رفتن به مطلب

رمان مالاگاسی | اثری از: معصومه بخشی (آفل‌جور) کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

img_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1

img_20220814_114253_049_ad5.jpg

نام رمان : مالاگاسی ( آفتاب‌پرست

نام نویسنده: آفل‌جور  (معصومه بخشی)

ساعت پارت گذاری:  نامعلوم

ژانر:  معمایی،  اجتماعی،  جنایی

هدف رمان: برای بهتر زندگی کردن نه خویش را بلکه بایستی دیدگاه‌مان را  به زندگی عوض کنیم!
در این داستان انگیزهٔ افراد زیادی به تصویر کشیده  شده  است که بر اساس همان انگیزه به جایگاه خود  می‌رسند!

خلاصهٔ رمان:

کوچک‌تر که بود همیشه موهایش را به رنگ سرخ مزین می کرد. در بیان سخنانش، شیرینی لحن جودی‌ابت را به نمایش می گذاشت.  

 اما، نبود بابا لنگ دراز داستان تنها چیزی بود که کامش را تلخ می‌کرد.  

همیشه دلش می‌خواست یک سایهٔ بلند و بالا پشت سرش نقش ببندد تا نفس گرمش را از هوای بودن او بکشد... 

حال که بزرگ‌تر  شد سایه ای را پشت سر خود دید.  اما نه سایه ی بابا لنگ دراز را!  

این سایه‌ی رنگارنگ هیچ شباهتی به بابا لنگ دراز نداشت. 
سایه ای با خوی مالاگاسی که هر لحظه به رنگی در آمد جز  رنگ واقعی خودش! 

ولیکن  چه کسی می‌داند؟  داستان دختری را که غرق در آغوش سایه ای هزار رنگ شد.   

مقدمه:
وقتی از خواب بیدار شدم انتظار زیادی داشتم نور آفتاب را از لابه لای پرده‌های پنجره ام بنگرم، آری شاید گمان می‌کردم مثل همیشه با صدای فریاد مادر چشمانم را باز خواهم کرد اما هنگامی که از خواب شیرینم بلند شدم، تلخ ترین کابوس زندگی‌ام روبه‌رو ام بود!

چشمانم با من غریبی می‌کرد که نه تخت را می‌دید نه روی دلنشین آفتاب را، انگار که مرده بودم. همه جا سفید بود، همه جا خالی از هر کسی جز خودم، کسانی که   نمی‌دانستم کیستند و چیستند چون خدایی مقدس فرصتی دیگر برای زنده ماندن و زندگی کردن به من دادند به شرط، مالاگاسی بودن! 

پ‌ن:  گونه‌ی خاصی از آفتاب‌پرستان در منطقهٔ  "مالاگاسی"  زندگی می‌کنند. به همین علت  این آفتاب‌پرستان را "مالاگاسی"  نامیدند. 

گالری شخصیت ها:

https://forum.98ia2.ir/topic/2470-گالری-شخصیت-های-رمان-مالاگاسی/#comment-26628

نقد و انرژی شما دوستان:

@Negin jamali

@Nava0_o

@ Dina_Gh

ویرایش شده توسط Afeljowr
  • لایک 36
  • تشکر 1
  • غمگین 1

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 66
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر کل ✯

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

هنگامی که آن‌ها زنجير کشیده بر باورهایشان بودن! یکی   از سوی روشنایی به سویشان آمد همگان چشم چرخاندن و به دخترک خیره شدن از میان‌شان فردی هلهلهه کشید و کنار سایه‌ها رقصید طنین صدایش درون غار می‌پیچید و تعمق دختر را سیه می‌کرد:
او روشنایی را دیده کور شده! خورشید نفرینش کرده. بیاییم به تیره پرستمان خوش آمد گوییم

 

پارت اول

کام عمیقی از سیگار نیمه سوخته‌اش گرفت و  روی صندلی چرمی گوشه‌ی سالن کز کرد.  تنش داغ  بود و سرش به طور فجیعی نبض می‌زد.

محتویات بطری را بالا کشید و نگاه خسته و خمارش را  به آدم‌های دور و اطرافش داد.
خیره شدن به آدم‌های مسخ شده‌ای که میان دود و دم به یکدیگر همچون مار می‌پیچیدند چندان برایش جالب نبود!
 در همین حین چشمان بی‌فروغش قفل دو گوی آبی  آشنایی که بی‌شک غریبه‌ای بیش نبود شد.
غربیه‌ای که تنها با یک نگاه گوش‌هایش را کر و دیدمانش را کور کرده بود لحظه‌ای احساس کرد قدرت عظیمی بر قلبش چنگ زده و ارادهٔ کندن چشمانش را از او ربوده با تکان خوردن شانه‌اش از شوک بیرون آمد.
زمان باز به حرکت خود ادامه داد و صداها به گوشش رسید.
گونش که فکر می‌کرد صدایش در موزیک هضم شده است خم شد و بار دیگر کلمات را بیان کرد:
- خوبی؟!
نگاهش هنوز به آن پسر بود.
با لودگی خندید و سرش تکان داد، گفت:
- اوکیم!
- دختر بهتره بری خونه، الان پس می‌افتی!
 
بی‌توجه کشدار صدایش را بالا برد:
- اون پسره که کنار پیست داره این سمت رو نگاه می‌کنه، می‌شناسی؟ 
 
گونش رأس نگاه او را دنبال کرد که با قامت ایستادهٔ سهیل  رسید!
پوزخندی زد و گفت:
- اون یک گرگینهٔ به تمام عیاره از من می‌شنوی یک متریش هم نباش، وگرنه دریده میشی!
- خیلی شبیه ماهانه، نه؟!
- مثل اینکه تو حالت خوب نیست رویا  ماهان کجا، این عوضی از خود راضی کجا!
عطر خنک و سردی پره‌های بینی‌اش را نوازش داد.
نگاهش را به چشمان وحشی سهیل  دوخت.   در  نیلی نگاهش شرارت عجیبی  ساطع  می‌شد  که به سهل بر دل رویا می‌نشست.   صورت استخوانی و مربعی شکلش،  او را به یاد ماهان می‌انداخت اما برخلاف پوست تیرهٔ ماهش آن پسر چون برف سپید بود. 
 
- چه عوضی جذابی!
گونش گوشه‌ی لبش را گاز گرفت و لبخند مضحکی زد.
- سلام آقا سهیل 
پسر ابرویی بالا داد و به سوژهٔ مورد نظرش خیره شد!
- عجیب نیست که شبیه ماه هستی؟ 
رویا زهرخندی زد و  از جایش بلند شد.  با قدم‌های سست و نامتعادلی فاصله را طی کرد.
 
چشمان خمارش روی اجزای صورت سهیل  در حرکت بود.
 
گرهٔ کوری میان آن دو ابروی کمانی‌اش داد و گفت:
- این عجیب که تو شبیه ماه منی!
 دستش  را بالا  برد و آرام-آرام شروع به بازی کردن با  موی پسر کرد.
- چرا انقدر آشنایی برام؟!  
سهیل سرش را نزدیک گوش‌های دخترک برد و نجواگونه زمزمه کرد:
- چون این فقط یک خوابه!
عطر سرد و خنک پسر به مزاجش خوش آمد.
دستش را دور کمر او حلقه زد و سر خود  را روی شانه‌های پهن او گذاشت. آنقدر گیج و منگ شده بود که همه چیز برایش گنگ و مبهم  می‌بود، درست مثل یک خواب!
 
                                             .**********.

نیمی از دیوارهای  ورودی سالن از شیشه پوشیده شده بود که سرتاسر نمای باغ را نشان می‌داد.  گونش لحظه‌ای به آن‌سو نگاه کرد که با دیدن مردانی سیاه‌پوش،  آرامش چشمانش فرو پاشید.  دهانش را باز کرد و انگشت اشاره‌اش را  بالا گرفت که در همان حین  دیجی صدای موزیک را قطع کرد و فریاد زد:

- پلیس‌ها!

به یکباره سالن تاریک و خوف برانگیز شد، هر کسی به سویی می‌دوید.
یگان ویژه برای دستگیری تمامی این افراد  وارد ویلا شدند.
 او با ترس عجیبی که این روز‌ها در وجودش عجین شده بود به جسم بی‌هوش رویا  خیره شد.

- باهاش چیکار می‌کنی؟

پسر چشم از چشمان فرو‌بستهٔ رویای خواب‌آلود گرفت و گفت:

- فرار کن. 
او عصبی فریاد کشید:
- چی میگی سهیل، نمی‌بینی وضعیت رو؟
 بی‌توجه به فریاد‌های او به  سمت راهروی گوشهٔ سالن قدم برداشت پیچ و خم‌های پیچ در پیچش را طی کرد تا به انتهای آن رسید.
رویا را با آرامش ذاتی خود روی زمین گذاشت و کورکورانه شروع به لمس کردن دیوار کرد تا اینکه انگشتش داخل سوراخ کوچکی که  به طور نامعلومی جاسازی شده بود فرو رفت.
با اسکن شدن اثر انگشت دیوار از وسط شکافته شد و راه فرار را برایش باز نمود.
 رویا را به آغوش کشید و با سرعت به سمت زیر زمین ویلا پا گذاشت.
دیوار به طور هوشمندی بسته شد و به شکل اول خود بازگشت.
 
ویرایش شده توسط Afeljowr
دوباره‌نویسی
  • لایک 33
  • تشکر 2
  • هاها 1

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

به راحتی با نور‌های سرخ رنگی که گوشه به گوشهٔ دیوار‌ها نصب شده بود راهش را پیدا می‌کرد. 

با احتیاطِ دوباره رویا را روی زمین خاکی گذاشت، چکش را از روی میز برداشت و به جان دیوار چوبی افتاد!

 با ضربات محکمش چوب‌های باریک شکسته شدند که راهی به خانه‌ای متروکه‌ای باز شد!
دخترک را همچون کودکی در آغوش گرفت و بی‌وقفه به سمت حیاط خانه دوید. 
در آن تاریکی،  چشمانش چون ستاره‌ای می‌درخشیدند و لب‌هایش ناشی از نقشه‌های پلیدی که در سر داشت می‌خندید.
 
.**************.
دخترک هاج  و واج به چهرهٔ خونسردش خیره بود که چطور بی‌توجه به او راهش را کشید و رفت.
به هر مشقتی که بود بغضش را نادیده گرفت و اشکش را پس زد.
نگاه گذرایی به سالن تاریک خوف برانگیز روبه‌رویش کرد، با چراغ گوشی‌اش به سمت حیاط پشتی راه افتاد.
مردی که پشت سرش می‌دوید با تنهٔ محکمی او را نقش بر زمین کرد و سرقت گرفت.
- کوری  آشغال؟!
 دستی روی بازو‌یش نشست و از زمین او را بلند کرد، نور چراغ قوه دقیقاً روی چشمانش بود دستانش را سایبان  دو چشمش کرد و گفت:
- ببرش اون طرف.
وقتی چشمانش به نور خو گرفت تازه فهمید در چنگال عقاب است.
 به روزگار سیاه خود  پوزخندی زد و همراه آن پلیس سیاه پوش از ویلا خارج شد.
چشمان سرخش روی دستبندی بود که دو دستش را اسیر کرده بود، اشک مزاحمی جلوی دیدش را گرفت، اینبار جدی-جدی بی‌خیال همه چیز شد و های-های بنای گریه را سر گرفت با قلبی مچاله داخل خودروی ‌‌‌‌‌پلیس نشست.
نگاه به  دختر روبه‌رویش کرد که هنوز  فارغ از همه چیز می‌خندید و با آن دستان بسته‌اش بشکن می‌زد!
کاش از اینک خود همچون او شاد می‌بود، اما هراسی که در دل داشت مجاب این می‌شد  حتی بر اشک‌های خود غلبه کند!  
حس شومی قلبش را احاطه کرده  بود حسی که بوی مرگ را می‌داد.
در همان لحظه ناگهان صدای مهیب  انفجار، 
تن زمین را لرزاند که خودروی پلیس چند متر آن طرف تر پرتاب شد. با  تکان خوردن سخت ماشین عضلات بدنش منقبض شده و دستان مشتش به روی سرش چتر گردیده بود. سیگنال‌های مغزش لحظه‌ای پسین به آتش و دود واکانش داد که چشمانش را باز کرد  اما با دیدی تار و گوشی سوت و کور  خس- خس کنان ‌ دستش را روی پیشانی‌اش کشاند که با لمس کردن مایه‌ی لزج  روی آن نفس به بند کشیده‌اش یکباره با بغض آزاد شد، به سختی با آن دستان بسته خودش را از ماشین وارونهٔ پلیس بیرون کشید.
بوی خون با دود آتش ادغام گشته که اسید معده‌اش را به لرزه وا داشت زردآبی همگام با سیبک گلویش بالا پایین می‌شد  ناگهان روی دلش خم شد و عق زد با آستین لباسش دور دهانش را پاک کرد و تلو- تلو خوران نزدیک عمارت سهیل رفت نگاه ترش را به ویلای روبه‌رو‌اش داد بی شک اگر درنگی می‌کرد تا الان چیزی از تنش باقی نمی‌ماند!
دیدگانش نای نگاه کردن به آدم‌های نیمه سوخته را نداشت. صدای جیغ و فریاد در رقص آتش آدم‌ها گم گشته بود از دیدن  جهنم مقابلش  سرش گیج رفت و نقش بر زمین شد، هم هق می‌زد و هم تلاش بر ایستادن می‌کرد، وضعیت ناجوری بود. 
با هر مشقتی که بود ایستاد و بر خلاف جهت ویلا حرکت کرد.  بذر کم نور امید  با دیدن خودروی سهیل   که با سرعت به طرفش می‌آمد لبخندی میان صورت سیاه و خونی‌اش نشاند ولی همین که ماشین از کنارش عبور کرد عاجزانه فریاد کشید:
- سهیل؟!
پسر از آینهٔ بغل به تصویر گونش خیره شد که هر لحظه کوچک‌تر به نظر می‌رسید!
پوزخندی زد و به سرعت خود افزود. ماشین‌های ‌ پلیس و آتش نشانی آژیر کنان از بغلش رد می‌شدند انگار که ندای سوگواری سر می‌دادند.   نگاهی به رویا کرد که آرام خوابیده بود. لبخندی زد و با خود زمزمه کرد:
- خوش اومدی مالاگاسی
 
ویرایش شده توسط Afeljowr
دوباره‌نویسی
  • لایک 29
  • تشکر 1
  • غمگین 1

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

 
"رویا"
 
ساییده شدن قطرات باران که یک ضرب  بر شیشه کوبیده می‌شد  او را هوشیار کرد.  چشمانش چیزی  نمی‌دید. ولیکن خودش را در کنار همان پنجرهٔ شکسته‌ای می‌دید که در روزهای کودکی به امید آزادی به آن خیره می‌شد.  
عمیق فضا را بو کشید فضایی که آکنده از بوی نم و عطر عجیبی بود
 قلبش ندایی از خطر را  می‌داد ندایی که تنش را سست کرده بود. 
نه دستانش تکان می‌خورد نه پاهایش حسی داشت!
سلول به سلول احساس کرد که در وجود خود حبس شده است.
غلتی زد که از روی بلندی چیزی با صورت بر زمین خورد ناله‌ای کرد و خواستار کمک شد. 
- کمک یکی بهم کمک کنه
گوله‌های اشک از گونهٔ برجسته‌اش می‌لغزید و وارد دهانش می‌شد.  طعم شوری و حقارت را چشید این طعم را به خوبی می‌شناخت!  اما چیزی که برایش ناآشنا بود مکانی بود که در آن به سر می‌برد.               
 سعی کرد از جای خود برخیزد که با باز شدن دری متوجه شد درون یک خودرو است.
هر چند که دوست داشت فرد مقابل را بنگرد اما از جهتی خوشحال بود که چشمان بسته‌اش ترس درونش را پنهان کرده است
بوی عطر عجیب و اعتیادآور بار دیگر در مشامش پیچید. دانست که این خودرو متعلق به مردیست که با سکوت سهمگین و وحشتناکش خیره نگاهش می‌کند.  
آب گلویش را قورت داد و تلاش بر این کرد که لرزش صدایش را قطع کند:
- پدرم ثروتمنده، اگه آزادم کنی پول خوبی گیرت میاد منم قول میدم شکایت نکنم! 
- باهاش چیکار می‌کنی؟  
در همان حین متوجهٔ فرد دیگری شد فردی که سوال خوبی پرسیده بود گوشش را تیز کرد اما با غرش بی‌وقفهٔ آسمان لرزید و دستان بسته‌اش را روی گوش‌هایش گذاشت. 
ماهان همیشه می‌گفت هر روز، روز قشنگیست برای مردن.
لیکن، این شب را نحس و سیاه می‌پنداشت و امیدوار بود برای یک بار هم که شده حرف های ماهان حقیقت داشته باشد. 
- وقت خوابه
گرمای وجود مرد را هنگامی که حس کرد جیغی ناشی از ترس دلش کشید و سرش را تکان داد احساس  کرد دستمالی بر روی صورتش نشسته است کم-کم تنش شل شد اما دست از تقلا برنداشت.
-  پدربزرگم پلیسه خیلی زود  پیداتون می‌کنه  
هنگامی که روی شانهٔ پهن پسر سقوط کرد. صدای زمزمهٔ او در گوشش پیچید: 
- تو هیچکس رو نداری!
                                  
                                       .************.
پلکانش  لرزید و آرام-آرام باز شد.
نگاهش که به انعکاس خودش گره خورد به یک‌باره قلبش پمپاژ نکرد. 
 خون در رگ‌هایش یخ بست
نیم خیز شد و نشست، هر جای اتاق را نگاه می‌کرد خودش را می‌دید!
حتی سقف و زمین زیرش هم از آیینه  بود!
لرزید و خود را به آغوش کشاند، تنها موهای حنایی بلندش قسمتی از بدنش را می‌پوشاند!
مردمک چشمانش از ترس سو- سو می‌زد.
- خدایا، اینجا کجاست؟!
با پاهای لرزان بلند شد و دور خودش چرخید، هیچ وسیله‌ای دور و اطرفش نبود.
کم- کم بغض گلویش ترکید و چشمانش نم پس داد.
به هر سویی دیوار دست می‌کشید تا راه خلاصی پیدا کند! سرما و لغزش آیینه‌ها روزنه‌ی وجود یک کابوس را از او بریده بود. صدایی عاجزانه و دلخراش از ته گلویش فریاد گونه به بیرون کشیده شد:
- کمک، یکی بهم کمک کنه!
لیز خورد و روی زمین نشست.
به انعکاس خود ‌خیره شد نمی‌دانست چرا اما احساس می‌کرد یکی از پشت آن شیشه‌ها در حال نگاه کردنش است. 
 
                                           .***********.
 
