رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان مالاگاسی | کاربر انجمن نودهشتیا


JGR.LARA
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: B

ارسال های توصیه شده

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

نام رمان : مالاگاسی ( آفتاب‌پرست

نام نویسنده: معصومه بخشی 

ساعت پارت گذاری:  نامعلوم

ژانر:  معمایی،  اجتماعی،  جنایی

هدف رمان: برای بهتر زندگی کردن نه خویش را بلکه بایستی دیدگاه‌مان را  به زندگی عوض کنیم!
در این داستان انگیزهٔ افراد زیادی به تصویر کشیده  شده  است که بر اساس همان انگیزه به جایگاه خود  می‌رسند!

خلاصهٔ رمان:

کوچک‌تر که بود همیشه موهایش را به رنگ سرخ مزین می کرد. در بیان سخنانش، شیرینی لحن جودی‌ابت را به نمایش می گذاشت.  

 اما، نبود بابا لنگ دراز داستان تنها چیزی بود که کامش را تلخ می‌کرد.  

همیشه دلش می‌خواست یک سایهٔ بلند و بالا پشت سرش نقش ببندد تا نفس گرمش را از هوای بودن او بکشد... 

حال که بزرگ‌تر  شد سایه ای را پشت سر خود دید.  اما نه سایه ی بابا لنگ دراز را!  

این سایه‌ی رنگارنگ هیچ شباهتی به بابا لنگ دراز نداشت. 
سایه ای با خوی مالاگاسی که هر لحظه به رنگی در آمد جز  رنگ واقعی خودش! 

ولیکن  چه کسی می‌داند؟  داستان دختری را که غرق در آغوش سایه ای هزار رنگ شد.   

مقدمه:
وقتی از خواب بیدار شدم انتظار زیادی داشتم نور آفتاب را از لابه لای پرده‌های پنجره ام بنگرم، آری شاید گمان می‌کردم مثل همیشه با صدای فریاد مادر چشمانم را باز خواهم کرد اما هنگامی که از خواب شیرینم بلند شدم، تلخ ترین کابوس زندگی‌ام روبه‌رو ام بود!

چشمانم با من غریبی می‌کرد که نه تخت را می‌دید نه روی دلنشین آفتاب را، انگار که مرده بودم. همه جا سفید بود، همه جا خالی از هر کسی جز خودم، کسانی که   نمی‌دانستم کیستند و چیستند چون خدایی مقدس فرصتی دیگر برای زنده ماندن و زندگی کردن به من دادند به شرط، مالاگاسی بودن! 

پ‌ن:  گونه‌ی خاصی از آفتاب‌پرستان در منطقهٔ  "مالاگاسی"  زندگی می‌کنند. به همین علت  این آفتاب‌پرستان را "مالاگاسی"  نامیدند. 

گالری شخصیت ها:

https://forum.98ia2.ir/topic/2470-گالری-شخصیت-های-رمان-مالاگاسی/#comment-26628

نقد و انرژی شما دوستان:

ناظر: @Negin jamali

ویراستار:  @Nava0_o

داستان کوتاه شازده کوچولو و دراکولا

ویرایش شده توسط JGR.LARA
  • لایک 31
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 61
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

هنگامی که آن‌ها زنجير کشیده بر باورهایشان بودن! یکی   از سوی روشنایی به سویشان آمد همگان چشم چرخاندن و به دخترک خیره شدن از میان‌شان فردی هلهلهه کشید و کنار سایه‌ها رقصید طنین صدایش درون غار می‌پیچید و تعمق دختر را سیه می‌کرد:
او روشنایی را دیده کور شده! خورشید نفرینش کرده. بیاییم به تیره پرستمان خوش آمد گوییم

 

پارت اول

کام عمیقی از سیگار نیمه سوخته‌اش گرفت و  روی صندلی چرمی گوشه‌ی سالن کز کرد.  تنش داغ  بود و سرش به طور فجیعی نبض می‌زد.

محتویات بطری را بالا کشید و نگاه خسته و خمارش را  به آدم‌های دور و اطرافش داد.
خیره شدن به آدم‌های مسخ شده‌ای که میان دود و دم به یکدیگر همچون مار می‌پیچیدند چندان برایش جالب نبود!
 در همین حین چشمان بی‌فروغش قفل دو گوی آبی  آشنایی که بی‌شک غریبه‌ای بیش نبود شد.
غربیه‌ای که تنها با یک نگاه گوش‌هایش را کر و دیدمانش را خاموش کرده بود لحظه‌ای احساس کرد قدرت عظیمی بر قلبش چنگ زده و ارادهٔ کندن چشمانش را از او ربوده با تکان خوردن شانه‌اش از شوک بیرون آمد.
زمان باز به حرکت خود ادامه داد و صداها به گوشش رسید.
گونش که فکر می‌کرد صدایش در موزیک گم شده است خم شد و بار دیگر کلمات را بیان کرد:
- خوبی؟!
نگاهش هنوز به آن پسر بود.
با لودگی خندید و سرش تکان داد، گفت:
- چرا که نه!
- دختر بهتره بری خونه، الان پس می‌افتی!
 
بی‌توجه کشدار صدایش را بالا برد:
- اون پسره که کنار پیست داره این سمت رو نگاه می‌کنه، می‌شناسی؟ 
 
گونش رأس نگاه او را دنبال کرد که با قامت ایستادهٔ سهیل  رسید!
پوزخندی زد و گفت:
- اون یک گرگینهٔ به تمام عیار از من می‌شنوی یک متریش هم نباش، وگرنه دریده می‌شی!
- خیلی شبیه ماهانه نه؟!
- مثل اینکه تو حالت خوب نیست رویا  ماهان کجا، این عوضی از خود راضی کجا!
عطر خنک و سردی پره‌های بینی‌اش را نوازش داد.
نگاهش را به چشمان وحشی سهیل  دوخت.   در  نیلی نگاهش شرارت عجیبی  ساطع  میشد  که به سهل بر دل رویا می‌نشست.   صورت استخوانی و مربعی شکلش،  او را به یاد ماهان انداخت اما برخلاف پوست تیرهٔ ماهش آن پسر چون برف سپید بود. 
 
- چه عوضی جذابی!
گونش گوشه‌ی لبش را گاز گرفت و لبخند مضحکی زد.
- سلام آقا سهیل 
پسر ابرویی بالا داد و به سوژهٔ مورد نظرش خیره شد!
- عجیب نیست که شبیه ماه هستی؟ 
رویا زهرخندی زد و   از جایش بلند شد.  با قدم‌های سست و نا متعادلی فاصله را طی کرد.
 
چشمان خمارش روی اجزای صورت سهیل  در حرکت بود.
 
گرهٔ کوری میان آن دو ابروی کمانی‌اش داد و گفت:
- این عجیب که تو شبیه ماه منی!
 دستش  را بالا  برد و آرام- آرام شروع به بازی کردن با  موی پسر کرد.
- چرا انقدر آشنایی برام؟!
سهیل سرش را نزدیک گوش‌های دخترک برد.
- احتمالاً یا توی خوابت بودم یا توی رویاهات
عطر سرد و خنک پسر به مزاجش خوش آمد.
دستش را دور کمر او حلقه زد و سر خود  را روی شانه‌های پهن او گذاشت. آنقدر گیج و منگ شده بود که همه چیز برایش گنگ و مبهم  می‌بود، درست مثل یک خواب!
 
                                             .**********.

نیمی از دیوارهای  ورودی سالن از شیشه پوشیده شده بود که سرتاسر نمای باغ را نشان می‌داد.  گونش لحظه‌ای به آن‌سو نگاه کرد که با دیدن مردانی سیاه‌پوش،  آرامش چشمانش فرو پاشید.  دهانش را باز کرد و انگشت اشاره‌اش را  بالا گرفت که در همان حین  دیجی صدای موزیک را قطع کرد و فریاد زد:

- پلیس‌ها!

به یکباره سالن تاریک و خوف بر انگیز شد، هر کسی به سویی می‌دوید.
یگان ویژه برای دستگیری تمامی این افراد  وارد ویلا شدند.
 او با ترس عجیبی که این روز‌ها در وجودش عجین شده بود به جسم بی‌هوش رویا  خیره شد.
- باهاش چیکار می‌کنی؟
- فرار کن. 
عصبی فریاد کشید:
- چی می‌گی سهیل، نمی‌بینی وضعیت رو؟
 بی‌توجه به فریاد‌های گونش
به سمت راهروی گوشهٔ سالن قدم برداشت پیچ و خم‌های پیچ در پیچش را طی کرد تا به انتهای آن رسید.
رویا را با آرامش ذاتی خود روی زمین گذاشت و کورکورانه شروع به لمس کردن دیوار کرد تا اینکه انگشتش داخل سوراخ کوچکی که  به طور نامعلومی جاسازی شده بود فرو رفت.
با اسکن شدن اثر انگشت دیوار از وسط شکافته شد و راه فرار را برایش باز نمود.
 رویا را به آغوش کشید و با سرعت به سمت زیر زمین ویلا پا گذاشت.
دیوار به طور هوشمندی بسته شد و به شکل اول خود بازگشت.
 
 
 

ناظر: @Hasti.m

ویراستار: @_Zeynab

  @همکار ویراستار ویرایش شد.@-Tehyan-

@Atenaa @Hony.m   @sanaz87@Atlas _sa  

ویرایش شده توسط JGR.LARA
ویراستاری| Zeynab_💞
  • لایک 29
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

به راحتی با نور‌های سرخ رنگی که گوشه به گوشهٔ دیوار‌ها نصب شده بود راهش را پیدا می‌کرد.

با احتیاطِ دوباره رویا را روی زمین خاکی گذاشت، چکش را از روی میز برداشت و به جان دیوار چوبی افتاد!

 با ضربات محکمش چوب‌های باریک شکسته شدند و راهی را به خانهٔ  متروکه‌ای باز کرد!
دخترک را همچون کودکی در آغوش گرفت و بی‌وقفه به سمت حیاط خانه دوید. 
در آن تاریکی،  چشمانش چون ستاره‌ای می‌درخشیدند و لب‌هایش ناشی از نقشه‌های پلیدی که در سر داشت می‌خندید.
 
 «سه دقیقه قبل»
دخترک هاج  و واج به چهرهٔ خونسردش خیره بود که چطور بی‌توجه به او راهش را کشید و رفت.
به هر مشقتی که بود بغضش را نادیده گرفت و اشکش را پس زد.
نگاه گذرایی به سالن تاریک خوف برانگیز روبه‌رویش کرد، با چراغ گوشی‌اش به سمت حیاط پشتی راه افتاد.
مردی که پشت سرش می‌دوید با تنهٔ محکمی او را نقش بر زمین کرد و سرقت گرفت.
- کوری  آشغال؟!
 دستی روی بازو‌یش نشست و از زمین بلندش کرد، نور چراغ قوه دقیقاً روی چشمانش بود دستانش را سایبان  دو چشمش کرد و گفت:
- ببرش اون طرف.
وقتی چشمانش به نور خو گرفت تازه فهمید در چنگال عقاب است.
 به روزگار سیاه خود  پوزخندی زد و همراه آن پلیس سیاه پوش از ویلا خارج شد.
چشمان سرخش روی دستبندی بود که دو دستش را اسیر کرده بود، اشک مزاحمی جلوی دیدش را گرفت، اینبار جدی- جدی بی‌خیال همه چیز شد و های-های بنای گریه را سر گرفت با قلبی مچاله داخل خودروی ‌‌‌‌‌پلیس نشست.
نگاه به  دختر روبه‌رویش کرد که هنوز  فارغ از همه چیز می‌خندید و با آن دستان بسته‌اش بشکن می‌زد!
کاش از اینک خود شاد می‌بود و سرخوش   می‌خندید، اما هراسی که در دل داشت مجاب می‌شد که حتی بر اشک‌های خود غلبه کند!  
حس شومی قلبش را احاطه کرده  بود حسی که بوی مرگ را می‌داد.
در همان لحظه ناگهان صدای مهیب  انفجار، 
تن زمین را لرزاند و خودروی پلیس چند متر آن طرف تر پرتاب شد. 
گوشش سوت می‌کشید و چشمانش تار می‌دید. 
دستش را روی سرش گذاشت که متوجهٔ مایهٔ سرخ رنگی شد!
به سختی با آن دستان بسته خودش را از ماشین وارونهٔ پلیس بیرون کشاند
بوی خون با دود آتش همه جا را در بر گرفته بود.
بی شک اگر درنگی می‌کرد تا الان چیزی از تنش باقی نمی‌ماند!
چشمانش نای نگاه کردن آدم‌های سوخته را نداشت.
 سرش گیج رفت و نقش بر زمین شد، هم هق می‌زد و هم تلاش بر ایستادن می‌کرد، وضعیت ناجوری بود. 
با هر مشقتی که بود ایستاد و بر خلاف جهت ویلا حرکت کرد
 به طرف  خیابان رفت، با دیدن خودروی سهیل  که با سرعت به طرفش می‌آمد لبخندی میان صورت سیاه و خونی‌اش شکل گرفت ولی همین که ماشین از کنارش عبور کرد عاجزانه فریاد کشید:
- سهیل؟!
پسر از آینهٔ بغل به تصویر گونش خیره شد که هر لحظه کوچک تر به نظر می‌رسید!
پوزخندی زد و به سرعت خود افزود.

ماشین‌های پلیس و آتش نشانی آژیر کنان از بغلش رد می‌شدند انگار که ندای سوگواری سر می‌دادند. 

