رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان زندگی من رمان نبود|بهاره برجسته کاربر انجمن نودهشتیا


Bahar78
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خالق عشق

عنوان: زندگی من رمان نبود

ژانر: عاشقانه، هیجانی، اجتماعی

نویسنده: بهاره برجسته

 

 

خلاصه: گاهی خودخواهی برای ما و دیگران عواقب بدی داره. دختری که با تقلید از یه رمان قصد داره عشقش رو برای همیشه تصاحب کنه اما دست به کاری می‌زنه که آینده خودش و عشقش رو زیر و رو می‌کنه.

مقدمه:

بعضی از انتخاب های زندگی ما بدون در نظر گرفتن عواقب آن گرفته می‌شود و انسان رو به اعماق گودالی تاریک می‌کشاند که راه در رویی نداشته باشد.

 ‏این خیلی مهارت باارزشی است که تشخیص بدهی کی باید رها کنی و کی باید صبور باشی و ادامه بدهی.

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ Rastaa

ناظر: @ Artemis.T

ویرایش شده توسط Rastaa
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت اول

 

هوا بارونی بود؛ به همراه رعد و برق شدید. همه با سرعت تو پیاده رو راه می‌رفتند، تا خودشون رو به زیر پناهی برسونند؛ اما من از خیس شدن واهمه‌ای نداشتم. صدای غرش آسمان رو می‌شنیدم، ولی هیچ اعتنایی نمی‌کردم؛ برعکس گذشته که اگه تنها بودم خودم رو به مادرم می رسوندم. بابام که اکثر مواقع سر ساختمان سازی بود و خیلی کم تو جمع‌های خانوادگی‌مون بود؛ ولی این نبودن دلیل نمی شد که بهش وابسته نباشم یا اگه چند روز نبینمش برام فرقی نداشته باشد. خیلی دوستش داشتم؛ یک دوستی به تمام معنا.

از صبح تا شب مشغول کارش بود فقط سر میز شام همدیگر رو می‌دیدیم؛ با این‌که کم بود، ولی خیلی خوب بود. تمام خریدها و کارها به عهده‌ی مادرم بود واسه. خودش مردی بود، و یک دوست خوب برای من.

برادرم آرش که چهار سال از من بزرگ‌تر بود؛ چقد وقتی خونه بود باهم کل کل می‌کردیم و می‌خندیدیم.

با برخورد به یک خانمی که از روبه رو کنارم رد می‌شد متوجه موقعیتم شدم. چرا این‌جا؟ خیلی از خونه‌ام دور شده بودم. رفتن تو گذشته‌ها و هم‌چنین فکر کردن به خانواده‌ام حواسم رو پرت کرده بود. آخه خیلی وقتِ که دیگه ترد شدم و از دیدنشون محروم.

 

پالتوم تماماً خیس شده بود. دستی برای یک آژانس بلند کردم و با توقفش سوار شدم. با رسیدن به خونه حساب کردم و از ماشین پیاده شدم. با کلید در رو باز کردم و داخل شدم؛ خونه‌ام یک خونه‌ی سه خوابه و بزرگ بود تو یک آپارتمان در زعفرانیه.

 

لامپ هارو روشن کردم. با اینکه ساعت یازده بود و فکر می‌کردم محمد برگشته باشه؛ ولی زهی خیال باطل. آهی کشیدم و سریع لباس هام رو عوض کردم. سردم بود؛ پتویی دور خودم گرفتم وبه شوفاژ  تکیه دادم. خیلی خسته بودم؛ ولی دوست داشتم محمد بیاد و بعد بخوابم با این‌که طعنه یا هرچیزی می‌شنیدم، با این‌که براش اهمیتی نداشتم؛ ولی نمی‌دونم چرا می‌خواستم بیاد و بعد بخوابم.

 

دلم برای خودم سوخت و بغض کردم. بغض کردم چون هنوز بیست‌و‌دو سالم بود؛ ولی اون شور و هیجان رو نداشتم. یک دختر سرد و بی روح که از زندگی فقط یه شوهر داره که اون‌ هم نمی‌خوادش، که اون هم با زور باهاش زیر یک سقف اومد. دختری که با حماقت یا بهتره بگم نفهمی و ناآگاهی، خانواده‌اش رو از دست داد.