"گونش"
 
شاید جسم دختر روی صندلی آبی‌ای در چهار دیواری‌ای تنگ بود اما روحش هنوز در آن ویلای سوخته پرسه می‌زد. 
با صدای آن پلیس از فکر بیرون آمد. 
- اون ویلا متعلق به کی بود، تو از طرف کی دعوت شدی؟
گونش چشمانش را بست و با هر دو دست سر بانداژ شده‌اش را گرفت. 
- نمی‌فهمم چی میگی!
- اسم هر کسی رو که میشناسی، توی ویلا بود بهم بگو؟
عصبی شروع به هجی کردن جمله‌اش کرد:
- من و...کیل می‌...خوام!
- تا وقتی حرف نزنی هیچ حقی برای دفاع از خودت نداری  تو تنها کسی هستی که زنده مونده، پس باید بهمون بگی در غیر این صورت...
صورت زخم برداشته‌اش را نزدیک برد و گفت:
- در غیر این صورت مجازات میشم!؟ هیچ می‌فهمی توی شرایطی نیستم که بخوام برای تو حرف بزنم؟!
 این‌بار چون کودکی شد که آبنباتش را می‌خواست!
- من وکیل می‌خوام
 
ویرایش شده توسط Afeljowr
دوباره‌نویسی
  • لایک 28
  • تشکر 1
  • غمگین 1

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم   

- تا وقتی چیزی نگی اینجا مهمونی
زن از اتاق بازجویی خارج شد و نگاه خسته‌اش را به سرهنگ دوخت.
- از چیزی که فکر می‌کردم هم سخت‌تره، متاسفانه هیچ حرفی نمی‌زنه! شاید هنوز توی شوک باشه. 
مرد پشت مانیتور هدفون را از گوشش در آورد و با نگاه نافذی رو به آن‌ها  گفت:
- اون دختر از چیزی خشمگینه،  شبیه کسایی نیست که شوکه شده باشه! 
مهناز با چشمان ریز شده به آن مرد خیره شد جوان مقبولی به نظر می‌رسید اما با شکل شمایلی عجیب! او شبیه به یک پلیس نبود. 
کلاه گردِ سیاهی بر سر داشت که تا گوش هایش می‌رسید.  عینک  بر چشمانش او را شبیه به یک استاد و مغز متفکر نشان می‌داد نه یک پلیس آگاهی! 
بالاخره دست از نگاه مات و مبهوتش برداشت و گفت:
- شاید عصبانیه چون ممکن دوستانش  رو از دست داده باشه
پسر لبخندی زد همان‌طور که آدامسش را می‌جوید  اشاره‌ای به گونش کرد که بی‌صدا نگاهش را به جای نامعلومی دوخته بود.
- ژستی که گرفته می‌خواد نشون بده که چیزی براش مهم نیست، اگه فرد عادی بود تا الان انقدر بی سر و  صدا بهتون زل نمی‌زد!  به احتمال زیاد جز باندی هست که دنبالشیم!
مهناز چادرش را روی سرش درست کرد و با چاشنی تمسخر گفت:
- ایشون کی هستند جناب سرهنگ؟
نگاه سرهنگ قفل گونش بود اما فکرش جای دیگری سیر می‌کرد.
- ایشون کاراگاه امین کیانی هستند؛ قراره توی بستن این پرونده بهمون کمک کنه!
 
"رویا"
 
با نگاهی  سرگردان مانند سرباز شکست خورده‌ای نشسته بود.
جز خود بیچاره‌اش چیزی نمی‌دید! دستانش را روی سرش گذاشت 
و های-های بنای گریه را سر داد، مدام تصویر خانواده‌اش جلوی چشمانش جولان  می‌داد. نمی‌دانست آیا آن‌ها از نبودش با خبر شده‌اند؟ اصلا تا به حال خورشید چند بار غروب کرده است؟!
با دست و بالی لرزان جای- جای دیوار را برای بار هزارم لمس کرد که شاید در مخفی‌ای پیدا کند اما هر بار به روی در بسته می‌خورد.
باز  راست ایستاد،  اشکانش را پاک کرد و گفت:
- تو من رو می‌بینی؟ 
نفس عمیقی کشید و نگاهش را به بالا داد، همان لحظه چیزی در ذهنش خطور کرد  اگر این چهار دیواری اتاق نبود چه؟!
اگر یک آکواریوم شیشه‌ای بزرگ بدون آب و او تنها ماهی مردهٔ اینجا! قدمی برداشت و با دقت خیرهٔ سقف بالای سرش شد. آیینه کاری یک دست و شیک بود، انقدر هم بلند بود که دستانش به بالا نرسد.
خندید، در کنار اشک‌هایی که از روی صورتش می‌بارید!
- تو کی هستی، اصلا صدام  رو می‌شنوی؟!
 از ته دل فریاد زد:
- خدا، کمکم کن!
دو زانو روی زمین فرود آمد و با هر دو دست چون ریسمانی به موی خویش چنگ زد. 
به این اندیشید که در این جهنم مکعبی چه می‌کند؟!
یادش آمد در تراس خانه مشغول کشیدن سیگار بود، تنها مخاطب این روز‌هایش به او زنگ زد ساعت یازده شب را نشان می‌داد، گونش م*س*ت*ا*ن*ه می‌خندید و از پشت گوشی فریاد می‌کشید که به جمعشان بپیوندد!
چه پیوستن جانانه‌ای شد!
ای کاش شیطنت شبانه‌اش نمی‌گرفت و پنهانی از خانه خارج نمی‌شد.
دماغش را بالا کشاند و روی آیینه‌های سرد زمین خوابید.
- من رو ببخش خدا
 
ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

با صدای  بلند زنگ دست از کفتر بازیش برداشت و با آن دمپایی‌های لنگه به لنگهٔ سبز، آبی به سمت در رفت کنار گوشش را خاراند و با صدای زمختی فریاد کشید:

 - چه خبره سر آوردی! 
همین که در را باز کرد هاج و واج به مامورین پلیس خیره شد. 
- آقای محمود لسانی؟
آب گلویش را بلند قورت داد و گفت:
- اتفاقی افتاده؟ 
مامور دستش را داخل جیبش فرو برد و حکم را جلوی چشمان او گرفت
- باید همراهمون بیایند
مرد حکم را گرفت و نگاه غریبی حوالهٔ کاغذ دستانش کرد همان لحظه زنی با چادر گل‌- گلی‌اش سمت در آمد 
- مرد تو که سواد نداری!  چی رو نگاه می‌کنی؟ 
سربازی که به در زنگ زده تکیه کرده بود  خندهٔ آرامی کرد که با نگاه بد همه ساکت شد 
- میشه حداقل بگید  که چه اتفاقی افتاده؟
- وقتی اومدی متوجه  میشی
- بخاطر پسرمه؟ 
سرکار که از سوال های مکرر او خسته شد لب به تهدید گشود:
- تنها وظیفهٔ ما این‌که شما رو ببریم کلانتری؛   اگه همکاری نکنی مجبور میشم دستبند بزنم
محمود ناچار سری تکان داد و به سمت آلونک کوچک حیاط رفت. 
کت سورمه‌ای از رنگ رو افتاده‌ای را روی پشتی سرخی که بر آن آویزان بود برداشت و پوشید با صدای زن ابروان  پر پشتش در هم گلاویز شد 

- الهی خبر مرگ این دختره رو بدن من راحتشم  

کفش‌ کهنه‌اش را محکم بر سر مزاییک‌های خاکی کوباند و در همان حین غرید:

- استغفرالله! مثل کَنه هر چی بشه می‌چسبی به اون بیچاره 

زن چنگ بر گونه کشید و زبانش را ماسی  تکان داد: 

-  از اون ورپریده بی‌آبرو طرف‌داری نکن مرد!

از روی زمین چنان بلند شد که زن چند قدمی به عقب‌گرد کرد چشمان کوچک سبزش را در حلقه چرخاند و ناخن‌ سبابه‌اش را بر لبان خشکیدهٔ زن گذاشت 

- زبون به دهن بگیر نرگس اون دختر شرش خیلی وقته از ما پاک شده 

- عجله کنید آقا
- مرتیکه خیکی دو دقیقه نمی‌تونه وایسته
چشم غره‌ای به زنش رفت و از کنارش گذشت
- اومدم 
سوار ماشین پلیس که شد  ما بین دو مامور نشست نگاه بد همسایه‌ها در دلش سنگینی می‌کرد. آهی کشید و تسبیح آبی رنگش را از جیب کتش بیرون آورد. از خانه تا مقصد یک دم بی هیچ ذکر و صلواتی دانه‌هایش را بالا پایین می‌کرد حتی هنگامی که جلوی مهناز نشسته بود
- آقای محمود لسانی عموی گونش لسانی درسته؟
- برای  برادرزادم اتفاقی افتاده؟ 
مهناز همان طور که پروندهٔ جلویش را تند- تند ورق می‌زد گفت:
- اینجا من سوال می‌پرسم شما پاسخ می‌دید

- بفرما؟ 

دستان مهناز از حرکت ایستاد از گوشهٔ چشم به محمود خیره شد؛ در دل با خود گفت:

- مردک گستاخ ببین چطوری داره نگاهم می‌کنه 

لبخند ژکوندی زد و پروندهٔ زیر دستش را محکم بست 

- از گونش برام بگو؟
محمود دستی به ریشش کشید و گفت:
- اون دختر چیکار کرده!؟ 
- مضنون پروندهٔ قاچاقه،  اگه با ما همکاری نکنی و حقیقت رو نگی اونوقت به جرم قانون شکنی دستگیر میشی 
لب‌های گوشتی و سفیدش از هم باز شد تا اندکی بیشتر هوا را ببلعد در تیر راس نگاهش جز دیوار مشکی‌ای دیده نمی‌شد اما او می‌توانست یک جفت پای معلق شده بنگرد! که با هر فوت باد این سو و آن سو می‌شد. مهناز با چشمان درشت شده به عقب نگاه کرد خیال این‌که چیزی پشت سرش بوده و آن مرد چنین وحشت‌زده شده او را متعجب ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌می‌کرد هنگامی که چیزی ندید پلک روی هم گذاشت و با تاکید صدایش را بالا برد:
-   آقای لسانی؟ 
رشتهٔ کابوسش پاره شد.
حال جز همان دیوار سیاه نحس چیزی نمی‌دید!
- چرا گونش رو توی سیزده سالگی به پرورشگاه سپردی؟ 
نفس عمیقی کشید تا خونسردی‌اش را حفظ کند  اما چندان هم موفق نبود

- اون همیشه برامون دردسر درست می‌کرد   

نگاه عسلی مهناز دوخته بر عرق‌های درشتی شد که از پیشانی سیاه بختش می‌بارید

- دلیل قاطعی نیست! 
محمود کلافه شده مشتی به میز کوبید و فریاد زد:

- من خیلی وقته ندیدمش هیچ ربطی به من نداره

پوزخند ریزی بر لبان دختر نشست.

- متوجه هستی که اینجایی تا گذشتهٔ گونش رو برامون روشن کنی؟ این برای تحقیقاتمون لازمه! پس همکاری کن  و سر یک مامور پلیس داد نکش می‌دونی که، عواقب داره!؟
پره‌های بینی‌اش از عصبانیت بزرگ و کوچک می‌شد طوری دختر را می‌نگریست که انگار زهری روزگارش بوده. اما لحظه‌ای آتش درونش خاموش شد! 
به یاد آورد پروندهٔ گونش هیچ ارتباطی با گذشتهٔ او ندارد. لبخندی زد تا شاید دلیل رفتارش را لاپوشانی کند بی‌خبر از آنکه امین پشت شیشه با چشمانی ریز شده تمام حرکاتش را می‌کاوید 
-  ما یک پسر داریم که سه سال بزرگ‌تر از گونشه خونهٔ ما هم کوچیکه و همیشه بغل دست هم بودیم اون‌ها بزرگ شده بودند نمی‌شد که کنار هم باشن میفهمی چی میگم؟

- چرا از پرورشگاه توی شونزده سالگی فرار کرد و پیش شما هم نیومد!؟ 

خندید که ابروان دختر را  به اخمی سخت وا داشت

-من چه بدونم! خیلی بهش سر نمی‌زدیم اون هم دختریه که هیچ وقت حرف نمی‌زد
ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

 - آخرین باری که دیدیش کی بود؟
 اگر می‌گفت نمی‌داند کمی عجیب و مضحک به نظر می‌رسید.  
با انگشت زمختش حساب سربسته‌ای کرد و گفت:
- هفت سال پیش
ابروهای دختر از فرط تعجب بالا رفت 
- یادت میاد تو چه وضعیتی بود؟
لبان محمود به طرز طنزآمیزی کش آمد و پیشانی‌اش چین خورد 
- من یادم نمیاد دیشب چی خوردم اونوقت می‌خوای وضعیت هفت سال پیش  رو برات بگم!؟

                                              .***********.
از پیچ سالن  که گذر کرد همین که خواست بر اتاق وارد شود صدایی ناخودآگاه وادار به ایستادنش کرد
- اون پسره که جدید اومده رو دیدی قبلا سرگرد بوده! ولی حالا تنزل گرفته! می‌دونی سرهنگ چی صداش زد؟
رضا گاز بزرگی نثار ساندویچش کرد و سرش را به نشان سوال تکان داد مهناز روی میز خم شد و آهسته لب زد:
- گفت کارآگاه! اون هم به کی!؟ به کسی که پرونده‌ش به‌خاطر یک بی‌گناه سیاه...
- واقعا! شما اونجا بودی؟
رضای بیچاره با دیدن هیبت بلند و روی امین چنان هراسید که لقمه در گلو‌یش ساکت و صامت ماند چند سلفه‌ای کرد که با دیدن لیوان آب جلوی چشمانش لبخندی زد و از مهناز تشکر کرد. دختر چادرش را چنگ زد و با لبخند بشاشی چنان که خودش را به کوچه‌ی علی چپ زده بود؛ گفت:
- سلام، چه دیر اومدید! مضنون توی اتاق بازجویی منتظرتونه
نگاه سنگین‌اش را از دو گوی عسل او کند و علیکی زیر لب خواند هنگامی که از کنارشان عبور می‌کرد رضا لبش را گزید و متاسف نگاهش را به مهناز دوخت. او آسوده ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خاطر  شانه‌ای بالا زد و پشت شیشه ایستاد.
در  اتاق را  با صدای قژی باز کرد که گونش سرش را چون وزنه‌ای سنگین بلند کرد با دیدن مرد جوان پوزخندی زد و چانه‌اش را به یقه‌اش چسباند. 
امین با لبخند مرموزی نگاهش می‌کرد سکوت تنها صدایی بود که شنیده می‌شد بالاخره بعد از مدت طولانی‌ای لب‌های گونش از هم گشوده شد:
- نمی‌خوای دهنت رو باز کنی؟ می‌خوام برم توی سلولم! 
- بهت خیانت شده؟ 
طوفانی از خشم و غم در وجودش غلته‌ور شد دستانش را مشت کرد که از چشمان امین دور نماند
 - چی میگی!؟ 
از آن طرف شیشه که مهناز با ریشخند کنج لب‌هایش نظاره‌گر صحنه بود گفت:
- واقعا مسخره‌س! من برای بازجویی تعلیم دیدم اونوقت کسی رو به جای من گذاشتن که یک تختش کمه! 
رضا لبخند ژکوندی به روی ترش کرده‌اش زد. 
- آخه تو یک ساعت تموم هیچ کاری نکردی حتی نتونستی درست باهاش ارتباط برقرار کنی...
با سنگینی نگاه مهناز سکوت کرد و لب زد: 
-اصلا به من چه! 
از آن طرف امین همچون عزرائیل بالای سر گونش ایستاد
- می‌تونم ببینم
گونش خندهٔ نابی کرد خندهٔ که هزارن کلمه درونش نهفته بود 
- شبیه فالگیرا حرف می‌زنی! 
لبخند عمیقی روی لب‌های امین نشست 
  - فالگیر آینده رو میگه اما من گذشته رو می‌بینم
ابروهای گونش بالا پرید با اشتیاقی که از چشمانش سرازیر می‌شد لبخند ژکوندی زد و گفت:
- چطوری؟ فکر کردی من احمقم! شما پلیس‌ها مثل سگ بو می‌کشید و کل زندگی طرف رو روی میز می‌زارید این کار شاقی نیست آقای شرلوک
- من رازی رو میبینم که با هیچ جستجویی پیدا نمیشه.
دختر چشمانش را در حدقه چرخاند و رو به شیشه کرد شیشه‌ای که چهرهٔ مهناز و رضای متعجب را پوشانده بود. 
- اوه خدایا شیوهٔ جدیده!؟ این یه شکنجه‌‌ست!  
تن صدایش را بالا برد و فریاد کشید:
- می‌خوام برم توی سلولم!
- شوهرت بهت خیانت کرده بود
چشمان گونش به اندازهٔ یک توپ تنیس گرد شد لب‌هایش لرزید و چند واژه‌‌ای ناشی از درد قلبش بیرون زد
- تو روانی‌ای!؟ چی بلغور می‌کنی برای خودت! 
امین بلند خندید لذتی فراتر از قدرت درونش رخنه کرده بود ضعف را می‌شنید و شرورانه به آن گوش می‌داد 
- یک فرزند می‌بینم یک نوزاد، ازت گرفتنش نه!؟ این توی پرونده‌ت نبود اما از توی چشم‌هات معلومه تو درد زیادی کشیدی
صدای فریاد محمود به مغزش رسوخ کرد لرزید و خود را به آغوش کشید اشک‌هایش بی‌وقفه می‌بارید. به یاد آورد درون یک اتاق زهوار رفته‌ای خوابیده است. 
 بی‌حال، خیره به چشمان خونی محمود می‌کند  هنگامی که یک زن و یک پسر بالای سرش می‌ایستند رد نگاه لبریز از نفرتش از او بریده می‌شود  
- تو چیکار کردی بچش رو کشتی!
با بهت به پاهایش نگاه می‌کند. حال دلیل درد دلش را می‌فهمد زمین را چنگ می‌زند و با تمنا پاهای پسر محمود را می‌گیرد:  
- من رو ببر بیمارستان، بچم نباید بمیره!
با احساس سردی مایع ای بر صورتش، از جای پرید نفس‌-نفس زنان با نفرت به آن پارچ بلوری نگاه کرد و از زیر دندان هایش غرید:
- تو یک جادوگری!؟

ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

 
- چطوری می‌تونی ببینی!؟
این را که گفت عمیق به نیم رخ پسر خیره شد موهای حالت‌دار پر کلاغی‌اش پرده‌ای بر پیشانی بلندش انداخته بود.
چشمان نافذ سیاه‌ش با آن ابروان صاف بر هم تنیده‌اش بسی ترسناکش کرده بود  اما برخلاف  خشونت نگاه، گیرایی صدایش عجیب با لطافت بود
- بگو چطوری وارد باند شدی؟ اونوقت منم بهت می‌گم که چطور می‌تونم ببینم! 
دروغ کلانی بود اگر می‌گفت از او  نمی‌ترسد
- می‌تونی گذشته رو ببینی پس چرا تا الان رئیس باند رو دستگیر نکردی؟  باید برات مثل آب خوردن باشه برای چی از من می‌پرسی! 
امین سرش را کج کرد که موهای کوتاهش به پایین متمایل شد 
- من احساسات رو می‌بینم توی چشمای تو عشق به یک مرد یک فرزند و یک نفرته! هر سه هم شعله‌وره اما ناکام! 
دخترک ریشخندی زد و گفت:
- چطوری بلدی؟ 
این بار او بود که از حضورش احساس نارضایتی می‌کرد
- بگو چطور وارد باند شدی؟ 
- به سختی! 
دستان بزرگ مردانه‌اش را داخل جیب شلوارش فرو برد و به صندلی آهنی تکیه داد 
- عموت رو دیدم داشت از درون زجر می‌کشید انگار از چیزی پشیمون بود؛ تو میدونی اون چیز چیه!؟
چندین بار پلک زد احساس آرامش کرد  احساسی که نشست از دانستن آن پسر بود
 نخستین کسی بود که درک کرد بر او چه گذشته است حال فرق نمی‌کرد که خود آن فرد چه کسی است! چه فرقی می‌کرد جانی جانش باشد یا یک ناجی
- عموم، اون باید بمیره!
 
