رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

درخواست طراحی جلد رمان گولان| زینب هادی مقدم zeinabHDM کاربر انجمن نود هشتیا


ZeinabHDM
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • سانسورچی

نام رمان: گولان

نویسنده: زینب هادی مقدم| zeinabHDM کاربر انجمن نود هشتیا

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

هدف:

دانستن، یکی از موهبت های الهی است؛ نوشته ها نیز مجموعه ای از دانسته ها را به همراه دارند و رسالت یک نویسنده نیز انتقال دانسته هاست.این یک نعمت است که بتوانم اندکی به دانسته های خوانندگان اضافه کنم؛ هر چند کم، هرچند کوتاه و هر چند ناچیز؛ اما این برای من بهترین رویداد است.

✓مقدمه: 

بین گلبرگ های کاغذی؛ نام تو را حک کردم؛ آن ها را در گوشه ای از صندوقچه ی دلدادگی پنهان ساختم تا راز دل فاش نشود؛ این است دنیای پر از خیال تو که در اطرافم پرسه میزند؛ این است دل بی‌قراری که بنا است در خفا و دور از دیگران به دنبال تو بتپد؛ روا نیست که پنهان شوی؟!کاش برسد آن فصلی که وصال میسر میشود؛ کاش گولان میسر شود تا صدای بلبلان در میان سبزه ها طنین انداز شود و با آوازشان صدای تپش های قلبم را به گوشت برسانند؛ آن زمان است که زمزمه خواهم کرد:

چو باران در چمنزاری رسد، گلها بروید

چو باوان(۱) در گلستانی رسد، دلها بکوبد

در آن بوی گل یاس و سمن در دشت ایران

چو گولان(۲) در بیابانی رسد، غم ها سرآید

 

 ✓خلاصه :

عشق را در شاخه ای خشکیده یافتم.

شاخه ای رشد یافته از میان صخره ها،

آن که بوی تیر داغ شده را به خوبی حس میکند.

آن که بوی خون پاشیده بر روی خاک وطن را حس میکند.

آن که در سرمای سوزنده در خود جمع شده،

آن که معنای آرزوی نهال کاشته شده را میفهمد.

آن که صدای ریزش اشک دخترک را به گونه ی یخ زده اش، حس میکند.

عشق همان شاخه ای خشکیده است، آن که در شهریور کاشته شده، در بهمن قدمی برای رشد برمیدارد و در گولان بار و بر میدهد.

عشق دقیقا همان شاخه ی خشکیده است، همان که سختی راه را پس زده و با قدرت خود را از میان صخره های در هم فرو ریخته بیرون می‌کشد و برای دلبر لبخند می‌زند.

و این است معجزه ی عشق؛ اوست که از پس دشواری رخ مینماید و لبخندش را قاب گرفته و با چشمکی دلبرانه؛ خود را نمایان می‌سازد.

 ۱.باوان: نام دختر، دردانه ی پدر

۲.گولان: اردیبهشت

@ مدیر گرافیست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱ ساعت قبل، ZeinabHDM گفته است:

10531447406135831634_xt7y.jpg

 

سلام عزیز

عکس مناسبه؛ اگر مورد خاصی  در نظر دارید بگید به زودی جلدتون تحویل داده میشه.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

آره همین خوبه؛ چون به مطالب رمانم مبخوره؛ 

شما میتونین یه زن و مرد که دستشون رو توی دست هم دارن رو یه جای جلد جا بدین؟

روی جلد هم بنویسید:

عاشقانه ای متفاوت از 

               زینب هادی مقدم

اسم رمان هم به رنگ  آبی بنویسید که از گوشه های اسم نور بیرون بزنه ، مثل همین مهی که توی تصویر از لابه لای درخت ها بیرون میزنم.

اما باز هم هر رنگی که می‌بینید باعث جلوه ی بیشتری روی جلد میشه بذارید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

13 ساعت قبل، ZeinabHDM گفته است:

آره همین خوبه؛ چون به مطالب رمانم مبخوره؛ 

شما میتونین یه زن و مرد که دستشون رو توی دست هم دارن رو یه جای جلد جا بدین؟

روی جلد هم بنویسید:

عاشقانه ای متفاوت از 

               زینب هادی مقدم

اسم رمان هم به رنگ  آبی بنویسید که از گوشه های اسم نور بیرون بزنه ، مثل همین مهی که توی تصویر از لابه لای درخت ها بیرون میزنم.

اما باز هم هر رنگی که می‌بینید باعث جلوه ی بیشتری روی جلد میشه بذارید.

عکس خودش خیلی شلوغه عزیزم، فونت هم باید حد امکان ساده کار بشه. نمی‌دونم جالب میشه عکس اون دوتا دست روش ادغام بشه یا نه.

امتحان می‌کنم اگر جالب شد اون رو هم قرار میدم.

بقیه موارد هم انجام میشه؛ به زودی جلد تحویل داده میشه. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام عزیز

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

اگر می‌خواستم فونت رو آبی بذار که بنا بر تم رنگی باید آبی تیره می‌خورد و واقعا روی فضای تاریک جلد نما نداشت... چندبار با انواع مختلف امتحان کردم و جالب نشد.

یه همچین چیزی با عکس خونه  تم رنگیش حفظ میشه و نمای جالب‌تری هم داره.

بنظر من این‌طوری خیلی جالب‌تر میشه؛ ولی باز اگر از موردی رضایت نداری اعلام کن تعویض میشه. 

@ ZeinabHDM

ویرایش شده توسط Shadow
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...