رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان‌ بدر‌ شب| Outis کاربر انجمن‌ نودهشتیا (ناظر)


Outis
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان : C+

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

 

رمان بدر شب 

ژانر:تخیلی،رازالود،هیجانی،عاشقانه

نویسنده:Saba|M

مقدمه:

سگ، نگاه خنده‌داری به گرگ کرد و گفت:

- آهویت را ربودم! 

آیا باز هم می‌گی گرگ ها  برتراند؟! تو اگر عرضه داشتی اهویت را حفظ می‌کردی! 

گرگ لبخندی  زد و گفت:

- من [خدای] غرورم! 

رقیبی ببینم نمی‌جنگم، پا روی عشق و احساسم می‌گذارم و میدان را خالی می‌کنم. 

آهویی که به سگ چشمک بزند لیاقت ندارد، زیر سایه گرگ زندگی کند.  حق‌اش آن است خوراک همان سگ شود. 

خلاصه داستان:

الکس  پسر  آدریان  بروکلین، مادرش در زمان کودکی او  توسط فانیان  به قتل رسید. به کدامین گناه؟! تنها  دلیل مرگ مادرش این بود که نتوانست ماهیت واقعی‌اش را از انسان‌ها مخفی‌کند؛  این چیزی‌است  که  الکس از پدرش شنیده است. اما از قدیم گفتند گاهی اوقات حتی به چشم ها هم نباید اعتماد کرد. 

حالا دیگه زامبی ها این وسط چی می‌گن؟! به نظر شما الکس می‌تونه رهبری یک گله  گرگ‌رو به دست بگیره؟!چجوری عشقش‌رو برگردونه؟! پیش بینیش با شما، گفتن حقیقت با من! جالبه، نه؟ 

فصل اول: تبدیل 

* پارت #اول *

استیو و استفان، بغل دستم بودن و داشتن درباره‌ی آزمون شفاهی که یکی از استاد ها،  بعد از یه هفته ورود به کالج برامون ترتیب داده بود صحبت می‌کردن.  

نمی‌دونستم با این حجم از کلافگی چیکار باید کنم. 

کوله‌ام رو که تقریبا کج روی دوشم انداخته بودم و یه  دستش‌رو تو دستم گرفته بودم جابه جاش کردم، تا خستگی شونم دربره. یه ربعی  راه مونده بود و ماهم بالاجبار  پیاده  کل راه از خونه  تا کالج رو هر  روز باید طی می‌کردیم. 

سرم‌رو بلند کردم و یه نگاه به دورو برم انداختم، چیز قابل توجهی نظرم‌رو جلب نکرد پرنده‌های زیادی روی درختا  نشسته بودن  و صداشون، مثل یه جمعیت درحال  اعتراض بود.  این صدا بدجوری  تو مخم بود؛  سرم‌رو پایین انداختم و به جردنام نظری کردم.  جردن  سفید و زردی پام بود و طبق روال هر روزم  یادم رفته بود پاکشون  کنم  و تقریبا گردو خاکی بودن. 

خم شدم  و دستمو چند بار روش کشیدم تا تمیز  بشن. 

استیو و استفان متعجب از ایستادنم مکث کردن و برگشتن، بلند شدم: 

- هی!  نترسید بابا،  این‌ها خاکی بودن  خواستم تمیزشون کنم. 

پشت بند حرفم، سریع به طرف کالج  حرکت کردم و دست‌های اونا رو هم  کشیدم. 

می‌دونستم یه چند دقیقه‌ای دیر کردیم؛  اون دوتاهم بعد یه مدت کوتاه به خودشون اومدن  و سریع همراه من می‌دویدن. 

پاهامون‌رو که از در کالج به داخل گذاشتیم،  قدم‌‌هامون رو کند کردیم. 

هرکس که جلو راهم بود با تعجب بهم نگاه می‌کرد، حق دارن! دیدن یه پسر با موهای بلند و بهم ریخته با یه تیشرت و جین خاکی  رنگ زیادی جالب بود. 

مخصوصاً که فهمیدم اون‌همه تعریف از خودم بی‌جا نبوده و جذاب شدم. 

ویراستار: @ Rozhin

ناظر: @ Sogol

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Outis
ویراستار|petrichor 🌱
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

6 ساعت قبل، _qAtena گفته است:

رمان گرگینه

ژانر:تخیلی،رازالود،هیجانی،عاشقانه

نویسنده:صبا_م

مقدمه:سگ نگاه خنده داری به گرگ کرد و گفت اهویت را ربودم....!

ایا باز هم میگی گرگ ها  برتر اند؟! تو اگر عرضه داشتی اهویت را حفظ میکردی...!