 
.***********.
 
"رویا"
 
خیرهٔ  درختان خشک و سر به فلک زده بود. درختانی که در سالیان سال هنوز هم اقتدار و بزرگی خود را نگه داشته بودند درست مثل صاحب عبوسش! 
ترس کودکی ریشهٔ کلانی در دلش انداخته بود ترس از صدای گرفتهٔ کلاغ، از سوز سرما   از آن نالهٔ باد که هر سو می‌دوید. خودش را به آغوش کشاند و به دنبال  صدای گریهٔ کودک که از زیرزمین به گوش می‌رسید قدم برداشت  این صدا برایش آشنا بود! صدای همان کودک سرگردانی که نیمه شب‌ها در سیاه چال خانه حبس می‌شد.      
همان تاریکی خفت برانگیزی که نفسش را بند می‌آورد! روی انگشتان پاهایش ایستاد تا بتواند از آن پنجرهٔ کوچک داخل را بنگرد اما چیزی جز سیاهی رنگ دیده نمی‌شد.  
شیون گریهٔ بچه مجاب بر این شد تا به صدای هراس قلبش گوش دهد 
- گریه نکن الان میارمت بیرون  
در آهنی زنگ زده را باز کرد. از پله‌هایی که روزی تمام دغدغه‌اش بود گذشت.
دیگر خبری از گریه و فغان نبود تنها 
بوی نم و صدای چیر- چیر موش‌ها بود که شنیده می‌شد.   
باز ترس قدیمی را سخاوتمندانه به دل راه داد و بهانه‌ای کرد تا راه رفته را باز گردد.
 
اما جثهٔ کوچکی که خمیده در انتهای زیر زمین کز کرده بود مانع رفتنش شد.
 موهای ژولیدهٔ دختر پریشان بر پیشانی‌اش ریخته بود چنان بلند و سیاه بود که در تاریکی شب به آسانی دیده نمی‌شد. 
 آرام-آرام به سمتش قدم برداشت کودک سرش را روی زانواش تکیه داده بود و دستان کوچکش شل کنار بدنش افتاده بود. 
او هر چه نزدیک‌تر می‌شد در کمال حیرت جسهٔ آن دختر کوچک، بزرگ‌تر به نظر می‌رسید تا حدی که وقتی
 روبه‌رویش ایستاد خودش را در قالب تنی خونی و صورت گِلی دید از ترس چند قدم عقب‌تر رفت.
 دخترک با صدای بلندی خندید اشک‌های گوله شدهٔ دختر با آن قهقه‌هایش پارادوکس ترسناکی خلق کرده بود.  
او دستان سرخش را مقابل رویا گرفت و گفت:
- کمکم کن!   
از وحشت مهر سکوتی بر لبانش جاری شد فریاد می‌زد اما صدایی از گلویش بیرون نمی‌آمد آن دختر چون نوزادی چهار دست و پا  به سمتش  آمد و هر بار نزدیک شدنش می‌گفت:  
- رویا، کمکم کن.
دستان خونی دختر روی گونه‌اش نشست دستان او چون عزرائیل سرد و بی‌روح بود فریادی زد که تلنگری برای بیداریش شد. 
 
ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم 

نفس- نفس زنان روی تخت نشست با بهت به چهار دیواری اتاقش خیره شد در اتاق باز شد و علی سراسیمه بر کنار بالینش ظاهر گشت. 
- چی شده رویا، خوبی؟ 
دهانش را باز کرد اما دریغ از یک کلمه! ناکام سری تکان داد و ناشیانه برادر را به آغوش کشاند صدای هق‌هقش به گوش فلک هم می‌رسید علی برای نخستین بار رویا را این چنین پریشان خاطر دیده بود! از این رو ترسیده دستانش را دور بدن او حصار کرد و گفت: 
- عزیزم چی شده؟ 
رویا وحشت‌زده با چشمانی درشت به چشمان بهت زده‌ی علی نگاه کرد تن صدای مرتعش شده‌اش به طرز ترسناکی پایین آمد، آهسته لب زد:
- علی من زندونی بودم تنها، تنهای تنها تو نبودی نبودی ببینی چقدر بیچاره بودم!
صدای قهقهٔ پسر حصار دستانش را سست کرد  و طرز نگاهش را پوچ
- خواب دیدی خواهر من خیر باشه
 او را وحشیانه هل داد. دیوانه‌وار ایستاد و دور خودش چرخید 
- ساعت، ساعت چنده؟
- ساعت دوازدهِ! لنگ ظهره دختر، صبح  اومدم بیدارت کنم دلم نیومد اگه می‌دونستم کابوس می‌بینی زودتر می‌اومدم
ضربان قلبش روی هزار بود و چهار ستون بدنش مانند بید می‌لرزید نگاهی به لباس‌های تنش کرد یک لباس خواب گشاد زرد، یادش آمد که دیشب چنین لباسی را نپوشیده بود سری تکان داد و به او خیره شد. 
- من خواب ندیدم! 
 علی که از گیج بازی‌های بی‌سابقه‌اش کلافه شده بود عاجزانه گفت:
- مطمئنی چیزی نزدی؟ 
او به عادت همیشگیش دو دستش را محکم آویزهٔ موهایش کرد 
- دیشب رفتم 
- کجا رفتی؟ 
احمق شده بود! اگر می‌گفت نیمه شب به مهمانی رفته است خونش همین جا حلال بود غیرت علی مانند دم شیر بود نمی‌شد  بی فکر با او بازی کرد! دماغش را بالا کشاند و به سمت کیفش که روی میز غلتیده بود دوید هنوز هم در بهت بود. کم- کم داشت باورش می‌شد که خواب دیده است. موبایلش را گرفت و در لیست تماس‌ها رفت با دیدن تماس پاسخ داده از طرف گونش آن هم در ساعت یازده شب! چیزی در وجودش شکست دستانش شل شد و کنار بدنش افتاد. هاج و واج به علی خیره شد علی هم دست کمی از او نداشت 
- کجا رفته بودی؟
به در نیم باز تراس خیره شد مایوسانه لب زد:
- یک کابوس دیدم، همین! 


                                               .**********.
"گونش"

- ده سالم که بود مادرم فوت کرد! با رفتن اون،  من و پدرم دیگه هیچ وقت روی خوش ندیدیم
اخم تلخی میان آن دو ابرویش نشست 
- همش تقصیر عموم بود اون یک عوضی که سر زن داداششم رحم نکرد! شبی که بابام خونه نبود صدای در زدن اومد.
چشمانش را بست خاطرات بار دیگر بر سرش هجوم آورد تک- تک لحظه‌ها را به یاد داشت.
دختری کوچک با لباس گُل‌گلی‌اش خندان بازیگوشی می‌کند ناگهان در خانه کوبیده می‌شود عروسک کهنه‌اش را گوشهٔ حیاط پرت می‌کند و بابا به لب  سوی در می‌دود مادر از جای بر می‌خیزد و فریاد می‌کشد:
- گونش صبر کن! 
اما دیر شده بود چند مرد تنومند وارد خانه می‌شوند. گلشیفته از دیدن آن‌ها جیغ می‌زند که با دستان مرد،  روی دهانش خفه می‌شود دخترک زار- زار گریه می‌کند پس چرا بابا نمی‌آمد؟

- تو خیلی ضعیفی گذشتت آیندت رو سیاه کرده! 

چشمانش را باز کرد پوزخندی زد و گفت:
- اما گذشته هست که آینده رو  شکل میده آقای شرلوک
امین لبخندی زد و به یاد روز‌های قدیمی‌اش لب زد:
- کسایی هم هستند که نگذاشتند گذشته برای آینده تصمیم بگیره 

گونش سکوت کرد حرف‌های او به دلش نشست اما حسرت مجاب اندیشهٔ بیش از حدِ تفکر به النوار می‌شد  

- اون شب چه اتفاقی افتاد؟ 
خشم‌آلود از روی صندلی جابه‌جا شد و نگاهش را به دکمهٔ گشاد طوسی‌اش داد
- چند نفر ریختن خونمون مادرم رو گرفتند، من خیلی ترسیده بودم نمی دونستم دارند چیکار می‌کنند! یادم مدام گریه می‌کردم که یک نفر من رو از پشت گرفت و از اونجا دورم کرد. فکر کردم یکی از اون آدم بدها هست اما همین که قیافش رو دیدم واقعا شوکه شدم! اون عموم بود، ازش خواستم به مامانم کمک کنه اما انگار صدام رو نمی‌شنید! 
- چهره‌شونو یادته؟
آهی کشید و عمیق به روی امین نگاه کرد.
- نه صورتشون پوشیده بود  
- ادامه بده 
لبش را گزید و گفت:
- نمیدونم چقدر گذشت چقدر تو بغل عموم زار زدم که دیدم اون‌ها رفتند. 
- عموت هیچ کاری نکرد؟
 چشمانش را بست که خطی ناشی از قطره‌ای اشک تا زاویهٔ فکش کشیده شد.
-هیچ کاری نکرد!  
مدتی کوتاه با سکوت خیرهٔ دخترک شد در آخر لبخندی زد و سپس گفت: 
- مطمئن باش عموت بخاطر این کارش محاکمه میشه؛ بگو چطور وارد اون باند شدی؟ 
نفس عمیقی کشید و صاف روی صندلی نشست.
- محمود مجبورم کرد با یک پیرمرد ازدواج کنم من فقط سیزده سالم بود وقتی ازش باردار شدم خب، خیلی ترسیده بودم جوری که تصمیم گرفتم برگردم خونهٔ عموم، اما عموم بخاطر فرار و سرکشی منو کتک زد انقدری که بچم سقط شد اون شب روحم رو از دست دادم تنها یک جسم پوچی بودم که نه حرف می‌زد نه احساسی داشت با تهمت اینکه من دختر فراریم خودش رو تبرئه کرد. برای من اون موقعه مهم نبود چی می‌گند و چطور بهم نگاه می‌کنند هیچی برای من مهم نبود! وقتی دیدند شبیه یک مجسمه می‌مونم فرستادنم پرورشگاه اونجا با دختری به اسم سوگل آشنا شدم اون حرف‌های خوبی می‌زد از کاری می‌گفت که به آدمایی مثل من هدف می‌داند پول و قدرت...
آب گلویش را قورت داد و به سیاه چال چشمان امین خیره شد
- هدف من تنها انتقام بود که راهش رو پیدا کردم اما غافل از اینکه اونقدر من رو درون خودش غرق کرد که فراموش کردم برای چی زنده‌ام! 
- چه کاری؟ 
گونش سرش را جلو برد و لب زد:
- چطور فهمیدی کسی بهم خیانت کرده؟
- احساسات روی چهره باقی می‌مونه مثل یک نوشته، من فقط نوشته‌ها رو دنبال می‌کنم
خندید و شوخ گفت:
- پس یک جادوگری؟ 
- این فقط یک باور بود که به همه ثابت کردم
ابروانش را بالا برد و غمگین زمزمه کرد:
- من هم باورهایی داشتم که هیچ کدوم حتی به خودم هم ثابت نشدند! 
- باورهای تو فقط یک رویا بوده و یک رویا نفوذ ناپذیره، حالا بگو چطور وارد باند شدی؟ 
چشم چرخاند و دستش را روی میز گذاشت
- اول باید مجازات شدن محمود رو به چشم ببینم اونوقت همه چیز رو میگم 
امین با اطمینان سرش را تکان داد.
- مطمئن باش تا چند وقت دیگه پاش به دادگاه باز میشه حالا حقیقت رو بگو
ناخن‌های کشیده‌اش را یکی پس از دیگری روی میز فلزی کوبید که طنین آهنگ گونه‌ای را نواخت 
- من اطلاعات زیادی ندارم فقط بسته رو به آدم‌های بدبخت می‌رسوندم تنها چیزی که میدونم اینکه رئیس باند یک دختره

- چهره و اسم هر کسی که توی این کار بوده رو می‌خوام 
کوبش انگشتانش را قطع کرد و گفت:

- یکی از کله گنده‌هایی که زیاد می‌دیدمش مراد سرمد بود اون شب توی مهمونی فکر کنم جونش رو از دست داد

- تو چطور زنده موندی!؟ 
تلخندی زد و سر‌اش را پایین انداخت.
- من رو دستگیر کردند وقتی خارج شدیم ویلا منفجر شد این فقط یک شانس بود!
ویرایش شده توسط Afeljowr
  • لایک 21
  • تشکر 1
  • هاها 1

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

"رویا"
 
بند کفش‌هایش را بست بلند شد که از خانه بیرون برود. 
 
اما با صدای علی باز ایستاد 
- رویا ساعت چند میای خونه؟ 
 
نگاه  به چشمان او کرد و شاکی لب زد:
- حدودا ساعت هفت چطور!؟ 
 
علی دسش را روی دیوار گچی گذاشت با ابرو‌های بالا رفته پرسید:
- مگه کلاست پنج تموم نمیشه پس این دو ساعت کجا میری؟
همیشه از این گیر دادن‌ها متنفر بود  دندان قروچه‌ای کرد و گفت:
 
- می‌خوام برم پیش گونش عیبی داره؟ 
 
- بله که عیب داره مامان امروز صبح مرخص شد.  الان هم   چند ساعتی میشه راه افتادن فکر کنم،  ساعت شیش اینجا باشند 
 
نگاه سردی حوالهٔ برادر کرد و معترض صدایش را بالا برد:
- مامان صبح مرخص شده الان بهم میگی! 
 
علی حوض کوچک وسط حیاط را دور زد و مقابلش ایستاد موهای حنایی‌اش را با ملایمت داخل مقنعه‌اش راند و گفت:
 
- خودم یک ربع پیش فهمیدم الانم رفتی سر کلاست زود بیا باشه؟
 
نگاه به چشمان رئوف آن نکرد و روی برگرداند.
- خداحافظ
در کرمی  رنگ‌شان را آهسته بست و به عرض کوچه خیره شد. تنها خانه‌ای که دوربین مدار بسته داشت خانهٔ همسایه  بود. 
 
 این یک خوش شانسی برایش تلقی می‌شد نفس عمیقی کشید و دکمهٔ آیفون را کلیک کرد صدای مرد جوانی که  - بله.  گفت او را به تعجب وا داشت زیرا انتظار شنیدن صدای پیرمردی را داشت   که هر بار با دیدنش یک لبخند ریز کنار لب‌هایش می‌نشست
 
- آقا من همسایه‌تون هستم برای یه کاری اومدم میشه بیایند دم در؟ 
هنگامی که صدا‌یی از او نشنید  پوفی کرد و نگاه به در خانهٔ خودش انداخت ای کاش علی در همین لحظه از خانه بیرون نمی‌آمد چرا که توجیح کار هایش اندکی سخت می‌شد.  
 
- بفرمائید؟ 
به سمت او چرخید همین که چهره‌اش را دید سرش گیج رفت.  دستانش را روی پیشانی‌اش گذاشت. نمی‌دانست چرا! با دیدن صورت او چیزی مثل یک پرده در ذهن‌اش نمایان شد یک صورت تو خالی! و صداهایی که هیچ مفهومی برایش نداشت.  سر تا پایش را کنکاش کرد چفیه‌ای که بر سر داشت تا پیشانی‌اش کش آمده و  و زاویهٔ فکش را تا نیمه پوشانده بود 
 
- خانوم؟
به خودش آمد شکه شده قدمی به جلو برداشت و گفت:
- قبلا من شما رو جایی دیدم!؟
 
پسر یک تای ابروی بلندش به بالا پرید چنان که پیشانی سپیدش چندی خط برداشت. 
- خانوم! این کار مهمت بود؟!
لبخند مضحکی زد  به راستی چه سوالی بی وقفه‌ای پرسیده بود! 
 
- نه، نه ببینید راستش می‌خواستم اگه بشه از دوربین مدار بستتون فیلم دیشب رو ببینم اتفاقی افتاده که نیاز به مدرک دارم
 
نگاه گستاخانه‌‌ی پسر سمت لبان  صورتی رنگ رویا رفت او که خود نفهمیده بود از اضطراب زیاد در حال جویدن لبانش است خیره نگاهش می‌کرد
 
- این  اتفاق چه ربطی به من داره!؟ 
رویا چشم در حدقه چرخاند و دو دستش را تسلیمانه بالا آورد 
- شما درست میگید!
 
با همان چشمان طلبکار به خود اشاره کرد  و گفت:
 
- من از اول اشتباه کردم اومدم؛  دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمیشم روز خوش
 
به عقب گرد کرد که با صدای بم مرد ایستاد 
- بیا داخل در هم ببند 
تاملی نکرد، وارد خانه شد پله‌ها را دو تا یکی کرد و با تردید کفشش را در آورد و آن دمپایی‌های بزرگ روی جا کفشی را پوشید پشت سر او وارد خانه شد. نمای داخلی خانه مثل بیرون شیک و مدرن بود برعکس همهٔ خانه‌های این محله 
 
- بشین
تکان سختی خورد که از فکر  بیرون آمد نگاه کوتاهی به داخل خانه انداخت پنجره‌های بزرگی که میان تراس جا گرفته بودند وصالشان پرده‌های طوسی رنگی  بود که هم‌خوانی‌ای با مبلمان قدیمی داشت. دیگر جز همان کمد چوبی که داخل شکافش تلویزیون کوچکی جای گرفته بود شی خاصی دیده نمی‌شد. با لبخند  روبه‌روی پسر نشست که صدای آه‌ و نالهٔ مبل زیرش بالا رفت لبخندش ماسید تنها این نبود  که  رخ خانه را بی‌روح  کرده بود.  چرا که همه جا بوی خاک و رنگی کدر به خود گرفته بود این خانهٔ نفرین شده  انگار حقی برای دیدن نور خورشید را نداشت. 
- تایم خاصی رو می‌خوای؟ 
- حدودا ساعت یازده تا خود صبح رو برام پلی کنید 
پسر لپ تاپ را به سمتش گرفت و خیلی ریلکس سیگار بزرگی گوشهٔ لب های صاف قرینه‌دارش گذاشت رویا تمام حرکات مرد عجیب غریب را زیر زیرکی نگاه می‌کرد یک چشمش به صفحهٔ لپ‌تاپ بود و یک چشم دیگرش به ژست خردمندانهٔ او،  همان‌قدر که زیبا و جذاب به نظر می‌رسید همان‌قدر هم ترسناک و مرموز به چشم می‌آمد
 
- تو نوهٔ آقا محمد هستی؟ 
هیچ انگیزه‌ای برای این سوال نداشت تنها هدفش باز شدن آن مُهر سکوت بود
- تو فضول این محلی؟  
 به آرامی سرش را بالا گرفت احساس کرد تمام جذابیت‌های این مرد به یک‌باره از بین رفته است اخمی کرد و تخس روی برگرداند 
- نخیر برام سوال پیش اومد، همین! 
هنگامی که صدای خندهٔ آهسته و کوتاه پسر را شنید سر به بالا برد عجیب خنده به لبش می‌آمد
- خونه رو خریدم 
سکوت پیشه کرد و نفس عمیقی کشید.  بوی گس سیگار ناب و اعتیاد آور بود جوری که هوس کشیدنش تا مرز گرفتن آن بسته، از روی میز عسلی  را داشت.   به خودش تشری زد و آرام گرفت به اندازهٔ کافی سوژهٔ خنده و پوزخند آن پسر شده بود. حواسش را جمع فیلم کرد در اوایل همه چیز عادی به نظر می‌رسید تا اینکه ساعت  یازده و نیم را نشان   داد. دید که سوار تاکسی شده است آهی کشید و فیلم را جلوتر برد خودش هم نمی‌دانست انتظار چه چیزی را دارد اما همین که به ساعت پنج رسید خویش را دید که از یک تاکسی دیگر پیاده شده است چشمانش درشت شد و نفسش تنگ! کی وارد خانه‌اش شده بود که یادش نمی آمد؟
فیلم را عقب برد و روی ماشین زرد استوپ کرد 
- این رو چطوری زوم کنم؟ 
مرد با فاصلهٔ کمی کنارش نشست، گفت:
- می خوای روی چی زوم کنی؟ 
- پلاک ماشین
 
 
ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

- می خوای چیکار؟

- باید جواب پس بدم!؟
پسر در لپ تاپش را بست بیخیال شانه ای بالا داد و گفت:

- کسی مجبورت نکرده! 
عصبی بادی به دو لپکانش داد و خالی کرد 
- خیلی خب، ببین من دیشب رفیقم بهم زنگ زد رفتم پیشش اما برگشتم رو یادم نمیاد در واقعه هیچی یادم نمیاد

با نگاه لبریز از غم سرش را پایین انداخت و گفت:
- حالا میشه کمکم کنی؟ 
دماغش را بالا کشید و مظلومانه سرش را کج کرد:
- خواهش می کنم   

احساس کرد گوشهٔ لب او کمی بالا رفته است 
- شرط داره! 
گرهٔ کوری میان آن دو ابروی کمانی اش شکل گرفت

- چی می خوای؟

- دختر خوبی شو!
شکه شده لبخندی زد و سری تکان داد 
- هستم! 
پسر خندید و روی از او گرفت رویا اخمی کرد و با تحکم صدایش را بالا برد:
- میگم هستم 
- یک دختر خوب نصف شب بیرون نمیره!

