رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان ♤پیست سایکدلیک♤ || سایکو کاربر انجمن نودهشتیا


Psycho
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

عنوان: پیست سایکدلیک
نویسنده: سایکو
ژانر(ها): ترسناک، جنایی، تراژدی، عاشقانه
خلاصه:
از زمانی که به یاد میارم بین راهبه‌ها و کشیش‌ها می‌گشتم، خب برخلاف بقیه‌ی داستان و فیلم‌های به اصطلاح هنجارشکن که فکر می‌کنن با فحش دادن به کشیش‌ها و بد جلوه دادن هرچیز مذهبی خیلی شاخ میشن توی حقیقت این‌طوری نیست؛ نمیگم همه خوبن یا بد اما حداقل اونها با من و بقیه مهربونن.
بگذریم... به رانندگی علاقه دارم، نقاشی، موسیقی، خلاصه یکی که کلش خیلی داغه البته این آتیش تا زمانی ادامه داشت که پسر عزیزم توی جنگل غرید و آخرش سر از یه پیست در آوردم!
واقعاً؟ من فکر می‌کردم باید به یه خونه‌ی شکلاتی که قراره پیر زنش بخورتم، برسم!
***
- همه‌چیز این‌جا دیوانه‌واره پس سفت فرمون خودت رو بچسب تا طعمه‌ی شیاطین نشی.
.
.
.
مقدمه:
چه کسی می‌خواهد جای من باشد؟
کدامین شخص آرزوی دنیای مرا دارد؟
قهقهه می‌زنم!
هیچ‌کس، هیچ‌کس و هیچ...
فریاد سکوت سرکشم را می‌شنوی؟
می‌توانی دنیای غم‌زده‌ام را لمس کنی؟
توان حس سرمای جهان یخ‌زده‌ام را داری؟
سطرها وحی می‌شوند در مقدسات ذهنم و واژگان از جوهر تاریک قلمم لبریز می‌شوند،
همچون حس جنون دیوانه‌ در رگ‌هایش... در ورقم می‌جوشند!
تنی سرد، چشمانی باز، قلبی در ژرفای سکوت وجود، پلک‌هایی خسته از بیداری و درنهایت سردخانه‌ای به نام زندگانی که شبانه سیلی از مردگان متحرک تحویل جامعه‌ای با شمیم تعفن می‌دهد!
"پرواز میان ستارگان رنگین،
شعری با ملودی کیهان و آبی به رنگ آسمان!"
معنای آرزوهایم را می‌دانی؟
می‌خواهم میان ستارگان سفید لیکن رنگین هوا را حریصانه ببلعم، در گرامافونم موزیک اپرای ونوس پخش شود و در رویای آبی رنگم غرق شوم!

c68cae020839b21d7f7f840b47095a79_xdrj.jp

🍪رمان دراگون پارازیت🍂 *اژدهای من با تمام نقص‌هاش!*

🍪رمان سجده‌ شیطان🍂

🍪رمان ناپاکزاده‌ های رم🍂

🍪رمان آسیناریا🍂 (('برگرفته از نظریه‌ی ملکه‌ی سرخ و جملات تامس هابز'))

🍪رمان کت قدیس🍂

🌱داستان سایکواکتیو💚*مردی که دیوانه‌وار ادبیات ژاپن و دمنوش‌هاش رو دوست داشت!*

🌱مجموعه‌ی سادیسم💚

🌱داستان پیست سایکدلیک💚

🌱داستان اربوس💚*خوناشامی که فانتزی‌های آبی رنگ داره!*

🌱داستان وابی سابی💚 *حیح... زیادی به درد لایت آکادمیا می‌خوره*

🌱داستان همزاد شیطان💚

🌱داستان بتشی‌ورس💚

💙دلنوشته‌ی تقدیم به آقای ال‌اس‌دی❤

🎐دلنوشته‌ی سفید- فوبیا¹🤍

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

"اپیزود اول"