 نگاهی به رویا کرد که آرام خوابیده بود. لبخندی زد و گفت:
- خوش اومدی مالاگاسی

: @Hasti.m

@Atlas _sa @همکار ویراستارویرایش شد. @-Byta- 

@Fateme Cha 

 @Gh.nejati @Damon.S_E @Raha_yee@Habib

 @unknown@-Tehyan-

@Delito   @Omaay @Tara @Otayehs @N.a25 @parastsh.shafie.poor @Im_mdi @Faezhe @Wolf @Weird @Baran_s_89@Hafiz   @Snowrita

 @JavierDep @Y...asna@Hony.m

@A_N_farniya

@banouyehshab

@M.M.MOSLEMKHANI

ویرایش شده توسط JGR.LARA
ویراستاری| Zeynab_💞
  • لایک 25
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

 
"رویا"
 
ساییده شدن قطرات باران که یک ضرب  بر شیشه کوبیده می‌شد  او را هوشیار کرد.  چشمانش چیزی نمی دید ولی می دانست بر کنار همان پنجرهٔ شکسته ای است که در روزهای کودکی به امید آزادی به آن خیره میشد.  
عمیق فضا را بو کشید فضایی که آکنده از بوی نم و عطر عجیبی بود
 قلبش ندایی از خطر را می داد ندایی که تنش را سست کرده بود. 
نه دستانش تکان می خورد نه پاهایش حسی داشت!
سلول به سلول احساس می کرد شبیه به کرمی است که در وجود خود حبس شده است.
غلتی زد که از روی بلندیِ چیزی با صورت بر زمین خورد ناله ای کرد و خواستار کمک شد. 
- کمک یکی بهم کمک کنه
گوله های اشک از گونهٔ برجسته اش می لغزید و وارد دهانش میشد.  طعم شوری و حقارت را چشید این طعم را به خوبی می شناخت!  اما چیزی که برایش ناآشنا بود مکانی بود که در آن به سر می‌برد.               
 سعی کرد از جای خود برخیزد که با باز شدن دری متوجه شد درون یک خودرو است.
هر چند که دوست داشت فرد مقابل را بنگرد اما از جهتی خوشحال بود که چشمان بسته اش ترس درونش را پنهان کرده است
بوی عطر عجیب و اعتیادآور بار دیگر در مشامش پیچید فهمید که این خودرو متعلق به مردی است که با سکوت سهمگین و وحشتناکش خیره نگاهش می کند.  
آب گلویش را قورت داد و تلاش بر این کرد که لرزش صدایش را قطع کند:
- پدرم ثروتمنده، اگه آزادم کنی پول خوبی گیرت میاد منم قول میدم شکایت نکنم! 
- باهاش چیکار میکنی؟  
در همان حین متوجهٔ فرد دیگری شد فردی که سوال خوبی پرسیده بود گوشش را تیز کرد اما با غرش بی وقفهٔ آسْمان لرزید و دستان بسته اش را روی گوش هایش گذاشت. 
ماهان همیشه می گفت هر روز، روز قشنگی است برای مردن.
لیکن، این شب را نحس و سیاه می پنداشت و امیدوار بود برای یک بار هم که شده حرف های ماهان حقیقت داشته باشد. 
- وقت خواب
گرمای وجود مرد را هنگامی که حس کرد جیغی ناشی از ترس دلش کشید و سرش را تکان داد احساس  کرد دستمالی بر روی صورتش نشسته است کم-کم تنش شل شد اما دست از تقلا بر نداشت.
-  پدربزرگم پلیس خیلی زود  پیداتون میکنه  
هنگامی که سقوط کرد روی شانهٔ پهن پسر صدای زمزمهٔ او در گوشش پیچید: 
- رویا تو تنهایی
                                 
                                               .************.
پلکانش  لرزید و آرام-آرام باز شد.
 
نگاهش که به انعکاس خودش گره خورد به یکباره قلبش پمپاژ نکرد. 
 خون در رگ هایش یخ بست
نیم خیز شد و نشست، هر جای اتاق را نگاه می‌کرد خودش را می‌دید!
حتی سقف و زمین زیرش همهٔ دیوار‌ها از آیینه  بود!
لرزید و خود را به آغوش کشاند، تنها موهای حنایی بلندش قسمتی از بدنش را می‌پوشاند!
مردمک چشمانش از ترس سو-سو می زد.
- خدایا، اینجا کجاست؟!
با پاهای لرزان بلند شد و دور خودش چرخید، هیچ وسیله ای دور اطرفش نبود.
کم-کم بغض گلویش ترکید و چشمانش نم پس داد.
به هر سویی دیوار دست می‌کشید تا راه خلاصی پیدا کند!
- کمک، یکی بهم کمک کنه!
لیز خورد و روی زمین نشست.
به انعکاس خود ‌خیره شد نمی‌دانست چرا اما احساس می‌کرد یکی از پشت آن شیشه‌ها در حال نگاه کردنش است. 
                                             .***********.
 
"گونش"
 
شاید جسم دختر روی صندلی آبی ای در چهار دیواری ای تنگ بود اما روحش هنوز در آن ویلای سوخته پرسه می زد. 
با صدای آن پلیس زن از فکر بیرون آمد. 
- اون ویلا متعلق به کی بود، تو از طریق کی دعوت شدی؟
گونش چشمانش را بست و با هر دو دست سر بانداژ شده‌اش را گرفت. 
- نمیفهمم چی میگی!
- اسم هر کسی رو که میشناسی، توی ویلا بود بهم بگو؟
عصبی شروع به هجی کردن جمله‌اش کرد:
- من وکیل می‌خوام!
- تا وقتی حرف نزنی هیچ حقی برای دفاع از خودت نداری  تو تنها کسی هستی که زنده مونده، پس باید بهمون بگی در غیر این صورت...
صورت زخمی‌اش را نزدیک برد و گفت:
- در غیر این صورت مجازات میشم، هیچ می‌فهمی توی شرایطی نیستم که بخوام برای تو حرف بزنم؟!
 صدایش چون کودکی شد که آبنباتش را می‌خواست!
- من وکیل می‌خوام
 

@Hasti.m

ویراستار: @_Zeynab

@Atlas _sa  @همکار ویراستار ویرایش شد. @-Byta- @Shervin @banouyehshab  @SnoWrita   @_SAMIN_

@ماهی عید @ماهی قرمز @-Madi- @ببعی معتاد

  @_Mahta_ @Mah

 @-Maya- @ماه تی تی

@آجیل سفره

@Fateme Cha  @maryami

@عمو نوروز@-Tehyan-

@Delito  @Hafiz

ویرایش شده توسط JGR.LARA
ویراستاری| Zeynab_💞
  • لایک 25
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم   

-  وقتی چیزی نگی تا ابد مهمونمون می‌مونی!
زن از اتاق بازجویی خارج شد و نگاه خسته‌اش را به سرهنگ دوخت.
- از چیزی که فکر می‌کردم هم سخت تر، متاسفانه هیچ حرفی نمی‌زنه! شاید هنوز توی شوک باشه. 
پسر پشت مانیتور هدفون را از گوشش در آورد و با نگاه نافذی رو به آنها  گفت:
 
- اون دختر از چیزی خشمگین،  شبیه کسایی نیست که شوکه شده باشه! 
مهناز با چشمان ریز شده به آن مرد خیره شد جوان مقبولی به نظر می‌رسید اما با شکل شمایلی عجیب! او شبیه به یک پلیس نبود. 
 
کلاه گردِ سیاهی بر سر داشت که تا گوش هایش می رسید.   عینک  بر چشمانش او را شبیه به یک استاد و مغز متفکر نشان می داد نه یک پلیس آگاهی! 
بالاخره دست از نگاه مات و مبهوتش برداشت و گفت:
 
- آره شاید عصبانیِ چون ممکن دوستانش  رو از دست داده باشه! میفهمی چی میگم؟ 
پسر لبخندی زد همان طور که آدامسش را می جوید  اشاره ای به گونش کرد که بی‌صدا نگاهش را به جای نامعلومی دوخته بود.
- ژستی که گرفته می‌خواد نشون بده که چیزی براش مهم نیست، اگه فرد عادی بود تا الان انقدر بی سر و  صدا بهتون زل نمی‌زد!  به احتمال زیاد جز باندی هست که دنبالشیم!
مهناز چادرش را روی سرش درست کرد و گفت:
- ایشون کی هستند جناب سرهنگ؟
نگاه سرهنگ قفل گونش بود اما فکرش جای دیگری سیر می‌کرد.
- ایشون سروان امین کیانی هستند که قرار توی بستن این پرونده بهمون کمک کنه!
 
"رویا"
 
با نگاهی  سرگردان مانند سرباز شکست خورده‌ای نشسته بود.
جز خود بیچاره‌اش چیزی نمی‌دید! دستانش را روی سرش گذاشت 
و های-های بنای گریه را سر داد، مدام تصویر خانواده‌اش جلوی چشمانش جولان  می‌داد. نمی‌دانست آیا آنها از نبودش با خبر شده‌اند؟ اصلا تا به حال خورشید چند بار غروب کرده است؟!
با دست و بالی لرزان جای-جای دیوار را لمس کرد که شاید در مخفی‌ای پیدا کند اما بی فایده بود!
باز  راست ایستاد،  اشکانش را پاک کرد و گفت:
- تو من رو می‌بینی؟ 
نفس عمیقی کشید و نگاهش را به بالا داد، همان لحظه چیزی در ذهنش خطور کرد  اگر این چهار دیواری اتاق نبود چه؟!
اگر یک آکواریوم شیشه‌ای بزرگ بدون آب و او تنها ماهی مردهٔ اینجا! قدمی برداشت و با دقت خیرهٔ سقف بالای سرش شد. آیینه کاری یک دست و شیک بود، انقدر هم بلند بود که دستانش به بالا نرسد.
خندید، در کنار اشک‌هایی که از روی صورتش می‌بارید!
- تو کی هستی، اصلا صدام  رو می‌شنوی؟!
 از ته دل فریاد زد:
- خدا، کمکم کن!
دو زانو روی زمین فرود آمد و با هر دو دست چون ریسمانی به موی خویش چنگ زد. 
به این اندیشید که در این جهنم مکعبی چه می‌کند؟!
یادش آمد در تراس خانه مشغول کشیدن سیگار بود، تنها مخاطب این روز‌هایش به او زنگ زد ساعت یازده شب را نشان می‌داد، گونش م*س*ت*ا*ن*ه می‌خندید و از پشت گوشی فریاد می‌کشید که به جمعشان بپیوندد!
چه پیوستن جانانه‌ای شد!
ای کاش شیطنت شبانه‌اش نمی‌گرفت و پنهانی از خانه خارج نمی‌شد.
دماغش را بالا کشاند و روی آیینه‌های سرد زمین خوابید.
- من رو ببخش خدا
                                             
                                

@Hasti.m

ویراستار: 

@_Zeynab

@Atlas _sa @-Byta- @Shervin @banouyehshab  @SnoWrita   @_SAMIN_

@ماهی عید @ماهی قرمز @-Madi- @ببعی معتاد

  @_Mahta_ @Mah

 @-Maya- @ماه تی تی

@آجیل سفره

@Fateme Cha  @maryami

@عمو نوروز@-Tehyan-

@Delito  @Hafiz

ویرایش شده توسط JGR.LARA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

با صدای  بلند زنگ دست از کفتر بازیش برداشت و با آن دمپایی های لنگه به لنگهٔ سبز، آبی به سمت در رفت کنار گوشش را خاراند و با صدای زمختی فریاد کشید:

 - چه خبره سر اوردی! 
همین که در را باز کرد هاج و واج به مامورین پلیس خیره شد. 
- آقای محمود لسانی؟
آب گلویش را بلند قورت داد و گفت:
- اتفاقی افتاده؟ 
مامور دستش را داخل جیبش کرد و حکم را جلوی چشمان او گرفت
- باید همراهمون بیایند
مرد حکم را گرفت و نگاه غریبی حوالهٔ کاغذ دستانش کرد همان لحظه زنی با چادر گل‌گلی اش سمت در آمد 
- مرد تو که سواد نداری!  چی رو نگاه می‌کنی؟ 
سربازی که به در زنگ زده تکیه کرده بود  خندهٔ آرامی کرد که با نگاه بد همه ساکت شد 
- میشه حداقل بگید  که چه اتفاقی افتاده؟
- وقتی اومدی متوجه  میشی
- بخاطر پسرم؟ 
سرکار که از سوال های مکرر او خسته شد لب به تهدید گشود:
- تنها وظیفهٔ ما اینکه شما رو ببریم کلانتری؛    اگه همکاری نکنی مجبور میشم دستبند بزنم
محمود ناچار سری تکان داد و به سمت آلونک کوچک حیاط رفت. 
کت سورمه ای از رنگ رو افتاده ای را برداشت و پوشید با صدای زن ابروان  پر پشتش در هم گلاویز شد 
- الهی خبر مرگ این دختره رو بدن من راحتشم  
- استغفرالله! مثل کَنه هر چی بشه می چسبی به اون بیچاره 
- چی میگی محمود  این دختره گند زده اومدن  یقه مارو بگیرن!  
- عجله کنید آقا
- مرتیکه خیکی دو دقیقه نمی تونه وایسته
چشم غره ای به زنش رفت و از کنارش گذشت. 
- اومدم 
سوار ماشین پلیس شد و ما بین دو مامور نشست نگاه بد همسایه ها در دلش سنگینی می کرد آهی کشید و تسبیح آبی رنگش را از جیب کتش بیرون آورد از خانه تا مقصد یک دم بی هیچ ذکر و صلواتی دانه هایش را بالا پایین می کرد حتی هنگامی که جلوی مهناز نشسته بود
- آقای محمود لسانی عموی گونش لسانی درسته؟
- برای  برادر زادم اتفاقی افتاده؟ 
مهناز همان طور که پروندهٔ جلویش را ورق میزد گفت:
- اینجا من سوال می پرسم شما پاسخ می دید
- چی می خوای بشنوی؟ 
- از گونش برام بگو
محمود دستی به ریشش کشید و گفت:
- اون دختر چیکار کرده!؟ 
- مضنون پروندهٔ قاچاقِ،  اگه با ما همکاری نکنی و حقیقت رو نگی اونوقت به جرم قانون شکنی دستگیر میشی 
لب‌های گوشتی و سفیدش از هم باز شد تا اندکی بیشتر هوا را ببلعد در تیر راس نگاهش جز دیوار مشکی دیده نمی شد اما او می توانست یک جفت پای معلق شده بنگرد! که با هر فوت باد این سو و آن سو میشد

 -   آقای لسانی؟ 

رشتهٔ کابوسش پاره شد.
حال جز همان دیوار چیزی نمی دید
- چرا گونش رو توی سیزده سالگی به پرورشگاه سپردی؟ 
نفس عمیقی کشید تا خونسردی اش را حفظ کند 
- اون همیشه برامون دردسر درست می کرد   
- دلیل قاطعی نیست! 
کلافه مشتی به میز کوبید و فریاد زد:
- اصلا اون دختر هیچ ربطی به من نداره!  فقط وقتتون رو دارید هدر می دید
- تو اینجایی تا گذشتهٔ گونش رو برامون روشن کنی برای تحقیقاتمون لازمه! پس همکاری کن
پره های بینی اش از عصبانیت بزرگ و کوچک میشد طوری دختر را می نگریست که انگار قاتل جانش است اما لحظه ای آتش درونش خاموش شد! 
به یاد آورد پروندهٔ گونش هیچ ارتباطی با گذشتهٔ او ندارد. لبخندی زد تا شاید دلیل رفتارش را لاپوشانی کند بی خبر از آنکه امین پشت شیشه با چشمانی ریز شده تمام حرکاتش را می کاوید 
- ببین ما یک پسر داریم که سه سال بزرگ تر از گونشِ خونهٔ ما کوچیک و همیشه بغل دست همیم اون‌ها بزرگ شده بودند و نمیشد که کنار هم باشن میفهمی چی میگم؟
- چرا از پرورشگاه توی شونزده سالگی فرار کرد و پیش شما هم نیومد!؟ 
-من چه بدونم! خیلی بهش سر نمی زدیم اون هم دختریه که هیچ وقت حرف نمیزنه
 

ناظر: @Hasti.m

ویراستار: 

@_Zeynab

@Atlas _sa @-Byta- @Shervin @banouyehshab  @SnoWrita   @_SAMIN_

@ماهی عید @ماهی قرمز @-Madi- @ببعی معتاد

  @_Mahta_ @Mah

 @-Maya- @ماه تی تی

@آجیل سفره

@Fateme Cha  @maryami

@عمو نوروز@-Tehyan-

@Delito  @Hafiz

ویرایش شده توسط JGR.LARA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

- آخرین باری که دیدیش کی بود؟

 اگر می‌گفت نمی داند کمی عجیب و مضحک به نظر می رسید.  