دختر دهانش را باز کرد تا توبیخ بی جای او را توجیه کند اما با نطق پسر،  آرام و عصبی گوشهٔ مبل کز کرد

- اون هم خونهٔ رفیقش
سرش را پایین انداخت و خیره به قالیچهٔ سرخی شد قالی نخ کش و کهنه به نظر می رسید به این اندیشید که برخلاف ساخت خانه اسباب و اساس فرسوده و قدیمی هستند لیکن اینجا هنوز هویدای پیرمردی را می داد که خانهٔ دوست داشتنی اش را نه به پسر هایش بلکه به غریبه ای مرموز فروخته بود! 

- و تنهایی! جالب‌تر از اون هم اینکه ساعت پنج صبح برگشتی؛ ای وای چه دختر خوبی! 

هیچ به حرف‌هایش اعتنایی نکرد  و به جایش پرسید:
- چطور این خونه رو گرفتی؟
و اینک نگاه پسر بود که از او دزدیده شد 
- سوال سختی پرسیدی! 
- اون پیرمرد اینجا رو خیلی دوست داشت یادمه با بچه هاش سر اینجا دعوا کرده بود چون پسرش می خواست اینجارو بفروشه و پدرش رو به یک جای کوچیک تر ببره اما خب آقا محمد نمی خواست! چطور راضیش کردی؟ 

پسر با نگاه ریز و مشکوک خیرهٔ چشمان مشکی رویا شد لبخند ریزی گوشهٔ لبش نشست و گفت:
- پول زیاد
دختر از جای برخاست که متقابلا او هم ایستاد 
- تو که اِنقدر پول داری چرا دکوراسیون اینجا رو عوض نمی‌کنی؟ 
- که چی! 
رویا خندید و چند قدمی از او دور شد
- حق داری جواب ندی چون به من ربطی نداره! همون طوری که خوب و بد بودن من به تو ربطی نداره آقا 

کیفش را برداشت و به سمت در رفت 
- امروز دلم می خواد به یک دختر کوچولو کمک کنم که از قضا خیلی هم فضوله! 

لبخند شروری روی لبش نشست اما همین که روی برگرداند چهره اش بی روح و جدی شد 

- جداً!  بهت نمیخوره برای رضای خدا کاری کنی

چشمان مرد لحظه‌ای بسته شد و نیشخند جگر سوزی زد

- چیزی ازت نمی خوام 

- کمکت رو قبول می‌کنم

روی همان مبل نشست   و به  لپ تاپی که به سمتش متمایل شده بود نگاه کرد گوشی را از کوله بیرون آورد و شروع به عکس گرفتن کرد. پسر که با ژرف عمیق خیره به نیم رخ رویا بود او زیر نگاه سنگینش بی هیچ فلسفهٔ منطقی ای قلبش تاب نمی‌آورد و بی‌قرار کوبیده می‌شد.   این امر برایش بسی جالب و مضحک می بود! به سرعت از جای برخاست تا بیش از این رسوا نشود با صدای مرتعشی زمزمه کرد:

- ممنونم
- قابل تو رو نداشت؛ فقط پلاک ماشین به چه دردت می‌خوره گیریم پیداش کردی انوقت می‌خوای چیکار کنی!؟  لابد می‌خوای بهش بگی...

خندید و دستی به ته ریش نداشته‌اش کشید با صدایی نازکی که چاشنی  لحن دخترانهٔ رویا را داشت گفت:

- ببخشید آقا من برگشتنمو یادم نمیاد! شما می‌‌دونید کجا بودم؟!

رویا لپش را گاز گرفت تا مبادا بخندد به ناچار اخمی به ابرو داد و کشدار گفت:

- خیلی بی‌مزه‌ای!

سهیل آهی  کشید و سر به تاسف تکان داد

- تو هم خیلی احمقی، شاید رفتی مهمونی یک چیزی زدی و بعدم برات ماشین گرفتن برتگردوندن

خم شد و آرنجش را روی زانوی خود گذاشت با انگشت سبابه و شصتش چانهٔ مربعی‌اش را گرفت و با نگاهی اندرسفیهانه‌ای گفت:

- غیر از اینه!؟

رویا پوزخندی زد و به سوی در خروجی قدم برداشت در همان حین لب زد:

- بیشتر از این وقتت رو تلف نمی‌کنم آقای بامزه

-  کار درست رو می‌کنی خانوم باهوش

با خشم به دو گوی آبی او چشم دوخت  چهرهٔ غربی او برایش آشنا می‌زد اما قطعا  بی‌شرمی آن پسر بی‌نظیر بود.
- تو هم جای من بودی همین کار رو می‌کردی پس دهنت رو لطفا ببند 

لب و لوچهٔ پسر به طرز خنده‌داری کج‌وکوله شد سرش را پایین انداخت و دستانش را به نشان تسلیم بالا برد

- باشه چشم! تو درست میگی اما چطور می‌خوای راننده رو پیدا کنی؟

- به خودم مربوطه!

خم شد و نیم‌بوت‌هایش را  پوشید صدای پسر که با فاصلهٔ کمی به گوشش رسید به سرعت کمرش را راست کرد
 - دوستم پلیسه، اون به راحتی میتونه این ماشین رو پیدا کنه

نگاه به لبخند ملیح او کرد و نفس عمیقی کشید دوست نداشت پایش به کلانتری باز شود پس بی‌شک کمک گرفتن از یک پلیس به طور غیرمستقیم فکر هوشمندانه‌ای بود

- چطوری ببینمش!؟

 پسر همان‌طور که خیرهٔ رویا بود موبایلش را از جیبش در آورد و گفت:
- شمارت رو بگو تا خبرت کنم
وقتی که شماره را گرفت به رویا تک زنگی زد دختر مردد نگاه به شماره انداخت.
- اسمت رو چی سیو کنم آقای...؟ 
- سهیل

پوزخندی روی لبان کوچکش نشست و انگشتانش روی حروف‌هایی چون "آقای خوشمزه" به حرکت در آمد.

 
ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

"مرکز پولشویی"

- یک آقایی اومدن می خواند شما رو ببینند 

خودنویسش را روی میز گذاشت و از پشت عینک طبی خیره نگاهش کرد
- این آقا نگفتند کی هستند؟
زن سری به معنای نه تکان داد و گفت: 
- نه خانوم جان به خدا گفتم کار دارید اما میگند از طرف الیاس خان اومدند؛ ردش کنم بره پی‌ کارش؟

پوزخندی روی لب‌های سرخش نشست  و تکیه به صندلی طلایی فامش کرد در حالی که نگاهش به مبلمان زرد کلاسیک رنگ بود لب زد:
- نه بگو بیاد تو 
نگاهش به مجسمه‌ی روی میز بود که نامش را با خط‌های لاتین جلوه می‌داد اما در ذهن به الیاس آن مرد روسی جذاب می‌اندیشید بی‌شک او از فتنه ای که پا کرده است خبر دار شده و حالا باید منتظر حرکت مهرهٔ او می‌شد. با صدای در رد نگاه رشته‌ی افکارش را برید و گفت:

- بیا تو 
مردی شیک پوش با کت شلوار خاکستری وارد دفترش شد روی مبلی که راس میز بزرگ ریاست بود نشست و پا روی پا انداخت‌ خیره‌ به چشمان رئوفانه‌ی دختر که با لبخندی  کلان بالا تا پایین‌اش را کنکاش می‌کرد  شد. آتوسا  با همان فیس نگاه دوستانه‌اش ‌زیر چانه اش را خاراند و با طنز  نگاهش که در حال فکر کردن بود گفت:

- آقا سیروس رو چه به هوای این شهر تو اینجا چه می کنی؟  

شکاف نور به روی صورتش تابیده بود که چشم ریز کرد و گفت:

- اومدم تا باهات معامله کنم
دختر ریسه کنان خندید حینی که صندلی‌اش را تکان- تکان می‌داد او را به عقب هل داد و از جایش بلند شد  خرامان-خرامان به کنار پسر رفت در حالی که صدای پاشنه‌های صندل سفیدش طنین‌انداز بود. روی دسته‌ی مبل نشست و گفت:

- از طرف الیاس یا از طرف اسرافیل!؟

هنگامی که سیروس از جای خود بلند شد و روی میز  ریاستش نشست  ابروانش بر هم تنیده شد هیچ مردی از نزدیکی با او این‌گونه دوری نمی‌کرد،    پوزخندی زد و  نگاهش را از نگاه سرد او گرفت.

آهسته بلند شد و  اشاره ای به پنجرهٔ بزرگ شیشه ای که نیمی از شهر را در خود جای داده بود کرد

- می‌تونم به جبران مرگ مراد بندازمت پایین جوری که همه فکر کنن خودکشی کردی و مثل رئیست یک استدلال چرندی رو به کار بگیرم هوم؟

سیروس  قاب عکس کوچکی را که روی میز بود مایل به او چرخاند و آرام لب زد:
-  برای تو مرگ مراد مهمه!؟ اون‌ هم بعد از اینکه می‌شنوی چه بلایی سر عشقت اومده میری با شاهرخ نامزد می‌کنی! 

 آن لبان کوچک قلوه‌ای  به طور فریبانه‌ای کش آمدند. قدمی به جلو برداشت و  با ملایمت یقهٔ پیراهن سفید سیروس را درست کرد در همان‌ لحظه  زمزمه کرد:

- تو این‌طور فکر می‌کنی!؟

سیروس سرش را خم کرد تا چشمان درشت سیاه دخترک را ببیند

- من این‌طور فکر نمی‌کنم اما بقیه چرا!

آتوسا لبخند شیرینی زد و دو دکمهٔ باز سیروس را بست

- پس تو چه فکری نسبت به من می‌کنی؟!

لحظه-لحظه با حرکات آتوسا به یاد حرف الیاس می‌افتاد که به او گوشزد کرده بود:

- یادت باشه اون عفریته از دره هوس پنبه به دست میشه

مچ باریک آتوسا را محکم گرفت و زیر دندان آهسته غرید:

-  تو فقط یکی رو دوست داری که اون هم مراده. اگه با شاهرخ رفتی بخاطر این‌که خودت به تنهایی نمی‌تونی انتقامت رو از اسرافیل بگیری ولی اگه رئیس من بخواد اسرافیل رو نابود  کنه چی!؟ انوقت مجبور نیستی باج بدی و ادای عاشق‌ها رو در بیاری

لبان سرخش را خیس کرد و نگاه سنگینی به چشمان سیروس انداخت. 
- با همین حرف‌ها و توطعه‌های الکی مراد من رو به اون ویلا کشوندین!؟ حالا نوبت منه!؟ هیچ کس ندونه من که میدونم الیاس چه حیوونی اون برای اسرافیل جون میده  تموم این‌ها فقط بخاطر اینکه دشمن‌های اسرافیل رو سرنگون کنه متاسفانه جناب؛ حنای  شما دیگه برای من رنگی نداره

 پسر کارتی از جیبش بیرون  آورد و  در جیب کت، شیری رنگ او جای داد

-  از همهٔ این‌ها بگذریم عزیزم به نظر خودت   شاهرخ  عاشق یک زنی میشه که قبلا نامزد دوستش بوده! بله که نمیشه  مگر اینکه  یک پدر ثروتمند داشته باشه  که از قضا  تموم ثروتش توی جیب دخترکش رفته 

-  برای من مهم نیست بخاطر چی  باهامه

 سیروس رهایش کرد و ریشخندی زد
- پس  تو  تنها هدفت  کشته شدن اسرافیل و  ما هم  تنها هدفمون به دست گرفتن قدرت از دست اسرافیل.

آتوسا اخمی کرد و گفت:

- نمی‌تونم حرف‌هات رو باور کنم

 او در حالی که  دور می‌شد دستانش را به نشان تلفن بالا گرفت 

-  زنگ بزن بهش و حرف‌های من رو باور کن

دختر گیج و مات به جای خالی او نگاه کرد.   دستش را داخل جیبش برد و آن کارت مشکی را بیرون کشید  با دیدن شماره  سریع تماس را برقرار کرد 

- الو 

همین که صدای دورگهٔ او در گوشش پیچید نگاهش به قاب عکس تلقی شد و لبانش از فرط شادی شکوفه زد.

 
ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

"رویا"

پیاده شد و در تاکسی را بست.  دست در کت چرمی سرخش فرو برد و از لب جوی آب گذشت قدمی برنداشته بود که حیرت زده به صحنهٔ مقابلش نگاه کرد آژیر پلیس که یکی در میان شنیده می‌شد رنگ از رخسارش پراند پوست لبش را جوید و خیره به دور و اطرافش شد در همه‌ی خانه‌های کلنگی از رو باز بود و زنان در حالی که چادر رنگی‌شان را به لب کشیده   سر خم کرده سعی در باز کردن منطق کنجکاویشان بودند. نفسش را آه مانند رها  و آن تار مو‌های روی پیشانی‌اش را داخل مقنعه‌اش فرو کرد بعد از لحظه‌ای کوتاه بالاخره به خودش آمد که از کنار ماشین های پلیس گذشت در خانهٔ گونش از رو باز بود و عده ای هم در رفت و آمد بودند! خواست وارد خانه شود که دستان مردی سد راهش شد.

 - کجا‌‌ سرت رو انداختی پایین داری میری! 

به انعکاس افتاده‌ی خودش در عینک دودی پلیس نگاه کرد مثل همیشه تخس و خنثی بود لبخند آبکی‌ای زد و گفت:

- میشه بپرسم شما اینجا چیکار می کنید؟  

پلیس بی‌توجه به حرف‌های او تایی به ابرو داد و مشکوکانه لب زد:

- چه صنمی با صاحب خونه داری؟
یونیفرم تن مرد مجاب این می‌شد که بلبل زبانی کند! کلافه سری چرخاند و سست گفت:

- دوستشم

او پوزخندی زد و خطاب به جای دیگری فریاد زد:
- حیدری 
زنی ریزه میزه، چادر به سر از خانه بیرون آمد 
- بله جناب سروان؟
- این خانوم  رو تا کلانتری ببر شاید سر نخی داد

چشمانش از فرط حیرت و هراس درشت شد. باز رنگ به صورتش نماند که ناخودآگاه با آن فریاد معروف به گوش خراشی تلاش کرد نطق خود را به کرسی بنشاند:

- آخه رفیق بودن با اون دختر چه جرمی داره که باید برم کلانتری

با صدای جیغ- جیغ‌هایش نگاه رهگذران و دیگر پلیس‌ها به او جلب شدند زن چشم غره‌ای نثارش کرد و به آرامی او را سمتی کشید
- چه خبره خانوم محترم ببینین...

دستانش را به نشان سکوت بالا برد و با نفس‌ها‌یی کشدار که سعی در پایین کردن تن صدایش را داشت گفت: 

- نمی‌خوام چیزی بشنوم مگه شرته هرته دست من رو بگیری ببری کلانتری!؟

حیدری سرش را نزدیک گوش او برد و آهسته-آهسته زمزمه کرد:

- آخه چرا داد می‌زنی!؟ نکنه ترسیدی؟ ما که کاریت نداریم فقط باید چندتا سوال رو جواب بدی  

ضربان قلبش روی هزار بود و دستانش به طور خفیفی می‌لرزید دروغ چرا!؟ از اینکه قضیهٔ مهمانی بازگو شود و پیش خانواده‌اش رسوا گردد ترس را چون   قحطی‌زده‌ها  می‌خورد! نفس عمیقی کشید و باز به عادت قدیمی خود واقعی‌اش را پنهان کرد:

- اصلا چرا باید بترسم! فقط شوکه شدم از اینکه بی‌دلیل باید بیام کلانتری، دوست من مگه چیکار کرده!؟

- دوست شما مظنون به یک پروندهٔ جنایی هست اون هم خیلی سنگین!  لازم که بیای و هر چی ازش میدونی بهمون بگی

گیج نگاهش می کرد هضم حرف های او برایش سنگین تمام می‌شد چرا که باور حقیقت،  بسی سخت تر از یک دروغ بود. عقلش نمی توانست بر روی تمام صداقت آن دخترک مهری از جنس دروغ و گناه بکوبد. پس چاره برای مرهم قلب شکسته اش تنها انکار بود و بس! 

- دوستم بی گناه  

زن بی توجه او را به سمت خودرو هل داد اما دختر چون بتی بر جایگاه اش محکم ایستاد و بار دیگر عاجزانه گفت:

- اون بی گناه!  

هنگامی که دید گوش شنوایی بر سخنش جز خود نیست فریاد کشید:
- میگم گونش بی گناه!  

افسر پلیس سر سختانه از بند دستانش گرفت و بر چهرهٔ بی روحش توپید:

- خودش اعتراف کرده خلافکاره! 

