رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان‌ رِخوَت| سِنُیوریتا کاربر انجمن‌ نودهشتیا


Seniorita
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بِسمِ‌ تاریکی، که برای مفهوم داشتن روشنایی آفریده شد!۷۸

 

عنوان: رِخوَت

ژانر: جنایی، معمایی، اجتماعی

 

اثری از:سنیوریتا

هدف: 

در این نقطه، من هم درست به اندازه‌ی تو از انتهای سرنوشت بی‌اطلاع هستم.

با ذهنی آشفته خود را درون آیینه می‌نگرم. 

هنرنمایی  از چشمان سرخم شروع می‌شود، قطره اشکی هدر می‌دهد. کویر لب‌هایم کش می‌آید و زهرخندی تحویل خود می‌دهم.

در همین هین، آسمان خراش می‌خورد. صدای رعد، رعشه‌ای بر تنم می‌زند.

یکه‌ای می‌خورم و قلم را در دستان سردم می‌گیرم.

حس ترس، وجودم را در برمی‌گیرد اما چیزی از درون مرا وادار به ادامه دادن می‌کند.

شاید چون، او می‌داند که هدف چه‌چیزی است و من خالق این سرنوشت هستم.

 

 

زمان پارت گذاری: نامعلوم

 

 

و آغاز ماجرا این‌گونه بود: 1401/2/22 پنجشنبه

 

ناظر: @ _Ario_

 

صفحه‌ی نقد:

 

   

 

 

صفحه‌ی شخصیت‌های رمان:

 

 

 

 

 

خلاصه:

 

عزیزکم با چه چیزی سرگرمت کنم؟

با بازی نامعلوم سرنوشت؟

گل‌نازم چه چیزی نگاه زیبایت را جذب خودش می‌کند؟

سرخی رنگ خون؟

 

خواهم نوشت از آن سرنوشت وهم انگیز، از آن پسرک با همان دستان ترک خورده  که از برای حسرت گرما،  در انتظار نشست و بادهایی از جنس تازیانه را برجان خرید  تا بتواند بگوید  که نگاه کن،  من هم  امیدی دارم.

اما سرنوشت نامعلوم بود و انتظار هم کاسه‌ی صبری داشت  که لبالب در حسرت غوطه‌ور بود. 

آری درست است آنقدر روبه‌روی شومینه خیالی‌اش نشست و رویا بافی کرد که کلمه رِخوَت پدیدار شد. 

و در آن لحظه که چشم‌هایش را گشود و گلِ آروزهایش را در حال‌ِ پر- پر شدن دید، تنها  لبخندی از جنس غم در کنج لبش شکل گرفت و به‌جای کبریت کوچکی برای گرم شدن، اسلحه‌ی سردش را در دست گرفت تا قاتل همه‌ی امیدها شود.

او دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد که بتواند برای رد خون بر روی دستانش، غصه‌ای بخورد.

و آنگاه شد که بالاتر از سیاهی را هم توانست ببیند پس حال خطرناک تر از او، کسی نبود!

 

 

 

مقدمه:

در ابتدای هر سرنوشت   می‌گویند یکی بود و دیگری نبود.

بارها دیده‌ام  که یکی ماند و دیگری نماند!

بارها از فعل گذشته استفاده کرده‌اند  و بارها  در همان گذشته زندگی کرده‌اند!

اما مرگ  پایان ماجرا نبود!

پایان،  شروع داستانی دیگر بود!

شاید این‌گونه بود که کلاغ قصه‌های مادربزرگ، در انتها باز هم به گشتن آشیانه‌اش ادامه می‌داد!

درست است اما کلمه‌ی رِخوَت کجای کار است؟! اگر به خواسته‌ی خود پایان را انتخاب کنم چه؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Seniorita

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت یک

سوم شخص:

 

آسمان در کنار خورشید خود، شادمانی می‌کرد و شاید اینطور بود که همه جا را روشنی  می‌بخشید.

