رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دیالوگ و مونولوگ برتر رمان و داستان ( هفته ۱۰ )


ارسال های توصیه شده

  • مدیر سرپرست

🔥با سلام خدمت خوش نویسان جذاب انجمن 🔥

با مسابقه جذاب و جدید در خدمتتون هستیم 👏👏

همون جور که از اسم تاپیک هم مشخصه به برترین دیالوگ های هر هفته امتیاز داده میشه 

حالا شرایط این مسابقه چیه؟ 

الان بهتون میگم 

 

🔸اول از همه داستان یا رمانتون باید در حال تایپ باشه ( از این آسون تر مگه داریم؟) 

🔸دوم از همه دیالوگ یا مونولوگی که میذارید باید از سه خط بیشتر باشه 

 

و حالا جوایز مسابقه چیست؟! 

🔶نفر اول ۸۰ امتیاز 🤘

🔶نفر دوم ۵۰ امتیاز 🤘

  • لایک 4

آفری از جنس فرشته!   👈    آفرودیت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

بشتابید!!!!! 🏃🏃

  • لایک 3

آفری از جنس فرشته!   👈    آفرودیت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زهرارمضانی
post توسط زهرارمضانی🌻 بررسی شد!

"دیالوگ و مونولوگ برتر"

به elaheh_womix نشان " Great Support" و 50 امتیاز اعطا شد.

_ مادرت    نبودم ولی نوازشت کردم! پدرت نبودم ولی حمایتت کردم! کاری که بابای خودمون هیچوقت نکرد. من به جای کسی که باد می‌نداخت تو غبغبش، پُزِ غیرت و مردونگیش رو می‌داد پشتت  دراومدم. می‌فهمی؟ به جای اون برادر بیشرفی که انگار نه انگار مادرش از دم تیغ گذشته، هنوز که هنوزه داره با اون مرتیکه‌ی نمک به حروم سر یه سفره غذا می‌خوره!  از احساساتم نگذشتم، که الان بیای اینجوری جلوم جبهه بگیری! از وجدانم نگذشتم که به خاطر جدا نشدن از یه آدم که پی حرص و هوس خودشه، بیای تو روم وایستی!

"دیالوگی از رمان قاتل‌عدالت‌خواه"

  • لایک 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تیز نگاهش می‌کردم که برگی دیگر از آلبوم را مقابلمان گشود و با تعلل ملیح و مهربانی گفت:

-اون روز به این دلیل با روز گذشته تفاوت داشت که این‌بار مادرم هم از حضور پدرم باخبر بود و بدون اینکه پدرم بدونه از شب گذشته منتظر دیدن دوباره اون بوده! چرا که زمانی که پدرم از پشت بوته‌ها فرار می‌کرد مادرم اون رو می‌بینه و در حالی که سراسیمه دنبال راهی برای خروج می‌گشته گردنبندی که نشان یادگاری از اون جشن بوده و به سربازان هدیه داده می‌شده رو بین چمن‌ها جا می‌ذاره و میره.

خدای من، چقدر رویایی! چقدر شاعرانه! همه وجودم از شنیدن این رویداد زیبا غرق احساسی زیبا شده بود. دو دستم را به هم داده و با غایت‌القصویِ شوق و رغبتی که از خود سراغ داشتم منتظر شنیدن مابقی داستان بودم که امیرشاه به شیرینیِ فراوانی افزود:

-بعد از رفتن پدرم مادرم که متوجه درخشندگی اون گردنبند بین بوته‌ها میشه، باعجله از اتاقش بیرون می‌زنه و خودش رو به حیاط کاخ می‌رسونه. بین بوته‌ها رو با دقت جست و جو می‌کنه و گردنبند خورشیدنشان رو پیدا می‌کنه. اون رو گوشه‌ای تو یقه‌ی لباسش پنهان می‌کنه و به اتاقش بر می‌گرده. اون گردنبند این بوده!

این را گفت و زیر نگاه مبهوت و حیرت‌زده‌ی من به انتهای آلبوم رجوع کرد. پاکتی کوچک که به صفحه آخر آن سنجاق شده بود را گشود و گردنبندی را که پلاک آن به شکل یک خورشید با پره‌هایی شبیه به گلبرگ‌های یک گل بود بیرون کشید. آن را با نگاهی خندان به دستان سرد من سپرد و در حالی که من با نهایت ذوقی که از خود سراغ داشتم آن را میان دستان خود می‌فشردم و براندازش می‌کردم به روایت ادامه‌ی این عشق‌نامه‌ی زیبا مشغول شد.

-ظهرِ دومین روز از جشن خورشیدسوران در حالی که پدرم خودش رو به کاخ، زیر پنجره اتاق مادرم می‌رسونه و پشت بوته‌های گل‌های اطلسی پنهان میشه، مادرم شروع به آواز خوندن می‌کنه و به طرز عجیبی با ابیات فی‌البداهه اشعارش به پدرم می‌فهمونه که متوجه حضور پنهانی اون داخل کاخ و پشت بوته‌های اطلسی‌ای که اون با دست‌های خودش در باغچه رو به روی اتاقش کاشته بود شده.

« تو خاندان بزرگ عثمانی این سُنت سالیان سال بجا بوده که کسی که چیزی رو به امانت نزد دیگری می‌ذاره برای گرفتن اون به میعادگاه بازگرده اما برای بازپس گرفتن دلی که سپرده هیچ‌وقت نباید تقلا نکنه! »

 

" دیالوگ عیارسنج رمان با من بمان "

 

بخش های غیر بولد فقط برای فهم بهتر شما از موضوع و داستان نوشته شده و دیالوگ اصلی بخش بولد شده ست.

ویرایش شده توسط Masi.fardi
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • منتقد انجمن

با کمک کاچول شنل را پوشیدم، چرخی زدم که نگاهم به لکه‌ای روی لباس کاچول افتاد، لکه‌ای که پایین‌تر از قفسه‌ای سینه‌اش نقش بسته بود. خنده‌‌ام را به زور قورت دادم، حتما باز یواشکی به دور از چشم سرآشپز کامرون از خوراکی‌ها خورده بود و این لکه کارش را اثباتش می‌کرد، اما خب مثل همیشه به رسم این شهر مردها هیچ قدرت و اختیاری از خودشون نداشتند و نمی‌توانستند کاری از پیش ببرند‌ و حتی اگر کامرون با خبر هم می‌شد، نمی‌توانست حرفی بزند، چون اجازه‌ی این گستاخی را نداشت!

 

منولوگ رمان جبر سرنوشت، مشترک با @ z,asheghi جان🥰

 @ زهرارمضانی🌻

  • لایک 2
  • تشکر 1

picsart_22-05-26_19-28-23-706_oxfm_l5lz.

من از هر ثانیه بی تو می ترسم!

رمان جَبر سرنوشت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی‌رحمانه پیکرش را روی سنگلاخ‌های زیر پایش نشاند. نگاهش هنوز هم تار بود، لیکن مردمک چشمانش نیمی از عنبیه‌هاش را پوشش داده‌ بودند؛ گویی این دو حفره کوچک بیشتر از خودِ دخترک بر پی بردن به اوضاع دور و اطرافش کنجکاوی داشتند.

دستانش ارتعاش‌وار می‌لرزیدند. گویی شوکی عظیم به مغز و باورش وارد کرده بودند. دستش نوازشی را بر روی زخم عمیق سمت راست سینه‌اش می‌نوازد. کف دستش که از آن مایع قرمز، رنگ می‌گیرد، حنجره‌اش نیز قوایی نو به خود گرفته و نوای جیغش از حنجره‌اش به بیرون نواخته می‌شود. ارتعاشات مویه‌اش بر اسبِ انعکاس سوار شده و تا کیلومترها از فضای این کویر بی آب و علف را پر کرد!

  • لایک 1
  • تشکر 1
  • سردرگم 1

معمایی درآمیخته با گذشته‌ای دفن شده:

رمان فراغ‌بال

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نفس زنان به طبقه سوم رسیدم و متوجه سپهر شدم.
آشفته بود، مسیر راهرو را می‌پیمود و میرفت و می‌آمد.
انگاری نمیتوانست خودش را کنترل کند و سعی در پنهان کردن چیزی داشت.
 دلم میخواست بدانم چه‌ کسی او را تا این حد ناراحتش کرده ولی در آخر در ذهنم به خودم اجازه پرسیدن ندادم و پشت ستونی ایستادم.
 ما با هم دوستان نزدیکی بودیم و این تلنگر باعث شد بفهمم دوستان دوری هم برای هم میتوانیم باشیم.
نگاهش کردم با اینکه از قاب صورتش ناراحتی میبارید با این حال همیشه جدیتی داشت خیال آدم را آسوده میکرد که می‌تواند همه چیز را حل و فصل کند.

قسمتی از رمان خیالاتی راجب عشق

 

@ زهرارمضانی🌻

ویرایش شده توسط Bita.A
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ـ خب دیگه بسه، بهتره بریم سر اصل مطلب قشنگم، راستی چقدر یاسی بهت میاد خوشگل! 

چشم هایش گرد گشت و لب هایش نیمه باز ماند. قاتل توماس اندرسون؟! او با چه جرئتی چنین چیز هایی را به او می گفت؟! او که بود؟! 

با تحلیل جمله ی آخر مردک، چشمانش بیش از پیش گرد گشت، او را می دید؟! چشم هایش اطراف را کاوید بلکه بتواند چیزی از یک شخص مزاحم بیابد. به دور خودش چرخی زد و گیج تر از پیش به اطرافش خیره شد. 

مبهوت تر و حیران تر از هر زمانی لب به سخن باز کرد، هر چند که ولوم صدایش بی اختیار بالا رفته بود:

ـ کی هستی؟! کجا وایسادی که زاغ سیاه من رو چوب میزنی؟! مردی بیا جلو حرفت رو بزن! این بازی ها چیه راه انداختی؟! 

خنده های مستانه ی مرد دوباره در گوش هایش پیچید، هیچ چیزی را درک نمی کرد. با انگشتانش پیشانی اش را ماساژ داد و اینبار بی طاقت تر از قبل غرّید: 

ـ با تو ام! لال شدی؟!

رمان رافلزیا

نویسنده با نام هنری دارثی‌نایت 

[پرشی به بیراهه]

  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زهرارمضانی
post توسط زهرارمضانی🌻 بررسی شد!

"دیالوگ و مونولوگ برتر"

به Afeljowr نشان " Great Support" و 80 امتیاز اعطا شد.

او  آب گلو‌اش را قورت داد و به نادر خیره شد که با دلخوری نگاه‌اش می‌کرد هوفی کشید و  با ملایمی  رو به رویا کرد که هنوز دستان‌اش آویزهٔ سراش بود و نگاه‌اش به جایی دیگر...
- گوش کن دختر جون مثل این مادرمرده‌هام نگاه نکن  الان وقتشه ترست و تنفرت رو از اون پیرمرد بیچاره‌ی معلول از بین ببری و گذشته رو فراموش کنی در غیر این صورت مجبوری به عقب برگردی و باز از اول اشتباه کنی! تا وقتی امروزت رو درست نکنی نمی‌تونی به فردا فکر کنی و وقتی هم از دیروزت درس نگیری هیچ وقت فردایی برات وجود نداره به قول خودت اوکی شدی!؟
پوزخندی زد و سراش را تکان داد دستان‌اش را به نشان تسلیم بالا برد و گفت:
- تاثیر گذار بود! 
 
 

 رمان مالاگاسی پارت چهل و دوم

ویرایش شده توسط Afeljowr
  • تشکر 1

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

img_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B5

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

برندگان اعلام شدن 

نفر اول نویسنده عزیز @ Afeljowr که ۸۰ امتیاز خودشون رو دریافت کردن

 نفر دوم خانم @ elaheh_womix  که ۵۰ امتیاز خودشون را دریافت کردن

 با آرزوی موفقیت برای تمام خوشنویسان انجمن

  • لایک 1

آفری از جنس فرشته!   👈    آفرودیت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...