رویای بیچاره،  او چون آدمی بر همان بیمارستانی بود که به دنبال یک معجزه بر جسم بی‌جان عزیزش می گشت. آری انتظار داشت گونش از همین گوشه کنار بیرون بیاید و در حالی که دستش روی شکمش خوابیده قهقهه کنان به ریش نداشته اش بخندد و بگوید:

- رویا این چند روز ایسگا بودی پیاده‌شو! 
- حالت خوبه؟ 

چشم از جاده گرفت نفهمید کی درون ماشین نشسته است!  سری تکان داد و سرخورده زمزمه کرد:
- براش پاپوش درست کردند من اون  رو می‌شناسم دختر خوبیه

حیدری با نگاهی متاسف روی از او گرفت مگر باور یک مجرم آن‌قدر سخت است که آن دختر این‌گونه از بار حقیقت شانه خالی می‌کند!؟ 

کاش می دانست که او عزای شبی را گرفته که حتی نمی داند چه بر سرش گذشته است!  آن‌وقت دلیل انکارش را بی شک درک می‌کرد.

                                                    .**********.  

یک دستش آویزهٔ مویش بود و دیگری آویزان از مبل به عمد صدای زن را روی بلندگو گذاشت و از زیر چشمان ریز شده‌اش به پدرش نگاه کرد
- مشترک مورد نظر خاموش می باشد لطفا...

گوشی از دستش لغزید و کنار پایهٔ مبل افتاد.  به زحمت خودش را از حالت خواب بیرون کشید.  خم شد تا آن را پس گیرد در همان حال هم نالید: 

- خاموشه! 
نادر "الله اکبری" گفت و به نمازش خاتمه داد  دست روی زانو گذاشت و  از جای برخاست نگاهی به  پنجرهٔ  حیاط   خانه کرد   که سیاهی آسمان  را قاب گرفته بود دندان بر هم سایید و ‌ آرام زیر لب غرید: 

- خونهٔ رفیقش رو بلدی؟ شاید باهاش گرم گرفته زمان از دستش در رفته! 
پسر شانه ای بالا زد و گفت: 

- من از کجا بدونم خونهٔ گونش رو؟ 

- باز رفته پیش این دختره! 

 

ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم


هر دو به شهرزاد خیره شدند که در چهارچوب در شاکی ایستاده بود علی به خودش آمد و به سمتش پا تند کرد 
- قربونت شم مامان چرا از رخت خوابت بلند شدی چی می خوای؟

اخمو و طلبکار به چهره‌ی خونسرد پسرش خیره شد

- رویارو می خوام برای چی گذاشتی بره؟ این را گفت و زمزمه‌وار تکرار کرد:

-‌‌ وقتی قرار بود ما بیایم! 

او با همان نگاهی لبریز از گلایه به سمت آشپزخانه می رفت هنگاهی که هنوز در حال غر- غر کردن بود.

- هزار دفعه بهش گفتم گونش رفیق نمیشه گوش نمیده که درست مثل نداست! یکدنده و لجباز.

یک لحظه ایستاد انگار که چیزی یادش آمده باشد به سرعت چرخید و به ساعت گرد طلایی فام نگاه کرد  متعصب لب گزید و راه حرف خود را پس گرفت

- ساعت‌ نه ‌شد هنوز نیومده!  این شهربانو رو  چی بگم از کی تا الان هی وِز میزد دم گوشم آبجی دخترت کجاست؟  بنده خدا راست میگه دیگه مردم و زنده شدم کَکِشَم نگزید اصلا عین خیالش نیست! 

- شهرزاد! 
با نگاه تند و تیز نادر ریشخندی زد و سکوت را پیشه کرد.
 علی هوفی کشید و به سوی در خروجی رفت دو جفت نگاه شاکی هم به دنبالش کشیده شد

- کجا میری؟

شهرزاد هم پرسید:

- میری  دنبال رویا!؟

کافشنش را پوشید و دستش را روی دستگیرهٔ در گذاشت

-  نرو  علی  رویا  دفعه اولش نیست ما رو دل نگرون می کنه  خودش میاد  دیگه آخه از کجا می خوای پیداش  کنی!؟       

پسر پوزخندی زد که از چشم آن‌ها دور ماند تنها به یک جمله بسنده کرد و رفت

- رویا گم نشده که پیدا بشه  نیازی نیست نگران باشید

                                              .***********.

"رویا"

هنگامی که در به رویش باز شد موجی از گرما پوست صورتش را لمس کرد. هیچ تصوری از کلانتری و اداره های آگاهی نداشت حتی با وجود اینکه پدربزرگش روزی کار کشتهٔ چنین حرفه ای بود!   تنها یک نطق بر مدار سرش به گردش در آمد صدایی که نشست از خاطراتی می داد که صاحب گمشده اش بی‌وقفه پیدا می شد.  

- عشقم  اگه پلیس‌ها گرفتنمون نترسی‌ها  فقط بگو من مزاحمت شدم بزار اگه خانوادت اومدن واسه شکایت کردن  بیان نگو که با هم دوستیم 

- چی میگی ماهان؟  مگه قرار نیست بیای خواستگاری وقتی نامزد بشیم دیگه ترسی هم از گشت ارشاد نداریم

- من فقط برای خودت میگم می‌دونم خانواده خیلی مذهبین
حال می فهمید پسرک در اصل چه می گفت چقدر احمق بود هیچ وقت در ذهنش خطور نکرد که این سخنان بوی یادگاری می دهد نه ماندگاری.

لیکن تازه به این اندیشید اگر سخنان ماهان را از نشناختن پیش می‌گرفت حال لازم نبود  به اینجا بیاید. کاش لااقل با دیدن خودرو های پلیس پا به جلو بر نداشته بود. 

اینک احساس می کرد موزائیک های سفید هم به رویش دهن کجی می کند با سری خمیده روی صندلی پهن سیاه جای گرفت. حالا که معرفت دوستانه اش او را به اینجا کشانده پس بهتر بود در همین نقش ادامه دهد.

خودش هم در عجب ماند که احساساتش چون نسیم پاییزی وزیده و در غرب دلش به طور عجیبی گم گشته اما  مگر، خرج چنین احساساتی سودی هم داشت!؟
رشته های افکارش را قطع کرد و به برگه ای خیره شد که امین آن را جلویش گذاشته بود. 

- مشخصاتت  رو بنویس 

خودکار را از دستان او گرفت و شروع  به نوشتن کرد. 
امین در حین نوشتن از او پرسید:
- چند وقته که گونش رو میشناسی؟
 قلم دستانش  از حرکت باز ایستاد یاد روز های قشنگی افتاد که در کنارش گذرانده بود لبخندی زد و گفت:

- دو سال
- میدونی که جز باند قاچاقه؟
سرش را بالا برد و عمیق به چشمان سیاه براق او خیره شد عصبی از این همه استرس تنها با یک نگاه او بار دیگر لب به شکایت گشود:
- گونش خیلی دختر خوبیه براش پاپوش درست کردند! 
ابروان امین به بالا پرید مشتاق صندلی را جلو کشید 
- کی پاپوش درست کرده؟
نگاه در آن مرداب سیاه    بسی سخت به نظر می رسید سری پایین انداخت و گفت:

- نمی‌دونم! 
امین اخم شیرینی بر پیشانی‌اش نشاند نگاه کردن به پنجرهٔ چشمانش لذیذ و تسکین بخش بود. دختر بی آن‌که بداند تمام احساساتش را با یک نگاه از بند رها بخشیده؛ باز خیرهٔ مرد روبه رویش  شد

- نمیدونی و حرفش  رو می زنی؟ 

بغض کرد و دیگر چیزی نگفت تا که رسوا نشود! 
- دوست صمیمی بودید؟
چشمانش نم پس داد و بغضش مجاب حرف زدن از او را گرفت
امین با تعجب به چشمان گریان رویا نگاه کرد. 
گریستن با احساساتش هم خوانی نداشت! 

هر چند می دانست ترفند خارق العاده ای به کار برده است زیرا که اشک مانع پاسخی راسخ می‌شد.  

  درون چشمان او چیزی جز اشک تمساح دیده نمی‌شد با این حال دستمال پارچهٔ تمیزی از جیبش بیرون آورد و به دستانش داد. 

 رویا تشکری کرد و دستمال را گرفت حین پاک کردن اشکانش بوی گل یاس به مشامش رسید لبخندی کنج لبش نشست امین هم در مقابل لبخند زیبایش لبخند کَجی زد و گفت:
 - اگه دوست صمیمیش هستی باید از گذشتهٔ اون بدونی درسته؟ 
غمگین نگاهش کرد 
- چیزی نمیدونم اون هیچ وقت از گذشتش نگفت من هم کنجکاو نشدم فقط میدونم که اون خیلی تنها هست خیلی 
حقیقت بر زبانش جاری شد و امین نتوانست منکرش شود. 
- آخرین باری که دیدیش کی بود؟

با اعتماد بنفس گفت:
- توی باشگاه  پریروز
برگهٔ سیاه شده اش را سمت امین گرفت 

- میشه با خانوادم تماس بگیرم اون ها تا الان نگرانم شدند قرار بود خیلی وقت پیش برم خونه! 

امین کاغذ را گرفت و نگاه کوتاهی حواله اش کرد او یک دختر با اصالت بود که تا به الان هیچ پروندهٔ سیاه شده ای نداشت پس احتمالا نمی توانست جز مضنومین واقعه شود.

اما بر خلاف احساسات گنگ و نامعلوم پروندهٔ سپیدی داشت 
- مشکلی نیست می‌تونی  زنگ بزنی و  بری 
- ممنون 
از جایش برخاست خوشحال بود که اتفاق بدی نیوفتاده است
این همه دلهره را هم ناب به هراسی چون سراب فروخته بود. 
اما همین که خواست دستش را روی دستگیره در بگذارد با شنیدن سوال چالش برانگیز امین دانست چنانچه دلهره اش بی جهت نبوده

- دیشب کجا بودی؟ 
نگاهش نکرد و گفت:
- خونه! 
 ابروان مرد به بالا پرید که خطوط افقی بر پیشانی‌اش نمایان شد 
- صبر می کنم یکی از اعضای خانوادت بیاد برای تایید صحت حرف‌هات

پوزخندی زد  انگار که دروغ هایش تنها روی مادر سرایت می‌کرد.

چشمی گفت و دوباره روی صندلی نشست خیال باطلش هم جمع بود که قرار نیست به این زودی ها زمین روی آفتاب را بنگرد

- نیازی نیست اینجا بشینی می‌تونی توی راهرو هم منتظر بمونی

پوفی کشید و از اتاق او بیرون آمد 

ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

چشمانش  را بست و تن خجسته اش را به آغوش کشاند دل و دماغ نگاه کردن به راهروی طویل اینجا، خصوصا در کنار آن سرباز یالغوزی که هر دم چشم چرنای می کرد را نداشت همین که دستانی بازویش را گرفت وحشت زده چشم گشود با دیدن برادرش نفس راحتی کشید و گفت:

- چی شد اجازه دادند که باهات بیام؟  
-  برای چی نزارن بیای! مگه تو چیکار کردی!؟ 

چشم در حدقه چرخاند  و نگاه بی‌قرارش را به جای دیگری داد.
- ازت چی پرسیدند؟
علی دستان رویا را گرفت و به سمت در خروجی رفت 
- گفتند  که تو دیشب کجا بودی و 
از خانواد مون پرسیدند همین که فهمیدند نوهٔ اردلانم کلی چاپلوسی این پیرمرد خرفت رو شنیدم در آخر هم گفتند برم بهش سلام برسونم! 

اخمی میان آن دو ابرویش نشست
در کودکی کم از آن مردک شَل نکشیده بود!

- باید هم تحویل بگیرند اردلان یک روزی سرهنگ این مملکت بوده! 
پوزخندی به حرف خود زد و همراه علی از کلانتری بیرون آمد سوار خودرو که شد با مایوسی به برادرش نگاه کرد و گفت:  
- حتما مامان کلی حرص خورده! 

علی استارت ماشین را زد و به عقب نگاه کرد تا خودرو را از میان دو ماشین بیرون آورد در همان حال گفت:
- اگه نمی رفتی خونه ش الان پات به اینجا نمی کشید چقدر گفتیم گونش به درد دوستی با تو نمی خوره بیا آخرش هم شد جانی یک پروندهٔ قاچاق! 

بی هیچ سخنی نگاهش را به جاده دوخت. معلوم نبود گونش برای چه، چنین دست گلی به آب داده است.

تمام راه به نصیحت‌های برادرانهٔ علی گوش داد و از آن گوش بیرون کشید در آخر بی حال با یک احوال پرسی ساده از اهل خانه روی تخت خوابش فرود آمد.

.**************.

همین که نظاره گر رفتن رضا از پشت بند آن ها شد انگشتش را از لای پردهٔ کرکره ای بیرون کشید و روی صندلی مخصوصش جای گرفت مهناز که طاق سکوتش بر هم شکسته بود، گفت:

- چرا رضا رو فرستادی دنبال اون دختره؟ مگه نمیگی اون کاره ای نیست! 

- مافوقم که نیستی بازپرس می‌کنی!  
گوشهٔ لب‌های دختر بالا رفت صفتی که در ذهن بر او نامیده بود مدام پر رنگ و طولانی تر می‌شد "دیونهٔ بی‌ادب از خودراضی" 

- هی می فهمم از من خوشت نمیاد! فقط این رو نمی دونم که چرا اینجایی!؟ معمولا آدم‌ها از کسایی که متنفرند دوری می کنند اما تو... 

چیزی نگفت؛ در ازایش با نگاه پر ملامتی سخن خود را به کرسی نشاند. آتش خشم مهناز هر لحظه زبانه می کشید امین هم سرخوش از این گرما، هیزم آن را تدارک می دید 

- فکر کردی خیلی مغز متفکری آره!؟ من پروندت  رو خوندم خیلی از بی‌گناه ها  رو گناهکار جلوه دادی اون هم بدون مدرک!  بخاطرش تنزلم گرفتی و البته لقب دیونه هارو، اما خب نمی فهمم سرهنگ علوی چرا این پرونده  رو باید بده دست تو! 

امین خندهٔ خوشمزه ای کرد که کام دختر را بسی تلخ کرد

- هر چند من به اندازهٔ تو مشتاق گذشتم نیستم اما این رو بدون با این حرف ها نمی‌تونی چیزی از من بشنوی الان هم فکر کنم شیفتت تموم شده!

دهانش را باز کرد اما واژه ای بر حال خویش نجست خیلی آرام در را باز کرد ولیکن محکم بر هم کوبید همان گونه که طنین قدم هایش بر سالن اکو می انداخت صدای زمزمهٔ آرامش به گوش می رسید 

- پسرهٔ احمق فکر میکنه یک الهه هست.

 

ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

یعقوبی سلام نظامی داد و وارد اتاق شد کنار سروان محبوب خود نشست و گفت:
- ببخشید دیر کردم جلسه رو شروع کنید 
 
سرهنگ از جای بلند شد به چندین عکس‌هایی که روی تابلوی بزرگی نصب شده بود اشاره کرد  سر چوب دستی روی بر، روی تیره رنگ مرادنی نشانه رفت که یکی خم شده بر میز بیلیارد و دیگری بر صندلی نشسته بود.  سرهنگ  مردی را که روی صندلی نشسته بود و چشمان کوچک و خندانش دوخته بر زمین بود با سر چوب دستی چند ضربه‌ای به بازوی تتو کرده‌اش زد و گفت:
 
- سام  نادی برادر سامیار نادی پسرهای شیخ نادی‌ان تیم ما قرار بود اون شب دستگیرشون کنن که با انفجار از دستشون دادیم 
 
سر چوب کشیده شد و مردک چاقی را نشانه رفت که  نشسته بر لیموزین سیاهی در خیابان‌های تهران بود.
 
- عماد صمیمی باز یکی از مضمونی بود که بعد از چند ماه موفق شدیم ردش رو بزنیم که متاسفانه این هم مرد!
 
 با تاسف نگاهی به جمع انداخت و گفت: 
- ولی، کی پشت این کشتاره!؟ 
 
نگاه به مامورین جوان خود انداخت و لب زد:
 
- گونش لسانی تنها کسی  که تونستیم دستگیرش کنیم خانم مهناز بهاور گزارتون رو ارائه بدید
 
مهناز روی به افسران پلیس کرد و گفت:
- من در مورد اون تحقیقات لازم  رو انجام دادم  تمام کسانی که باهاش در ارتباط بوده زیر نظر قرار دادم و بازجوییشون کردم به پرورشگاهشم سر زدم طبق گفته‌های بقیه خانم پناهی زن سختگیری بوده که چند ماه پیش بر اثر تصادف جونش رو از دست داده و متوجه شدم که همۂ حرف‌های گونش صحت داره
 
یعقوبی نیشخندی زد و نگاه به امین کرد که عمیق خیرۂ  او بود
 
- خیلی خب نیما تو چیزی پیدا کردی؟
راست ایستاد و صدایش را صاف کرد در حالی که دو دستش روی میز بود، گفت:
- من یک سری اسناد توی خونش پیدا کردم که مربوط به معاملهٔ محموله‌هایی از مواد مخدره! همهٔ این سرمایه‌ها از شرکت آتوسا بیگه که پنهانی با جنس کالا وارد و خارج شده این‌که چطور اومده معلوم نیست! فقط وزن و تعداد بسته بندی و زمان تحویل مشخصه
 
چندین برگه‌ای که امضای آتوسا زیرش حک شده بود، را از کاور در آورد و به دستان سرهنگ داد
 
- این مدرک نشون میده که آتوسا یک مجرم  اگه شما و مقامات اجازه بدید همین الان با بچه ها بریم و شرکت رو بررسی کنیم شاید چیز های بهتری پیدا کردیم!  
 
سرهنگ و باقی افراد متعجب به نیما خیره شده بودند هیچکسی باور نداشت باند به این بزرگی به همین آسانی حل شده باشد! 
 