موقعی که هجده سالم بود یک دختر شر بودم که همه از دستش عاصی شده بودند؛ ولی خیلی دوسش داشتن. یه دختری که وقتی خونه بود هیچ کس خنده از لبش نمی‌افتاد و همیشه دوست داشت با کاراش و حرفاش دیگران رو بخندونه. یه دختر پایه واسه بیرون رفتن، کوه رفتن و خوش گذروندن، عاشق موسیقی، رقص و آرایش. با یادآوری خودم تو چند سال پیش که هنوز با محمد آشنا نشده بودم لبخندی زدم؛ انگار گذشته‌ام یک آدم و یک دختر دیگه‌ایی بودم ومن نبودم. خیلی فرق کرده بودم نه دیگه دوست داشتم بخندم، نه دیگران رو بخندونم و نه هیچ چیز دیگه.

 

با صدای چرخیدن کلید تو در از فکر بیرون اومدم و از جام پاشدم؛ محمد بود. رفتم جلو با این‌که می‌دونستم بهم اعتنایی نمی کنه.

_ سلام! چقدر دیر اومدی!

در رو بست. حتی نیم نگاهی هم ننداخت و رفت تو اتاق خواب. روی تخت نشستم؛ داشت لباس هاش رو تعویض میکرد. اندام و هیکلش نه لاغر بود نه خیلی ورزشکاری. چشم ابرو مشکی و پوست سبزه و لبای قلوه‌ای. متوجه شدم یک‌لحظه با نگاهم دارم می‌خورمش و اونم با یه نگاهی پر از تنفر بهم چشم دوخت.

_ کجا بودی؟ نمیگی من تک و تنهام تو خونه می‌ترسم؟.

بازم جوابی نشنیدم و سرم رو انداختم پایین. بعد از زدن مسواک روی تخت دراز کشید. با لحن بی‌خیالی گفت:

_ خاموش کن این لعنتی هارو.

نگاهی به لامپ ها انداختم و از جام بلند شدم و خاموش کردم و اومدم بیرون. خیلی گرسنه‌ام بود؛ اما میلم به چیزی نمی‌کشید؛ دلم محبت و توجه می‌خواست بیش‌تر به غذای روح احتیاج داشتم تا غذای جسم. به خاطر همین بیخیال شام خوردن شدم و رفتم مسواک بزنم. تو آیینه دستشویی خودم رو نگاه کردم؛ چقد چهره معصومی داشتم! چطور محمد دلش میاد منو این‌جوری اذیت کنه و بهم توجه نکنه؟ چشمام درشت و عسلی رنگ بود و پوست سفید و موهای خرمایی و لب هایی که بدون رژ لب هم همیشه رنگ داشت.

بعد از زدن مسواک رفتم تو اتاق خواب و طبق معمول پشت به هم خوابیدیم.

@ همکار ویراستار♥️

@ Rastaa

ویرایش شده توسط Rastaa
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوم

 

با کیسه‌های خرید تو مترو نشسته بودم. صدای خندهای خودم و مهناز دوست صمیمی‌ام تو گوشم بود؛ همیشه باهم بعداز مدرسه سوار مترو می‌شدیم می‌خندیدیم، همه عاصی بودند از سرو صدای ما. کلی حرف می‌زدیم که حتی مسیر طولانی مدرسه تا خونه برامون خیلی زود تموم می‌شد.

شاخی بودیم واسه خودمون! ادعامون می‌شد از اون دخترا نیستیم که زود عاشق پسرا بشن و بهشون پا بدن یا اصلا اهل پسربازی باشن، ولی.

- بفرمایید خاله

متوجه دختر بچه‌ای حدودا سه ساله بود و با چشمای رنگی وچهره نمکین شدم که بهم پاستیل تعارف می‌کرد.

لبخندی زدم و گفتم:

- مرسی عزیزم نوش جونت!

- پاستیل دوست نداری؟

لپشو کشیدم و گفتم:

- اسمت چیه که اینقدر شیرینی!

- نفس

یدونه پاستیل برداشتم و گفتم:

-خیلی اسمت قشنگه.

خندید و رفت کنار مامانش که یک زن حدودا سی ساله بود نشست.

مامانش که جفت من نشسته بود گفت:

- وای چقد شما به آبجی من شبیه‌اید.

- من؟

- آره، خیلی! نفس هم وقتی شمارو دید فکر کرد که خاله‌اش هستیدخیلی خالش رو دوست داشت.

- برای خواهرتون اتفاقی افتاده؟

- یکسالی هست که فوت کرده.

- وای متاسفم!

-مرسی؛ می‌تونم اسمتون رو بپرسم

- بهار.

- منم نگین.

یکم باهم گرم صحبت شدیم که فهمیدم اونام خونشون نزدیک ماست و یه سالن آرایشگاه داره، براهمین شمارش رو ازش گرفتم و یه تک بهش زدم که شماره منم داشته باشه بلکه خواستم یه روز برم سالنش

 

....

 

کیسه‌های خرید رو گذاشتم روی اپن. به یاد مامانم افتادم؛ هرموقع که از خرید بر می‌گشت باشوق و ذوق خریدها رو بیرون می‌آوردم وچندتاش رو می‌بردم تو اتاقم و می‌خوردم.

با صدای زنگ تلفن از فکر در اومدم با دیدن شماره محمد ترس تمام وجودم رو گرفت.

با ترس گوشی رو برداشتم وگفتم:

- سلام!

- ناهار واسم مرغ درست کن میام خونه

- کی میای؟

باشنیدن صدای بوق فهمیدم که قطع کرد.

خوشحال شدم که می‌تونم بعد از مدت‌ها با محمد ناهار بخورم بعد از حاضر کردن ناهار دوش گرفتم و تاپ و شلوارکی که خیلی وقت پیش خریده بودم رو پوشیدم.

خیلی تو تنم قشنگ بود. یکم خط چشم و رژ زدم.

با این‌که می‌دونستم محمد حتی سرش رو بالا نمیاره نگاهم کنه، ولی دوست داشتم امروز که قرارِ باهم ناهار بخوریم به خودم برسم.

با شنیدن صدای در، درو باز کردم و در کمال تعجب وقتی سلام کردم محمد جوابم رو داد.

نگاهی به اطراف خونه انداخت و گفت:

- ناهار برای چند نفر درست کردی!

لبخندی زدم و گفتم:

- الان میز رو می‌چینم.

محمد:

- لازم نکرده، پرسیدم برای چند نفر؟

- دو نفر

- خوبه.

- پس برم میز رو بچینم؟!

- آره، بعدش هم حاضر شو برو بیرون مهمون دارم؛ نمی‌خوام وقتی میاد تو رو ببینه

- مهمون؟

- آره، سرخر نداشته باشیم بهتره.

@ همکار ویراستار♥️

@ Rastaa

ویرایش شده توسط Rastaa
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سوم

 

تمام ذوقم یک آن کور شد و گفتم:

- خب میرم تو یکی از اتاق‌ها و بیرون نمیام

- چه زبون نفهمی تو! میگم میری بیرون بگو چشم؛ حاضر شو برو دیگه تکرار نکنم.

هجوم اشک رو تو چشمام احساس کردم

- منو واقعا داری بیرون می‌کنی؟

محمد صداش رو برد بالا و گفت:

- حرف نباشه میگم برو بگو چشم

با بغض گفتم :

- من جایی نمیرم.

محمد صداش رو برد بالا و دستش رو بالا آورد که بزنه تو صورتم؛ ولی منصرف شد و گفت:

- میز رو می‌چینی و گم میشی! رو حرف منم حرف نمی‌زنی پررو و گرنه می‌زنم تو دهنتا.

می‌ترسیدم که حرفی بزنم بخاطر همین مشغول چیدن میز شدم، اشکام بی‌صدا می‌ریخت، محمد یه شاخه گل رز با یک جعبه جواهر گذاشت کناربشقاب، باتعجب گفتم:

- این چیه؟!

در جعبه رو باز کرد و یک حلقه پر از جواهر رو  روبه‌روم گرفت و گفت:

- برای عشقمه.

دستم رو آوردم بالا تا تو دستم بگیرم که گذاشت توجعبه‌اش و گفت:

- هه! فکر کردی برای توعه؟ مگه زده به سرم!

- پس مال کیه؟

- قرار نیست که تا آخر عمرم پاسوز تو وجرمی که نکردم باشم.

- داری شوخی می‌کنی نه!

- دلیلی نمی‌بینم با تو شوخی کنم؛ سریع برو نمی‌خوام برگردم ریختت جلو چشمام باشه!

سیگارش رو روشن کرد و رفت سمت تراس.

از حرص چندتا نفس عمیق کشیدم و خیز برداشتم سمت غذاهای رو میز تا همش رو روانه سطل زباله کنم که یک‌دفعه برگشت و گفت:

- تا بهت خبر ندادم هم بر نمی‌گردی.

این رفتارش دیگه ته نامردی بود. دو ساله با هر اخلاق و رفتارش ساختم با طعنه‌ ها و بد دهنی هاش، با خرد کردن شخصیتم، با کم محلی هاش؛ ولی دیگه این کارش حرصم رو درآورده بود! نمی‌تونستم سکوت کنم، برای همین جلو بغضم رو گرفتم و رفتم گل و جعبه انگشتر رو برداشتم و از تراس پرت کردم پایین.

با بهت بهم خیره شد. قبل این‌که بخواد حرفی بزنه و عکس العملی نشون بده گفتم:

- قرار داری! گمشو بیرون این‌همه پارک و کافه، این‌جا جاش نیست. هر روز هر روز شام و ناهارت بیرونه اون‌ وقت امروز من باید برای تو و اون در به در غذا درست کنم؟

بدون این‌که منتظر حرفی باشم اومدم تو اتاق و رفتم نشستم رو تخت. صدای تپش‌های قلبم رو می‌شنیدم، دلهره داشتم که الان ممکنه بیاد و من رو تیکه و پاره کنه، اولین بار بود تو روش وایسادم.

با صدای خرد شدن و شکستن ظرفا قلب و دلم ریخت، بالاخره باید یک جوری زهرش رو بریزه.

در ورودی به طرز وحشتناکی بسته شد که فهمیدم رفت بیرون.

می‌دونستم این‌کارم رو بی‌جواب نمی‌زاره و تلافی می‌کنه؛ اما برام مهم نبود! دلم گرفته بود، می‌خواستم زار بزنم، داد بزنم.

@ همکار ویراستار♥️

@ Rastaa

ویرایش شده توسط Rastaa
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهارم

ساعت شش عصر بود که از اتاق بیرون اومدم. انگار از صبح تا شب کارگری کرده بودم این‌قدری که بدنم کوفته بود. با دیدن ظرف‌های خرد شده لابه‌لای برنج و مرغ و سالاد آهی کشیدم. دوست داشتم شهامت مردن داشتم و خودم رو خلاص می‌کردم از این زندگی؛ من هنوز بعد از گذشت نزدیک سه سال دارم تاوان عشق دوران نوجوانیم رو میدم، عشق نوجوانی! یعنی الان دوسش ندارم؟ نمی‌دونم.

یه دمپایی پوشیدم و شروع به جمع کردن خرده شیشه‌ها کردم. کل خونه رو خرده شیشه ریخته بود؛ حین تمیز کردن تو دلم کلی فحش بارش کردم. این‌قدر این‌کار رو کرده بودم تو این خونه جهنمی که دیگه بدون این‌که دست یا جاییم رو زخم کنم این‌کار رو انجام می‌دادم. هه!

یه دوش آب گرم گرفتم و حاضر شدم برم بیرون یکم حال و هوام عوض بشه، وقتی محمد دنبال عشق و حالشه چرا بمونم خونه و غصه‌اش رو بخورم!

خیابون ها بی‌نهایت شلوغ بود لابه لای ماشین‌ها رد شدم. سردم شده بود و خسته بودم؛ از پیاده رو رفتم تو یه کافه. اوف چه گرمای خوبی خورد تو صورتم! خیلی جای دنجی بود؛ میز و صندلی های کوچولو و شیک، یه موزیک ملایم، رو دیوارها گلدون‌های رنگی کوچیکی زده بودن. پشت یکی میزهای دونفره نشستم.

دوتا دختر و پسر پشت میز نشسته بودن که معلوم بود دوست بودن باهم؛ داشتم با حسرت بهشون نگاه می‌کردم که یهو با صدای جیغ یکی گفت :

- بهار!

برگشتم دیدم سلین دوستم بود! یک‌ لحظه جا خوردم و بعد پاشدم هم رو تو بغل گرفتیم.

- سلین! ‌تو این‌جا چی‌کار می‌کنی مگه تو نرفتی پیش نامزدت شیراز؟! دیوونه چقد دلم برات تنگ شده بود!

نشستیم رو به روی هم پشت میز

- وای دل منم خیلی تنگ شده بود نامرد! گوشیتم که خاموشه عوض کردی شمارتو؟

- اره اون خطم مشکل داشت؛ نگفتی تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟

_ رفتیم شیراز؛ اما من نمی‌تونستم اون‌جا دووم بیارم. با حامد (نامزدش) اومدیم تهران و این کافه رو راه انداختیم.

با ذوق گفتم:

- یادمه عاشق کافه زدن بودیی!

- اره دیگه من به هر چی که بخوام می‌رسم می‌دونی که!

یه چشمک زد. منظورش نامزدش بود.

- ازدواج کردین؟

سلین:

- اره یه هشت ماهی میشه.

- عزیزم خوشحال شدم.

- بیا بریم اون طرف حامد هم هست این‌جا چرا نشستی، انگار کافه‌ی خودته راحت باش.

کیفم رو انداختم رو کتفم و رفتیم داخل یه اتاق که بی‌نهایت زیبا بود. یه تلویزیون شصد اینچ‌ گذاشته بود اون وسط و مبل و صندلی‌های رنگی و گل و گیاه. این‌قدرکه ذوق زده شده بودم اصلا یادم رفته بود به حامد سلام کنم.

- حامد، بهار رو یادته! باورت میشه اتفاقی اومده این‌جا!

از فکر اتاق دراومدم به گرمی سلام علیک کردیم و نشستیم دور هم قهوه خوردیم و این‌قدر حرف زدیم و خندیدیم.

حامد از رفیق‌های قدیمی محمد بود و من از این طریق با سلین آشنا شدم. اوایل خیلی باهم مسافرت و کوهنوردی و مهمونی می‌رفتیم.

و یک‌دفعه حامد و سلین تصمیم گرفتن برن شیراز برای زندگی و کار و بعد از اون هم اون اتفاق مزخرف برای من و محمد افتاد. کلا یادم رفته بود سلین و حامد رو. حامد طوری که انگار چیزی به ذهنش رسیده گفت:

- راستی محمد کجاست؟ ایران نیست؟ خبری نیست ازش! منو هم فالو نمی‌کنه.

یهو تمام حال خوبم با این سوال زهرمارم شد.

- سرش شلوغه! بیشتر سرکارِ، دلم گرفته بود تو خونه دیگه مجبور شدم تنها بیام بیرون.

_ بهار! خیلی خوب شد دیدمت هفته دیگه تولدمه! دعوتتون می‌کنم حتما باید بیایید ها!

بجای این‌که خوشحال بشم تو دلم خالی شد؛ ولی با یه لبخند جمعش کردم و گفتم:

- چشم عزیزم چرا که نه!

(آره جون خودت محمد مثل برج زهرمار هم قبول می‌کنه باهات تولد بیاد)

@ همکار ویراستار♥️

@ Rastaa

ویرایش شده توسط Rastaa
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت پنجم

دیدن سلین و حامد با این‌که حال ظاهریم رو تونسته بود خوب کنه؛ اما دلم رو بدجور برده بود به گذشته‌ها، وقتایی که دنبال بهونه بودم تا مامانم بزاره برم بیرون با محمد. البته خبر نداشتند که با محمد میرم، همیشه هماهنگی این کار رو دوش دوستم مهناز بود؛ می‌گفتم با مهناز بیرونم. اون‌وقت خیال مامانم هم راحت میشد.

هر جمعه که من مدرسه‌ام تعطیل بود با سلین (که دوسال ازم بزرگ‌تر بود یه دختر شاد و پر انرژی، مو مشکیِ فرفری، چشمای بادومی و کشیده با مژه‌های پر پشت که انگار کاشت زده، لبایی که تناسب صورتش رو تکمیل کرده بود. دختر نمکین و بامزه‌ایی بود) و حامد (یه پسر هیکلی و قد بلند که از نظر خیلی ها جذابه ابرو‌های کشیده و ته ریش و پوست تیره)

می‌رفتیم دربند و دریاچه و چقدر که خوش بودیم.

با صدای زنگ موبایلم از فکر در اومدم حامد داشت سفارش مشتری رو حاضر می‌کرد و سلین هم مشغول تزیین شده بود.

نگاهی به صفحه موبایل انداختم؛ محمد بود. استرس گرفتم، جواب دادم:

- بله؟سلام.

- کدوم گوری هستی؟!

- بیرونم، چیزی شده؟

_ آدرس!

با اومدن سلین مجبور شدم لحنم رو عوض کنم:

- قربونت برم عزیزم الان خودم رو می‌رسونم خونه.

- چی زرت و پرت میکنی؟ کجایی می‌خوام بیام دنبالت.

_ بگم کجام باورت نمیشه! بیام خونه برات تعریف می‌کنم عزیزم می‌بوسمت خداحافظ.

اولین بار بود که من زودتر قطع کردم؛ برم خونه یه دعوای حسابی راه می‌اندازه. سریع از جام پاشدم و از حامد و سلین خداحافظی کردم.

ساعت دوازده شب بود همه ماشین شخصی بودن هیچ تاکسی و آژانسی نبود یا اگر هم بود آدرسم رو که می‌دادم مسیرشون نمی‌خورد، استرس داشتم، دیرم شده بود، محمد الان به خونم تشنه‌اس!

با شنیدن صدای حامد برگشتم.

- هنوز نرفتی؟ من فک کردم ماشین داری!

- نه امروز خواستم یکم پیاده روی کنم ( آره جون خودت)

- یک‌لحظه صبر کن ماشینم یکم پایین ترِ الان میام می‌رسونمت.

- نه بابا زحمت میشه.

- تعارف نداریم که بهارجان.

آهی از سر راحتی کشیدم. سوار ماشین حامد شدم و تا خونه منو رسوند.

- ممنونم حامد زحمت کشیدی!

_ به محمد سلام برسون بگو خیلی بی‌معرفته!

خندیدم و گفتم:

- نگو! مشغله‌هاش زیاده دیگه از این به بعد هم رو بیشتر می‌بینیم ( وای چقد حرف می‌زنم)

با خداحافظی از ماشین بیرون اومدم و قبل این‌که در رو ببندم یه مشت حواله صورتم شد. تا چند لحظه چشام سیاهی رفت و با دیدن محمد با بهت نگاهش کردم.

- این کارهات تمومی نداره نه؟!

حامد از ماشین در اومد:

- محمد؟ چی‌کار می‌کنی؟!

محمد از دیدن حامد جا خورد و منم که غرور و شخصیتم یک آن به باد رفت.

@ همکار ویراستار♥️

@ Rastaa

ویرایش شده توسط Rastaa
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ششم

حامد اومد سمت محمد، دست مشت شده‌اش رو گرفت و گفت:

- آدمی تو؟ کی زنش رو میزنه؟ چکار کرده؟

محمد دستش رو کشید بیرون و گفت:

- تو یهو از کجا پیدات شد!

بعد رو به من گفت :

- چه غلطی می‌کردین باهم تا این موقع شب؟!

از خجالت مردم، حامد با تاسف سری تکون داد و گفت:

- هنوزم فکرت مریضه

حامد برگشت سمت من و گفت:

- من متاسفم بهار خانوم، اگه می‌دونستم قرارِ این‌جوری بشه عمرا شمارو نمی‌رسوندم.

- سلین می‌دونه؟ آره!

با عصبانیت گفتم:

_ چی میگی محمد! من رفته بودم کافه حامد و سلین! یهویی شد، یهویی هم رو دیدیم.

 

_ تو گمشو، گمشو خونه.

تا اومدم حرفی بزنم محمد سرم داد کشید، چندتا از همسایه‌ها از پنجره سر بیرون آورده بودند ببینن چخبره، دوست داشتم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه.

چشمام پر از اشک شد و با نفرت به محمد نگاه کردم و بعد با نگاهی مملو از شرمندگی از حامد خدافظی کردم و رفتم داخل خونه؛ لعنت بهت بهار، لعنت به این عشق لعنتیت، لعنت به اون رمان، لعنت به این دنیا.

دلم بغل مامانم رو می‌خواست، دلم حمایت خانوادم رو می‌خواست.

...

یک ماهی از اون شب گذشت. محمد دیگه در رو به روم قفل می‌کرد و کلید‌هام رو گرفته بود. بیشتر اوقات هم خونه بود و مغازه (پوشاک) و بیرون نمی رفت؛ کلافه شده بودم از بس مسیر دسشویی و آشپزخونه و اتاق خواب رو طی کرده بودم.

از آخرین حرفی که باهم زدیم هم دوهفته میگذره، که اونم سر تولد سلین بود که راضی نشد بریم.

حس می‌کردم اتاق داره برام هر لحظه و هر لحظه خفه تر میشه، تاریک تر میشه، گرم تر و نفس گیر تر.

حالم از در و دیوار خونه بهم میخورد، از صدای تیک تیک ساعت، صدای تلویزیونی که کانال هاش باب میل محمد عوض میشد

طاقت نیاوردم رفتم از اتاق بیرون و تلویزیون رو خاموش کردم.

- مریضی؟

- آره مریض شدم از بس تو این خونه ام! اسیرم مگه؟

- اره اسیر منی. الان هم برو حوصله‌ات رو‌ ندارم

- منم حوصله‌ات رو ندارم فک کردی دارم از بودن با تو لذت میبرم؟

- لذت نمی‌بردی غلط کردی خودت رو چپوندی تو زندگی من!

می‌دونست چجوری می‌تونه حرصم رو دربیاره.

- اره خریت کردم خوبه؟ خر بودم نمی‌فهمیدم تو داری بازی‌ام میدی، فکر می‌کردم با این کار کمک می‌کنم به تو که زودتر بهم برسیم.

- ممنون از زحمات شما، برو می خوام فیلم رو ببینم، برو نبینمت.

دیوونه‌ام کرد و یهو بدون فکر کردن گفتم:

_ میرم، به معنای واقعی کلمه رفتن!

و با قدم هایی محکم سمت تراس حرکت کردم.

@ همکار ویراستار♥️

@ Rastaa

ویرایش شده توسط Rastaa
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفتم

 

دستم که به دستگیره در رسید، یکی کتفم رو گرفت تو دست‌هاش و کشوندم عقب با دیدن چشم‌های متعجب محمد گفتم:

_ ولم کن... دیگه خسته‌ام کردی، دیگه تحمل ندارم.

محمد در تراس رو قفل کرد و من رو برد تو اتاق خواب.

_ بخدا اگه بخوای زندونیم کنی یه بلایی سر خودم و خودت میارم... به جون مامانم که دیگه تموم می‌کنم این زندگی نحس رو...

محمد سکوت کرده بود منو نشوند رو تخت و از اتاق رفت بیرون

عصبی تر از قبل با قدم هایی بلند از اتاق خارج شدم، رفتم دنبالش که تو آشپزخونه بود

_ محمد... من غلط کردم بیا تمومش کنیم من هیچی ازت نمیخوام، مهریه‌امم می‌بخشم، هم من راحت میشم هم تو از دست من

در کمال تعجب محمد یه لیوان آب آورد داد دستم و بدون حرف رفت نشست رو کاناپه

حرف زدنش یک طرف، حرف نزدنش هم یک طرف.

لیوان آب رو کوبوندم رو اپن آشپزخونه و داد زدم:

_خسته شدم محمد، التماس‌ات می‌کنم تمومش کنیم. من پشیمونم، من دیگه دوسِت ندارم... بسه این زندگی جهنمی... داری دیونه‌ام‌ می‌کنی حس میکنم ۶۰ سالمه، پیرم کردی محمد...

محمد:

 _ فردا صبح برو بیرون یخورده آفتاب به مغزت برسه... چند وقته خونه بودی خل شدی.

با حرص و نفرت گفتم:

_ نه خل نشدم خل بودم که خانوادم رو فروختم به تو، بخاطر توِ بی ارزش آیندم رو تباه کردم... خل بودم که دروغات و حرفاتو باورم شد و فکر کردم آره واقعا دوسم داری...

با زدن این حرف رفتم تو اتاق و از پشت در رو قفل کردم

چشم بندمو گذاشتم و یه آهنگ (دانیال رمضانی خسته شدم) که صداش رو بی‌نهایت بردم بالا گذاشتم.

 

@ Rastaa

ویرایش شده توسط Bahar78
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...