رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان کارمایی سیاه/ setare.n کاربر انجمن نودهشتیا


setare.n
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

عنوان: کارمایی سیاه
ژانر: تراژدی، عاشقانه
نویسنده: ستاره
خلاصه:
و چه بی رحمانه سرنوشت قلم را در دست می‌گیرد، صفحات را یکی‌یکی ورق می‌زند، بالا و پایین می‌کند در نتیجه هر آن‌چه که کردی را، بومرنگ‌وار بر فرق سرت می‌کوبد و حالا چه بی‌رحمانه قانون کارما تر و خشک را سوزاند و رنگ سیاه به خود گرفت. تراژدی که روایتگری دختری است که زندگی‌اش پر از رسیدن‌ها و نرسیدن‌هاست پر از دوری‌ها و نزدیکی‌ها و درست در لحظه وصال، بعد از سختی‌های زیاد اتفاقی می‌افتد که تمام رویاهایش به یغما می‌رود روزگار حکمش را رو می‌کند و او را با خود به ناکجاآباد می‌برد.

نقد و برسی رمان

 

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-اول

چندین ماه است که بر تخت فلزی نشسته بود. نگاهش به دیوار سفید ترک خورده‌ی روبه‌روی‌اش خشک شده و تمام خاطراتش را دیوار سفید اتاق آسایشگاه برایش همچون پر*ده‌ی سینما به نمایش گذاشته، نمایش خونین از آن روز خونین که بخت سفیدش را همچون بوم نقاشی رنگین کرده بود، رنگ‌های از جنس د*ر*د، رنگ‌های که قرمز بودند؛ ولی بخت دخترک را سیاه کرده بودند.
دستانش را بند‌های کتانی، م*حکم به تخت آویخت بود و د*ر*د در جای‌جای روح و جسمش زوزه می‌کشد. مچ دست‌هایش متورم شده بود؛ ولی جانی برای اعتراض کردن نداشت.
نگاهش به دیوار بود، دیوار سفید بی‌روح؛ اما خاطره‌ای آن خیابان... . دلتنگی یعنی نگاهت رو به دیوار باشد ولی خاطره‌ای آن خیابان لعنتی خفه‌ات کند. خیا*با*نی که شاهد پرپر شدن تمام آرزوهایش بود و حال از آن دیوانه‌ای ساخته بود، دیوانه‌ای که دیوانه نبود؛ بلکه دیوانه‌ای که عاشق بود و به ر*ق*ص پر هیاهوی خاطره‌ها روی آن دیوار بی‌حیا خیره شده بود.
‏****
با انگشتان کشیده‌ و زیبایش، چند تقه بر درب چوبی اتاق پدرش کوبید. منتظر اجازه‌ برای ورود ماند:
- بفرمایید!
سرش را از میان در داخل برد و با نیم نگاهی پدرش را پشت میز کاری به رنگ قهوه‌ای تیره دید با لحن شیرین همیشگی‌اش گفت:
- بابا جونم اجازه هست؟
پدر از حرکت دخترش سرخوشانه خندید و گفت:
- بیا تو گل دخترم!
تمنا به سمت پدر رفت و یک بو*سه‌ی به گونه‌اش نشاند و غش‌غش خندید. پدر از خنده‌‌ی دخترش به وجد آمد و با نگاه پدارنه‌ای او را که به سمت صندلی چرمی دفتر کارش می‌رفت، بدرقه کرد. می‌دانست پای حرف مهمی هست که تمنا برای گفتنش اینجا آمده. به خودش که نمی‌توانست دروغ بگویید ر*اب*طه‌ پدر و دختری‌شان عمیق نبود و ارتباطشان به احوال پرسی مختصری در روز خاتمه می‌یافت. تمنا سرش را پایین انداخت تا تلاطمش از آیینه وجودش پیدا نباشد و راحت‌تر با پدرش صحبت کند:
- راستش بابا یک موضوعی پیش اومده که باید در موردش باهاتون صحبت کنم.
مهراب سکوت کرد تا دخترش راحت‌تر بتواند به صحبت‌هایش ادامه دهد. تمنا سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند. سرش را بالا آورده به چهره‌ای پدرش که در اثر گذر سال‌ها موهایش از مشکی به جوگندمی تغیر رنگ داده بود و صورت جا افتاده‌اش که هنوز هم جذاب بود نگاه عمیقی کرد و دوباره سر به زیر شد. آخرش چه باید موضوع را کامل شرح می‌داد!
- بابایی خواستگار دارم.
در دل به خود لعنت فرستاد. مهراب یک ابروی خود را بالا انداخت و به او خیره شد. تمنا می‌دانست این نگاه پدر چه معنایی دارد و دوباره سرش به یقه‌اش چسبید.
- کی هست تمنا؟!
پدرش رویِ روابط تک دخترش همیشه حساس بود و به او گوش‌زد می‌کرد که بنایی رفاقت با پسری نریزد و این‌ها را تمنا خوب می‌دانست و تمام نگرانی‌اش برای همین بود. تمنا چاره‌ای جز سخن گفتن نداشت. پس قفل زبانش را باز کرد و گفت:
- بابایی می‌خوام راستش رو براتون بگم. آخه مامان زهرا همیشه بهم می‌گفت، غیر از راست چیزی نگم. برای همین الان هم ترجیح میدم، راست بگم تا یکسری دروغ برای راحت‌تر کردن کارم
یاد دوباره‌ی مادرش خار شد در گلویش و توان حرف زدن را از آن گرفت. مهراب خوب می‌دانست که غم از دست دادن زنش، برای تمنا چیز کمی نبوده؛ پس لیوان و پارچ روی میز را برداشت و لیوان را از آب پر کرد. کمی نیم خیز شد و به سمت تمنا گرفت؛ ولی در همان حال باید تشرهای پدرانه‌اش را می‌زد.
- ولی من هم خیلی چیزها بهت گفتم که ظاهراً یاد... .
تمنا در میان حرف پدر پرید و اجازه‌ی سرزنش به او نداد خوب می‌دانست منظور پدرش به حرف‌های است که هر چند وقت یک بار به تمنا گوش‌زد می‌کرد و از او می‌خواست که بدون بهانه قبول کند و تمنا هر بار به پدرش اطمینان می‌داد و خیالش را راحت می‌کرد؛ اما حال خط روی تمام قول‌هایش کشیده بود و با لحن عاجزانه ادامه داد:
- عه، بابا شرمنده‌ترم نکن! اجازه بده با خیال راحت برات حرف بزنم!
چند ثانیه سکوت کرد تا کلمات در ذهنش سامان پیدا کند و بهترین جملات را بگویید که ظاهراً زیاد هم موفق نبود:
- راستش بابا یکی از هم دانشگاهی‌هام. یک مدت هم دیگه رو می‌شناسیم اولش پیشنهاد دوستی داد من قبول نکردم؛ ولی چند بار اصرار کرد که... بابا می‌دونم این‌ها از نظر شما بی‌حیای حساب میشه؛ ولی م... من... واقعاً دوس... دوستش دارم. ازتون می‌خوام درکم کنید. می‌خوام یاد علاقه و عشقی که بین خودتون و مامان بود بیوفتید و من رو درک کنید.
اما مهراب درونش آشوب شد، با حرف‌های دخترش و دست و پایش یخ زد و دلش لرزید، خوب می‌دانست عشق دخترش بی‌آلایش است و گفته‌هایش درستی آن را صدق می‌کند و تمام عمرش با همین ترس که... 

@نیکتوفیلیا @هانی پری @هانیه.پ @دخترخورشید @Mahgol @Asma,N  @-Ghazal- @Gisoo_f @-Atria- @Imaryam @Masi.fardi @Mana.H @Mina @mahdiye11 

@-ℳAhsA- @NAEIMEH_S  @Mahfam

  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...