سرهنگ نگاه به یعقوبی کرد و خطاب به او گفت:
 - آتوسا رو دستگیر کن  اگه این مدرک حقیقت داشته باشه پس زمان گرفتن جنس باید سه روز پیش باشه یک نگاه به انبار کالاش هم می‌کنید خدا همراهتون
 
همگی بیرون رفتند جز امین، سرهنگ مدارک را روی میز گذاشت و با چهره‌ای که خستگی بر روی آن خوابیده بود خودش را روی صندلی انداخت از گوشهٔ چشم به امین نگاه کرد و اشاره‌ای به اسناد روی میز طویل شیشه‌ای کرد، گفت:
 
- این مدارک رو به گونش نشون بده به شاهدی مثل اون نیاز داریم 
او که با ابروی بالا رفته و نگاه شکاکی خیره به جای خالی نیما بود آهسته لب زد:
 
- بهش اعتماد داری!
سرهنگ تکیه‌اش را از روی صندلی برداشت با اینکه راس نگاه امین را دیده بود باز پرسید:
- به کی؟
امین صندلی‌اش به سوی سرهنگ چرخاند.
- ستوان نیما یعقوبی
- چرا نباید داشته باشم اون یکی از بهترین‌های ما هست! 
پوزخندی روی لب کدرش نشست با صدای مرتعش شده که آونگی نه چندان دلنشین داشت گفت:
- من اون خونه  رو بررسی کردم هیچی پیدا نکردم! اما نیما یک راست رفت سراغ گلدون‌های اون خونه؛ این عجیب نیست؟
 
- چرا فکر کردی بعد از دو سال تنهایی می‌تونی همه چیز رو ببینی!؟ 
امین از جایش به سرعت برخواست طوری که صندلی به عقب برگشت و به دیوار سنگی خورد
- دایی! 
- گوش کن امین هنوز یادم نرفته سر پروندهٔ قبل چه بلایی سرت اومد ازت می‌خوام الهاماتت رو بزاری برای خودت و فقط دنبال مدرک باشی وقتی پیداش کردی انوقت با قاطعیت حرف بزن!
ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم        

 «سیزده روز بعد»

"رویا"

در اتاق را به سرعت باز کرد که تنش به تن مادر خورد شهرزاد با نگاه ورقلمبیده لب بی‌‌رنگش را گزید و دور رویا چرخی زد شال رویا را با دو انگشتش گرفت با چنان وسواسی‌ که انگار آشغالی بر دست دارد گفت:
- رویا این نخ نمای نازک چیه روی سرت؟
رویا خمیازه‌ای کشید و آن رنگ سرخ را مقابل چشمانش گرفت.
- چیه؟ شال دیگه، شال!
شهرزاد اخمی کرد و نگاهش بین مانتوی سبز و شلوار جین پاره‌اش به گردش در آمد
- برو یک چیز ساز تنت کن کسی تو رو ببینه خدای نکرده فکر می‌کنه معتادی چیزی هستی!
او سست و بی‌حال روی در سر خورد و دو زانو بر پارکت چوبی آنجا نشست. نگاه بی‌رقمش را به مچ دستانش دوخت و هنگامی که ساعتی بر آن ندید غر زد:

- ای خدا حالش رو ندارم، باید برم! 
شهرزاد گرهٔ روسری‌اش را کورتر کرد و به سمت حیاط دوید در همان حال داد کشید:
- بشین همون جا تا بیام 
 وارد حیاط که شد از کنار گلدان‌های رنگا‌وارنگ گذشت و یک راست به سمت انبارک گوشهٔ حیاط رفت در حالی که خم شده بود کلید طلایی‌ای کوچکی را از گردنش در آورد و درون قفل صندوقچه کرد. با کمی زیر و رو کردن چادر مشکی‌ای را دید که زیر خروان خاطره‌ای، بی‌نوا و بی‌کس رها شده است آهی کشید و بر زمین نشست هنگامی که صدای کوبش در به گوشش رسید هول‌زده از جای برخواست به کلی دخترک چشم انتظار را از یاد برده بود. چادر را کشید که ناغافل قطعه عکسی بر زمین غلتید او که ذهنش مغشوش رویا بود و هیچ چیز جز آن دخترک شلخته‌ پلخته نمی‌دید در صندوقچه را بست و به سوی حیاط دوید. رویا شل و وا رفته روی زمین خاکی نشست و سخت در حال بستن دو بند کفشش شد مادر را دید که چادر سیاهی را به سمتش دراز کرده است. نیشخندی زد و گفت:
- انتظار داری این پارچهٔ سیاه رو دورم بپیچونم و برم بیرون!؟
شهرزاد چنگ بر لپ‌های تپلی‌اش کشید و زیر لب چنان تشری به او زد که رویا شکه شده به خودش نگاه کرد.
- خاک بر سرت نکنند دختر اینه مادر مرده‌ها چند تیکه لباس کهنه  پوشیدی می‌خوای بری بیرون!؟ انوقت أین چادر یادگار عمت رو نمی‌پوشی؟ أین برات یک تیکه پارچه سیاه؟ این برات...
بغض در گلویش تند و تیز در آمد، آغشته به ناتوانی نالید:
- این برات بی‌ارزشه؟ چیزی که من مادرت همیشه سرم می‌کنم؛ واقعا تو فکر می‌کنی یک چیز بی‌ارزش!؟ عقل من از تو کمتره که نفهمم دارم چیکار می‌کنم!؟ باشه تو که عقل کل خونه‌ای باید از تو تقلید کرد دیگه! 
رویا که روزها انتظار اشک‌های بی‌بهانه‌ای را می‌خواست زار-زار گریست. صدای هق‌هقش از صدای مادر هم بالاتر رفت چنانچه که شهرزاد حال خود را فراموش کرد و رویا را به آغوش کشید
- وا برای چی گریه می‌کنی آخه من فقط باید حرص بخورم تو دیگه الکی چرا حرص می‌خوری؟
لب و لوچهٔ آویزانش غرق در اشک شده بود خیسی صورتش را با شانهٔ مادر پاک کرد و شمرده-شمرده گفت:
- من اصلا راجبش فکر نکردم تا حالا، به خدا از دهنم پرید من غلط بکنم همچین فکری بکنم 
شهرزاد که حالا کاملا آرام شده بود. بوسه‌ای بر پیشانی‌اش زد و نوازشی روی سرش کشید 
- آخه چرا وقتی مظلوم میشی حرص میدی هم وقتی عادی هستی! منو ببین چت شده!؟
- چیزیم نیست زود خوب میشم
- خدا کنه!
 از جای برخاست و خاک مانتویش را تکاند؛ چادر را به سرش کرد که مادر "الحمداللهی" زیر لب گفت و یادش رفت مثل همیشه بپرسد که مقصد دخترکش کجاست! در خانه را بست و نفس عمیقی کشید بوی شکوفهٔ بهاری که به مشامش رسید لبخندی کوچکی کنج لبان صورتی‌اش نشست
- کاش می‌تونستم بدون رودرواسی بگم چقدر چادر قشنگت کرده
لبخندش ذره‌-ذره  فرو پاشید و نگاه تیزش سایهٔ روبه‌رو‌اش را شکار کرد آن نقش بلند قامت چون فانتزی‌های کودکی‌اش بر دیوار کاهگلی غلتیده بود.
- ولی بگمونم بخاطر شرمی که تو داری باید سر خم بگیرم و بعد سلام کنم
نگاه سرکشش سوی چشمان او کشیده شد. لب از لب باز کرد تا لااقل چیزی بگوید اما وقتی موی سفید سرو ساده‌اش را از نگاه گذراند دهانش بسته شد و نگاهش قفل روی او؛ سهیل از سکوت عجیب او در گلو خندید، سر خم کرد گفت:
- سلام علیکم حاجی خانوم
لبان وار رفتهٔ رویا داشت رنگی از شیطنت‌های او می‌گرفت که در خانه بی‌موقع باز شد. شهرزاد که تکه‌ای از چادرش زیر دندانش بود با دیدن مرد روبه‌رو‌اش آن هم مقابل دخترکش چشمانش درشت شد و چادر از روی سرش لیز خورد و بر شانه‌اش افتاد. سهیل نگاه به چشمان ریز شدهٔ شهرزاد کرد لبخند غریبی زد و باز سر خم کرد و گفت:
- سلام 
شهرزاد در خانه را محکم بهم بست و نگاه به رویا انداخت که نگاهش بند آسفالت‌های زیر پایش بود
- رویا این آقا مزاحمت شده!؟
سرش را بالا گرفت دیدن آن هم شک و طلبکاری از نگاه مادر بسی برایش آزار دهنده بود. ریشخندی زد و گفت:
- فقط آدرس ازم پرسید 
چشم غره‌ای به آن ابروی بالا رفتهٔ سهیل انداخت و روی برگرداند؛  با قدم‌های تندی تا سر کوچه راهش را گذراند اما همین که از سنگینی نگاه‌ها گریخت ایستاد، با چشمان بسته  کام عمیقی از هوای بهاری گرفت ولیکن لحظه‌ای طول نکشید که بر خود مسلط شد. این بساط نگاه تنش و مضطربش نشست دروغ و فریب‌های کوچک و بزرگی بود که به دیگران می‌خوراند. آهی کشید و قدمی برداشت که نوک دماغ سر به بالایش مماس تیشرت سهیل شد عصبی با آن ابروی در هم رفته قدمی به عقب برداشت و توپید:
- هیچ معلومه که چت شده!؟ چرا داری میای دنبالم!
دستش را بر جناق سینه‌اش درست همان جایی که ثانیه‌های قبل رویا نفس کشیده بود برد و دکمه‌ی پیراهن سفیدش را بر روی تیشرتش بست. بدون آنکه گرهٔ نگاهش را از چشمان رویا بکند با چاشنی لبخند گفت:
- عادت ندارم با خانوم‌های چادری مشاجره کنم حتی اگه جواب سلام هم ندن! فقط می‌خوام کمکت کنم؛ همین
نگاه بدخلقش به خیابان دوخته شد که تاکسی‌های زردی یکی پس از دیگری رد می‌شدند
- من دو هفته قبل ازت کمک خواستم. می‌دونی وقتی خبری ازت نشد به مرور زمان متوجه شدم هیچ مشکلی ندارم! 
- که اینطور! پس زمان مشکلت رو حل کرده؟
به عقب برگشت و نگاه به داخل کوچه انداخت سهیل از عکس‌العمل او آهسته لب زد:
- دیدم رفت خونهٔ همسایتون، نگران نباش.
پوفی کرد و لبخند گشادی بر لب کشید که تمامی دندان‌های سپیدش به نمایش گذاشته شد
- نیستم!
از کنارش گذشت لیکن با شنیدن نطقش پاهایش فرمان ایست را داد
- وقتی مادرم مرد هر شب کابوس می‌دیدم همیشه نگران و خسته بودم. درست مثل تو
به عقب که چرخید سهیل را دید بر دیوار تکیه داده و نگاهش را به تاکسی زردی که کنار جدول ایستاده بود دوخته
- نه طرز لباس پوشیدنم مهم بود نه دروغ‌هایی که می‌گفتم، میدونی چرا؟ 
- چون یک کسی رو از دست داده بودی
به روی خاک زیر پایش خندید اما همین که سر به بالا گرفت و در چشم‌هایش خیره شد خنده‌اش آب شد و سپس در دلش غلتید نیمی از آفتاب به روی صورت رویا چتر انداخته بود و رنگ یکی از چشمانش قهواه‌ای کم رنگ، دیگری هم سیاه خالص بود. آب گلویش را قورت داد و آهسته زمزمه کرد:
- توی آفتاب که بور میشی عجیب خاص‌ میشی 
گونه‌های برجستهٔ گلگون رویا لرزید و به خندهٔ گوش‌خراشی جمع شد
- من رو باش واسه شنیدن چه حرفی اینجا وایسادم
ناخودآگاه به سوی تاکسی رفت و صدای سهیل را تنها به گوش سپرد و نایستاد تا پسرک عجیب را خیره-خیره نگاه کند
- تو هم یک کسی رو از دست دادی!                    

ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم        

- تاکسی؟
مردی که روی کاپوت ماشینش نشسته بود و خلال دندانی زیر لب‌های کلفتش داشت از زیر عینک آفتابی‌اش نگاه به دختر کرد. سری به نشان مثبت تکان داد و گوشی‌اش را داخل جیبش گذاشت
- کجا بریم؟
این را گفت و پشت رل نشست رویا در عقب جای گرفت و خیره به دیواری شد که جای خالی سهیل را فریاد می‌زد
- شنیدی که گفتم، کجا بریم دخترم؟
- ساختمان پزشکان چند خیابون بالاتر
با صدای پیامک نگاهش را از چشمان کوچک مرد ربود و نگاه به صفحهٔ گوشی‌اش انداخت که نام آقای خوشمزه، صدای گلهٔ قلبش را بالا برد.
- امشب ساعت هشت، رستوران صدف. قرارمون برای آدرس پلاکه اگه می‌خوایش بیا
گوشی را داخل جیبش چپاند و تکیه بر صندلی پشت سرش کرد چشمانش خیره به ساختمان‌هایی بود که یکی پس دیگری رد می‌شد لیکن تنها تصویری که می‌دید تصور پسر جوانی بود که با لبخند زیبایی کنار گوش‌هایش نجوا می‌کرد:
- توی آفتاب که بور میشی عجیب هم خاص  میشی
- رسیدیم دخترم
رویایش که محو شد لبانش رنگی از پوزخند گرفت و در دل ناسزایی خطاب ماهان کرد.
- چقدر میشه؟
- قابل شما رو نداره دخترم، پنج تومن
ابرویی بالا زد و با تعجب پنج‌هزاری به دستانش داد واژهٔ دخترم چندان برایش کلیشه شد که نگاهش را به ریش‌های سیاه مرد دوخت 
- ممنونم دخترم
چشم غره‌ای رفت و از تاکسی پیاده شد هنوز قدمی برنداشته بود که مرد پاکتی به سویش گرفت و گفت:
- فکر کنم این از کیفت افتاد
با تردید دستش را دراز کرد اما همان لحظه که ضمختی کاغذ زیر انگشتانش کشیده شد زمزمه کرد:
- من که کیف ندارم!
این نطق در نالهٔ لاستیک‌های تاکسی گم شد او که سعی بر گرفتن پاکت نکرده بود روی کفش‌های اسپرت سیاهش غلتید خم شد و آن را برداشت. هیچ مهر و مومی بر روی آن نبود برای همین  درش را باز کرد که قطعه عکسی درون آن دید همین که عکس را جلوی چشمانش گرفت. وحشت سرتاسر وجوداش غلته‌ور شد و دستانش لرزید؛ درون چشمان ناباورش حلقهٔ اشک دیده می‌شد! وقتی به ته خیابان نگاه کرد و اثری از آن تاکسی ندید به سوی ساختمان دوید. سرعت پاهایش با دیدن باز بودن در آسانسور دو چندان شد. مردم را کنار زد و خودش را درون آن انداخت با انبوه جمعیتی که متعجب به روی سپید و دستان لرزانش نگاه می‌کردند جرعت دیدن دوبارهٔ آن عکس را به خودش نداد
- خوبی دخترم؟
با اخم تلخی خیره به آن پیرزنی شد که واژهٔ دختر را بر زبان آورده بود. لحنش را تند کرد و گفت:
- اوکیم!
- طبقهٔ هشتم
به واکانش آن پیرزن دیگر نگاه نکرد. مستقیم به سوی متب دوید منشی با دیدنش که داشت به سوی اتاق دکتر می‌رفت فریاد زد:
- خیلی دیر اومدی نوبتت خورد برای یکی دیگه!
در را با صدای بلندی باز کرد و وارد اتاق شد دخترک نوجوانی که دستمال به دست در حال پاک کردن اشک‌هایش بود هراسان از جای پرید و گفت:
- الان نوبت منه!
رویا بی‌توجه به او چادرش را چنگ زد و فاصله را با دکتر کم کرد با لبخند ترسناکی که نقش بر لبانش شده بود غرید:
- تموم این مدت سعی داشتی من رو دیوونه جلوه بدی و بهم بگی که جز توهم چیز دیگه‌ای نمی‌بینم اما الان رو چی میگی!؟
عکس را محکم روی میز کوبید. زن صندلی را به سوی رویا چرخاند و با گوشهٔ چشم خیره به پشت‌ سر عکس شد  همان‌طور هم لب زد:
- صبا جان برو بیرون و فردا صبح همین موقع بیا 
دخترک با ضربهٔ محکمی که به پیشانی‌اش زد دهان رویا را از فرط تعجب باز کرد. او با آه و ناله روی زمین نشست و چنگ به گونه‌اش کشید.
- فردا دیره! خیلی دیره تو درکم نمی‌کنی نمی‌فهمی ازدواج کردن با یک پیرمرد چه حالی داره من میرم فرار می‌کنم میرم خارج
حرف رفتن را که زد برخاست و به سوی در دوید اما دستانش هنوز به دستگیرهٔ در نرسیده بود که با شدت برگردانده شد و کمرش از پشت به در، با صدای بدی اصابت کرد.
دخترک هاج و واج به چشمان سیاه رویا خیره شد که رگ‌های سرخی درون سفیدی‌اش شناور بود
- می‌خوای بری خارج! چطوری؟ لابد خانوادت پول سیر کردن شکمت رو ندارن که دارند ردت می‌کنن به یک پیرمرد؟ یا شاید انقدر گند کاری کردی که ترجیح میدن دیگه نبیننت!
او دهان وا رفته‌اش را باز کرد که با ضربهٔ محکم رویا حرفش ماسید و قلبش تیر کشید
- بزار حدس بزنم باید یکی رو پیدا کنی که انور آب برسونتت یا شاید هم پیدا کردی! یک پسر  که به محض رفتن، عفتت رو میدره و جیبت رو خالی می‌کنه انقدر دستمالی میشی که آشغالم حسابت نمی‌کنن 
دستان رویا را از شانه‌اش کنار زد و آغشته با اشک فریاد کشید:
- به تو چه! تو آخه می‌فهمی ازدواج با یک پیرمرد چقدر سخته
رویا چادرش را درست کرد. نفس عمیقی کشید و گفت:
- پولداره؟
- برای من مهم نیست!
دستان سرکش رویا باز یقهٔ دختر را چسباند سرش را خم کرد و کنار گوشش زمزمه کرد:
- اگه جای تو بودم به هر قیمتی خودم رو سوگلی می‌کردم و پولش را بالا می‌کشیدم همین که عزرائیل رو زیارت کرد می‌رفتم خارج و عشق و حالم رو می‌کردم با احترام و با کلی پول 
در اتاق را که باز کرد و دخترک را چون پر کاهی بیرون انداخت کسانی که روی صندلی انتظار نشسته بودند با چشمانی درشت شده به در نگاه می‌کردند که به سرعت بسته شده بود. رویا لبش را گزید و به سوی دکتر برگشت 
- می‌دونی با راهنمایی‌های اشتباهی منجر به خراب کردن زندگی یک نفر میشی؟
پوزخندی زد و گفت:
-  من فقط منافع مادیش رو گفتم؛ از کجا معلوم شاید عاشقش شد!
دکتر فنجان چای را نوشید و شانه‌ای بالا انداخت
- بگذریم خانوم یوسفی از خودت بگو چطور با یک عکس متوجه شدی که توهم نزدی!؟
سرش را کج کرد و طلبکار صدایش را بالا برد:
- معلوم نیست!؟ أین عکس همون چیزی  که قبلا بهت گفته بودم! یک آکواریوم آینه‌ای و من تنها 
دکتر به طرز عجیبی خندید و عکس را با دو انگشتش بالا گرفت
- یک کاغذ خالی!  
عکس را که روی میز  گذاشت خودکارش را گرفت و روی همان شروع به نوشتن چیزی کرد. 
- شمارهٔ یه روانپزشک رو برات می‌نویسم اون مرد حتما تو رو خوب می‌کنه
شنیدن این جمله همانا و گرفتن مجسمهٔ آفتاب‌پرست کوچکی بر روی میز بود همانا، همین که زن سر به بالا گرفت چیزی به پیشانی‌اش اصابت کرد ضربه شت آن چنان سنگین بود که شیار خون باریکی از بینی عقابی‌اش گذشت و بر زمین چکه کرد
- تو یک روانشناسی، من هم یک دیوونه! پس نباید ناراحت بشی؟ این اتفاق‌ها پیش میاد دیگه
روی میز خم شد و به دنبال آن عکس بی‌توجه به فریادهای دکتر برگه‌های روی میز را سویی پرتاپ کرد هنگامی که چیزی ندید از آن اتاق کزاییش بیرون آمد.

زن  پوزخندی زد و  دستمال کاغذی‌ای روی پیشانی‌اش گذاشت در همان حال صدای تلفن را که شنید آن را برداشت و تکیه به صندلی‌اش با تن مرتعشی نالید:

- پروبیوتیک  خواصش رو از دست داده دیگه برنمی‌گرده!

هنگامی که شنیدار نطق آن مرد شد تلفن را سر جایش گذاشت-  یکی دیگه رو مسئولش کن.
   