کمی غرور، البته اصالت غرور را می‌زاید و او اصالتی داشت؟ خیر متاسفانه، پس این خودخواهی بود.
کمی خودخواهی، جاه‌طلبی و در انتها رامسس!
.
.
.
آن موقع که فرمانروای زمان به سرزمین نیمه شب تجاوز کرده بود کودکان کلیسای گابریل آوازی محزون و ظلمت‌زده‌ در قعر تاریکی شب، داخل جنگلی مخوف آغاز کردند:
- غروب به طلوع می‌رسد
آن هنگام که
نا امیدی سایه‌ی خود را بر جهان می‌افکند...
یک، دو، سه، چهار!
درِ گشوده شده چشم غره‌ی مرگبار یکی از راهبه‌ها را به دنبال داشت.
خب پس با این حساب او باز هم برای خاله‌ی نجیب، عزیز و باکره‌اش مشکل به وجود آورده بود!
حواس بچه‌ها لحظه‌ای پرت شد ولیکن با دیدن چشم‌های تیز کشیش عزیز کلیسا فورا ادامه دادند.
نزدیک خاله‌اش ایستاد و آرام لب زد:
- رکوئیم؟ بچه‌ها؟! این‌جا حتی جنازه‌ای نیست!
راهبه انگشتش را به معنای سکوت برروی بینی‌اش گذاشت.
دقایق دویدند و بالاخره مراسم ناآشنا و عجیب پایان یافت.
سالن که خالی از آن شیاطین کوچک شد موقعیت را خوش ندید، احتمالاً باز هم توسط کشیش بازخواست می‌شد!
با سرعتی که تا به حال از خود ندیده بود تن یخ‌زده‌اش را به مجسمه‌ی مسیح رساند و تند تثلیثی برروی خودش کشید.
- خواهش می‌کنم خودت کمک کن تا از شرشون خلاص بشم.
کشیش با لباس مخصوصش کنارش ایستاد و چشم‌غره‌ای ریز و نامحسوس از جوانک تحویل گرفت لیکن خنده‌ای کرد چون خودش هم می‌دانست آن پسر با وجود این‌که در همین کلیسا چشم باز کرده، دعای درست و حسابی بلد نیست پس در نتیجه این کار آماتورانه چندان طول نمی‌کشید.
یک دقیقه و یک ثانیه بعد رضایت داد تا پا پس بکشد.
بی‌تعلل گفت:
- ببخشید.
- پیش پسربچه‌ها!
رامسس جوان عاجزانه لب زد:
- از این‌که بین بچه‌ها بخوابم متنفرم، لطفاً!
کشیش با اخمی که نشان از جدیتش می‌داد گفت:
- نه رامسس امشب دیگه اوج بی‌مسئولیتیت بود.
با جرقه‌ی شیطنتی که در اعماق مغز و استخوانش زده شد لبخند میان لبانش جای گرفت ولی ادامه‌دار نشد تا بهتر در نقشش فرو برود.
- پدر حس نمی‌کنید که برای تنبیه زیاد بین پسر بچه‌ها می‌مونم؟ شما که نمی‌خوایید پدوفیلی بشم؟
هجوم خون به رخسار کشیش سی و شش ساله‌ به‌شدت واضح بود!
《هی هی مرد! نکنه تو یه منحرفی؟!》
سوالی که در ذهن رامسس مانند رقاصی سانسور شده پیچ و تاب می‌خورد!
چرا رقاص سانسور شده؟ خب چون او در کلیسا تحت نظر کشیشها و راهبه‌ها پا به سن گذاشته بود.

c68cae020839b21d7f7f840b47095a79_xdrj.jp

🍪رمان دراگون پارازیت🍂 *اژدهای من با تمام نقص‌هاش!*

🍪رمان سجده‌ شیطان🍂

🍪رمان ناپاکزاده‌ های رم🍂

🍪رمان آسیناریا🍂 (('برگرفته از نظریه‌ی ملکه‌ی سرخ و جملات تامس هابز'))

🍪رمان کت قدیس🍂

🌱داستان سایکواکتیو💚*مردی که دیوانه‌وار ادبیات ژاپن و دمنوش‌هاش رو دوست داشت!*

🌱مجموعه‌ی سادیسم💚

🌱داستان پیست سایکدلیک💚

🌱داستان اربوس💚*خوناشامی که فانتزی‌های آبی رنگ داره!*

🌱داستان وابی سابی💚 *حیح... زیادی به درد لایت آکادمیا می‌خوره*

🌱داستان همزاد شیطان💚

🌱داستان بتشی‌ورس💚

💙دلنوشته‌ی تقدیم به آقای ال‌اس‌دی❤

🎐دلنوشته‌ی سفید- فوبیا¹🤍

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

'ادامه‌ی اپیزود 1...'
کشیش نفسش را بریده بیرون فرستاد و برخلاف چند ثانیه پیش با آرامشی غیرعادی لب گشود:
- رامسس! می‌تونی بری همون جای قبلیت اما ازت خواهش می‌کنم جلوی بچه‌ها همچین حرفی نزن!
《اوه نه پسر اون منحرف پدوفیلی نیست، طرف روی خاله‌ات قفلی بود!》
سرخوشانه برگشت و وقتی به در خروجی رسید دستی در هوا تکاند.
- بای‌بای مستر پدر!
از چند پله‌ی مقابلش پایین رفت و قدم‌هایش را به سوی اتاق عزیزش در زیرزمین پشت ساختمان اصلی کلیسا کشاند.
آن اتاق خوب بود، تا نه سالگی لای آغوش خاله‌اش در میان هشت راهبه به خواب می‌رفت و پس از آن هم تا پونزده سالگی در آغوش دومین کشیش کلیسا آخرش هم درخواست کرد تا به تنها داخل آن اتاق بماند.
تاریک و بدون محدودیت.
آهی سوزناک از گلویش بیرون جهید و لحظه‌ای فکری در ذهنش طنین انداخت:
"اگه منم پدر و مادر داشتم..."
طناب فکر بی‌سر و تهش را با قیچی اخمش برید.
زیر لب زمزمه کرد:
- به درک که رفتن زیر گور.
این تنفر شدید را از پدر و مادر مرده‌اش درک نمیکرد ولیکن نفرت همچون مذابی آماده‌ی نابودی در دلش قل‌قل می‌کرد!
با همراهی افتخاری همان اخم غلیظ دستش را به سمت کلید چراغ راند و خودش را از نقص مادرزادی‌اش یعنی شب کوری، نجات داد.
کوله پشتی‌ای را برروی لحاف نسبتاً قدیمی تخت‌خواب انداخت.
کت جین از روی سر شانه‌هایش سر خورد و بر اثر تنبلی پسرک هفده ساله، کف زمین پخش شد و صدایی بر اثر بر خورد دکمه‌های آهنی با زمین اجاده شد.
بار دیگر نوبت تیشرت سیاه فام بود و در انتها شلوار جین آبی رنگ.
گام برداش، برروی تخت‌خواب نشست و لحاف سرمه‌ای بر اثر جسم پسر کشیده و چروک شد.
کوله را برای چهارمین بار در طول روز به دست گرفت و وقتی زیپش را باز کرد چشمش به کت اسپایکی و شلوار چرم مشکی‌اش افتاد.
چنین چیزهایی برای این‌جا ممنوع بود و او از ممنوعیت‌‌ها و اجبارها دم نمی‌زد؛ وقتی چیزی تمام و کمال برای تو نباشد باید بسوزی و بسازی، پدر روحانی پدر و خاله‌اش هم مادرش نبود، کلیسا هم خانه‌ی او نبود، پس در نتیجه مانند جوان‌های سرکش که می‌خواهند سرکشی خود را بر رخ پدر و مادرشان بکشند نمی‌توانست قانونی را علنی بشکند.
هوفی گفت و پس از کندن کفش‌هایش خوابید، خوابی که کابوسی وحشتناک برای او به ارمغان آورد!

ویرایش شده توسط PsychoV7

c68cae020839b21d7f7f840b47095a79_xdrj.jp

🍪رمان دراگون پارازیت🍂 *اژدهای من با تمام نقص‌هاش!*

🍪رمان سجده‌ شیطان🍂

🍪رمان ناپاکزاده‌ های رم🍂

🍪رمان آسیناریا🍂 (('برگرفته از نظریه‌ی ملکه‌ی سرخ و جملات تامس هابز'))

🍪رمان کت قدیس🍂

🌱داستان سایکواکتیو💚*مردی که دیوانه‌وار ادبیات ژاپن و دمنوش‌هاش رو دوست داشت!*

🌱مجموعه‌ی سادیسم💚

🌱داستان پیست سایکدلیک💚

🌱داستان اربوس💚*خوناشامی که فانتزی‌های آبی رنگ داره!*

🌱داستان وابی سابی💚 *حیح... زیادی به درد لایت آکادمیا می‌خوره*

🌱داستان همزاد شیطان💚

🌱داستان بتشی‌ورس💚

💙دلنوشته‌ی تقدیم به آقای ال‌اس‌دی❤

🎐دلنوشته‌ی سفید- فوبیا¹🤍

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

'اپیزود 2'

