نگاهم را از او می‌گیرم و فقط به پوزخندی اکتفا می‌کنم. به قوله هوراد باید از کنار آدم‌های موذی بی‌تفاوت رد شد، لیاقت آن‌ها حتی نگاه چپ نیز نیست. و گاه هوراد حرف‌های زیبایی می‌زند. صدای بدون انعطاف رامیا می‌آید.
 رامیا: بهتره دهنت رو ببندی.
 دستم را روی دستش می‌گذارم.
- رامیار جان!
 صدایم کمی می‌لرزد، نمی‌خواهم این‌جا دلخوری پیش بیاید و کسی توهین ببیند. نگاهم می‌کند، با همان اخم‌های درهمش.
 رامیار: یه‌لحظه عزیزم! باید مشخص کنم که اندازه دهنش لقمه برداره.
 سپس نگاه سختش را به ساناز می‌دوزد. پدر ساناز که از همان اول آمدنمان اخم کرده بود، عصبی نگاهمان می‌کند.
 محمد (پدر ساناز):  تا اینجاشم سکوت کردیم دور برداشتی بسته.
رامیار خون‌سرد با نیشخند گوشه لبش نگاهش می‌کند.
- رامیان کی گفت سکوت کنید عمو جان؟
 صدای بغض‌آلود ساناز می‌آید.
 ساناز: فکر کردی چون تا حالا تازوندی افسار دستته؟ تو این یه سال و نیم کم عذابم ندادی.
 رامیار تندر از جایش بلند می‌شود، دندان روی دندان می‌سابد.
 رامیار: مگه من گفتم بیا باهام عقد کن؟ من که اولش گفتم ته این عقد مصلحتی حاجیتون هیچ‌وپوچه، خریت از خودت بود که پارازیت انداختی وسط زندگیم.
 حاج مرتضی عصبی عصای طلایی‌اش را که فقط محض نشان‌دادن ابهت برداشتی روی زمین می‌کوبد.
 
 حاج مرتضی :بسه دیگه.
 آب دهان نداشته‌ام را قورت می‌دهم.  قلبم تندتند خودش رو اینور و اون‌ور می‌کوبد.  از جا بلند می‌شوم با دست لرزان بازوی رامیا را می‌کشم. سرش را به سمت می‌چرخاند با دیدن صورت احتمالاً رنگ پریده‌ام آرام می‌شود.
 رامیار: تو نترس این کار رو باید قبلاً انجام می‌دادم.
 باز دستش را همچون خردسالی می‌کشم.
- بریم تورو خدا.
 صدایم بازهم می‌لرزد.
 ساناز: به‌خاطر همین زنیکه یادته چند بار بهم توهین کردی؟ تهدید می‌کردی که اگه رضایت به ازدواج تون ندم بدبختم می‌کنی، مگه من الان خوشبختم؟
 عجیب بغض‌آلود حرف می‌زند. انگار رامیار انبار باروتی است و حرف‌های ساناز جرقه‌ای کوچک. چنان واکنش شیمیایی نشان داد که لحظه‌ای در بهت فرو رفتم، فقط زمانی به خود آمدم که رامیار ساناز را به دیوار پشت سرش کوفته‌است و گردنش را فشار می‌دهد و ساناز از کم نفسی به تکاپو افتاده. مادر ساناز جیغ می‌کشد و به سر و رویش می‌زند. باهینی به خودم آمده و پا سمتش تند می‌کنم. چنان همه شوکه شدند که هیچ‌خوبه از جایش تکان نمی‌خورد. دستم را روی دستش می‌گذارم تا از گردن ساناز فاصله دهم اما بی‌تفاوت فقط و فقط نعره می‌زند.
رامیار: تو غلط کردی اسم زن منو بده به دهن میباری، و بی‌جا کردی زر مفت زدی.
 

@نیکتوفیلیا   @masoo @Masi.fardi @Hony.m  @-Atria-  @Roshana @مانشMansh  @Asma,N 

ناظر: @-Madi-

ویرایش شده توسط ashobe_del
  • لایک 6
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۴:

ساناز بی‌حال مانده‌است و پیربد در لحظه آخر توانست رامیار را از او جدا کند. هم به خود می‌آیند و به طرف ساناز حمله‌ور می‌شوند. دستم را روی سینه‌‌ی رامیار می‌گذارم و او را به درحالی‌که تهدید وار انگشت اشاره‌اش را تکان می‌دهد و عربده می‌زند به عقب هل می‌دهم. با بغض نگاهش می‌کنم.
- رامیار، رامیار جان! بریم جون من، بریم تورو خدا.
طی یک حرکت انتحاری پدر ساناز، از کنار دخترش بلند می‌شود و با صورتی سرخ‌شده به‌طرف رامیار حمله می‌کند. لحظه‌ای نمی‌گذرد که صدای سیلی‌اش در فضا می‌پیچد.  شوکه دستم را روی دهانم می‌گذارم بغضم می‌شکند، با گریه به طرف‌ رامیار می‌روم.
- رامیارمرگ من، تو رو جون من، بیا برگردیم.
با حرص می‌خندد، پشت گوشش سرخ می‌شود. از خنده به نفس‌نفس می‌افتد و عمویش عصبی‌ترمی‌شود. اما من می‌دانم این خندیدن‌ها فقط برای عصبی کردن عمویش است. در دلش غوغایی است که از سوی عموی نامحبوب‌اش سیلی‌خورده. صدای عصبی حاج مرتضی می‌آید.
حاج مرتضی: چیکار می‌کنی محمد؟ چرا... 
حرفش با صدای جدی و خون‌سرد رامیار در دهان می‌ماسد.
رامیار: بار آخری بود که دستت روم بلند شد دفعه بعد این‌قدر ساکت  نمی‌ایستم، به پروپام نپیچ، می‌دونی که با یه بشکن کل زندگی دخترت رو هواست؛ جناب محمد تهرانی کبیر.
محمد تهرانی کبیر را با تمسخر ادا می‌کند و سپس  دستم را می‌گیرد، به سمت دره خروجی می‌رویم؛ اما میانه راه یقه‌اش میان دستان سعید، برادر ساناز که تاکنون  در کنار خواهرش ساکت مانده بود؛ اسیر می‌شود. ثانیه‌های بعد عربده هایی است که بر سرش نازل می‌شود.مسعود خان به طرف پسر و برادرزاده‌اش پا تند می‌کند. زودتر از او خودم را به آن‌ها می‌رسانم اشک‌هایم روان‌تر می‌شود. سعید محکم رامیار را به دیوار می‌کوبد و بلندبلند فحش می‌دهد. در لحظه چنان آشوبی به پا شد که هیچ‌خوبه نمی‌تواند آرامش را برگرداند. با اشک به رامیار که پی‌درپی مشت می‌خورد نزدیک‌تر می‌شوم و مسعود خان هم حتی نمی‌تواند آن‌ها را از هم جدا کند. غرق آن‌ها هستم و هر مشتی که رامیار می‌خورد انگار خاری است که در قلبم فرو می‌رود، حتی نمی‌توانم نزدیک‌تر بروم. به خود که می‌آیم مادر ساناز به سمتم حمله‌ور می‌شود و با لعن و نفرین یقه‌ام را می‌گیرد و محکم تکانم می‌دهد و پشت بندش فحش‌های رکیک. با چشمان گشاد شده نگاهش می‌دهم و حتی قدرت تکلم را نیز از دست داده‌ام. دستم را روی سینه‌اش می‌گذارم می‌خواهم او را از خود جدا کنم اما بدتر می‌شود. چنان محکم هولم می‌دهد که چند قدم  عقب می‌روم پایم به گوشه‌ی مبل گیر می‌کند. محکم‌ روی زمین می‌افتم لحظه‌ای سرم درد طاقت فرسایی می‌گیردو مایعی با تمام قوا همچون فواره‌ای از سرم بیرون می‌جهد.

ناظر: @-Madi-

@مانشMansh @Hony.m @masoo @Masi.fardi  @Asma,N @MOBINA.H

 

 

 

ویرایش شده توسط -ashob-
  • لایک 6
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۵:

ثانیه‌ای همه‌جا در تاریکی فرو فرومی‌رود و دست و پایم شل می‌شود. بازهم بغض‌ام بلند می‌ترکد، دستم را با بی‌حالی به پشت سرم می‌رسانم نوک انگشتانم که به خون آغشته شده را در معرض دیدم نگاه می‌دارم. دسته گرمی به زخم پشت سر می‌رسد و درد وحشتناکی در سرم می‌پیچد. قطره اشکی از چشمم سرازیر می‌شوند، پشت سرش هق- هقم. چشمانم را محکم روی‌هم فشار می‌دهم باز نگاه گیجم را به رامیار می‌دوزم. رامیار صورتم را میان دستانش می‌گیرد، نگرانی‌اش را تا کمی‌ تار می‌بینم اما، صدایش نگران‌تر از هر زمانی است. 
رامیار: عزیزم می‌تونی بلند شی؟ حالت خوبه؟ حرف بزن دارم سکته می‌کنم.
 باز چانه‌ام  بیش‌از پیش می‌لرزد. دستش باز،     زخمم  به‌احتمال عمیقه سرم را لمس می‌کند.
- آی، رامیار نکن آخ، دارم تار می‌بینم.
 باز هقِ ریزی می‌زنم، دوباره برای بار چندم چشمانم را محکم باز و بسته می‌کنم. دست رامیار خشک می‌شود. صدای کوبیده شدن دست ریما خانوم به گونه‌اش و یا ابوالفضل  کسی که نمی‌توانم تشخیص دهم به گوشم می‌رسد. قلبم تندتند می‌کوبد سردرد خفیفی می‌گیرم، چشمم را دوباره محکم فشار می‌دهم تا کمی از تاری‌اش کاسته شود. دست رامیار به زخمم و سپس به چتری های می‌رسد.  با انگشت شستش اشک‌هایم را پاک می‌کنند.
 رامیار: عزیزم، گریه نکن ببینم تاری چشمت رفع شد؟
 آرام چشمانم را می‌گشایم با دیدن تصویرش که کم‌-کم واضح می‌شود، نفس عمیقی می‌کشم. مهربان و نگران نگاهم می‌کند.
 رامیار: الان تار نمی‌بینی آره؟
-نمی‌بینم.
 صدایم کمی ‌گرفته‌است.  لبخند می‌زند و چهره‌اش به‌خاطر زخم کنار لبش درهم فرو می‌رود. ریما جان پیشانی‌ام را می‌بوسد زیر لب خدارا شکری زمزمه می‌کند.
رامیار :سردرد خفیف و سرگیجه چی؟حالت تهوع هم داری؟
دستم را به پیشانی میگیرم.
- سردرد خفیفی یکم دارم.
 عمیق نفس می‌کشد رو به نادیا که بالای سرم ایستاده می‌کند.
 رامیار: ببین استامینوفن دارن؟
 نادیا سری تکان می‌دهد با قدم‌های تند دور می‌شود.
 مسعود خان: رامیار بهتره ببریش بیمارستان .
دستش را به زخمم می‌کشد و ادامه می‌دهد:
مسعود خان:  بخیه بخواد فکر کنم.
کمی صاف‌تر می‌نشینم، رامیار سرم را به سینه‌اش می‌چسباند و دستانش را دورم حلقه می‌کند.
 رامیار: آره می‌برم اول یه  استامینوفن بخوره حالش بهتر بشه.
 نادیا با قرص و لیوان آب  می‌آید. رامیار قرص  را از فویل  بیرون می‌کشد و داخل دهانم می‌گذارد. کمی حالم بهتر می‌شود و از جا بلند می‌شویم. اخمی در هم می‌کند رو به زن عمویش نگاه برمی‌گرداند.
 رامیار: برو  تا صبح سلام و صلوات بفرست که اتفاقی برای زنم نیفتاد باشه، وگرنه بلایی سرت میارم که واسه هفت پشتتون بس باشه،  باز به پروپای زندگیمون بپیچی تضمین نمی‌کنم آبروی خونوادت بمونه سره جاش.
این‌بار کسی چیزی نمی‌گوید می‌دانستند اوضاع وخیم است و اگر زخم عمیق بود دار فانی را  وداع می‌‌گفتم.

ناظر: @-Madi-

 

ویرایش شده توسط -ashob-
  • لایک 7
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۶:

***
پرستاری داروی بی‌حسی به درون زخمم تزریق می‌کند و پرستار دیگری گوشه لب، پیشانی وگونه چپ رامیار را پانسمان می‌کند. تیرداد دست به سینه روی تخت نه‌چندان نرم بیمارستان نشسته.  ابروانش درهم‌تنیده شده‌است
تیرداد: چتونه شما دوتا؟ چرا  اینجوری شدین؟
  پرستار از رامیار فاصله می‌گیرد، دستکشش را از دستش بیرون آورده و در سطل زباله عفونی می‌اندازد. با گفتن تمام شد از اتاق عمل سرپایی بیرون می‌رود. رامیار از روی پانسمان دستش را به کبودی روی گونه‌ی چپش می‌زند و چشمش انگار از درد خفیف بسته می‌شود.
رامیار: کتک کاری کردیم یکم.
تیرداد نیشخندی می‌زند.
تیرداد: راستشو بگین اول کدوم‌تون شروع به زدن اون  یکی کرد؟
لحنش کمی شوخ است. غر زدن‌های زیر لبی رامیار واقعاً چرا تمامی ندارد؟ از خانه حاج مرتضی اخم درهم کرده و غر می‌زند.
رامیار: باید دست اون زنیکه مفسد فی الارض را می‌شکستم تا غلط نکنه زن منو هل بده، عوضی مفت‌خور.
تیرداد  نگاهش می‌کند.
تیرداد: منظورت از این حرف‌ها چیه؟
پرستار دستش را از سرم فاصله می‌دهد و از اتاق بیرون می‌رود. آرام روی تخت می‌نشینم و دست به پیشانی می‌گیرم.
- با خانواده ساناز درگیر شده.
صورت تیرداد جمع می‌شود.
تیرداد: پس بگو حتما اون نیشِ عقربت رو بکار گرفتی که دکور مکور صورتت رو  ریخته به‌هم.
پوزخندی روی صورت رامیار می‌نشیند.
رامیار: به‌جای یه مشتی که خوردم دوتا کوبیدم، سعیدشون جراحی پلاستیک لازمه.
تیرداد می‌خندد، رامیار به سمتم می‌چرخد و با حرص نگاهم می‌کند. با لحن عصبی تند-تند کلمات را ادا می‌کند.
رامیار: چرا مثل بچه رامیار بریم بریم می‌کنی؟ هی دستمو مثل کش تنبون می‌کشی که چی بشه؟ نمی‌تونستی دوتا تیکه کلفت بارشون کنی دلم خنک شه؟ که با خودم بگم  ماشاالله هزار ماشاالله  زن نگرفتم ننه فولاد زره گرفتم، نه اینکه هی مواظب باشم نکنه جوجه از تخم دراومده ماشینیم چیزیش نشه؟ والا دخترم دخترای دهه هشتاد می‌بلعن  آدمو با زبونشون.
با دهانی نیمه‌باز نگاهش می‌کنم،  تیرداد شوکه می‌خندد.
تیرداد: هی پسر بهتره  خواهرم همون جوجه ماشینی باقی بماند.
سپس با شوخی اضافه می‌کند.
تیرداد: همون یه‌دونه داماده جنگی واسه هفت پشتمون بسه.
پشت‌بندش من نیز می‌خندم.
رامیار: سرت خوبه؟
برخلاف ثانیه‌های قبل مهربان است. از صورتم را از بی‌حسی و گز-گز سرم درهم می‌کنم.
- خوبم فقط گز-گز می‌کنه جا زخمم.
روی موهایم را با مهر می‌بوسد.
رامیار: اثر داروهای بی‌حس کننده است.
تیرداد دست به سینه با ابروی بالا رفته نگاهمان می‌کند.
تیرداد: دو سه ساعت بعد که اثرات بی‌حسی رفت جای بخیه درد می‌کنه.
رو به رامیار می‌کند.
تیرداد: دو روزی باید شش‌دونگ حواست بهش باشه، خودت که خوب می‌دونی شاید عوارض داشته باشه.
رامیار  سر تکان می‌دهد و کلافه حرف می‌زند.
رامیار: لعنتی اولین‌کاری که بعداز تموم شدن طرحم انجام می‌دم گرفتن تخصصه،  پدرم رو در آوردی با این مدرک جوهر خشک نشده‌ات.
تیرداد به قهقهه می‌خندد و دستش را روی شانه‌ی رامیار می‌کوبد، بلافاصله پیچ می‌شود.
تیرداد:  من دیگه میرم پیجم کردن، فعلا.

لبخندی بر رویش می‌زنم.

-فعلا داداش.

گونه‌ام را می‌بوسد با رامیار دست می‌دهد و لحظه‌ای بعد از اتاق خارج می‌شود.

ناظر: @-Madi-

 

ویرایش شده توسط -ashob-
  • لایک 6
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۷:

*****
یک‌هفته‌ای به نوروز مانده است،  بخیه‌های سرم درد نمی‌کند و این برای منی که بعد از چهار روز به برنامه دعوت شدم عالی است. از چهارشبه قبل نه ساناز را دیدم و نه خانواده بس آرامَش را. اما فردایش نادیا با خنده زنگ‌زده بود، و به رامیار مژده داده بود که صورت سعید را از ریخت انداخته است.  می‌گفت خود و برادرش پیربد دلشان خنک شده، زیرا این دو خواهر و برادر روی مخِ آن‌ها نیز هستند. بعداز آن گفت که حاج مرتضی با محمد و مهین دعوا کرده و تهش با تهدید اینکه اگر باز با نوه‌ی دردانه‌اش رامیار کاری داشته باشند از ارث محروم شان می‌کند، دهانشان را بسته بود. اما ساناز از اول تا آخرش اشک ریخته بود و آخرش هم به‌خاطر سرنوشتش ضبحه می‌زد. در این ماجرا تنها کسی که نه برایش دل می‌سوزاندم و نه به او حق می‌‌دهم، فقط و فقط ساناز است. او با علم  آنکه، رامیار به او علاقه ندارد و تنها به‌خاطر دلیل حاج مرتضی که علاقه‌ای به دانستنش ندارم،  به خواستگاری‌اش رفته راضی به وصلت شد. حق او حتی کمی دلسوزی نیز نیست، زندگی داستان نیست که بعد از آن آیه  عشقی افسانه‌ای در دل رامیار بیدار شود و مجنون وار ساناز را بپرستد. رامیار نه‌تنها عاشقش نشد، بلکه از او متنفر هم  شد و مقصر همه این‌ها خودش است.  از فکر ساناز بیرون آمده و به سمت اتاق مشترکمان می‌روم. ساعت سه بعدازظهر است و رامیار طبق گفته‌اش به ناهار نیامده. می‌گوید با حقوق چندر غاره طرح، نمی‌تواند زندگی را بگذراند؛ و از چند وقت پیش مشغول کار دیگری هم شده. درگیر کارهایش است و فقط می‌تواند شب‌ها آن هم دورو اطراف دوازده به خانه برگردد. می‌گوید دو ماه بعد که طرحش تمام شود، کنکور برای گرفتن تخصص می‌دهد، و قطعا خرج و مخارج زندگی هم بیشتر خواهد شد. من به‌خاطر این‌ها حتی برای دیر آمدنش  گله ندارم، گاه حتی خوشحال هم می‌شوم که برای دوام زندگیمان از صبح تا شب می‌کوشد. در کمد را باز می‌کنم. مانتو بلند زیتونی ام را برمی‌دارم، به‌دنبالش شلوار سفید، شال و زیر مانتوی سفید را از آویز بیرون می‌کشم. آرام-‌آرام لباس‌ها را به تن می‌کنم. شال سفید با موهای خرمایی ام هارمونی جالبی به وجود آورده و چشمان درشت و مظلوم سبزم را به رخ می‌کشد. برق لبی  بر روی لبانم می‌کشم گوشی‌ام را داخل کیف سفید می‌اندازم یک‌بار دیگر خود را برانداز کرده و  پس‌از اطمینان از بر و رویم  کمی عطر بر گردن و مچ دستم می‌زنم. از اتاق با وسیله‌های سفیدو فرش، پرده و روتختی سرمه‌ای به پیشنهاد رامیار و  دو خرس دو متری سرمه‌ای و سفید رنگ کز کرده در مابین کمد و تخت بیرون می‌آیم.
*****
 نفس عمیقی می‌کشم خیابان‌ها و بزرگ‌راه‌ها به دلیل نزدیک بودن عید شلوغ است و تنها راه زود رسیدن کوچه‌پس‌کوچه هاست.  این روزها باید من و رامین اولین خرید عید مشترک برویم و من هیجان ریزی دارم. لبخند به جان لبهایم حمله‌ور می‌شود،  پیشانی‌ام را کمی ماساژ می‌دهم صدای گوشی در فضایی کوچک پژو پارس سفیدرنگ می‌پیچد دست‌دراز می‌کنم و گوشی را برمی‌دارم. گوشی درحالی‌که درون دستم می‌لرزد روی صندلی افتاده و سپس زیر پایم می‌افتد. چشم از کوچه خلوت گرفته، سرعت را پایین آورده و یک چشم بر کوچه و یک چشم بر زیر پایم، دست‌دراز می‌کنم تا گوشی را بردارم.

ناظر: @-Madi-

ویرایش شده توسط -ashob-
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۸:

دستم را روی سطح صاف می‌کشم و به‌دنبال گوشی می‌گردم. تنها امیدم صدای زنگ خوردنش است که انگار نیکا از انتظار خسته‌شده و تماس را قطع می‌کند. لحظه‌ای سرم را پایین می‌اندازنم و با پیدا کردن گوشی و برداشتنش، سرم را بلند می‌کنم. با دیدن سانتافه‌ی مشکی که با سرعت زیاد از روبه‌رو به سمتم می‌آید، هینی کشیده و با حرکت هول پا روی ترمز می‌گذارم. ماشین با صدای فریاد لاستیک‌ها درجا می‌ایستد و کمی گرد و غبار اطراف را در برمی‌گیرد. سرم را از روی فرمان بلند می‌کنم، خدا را بابت جدی نبودن این تصادف شکر می‌کنم. نفس عمیقی می‌کشم در ماشین را باز می‌کنم تا از سلامت راننده روبرویی اطمینان حاصل نمایم. چشمم که به دختر راننده می‌افتد، نفس راحتی می‌کشم. چشم می‌گردانم سمت کمک‌راننده، چشم می‌گردانم و چشمانم لحظه‌ای گنگ خیره در چشمانش می‌شود پلک‌هایم را محکم روی‌هم می‌فشارم و با تردید و کمی بغض، نگاهم را به چشمانش سوق می‌دهم. باز با یاد نگاه آبی رنگش شوکه می‌شوم. مردمک‌هایم  دودو می‌زند، مه غلیظی به گلویم چنگ می‌زند و چنگش زخم می‌شود؛ زخمش چرک می‌شود و از چشمانم می‌ریزد. چانه‌ام می‌لرزد دستم مشت مشت می‌شود. نگاهم خیره به آسفالت کف کوچه می‌رسد و امان از سنگینی دلم. گر می‌گیرم، درست مثل روز خواستگاری‌اش در پشتم ویلای لعنتی. قلبم درست بین  کوبیدن و ایستادن می‌ماند، بدنم  نمی‌داند شل شود یا بلرزد. مه رفته‌رفته غلیظ‌تر می‌شود و مرد این روزهای زندگی‌ام مات و شوکه از ماشین پیاده می‌شود. قدمی سمتم برمی‌دارد، چشمانش  نگران است و لبانش می‌لرزد. نگاهش در صورتم می‌چرخد و زیر لب چیزهایی می‌گوید. دلم مشت می‌شود، نگاهم به دختری که از ماشین پیاده شده می‌ماند.
 دختر: رامیار جان ببین...  .
  دستم به‌در ماشین می‌رسد، او فقط جان من است.
صدای نگرانش می‌آید.
 رامیار: خوبین؟
 من برایت شدم شما؟ زنت؟ بس کن مرد. دل  را به شکستن مجبورش نکن. سؤالش را بی‌جواب می‌گذارم، تند و با هق‌های ریز  سوار ماشین می‌شوم.
*****
 همیشه کار را برای دیر آمدنش بهانه می‌کرد و می‌گفت برای دوام زندگی‌مان تلاش می‌کند. امروز تلاشش را دیدم،  چشم و ابرویش مشکی بود، موهای بور و صافی داشت.  نامرد ترین مرد زندگیم نگفته بود  موهای بور صاف دوست دارد، او می‌گفت به عطرِ لابه‌لای موهای فر خورده‌ی؛ خرمایی‌ام معتاد است. نامرد نگفته بود چشم و ابروی مشکی می‌خواهد، گفته بود زندگی‌اش در دریایی زمرد سبز رنگ نگاهم خلاصه می‌شود. دختر کنارش می‌دانست مرد نامردم تعهد دارد؟ شناسنامه‌اش را نامی پر کرده؟ شب‌ها با زنش رؤیای سال‌ها بعد را می‌چیند؟ هیچ می‌دانست مرد من، مرد من است؟  مرد من به او گفته بود که به خاطرم قید ساناز را زده؟ یا به او هم گفته که به خاطرش مرا تهدید می‌کند؟ یا نکند که مرا به‌خاطر اعتراض به دیوار بکوبد و قصد خفه کردنم را داشته باشد؟ به‌خاطر  مرد زندگیم قید برنامه و آبرویم را زدم. در خانه نشستم  به انتظارش، و مابین این انتظار بار رفتن بستم. مابین قرار رفتن با خودم، اشک ریختم و ضبحه زدم.

ناظر: @-Madi-

ویرایش شده توسط -ashob-
  • لایک 7
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۹:

پیراهنش را برداشتم در لابه‌لای لباس‌ها گذاشتم تا نیمه‌شب‌هایی که قرار است، زین پس بی او بگذرد عطرش را داشته باشم. من عطرش را داشته باشم و اوحال خوشش را میان آغوش دختر چشم ابرو مشکیِ مو بور امروز. اشک پاک می‌کنم، اشک جای اشک می‌نشیند. بغض قورت می‌دهم، بغض جای بغض بر گلویم چنگ می‌زند. صدای فریادش در خانه می‌پیچد و قدم‌هایش به سمت اتاق سرمه‌ای - سفید مان تند می‌شود.   زیپ چمدان را می‌بندم و از جا بلند می‌شوم. در را که با شدت باز می‌کند اشک‌هایم باز بی‌اراده می‌ریزد، او خیره به چمدانم است.
 رامیار: کج... ا... می... میری؟
 آن لکنت، بغض و بهت در صدایش چیست؟ تو که باید خوش باشی مرد. سر بارت می‌رود نامِ اضافه در شناسنامه‌ات قصد خط خوردن را دارد. دستگیره را ول می‌کند به سمتم آرام-آرام قدم برمی‌دارد. دستانش گردِ صورتم می‌نشیند و امان از دل بی‌قرارم که آرام می‌شود. اشک روی صورتم تندتر می‌جوشد، بغض‌ام کمی آرام و مظلومانه می‌شکند.
 رامیار: قربونت برم گریه نکن، من...  .
 توضیح می‌خواهی بدهی؟  توضیح چه؟ من توضیح به کارم می‌آید؟ دختر چشم مشکی امروز؛  رامیار جان گویان توضیح داد. مگر قرار نبود فقط جان من باشی؟ چشم ابرو مشکی ها بندِ نامت جان می‌گذارند چرا؟ 

-دوستش داری؟
 کمی بغض دارم، کمی اشک و کمی نیز حسادت. اگر بگوید دوستش دارد من چه کنم؟ قطعا جنازه‌ام از خانه بیرون می‌رود. بهت‌زده نگاهم می‌کند.
- بهت گفت رامیار جان، مگه جانشی که بهت می‌گه رامیار جان؟
چانه‌ام می‌لرزد، هنگام حرف زدن فکش سخت می‌شود. دستش از روی صورتم پایین می‌افتد و دستم را چنگ می‌زند. دست از دستش بیرون می‌کشم و هقه ریزی می‌زنم. با صدایی که از بغض می‌لرزد کلمات را روی صورتش تف می‌کنم.
-همه راست می‌گفتند، تو اهل زندگی نیستی. اهل مردو  مردونگی نیستی، من خاک بر سر  پشت کردم به خانواده‌ام و به خاطرتو، توروی خانواده‌ام وایسادم. که یا رامیار، یا هیچکس دیگه. حالا می‌بینم حماقت کردم. تیرداد درست می‌گفت کسی که به‌خاطر چیزی که معلوم نیست این و اون رو عقد کنه اهل تعهد نیست.
 دندان روی دندان می‌سابد، دستش داخل موهایش می‌برد، زیر لب طبق عادتش تندتند حرف می‌زند. چشمانش را لحظه‌ای می‌بندد.
 رامیار: آرمیسا جان...  .
- من جان تو نیستم.
 در برابر لحن نرمش جیغ کشیده بودم، اخمانش درهم می‌شود و تیز نگاهم می‌کند.
رامیار: چیه صداتو انداختی سرت؟ دوساعته هیچی نمی‌گم دور برش داشته.
او نیز که سرم داد کشید برای اولین بار سرم داد کشید.   ناباور با هق‌هق نگاهش می‌کنم. تن صدایم را کمی بالا می‌برم باز لحنم  کمی بغض دارد.
- تو با اون دختر تو ماشین چه کار می‌کردی؟
 رامیار: به تو چه؟
 با دادش چشمانم را می‌بندم و باز تکرار می‌کنم.
- تو با اون...   ‌.
 حرفم تمام نشده عربده اش به گوشم می‌رسد.
 رامیار: عشق و حال. 

چانه‌ام می‌لرزد، قلبم می‌لرزد، بلور احساساتم می‌لرزد، اشک‌هایم می‌لغزد و دست لرزانم سیلی می‌شود بر روی گونه‌اش.
-خیلی پستی.
این را هم با همان صدای لرزان گفتم.  خم می‌شوم و دسته‌ی چمدان را می‌گیرم، دستش تندروی دستم که بر روی چمدان است می‌نشیند.
 رامیار: کجا می‌خوای بری؟
 صدایش وحشت‌زده است. با نفرت نگاهش می‌کنم، بازهم بغضم می‌لرزد و این‌بار نمی‌گذارم  توده اشکی بر روی گونه‌ام شود. همان درون چشمانم جایش بهتر است، اگرچه چشمانم بسوزد؛ اگرچه دلم بسوزد.
-میرم که راحت به عشق و حال برسی.
 صدایم نفرت دارد و نگاهش پشیمانی. آب دهانش را قورت می‌دهد، دستش را به گردنش می‌کشد؛ نگاهش را به کف اتاق می‌دوزد. به سمت در پا تند می‌کنم. تا به خود بیاید از هال گذشته‌ام. کفش جورابی را تند به پا می‌کنم، از آپارتمان بیرون می‌روم.
 رامیار: آرمیسا، عزیزم؟ 
میان آن‌همه بغض و اشک، دندان روی دندان می‌سابم. اگر من عزیز تو بودم امروز شاهد حرف‌ها و کارهای بی‌شرمانه‌ات نبودم. دست سمت چشمانم می‌برم، لب زیر دندان می‌کشم.

@-Madi-

ویرایش شده توسط -ashob-
  • لایک 6
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۰:

دکمه‌ی آسانسور را فشار می‌دهم، در کشویی باز می‌شود. داخل آن چهاردیواری فلزی کوچک، باز مثل هر لحظه امروز به هق‌-هق می‌افتم. چه سخت است! امروز را می‌گویم. یک ماهی از ازدواجت  نگذشته باشد و تو دقیقا  در روزهایی که به همسرت افتخار می‌کنی، در روزهایی که به وجودش وابسته‌تر ودل‌بسته‌تر از دیروز می‌شوی، او را کنار دیگری ببینی. جایی میان قلبم می‌سوزد و می‌سوزد، و سوزش در کلِ وجودم  ریشه می‌اندازد.  با پشت دست اشکم را پاک می‌کنم آب دهانم را قورت می‌دهم در کشویی باز می‌شود به سمت بیرون مجتمع می‌روم. با دیدن تاکسی دستم را برایش تکان می‌دهم سوارش می‌شوم. لحظه‌ی آخر دیدم پاهایش بر زمین قفل بود و با دست‌وپای شل نگاهم می‌کرد. همه‌چیز دیگر تمام شد.

*****
 به خود که آمدم زنگ در را می‌فشردم. در باز شد قامت‌شلوارک پوشش نمایان می‌شود. گنگ نگاهم می‌کنند، از در کناره می‌گیرد و بی‌حرف داخل می‌شوم. چمدان را کنار در می‌گذارم، روی مبل می‌نشینم. برخلاف خانه مجردی مذکرهای دیگر خانه کیوان؛ پسرعموی عزیزم تمیز است.  دستانم را درهم قلاب می‌کنم، بغضم را سخت فرو می‌فرستم. شال از سرم می‌کَنَم، دستم را روی پیشانی‌ام می‌گذارم.
- یک مسکن می‌دی؟سرم درد داره.
 صدایش از آشپزخانه می‌آید.
 کیوان: باشه.
 باز در گرداب افکار غرق می‌شوم، چشم می‌بندم و سر به پشتی مبل تکیه می‌دهم. الان به دنبالم هست؟ به خانه پدریم رفته تا از من خبر بگیرد؟ نگرانم شده یا اصلا مرا فراموش کرده و به‌دنبال عشق و حال با آن دختر رفته؟ یا شاید پیش ساناز است. یا، یا شاید دختر چشم مشکی اکنون در خانه‌مان است؟ با گذاشتن این افکار از سرم، صاف می‌نشینم و اشک بی‌مهابا روی گونه‌ام جاری می‌شود. هق‌-هق‌ام  فضایی کوچک و گرفته خانه کیوان را دربرمی‌گیرد. کیوان سراسمیه می‌رسد از آشپزخانه بیرون می‌آید، کنارم زانو می‌زند؛ دستش را روی دستم می‌گذارد و تنم را به تن می‌کشد. نه می‌گوید توضیح‌دهم، نه طلب سکوت می‌کند.  تنها مرا با به خودش فشردن آرام می‌کند. تیشرتش را چنگ می‌زند. میان هق‌هق‌ام با ناله نامش را صدا می‌زنم.
- کیوان؟
کیوان: جان؟
سر و سینه‌اش برمی‌دارم و با بغض  ادامه می‌دهم.
-من نحسم؟ من بدم؟ من بدبختم؟
کیوان نه عزیزم.
صدایش با مهر و قاطعیت برادرانه‌ای همراه است، مثل برادرانه‌های تیرداد. اشکم را با پشت دست‌پاک می‌کنم. دیوانه‌وار کلمه پشت کلمه می‌چینم،  بغض پشت بغض می‌شکنم، یقه‌اش را می‌گیرم و تکانش می‌دهم.
- آره من نحسم. اگر نبودم که مامانم درست وقتی به دنیا اومدم نمی‌مرد. من بدم! من بدبختم‌. اگه بدبخت نبودم که...   .
 هق زدنم باز از سر گرفته‌ می‌شود. روی مبل آوار می‌شوم ناله وار حرف می‌زدم، سرم را بالا آورده و خیره کیوان ناراحت می‌شوم. کنارم می‌نشیند دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد.
 کیوان: نه بدی، نه نحسی. به خاطر این‌که مامان سر بدنیا اومدنت فوت شد ناراحتی؟
خیره‌اش می‌شوم کاش  دردم فقط همین بود.
- من اگه بد نبودم که رامیار دنبال یکی دیگه نمی‌رفت. می‌رفت؟
 حرف زدم و او با تمام بهتش با فک سخت شده‌اش، مثل همیشه‌آرام کرد و به اندازه‌ای نامردی امروز وسعت مردانش را خرج کرد.  او تکیه‌گاهی خوب برای نیکا خواهد شد. 

 

@-Madi-

ویراستار: @bita.mn

ویرایش شده توسط -ashob-
  • لایک 6
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...