ویرایش شده توسط Afeljowr
دوباره‌نویسی

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

"امین"

با  صدای  اذان ظهر چشمانش را باز کرد. خمیازه‌ای کشید و خوابالود به سمت حیاط خانه رفت. بی‌بی را دید که روی ایوان چادر به سر، در حال خواندن قرآن است لبخندی زد و آرام از پشت او را به آغوش کشاند؛ تن کوچک او که لرزید ریز خندید و دم گوشش پچ زد: 
- صبح بخیر عشق من
پیرزن بوسه‌ای به جلد قرآن زد و خیره نگاهش کرد
- ظهر بخیر! حتما دیروز خودت رو کلی خسته کردی! پیش نمی‌اومده بود تا لنگ ظهر بخوابی
آهی سوزناکی کشید و چشمان پف کرده‌اش را ماساژ داد.
- این روزها سرم خیلی شلوغه؛ انشالله اگه شد مرخصی می‌گیرم با هم بریم شهرستان پیش خاله سکینه 
بی‌بی دستی به سرش کشید و غرید:
- مرخصی گرفتی میریم برات زن بگیرم. دختر نرگس خانوم اینه یه گله! ببینیش نه یک دل، بلکه صد دل عاشقش میشی مادر
آرام خندید و از جایش برخواست
- برم نمازم رو  بخونم که این بحث قدیمت تموم نمیشه و فقط نماز من قضا میشه!
- باز داری در میری امین!؟ من که همین امروز میرم خواستگاری؛ من رو که پیر کردی فدا سرت خودت رو هم داری پیر می‌کنی!؟
تلخندی زد و با یک پرش خودش را از روی ایوان به روی حیاط خانه پرتاب کرد 
- عزیز باز شروع نکن!

او بی‌توجه سر ریسمان گله‌هایش را پس گرفت.
- تو نیای هم خودم همین وصلت رو جور می‌کنم حالا ببین کی گفتم
لب حوض نشست و با آن آب سرد‌ش شروع به وضو گرفتن کرد. مسحی روی پایش کشید و از جای بلند شد.
- از شما هم بعید نیست! اما روی من اصلا حساب نکن عزیز
لب و لوچهٔ آویزان پیرزن به یکباره جمع شد شاکی صدایش را روی سرش بلند کرد:
-   تا خودت رو به کشتن ندی ولت نمی‌کنم امین همینی که هست یا با من میای خواستگاری یا هر وقت که چشمم به چشمت افتاد همین آشه و همین کاسه
خندید، چیزی نگفت و به اتاقش رفت
 از کنار قفسه‌های کتاب جانماز سبز رنگی را برداشت همین که خواست اقامه را بخواند صدای گوشی‌اش سکوت خانه را بر هم زد با دیدن نام نیما اخمی کرد و جواب داد:
- بله؟
- امین آب دستت هست بزار زمین زود بیا اینجا 
چنگی به مویش کشید و خونسرد گفت:
- چی شده؟
- این دختره گونش خودکشی کرد
- زنده هست؟
- نمی دونم فقط دیدم رگش رو زده سریع آمبولانس اعزام کردند الان هم بردنش بیمارستان بغل پاسگاه
- میام.


.**********.


با  قدم‌هایی بلندی طول حیاط را گذراند.  نگاهش به مردی افتاد که سرافکنده روی نیمکتی نشسته بود راس نگاه خسته‌اش را به درب بیمارستان داد. همین که وارد شد سرباز با دیدنش به سویش آمد و سلام نظامی داد 

- آزادی، وضعیتش چطوره؟

- هنوز توی اتاق عمله

دهانش را باز کرد اما با صدای گرفتهٔ نیما سکوت را هم چند لحظه‌ای پاس کرد.

- سلام عملش تموم نشده!؟
نگاه به  دست نیما کرد که  روی شانهٔ پهنش نشسته بود. حتم داشت این رفتار‌های دوستانه بی‌هدف نیست و پشت احساسات پوچ و تو خالی‌اش رمز و نگارهایی پنهان شده است. پوزخندی زد و دست او را از روی شانه‌اش برداشت
 
- سلام نظامی رو فراموش کردی ستوان یعقوبی؟
پسر خندید و به نشان احترام مضحکانه پایی به زمین کوبید؛ دستانش را سایبان گوشش کرد و گفت:

- با عرض پوزش دیگه تکرار نمیشه 

با اخم بر پیشانی‌اش لب زد:

- کسی قبل از خودکشی با گونش ملاقت کرده؟
- نخیر قربان آخرین بار خودتون بودید!
عمیق به چشمان نیما خیره شد نمی‌دانست چرا این پسر از آن دسته آدم‌هایی است که دوست داشت پوزش را سخت به خاک بمالد!
 
نگاه به سرباز کرد و گفت:
- وقتی عمل تموم شد مواظب رفت و آمد باش  
-  فکر می‌کنم الان عملش تموم بشه می‌مونید؟
سری تکان داد و همراه آن سرباز به طرف  آی‌سی‌یو   رفت. در همان حین  خانوم سفید پوشی از آن جا بیرون آمد به محض دیدن آن دکتر به سمتش روانه شد و گفت:
- خانوم دکتر وضعیت بیمار چطوره؟
- حالش خوبه اما خون زیادی ازش رفته الان منتقلش می‌کنیم به بخش 
به پشت سر زن نگاه کرد و گفت:
- شرایط بازجویی داره؟
- الان بیهوشه باید صبر کنید بهوش بیاد
 تختی که از چهارچوب در پدیدار شد نگاه او را به خود جلب کرد. دختر چون جنازه‌ای روی تخت دراز کشیده بود اخمی کرد و همراه پرسنل‌ها به اتاق کوچکی رفت. حال دلش هیچ خوب نبود لیکن احساس شومی قلبش را احاطه کرده بود هنگامی که به این احساسات دچار می‌شد از تیر‌های دشمن غافل می‌ماند.
- قربان خیالتون جمع من اینجا میمونم اگه بهوش اومد بهتون خبر میدم
با تنهٔ آرامی از کنار سرباز گذشت
- صبر می‌کنم تا بهوش بیاد
  روی صندلی نشست. نگاهش که به در نیمه باز تلقی شد خم شد تا آن را ببندد  ولی ناگهان با شنیدن صدای  گونش  راست ایستاد
- به رویا بگو که اون یک مالاگاسی! 

به سرعت بالای سرش ظاهر شد و گفت:

- منظورت از این حرف چیه؟
پلکان گونش لرزید و آرام-آرام باز شد با نگاه بی‌فروغش خیره نگاهش کرد.
- مواظبش باش قراره خیلی تنها بشه
امین که کلافه  شده بود با تحکم تن صدایش را بالا برد:
- یک چیزی بگو من بفهمم! چرا باید مواظبش باشم؟ 
قطره‌ای اشک مایوسانه از گوشۂ چشم دختر سقوط کرد. بناگه صداای او را متعجب ساخت صدایی که طنین ناامیدی داشت خطوط برای همیشه یکنواخت می‌شد.  
با چشمانی درشت ناباور به مانیتور نگاه کرد و فریاد زد:
- دکتر این داره میمیره! 
 چندین مرد با عجله وارد اتاق شدند یکی از آن‌ها امین را از اتاق بیرون آورد و در را محکم به رویش بست در حالی که هنوز در شوک مرگ او بود پشت در بسته ایستاد.

 

ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نونزدهم

دقایقی  کوتاه گذشت اما همواره هیچ صدایی از درون اتاق به گوشش نمی‌رسید‌. وحشت زده در  را باز کرد با دیدن اتاق خالی حدسش به یقین تبدیل شد.  به طرف پنجرۂ باز اتاق دوید تنها مورد مشکوکی که دیده می‌شد   آمبولانسی از حیاط بیمارستان  در حال  دور شدن بود  بیسیمش را برداشت و فریاد کشید:

- از عقاب به شاهین از عقاب به شاهین
ارتفاع اتاق تا سطح زمین حداقل به پنج متری می‌رسید بی‌درنگ از پنجره   بیرون آمد و خودش را پرتاپ کرد.
- عقاب شنیدم
 با هر دو پا محکم روی زمین فرود آمد هنوز هم آمبولانس در راس نگاهش می‌بود با تمام سرعت به سمت خودرو دوید در همان حین موقعیت خود را برای شاهین شرح داد.
اسلحۂ خود را بیرون کشید و به سمت سوژۂ مورد نظرش گرفت مردم با دیدن صحنه هراسان از دور میدان دور می‌شدند.
با دقتی تمام به سمت لاستیک‌های آمبولانس شلیک کرد که از سرعت خودرو کاسته شد اما فایده‌ای نداشت! 
 
لیکن هنوز ماشین به راه خود ادامه می‌داد.  ناچار ایستاد دیگر توانی در  زانو نمی‌دید  نفس-نفس زنان با دیدن خودروی شخصی‌ای که کنار پایش ترمز کرد عقب رفت، ناخوداگاه ماشۂ کلت را کشید
همین که شیشۂ ماشین پایین آمد اسلحۂ خودش را قلاف کرد  
- ترسیدی سروان؟ نترس انقدر مشهور نشدی که ترورت کنن! 
بی‌توجه به کنایه‌اش کنارش نشست و گفت:
- برو دنبالش
نیما استارت ماشین را زد و به سمت آمبولانسی که لااقل بیست متری دور شده بود حرکت کرد با سرعتی بیش از پیش نزدیکش شد که ناگهان ایستاد! امین گنگ به روی رنگ پریدهٔ  او نگاه کرد نیما  در حالی که عرق سردی از پیشانی‌اش جاری بود آهسته لب زد:

-  نمی ‌‌تونم  پام‌ رو تکون بدم گرفته،  خیلی درد داره پسر! 

یک چشم امین به ماشین بود و دیگری به پای او همان‌طور که هاج‌ و واج  نگاهش می‌کرد ناباور لب زد:

- پات گرفته! 
 
- قبلا تیر خورده بود من‌ رو ببر پایین  لطفا
 
چشمان امین  روی دست او چرخید که ران پایش را چنگ زده بود. لعنتی‌ای نثارش کرد و  از ماشین پیاده شد به سمت  در راننده رفت و او  را کشان-کشان تا لبهٔ  جدول خیابان برد.  نیما با نگاه خنثی‌ای به دور شدن امین خیره بود.  هنگامی که از تیر راسش خارج شد ریلکس از جای خود برخاست و خاک لباس‌اش را تکاند. 
 
امین با ابروان گلاویز شده محکم روی پدال گاز فشار می‌داد. خیابان‌های این اطراف را مثل کف دستش،  از بر  بود. 
 
با سرعت لابه‌لای  ماشین‌ها لایی کشید و به سمت فرعی بر خلاف آمبولانس ماشین را هدایت کرد همین که به سرعتش افزود  دوباره به خیابان اصلی برگشت و دقیقا روبه‌روی آمبولانس ترمز گرفت. 
 
از ماشین که پیاده شد  کلتش را به سمتش نشانه گرفت. هیچ راه فراری برای او نبود زیرا از هر طرف، از طریق ماشین‌ها محاصره شده بود. ترافیک سنگینی به وجود آمده بود هیچکس جرعت بیرون آمدن از ماشین هایشان را نداشتند امین فاصله را طی کرد و به طرف در راننده رفت مردی با سر و وضع ناجور از آمبولانس پیاده شد دستانش را به  بالا برد و گفت:
 
- این کاررو برای دخترم کردم قسم می‌خورم من هیچ کاره‌م! 
 
به دستانش دستبند زد و ضربۂ آرامی نثار زانویش کرد  مرد با کمری خمیده روی زمین فرود آمد.
امین او را می‌شناخت. او همان مردی بود که با احساساتی سرشار از غم و درماندگی در حیاط بیمارستان نشسته بود حال می‌دانست سخنش حقیقت دارد که اینگونه شد  ضربه‌ای ناشی از خشم به لاستیک ماشین آمبولانس کوبید! 
 
در همان لحظه چندین ماشین پلیس آژیر کنان ایستادند سرهنگ از ماشین پیاده شد و به سمتش آمد. 
 او با دیدنش سلام نظامی‌ای   داد و گفت:
 
- احتمالا گونش اون پشته
سرهنگ علوی سری تکان داد و در پشت آمبولانس را باز کرد
امین بی صدا به مرد خیره شد که با دستانی بسته درون ماشین پلیس نشست
- سروان کیانی!؟
نگاهش را به سرهنگ داد و گفت:
- بله قربان؟ 
- بهمون کلک زدند هیچ کس اینجا نیست! 
ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست

نمی‌دانست چندی زمان رفته که چشمان بی‌غرض او روی سقف دوانده می‌شد. گاهی نقش و نگارهای قدیمی کاشی بالای سرش را نگاه می‌کرد گاهی کف دستانش را، چند باری هم زیر لب می‌گفت:
- من یک بیمارم!
 با ضربه‌ای محکمی به در از افکارهای جورواجور خود دست کشید و از وان خالی از آب بیرون آمد.
- رویا خوابی!؟ 
‌- از ظهر که اومده خونه نه ناهار خورده نه هیچی مستقیم رفت حموم، الان چند ساعت شده نیومده بیرون! 
قدمی به سوی در که برداشت پای برهنه‌اش روی سرامیک‌های لیز لغزید و با روی، کف زمین غلتید 
- این چند روز هم دانشگاه دیر میاد امتحانش رو افتضاح میده همهٔ استادها واقعا از دستش ناراضی‌ان معلوم نیست داره با خودش چیکار می‌کنه!  
لبش را از درد گزید و به دیوار تکیه داد نگاهش به شامپو‌ای افتاد که سرش شیب شده بود و از آن مایهٔ سفیدی بر کاشی‌های کرمی ریخته می‌شد 
- تو کی افتادی!
خم شد و درش را بست. نفس عمیقی کشید و به دختری نگاه کرد که خیره-خیره از آیینه نگاهش می‌کرد با سر زانو‌اش تا جلوی آیینه راه رفت و از جای خود بلند شد تا دخترک چشم ابرو سیاه را بنگرد. هنگامی که جلوی آیینه ایستاد صدای مادر در گوشش پیچید:
- یک سالی پیش هم بگمونم همینطوری شده بود انقدر افسرده بود که کارش به بیمارستان کشید  اما خداروشکر به مرور زمان خوب شد نمی‌دونم باز چه اتفاقی افتاده نه به من میگه نه به علی! 
انگشتانش را روی آیینه کشاند و روی چشمان دختر توقف کرد 
- تو یک بیمار، یک افسرده و یک بازنده‌ای!
چشمان درشت کشیده‌اش حلقه‌ای از اشک زده شد. آرام زمزمه کرد:
- اما حقت نیست اینطوری نگاه کنی حقت نیست اشک بریزی باید تمومش کنی
- نمی دونم خاله چی بگم! رویاس دیگه یک مدت افسرده میشه اما بعد به خودش میاد نگران نباشید حالا میشه تنها باهاش حرف بزنم؟ 
- آره چرا که نه
  با صدای ناگهانی باز شدن در نگاهش را از خودش کند و به قفلش خیره شد که پیچ قفلک چرخ‌کنان روبه‌روی پایش قرار گرفت. نفس او را که صحیح و سالم دید دست به کمر شد و غرید:
- مرده بودی که درو باز نکردی!
دست از کمرش برداشت و شانه‌ای بالا انداخت
 - امم فکر کنم دفعه بعدی باید درو بشکونم
نگاه به لبان تیره و باریک نفس کرد که به خنده باز شده بود او که هنوز چاشنی خنده را داشت؛ جلوی پایش خم شد و پیچ را گرفت. هنگامی که روی برگرداند و با قفل در سر و کار رفت هر از گاهی بر می‌گشت و رویا را می‌نگریست آن تیشرت سفید عروسکی چقدر به چشمش آشنا بود.
- هی به چی نگاه می‌کنی!؟ لباسم قشنگه هیچ ایرادی هم نداره اوکی؟
هنگامی که دید این قفل درست بشو نیست روی سبد‌های کالا پرتابش کرد و متعجب گفت:
- من مگه گفتم زشته! خوددرگیری داری؟
اخمی کرد و تنه‌ای به نفس زد تا راهی اتاقش شود 
- نمی‌خوای در موردش با هم حرف بزنیم؟
روی تخت خودش را پرتاپ کرد و نفس عمیقی کشید از گوشهٔ چشم نفس را دید زد که در حال فضولی کردن درون کمدش است
- در مورد خود درگیریم!؟
نفس دو زانو نشست و با تعجب به عقب برگشت ثانیه‌ای به چشمان منتظر رویا خیره شد و خندید
- نه دیوونه! 
دوباره رویش را به طرف کمد کرد و آن باکس سیاه را بیرون کشید
در همان حین آهسته لب زد:
- در مورد ماهان 
- عزیزم داری دقیقا چه غلطی می‌کنی؟
به بالای سرش نگاه کرد رویا طلبکار ایستاده بود همراه آن اخم تلخ غلیظش
- هیچی فقط می‌خواستم مطمئن بشم این کادویی که یک سال پیش از ماهان گرفتی رو دور ننداختی و لباسش رو تنت کردی!
چون او دو زانو نشست و در باکس را بست بی‌آنکه دختر را نگاه کند با لحنی تهدید آمیز صدایش را پایین آورد
- دفعه آخرت باشه جداً میگم یکبار دیگه فقط یکبار دیگه بخوای فضولی کنی توی گذشتم نمی‌بخشمت
- بی‌خیال اگه دوستش داری چرا نمیری تا پیداش کنی
در کمد را محکم بست و به نفس خیره شد که با چشمان گردش کنجکاوانه نگاهش می‌کرد
- پیداش کنم برم پیشش چی بگم! دیگه نمی‌خوام بیشتر از این کوچیک بشم
مانتویی که از کمد در آورده بود روی تیشرت نازکش پوشید و موهایش را از درون لباسش بیرون کشاند
- از بچه‌های اکیپ شنیدم فرزاد برگشته اون دوتا باهم رفتن خارج، لابد از وضع ماهان خبر داره دیگه! بعدش هم تو حقته بدونی چرا ولت کرد، اگه یک روزی برگرده قبولش می‌کنی!؟
برس را وحشیانه داخل موهایش راند و عصبی از آن همه پیچ و گره نالید:
- گور بابای فرزاد، گور بابای ماهان اگه می‌خواستم سراغش رو بگیرم یک سال پیش می‌رفتم سراغ داداشش، دیگه در موردش با هم حرف نزنیم باشه؟
نفس بورس را از دستانش چنگ زد و او را روی زمین نشاند با ملایمت شروع به شانه کردن موی رویا کرد و گفت:
- باشه! راستی چند روز پیش رفتم ملاقات گونش اما نخواست که من رو ببینه
- گور بابای گونش!