با انگشت زمختش حساب سر بسته ای کرد و گفت:

- هفت سال پیش
ابرو های دختر از فرط تعجب بالا رفت 
- یادت میاد تو چه وضعیتی بود؟
- من یادم نمیاد دیشب چی خوردم اونوقت می خوای وضعیت هفت سال پیش  رو بگم!
 
                                              .***********.
در  اتاق  با صدای قژی باز شد سرش را چون وزنه ای سنگین بلند کرد با دیدن مرد جوان پوزخندی زد و چانه اش را به یقه اش چسباند. 
امین با لبخند مرموزی نگاهش می کرد سکوت تنها صدایی بود که شنیده می شد بالاخره بعد از مدت طولانی لب های گونش از هم گشوده شد:
- نمی خوای دهنت رو باز کنی؟ می خوام برم توی سلولم! 
- بهت خیانت شده؟ 

طوفانی از خشم و غم در وجودش غلته ور شد دستانش را مشت کرد که از چشمان امین دور نماند

 - چی میگی!؟ 
از آن طرف شیشه مهناز با ریشخند کنج لب هایش نظاره گر صحنه بود 
- واقعا مسخره س! من برای بازجویی تعلیم دیدم اونوقت کسی رو به جای من گذاشتن که یک تختش کمِ! 
رضا لبخند ژکوندی زد و گفت: 
_تو یک ساعت تموم هیچ کاری نکردی حتی نتونستی درست باهاش ارتباط برقرار کنی...
با سنگینی نگاه مهناز سکوت کرد و شانه ای بالا انداخت 
-اصلا به من چه! 
از آن طرف امین همچون عزرائیل بالای سر گونش ایستاد
- می تونم حسش کنم
گونش خندهٔ نابی کرد خندهٔ که هزارن کلمه درونش نهفته بود 
- شبیه فالگیرا حرف می زنی! 
لبخند عمیقی روی لب های امین نشست 
  - فالگیر آینده رو می گه اما من گذشته رو میبینم
ابرو های گونش بالا پرید با اشتیاقی که از چشمانش سرازیر می شد لبخند ژکوندی زد و گفت:
- چطوری؟ فکر می کنی من احمقم! شما پلیس ها مثل سگ بو می کشید و کل زندگی طرف رو روی میز می زارید این کار شاقی نیست آقای شرلوک
- من رازت رو میبینم رازی که با هیچ جستجویی پیدا نمیشه.
دختر چشمانش را در حدقه چرخاند و رو به شیشه کرد شیشه ای که چهرهٔ مهناز و رضای متعجب را پوشانده بود. 
- اوه خدایا شیوهٔ جدیده!؟ این یه شکنجه‌ هست!  
تن صدایش را بالا برد و فریاد کشید:
- می خوام برم سلولم!
- شوهرت بهت خیانت کرده
چشمان گونش به اندازهٔ یک توپ تنیس گرد شد لب هایش لرزید و چند واژه ای ناشی از درد قلبش بیرون آمد
- تو روانی ای!؟ چی بلغور می کنی برای  خودت! 
امین بلند خندید لذتی فراتر از قدرت درونش رخنه کرده بود ضعف را می شنید و شرورانه به آن گوش می داد 
- یک فرزند می بینم یک نوزاد،  ازت گرفتنش نه!؟ 
صدای فریاد محمود به مغزش رسوخ کرد لرزید و خود را به آغوش کشید اشک هایش روی پوست سفیدش می بارید.   به یاد آورد درون یک اتاق زهوار رفته ای خوابیده است. 
 بی‌حان، خیره به  چشمان خونی محمود می‌کند  هنگامی که یک زن و یک پسر بالای سرش می ایستند رد نگاه لبریز از نفرتش از او بریده می شود  
- تو چیکار کردی بچش رو کشتی!
با بهت به پاهایش نگاه کرد  حال دلیل درد دلش را می‌فهمد زمین را چنگ می زند و با تمنا پاهای پسر محمود را می گیرد:  
- من رو ببر بیمارستان بچم نباید بمیره!
 

با احساس سردی مایع ای بر صورتش،  از جای پرید نفس‌-نفس زنان با نفرت به آن پارچ بلوری نگاه کرد و از زیر دندان هایش غرید:

- چطوری؟ تو جادوگری! 
 

@_Zeynab

@Atlas _sa @-Byta- @Shervin @banouyehshab  @SnoWrita   @_SAMIN_

@ماهی عید @ماهی قرمز @-Madi- @ببعی معتاد

  @_Mahta_ @Mah

 @-Maya- @ماه تی تی

@آجیل سفره

@Fateme Cha  @maryami

@عمو نوروز@-Tehyan-

@Delito  

ویرایش شده توسط JGR.LARA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

به نیم رخ پسر خیره شد موهای پر کلاغی اش پرده ای بر پیشانی بلندش انداخته بود 
چشمان کوچکی داشت اما به فیس صورت مردانه اش می آمد تنها چیزی که ترسناکش کرده بود برق چشمانی بود که همگان را می گرفت حتی او! 
- بگو چطوری وارد باند شدی؟ اونوقت منم بهت می‌گم چطور می تونم ببینم! 
دروغ کلانی بود اگر می‌گفت از او  نمی‌ترسد
- اگه می تونی گذشته رو ببینی پس چرا تا الان رئیس باند رو دستگیر نکردی؟  باید برات مثل آب خوردن باشه برای چی از من می پرسی! 
سرش را کج کرد که موهای کوتاهش به پایین متمایل شد 
- من احساسات رو می‌بینم درون چشمان تو عشق به یک مرد یک فرزند یک نفرت هست که هر سه شعله ور اما ناکامه! 
- چطوری؟ 
این بار امین بود که از حضور او احساس نارضایتی می‌کرد
- چطور وارد باند شدی؟ 
- به سختی! 
- بچت رو نمی‌خوای؟ به علاوهٔ اون، تقاص گناه عموت! 
چندین بار پلک زد احساس آرامش می‌کرد  احساسی که نشست از دانستن آن پسر بود
 نخستین کسی بود که درک کرد بر او چه گذشته است حال فرق نمی کرد که خود آن فرد چه کسی است! چه فرقی می کرد جانی جانش باشد یا یک ناجی
- عموم، اون باید بمیره
 
 
 
«رویا»
خیرهٔ  درختان خشک و سر به فلک زده بود. درختانی که در سالیان سال هنوز هم اقتدار و بزرگی خود را نگه داشته بودند درست مثل صاحب عبوسش! 
ترس کودکی ریشهٔ کلانی در دلش انداخته بود ترس از صدای گرفتهٔ کلاغ، از سوز سرما   از آن نالهٔ باد که هر سو می دوید. خودش را به آغوش کشاند و به دنبال  صدای گریهٔ کودک که از زیرزمین خانه به گوش می رسید قدم برداشت  این صدا برایش آشنا بود! صدای همان کودک سرگردانی که نیمه شب ها در سیاه چال خانه حبس میشد.      
همان تاریکی خفت بر انگیزی که نفسش را بند می آورد روی انگشتان پاهایش ایستاد تا بتواند از آن پنجرهٔ کوچک داخل را بنگرد اما جز سیاهی رنگی دیده نمی‌شد.  
شیون گریهٔ بچه مجاب شد تا به صدای هراس قلبش گوش دهد 
- گریه نکن الان میارمت بیرون  
در آهنی زنگ زده را باز کرد از پله هایی که روزی تمام دغدغه اش بود گذشت.
دیگر خبری از گریه و فغان نبود تنها 
بوی نم و صدای چیر-چیر موش ها بود که شنیده میشد.   
باز ترس قدیمی را سخاوتمندانه به دل راه داد و بهانه ای کرد تا راه رفته را باز گردد.
 
اما جثهٔ کوچکی که خمیده در انتهای زیر زمین کز کرده بود مجاب رفتنش شد.
 موهای ژولیدهٔ دختر پریشان ریخته بود چنان بلند و سیاه بود که در تاریکی شب به آسانی دیده نمیشد. 
 آرام-آرام به سمتش قدم برداشت کودک سرش را روی زانواش تکیه داده بود و دستان کوچکش شل کنار بدنش افتاده بود. 
او هر چه نزدیک تر میشد در کمال حیرت جسهٔ آن دختر کوچک، بزرگ تر به نظر می رسید تا حدی که وقتی
 روبه رویش ایستاد خودش را در قالب تنی خونی و صورت گِلی دید از ترس چند قدم عقب تر رفت.
 دخترک با صدای بلندی خندید اشک های گوله شدهٔ دختر با آن قهقه هایش پارادوکس ترسناکی خلق کرده بود  
او دستان سرخش را مقابل رویا گرفت و گفت:
- کمکم کن!   
از وحشت مهر سکوتی بر لبانش جاری شد فریاد می زد اما صدایی از گلویش بیرون نمی آمد آن دختر چون نوزادی چهار دست و پا  به سمتش می آمد و هر بار نزدیک شدنش میگفت:  
- رویا، کمکم کن.
دستان خونی دختر روی گونه اش نشست دستان او چون عزرائیل سرد و بی روح بود فریادی زد که تلنگری برای بیداریش شد 
 

ناظر: @Hasti.m

ویراستار: 

@_Zeynab

@Atlas _sa @-Byta- @Shervin @banouyehshab  @SnoWrita   @_SAMIN_

@ماهی عید @ماهی قرمز @-Madi- @ببعی معتاد

  @_Mahta_ @Mah

 @-Maya- @ماه تی تی

@آجیل سفره

@Fateme Cha  @maryami

@عمو نوروز@-Tehyan-

@Delito  

ویرایش شده توسط JGR.LARA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم 

نفس-نفس زنان روی تخت نشست با بهت به چهار دیواری اتاقش خیره شد در اتاق باز شد و علی سراسیمه بر کنار بالینش ظاهر شد 

- چی شده رویا، خوبی؟ 
دهانش را باز کرد اما دریغ از یک کلمه! ناکام سری تکان داد و ناشیانه برادر را به آغوش کشاند صدای هق هقش به گوش فلک هم می رسید علی برای نخستین بار رویا را این چنین پریشان خاطر می دید! ترسیده دستانش را دور بدن او حصار کرد و گفت: 
- عزیز دلم چی شده؟ 
- علی من زندونی بودم به خدا که زندونی بودم! 
- خواب دیدی گلم خواب دیدی
دستانش را روی شانهٔ علی گذاشت و او را وحشیانه هل داد دیوانه وار ایستاد و دور خودش چرخید 
- ساعت چنده؟
- ساعت دوازدهِ لنگ ظهر دختر،  اومدم بیدارت کنم دلم نیومد
ضربان قلبش روی هزار بود و چهار ستون بدنش مانند بید می لرزید نگاهی به لباس های تنش کرد یک لباس خواب گشاد زرد،   یادش آمد که دیشب چنین لباسی را نپوشیده بود سری تکان داد و به او خیره شد. 
- من خواب ندیدم میفهمی!  
- خوبی؟  مطمئنی چیزی نزدی؟ 
به عادت همیشگیش دو دستش را محکم آویزهٔ موهایش کرد 
- دیشب رفتم 
- کجا رفتی؟ 
احمق شده بود!   اگر می گفت نیمه شب به مهمانی رفته است خونش همین جا حلال بود غیرت علی مانند دم شیر بود نمیشد که بی فکر با او بازی کرد!  دماغش را بالا کشاند و به سمت کیفش دوید هنوز در بهت بود کم-کم داشت باورش میشد که خواب دیده است. موبایلش را گرفت و در لیست تماس ها رفت با دیدن تماس پاسخ داده از طرف گونش آن هم در ساعت یازده شب چیزی در وجودش شکست دستانش شل شد و کنار بدنش افتاد هاج و واج به علی خیره شد علی هم دست کمی از او نداشت 
- کجا رفته بودی؟
- یک کابوس دیدم همین! 
 
                                               .**********.

"گونش"

- ده سالم که بود مادرم فوت کرد با رفتن اون،  من و پدرم دیگه هیچ وقت روی خوش ندیدیم
اخم تلخی میان آن دو ابرویش نشست 
- همش تقصیر عموم بود اون یک عوضی  که سر زن داداششم رحم نکرد! شبی که بابام خونه نبود صدای در زدن اومد.
چشمانش را بست خاطرات بار دیگر بر سرش هجوم آورد تک-تک لحظه ها را به یاد داشت.
دختری کوچک با لباس گُل گلی اش خندان بازیگوشی می کرد ناگهان در خانه کوبیده می شود عروسک کهنه اش را گوشهٔ حیاط پرت می کند و بابا به لب سوی در می دود مادر از جای بر می خیزد و فریاد می کشد:

- گونش صبر کن! 
اما دیر شده بود چند مرد تنومند وارد خانه می شوند گلشیفته از دیدن آنها جیغ می زند که با دستان مرد،  روی دهانش خفه می شود دخترک زار-زار گریه می کرد پس چرا بابا نمی آمد؟

- تو خیلی ضعیفی گذشتت آیندت رو سیاه کرده! 

چشمانش را باز کرد پوزخندی زد و گفت:
- اما گذشته هست که آینده رو  شکل میده
- کسایی هم هستند که نگْذاشتند گذشته برای آینده تصمیم بگیره اون ها قابل ستایش اند 

گونش سکوت کرد حرف های امین به دلش نشست اما حسرت مجاب اندیشهٔ بیش از حدِ تفکر به النوار می شد  

- اون شب چه اتفاقی افتاد؟ 
- چند نفر ریختن خونمون مادرم رو گرفتند، من خیلی ترسیده بودم نمی دونستم دارند چیکار می کنند!مدام گریه می کردم یک نفر من رو از پشت گرفت و از اونجا دور کرد.   فکر می کردم یکی از اون آدم بدها هست اما همین که قیافش رو دیدم واقعا شوکه شدم!  اون عموم بود، ازش خواستم به مامانم کمک کنه اما انگار صدام رو نمی شنید! 

- چهره شونو یادتِ؟
- نه صورتشون پوشیده بود  
- ادامه بده 
- نمیدونم چقدر گذشت چقدر تو بغل عموم زار زدم که دیدم اونا رفتند. 
- عموت هیچ کاری نکرد؟
با چشمان لبریز از اشک خیره اش شد 

-هیچ کاری نکرد!  
مدتی کوتاه با سکوت خیرهٔ دخترک شد در آخر لبخندی زد و سپس گفت: 
- مطمئن باش عموت بخاطر این کارش محاکمه میشه بگو چطور وارد اون باند شدی؟ 
- محمود مجبورم کرد با یک پیرمرد ازدواج کنم من فقط سیزده سالم بود وقتی ازش باردار شدم خب خیلی ترسیده بودم جوری که تصمیم گرفتم برگردم خونهٔ عموم، اما عموم بخاطر فرار و سرکشی منو کتک زد انقدری که بچم سقط شد اون شب روحم رو از دست دادم تنها یک جسم پوچی بودم که نه حرف می زد نه احساسی داشت با تهمت اینکه من دختر فراریم خودش رو تبرئه کرد برای من اون موقعه مهم نبود چی می گند و چطور بهم نگاه می کنند هیچی برای من مهم نبود!وقتی دیدند شبیه یک مجسمه می مونم فرستادنم پرورشگاه اونجا با دختری به اسم سوگل آشنا شدم اون حرف های خوبی می زد از کاری می گفت که به آدمایی مثل من هدف می دند پول و قدرت.  هدف من تنها انتقام بود که راهش رو پیدا کردم اما غافل از اینکه اونقدر من رو درون خودش غرق کرد که فراموش کردم برای چی زنده ام! 

- چه کاری؟ 
گونش سرش را جلو برد و لب زد:
- چطور فهمیدی کسی بهم خیانت کرده؟
- احساسات روی چهره باقی می مونه مثل یک نوشته من فقط نوشته ها رو دنبال می کنم

- پس یک جادوگری؟ 
- این فقط یک باور بود که به همه ثابت کردم
- من هم باورهایی داشتم که هیچ کدوم حتی به خودم هم ثابت نشدند! 
- باور های تو فقط یک رویا بوده و یک رویا نفوذ ناپذیره، حالا بگو چطور وارد باند شدی؟ 

- اول باید مجازات شدن محمود رو به چشم ببینم اونوقت همه چیز رو میگم 

امین با اطمینان سرش را تکان داد:
- مطمئن باش تا چند وقت دیگه پاش به دادگاه باز میشه حالا حقیقت رو بگو
- من اطلاعات زیادی ندارم فقط بسته رو به آدم های بدبخت می رسوندم تنها چیزی که میدونم اینکه رئیس باند یک دختره

- چهره و اسم هر کسی که توی این کار بوده رو می خوام 

- یکی کله گنده هایی که زیاد می دیدمش مراد سرمد بود اون شب توی  مهمونی فکر کنم جونش رو از دست داد

- تو چطور زنده موندی!؟ 
- من رو دستگیر کردند وقتی خارج شدیم ویلا منفجر شد فقط یک شانس بود! 

 

ناظر: @Hasti.m

ویراستار: 

@_Zeynab

@Atlas _sa @-Byta- @Shervin @banouyehshab  @SnoWrita   @_SAMIN_

@ماهی عید @ماهی قرمز @-Madi- @ببعی معتاد

  @_Mahta_ @Mah

 @-Maya- @ماه تی تی

@آجیل سفره

@Fateme Cha  @maryami

@عمو نوروز@-Tehyan-

@Delito  

ویرایش شده توسط JGR.LARA
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

"رویا"
بند کفش هایش را بست بلند شد که از خانه بیرون برود. 

اما با صدای علی باز ایستاد 
- رویا ساعت چند میای خونه؟ 
- حدودا ساعتِ هفت چطور!؟ 
- مگه کلاست پنج تموم نمیشه پس این دو ساعت کجا میری؟
دندان قروچه ای کرد همیشه از این گیر دادن ها متنفر بود 

- می خوام برم پیش گونش عیبی داره؟ 

- بله که عیب داره مامان امروز صبح مرخص شد.  الان هم   چند ساعتی میشه راه افتادن فکر کنم،  ساعت شیش اینجا باشند 

نگاه سردی حوالهٔ علی کرد و معترض صدایش را بالا برد
- مامان صبح مرخص شده الان بهم میگی! 
- خودم یک ربع پیش فهمیدم آبجی الانم رفتی سر کلاست زود بیا باشه؟
- خداحافظ
در را بست و نگاهی به عرض کوچه انداخت تنها خانه ای که دوربین مدار بسته داشت خانهٔ همسایه  بود. 

 این یک خوش شانسی برایش تلقی میشد نفس عمیقی کشید و دکمهٔ آیفون را کلیک کرد صدای مرد جوانی که  - بله.  گفت او را به تعجب وا داشت زیرا انتظار شنیدن صدای پیرمردی را داشت   که هر بار با دیدنش یک لبخند ریز کنار لب هایش مینشست 

- آقا من همسایه تون هستم برای کاری اومدم میشه بیایند دم در؟ 
 پوفی کرد و نگاه به در خانهٔ خودش انداخت ای کاش علی در همین لحظه از خانه بیرون نمی آمد چرا که توجیح کار هایش اندکی سخت میشد.  

- بفرمائید؟ 
به سمت او چرخید همین که چهره اش را دید سرش گیج رفت.  دستانش را روی پیشانی اش گذاشت نمی دانست چرا! با دیدن صورت او چیزی مثل یک پرده در ذهن اش نمایان شد یک صورت تو خالی! و صداهایی که هیچ مفهومی برایش نداشت. 

- کاری داشتید خانوم!
به خودش آمد شکه شده قدمی به جلو برداشت و گفت:
- آقا قبلا من شما رو جایی دیدم!؟

 یک تای ابروی پسر بالا رفت. 
- این کار مهمت بود؟!
لبخند مضحکی زد  به راستی چه سوالی بی وقفه ای پرسیده بود! 

- نه، نه ببینید راستش می خواستم اگه بشه از دوربین مدار بستتون فیلم دیشب رو ببینم اتفاقی افتاده که نیاز به مدرک دارم

- این اتفاق چه ربطی به من داره!؟ 
پوزخندی زد و سری از تاسف تکان داد 
- شما درست میگید!  من از اول اشتباه کردم اومدم؛  دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمیشم روز خوش

به عقب گرد کرد که با صدای بم مرد ایستاد 
- بیا داخل در هم ببند 
تاملی نکرد، وارد خانه شد پله ها را دو تا یکی کرد با تردید کفشش را در آورد و آن دمپایی های بزرگ روی جا کفشی را پوشید نمای داخلی خانه مثل بیرون شیک و مدرن بود برعکس همهٔ خانه های این محله 

- بشین
تکان سختی خورد که از فکر  بیرون آمد نگاه کوتاهی به داخل خانه انداخت با لبخند  روبه روی پسر نشست همه جا بوی خاک می داد و رنگی کدر به خود گرفته بود این خانهٔ نفرین شده  انگار حقی برای دیدن نور خورشید را نداشت. 

- تایم خاصی رو می خوای؟ 

- حدودا ساعت یازده تا خود صبح رو برام پلی کنید 

پسر لپ تاپ را به سمتش گرفت و خیلی ریلکس سیگار بزرگی گوشهٔ لب هایش گذاشت رویا تمام حرکات مرد عجیب غریب را زیر زیرکی نگاه می کرد یک چشمش به صفحهٔ لپ تاپ بود و یک چشم دیگرش به ژست خردمندانهٔ او،  همان قدر که زیبا و جذاب به نظر می رسید همانقدر هم ترسناک و مرموز به چشم می آمد

- شما نوهٔ آقا محمد هستید؟ 
هیچ انگیزه ای برای این سوال نداشت تنها هدفش باز شدن آن مُهر سکوت بود

- شما فضول این محلی؟  
 به آرامی سرش را بالا گرفت احساس کرد تمام جذابیت های این مرد به یکباره از بین رفته است اخمی کرد و تخس روی برگرداند 

- نخیر برام سوال پیش اومد، همین! 
- خونه رو خریدم 
سکوت پیشه کرد و نفس عمیقی کشید 
 بوی گس سیگار ناب و اعتیاد آور بود جوری که هوس کشیدنش تا مرز گرفتن آن بسته از روی میز عسلی را داشت  به خودش تشری زد و حواسش را جمع فیلم کرد همه چیز عادی به نظر میرسید تا اینکه ساعت  یازده و نیم را نشان می داد دید که سوار تاکسی شده است آهی کشید و فیلم را جلوتر برد خودش هم نمی دانست انتظار چه چیزی را دارد اما همین که به ساعت پنج رسید خویش را دید که از یک تاکسی دیگر پیاده شده است چشمانش درشت شد و نفسش تنگ! کی وارد خانه اش شده بود که یادش نمی آمد؟

فیلم را عقب برد و روی ماشین زرد استوپ کرد 
- این رو چطوری زوم کنم؟ 
پسر با فاصلهٔ کمی کنارش نشست، گفت:

- می خوای روی چی زوم کنی؟ 

- پلاک ماشین

 

 

ناظر: @Hasti.m

ویراستار: 

@_Zeynab

@Atlas _sa @-Byta- @Shervin @banouyehshab  @SnoWrita   @_SAMIN_

@ماهی عید @ماهی قرمز @-Madi- @ببعی معتاد

  @_Mahta_ @Mah

 @-Maya- @ماه تی تی

@آجیل سفره

@Fateme Cha  @maryami

@عمو نوروز@-Tehyan-

@Delito  

ویرایش شده توسط JGR.LARA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

 

- می خوای چیکار؟

- باید جواب بدم!؟
پسر در لپ تاپش را بست بیخیال شانه ای بالا داد و گفت:

- کسی مجبورت نکرده! 
عصبی بادی به دو لپکانش داد و خالی کرد 
- خیلی خب، ببین من دیشب رفیقم بهم زنگ زد رفتم پیشش اما برگشتم رو یادم نمیاد در واقعه اصلا دیشب  رو یادم نمیاد.

با نگاه لبریز از غم سرش را پایین انداخت و گفت:
- حالا میشه کمکم کنی؟ 
دماغش را بالا کشید و مظلومانه سرش را کج کرد:
- خواهش می کنم   

احساس کرد گوشهٔ لب او کمی بالا رفته است 
- شرط داره! 
گرهٔ کوری میان آن دو ابروی کمانی اش شکل گرفت

- چی می خوای؟

- دختر خوبی شو!
شکه شده لبخندی زد و سری تکان داد 
- هستم! 
پسر خندید و روی از او گرفت رویا اخمی کرد و با تحکّم صدایش را بالا برد:
- میگم هستم 
- یک دختر خوب نصف شب بیرون نمیره!

دختر دهانش را باز کرد تا توبیخ بی جای او را توجیه کند اما با نطق پسر،  آرام و عصبی گوشهٔ مبل کز کرد

- اون هم خونهٔ رفیقش
سرش را پایین انداخت و خیره به قالیچهٔ سرخی شد قالی نخ کش و کهنه به نظر می رسید به این اندیشید که برخلاف ساخت خانه اسباب و اساس فرسوده و قدیمی هستند لیکن خانه هنوز هویدای پیرمردی را می داد که خانهٔ دوست داشتنی اش را نه به پسر هایش بلکه به غریبه ای مرموز فروخته بود! 

- و تنهایی! جالب تر از اون هم اینکه ساعت پنج صبح برگشتی ای وای چه دختر خوبی! 
- چطور این خونه رو گرفتی؟
و اینک نگاه پسر بود که از او دزدیده شد 
- سوال سختی پرسیدی! 
- اون پیرمرد اینجا رو خیلی دوست داشت یادم با بچه هاش سر اینجا دعوا کرده بود چون پسرش می خواست اینجارو بفروشه و پدرش رو به یک جای کوچیک تر ببره اما خب آقا محمد نمی خواست! چطور راضیش کردی؟ 

پسر با نگاه ریز و مشکوک خیرهٔ چشمان مشکی رویا شد لبخند ریزی گوشهٔ لبش نشست و گفت:
- پول زیاد
رویا از جای برخاست و طلبکار سرش را بالا گرفت  تا بتواند چشمان جادویی آن را بنگرد
- تو که اِنقدر پول داری چرا فرش زیر پات رو عوض نمی کنی؟ 
- که چی! 
رویا خندید و چند قدمی از او دور شد
- حق داری جواب ندی چون به من ربطی نداره! همون طوری که خوب و بد بودن من به تو ربطی نداره آقا 

کیفش را برداشت و به سمت در رفت 
- امروز دلم می خواد به یک دختر کوچولو کمک کنم که از قضا خیلی هم فضولِ! 