در خیابان ها خندان قدم می‌زد و در افکار خود  غوطه‌ور بود.

پاریس،  شهر عاشق هاست  درست است؟

آه بی‌خیال، از نظر او که احمقانه بود. برای چه اینجا را انتخاب کرده بود؟! چه فکری در ذهن شوم او در حال جولان دادن بود؟ خدا می‌داند و بس! البته فکر نمی‌کنم خدا دیگر به او توجه کند.  دست شیطان را هم از پشت بسته بود!   

از این ها بگذریم، از نگاه مردم به او، برایت  چه بگویم؟ بعضی ها تمسخر، دیگری تعجب، برخی هم ترحم در چشم هایشان موج می‌زد! دلیل خاصی هم نداشت  هرکسی هم جای او بود و لباس پشمالو و صورتی رنگِ طرحِ خرگوش  را برتن می‌‌کرد، انگ دیوانه بودن بر رویش می‌خورد! 

  اما او بی‌خیال در خیابان‌های پاریس قدم می‌زد، لبخند عمیقی کنج لب‌هایش نقش بسته بود. کسی چه می‌دانست از دل او؟ کسی چه‌ می‌دانست که لبخند سرشار از آرامش الانش،  حاصل ریختن خونی روی‌ زمین بود.   عجیب است این زندگی، از نفوس الله جان گرفته و مطیع شیطان می‌شویم. اما او پی همه‌ چیز را بر تنش‌ مالیده بود که حال، چیزی جز لبخند و آرامش روحی‌اش، در خود نمی‌دید.

 

 نزدیک به سال نو بود و مردم در تکاپو بودند. آفتاب کمی اذیتش می‌کرد اما چشمی به دنبال جایی بود که بتواند از شر آن لباس مضحک خلاص شود.  پس از اندکی پیاده روی کردن توانست پاساژ مورد نظر خودش را پیدا کند.

   وارد اولین بوتیک لباس فروشی شد. بی‌توجه به فروشنده‌ای که او را به بغلی‌اش نشان می‌داد و بساط غیبت را راه انداخته بود و به قول ایرانی ها تنها سبزی پاک کردنشان کم بود،  گذر کرد. چشمان رنگ شبش خوب دور و اطراف را گذراند و در نهایت روی یک جفت کت و شلوار مشکی رنگ قفل شد.

با اشاره‌ای به طرف فروشنده و نشان دادن آن، به سمت اتاق پرو رفت.

کمی بعد از تحویل گرفتن کت و شلوار   کوله‌اش را گشود. وسایل مورد نظرش را از داخل آن خارج کرد. دستکش های سیاه رنگش را درآورد و با پنبه‌ای، لکه های  سرخ رنگِ  خون را از روی دستانش پاک کرد. گلویی صاف کرد و از شرِ آن لباس‌های مضحک خلاص شد.  

یک ربع بعد  با کت و شلواری مشکی و موهای مرتب شده، خیلی شیک و مجلسی از بوتیک خارج شد.

 با دیدن لیموزین مشکی رنگ، لبخندی زد. آرمین به موقعِ خود را رسانده بود! با قدم‌های محکمی راه مانده را طی کرد.

مرد جوان لبخندی بر لب زد و به فارسی گفت:

- خسته نباشی! حل شد؟

پوزخندی بر روی لب نهاد و با صدای بم و کلفت خود گفت:

- هیچ‌وقت یادت نره، سورنا وقتی کاری رو شروع می‌کنه که بدونه صد در صد موفق میشه! 

آرمین با شیطنت خاص خود گفت:

- به روی چشم، یادم می‌مونه.  فقط به مناسبت این پیروزی، نمی‌خوای من رو به یک نوشیدنی دعوت کنی؟ 

بی‌تفاوت نگاهی به ساعتش کرد و گفت:

- تایم با ارزشم رو حروم تو نمی‌کنم، اما می‌تونم فردا شب دعوتت کنم برای شام.