گرگ لبخندی  زد و گفت:من [خدای] غرورم

رقیبی ببینم نمیجنگم،پا روی عشق و احساسم میگذارم و میدان را خالی میکنم 

اهویی که به سگ چشمک بزند لیاقت ندارد زیر سایه گرگ زندگی کند  حقش ان است خوراک همان سگ شود 

خلاصه داستان:الکس  پسر  ادریان  بروکلین    مادرش در زمان کودکی او  توسط فانیان  به قتل رسید،به کدامین گناه؟!تنها  دلیل مرگ مادرش این بود که نتوانست ماهیت واقعیش را از انسان ها مخفی کند  این چیزیست  که  الکس از پدرش شنیده است اما از قدیم گفتند گاهی اوقات حتی به چشم ها هم نباید اعتماد کرد......

فصل اول: تبدیل 

 

استیو و استفان بغل دستم بودن و داشتن درباره ی ازمون شفاهی که یکی از استاد ها  بعد یه هفته ورود به کالج برامون ترتیب داده بود صحبت میکردن  

نمیدونستم با این حجم از کلافگی چیکار باید کنم

کولمو که تقریبا یوری روی دوشم انداخته بودم و یه  دستشو تو دستم گرفته بودم جابه جاش کردم تا خستگی شونم دربره یه یه ربی  راه مونده بود و ماهم بالاجبار  پیاده  کل راه از خونه  تا کالج رو هر  روز باید طی میکردیم 

سرمو بلند کردم و یه نگاه به دورو برم انداختم چیز قابل توجهی نظرمو جلب نکرد پرنده های زیادی روی درختا  نشسته بودن  و صداشون مثل یه جمعیت درحال  اعتراض بود  این صدا بدجوری  تو مخم بود  سرمو پایین انداختم و به جردنام نظری کردم  جردن  سفید و زردی پام بود و طبق روال هر روزم  یادم رفته بود پاکشون  کنم  و تقریبا گردو خاکی بودن 

خم شدم  و دستمو چند بار روش کشیدم تا تمیز  بشن  

استیو و استفان متعجب از ایستادنم مکث کردن و برگشتن بلند شدم  

_هی  نترسید بابا  اینا خاکی بودن  خواستم تمیزشون کنم 

پشت بند حرفم سریع به طرف کالج  حرکت کردم و دستای اونام کشیدم 

میدونستم یه چند دقیقه ای دیر کردیم  اون دوتاهم بعد یه مدت کوتاه به خودشون اومدن  و سریع همراه من میدویدن 

پامون رو که از در کالج به داخل گزاشتیم  قدم هامون رو کند کردیم 

هرکس که جلو راهم بود با تعجب بهم نگا میکرد حق دارن دیدن یه پسر با موهای بلند و بهم ریخته با یه تیشرت و جین خاکی  رنگ زیادی جالب بود

مخصوصا که فهمیدم اونهمه تعریف از خودم بیجا نبوده و جذاب شدم 

 

اسم رمان تکراریه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

 

* پارت #دوم *

جلوی در که رسیدیم، بدون معطلی در زدیم؛  چند لحظه بعد استاد در حالی که عینکش‌رو درمیاورد در کلاس رو باز کرد. 

- سلام استاد! 
اقای مندلیِف، نگاهی کوتاه از سر تا پا به ما انداخت. 
چند ثانیه بعد سری تکون داد و هنگامی که داشت از جلوی در کنار می‌رفت گفت: 
- دیگه تکرار نشه، دفعه بعدی هرکس بعد از من وارد کلاس‌شه جایی جز بیرون کلاس نداره. 

تقریبا پنج دقیقه بیشتر از شروع کلاس نگذشته بود. 
هرسه نفرمون همزمان گفتیم:

- چشم.

و به سمت جای همیشگی‌مون راه افتادیم. 
تو این چند ثانیه که داشتیم به طرف ته کلاس می‌رفتیم سنگینی نگاه دخترا، به‌قولی داشت لهم می‌کرد. 
منکر اینم نمی‌شم که خب بدم نمیومد. 
استیو و استفان، سرجاشون نشستن؛ اما من فقط نگاهم میخ جایی بود که یه دختر رو صندلی من نشسته بود. 

حس می‌کردم از عصبانیت، صورتم کم- کم داشت رو به قرمزی می‌رفت. تا خواستم حرفی بزنم استاد شروع کرد به ادامه دادن. 
با یک نفس عمیق به سمت جای خالی رفتم که دو ردیف با اون دوقلو‌ها فاصله داشت. 

تمام هوش و حواسم رو دودستی تقدیم استاد کردم، درحال نوشتن جزوه بودم. 

بیست دقیقه قبل از اتمام کلاس، استاد گفت که این تایم رو اختصاص میده به پرسش و پاسخ. 
تقریبا مطمئن بودم که اقای مندلیف از من چیزی نمی‌پرسه، اما اون چند درصد داشت اذیتم می‌کرد چون به هیچ وجه حوصله نداشتم جواب این سوالای مسخره ولی با پاسخ های طولانیش رو بدم. 