لبخند شروری روی لبش نشست اما همین که روی برگرداند چهره اش بی روح و جدی شد 

- جداً!  بهت نمیخوره از اون پسر هایی باشی که برای رضای خدا کمک کنه 

- چیزی ازت نمی خوام 

قدم های رفته را بازگشت و روی مبل نشست پسر که لپ تاپ را به سمتش متمایل کرده بود با ژرف عمیق خیره به نیم رخ رویا شد او که در حال عکس گرفتن از پلاک ماشین بود زیر نگاه سنگینش بی هیچ فلسفهٔ منطقی ای دستانش لرزید انکار چرا؟ هنگامی که او به رویش اینگونه زوم میشد ناخودآگاه دست و بالش می لرزید شبیه دختر های خجالتی! و این امر برایش بسی جالب و مضحک می بود به سرعت دستانش را پنهان کرد و از جای برخاست

- ممنونم
- قابلی نداشت فقط چطور میخوای پیداش کنی؟ 
برای خودش هم سوال شده بود! بیخیال شانه ای بالا زد و جواب داد:

- یک کاریش می کنم

- خب به گمونم کلید حل معما دست منه
- چرا؟
 - دوستی دارم که پلیسِ، اون به راحتی میتونه این ماشین رو پیدا کنه
 پسر همان طور که خیرهٔ رویا بود موبایلش را از جیبش در آورد و گفت:
- شمارت رو بگو تا خبرت کنم
وقتی که شماره را گرفت به رویا تک زنگی زد دختر مردد نگاه به شماره کرد
- اسمت رو چی سیو کنم؟ 
- سهیل 

 

@_Zeynab

@Atlas _sa @-Byta- @Shervin @banouyehshab  @SnoWrita   @_SAMIN_

@ماهی عید @ماهی قرمز @-Madi- @ببعی معتاد

  @_Mahta_ @Mah

 @-Maya- @ماه تی تی

@آجیل سفره

@Fateme Cha  @maryami

@عمو نوروز@-Tehyan-

@Delito  

ویرایش شده توسط JGR.LARA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

 

"مرکز پولشویی"


- یک آقایی اومدن می خواند شما رو ببینند 

خودنویسش را روی میز گذاشت و از پشت عینک طبی خیره نگاهش کرد
- این آقا نگفتند کی هستند؟
زن سری به معنای نه تکان داد و گفت: 
- نه خانوم جان به خدا گفتم کار دارید اما میگند از طرف الیاس خان اومدند؛ ردش کنم بره پیکارش؟

پوزخندی روی لب های سرخش نشست 
- نه بگو بیاد تو 
 به صندلی تکیه داد و منتظر به در خیره شد حتم داشت الیاس از فتنه ای که پا کرده است خبر دار شده و حالا باید منتظر حرکت مهرهٔ او میشد با صدای در از فکر بیرون آمد و گفت:

- بیا تو 
مردی شیک پوش با کت شلوار خاکستری وارد اتاق شد روی مبل نشست پا روی پا انداخت خیرهٔ آتوسایی شد که با لبخند نگاهش می کرد.  

دختر زیر چانه اش را خاراند و با فیسی که در حال فکر کردن بود گفت:

- آقا سیروس رو چه به هوای این شهر تو اینجا چیکار می کنی؟  

- اومدم از طرف الیاس باهات معامله کنم
خندید و از جایش بلند شد.

  خرامان-خرامان به کنار پسر رفت در حالی که لبخند دلفریبی  روی لب داشت درست یک سانتی او نشست و گفت:

- از طرف الیاس یا از طرف اسرافیل!؟

هنگامی که سیروس از جای خود بلند شد   پوزخندی زد و  نگاهش را از نگاه سرد او گرفت.

همچون او ایستاد و  اشاره ای به پنجرهٔ بزرگ شیشه ای که نیمی از شهر را در خود جای داده بود کرد

- دوست دارم وقتی از این بالا انداختند پایین قیافهٔ الیاس رو ببینم 

سیروس قدمی به طرف میزش برداشت و قاب عکس کوچکی را مایل به او چرخاند،  آرام لب زد:
-  تو قدرت هیچی رو نداری الیاس اگه بخواد میتونه تو و اون نوچه هات رو از بین ببره باند عقرب هم هیچ کاری برات نمی کنه حتی شاهرخ! اما جالب  که بدونی با متحد شدنت میتونی درست مثل پدرت به تنهایی روی پاهای خودت بایستی

آتوسا اندکی کوتاه نمی‌آید. پوزخند همیشگی‌اش  را می‌زند  و می‌گوید:
- با همین چرندیات مراد رو کشوندی اون ویلا و کشدینش  فکر  کردی من احمقم که  دم به تلهٔ شما بدم؟  الان که متوجه شدید با باند عقرب کار می کنم   ترسیدین  و  کلک قدیمی رو  می خواین بزنین

می‌خندد و قهرمان سیروس را به سخره می‌گیرد:
-  الیاس مرده این رو همه می دونند شما هم بلدید از اسمش   سوءاستفاده کنید.  اون کسی رو هم که جای الیاس زدید قسم  می خورم با دستای خودم بکشم

 پسر کارتی از جیبش بیرون  آورد و  در جیب کت او جای داد

-  تو درست میگی  آتوسا الیاسی وجود نداره اما یادت باشه یک  مالاگاسی  همیشه رنگ عوض می کنه تا جون سالم به در ببره.  شاهرخ هم  عاشق یک دختر بی نوا نمیشه  مگر اینکه این دختر یک پدر ثروتمند داشته باشه 

- این هم یک تلهٔ دیگه  هست؛  از کی تا حالا  اسرافیل انقدر  مغز متفکر شده و شیوه های اون الیاس رو در پیش میگیره ها! 

خود به روی نطق خویش خندید. 
- اون داره  با روح آدم ها بازی می کنه  و تو هم دقیقا داری این کار رو می کنی    اما من گولت رو نمی خورم

 سیروس نگاهش را از او گرفت و ریشخندی زد، گفت:
-  تو  تنها هدفت  کشته شدن اسرافیل و  ما هم  تنها هدفمون به دست گرفتن قدرت از دست اسرافیل.

آتوسا اخمی کرد و گفت:

- منظورت از ما کیه؟ 

 او در حالی که  دور میشد گفت :

-  الیاس 

دختر گیج و مات به جای خالی او نگاه می کرد.   دستش را داخل کتش برد و آن کارت مشکی را بیرون کشید  با دیدن شماره  سریع تماس را برقرار کرد 

- الو 

با شنیدن صدای او  نگاهش قفل  قاب شد  و  لبخند ناباوری روی صورتش نقش بست. 

 

@_Zeynab

@Atlas _sa @-Byta- @Shervin @banouyehshab  @SnoWrita   @_SAMIN_

@ماهی عید @ماهی قرمز @-Madi- @ببعی معتاد

  @_Mahta_ @Mah

 @-Maya- @ماه تی تی

@آجیل سفره

@Fateme Cha  @maryami

@عمو نوروز@-Tehyan-

@Delito  

ویرایش شده توسط JGR.LARA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

"رویا"

پیاده شد و در تاکسی را بست قدمی برنداشته بود که حیرت زده به صحنهٔ مقابلش نگاه کرد به خودش جرعت داد و از کنار ماشین های پلیس گذشت در خانهٔ گونش باز بود و عده ای هم در رفت و آمد بودند! خواست وارد خانه شود که دستان مردی سد راهش شد. 

- کجا سرت رو انداختی پایین داری میری! 
- میشه بپرسم شما اینجا چیکار می کنید؟  

- چه صنمی با صاحب خونه داری؟
یونیفرم تن مرد مجاب این میشد که بلبل زبانی کند! 

- من دوست گونش هستم.   

مرد پوزخندی زد و خطاب به جای دیگری فریاد زد:
- حیدری 
زنی ریزه میزه، چادر به سر از خانه بیرون آمد 
- بله جناب سروان 
- این خانوم  رو تا کلانتری ببر شاید سر نخی داد

چشمانش درشت شد و بهت زده نالید:
- مگه من چیکار کردم!؟ ولم کنید ببینم 
زن به آرامی او را سمتی کشید و با ملایمت سعی در آرام کردنش شد
- ببینین خانم محترم دوست شما مظنون به یک پروندهٔ جنایی هست اون هم خیلی سنگین!  لازم که بیای و هر چی ازش میدونی بهمون بگی

گیج نگاهش می کرد هضم حرف های او برایش سنگین تمام میشد چرا که باور حقیقت،  بسی سخت تر از یک دروغ بود. عقلش نمی توانست بر روی تمام صداقت آن دخترک مهری از جنس دروغ و گناه بکوبد پس چاره برای مرهم قلب شکسته اش تنها انکار بود و بس! 

- دوستم بی گناه  

زن بی توجه او را به سمت خودرو هل داد اما دختر چون بتی بر جایگاه اش محکم ایستاد و بار دیگر عاجزانه گفت:

- اون بی گناه!  

هنگامی که دید گوش شنوایی بر سخنش جز خود نیست فریاد کشید:
- میگم گونش بی گناه!  

افسر پلیس سر سختانه از بند دستانش گرفت و بر چهرهٔ بی روحش توپید:

- بس کن دختر خودش اعتراف کرده جز بانده! 

رویای بیچاره،  او چون آدمی بر همان بیمارستانی بود که به دنبال یک معجزه بر جسم بی جان عزیزش می گشت آری انتظار داشت گونش از همین گوشه کنار بیرون بیاید و در حالی که دستش روی شکمش خوابیده قهقهه کنان به ریش نداشته اش بخندد و بگوید:

- دختر این چند روز ایسگا بودی پیاده شو! 
- حالت خوبه؟ 

چشم از جاده گرفت نفهمید کی درون ماشین نشسته است!  سری تکان داد و سرخورده زمزمه کرد:
- براش پاپوش درست کردند من اون رو می‌شناسم دختر خوبیه

حیدری با نگاهی متاسف روی از او گرفت مگر باور یک مجرم آنقدر سخت است که آن دختر اینگونه از بار حقیقت شانه خالی می‌کند!؟ 

کاش می دانست دختر عزای شبی را گرفته که حتی نمی داند چه بر سرش گذشته است!  آنوقت دلیل انکارش را بی شک درک می کرد.

                                                    .**********.  

 

یک دستش آویزهٔ مویش بود و دیگری آویزان از مبل
- مشترک مورد نظر خاموش می باشد لطفا...

گوشی از دستش لغزید و کنار مبل افتاد.  به زحمت خودش را از حالت خواب بیرون کشید.  خم شد تا آن را پس گیرد در همان حال هم نالید: 

- خاموشِ! 
نادر الله اکبری گفت و به نمازش خاتمه داد  دست روی زانو گذاشت و  از جای برخاست نگاهی به  پنجرهٔ  خانه کرد   که سیاهی آسمان  را قاب کرده بود دندانش بر هم ساییده شد  و آرام زیر لب غرید: 

- خونهٔ رفیقش رو بلدی؟ شاید باهاش گرم گرفته زمان از دستش در رفته! 
پسر شانه ای بالا زد و گفت: 

- من از کجا بدونم خونهٔ گونش رو؟ 

- باز رفته پیش این دختره! 

ناظر: @Hasti.m

ویرایش شده توسط JGR.LARA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم


هر دو به شهرزاد خیره شدند که در چهارچوب در شاکی ایستاده بود علی به خودش آمد و به سمتش پا تند کرد 
- قربونت شم مامان چرا از رخت خوابت بلند شدی چی می خوای؟

- رویارو می خوام برای چی گذاشتی بره؟  وقتی قرار بود ما بیایم! 

او با نگاهی لبریز از گلایه به سمت آشپزخانه می رفت هنگاهی که هنوز در حال غر-غر کردن بود.

- هزار دفعه بهش گفتم گونش رفیق نمیشه گوش نمیده که درست مثل ندا هست! یکدنده و لجباز. ساعت نه شد هنوز نیومده!  این شهربانورو  چی بگم از کی تا الان هی وِز میزنه دم گوشم آبجی دخترت کجاست؟  بنده خدا راست میگه دیگه مردم و زنده شدم کَکِشَم نگزید اصلا عین خیالش نیست! 
- شهرزاد! 
با نگاه تند و تیز نادر ریشخندی زد و سکوت را پیشه کرد.
 علی هوفی کشید و به سوی در خروجی رفت دو جفت نگاه شاکی هم به دنبالش کشیده شد

- کجا میری؟

شهرزاد هم پرسید:

- میری  دنبال رویا! 

کافشنش را پوشید و دستش را روی دستگیرهٔ در گذاشت

-  نرو  علی  رویا  دفعه اولش نیست ما رو دل نگرون می کنه  خودش میاد  دیگه آخه از کجا می خوای پیداش  کنی!؟       

پسر پوزخندی زد که از چشم آنها دور ماند تنها به یک جمله بسنده کرد و رفت

- رویا گم نشده که پیدا بشه 

                                              .***********.

"رویا"

هنگامی که در به رویش باز شد موجی از گرما پوست صورتش را لمس کرد. هیچ تصوری از کلانتری و اداره های آگاهی نداشت حتی با وجود اینکه پدربزرگش روزی کار کشتهٔ چنین حرفه ای بود!   تنها یک نطق بر مدار سرش به گردش در آمد صدایی که نشست از خاطراتی می داد که صاحب گمشده اش بی وقفه پیدا می شد.  

- ببین عزیزم اگه پلیس ها گرفتنمون خودت رو بزن به اون راه نه من با تو دوستم نه تو با من! 

- چی میگی ماهان؟ 
حال می فهمید پسرک چه می گفت چقدر احمق بود هیچ وقت در ذهنش خطور نکرد که این سخنان بوی یادگاری می دهد نه ماندگاری.

لیکن پشیمان خاطر از اینکه خود را دوست گونش نامیده سست و بیحال وارد اتاق ‌شد. کاش با دیدن خودرو های پلیس پا به جلو بر نداشته بود. 

حال احساس می کرد موزائیک های سفید هم به رویش دهن کجی می کند با سری خمیده روی صندلی پهن سیاه جای گرفت اینک که معرفت دوستانه اش او را به اینجا کشانده پس بهتر بود در همین نقش ادامه دهد.

خودش هم در عجب ماند! که احساساتش چون نسیم پاییزی وزیده و در غرب دلش به طور عجیبی گم شده 
اما مگر، خرج چنین احساساتی سودی داشت!؟
رشته های افکارش را قطع کرد و به برگه ای خیره شد که امین آن را جلویش گذاشته بود. 

- مشخصاتت  رو بنویس 

خودکار را از دستان او گرفت و شروع  به نوشتن کرد. 
سروان در حین نوشتن از او پرسید:
- چند وقته که گونش رو میشناسی؟
 قلم دستانش  از حرکت باز ایستاد یاد روز های قشنگی افتاد که در کنارش گذرانده بود لبخندی زد و گفت:

- دو سال
- میدونی که جز باند قاچاق؟
بار دیگر لب به شکایت گشود:
- گونش خیلی دختر خوبیه براش پاپوش درست کردند! 
ابروان امین به بالا پرید مشتاق صندلی را جلو کشید 
- کی پاپوش درست کرده؟
نگاه در آن مرداب قهوها‌ی کمی سخت به نظر می رسید سری پایین انداخت و گفت:

- نمی‌دونم! 
امین اخم شیرینی بر پیشانی نشاند نگاه کردن به پنجرهٔ چشمانش لذیذ و تسکین بخش بود. دختر بی آنکه بداند تمام احساساتش را با یک نگاه از بند رها بخشیده؛ باز خیرهٔ مرد روبه رویششد 

- نمیدونی و حرفش  رو می زنی؟ 

بغض کرد و دیگر چیزی نگفت تا که رسوا نشود! 
- دوست صمیمی بودید؟
چشمانش نم پس داد و بغضش مجاب حرف زدن از او را گرفت
امین با تعجب به چشمان گریان رویا نگاه کرد. 
گریستن با احساساتش هم خوانی نداشت! 

هر چند می دانست ترفند خارق العاده ای به کار برده است زیرا که اشک مانع پاسخی راسخ میشود.  

  درون چشمان او چیزی جز اشک تمساح دیده نمیشد با این حال دستمال پارچهٔ تمیزی از جیبش بیرون آورد و به دستانش داد. 

 رویا تشکری کرد و دستمال را گرفت حین پاک کردن اشکانش بوی گل یاس به مشامش رسید لبخندی کنج لبش نشست امین هم در مقابل لبخند زیبایش لبخند کَجی زد و گفت:
 - اگه دوست صمیمیش هستی باید از گذشتهٔ اون بدونی درسته؟ 
غمگین نگاهش کرد 
- چیزی نمیدونم اون هیچ وقت از گذشتش نگفت من هم کنجکاو نشدم فقط میدونم که اون خیلی تنها هست خیلی 
حقیقت بر زبانش جاری شد و امین نتوانست منکرش شود. 
- کجا باهاش آشنا شدی؟
- توی باشگاه 
برگهٔ سیاه شده اش را سمت امین گرفت 

- میشه با خانوادم تماس بگیرم اون ها تا الان نگرانم شدند قرار بود خیلی وقت پیش برم خونه! 

امین کاغذ را گرفت و نگاه کوتاهی حواله اش کرد او یک دختر با اصالت بود که تا به الان هیچ پروندهٔ سیاه شده ای نداشت پس احتمالا نمی توانست جز مضنومین واقعه شود.

اما بر خلاف احساسات گنگ و نامعلوم پروندهٔ سپیدی داشت 
- مشکلی نیست می‌تونی  زنگ بزنی و  بری 
- ممنون 
از جایش برخاست خوشحال بود که اتفاق بدی نیوفتاده است
این همه دلهره را هم ناب به هراسی چون سراب فروخته بود. 
اما همین که خواست دستش را روی دستگیره بگذارد با شنیدن سوال چالش برانگیز امین دانست چنانچه دلهره اش بی جهت نبوده

- دیشب کجا بودی؟ 
نگاهش نکرد عادت کرده بود هنگام دروغ بر در و دیوار اتاق میخکوب شود
- خونه! 
امین هم از جایش بلند شد کنارش ایستاد  و گفت:
- صبر می کنم یکی از اعضای خانوادت بیاد برای تایید صحت حرف  هات

پوزخندی زد  انگار که دروغ هایش تنها روی مادر سرایت داشت.

چشمی گفت و دوباره روی صندلی نشست خیال باطلش هم جمع بود که قرار نیست به این زودی ها زمین روی آفتاب را بنگرد

- نیازی نیست اینجا بشینی می‌تونی توی راهرو هم منتظر بمونی
با سری خم شده از کنارش گذشت نمی دانست چرا دوست داشت خودش را برای این  پسر معصوم و مظلوم نشان دهد. 

ویرایش شده توسط JGR.LARA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

چشمانش  را بست و تن خجسته اش را به آغوش کشاند دل و دماغ نگاه کردن به راهروی طویل اینجا، خصوصا در کنار آن سرباز یالغوزی که هر دم چشم چرنای می کرد را نداشت همین که دستانی بازویش را گرفت وحشت زده چشم گشود با دیدن برادرش نفس راحتی کشید و گفت:

- چی شد اجازه دادند که باهات بیام؟  
- غلط می‌کنن اجازه ندند مگه تو چیکار کردی!؟ 
- ازت چی پرسیدند؟
علی دستان رویا را گرفت و به سمت در خروجی رفت 
- گفتند  که تو دیشب کجا بودی و 
از خانواد مون پرسیدند همین که فهمیدند نوهٔ اردلانم کلی چاپلوسی این پیرمرد خرفت رو شنیدم در آخر هم گفتند برم بهش سلام برسونم! 

اخمی میان آن دو ابرویش نشست
در کودکی کم از آن مردک شَل نکشیده بود اما اگر با خود رو راست میشد نام شکنجه گرش ناجی امروزش شد. 

- باید هم تحویل بگیرند اردلان یک روزی سرهنگ این مملکت بوده! 
پوزخندی به حرف خود زد و همراه علی از کلانتری بیرون آمد سوار دویست شیش پدرش شد. با نگاه  مایوسی به برادرش خیره شد و گفت:  
- حتما مامان کلی حرص خورده! 
- اگه نمی رفتی خونه ش الان پات به اینجا نمی کشید چقدر گفتیم گونش به درد دوستی با تو نمی خوره بیا آخرش هم شد جانی یک پروندهٔ قاچاق! 

بی هیچ سخنی به بیرون نگاه کرد معلوم نبود گونش چه دست گلی به آب داده است تمام راه به نصیحت های برادرانهٔ علی گوش داد و از آن گوش بیرون کشید در آخر بی حال با یک احوال پرسی ساده از اهل خانه روی تخت خوابش فرود آمد. 

**********************************************************
همین که نظاره گر رفتن رضا از پشت بند آن ها شد انگشتش را از لای پردهٔ کرکره ای بیرون کشید و روی صندلی مخصوصش جای گرفت مهناز که طاق سکوتش بر هم شکست گفت:

- چرا رضارو فرستادی دنبال اون دختره؟ مگه نمیگی اون کاره ای نیست! 

- همه چیز رو که نباید به تو گفت!  
گوشهٔ لب‌های دختر بالا رفت صفتی که در ذهن بر او نامیده بود مدام پر رنگ و طولانی تر میشد "دیونهٔ عوضی خودخواه" 

- هی می فهمم از من خوشت نمیاد! فقط این رو نمی دونم که چرا اینجایی!؟ معمولا آدم ها از کسایی که متنفرند دوری می کنند اما تو... 

چیزی نگفت در ازایش با نگاه پر ملامتی سخن خود را به کرسی نشاند. آتش خشم مهناز هر لحظه زبانه می کشید امین هم سرخوش از این گرما، هیزم آن را تدارک می دید 

- فکر کردی خیلی مغز متفکری آره!؟ من پروندت رو خوندم خیلی از بیگناه ها  رو گناهکار جلوه دادی اون هم بدون مدرک!  بخاطرش تنزلم گرفتی و البته لقب دیونه هارو، اما خب نمی فهمم سرهنگ علوی چرا این پرونده  رو باید بده دست تو! 

امین خندهٔ خوشمزه ای کرد که کام دختر را سوزاند 

- هر چند من به اندازهٔ تو مشتاق گذشتم نیستم اما این رو بدون با این حرف ها نمی تونی چیزی از من بشنوی الان هم فکر کنم شیفتت تموم شده نه!؟ 

دهانش را باز کرد اما واژه ای بر حال خویش نجست خیلی آرام در را باز کرد ولیکن محکم بر هم کوبید همان گونه که طنین قدم هایش بر سالن اکو می انداخت صدای زمزمهٔ آرامش به گوش می رسید 

- پسرهٔ احمق فکر میکنه یک الهه هست

 

ناظر : @Hasti.m

 

ویرایش شده توسط JGR.LARA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

"کلانتری"

یعقوبی سلام نظامی داد و وارد اتاق شد کنار سروان محبوب خود نشست و گفت:
- ببخشید دیر کردم جلسه رو شروع کنید 

سرهنگ از جای بلند شد به چندین عکس هایی که روی تابلوی بزرگی نصب شده بود اشاره کرد

- ناصر تابش، امیر تابش،  مراد سرمد همهٔ  این ها مظنونینی هستند که به احتمال صددرصد ما رو به سردستشون می رسوندند اما توی انفجار از دستشون دادیم! 

متخصصهای ما این انفجارو یک حادثه می دونن

 با تاسف نگاهی به جمع انداخت و گفت: 
- ولی همهٔ ما می دونیم که این یک حادثه نبوده، کی پشت این صحنه سازیها هست؟  گونش لسانی کسی  که تونستیم دستگیرش کنیم خانم مهناز بهاور گزارتون رو ارائه بدید

مهناز روی به افسران پلیس کرد و گفت:
- من در مورد اون تحقیقات لازم  رو انجام دادم  تمام کسانی که باهاش در ارتباط بوده زیر نظر قرار دادم و بازجوییشون کردم به پرورشگاهشم سر زدم طبق گفتههای بقیه خانم پناهی زن سختگیری بوده که چند ماه پیش بر اثر تصادف جونش رو از دست داده و متوجه شدم که همۂ حرف های گونش صحت داره

یعقوبی نیشخندی می زند و نگاه به امین می کند که خیرۂ اوست 

- خیلی خب نیما تو چیزی پیدا کردی؟
راست ایستاد و صدایش را صاف کرد
- من یک سری اسناد توی خونش پیدا کردم که مربوط به معاملهٔ   محموله های بزرگِ،  از مواد مخدر گرفته تا دختر! همهٔ این سرمایه ها از شرکت آتوسا بیگِ که پنهانی با جنس کالا وارد و خارج شده اینکه چطور اومده معلوم نیست! فقط وزن و تعداد بسته بندی و زمان تحویل مشخصِ 

چندین برگه ای که امضای آتوسا زیرش حک شده بود، را از کاور در آورد و به دستان سرهنگ داد

- این مدرک نشون میده که آتوسا یک مجرم  اگه شما و مقامات اجازه بدید همین الان با بچه ها بریم و شرکت رو بررسی کنیم شاید چیز های بهتری پیدا کردیم!  

سرهنگ و باقی افراد متعجب به نیما خیره شدند هیچکس باور نمیکرد مسئلۂ باند به همین آسانی حل شده باشد! 

سرهنگ نگاه به یعقوبی کرد و خطاب به او گفت:
 - آتوسا رو دستگیر کن  اگه این مدرک حقیقت داشته باشه پس زمان گرفتن جنس باید سه روز پیش باشه یک نگاه به انبار کالاش هم می کنید خدا همراهتون

همگی بیرون رفتند جز امین، سرهنگ مدارک را روی میز گذاشت و گفت:
- این مدارک رو به گونش نشون بده به شاهدی مثل اون نیاز داریم 
پسر به جای خالی نیما نگاهی کرد 
- بهش اعتماد داری!
- به کی؟
- ستوان نیما یعقوبی
- چرا نباید داشته باشم اون یکی از بهترینهای ما هست! 

پوزخندی روی لب کدرش نشست با صدای مرتعش شده که آونگی نه چندان دلنشین داشت گفت:
- من اون خونه  رو بررسی کردم هیچی پیدا نکردم! اما نیما یک راست رفت سراغ گلدون های اون خونه،  انگار که بهش وحی شده بود این عجیب نیست؟

- تو حق داری یک اتفاق رو حادثه ندونی اما بیش از حد حساسی بپذیر!

ناظر: @Hasti.m

ویرایش شده توسط JGR.LARA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم        

"دو هفته بعد"

"رویا"
- هنوز هم احساس می کنی یکی تعقیب میکنه؟  

همان طور که بی هدف کتابش را ورق می زد سری تکان داد و گفت:

- می کردم الان چند روزه که دیگه این حس رو ندارم 

- رویا حقیقت  رو به من بگو تو چیزی مصرف می کنی؟ قبلا گفتی یکی تو رو دزدیده  چند وقت پیش هم گفتی یکی داره تعقیب می کنه!  فکر می کنم اثر قرص هایی هست که می خوری به نظرم اگه کسی تو رو دزدیده بود سالم بَرت نمی گردوند درضمن لااقل بعد دو هفته ازت اخاذی می کرد!  ببین حتی اگه کسی هم تعقیب کنه باید بعدش یک اتفاقی بیوفته نه!؟ 

چشمانش میخ جملات کتاب بود کلمه ها به پرواز در آمدند و بیرحمانه آوازی از یک سفاهت مینواختند:  

- تو دیونهٔ توهمی هستی! 
ناخودآگاه دستانش سرکشی کردند و افسار را از سوی عقل بریدند چنانچه که کتاب به آن قطوری را سمت آن دکتر بی نوا پرتاپ کرد کتاب یک راست بر پیشانی خانوم جوان برخورد کرد و حاصلش شیاری خونی شد که چون اشک می بارید!
دکتر که هنوز در هضم صحنه بود مات زده با سکوتی وحشتناک به جای خالی رویا نگاه کرد دخترک پا به فرار گذاشته بود! 

                                             .************.

"امین"

با  صدای  اذان چشمانش را باز کرد. خمیازهای کشید و خوابالود به سمت حیاط خانه رفت مادر را دید که روی ایوان چادر به سر، در حال خواندن قرآن است لبخندی زد و آرام از پشت،  او را به آغوش کشاند تن کوچک مادر لرزید.  ریز خندید و دم گوشش پچ زد: 

- ترسیدی عشق من؟ 
پیرزن بوسه ای به جلد قرآن زد و خیره نگاهش کرد

- صبح بخیر، چه عجب بالاخره شازدهرو دیدم! 

بوسه ای به روی پیشانی چروک او زد و شرمنده نگاهش کرد

- این روزها  سرم خیلی شلوغ! انشالله اگه شد مرخصی می گیرم با هم بریم شهرستان پیش خاله سکینه 

پیرزن دستی به سرش کشید و غرید:
- مرخصی گرفتی میریم برات زن بگیرم دختر بیبی نرگس اینه گل میمونه ببینیش نه یک دل، بلکه صد دل عاشقش میشی مادر

آرام خندید و از جایش بلند شد 
- برم نماز بخونم که قضا شد 
- باز داری در میری امین! من که همین امروز میرم خواستگاری 
سری تکان داد و با یک پرش خودش را از روی ایوان به حیاط خانه پرتاب کرد 
- من که نمیام 
- تو نیا خودم همین وصلت رو جور می کنم حالا ببین

لب حوض نشست و با آب سرد‌ش شروع به وضو گرفتن کرد مسحی روی پایش کشید و از جای بلند شد
- لابد روز عروسی عکس من  رو میزاری! 

لب و لوچهٔ آویزان پیرزن به یکباره جمع شد شاکی صدایش را روی سرش بلند کرد:
- خودت که هستی عکست رو برای چی بزارم! 
خندید، چیزی نگفت و به اتاقش رفت
 از کنار قفسههای کتاب جانماز سبز رنگی را برداشت همین که خواست اقامه را بخواند صدای گوشیش سکوت خانه را بر هم زد با دیدن نام نیما اخمی کرد و جواب داد:

- بله 
- امین آب دستت هست بزار زمین زود بیا اینجا 
چنگی به موهایش زد و خونسرد گفت:
- چی شده؟
- این دختره گونش خودکشی کرد! 
- زنده هست؟
- نمی دونم فقط دیدم رگش رو زده سریع آمبولانس اعزام کردند الان هم بردنش بیمارستان بغل پاسگاه

- الان میام

                         

ویرایش شده توسط JGR.LARA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم        

با  قدمهایی بلند طول حیاط را گذراند.  نگاهش به مردی خورد که سرافکنده روی نیمکتی نشسته بود راس نگاهش را به درب بیمارستان داد همین که وارد شد سرباز با دیدنش به سمتش آمد و سلام نظامی داد 

- آزادی، وضعیتش چطوره؟
- هنوز توی اتاق عمل
- سلام عملش تموم نشده!؟
نگاه به نیما کرد که دستش را روی شانهٔ پهنش گذاشته بود حتم داشت این رفتار های دوستانه بی هدف نیست احساساتی که از او می دید گُنگ بود حس پوچ و تو خالی را ناخودآگاه به امین هم سرایت می کرد پوزخندی زد و دست او را از روی شانه اش برداشت

- سلام نظامی رو فراموش کردی ستوان یعقوبی؟
پسر خندید و به نشان احترام مضحکانه پایی به زمین کوبید دستانش را سایبان گوشش کرد و گفت:
- با عرض پوزش دیگه تکرار نمیشه 
- کسی قبل از خودکشی با گونش ملاقت کرده؟
- نخیر قربان آخرین بار خودتون بودید 
عمیق به چشمان نیما خیره شد نمی دانست چرا این پسر از آن دسته آدم هایی است که دوست داشت پوزش را به خاک بمالد!

نگاه به سرباز کرد و گفت:
- وقتی عمل تموم شد مواظب رفت و آمد باش  
- چشم قربان فکر کنم الان عملش تموم بشه می مونید؟

سری تکان داد و همراه آن سرباز به طرف  آی سی یو   رفت  خانوم سفید پوشی از آن جا بیرون آمد به محض دیدن او به سمتش قدم برداشت و گفت:

 

- خانوم دکتر وضعیت بیمار چطورِ؟
- حالش خوب اما خون زیادی ازش رفته الان منتقلش می کنیم به بخش 

- شرایط بازجویی داره؟
- الان بیهوش باید صبر کنید بهوش بیاد
سری تکان داد و به تختی که از چهارچوب در پدیدار شد نگاه کرد دختر چون جنازهای روی تخت دراز کشیده بود اخمی کرد و همراه پرسنل ها به اتاق کوچکی رفت. حال دلش هیچ خوب نبود لیکن احساس شومی قلبش را احاطه کرده بود هنگامی که به این احساسات دچار می شد از تیر های دشمن غافل می ماند.

- قربان خیالتون جمع من اینجا میمونم اگه بهوش امد بهتون خبر میدم

- صبر میکنم تا بهوش بیاد

 وارد اتاق شد و روی صندلی نشست با شنیدن صدای ناگهانی گونش  راست ایستاد
- به رویا بگو که اون یک مالاگاسی! 
شکه شده از جایش برخاست.
چشمان دختر بسته بود بالای سرش ایستاد و نگاهش کرد 
- منظورت از این حرف چیه؟
پلکانش لرزید آرام-آرام باز شد نگاه بی فروغش را به امین دوخت

- مواظبش باش قرارِ خیلی تنها بشه
امین کلافه شد و با تحکم تن صدایش را بالا برد:
- چیزی بگو من بفهمم! چرا باید مواظبش باشم؟ 
قطره ای اشک مایوسانه از گوشۂ چشم دختر سقوط کرد. بناگه صداای او را متعجب ساخت صدایی که طنین ناامیدی داشت خطوط برای همیشه یکنواخت میشد.  

با چشمانی درشت ناباور به مانیتور نگاه کرد و فریاد زد:
- دکتر این داره میمیره! 
 چندین مرد با عجله وارد اتاق شدند یکی از آنها امین را از اتاق بیرون آورد و در را محکم به رویش بست در حالی که هنوز در شوک مرگ او بود پشت در بسته ایستاد.

                    

ناظر : @Hasti.m

ویرایش شده توسط JGR.LARA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

دقایقی  کوتاه گذشت اما همواره هیچ صدایی از درون اتاق به گوشش نمی رسید وحشت زده در  را باز کرد با دیدن اتاق خالی حدسش به یقین تبدیل شد. 

 به طرف پنجرۂ باز اتاق دوید تنها مورد مشکوکی که دیده میشد   آمبولانسی از حیاط بیمارستان  در حال  دور شدن بود  بیسیمش را برداشت و فریاد کشید:

- از عقاب به شاهین از عقاب به شاهین
ارتفاع اتاق تا سطح زمین حداقل به پنج متری می رسید بی‌درنگ از پنجره   بیرون آمد و خودش را پرتاپ کرد.

- عقاب شنیدم
 با هر دو پا محکم روی زمین فرود آمد هنوز هم آمبولانس در راس نگاهش بود با تمام سرعت به سمت خودرو دوید در همان حین موقعیت خود را برای شاهین شرح داد.
اسلحۂ خود را بیرون کشید و به سمت سوژۂ مورد نظرش گرفت مردم با دیدن صحنه هراسان از دور میدان دور میشدند.

با دقتی تمام به سمت لاستیک های آمبولانس شلیک کرد که از سرعت خودرو کاسته شد اما فایده ای نداشت! 

لیکن هنوز ماشین به راه خود ادامه می داد.  ناچار ایستاد دیگر توانی در  زانو نمی دید  نفس-نفس زنان با دیدن خودروی شخصی ای که کنار پایش ترمز کرد عقب رفت، ناخوداگاه ماشۂ کلت را کشید

همین که شیشۂ ماشین پایین آمد اسلحۂ خود را قلاف کرد  
- ترسیدی سروان؟ نترس انقدر مشهور نشدی که ترورت کنن! 
بی‌توجه به کنایه اش کنارش نشست و گفت:

- برو دنبالش
نیما استارت ماشین را زد و به سمت آمبولانسی که لااقل بیست متری دور شده بود حرکت کرد با سرعتی بیش از پیش نزدیکش شد که ناگهان ایستاد! امین گنگ به روی رنگ پریدهٔ  او نگاه کرد نیما  در حالی که عرق سردی از پیشانی‌اش جاری بود آهسته لب زد:

-  نمی ‌‌تونم  پام‌رو تکون بدم گرفته،  خیلی درد داره پسر! 

- پات گرفته! 

- قبلا تیر خورده بود من‌رو ببر پایین  لطفا

چشمان امین  روی دست او چرخید که ران پایش را چنگ زده بود. لعنتی‌ای نثارش کرد و  از ماشین پیاده شد به سمت  در راننده رفت و او  را روی جدول خیابان جا گذاشت.  نیما با نگاه خنثی‌ای به دور شدن امین خیره بود.  هنگامی که از تیر راسش خارج شد ریلکس از جای خود برخاست و خاک لباس‌اش را تکاند

امین با ابروان گلاویز شده محکم روی پدال گاز فشار می داد خیابان های این اطراف را مثل کف دستش،  از بر  بود. 

با سرعت لابه‌لای  ماشین ها لایی می‌کشید و به سمت فرعی بر خلاف آمبولانس ماشین را هدایت می‌کرد همین که به سرعتش افزود  دوباره به خیابان اصلی برگشت دقیقا روبه روی آمبولانس ترمز کرد. 

از ماشین پیاده شد و کلتش را به سمتش گرفت هیچ راه فراری برای او نبود زیرا از هر طرف، از طریق ماشین ها محاصره شده بود ترافیک سنگینی به وجود آمده بود هیچکسی جرعت بیرون آمدن از ماشین هایشان را نداشتند امین فاصله را طی کرد و به طرف در راننده رفت مردی با سر و وضع ناجور از آمبولانس پیاده شد دستانش را به نشان تسلیم بالا برد و گفت:

- این کاررو برای دخترم کردم قسم می خورم من هیچ کاره م! 

به دستانش دستبند زد و ضربۂ آرامی نثار زانویش کرد  مرد با کمری خمیده روی زمین فرود آمد.
امین او را می شناخت همان مردی بود که با احساساتی سرشار از غم و درماندگی در حیاط بیمارستان نشسته بود حال می دانست سخنش حقیقت دارد و اینگونه شد که ضربه ای ناشی از خشم به لاستیک ماشین کوبید لیکن او می دانست   مجرم واقعی را دستگیر  نکرده است! 

 همان لحظه چندین ماشین پلیس آژیر کنان ایستادند سرهنگ از ماشین پیاده شد و به سمتش آمد. 
 او با دیدنش سلام نظامیای    داد و گفت:

- احتمالا گونش اون پشت
سرهنگ علوی سری تکان داد و در پشت آمبولانس را باز کرد
امین بی صدا به مرد خیره شد که با دستانی بسته درون ماشین پلیس نشست
- سروان کیانی
نگاهش را به سرهنگ داد
- بله قربان 
- بهمون کلک زدند هیچ کس اینجا نیست! 

ویرایش شده توسط JGR.LARA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نونزدهم

"رویا"

نمی دانست چقدر زمان از بیداری اش گذشته است که چشمانش روی سقف دوانده می شد افکار های جور وا جور چون موجی سهمگین به صخرهٔ اعصابش کوبیده میشد و طاق نیکی اش را بر هم خورد می کرد هنگامی که صدای قدم های نا آشنایی شنید پتو را روی صورتش کشید و دیدمانش را بست صدای قژی اعلام ورود فردی را میداد که بوی عطرش نفس فضا را هم تنگ کرده بود! 

- خوابِ!؟ 
‌- هر کاری کردم بیدار نشد نمی دونم چش شده! 

- این چند روز هم دانشگاه دیر میاد امتحانش رو افتضاح میده همهٔ استادها واقعا از دستش ناراضی ان معلوم نیست داره با خودش چیکار می کنه!  

دوست داشت پتو را پرت کند و چون ببری گرسنه بر صورت دوست عزیزش فرود آید چرا که چون جاسوس تمام زیر و بندش را تحویل مادر داد!  

اما سکوت پیشه کرد شاید چیز های بیشتری عایدش می شد     

 

- یک سالی پیش هم همینطوری شده بود اما به مرور زمان خوب شد نمی دونم باز چه اتفاقی افتاده نه به من میگه نه به علی نه به باباش! 

- نمی دونم والا! میشه تنها باهاش حرف بزنم؟ 
- آره چرا که نه
از گرمای خشمش کاسته شد چرا که دختر قضیهٔ ماهان را برملا نکرد.  با صدای بسته شدن در به خودش آمد و پتو را از روی خود کشید
- قضیهٔ یک سال پیش هم می گفتی اینطوری شاید پیش مامانم عزیزتر میشدی 

- بس کن!  داری گند می زنی به زندگیت من که نمی تونم جلو دارت باشم بلکه مادرت یک کاری کرد 

دستی بر صورتش کشید و از زیر دندان غرید:
- وظیفهٔ تو نیست که نگران زندگی من باشی انتظاری هم ازت ندارم تو فقط فضولی نکن مطمئن باش بزرگ ترین کمک رو بهم کردی

صدایی نشنید اما حضورش را احساس میکرد مدتی کوتاه گذشت که فریاد کشید:

- نمی خوای گورت رو گم کنی؟ 
نفس، دماغش را بالا کشید و فین-فین کنان گفت:
- مرده شور تو ببرم اشکم رو در اوردی!  

رویا بالشت را محکم بر سرش کوبید
- این لوس بازی ها رو ببر برای امیر

- اگه برم مثل سگ پشیمون میشی گفته باشم واسه آشتی کنون باید اون لباسی که چند ماه پیش رفتیم بازار برام بخری وگرنه نه من نه تو! 

- سوءاستفاده کردن حدی داره!   
- دیگه داره بهم بر میخوره ها ببین مهم نیست چه عذاب الهی دامن گیرت شده یا همین الان پا میشی میای دانشگاه امتحانت رو میدی یا من داستان ماهان رو برای مامانت تعریف می کنم

- باشه من هم به آقا امیر میگم قبل نامزدی با چند نفر بودی  اولین نفر اسمش چیبود؟ 

- بی‌خیال شوخی  ما انقدر جدی نبودیم الان هم  پاشو دیگه!
چنگی به موهای پریشانش زد و با حالی زار گفت:
- رفتی ملاقات گونش؟ 
نفس پوزخندی زد و سرش را تکان داد
- آره حدودا یک هفتهٔ پیش بود نخواست من رو ببینه

- الان به من میگی؟ 
- نه که خیلی سراغش رو گرفتی برای همین

دختر هنگامی که دید رویا مات زده به نقطه ای کور خیره شده است عصبی از بازو اش مشگونی گرفت  و گفت:

- چته تو بلندشو کلاس تموم شد! 

- چرا نمی خواد مارو ببینه!؟ 

- لابد دلش نمی خواد دیگه به من چه اَه 

کیفش را گرفت و به سمت در پا تند کرد همانطور که پشت سر هم به گونش بد و بی راه می گفت فریاد کشید:

- من رفتم اگه خواستی بیا  

ویرایش شده توسط JGR.LARA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

«گونش»

هیچ  صدایی جز تقلای خودش نمی شنید.   با عجز دست و بال بسته اش را تکان داد که به همراه صندلی روی زمین افتاد پارچه ای که روی چشمانش بود برداشته شد چشمان تازه بینایش به نور خو نگرفته بود که سایۂ مردی را بالای سر خود دید مرد صندلی را درست روی زمین گذاشت و گفت:

- تو همیشه برای من قابل اعتماد بودی
روبه روی دختر ایستاد و آرام-آرام موهایش را نوازش کرد 

- چطور خواستی لحظهٔ آخر بهم خنجر بزنی؟ 
دختر با وجود چسبی که روی دهانش بود  خندید. 
- دوست داری خودت رو تبرئه کنی؟ 

چسب را به سرعت از روی دهانش کَند جوری که سر او به سمت دیگری مایل شد.  گونش نگاه بدی نثارش کرد و گفت:
- چرا من رو بستی؟

- تا خودت رو تبرئه کنی
از خشم دندان قروچه ای کرد و فریاد کشید:

- من چیکار کردم جز همدستی باهات بگو!؟ 
با دیدن لبخند روی لب های سهیل وا رفت او هیچگاه نمی توانست پسر را عصبی کند!

 دوباره تقلا کرد که دست و پایش آزاد شود دریغ از اندکی رهایی!   سهیل گوشی اش را بیرون آورد و صدای او را پخش کرد 

- به رویا بگو که اون یک مالاگاسی! 

- لطف تو باعث میشه رویا عذاب بیشتری بکشه

- چرا!؟ 
یک تای ابروی پسر بالا رفت 
- عجب می پرسی چرا! کاری کردی که اون سروان سمت رویا کشیده بکشه سمت مهرهٔ من 
با نفرت خیره به دو گوی چشمانش شد 
- رویا رو وارد بازی نکن سهیل! اون دختر گناه داره 
- داری باهام شوخی می کنی تو اصلا نگران اون نیستی! 

- ببین سهیل بخاطر یک حرف به اون سروان حقم نیست بسته بشم بزار برم باشه؟ من اشتباه کردم نباید چیزی می گفتم الان وضعیتم اصلا خوب نیست پلیس ها دنبالمن و بدتر از همه شهادت دروغی دادم بر علیه اون دختر! اگه شاهرخ من رو گیر بیاره زنده زنده چالم می کنه با این حال همهٔ این خطرات رو به جون خریدم تا تو رو از این مهلکه نجات بدم این حق منه!؟ اون هم وقتی که من رو توی ویلا تنها گذاشتی اگه هر کسی جای من بود قبول نمی کرد چنین شهادتی بده می دونی درستش این بود وقتی نیما اومد سراغم باید به سروان کیانی می گفتم اون یک پلیس فاسد و برای کی کار میکنه!  

از جای برخاست در حالی که صندلی به پشتش بسته بود روبه روی او ایستاد و گفت:

- اما اشتباه کردم بخاطر تو 
اشکانش یکی پس از دیگری سقوط می کردند و عشقی رسوا شده را به رخ می کشیدند سهیل درمانده راس نگاهش را به جای دیگری جز او دوخت و گفت:

- هر چند اشتباهت باعث شد انتقام عموت رو بگیری اما می زارم بری،  الیاس   دیگه بهت نیاز نداره. 

ویرایش شده توسط JGR.LARA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

چاقویی از جیبش بیرون کشید و به دستان بسته اش سپرد با سکوت سهمگینی که به گونش گران تمام  شد اتاق را ترک نمود دختر با چشمان خیس سعی در بریدن طناب دور دستانش کرد هق-هق زنان طوری که شانهاش بالا پایین  میشد   در دل فریاد کشید:

- چرا هیچوقت به صدای قلبم گوش نمی کنی!  

سهیل بی توجه هنگامی که وارد اتاق خود شد حضور فرد دیگری را هم پشت سرش احساس کرد از این رو در را نیمه باز گذاشت و ایستاده به دیوار تکیه داد نیما در را بست و گفت:

- گونش رو آزاد میکنی!؟  

- بله
- قانون میگه که نمی تونیم هیچ وقت خارج بشیم جز اینکه بمیریم
- قانون خود من هستم
نیما نیشخندی زد و روبه رو اش در فاصلهٔ اندکی جبهه گرفت

- اگه رفت و پلیس ها گرفتنش،  اگه گیر باند عقرب بیوفته می دونی که ریسک بزرگیِ! 

ضربه ای نثار نیما زد و او را کنار کشاند روبه روی کمد کوچکی ایستاد و لباسش را در آورد 

- چاره ای ندارم دیگه به دردمون نمی خوره! 

- پس باید بمیره
پیراهن درون مشتش را مچاله کرد و با نگاهی به رنگ غضب خیرهٔ انعکاس نیما درون آیینه شد 
- بایدی وجود نداره! 
در آخرین لحظه چشمانش را از او بر نداشت جز آنکه در را نیما بر هم کوبید سیگاری گرفت و طاق  باز روی پارکت سرد خوابید نگاهش غرق سقف بود اما افکارش جای دیگری سیر می کرد  در حالی که دود سیگار را در گلو حبس کرد با صدای شکستن چیزی به سمت راهرو دوید هر آنچه که نزدیک تر می رفت برق چشمان از حدقه بیرون زدهٔ گونش واضح تر دیده می شد   دخترک یک دستش  دور طناب گردنش بود و دست دیگر به سمت سهیل ناکام دراز شد خُر-خُر کنان لحظه ای که دیدمانش برای همیشه بسته میشد     خویش را در آغوش گرم پسر احساس کرد اما ای کاش سیاهی رحمی بر دل می کرد و میگذاشت طعم شیرین آغوش او را بیشتر بچشد. 

سهیل نگاهش را از صورت کبود شدهٔ گونش گرفت و به نیما خیره شد پسر خندید و طناب را سویی پرتاپ کرد لگدی به گلدان شکسته و آن میز غلتیده کرد و فریاد کشید:
- این کار رو فقط بخاطر تو کردم 
نفس-نفس زنان در حالی که عرق از پیشانی اش سرازیر میشد به سهیل نگاه کرد و درمانده گفت:

- ببخش من رو اما اگه استخونم رو هم خورد کنی پشیمون نمی شم  حتی به عقب برگردیم،  من این دختر رو باز هم  می کشم 

سهیل با احتیاط سر او را روی زمین گذاشت و از جای بلند شد با قدم های آهسته ای فاصله را پیمود و دم گوش نیما پچ زد:

- سرزنشت نمی کنم ولی، فراموش هم نمیکنم  

تنه به اویی زد که متعجب در جای خود مانده بود.  پسر به سمت پله ها رفت هنگامی که نرده ها را چنگ زد فریاد کشید:

- سریع اینجا رو تمیز کنید 
بادیگارد و خدمه ها  از  پله   بالا آمدند و به سمت جسد گونش رفتند یکی از خدمتکار های زن با سری خمیده در حالی که می ترسید چشمانش به چشمان  سهیل بیفتد گفت:

- قربان نمی دونم دوربین ها رو چک می کنید یا نه اما من روی پله بودم که دیدم آقا نیما دارن این خانوم رو می کشند! دوست داشتم بهتون خبر بدم ولی هم ترسیده بودم هم اینکه شما با آقا نیما دوست هستید دیگه!؟با خودم گفتم شاید خودتون خواستید این خانوم بمیره

 سهیل به عقب گرد کرد و گفت:
- کار خوبی کردی.

 

ناظر: @Hasti.m
 

ویرایش شده توسط JGR.LARA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

در صندوق عقب را باز کرد و جسد را بیرون کشاند روی خاکریزه ها او را کشان-کشان تا گودالی که به مشقت کَنده شده بود رساند.  نفسش را فوت کرد که مهی از دهانش به رقص در آمد و در سیاهی شب محو شد. 

- آرش بیا کمک کن 
پسر بیل را روی زمین گذاشت و یک سوی جسد را گرفت هر دو او را بلند کردند و درون قبر گذاشتند
- فکر می کردم بدبخت تر از من وجود نداره اما اشتباه می کردم می دونم اگه لااقل بمیرم یک نفر هست که برام اشک بریزه!

آهی کشید و به آرش خیره شد همین که او را دید بر سر قبر خیمه زده و پارچهٔ سفید را برداشته فریاد کشید:
- داری چه غلطی می کنی!؟ 

پسر سرش را بلند کرد و گفت:
- بدنش هنوز گرم احسان! میدونستی وقتی یکی خفه میشه اگه بهش تنفس مصنوعی بدیم ممکن دوباره بهوش بیاد شاید این دختر فقط بیهوش شده! 
- به قیافش نگاه کن به نظرت شبیه کسی هست که بیهوش شده!؟ الان یک ربع  و شاید بیشتر می گذره که نفس نکشیده اون مرده جز اینِ؟ 

- نمی دونم!   اما امتحانش ضرری نداره

خیالش آسوده خاطر بود چون نطق او را در حد یک مزاح می دانست اما غافل هنگامی که پسر هوا را به سینهٔ تنگ گونش هدیه داد،  تنش از فرط هراس لرزید و به سمتش روان شد. 

- نکن احمق نشو! 
چنگی به شانهٔ پسر زد و او را از جسد کَند
- اون باید بمیره اگه زنده بشه ما میمیریم

هنگامی که  دختر هوا را بلعید چون ماهی دهانش باز و بسته شد لیکن صدایی از لبش بیرون کشیده نمیشد!  

احسان دو دستش را آویزهٔ بر سرش کرد  و ناباور از جسمی که ادای جسد را در می آورد! فاصله گرفت 

- تو چیکار کردی آرش این دختر نباید زنده میشد !          

- کی میخواد بفهمه جز اینکه تو لو ندی!؟ 

-  اگه بفهمند بهش کمک کردیم میکشنمون 

- همش پای خودم 
- باید میمرد! 

- انتظار نداری که  چالش کنم!؟ 
- چرا تکون نمی خوره؟ 

هر دو بالای سرش ایستادند باد طره ای از   موی دخترک را این سو و آن سو می برد حال از سوز سرما گونه اش   گلگون شده بود و پلکانش می لرزید.   آرش خم شد و دو انگشتش را روی گردن ملتهب و کبود شدهٔ او گذاشت

- نبضش خیلی ضعیف می زنه باید ببریمش

- تو دیونه شدی! 
- باور کن؛ دلم نمی خواد بمیره.

                                               .***********. 

انگشتان زخیمش را روی کلید های پیانو می کشید که صدای گوش خراشی، در سالن تاریک خوف بر انگیزش اکو میشد.  چشمانش بسته بود و لب‌های خشک شده اش کش آمده بودند. 
آهسته شعری را با خود زمزمه می‌کرد  

زمزمه‌اش  با صدای گرفته طنین غم‌انگیزی را برانگیخته بود. 

 Итеперь я остался одиИ - 

 Считая пустые дни
 О мои беззаботные друзья
 О, черт возьми
 Я не буду петь тебе песню

- و اینک تنها مانده ام

به شمردن روزهای پوچ

آی دوستان بی‌قید من
آی قوهای من

@Hasti.m

ویرایش شده توسط JGR.LARA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم

انگشتانش ناگهان از حرکت ایستاد نگاه سردش روی برگه‌ی نم کشیده لغزیده شد.   چنان درون خویش غرق شده بود  که از صدای قدم  های    شخصی غافل ماند. دستان گرمی  روی دستانش نشست   خشمگین نگاهش را نثار سیروس کرد و گفت:

- چرا  الان  اومدی؟ 

 -  آتوسا اومده می‌خواد باهات حرف بزنه
در تاریکی چشمانش نوری از امید درخشید مشتاق سیروس را نگاه کرد

- بیارش اینجا

لحظه‌ای که سیروس از در خارج شد دختر قدم زنان با گرفتن صندلی‌ای چوبی کنار در آن را کشان-کشان پیش پای الیاس برد و رویش نشست 
- ازت چند تا سوال می‌پرسم درست جوابم‌رو بده
- علیک سلام خوبی!؟ قهوه دوست داری بگم بیارن؟ 

- وقت برای خوردن قهوه نیست الیاس، همه می‌دونن تو جیره خور اسرافیلی چرا می‌خوای بهش خیانت کنی؟ 
پسر چنگی به مویش زد و از جای برخاست
- چرا تو بهش خیانت کردی!؟ 
- فکر کردم مراد مرده می‌خواستم انتقام بگیرم
- و بخاطر من زنده موند تو و اون معشوقت بهم مدیون هستید هر چند شاهرخ همین الان هم دنبالت می‌گرده
آتوسا لبش را گزید و روبه‌روی الیاس ایستاد 
- همه دارن دینشون رو به تو فراموش می‌کنن تو مارو متحد کردی درست اما هیچ حرکتی ضد اسرافیل انجام نمیدی!
یک تای ابروی الیاس بالا رفت سرش را خم کرد و با جدیت صدایش را بالا برد:
- حتی تو!؟ 
دختر ریشخندی زد و روی برگرداند
- به خیالت اگه همچین فکری داشتم الان اینجا بودم؟ 
سکوت الیاس را که دید باز نگاهش کرد و گفت:
- چند روز پیش خضر همه‌رو کنار هم جمع کرد داشت از اینه‌که تو هیچ حقی به ریاست ما نداری می‌گفت سعی داشت همه‌رو علیه تو کنه انگار همه یادشون رفته بود که تو جونشون ‌رو نجات دادی خصوصا نامزدم مراد
- که اینطور می‌خوای با نامزدت چیکار کنم!؟ 
دختر آهی کشید و خیره نگاهش کرد
- من می‌دونم اهداف بزرگی توی سرت الیاس و این هم می‌دونم کسی جلودارت نیست اما مراد تورو دست کم می‌گیره و می‌ترسم بخاطر این افکارش آسیب ببینه ازت می‌خوام وقتی بر علیه تو شورش کردن به نامزد من کاری نداشته باشی اون واقعا تحت تاثیر خضر قرار گرفته
- و تو تحت تاثیر من!؟
 صدای شلیک خندهٔ آتوسا  پوزخندی روی لبان الیاس نشاند
- چیزی توی نگاهت می‌بینم که وقتی بچه بودم توی نگاه الیاس بزرگ دیدم. اون مرد باهوش و قابل ستایش بود 
به سوی در رفت و دستگیره را گرفت
- یک حسی میگه که تو درست مثل اونی
در را بست و با تنه‌ای به سیروس خانه را ترک کرد همین که به سر کوچه رسید نگاهش به چشمان آشنایی گره خورد پاهایش سست شد و از حرکت ایستاد.  مراد روی کاپوت ماشینش نشسته بود و سیگار دود می‌کرد ابرهای کوچکی نشست از پک‌های عمیق دور سرش شناور بود با این حال آتوسا خشم نگاهش را می‌دید و به جرات می‌توانست بگوید بسی هم ترسیده بود بالاخره نگاه‌های معنادارش را از دختر کند و به سمت خودرواش رفت در را محکم به هم بست و منتظر شد تا پاهای خشک شدهٔ آتوسا حرکت کند. دختر آب گویش را قورت داد و در صندلی شاگرد جا گرفت
- سلام عزیزم اینجا چیکار می‌کنی؟ 
مراد پوزخندی نثارش کرد و گفت:
- می‌دونی اسرافیل از بچگی الیاس‌رو بزرگ کرده و اون‌رو مثل پسرش می‌دونه حالا انتظار داری پسرش بهش خیانت کنه!؟ 
آتوسا هوفی کشید به بیرون خیره شد
- اگه اینطوری الان تو باید با خضر و باقی افراد زیر خاک باشی
- اون داره ازمون سوءاستفاده می‌کنه
- تو اسمش رو هر چی دوست داری بزار الیاس می‌خواد به قدرت برسه و ما هم کمکش می‌کنیم
- فکر می‌کنی متحدین اسرافیل این اجازه رو بهش میدن!؟ 
آتوسا خشمگین شد و فریاد کشید:
- بسه مراد آدم‌های ترسو مدام در حال فکر کردنن
در را باز کرد و از ماشین پیاده شد مراد هم بی توجه گازش را گرفت و رفت.

@Mehrang   @Hasti.m

ویرایش شده توسط JGR.LARA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...