 

آرمین سری به نشانه‌ی توافق تکان داد و دیگر چیزی نگفت.

 

کمی بعد رو‌به‌روی هتل مجللی ایستاد. دستی برای سورنا تکان داد و ماشین را به حرکت درآورد.

 

سورنا وارد محوطه شد و پس از انجام کارای مربوطه، کلید اتاق را تحویل گرفت و به سمت سوئیت روانه شد.

امشب، تیر خلاص را می‌زد. آخرین مهره‌ی بازی، باید در همین شب به ابدیت می‌پیوست! 

 

 

 

 

ناظر: @ _Ario_

 

 

ویرایش شده توسط Seniorita

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت دوم

 

 یازده ساعت بعد:

 

 

صدای آرمین تو گوشش نجوا شد:

- حله سورنا، شکار افتاد تو تله. داره میاد. 

با جدیت گفت:

- خوبه. به‌هیچ عنوان تا بهت زنگ نزدم نمیای، فهمیدی؟

آرمین با تمسخر بله قربانی گفت  و تماس را خاتمه داد. 

 

نیم نگاهی به ساعت‌ مچی‌اش انداخت. دوازده شب را نشان می‌داد. زیرلب غر‌- غر کرد:

-لعنتی، پسره‌ی احمق کجا موند؟

سوزش سرما،  در استخوان‌هایش هم رسوخ کرده بود. دستی به کت و شلوار مارکش کشید و بی‌توجه به سرمای طاقت فرسا، بار دیگر فضای بیرونی دیسکو را از نظر گذراند. 

طبق گفته‌های آرمین، آن‌خوک کثیف تا بیست دقیقه دیگر به آنجا می‌رسید. 

با یادآوری فکر بکر آرمین برای کشاندن سالار به اینجا، لبخندی کنج لب‌هایش شکل گرفت. واقعا که آن پسر یک نابغه است. شاید برای همین بود که تا الان پیشِ سورنا جهانگیر مانده بود!

 

کمی بعد، پسری با وضع معمولی درحالی که ناخن هایش را می‌جوید، به سمتش آمد. 

با صدایی لرزان که نشان از ترسش می‌داد گفت:

- معذرت می‌خوام دیر شد. بفرمایید.

سورنا دستش را جلو آورد و کلید را گرفت. 

- مطمئنی مال همینه دیگه؟

پسرک پاسخ داد:

- بله جناب. مال همینه می‌خواین امتحان کنید.  اگه میشه پول رو بدین بهم تا کسی این‌ اطراف من و ندیده. نمی‌خوام از نون خوردن بیوفتم.

نیش‌خندی زد و پاکت پر پول را در دستانش گذاشت.

یک ربع بعد:

 

 

پوزخندی بر لب نهاد و با زیرکی ادامه داد: 

- چی‌شد سالار خان؟ چرا رنگت پرید؟ توقع نداشتی نه؟

 

پیرمرد  گلویی صاف کرد و غرید:

- چطوری؟ فقط بگو چطوری تونستی تا اینجا پیش بری؟

 

سورنا، پوزخندی زد و با همان استایل بی‌تفاوتش  لب باز کرد:

- احمق نباش گلم. سورنا جهانگیر هیچ‌وقت کاری رو بدون در نظر گرفتن احتمال برد شروع نمی‌کنه! به خودت نگاه کن.  غیر از اینه؟ 

 

مرد اما گویی در همان نقطه ماند. در همان لحظه‌ای که نام جهانگیر را شنید.  سورنا جهانگیر. این امکان نداشت.  

 

انگار نه انگار که او همان مرد پر ابهت چند لحظه پیش بود  چراکه حال،   حتی پاهایش هم تحمل آن همه شوک را نداشت  که ناگه خود را نقش بر زمین دید.   با صدایی لرزان زمزمه کرد:

- سورنا جهانگیر      چطور ممکنه؟ 

 

سورنا  نیش خندی به تلخی زهرمار،  کنج لب‌هایش نشست.  سیگار برگی را از جعبه‌‌اش خارج کرد و اسیر لب‌های ترک خورده‌اش کرد.  کام عمیقی گرفت.  