**********

"گونش"

هیچ  صدایی جز تقلای خودش نمی شنید.   با عجز دست و بال بسته اش را تکان داد که به همراه صندلی روی زمین افتاد پارچه ای که روی چشمانش بود برداشته شد. چشمان تازه بینایش به نور خو نگرفته بود که سایۂ مردی را بالای سر خود دید. مرد صندلی را درست روی زمین گذاشت و گفت:

- تو که برام قابل اعتماد  بودی
روبه روی دختر ایستاد و آرام-آرام موهایش را نوازش کرد 

- چطور لحظهٔ آخر بهم خنجر زدی؟ 
دختر با وجود چسبی که روی دهانش بود  خندید که با کشیده شدن موهایش آن صدای خاموشش هم خفه شد

سرش به عقب مایل گشت طوری که از لبهٔ صندلی‌هم گذشت پسر روی گلوی او خم شد و درست کنار گوشش لب زد:

- می‌‌خوای خودت  رو تبرئه کنی؟ 

چسب را چنان از روی لبانش کَند که صورتش به سوی او مایل شد با قلقلک نفس‌های او  که بر گردن‌اش می‌خورد ناخودآگاه در این شرایط لبخندی زد و گفت:
- چرا من رو بستی؟

- تا خودت رو نجات بدی
خشم نگاه سهیل بهانه‌ای شد تا سرکوفت کند آن لبخند مذحک روی لبانش را لیکن از سویی طاقت  دید زدن  حجم سنگین و  خشونت‌آمیز نگاه او را نداشت و از سویی دلش لک زده بود برای نیم نگاهش، بر همین حکم گریان از او روی گرفت 

- من چیکار کردم جز همدستی باهات بگو!؟ 

  سهیل گوشی اش را بیرون آورد که هنگامی که صدای خودش را شنید قالب تهی کرد و رنگ از رخسارش گریخت

- به رویا بگو که اون یک مالاگاسی! 

صدا را قطع کرد و گوشی‌اش را داخل جیب شلوار ورزشی‌اش انداخت  گوشهٔ لبش را گزید و نگاه سوزانش را به دیوار پوسیده داد.

- دو هفته‌ی آزگار رویا رو به حال خودش رها کردم تا اون سروان دست از زیر نظر گرفتنش برداره! انوقت تو رفتی و دوباره به رویا مشکوکش کردی! که چی بشه؟  به تو چی میرسه

قلب روانی‌اش آهسته و آرام می‌زد طوری که به جای خون، آرامش را به تک‌تک سلول‌ها طزریق می‌کرد. چقدر دلش از نبود او تنگ شده بود آنوقت بایستی، آن دخترک کودن  مفت و مجانی از حضور او فیض می‌برد! آهی کشید و زمزمه کرد:

- رویا رو وارد بازی نکن سهیل! اون دختر گناه داره 

ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

سیبک گلوی سهیل از فرط خندهٔ آهسته‌اش بالا و پایین شد  لبان خشکش را با زبان خیس کرد، گفت:

- داری باهام شوخی می کنی؟ تو اصلا نگران اون نیستی! 

- ببین سهیل بخاطر یک حرف به اون سروان حقم نیست بسته بشم! من اشتباه کردم نباید چیزی می گفتم الان وضعیتم اصلا خوب نیست پلیس ها دنبالمن و بدتر از همه شهادت دروغی دادم بر علیه اون دختر! اگه شاهرخ من رو گیر بیاره زنده زنده چالم می کنه با این حال همهٔ این خطرات رو به جون خریدم تا تو رو از این مهلکه نجات بدم این حق منه!؟ اون هم وقتی که من رو توی ویلا تنها گذاشتی اگه هر کسی جای من بود  شهادت نمی‌داد  می‌دونی چیکار می‌کرد!؟

سکوت سهیل و چشمان ریز شده‌اش را که دید سرش را پایین انداخت و با لحن غم‌انگیزی گفت:

 - وقتی نیما اومده بود سراغم باید به سروان کیانی می گفتم اون یک پلیس فاسده و برای کی کار میکنه!  

از جای برخاست چون تشنه‌ای به هوای عطر سهیل در حالی که صندلی به پشتش بسته بود خمیده و با مشقت فاصله را کم کرد. عمیق بویش را تا عمق جان به خاطر سپرد و گفت:

- اما اشتباه کردم بخاطر تو...
اشک‌هایش یکی پس از دیگری سقوط  کردند و عشقی رسوا شده را به رخ   کشیدند. سهیل درمانده راس نگاهش را به جای دیگری جز او دوخت 

-  اشتباهت باعث شد انتقام عموت رو بگیری. یادت رفته! بخاطر همین‌ هم اومدی؛  اما  حالا می‌تونی بری

چشمان دختر با درد بسته شد و دهانش به شکایت باز گردید چنان فریاد کشید که  ابروان سهیل به بالا پریدند

- من کجا برم، کجا رو دارم که برم!؟

- اون‌ها فردا راه میوفتن. باهاشون می‌فرستمت، همین که رسیدی سوئد از بچه‌ها جداشو  خودت رو با پناه‌جو‌ها یکی کن  و صبر کن که تابعیت اونجا رو بگیری

با ناباوری و یاس زمزمه کرد:

- تابعیت بگیرم که چی بشه!؟

- که زندگی  جدیدی رو شروع کنی!

چشمانش را بر هم بست که چند قطره‌ای اشک‌ چکید 

- انقدر برات بی‌ارزشم که تلاشی نمی‌کنی پاسپورت برام جور کنی  برای تو مثل آب خوردنه 

-  چرا باید بگم اینکار رو کنن!؟  دیگه جز مالاگاسی‌ها نیستی که حمایت بشی   الان خودتی و خودت

- بزار  بمونم  سهیل بزار کنارت باشم 

دیدمانش تار گشت که روی سهیل ناپیدا شد 

- من نمی‌خوام ازت دور باشم بزار پیشت باشم  خب؟

پسر چاقویی از  جیبش بیرون کشید و به دستان بسته اش سپرد با سکوت سهمگینی که به گونش گران تمام  شد اتاق را ترک نمود. دختر با چشمان خیس سعی در بریدن طناب دور دستانش کرد هق-هق زنان طوری که شانه‌اش بالا پایین  می‌شد   در دل فریاد کشید:

- چرا هیچ‌ وقت به صدای قلبم گوش نکردی!  

سهیل بی توجه هنگامی که وارد اتاق خود شد حضور فرد دیگری را هم پشت سرش احساس کرد از این رو در را نیمه باز گذاشت و ایستاده به دیوار تکیه داد نیما در را بست و گفت:

- گونش رو آزاد می‌کنی!؟  

- اهوم
- قانون میگه که نمی‌تونیم هیچ وقت خارج بشیم جز اینکه بمیریم

رد پوزخند لبانش پررنگ شد
- قانون خود منم
نیما نیشخندی زد و روبه رو اش در فاصلهٔ اندکی جبهه گرفت

- اگه رفت و پلیس ها گرفتنش،  اگه گیر باند عقرب بیوفته می دونی که ریسک بزرگیه! 

ضربه ای نثار نیما زد و او را کنار کشاند روبه روی کمد کوچکی ایستاد و لباسش را در آورد 

- چاره ای ندارم دیگه به دردمون نمی خوره! 

- پس باید بمیره
پیراهن درون مشتش را مچاله کرد و با نگاهی به رنگ غضب خیرهٔ انعکاس نیما درون آیینه شد 
- بایدی وجود نداره! 
در آخرین لحظه چشمانش را از او بر نداشت جز آنکه در را نیما بر هم کوبید. تیشرت سیاهش را به تنش کرد و سیگاری گوشهٔ لبانش گذاشت  در حالی که دود سیگار را در گلو حبس می‌کرد. با صدای شکسته شدن چیزی و ندایی که نامش را فریاد می‌زد به سمت راهرو دوید هر آنچه که نزدیک تر می‌رفت   برق چشمان از حدقه بیرون زدهٔ گونش را همگ واضح تر دید ه می‌شد  دخترک یک دستش  دور طناب گردنش بود و دست دیگر به سمت سهیل ناکام دراز شده بود. خُر-خُر کنان لحظه ای که دیدمانش برای همیشه بسته می‌شد  خویش را در آغوش گرم پسر احساس کرد اما ای کاش سیاهی رحمی بر دل می کرد و می‌گذاشت طعم شیرین آغوش او را بیشتر بچشد. 

سهیل نگاهش را از صورت کبود شدهٔ گونش گرفت و به نیما خیره شد پسر خندید و طناب را سویی پرتاپ کرد لگدی به گلدان شکسته و آن میز غلتیده کرد و فریاد کشید:
- این کار رو فقط بخاطر تو کردم 
نفس-نفس زنان در حالی که عرق از پیشانی اش سرازیر می‌شد به سهیل نگاه کرد و درمانده گفت:

- ببخش من رو اما اگه استخونم رو هم خورد کنی پشیمون نمیشم  حتی به عقب برگردیم،  من این دختر رو باز هم  می‌کشم  چون تو قانون نیستی سهیل تو خودتم یک مالاگاسی و پیرو قوانین فقط مسئولیتت از همهٔ ما بیشتره! گونش یک ریسک بود که تو رو به کشتن می‌داد

ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم 

سهیل با احتیاط سر او را روی زمین گذاشت و از جای بلند شد با قدم های آهسته ای فاصله را پیمود و دم گوش نیما پچ زد:

- سرزنشت نمی کنم ولی، فراموش هم نمیکنم  

تنه به اویی زد که متعجب در جای خود مانده بود.  پسر به سمت پله ها رفت هنگامی که نرده ها را چنگ زد فریاد کشید:

- بیاین بالا
بادیگارد و خدمه‌ها  از  پله   بالا آمدند و به سمت جسد گونش رفتند یکی از خدمتکار های زن با سری خمیده در حالی که می ترسید چشمانش به چشمان  سهیل بیفتد گفت:

- قربان نمی دونم دوربین ها رو چک می کنید یا نه اما من روی پله بودم که دیدم آقا نیما دارن این خانوم   رو می کشند! دوست داشتم بهتون خبر بدم ولی هم ترسیده بودم هم اینکه شما با آقا نیما دوست هستید دیگه!؟با خودم گفتم شاید خودتون خواستید این خانوم بمیره

 سهیل به عقب گرد کرد و گفت:
- کار خوبی کردی.

نزدیک به جسد گونش ایستاد که دو بادیگارد از روی زمین بلندشان می‌کردن روی به احسان کرد و گفت:

- توی باغ دفنش نکنید برید بیرون از شهر  مواظب  باشید کسی نبینه

- چشم قربان

در همان حین زنی از کنارش عبور کرد که با دیدن نیم‌رخ زن دستانش را گرفت و آهسته زمزمه کرد:

- اون خدمتکار رو اخراج کن

زن با چشمان گشاد شده به دخترش نگاه کرد که خرده‌های سفالی گلدان را جمع می‌کرد

- چشم اما میشه بپرسم چرا؟

- معلومه که نمیشه!

.***********. 

در صندوق عقب را باز کرد و جسد را بیرون کشاند روی خاکریزه ها او را کشان-کشان تا گودالی که به مشقت کَنده شده بود رساند.  نفسش را فوت کرد که مهی از دهانش به رقص در آمد و در سیاهی شب محو شد. 

- آرش بیا کمک کن 
پسر بیل را روی زمین گذاشت و یک سوی جسد را گرفت هر دو او را بلند کردند و درون قبر گذاشتند
- فکر می کردم بدبخت تر از من وجود نداره اما اشتباه می کردم می دونم اگه لااقل بمیرم یک نفر هست که برام اشک بریزه!

آهی کشید و به آرش خیره شد همین که او را دید بر سر قبر خیمه زده و پارچهٔ سفید را برداشته فریاد کشید:
- داری چه غلطی می کنی!؟ 

پسر سرش را بلند کرد و گفت:
- بدنش هنوز گرمه احسان! می‌دونستی وقتی یکی خفه میشه اگه بهش تنفس مصنوعی بدیم ممکن دوباره بهوش بیاد شاید این دختر فقط بیهوش شده! 
- به قیافش نگاه کن به نظرت شبیه کسی هست که بیهوش شده!؟ الان یک ربع  و شاید بیشتر می گذره که نفس نکشیده اون مرده جز اینه؟ 

- میگم بدنش گرمه

خیالش آسوده خاطر بود چون نطق او را در حد یک مزاح می دانست اما غافل هنگامی که پسر هوا را به سینهٔ تنگ گونش هدیه داد،  تنش از فرط هراس لرزید و به سمتش روان شد. 

- نکن احمق نشو! 
چنگی به شانهٔ پسر زد و او را از جسد کَند
- اون باید بمیره اگه زنده بشه ما رو می‌کشند

هنگامی که  دختر هوا را بلعید چون ماهی دهانش باز و بسته شد ولیکن صدایی از لبش بیرون کشیده نمی‌شد! 

احسان دو دستش را آویزهٔ بر سرش کرد  و ناباور از جسمی که ادای جسد را در می آورد! فاصله گرفت 

- تو چیکار کردی آرش این دختر نباید زنده می‌شد !    

- کی می‌خواد بفهمه جز اینکه تو لو ندی!؟ 

-  اگه بفهمند بهش کمک کردیم کارمون تمومه

آرش دست روی شانه‌اش گذاشت و لب زد:

- همش پای خودم 

اما احسان که در هپروت به سر می‌برد مدام می‌گفت:
- باید می‌مرد! 

آرش از دل ترسان او به خشم آمد و فریاد کشید:

- انتظار نداری که  چالش کنم!؟ 

احسان نگاه به دختر کرد  و متعجب گفت:
- چرا تکون نمی خوره؟  نکنه مرده

هر دو بالای سرش ایستادند باد طره ای از   موی دخترک را این سو و آن سو می برد حال از سوز سرما گونه اش   گلگون شده بود و پلکانش می لرزید.   آرش خم شد و دو انگشتش را روی گردن ملتهب و کبود شدهٔ او گذاشت

- نبضش خیلی ضعیف می زنه باید ببریمش

- تو دیونه شدی! 
- باور کن؛ دلم نمی خواد بمیره. 

ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم

انگشتان زخیمش را روی کلید های پیانو می کشید که صدای گوش خراشی، در سالن تاریک خوف بر انگیزش اکو می‌شد.  چشمانش بسته بود و لب‌های خشک شده اش کش آمده بودند. 
آهسته شعری را با خود زمزمه می‌کرد  

زمزمه‌اش  با صدای گرفته طنین غم‌انگیزی را برانگیخته بود. 

 Итеперь я остался одиИ - 

 Считая пустые дни
 О мои беззаботные друзья
 О, черт возьми
 Я не буду петь тебе песню

- و اینک تنها مانده ام

به شمردن روزهای پوچ

آی دوستان بی‌قید من
آی قوهای من

انگشتانش ناگهان از حرکت ایستاد نگاه سردش روی برگه‌ی نم کشیده لغزیده شد.   چنان درون خویش غرق شده بود  که از صدای قدم  های    شخصی غافل ماند. دستان گرمی  روی دستانش نشست   خشمگین نگاهش را نثار سیروس کرد و گفت:

- چرا  الان  اومدی؟ 

 -  آتوسا اومده می‌خواد باهات حرف بزنه
در تاریکی چشمانش نوری از امید درخشید مشتاق سیروس را نگاه کرد

- بیارش اینجا

لحظه‌ای که سیروس از در خارج شد دختر قدم زنان با گرفتن صندلی‌ای چوبی کنار در آن را کشان-کشان پیش پای الیاس برد و رویش نشست 
- ازت چند تا سوال می‌پرسم درست جوابم‌ رو بده
- علیک سلام خوبی!؟ قهوه دوست داری بگم بیارن؟ 

- وقت برای خوردن قهوه نیست الیاس، همه می‌دونن تو جیره خور اسرافیلی چرا می‌خوای بهش خیانت کنی؟ 
پسر چنگی به مویش زد و از جای برخاست
- چرا تو بهش خیانت کردی!؟ 
- فکر کردم مراد مرده می‌خواستم انتقام بگیرم
- و بخاطر من زنده موند تو و اون معشوقت بهم مدیون هستید هر چند شاهرخ همین الان هم دنبالت می‌گرده
آتوسا لبش را گزید و روبه‌روی الیاس ایستاد 
- همه دارن دینشون رو به تو فراموش می‌کنن تو مارو متحد کردی درست اما هیچ حرکتی ضد اسرافیل انجام نمیدی!
یک تای ابروی الیاس بالا رفت سرش را خم کرد و با جدیت صدایش را بالا برد:
- حتی تو!؟ 
دختر ریشخندی زد و روی برگرداند
- به خیالت اگه همچین فکری داشتم الان اینجا بودم؟ 
سکوت الیاس را که دید باز نگاهش کرد و گفت:
- چند روز پیش خضر همه‌رو کنار هم جمع کرد داشت از اینکه تو هیچ حقی به ریاست ما نداری می‌گفت سعی داشت همه‌رو علیه تو کنه انگار همه یادشون رفته بود که تو جونشون ‌رو نجات دادی خصوصا نامزدم مراد
- که اینطور می‌خوای با نامزدت چیکار کنم!؟ 
دختر آهی کشید و خیره نگاهش کرد
- من می‌دونم اهداف بزرگی توی سرته الیاس و این هم می‌دونم کسی جلودارت نیست اما مراد تو رو دست کم می‌گیره و می‌ترسم بخاطر این افکارش آسیب ببینه ازت می‌خوام وقتی بر علیه تو شورش کردن به نامزد من کاری نداشته باشی اون واقعا تحت تاثیر خضر قرار گرفته
- و تو تحت تاثیر من!؟
 صدای شلیک خندهٔ آتوسا  پوزخندی روی لبان الیاس نشاند
- چیزی توی نگاهت می‌بینم که وقتی بچه بودم توی نگاه الیاس ارجمند دیدم. اون مرد اگه زنده بود خیلی از اتفاق‌ها نمی‌اوفتاد
به سوی در رفت و دستگیره‌ی در را گرفت
- یک حسی میگه که تو درست مثل اونی
در را بست و با تنه‌ای به سیروس خانه را ترک کرد. با قدم‌های تندی خودش را به سر کوچه رساند اما همین که سرش را بالا گرفت نگاهش به چشمان آشنایی گره خورد پاهایش سست شد و از حرکت ایستاد.  مراد روی کاپوت ماشینش نشسته بود و سیگار دود می‌کرد ابرهای کوچکی نشست از پک‌های عمیق دور سرش شناور بود با این حال آتوسا خشم نگاهش را می‌دید و به جرات می‌توانست بگوید بسی هم ترسیده بود. بالاخره نگاه‌های معنادارش را از دختر کند و به سمت خودرواش رفت در را محکم به هم بست و منتظر شد تا پاهای خشک شدهٔ آتوسا حرکت کند. دختر آب گلویش را قورت داد و در صندلی شاگرد جا گرفت
- سلام عزیزم اینجا چیکار می‌کنی؟ 
مراد پوزخندی نثارش کرد و گفت:
- می‌دونی اسرافیل از بچگی الیاس‌رو بزرگ کرده و اون‌رو مثل پسرش می‌دونه حالا انتظار داری پسرش بهش خیانت کنه!؟ 
آتوسا هوفی کشید به بیرون خیره شد
- تو بخاطر الیاس زنده‌ای!
- اون داره ازمون سوءاستفاده می‌کنه
- تو اسمش رو هر چی دوست داری بزار الیاس می‌خواد به قدرت برسه و ما هم کمکش می‌کنیم
- فکر می‌کنی  اسرافیل این اجازه رو بهش میده!؟ 
آتوسا خشمگین شد و فریاد کشید:
- بسه مراد آدم‌های ترسو مدام در حال فکر کردنن
در را باز کرد و از ماشین پیاده شد مراد هم بی‌توجه به او گازش را گرفت و رفت.

 

@Hasti.m

ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی، پول‌پیته‌ی بدبو

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری