رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

قسی | anil کاربر انجمن نودهشتیا


Anil
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

رمان:  قسی

ژانر: عاشقانه

نویسنده: آنیل  ام

خلاصه:   کوهیار  مرد زخم خورده‌ای است که از بچگی مورد خشم پدر قرار گرفته و از لحاظ روحی، کمتر کسی می‌تونه با اخلاقش کنار بیاد. کوهیار طی، یه حوادث  دچار بیماری قلبی میشه و به یه پیوند قلب نیاز داره ولی...

ویراستار: @ kosar_m

ناظر: @ MO-BIN

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

مقدمه:

تازه‌ها وقتی به دور و برم نگاه می‌کنم، رنگ  و بوی  عشق رو حس می‌کنم.

عشق همون دسته گلیِ که، با این‌که خشک شده هنوز مثل روز اول تازِ است... هنوز عطرش تو بینی‌م می‌پیچه وقتی تو دلبرانه، با رخساری خجول گل رو تقدیم زندگیم کردی؛ 

عشق همون پیام‌های هر روز صبحِ که پر از  امید به آرزو‌های قشنگه؛ همون آرزوهایی که تا به الان برای من محال بودند.

عشق  همینِ، حضور تو، تو زندگیم؛   آری!

من با عشق غریبه بودم و تو  عاشق شدن رو به من یاد دادی؛ حتی اگر بد بودم، حتی اگر نسیم آروم چشم‌هات رو به دریایی طوفانی تبدیل کردم.

مگه من چی می‌خوام؟! جز عطر خوشِ، شبنم موهات، جز آرامش نگاهت.

من!

همه‌ی چیزی که دارم، عطر و رنگ، نام و حتی نشونی از تو دارند.

با من بمون حتی اگر بد بودم!

***

(پناه) 

به دست‌هاش چنگ می‌اندازم؛   لب می‌زنم:

-  یه زمانی گفتی، قلب من بدون حس گرمای دست‌هات ریتم نداره؟ یادت میاد؟

هیچی نگفت و من ادامه می‌دم:

- محمد من خیلی وقته به این بیماری محتاط شدم، این ریتم  درسته کمی تندتر از دفعه‌های قبلِ، ولی... ولی همش برای توئه؛ محمد  منم الان می‌گم که تو نباشی، چشم‌هات نباشن، گرم دست‌هات نباشن؛ منم نیستم، به خداوندی خدا منم تنفس ندارم، اکسیژن  به این...

دستای گرمش رو به قلبم رسوندم؛ می‌کوبید، زیادی هم می‌کوبید، و من ترسیدم از این کوبش بیش از حدش!

- نمی‌رسه؛ می‌میرم محمد!

سرم رو پایین انداختم، گریه‌م بند نمیو‌مد، حس می‌کردم در حال خواب دیدن یک    دنیای فانتزی غمگینم که کاراکتر‌هاش ماهاییم، در حال اجرای یک شو غمگین عاشقانه‌ییم؛  هیچ‌ چیزش رو  باور نداشتم، مثل یک خواب بود.

-  پس چطور می‌تونی بری؟

سرم رو بالا میارم و به چشم‌هاش نگاه می‌کنم،   چشم‌های قهوه‌ای خاصش که مثل  آهن‌ربا منو مجذوب خودش می‌کرد! 

چشم‌هایی که الان فقط پر بود از اشک؛ انگار  بین دیواری که در حال بالا رفتن از اون‌  بود، دست و پنجه می‌زد. 

حتی تصور این‌که دیگه نتونم این چشم‌ها رو ببینم نفسم رو می‌گیره...

 

 


 

@ kosar_m

@ MO-BIN

ویرایش شده توسط Anil
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

ناراحت و عصبی چشم از من می‌گیره و با صدایی که به زور می‌شنوم میگه:

- پناه بس کن؛ تموم کن، تمومش کن، می‌خوای بدونی؟   نه، می‌خوای بدونی؟! 

ناباور خیره میشم بهش؛ حجم حرف‌هاش جگرم رو می‌سوزونه،  دل و قلبم توان مقابله با لحن سرد ش رو نداره.

اون حرف می‌زنه ولی من؛ من تو دنیایی سیر می‌کنم که انگار   تنفس درش معنا نداره،  اون حرف می‌زنه و تپش قلب من، آروم آروم کند میشه و دلقوه میده که من یک فلک زده‌م که دل دادم؛ ولی کدوم دل، دلی هم مونده؟ چشمم چینی می‌خوره و  دستم  چنگ می‌زنه به قلبم، این قلب انگار کوتاه اومدن رو نمی‌خواست، نمی‌پذیرفت، اصلا مگه بلد بود؟ این قلب  توان مقابله با این‌ همه  وهم رو داره؟! 

-   می‌دونی پناه!

می‌لرزم، سکوت می‌کنه و چشم‌هاش رو روم‌ تنظیم می‌کنه،  باور کنم که قلبم داره از حرکت می‌ایسته تا جمله‌ی بعدش رو نشنیده بگیره تا ذره ذره خورد نشه؟

یک قدم نزدیکم میشه و من متحیر نگاهش می‌کنم‌، چشم‌هام سیاهی می‌ره، من می‌ترسم از جمله‌ای که می‌خواد  بگه و قلبم تاب شنیدنش رو نداره.

به زحمت به زبون میام:

- محمد، پشیمون شدم، نمی...‌خوام ... بشنوم!

ولی اون‌ انگار نشنیده، انگار تو دنیاییِ که پوچ و تو خالیه، پر از حرف‌های ناگفته.

- پناه بگو کسی بوده که برای خانواده‌ت کاری انجام بده؟  کسی بوده که تو اوج بدبختی بیاد بشه سرپرست خانواده‌ت؟!  مگه  درامد  منه ذلیل شده  چقدره که بتونه دل خانواده‌تو شاد کنه؟!  پناه، شده از ترس نخوابی و فکر کنی که به خونه‌ی بی در پیکر خونواده‌ت حمله کنن؟  بگو  بوده کسی که چشم بسته سرپرست خانواده‌ت بشه و به اوج برسونشون؟

هیچ حرکتی نمی‌کنم، قلبم کنترلش از دستم رها شده و من‌ رو مطیع خودش قرار داده‌، مثل یک ربات  فقط نگاهش می‌کنم.

بغض می‌کنه و کلافه بهم چشم می‌دوزه:

-جواب بده، بوده؟!

بغضم تشدید میشه و من بیشتر گریه می‌کنم، هق می‌زنم که خودش رو بهم می‌رسونه، بازوهام رو می‌گیره و شکسته و ناآروم بلند‌تر از قبل میگه:

- بوده؟! 

من می‌مونم و اون یک قطره اشکی که از گوشه‌ی چشم مَردم، پایین می‌چکه!  

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Anil
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

آره این مرد، مرد من بود،   مرد خودم؛ مرد پناه! 

دستم   بالا میاد و آروم صورتش رو نوازش می‌کنه، قطره‌ی اشکش رو با انگشتم پس می‌زنم و نفس عمیقی می‌کشم تا بتونم کمی آروم بگیرم؛  سخت بود، به مولا که سخت بود بخوای تنهایی  با بد روزگار بجنگی؛ من محمد رو درک می‌کردم ولی... 

با نبودنش نه! نمی‌تونستم، به مولا که نمی‌شد. مگه کسی بدون نفسش زنده می‌موند؟!

- نبوده!

فقط یک کلمه،   جون کندم تا گفتم.، ترس از دست دادنش مثل  طناب دار به دور گردنم کشیده شده بود انگار داشت خفه‌م می‌کرد.

نفس عمیقی می‌کشه و می‌خواد دور شه، نمی‌ذارم؛  همین‌که  نزدیک‌‌تر می‌شم،   همین‌که می‌خوام ریه‌هام رو پر کنم از محمد، تا از این خفگی نجات پیدا کنم. دستم رو پس می‌زنه و دور میشه، اون دور میشه! و من دستم، بند  به گلوم میشه،  بغض داشت خفه‌م می‌کرد.

به سمت پنجره میره  و پنجره  رو نیم باز می‌کنه و به بیرون خیر میشه،  بدون این‌که بدونه یک نفر پشتش با دفن آرزو‌ها و خوشی‌هاش روی زمین فرود اومد،  یعنی  تو  محرومی، تو محروم شدی از محمد؛ به همین راحتی! 

کلافه دستش رو مشت می‌کنه و به دیوار تکیه  میده و من زمزمه‌ی گرفته‌اش رو میشنوم:

- نمیشه گفت،  نمیشه گفت لعنتی؛ دارم خفه میشم، پناه دارم خفه میشم، می‌فهمی؟!

دستش رو بند گلوش می‌کنه، و دوباره می‌گه:

- تو نباید این‌جا باشی، تو باید بری، پناه تو باید...

بهم نگاه می‌کنه؛ حرفش رو می‌خوره، ناباور بهم خیره شده، مگه جسم بی‌جون منم نگاه کردن داره؟

به زمین چنگ می‌زنم، هوا نبود، هیچ‌کس نبود، داشتم دور میشدم، نه؟! 

داره از خودش دورم می‌کنه، دارم میرم! 

چشم‌هام سیاهی می‌ره؛ می‌بینمش، چنگ می‌زنه به قلبش، میبینمش چجوری به سمتم میاد ولی دیر شده  بود چشم‌هام رو می‌بندم   و  به خوابی عمیق میرم.

***

 

@ kosar_m

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

 با لبخند نظاره‌ش می‌کنم،  می‌خنده و آروم صورتم رو نوازش می‌کنه؛ مگه میشه کسی انقدر قشنگ بخنده؟  که گرومپ گرومپ، صدای قلبت، آهنگ عاشقانه‌ی  روحتون بشه؟! میشه؟! 

دستم رو بلند می‌کنم؛ شاید خنده‌دار باشه ولی دوست دارم حسش کنم، می‌خوام صداش رو از نزدیک بشنوم. دستم که روی   قفسه‌ی سینه‌اش میشینه، چشم‌هام رو می‌بیندم و کمی خم میشم؛ و نفسِ که  تو ریه‌ها جمع میشه.

گرومپ؛ گرومپ!

تا حالا گفته بودم، عاشق  ضربان قلب‌شم؟ می‌خندم و دستپاچه می‌خوام عقب بکشم که نمی‌ذاره و با دست‌هاش، دستم رو روی قفسه‌ی سینه‌اش قفل می‌کنه.  بیشتر از این‌‌که خوش‌حال بشم، تعجب می‌کنم! 

از  سردی بیش از حد دست‌هاش منم یخ می‌زنم، چشم‌هام رو که باز می‌کنم؛ از چهره‌ی غریبه‌ی روبه‌روم یک لحظه مات می‌مونم؛ این  کیه؟ پس مح... محمد؟

از چیزی  که ذهنم از اون فراریِ،  لرزی به تنم میشینه و می‌خوام که دستم رو بیرون بکشم ولی نمیشه و نتیجه‌اش  سفت‌تر نگه‌داشتن دستم میشه.

می‌ترسم و  تقلا می‌کنم ولی نمیشه، سفت نگه‌ش داشته و به روم لبخند می‌زنه.

همین‌که می‌خوام جیغ بکشم،    پرده‌ی سیاهی که اطراف چشم‌هام رو احاطه کرده بود به کناری میره و من از خواب بدی که دیده بودم پا به دنیای واقعی می‌ذارم.

به لرزیدن بدنم توجه‌ای نمی‌کنم و از تخت سفید، پایین می‌پرم که با سوزش دستم، حلقه‌ی اشک تو چشم‌هام جمع میشه و  من انگار به یک تلنگر احتیاج داشتم که دونه‌‌های اشکم از چشم‌هام سرازیر  بشن.

به سرمی که با بی‌رحمی دستم رو زخمی کرده بود نگاه می‌کنم و متوجه میشم که توی بیمارستانم، ولی  من از کی این‌جا بودم؟ پس، محمد کجاست؟!

ترسیده سرم رو از دستم بیرون می‌کشم و میخوام از این چهار دیواره‌ای منعکس که بوی  تعفن و بدی رو  ایجاد کرده بیرون بزنم و دنبال محمد برم ولی در اتاق باز و میشه یک دختر جوون که از قضا پرستار هست داخل میاد، و اخمی روونه‌ی من می‌کنه و به سرمی که آش و لاش روی زمین افتاده نگاه می‌کنه و همو‌نجوری که من رو مخاطب  قرار میده میگه:

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شیشم

 

-  این‌جا چه‌ خبره؟!

جلو‌تر میاد  و همون‌طور که می‌خواد قانع‌م کنه روی تخت بشینم، با همون اخم دوباره حرف می‌زنه:

-خانم دراز  بکشید، دستتون زخمی شده؛ سرمتون هنوز تموم نشده.

بی‌توجه به حرف‌هاش می‌خوام سمت بیرون حرکت کنم که باز مانع‌م میشه و این‌بار خودش دست به کار میشه،  بازوم رو می‌گیره رو سمت  تخت حرکت می‌کنه و می‌خواد دوباره چیزی بگه   که قبل از گفتن حرف‌هاش زبونم شروع به حرف زدن می‌کنه  و اون، ساکت میشه:

- کی، کی من رو آورد این‌جا؟!

انگار که متوجه نشده باشه،  متعجب می‌ایسته و نگاه سوالی‌ش رو  حواله‌م میکنه، که دوباره بلند‌تر میگم:

- کی من رو آورد این‌جا؟!

سری تکون میده و میگه: 

- خانم الان حالتون خوب نیس...

وسط حرفش می‌پرم و دوباره ازش سوال می‌پرسم که با کلافگی لبخندی می‌زنه و می‌گه:

- من تازه اومدم، شیفت من بعد از ظهر هاست و خبری در این باره ندارم!

دلشوره‌ی عجیبی می‌گیرم، فکر از دست دادن محمد از یک‌ طرف و بوی تعفن آور این‌جا هم از یک طرفه دیگه، به اعصابم نیش می‌زد‌.

داد می‌زنم:

- ولی من باید برم؟!

کلافه چشمم رو می‌بندم   که حجم زیادی اشک   از گوشه‌ی چشم‌هام پایین می‌چکه.

پرستار هول میشه و این‌  بار با لحن نگرانی بازوم رو می‌فشاره و میگه:

- خانم چی شد؟  حالتون خوبه؟!

با  دستم  پرستاره رو کنار می‌زنم و سمت در حرکت می‌کنم؛ قلبم اون‌ چنان تند و بی‌قرار به در و دیوار سینه‌م می‌کوبید   و التماس می‌کرد که حرکت کردن پاهام سمت در کاملا بی‌اختیاره؛  انگار پرستارهم فهمید من هر طور شده باید  از این‌جا بیرون برم  که نزدیکم میشه و میگه:

- صبر کنید!

اهمیت نمیدم و همین‌که به در نزدیک میشم شالی رو جلوی صورتم میبینم، و الان متوجه میشم که چیزی روی موهام نیست.

از دستش می‌گیرم، اون‌قدری حالم خراب می‌بود که بدون توجه به پرستار و   نگاه ترحمش از بیمارستان بیرون میزنم.

 

 

 

ویرایش شده توسط Anil
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...