فضای تاریک دیسکو  با آن دود و دم ایجاد شده، دلهره آور تر از هر لحظه‌اش  برای مرد رو به رویش شده بود. 

 

سورنا  با صدای آرامی لب گشود:

- غرق شدن تو لجن خود ساخته! خودت کردی. ببین سالار خان بزرگ به چه روزی افتاده؟‌ ببین! خود کرده را تدبیر نیست مردک. اینم پایان زندگیت بود.  هوف بسه،  دیگه خیلی غم‌انگیز شد. خوشم نیومد اصلا. 

 

دستش سردی اسلحه را لمس کرد. صدا خفه‌کن را بست و  ماشه‌ را کشید و ادامه داد:

- خوب نگاه کن. هیچ‌کس متوجه نمیشه که تورو من کشتم.  همین‌طور آروم- آروم جون می‌دی و خبری از نوچه‌هات هم نیست. پشیمونی که دم به تله دادی؟ دیگه دیره گلم. وقته رفتنه. 

 

 و بنگ؛  شلیک  و پایان. باز هم آرامش عجیبی کنج دلش نشست.  لبخندی زد و آرام از کنار جنازه‌ی پیرمرد گذر کرد.

  پرونده‌ی قدیمی سالار‌خان و پسرش هم بسته شد.  گوشی‌اش را از جیب شروار خارج کرد و انگشتش روی نام آرمین نشست.  بعد از دومین بوق   پاسخ داد:

- جانم سورنا خان. تموم شد؟

 

- تمومه! بیا دنبالم.

 

برای بار آخر، نگاهی به پشت سرش انداخت. خون روی زمین، فضای سیاه و قرمز رنگِ دیسکو، سیگار های برگش... همه و همه دست به دست هم دادند که امشب را تا ابد در ذهن او حک کند.

 

 

 

ناظر: @ _Ario_

 

@ ...Kimia... , @ Ayda.r☆ویژه☆ , @ ماهی ، @ نارسیس بانو.arabzade ، @ Artemis.T , @ Beretta , @ آلفای نقره ای

@ N.H . @ Ra.Ra , @ setareh__nori . @ Narges.Sh , @ Masera

ویرایش شده توسط Seniorita

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سوم

به آرامی خارج شد. نفس عمیقی کشید و  قفل طلایی رنگ را بار دیگر زد و یک قدم عقب رفت. امروز یک‌شنبه بود و این یعنی تا پایان تعطیلات یا همان دوشنبه، هیچ‌کس از مرگ سالار  باخبر نمی‌شد. مگر اصلا بد شد که آن خوک پیر را پیش پسرش فرستاد؟   لبخندی از فکرش  در کنج لبش شکل گرفت.   معلوم است که نه، لیاقت آن دو تنها مرگ بود و بس!  

سرخوش  به ساعتش خیره شد. آرمین درست سه دقیقه دیر کرده.  شانه‌ای بالا انداخت و خوشنود از حس و حالش، ترجیح داد در همین اطراف کمی قدم بزند.   

ماه، کامل و‌ پرنور تر از همیشه خود را در میان آسمان تیره به‌ نمایش می‌گذاشت.  لبخند از لب‌هایش پاک نمی‌شد. دستش را بالا برد و زنجیر مشکی رنگ را  از دور گردنش، در آورد. کلمه‌ی الله رویش خودنمایی کرد. سورنا با دیدنش، از حس و حالش پرید و گویی غمِ عالم  به دلش سرازیر شد.  جوری که انگار با آن صحبت می‌کند، خش دار و گرفته زمزمه کرد:
- دیدی؟ خوشت اومد؟ این یکی هم به درک واصل شد. امشب توهم حضور داشتی مگه نه؟ اما نتونستی کاری کنی.  تو خیلی وقته که دیگه نمی‌بینی. تو خیلی وقته که دیگه چشم بستی روی همه ‌چی.  وقتی تو کمک اونا نمی‌کنی یعنی می‌دونی که به درد زندگی نمی‌خورن و با من هم‌فکری. پس منم بی گناهم! بی‌خودی ننداز گردن من. 