- متاسفم که کافی نیستم، بقیه برای معشوق‌هاشون می‌خندن و شیرین میشن ولی من حتی از این‌که پیشمی هم حس خاصی نمی‌گیرم!
و واژگان در آن لحظات ظالم گلوله‌هایی از جنس اولین بغض و اشک بودند.
***
باد ملایم میان تارهای مشکی‌فام پسرک با ظرافت خاصی شیطنت می‌کرد و می‌رقصید.
روی تپه‌ای کوتاه، زیر درخت، برروی شکمش دراز کشیده و قلموی آغشته به رنگ سبز را به وسیله‌ی انگشتان کشیده و سفیدش حرکت می‌داد.
به پانزده بچه‌ی خردسال مقابلش که گاه با هم بازی و گاه هم دعوا می‌کردند، چشم دوخت؛ خورشید لجوجانه می‌تابید و سرشان داغ می‌کرد ولیکن هیچ‌کدام از آن شیاطین کوچک اهمیتی نمی‌دادند.
زمین زیرش رنگ‌های سبز پررنگ و قهوه‌ای اسپرسویی‌ را در خورد گنجانده بود و ترکیب این دو رنگ حس خاص و زیبایی به دیدگان بینندگان‌شان ارزانی می‌کردند.
برخلاف این چند روز، ساده و بی‌آلایش پیراهن مردانه‌ی سفیدی همراه با شلوار گشاد و ساق‌داری که رنگ خاکستری داشت به تن کرده بود، هرکسی او را از دور می‌دید گمان می‌کرد که او پسری هجده ساله‌ای شیرین و فرشته‌گونه است ولیکن شیطان نیمه‌ شب به بعد هوشیار می‌شد!
کشیش به رامسسی که بی‌حواس از هرجایی مشغول نقاشی بود نزدیک شد.
- رامسس!
با ضرب سرش را بالا برد و "بله"ای گفت.
- مطمئنی که نمی‌خوای دانشگاه رو ادامه بدی؟
چشم‌های رامسس جوان درخشیدند، نه از خوشحالی بلکه از کینه!
- نه، نه وقتی که با خاله‌ام مجبورم کردین تا ادبیات بخونم بی‌توجه به این‌که من حقوق می‌خواستم!
خاله‌اش یک‌بار گفته بود که از وکیل‌ و قاضی‌ها خوشش نمی‌آید چون پس از مدتی خود مدعیان برابری نیز وارد لجن‌زار ناعدالتی می‌شوند که این اسامی مختلفی دارد مانند رشوه‌خواری و پول‌پرستی؛ ولیکن واقعاً تنها علت آن راهبه لجن‌زار ناعدالتی بود؟
کشیش نفسی عمیق به شش‌هایش هدیه داد و با غم لب گشود:
- ببین پسر خوب، من و خاله‌ات هیچ مشکلی با این نداریم که تو می‌خوای این‌جا بمونی یا نمی‌خوای درس بخونی، نگرانی ما از اینه که ما هم یه روزی میریم و اون‌وقت تنهایی می‌خوای چیکار کنی؟
رامسس در دل پوزخندی زد و پاسخ داد:
- همون کاری که همیشه می‌کنم پدر!

c68cae020839b21d7f7f840b47095a79_xdrj.jp

🍪رمان دراگون پارازیت🍂 *اژدهای من با تمام نقص‌هاش!*

🍪رمان سجده‌ شیطان🍂

🍪رمان ناپاکزاده‌ های رم🍂

🍪رمان آسیناریا🍂 (('برگرفته از نظریه‌ی ملکه‌ی سرخ و جملات تامس هابز'))

🍪رمان کت قدیس🍂

🌱داستان سایکواکتیو💚*مردی که دیوانه‌وار ادبیات ژاپن و دمنوش‌هاش رو دوست داشت!*

🌱مجموعه‌ی سادیسم💚

🌱داستان پیست سایکدلیک💚

🌱داستان اربوس💚*خوناشامی که فانتزی‌های آبی رنگ داره!*

🌱داستان وابی سابی💚 *حیح... زیادی به درد لایت آکادمیا می‌خوره*

🌱داستان همزاد شیطان💚

🌱داستان بتشی‌ورس💚

💙دلنوشته‌ی تقدیم به آقای ال‌اس‌دی❤

🎐دلنوشته‌ی سفید- فوبیا¹🤍

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...