با حس کردن لرزشی  تکانی خورد.  دست برد به جیب کت و گوشی را درآورد.  با دیدن اسم آرمین،  فوری پاسخ را زد. 

صدای مضطرب آرمین به گوشش رسید:
- سورنا، کجایی پسر؟ زود هرجا هستی از اون مکان لعنتی دور شو. یکی لو داده. پلیس الان می‌رسه. الو... الو... 

با شنیدن آژیر پلیس، با بهت زمزمه کرد:
- نباید اینجوری می‌شد.

 

آرمین هنوز داشت حرف می‌زد اما حواس سورنا گویی جایِ دیگری بود. حق هم داشت تمام معادلاتش بهم خوردند. چرا فکر اینجارو نکرده بود؟  به دور و بر خود نگاهی انداخت. دیسکو در مرکز شهر بود و این یعنی عمق فاجعه. کجا را داشت که برود؟ پا تند کرد و وارد اولین خیابان شد. تند- تند به پشت سرش نگاه می‌کرد. صدای آژیر پلیس نزدیک تر شده بود. شاید تنها یک خیابان با او فاصله داشت. نمی‌دانست قتل لو رفته است یا او هم شناسایی شده است اما در هر صورت  اونقدری گیج و حیران شده بود که می‌دانست فقط و فقط باید برود.  کم- کم به میدانی رسید. کم و بیش ماشین ها در حال رفت و آمد بودند.  در همان حال، یک بنز سفید رنگ جلویش ترمز کرد. خانمی با چشمک شیطونی گفت:

- بپر بالا جوجو. دوست دارم برسونمت.

 

سورنا اخمی کرد. زیر لب با غر- غر گفت:

- همینم مونده با تو بیام.

زن که متوجه نشده بود لب زد: 

- چی؟ متوجه نشدم لطفا انگلیسی بگو.

 

سورنا پوف کلافه‌ای کشید و بدون توجه به گوشی درحال ویبره، ناچار سوار ماشین زن شد. 

 

 

ناظر: @ _Ario_

 

 @ nina4011 . @ N.H . @ نارسیس بانو.arabzade . @ ...Kimia... . @ Ra.Ra . @ Masera . @ Narges.Sh . @ setareh__nori . @ Atlas _sa . @ Z.mim

 

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهارم

#دیدگاه شخص اول ( سورنا جهانگیر)

 

کمان ابرو هایم رابه سمت بالا سوق دادم. نیم‌نگاهی به زن که یک بند صحبت می‌کرد انداختم و بی‌توجه به او‌، گوشی را چک کردم. آنقدر هول بودم که به کل آرمین را از یاد برده بودم و الان که از آن مکان مضحک و نفرین شده فاصله گرفتم،  متوجه‌ی کار احمقانه‌ام شده بودم. رمز را باز کردم و در کانکت ها دنبال نام آرمین گشتم.  

زن که حال فهمیده بودم اسمش تِرسا است درحالی که آدامس صورتی رنگ خود را باد می‌کرد، دستی به موهای کوتاه رنگ شده‌اش کشید و با بی‌غیدی گفت: 

- جوجو. از اون موقع که سوارت کردم حرف نمی‌زنی، لااقل بگو  کجا بریم؟ البته اگه خسته‌ای می‌تونیم برای استراحت به خونه‌ی من بریم. نظرت چیه؟

 

کمی در سکوت خیره‌اش شدم که ناخداگاه بینی‌ام چین خورد.  درحالی که تمسخر حسابی در لحن صحبت کردنم می‌درخشید، گفتم: 

- جدی؟ شوخی که نمی‌کنی!؟

 

چشمان غرق در آرایشش را خمار کرد و با لحنی نه‌چندان مناسب لب زد:

- چراکه نه؟  من که بدم نمیاد مهمون به این خوشتیپی رو رد کنم. دوست نداری کمی استراحت کنی؟

 

اخم‌هایم را در هم کشیده و جدی گفتم:

- ممنون از پیشنهاد نه چندان دلچسبت اما بنده کار دارم و اگه زحمتی برات نیست همین کنار ماشین رو نگه دار. 

 

گویی که بهش بر خورده باشد اخمی کرد و با لحن تندی گفت: 

- حالا چون یکم قیافه داری و خوشتیپی نباید اینقدر خودت و دست بالا بگیری. گرفتی شازده؟ بزنم کنار؟ باکمال میل. ولی من آژانست نیستم که برای هیچ و پوچ سوار ماشینم شدی فهمیدی؟

 

و درحالی که زیر لب غر- غر می‌کرد ماشین را کنار زد.

 

بی‌تفاوت دستی بر کت و شروارم کشیدم و ساعتم را از دور مچم باز کرده و روبه او گرفتم. چشمانش رنگ تعحب گرفت و منتظر نگاهم کرد. فندک قدیمی‌ام را گرفته و سیگاری آتش زدم و در همان حالت  گفتم:

- پول همراهم نیست اما این پیشت باشه. درسته از کرایه گرون تره ولی قابل شما رو نداره خانم. خدانگهدار. 

 

صورتش رو به سرخی رفت ولی قبل از آنکه نطق کند در را باز کردم و از ماشین پیاده شدم.  صدای جیغش را شنیدم. اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم.   چند لحظه بعد ترسا درحالی که از بغل من رد می‌شد، شیشه را پایین داد و ساعتم را  انداخت کف خیابان و بعد بدون توجه پایش را روی گاز گذاشت و ثانیه‌ای بعد ناپدید شد.

همه‌ی اینها شاید کمتر از پنج دقیقه اتفاق افتاد اما بی‌خیال ساعت و ترسا، حال آرمین مهم تر بود. بالاخره بر روی تماس کلیک کردم. صدای کنترل شده‌ی آرمین به گوش رسید: 

- الو. سورنا پسر چرا جواب نمی‌دی؟ کجایی؟ چی‌شد؟ تونستی بری؟ می‌دونی چقدر نگران شدم؟ اصلا... 

وسط حرفش پریدم و گفتم:

- چندتا سوال می‌پرسی پسر؟ خوبم! چیزی نیست بعدا صحبت می‌کنیم. فعلا بیا دنبالم الان لوکیشن رو برات می‌فرستم.

 

نفس عمیقی کشید و گفت:

-باشه- باشه، جایی نرو الان زود راه میوفتم. 

 

تلفن را قطع کرد. پس از سند کردن لوکیشن برایش، شروع به قدم زدن در همین اطراف کردم. سوال های زیادی در ذهنم بود و هیچ جوابی برایش نداشتم. این‌که چطور پلیس سر رسید و الان جریان سالار  چه می‌شود؟ البته که من کارم را همیشه تمیز و بی‌نقص انجام می‌دهم اما این‌که آن فرد مجهول که بود و برای چه می‌خواهد سنگ در راه من بی‌اندازد باعث می‌شد سخت در فکر فرو روم.  

 

 

ناظر: @ _Ario_

 

@ m.azimi . @ ...Kimia... . @ nina4011 . @ Atlas _sa . @ N.H . @ نارسیس بانو.arabzade . @ Z.mim . @ Ra.Ra . @ Masera . @ Narges.Sh . @ setareh__nori . @ آلفای نقره ای . @ Niko . @ جانان بانو . @ SAHAR RAD . @ golpar . @ ف ز سین گاف

 

 

 

ویرایش شده توسط Seniorita

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجم

نمی‌دانم چقدر در ذهن آشفته‌ام در حال کنکاش برای جوابی بودم اما با صدای تک بوق ماشینی از حس و حال در آمدم. آرمین بود که با نگرانی خیره‌ام شده بود. با خستگی به سمت ماشین روانه شدم.  

 

سرش را کمی خم کرد و مشغول پوست کندن لبش شد. کمی بعد سکوت را شکست و گفت:

-پسر چی شد؟ چطوری فرار کردی؟ دنبال تو اومده بودن؟

 

آرام و خونسرد گفتم:

- اوه آرمین! بارها بهت گفتم که احساسی رفتار نکن. نتیجه چیه؟ الان خوبم! اما این وسط یه چیزایی درست نیست. برو دفتر، اونجا باهم حرف می‌زنیم.

 

آرمین با اخم خیره‌ام شد و چیزی نگفت. نفس عمیقی کشید و ماشین را به حرکت درآورد. 

هر از گاهی، زیر چشمی نگاهی حواله‌اش می‌کردم.  نگرانی و استرس را می‌توانستم از حرکاتش بخوانم. اما من... بی‌خیال هیچ‌چیز آن‌قدر مهم نیست که بتواند آرامش من را به هم بزند. تکیه‌ای به صندلی مشکی رنگ زدم و مشغول تماشای بیرون شدم.  خیابان ها خلوت بود و به ندرت ماشینی دیده می‍شد. آرام خم شده و بطری آب را برداشتم.

 

یک‌نفس سر کشیده و روبه آرمین گفتم:

- ساعت چند‌ِ پسر؟

گلویی صاف کرد و نیم‌نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت و گفت:

- چهار صبح!

 

ابرویی بالا انداختم و خوبه‌ای زمزمه کردم. چقدر زود گذشته بود.

دوباره به حالت قبل تکیه دادم و چشمانم را بستم. تا دفتر مخصوصم راه زیادی نبود. حدود یک ماهی میشد که پاریس آمده بودیم و شاید تنها دلیلش سالار و خاندان حرام‍زاده‌اش بود. اما حال که تمام شده بود دیگر کاری در پاریس نداشتیم. اما مسئله‌ای که می‌ماند آمدن بی‌موقعه‌ی پلیس آن‌هم بدون هیچ دلیلی بود. و شاید فرد مجهول پشت این قضایا باعث می‌شد که فعلا در پاریس ماندگار شویم! 

 

حدود نیم‌ساعت بعد جلوی آپارتمانی توقف کرد. آخرین طبقه جایی بود که دفتر خطابش می‌کردیم! 

 

آرمین ریموت را زد و بعد از آنکه ماشین را در پارکینگ   پارک کرد، به سمت آسانسور روانه شدیم و طبقه‌ی دوازده را فشرد. کمی بعد وارد دفتر شدیم. کتم را درآوردم و بر روی کاناپه‌ی مشکی رنگ‌ِ کنار پنجره، پرت کردم.

خسته سمت میز کارم رفتم  و تکیه‌ام را بر صندلی چرخ دار زدم. آرمین درحالی که به سمت آشپزخانه‌ی کوچک دفتر می‌رفت، گفت: 

- با قهوه چطوری؟

 

بی‌حال گفتم:

- قهوه رو ول کن. بیا اینجا کارت دارم.

 

با اخم هایی درهم آمد و رو به‌ رویم نشست.

پوزخندی کنج لبم نهادم و با بی‌غیدی زمزمه کردم:

- خب آرمین خان. می‌گفتی؟ چی‌شد که فهمیدی پلیس اومده؟ 

 

 

در سکوت خیره‌ی آباژور زرد رنگ شد. برگشتم و همان سمت را نگاهی انداختم. دوباره برگشتم و خیره‌ی آرمین  شدم. احمق حواسش کجا بود؟ 

 یک مرتبه گفت:

- خودشِ سورنا. سر زیر همون عوضی هست.

 

کمی جدی شده و  گفتم:

- زیر سر کی؟

 

با اخم ادامه داد:

- راس ساعت سه، درست همون‌طور که گفتی یه خورده پایین تر از کلوپ منتظرت بودم که گوشیم زنگ خورد. یه خانم بود فکر کنم. حقیقتا اون بود که بهم گفت پلیس الانست که برسه و همه چی لو بره. و صد در صد هم همه‌چی زیر سر خودش‌ِ. شمارش هست شاید بتونیم چیزی ازش در بیاریم.

 

تا خواستم چیزی بگویم صدای زنگ تلفنی مانع شد.

گیج نگاهی رد و بدل کردیم. منبع صدا از کت آرمین بود.  سریع به سمت کت رفت و گوشی را در آورد. بعد با صدایی کنترل شده فریاد زد:

- خودشِ آرمین بیا ببین.

 

اخمی کردم و با جدیت گوشی را از دستش گرفتم. دکمه‌ی پاسخ را زدم و روی بلندگو گذاشتم. 

- می‌شونم.

 

صدای خنده‌‌ی زنانه‌ای بلند شد و پشت بندش با ناز گفت: 

- او سورنای عزیزم. حالت چطوره؟  از پلیس تونستی فرار کنی نه؟ خوب گوش بده ببین چی‌می‍گم. من نمی‌خوام ضربه‌ای بهت بزنم. امروز تو با کشتن سالار خان، تونستی دشمن مشترک هر دومون رو از سر راه برداری. و خوب من چرا باید به کسی که بهم خوبی کرده ضربه‌ بزنم؟

 

محکم غریدم:

- چرت و پرت تحویل من نده. زود برو سر اصل مطلب.

 

بی‌خیال خنده‌ای کرد و گفت:

- خشن نشو عزیزم. زنگ زدم بهت بگم که، پسر سالار خان، امروز صبح به طرز خنده داری درست وسط شهره‌بازی به قتل رسیده. طبق گزارش هایی که به دستم رسیده درست در قسمت تونل وحشت آویزونش کردن و جالب تر از همه این‌که هیچ‌کس هم شاهد همچین قتلی نبوده! البته که این کار بی‌نقص و تمیز که هیچ رد و نشونی نداره رو کسی جز خود شما نمی‌تونه انجام بده! اما آرین ایزدی، مشاور و دست راست سالار خان، همه‌چیز رو می‌دونه.  نمی‌دونم چطوری ولی الان تنها یه راه حل داری. اون کفتار بدون مدرک حرفی رو نمی‌زنه. بدون کمک من هم نمی‌تونی پیداش کنی. ببین، فردا یک قرار ترتیب بده تا بتونیم راجبش مفصل تر صحبت کنیم. نظرت چیه؟

 

تمام مدت با فکی قفل شده به صحبت هایش گوش می‌دادم. چطور ممکن بود؟ البته که همش یک مشت چرند هست. اما باید اطمینان می‌کردم برای همین بی چون و چرا گفتم:

- باشه. هماهنگ می‌کنیم. خدانگهدار

 

 

 

ناظر: @ _Ario_

 

@ Atlas _sa . @ ...Kimia... . @ nina4011 . @ N.H . @ نارسیس بانو.arabzade . @ Z.mim . @ Ra.Ra . @ Masera . @ Narges.Sh . @ setareh__nori . @ Niko . @

ویرایش شده توسط Seniorita

spacer.pngبرای خواندن رمان رِخوَت بر روی لینک کلید کنید

آنقدر زنده ماندن ادامه داشت که زندگی کردن، حسرت را بر دلهایمان مهر کرد و آنقدر بی‌دلیل ادامه یافت  که رِخوَت پدیدار گشت و در همان لحظه  از انسان هر کاری برآید.   شاید که چون چیزی برای از دست دادن و یا به دست آوردن نداشته باشد!

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...