نفر اول استیو بود که اسمش خونده شد. 
می‌تونسم خیلی واضح علائم استرس رو تو صورتش ببینم، چیزی    نخونده بود ولی با هوش بالایی که ما سه نفر داشتیم نمی‌شد چیزی رو برای یاد گرفتن از قلم بندازیم. 
بیشتر یادگیری‌مون تو همون لحظه بود که استاد داشت توضیح می‌داد و مطالعه آن‌چنانی نداشتیم. 

استیو هم طبق معمول خوب، ولی با استرس جواب داده بود. 
بعد از این‌که از دونفر دیگه هم یه تعداد سوالاتی رو پرسید بدون مکث، اعلام کرد که تایم کلاس تموم شده و می‌تونیم خارج‌شیم. 


کلاس تقریبا خالی از دانشجو‌ها شده بود به‌جز چند نفری که شامل همون دختره و چندتا پسر و دختر با تعداد خیلی کم بود. 

ته دلم یه چیزی، یه شخصی اصرار می‌کرد که برم سراغ اون دختره و بهش اخطار اول و اخرو بدم که به هیچ وجه دیگه جای چیزی که مطعلق به منه‌رو نگیره. 

تو چند ثانیه تصمیم خودم رو گرفتم و تمام خشمی که توی وجودم به خواب رفته بود رو بیدارم کردم و انتقال دادم به چشم هام، 
می‌دونم هرکس منو تو این حالت ببینه چیزی به اسم پشم و پرز تو تنش نمی‌مونه. 


تا خواستم قدم از قدم بردارم و به سمت اون دختر حرکت کنم استیو و استفان هم زمان با هم صدام کردن، صداشون خیلی بلند بود و به همین خاطر مجبور شدم وایسم. 

چون اونا پشتم بودن مجبور شدم برگردم و با حالت سوالی که جاش‌رو با خشمه توی چشمم عوض کرده بود بهشون نگاه کنم. 

استیفن تا خواست چیزی بگه استیو جوابش‌رو داد؛ یا شایدم برعکس! ولی من تفاوت قیافشون رو فقط با کمک اون ماه گرفتگی رو گردناشون تشخیص می‌دادم. 

- الکس، زود بیا بریم سلف که بعد از اون بریم باشگاه کالج. وای الکسس باز اون جمله نحسو تکرارش نکن! 

- برای چی بریم باشگاه؟ کدوم جمله ی نحس؟! 

- الکس واقعا من به تو شک کردم! نه به اون‌هوشت نه به این حافظت لعنتی، تا چهل دقیقه دیگه مسابقه بسکتبال با تیم ما و اون لعنتیا شروع می‌شه! 

با شنیدن کلمه بسکتبال، ذهنم خالی از تمام چیزای مزخرف شد و اون جای خالی رو فقط بستکبال و مسابقه پر کرد. 
 

ناظر @ Sogol

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط _qAtena
ویراستار|petrichor 🌱
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

* پارت #سوم *

اصلا دوست نداشتم که حتی چند لحظه دیر تر به باشگاه برسم. 
همراه استیو و استفان از کلاس خارج شدیم و به سمت کمدهامون رفتیم؛ کمد من شماره‌ی ۲۷ بود ولی کمد استیو و استفان شماره ی سه و سیزده، با فاصله‌ی یه ردیف کنار هم بود. 
کمد استیو پایین و کمد استفان با فاصله‌ی یه ردیف بالاتر از استیو بود، کالج ما به نظرم کالج خاصی بود. 
منکر اینم نمی‌شم که افرادی که توش بودن هم خاص بودن! 
کمد ها همگی به رنگ قرمز و سیاه بودن که با فاصله‌ی یه متر یه متر نردبون هایی به رنگ سیاه هم، کنار و هم اواسط کمد ها قرار داشتن تا دسترسی دانشجو ها به کمد هارو آسون‌تر کنن

درکمدم‌رو باز کردم و موجی از عطری خوش‌بو و تلخ به صورتم برخورد کرد. 
وقت‌رو تلف نکردم و سریع لباس‌های مخصوصم‌رو برداشتم. کار استیو هم تموم شده بود؛ 
ولی استفان هنوز یه ردیف بالاتر رو نردبون ایستاده بود داشت دنبال چیزی می‌گشت که با توجه به لباس های توی دستش، قطعا اون چیز لباس ها نبودن. 

بوی اون لعنتی رو حس کردم، دماغم به طرز غیر قابل باوری تکون می‌خورد. خیلی سخت بود کنترلش؛ اون‌هم برای منی، که هنوز تبدیل نشده بودم! 

دوتا دستام‌رو محکم قفل صورتم کردم و سعی کردم تمرکز کنم، تمام نیروی بخصوصی که توی سرم این همه مدت درحال گردش بود و من متوجه نمی‌شدم رو به سمت دماغم منتقل کردم. 
اون نیرو به صورت جریان دار وارد تمام نقاط دماغم شد و تو کسری از ثانیه آروم شدم. 

از لحاظ جسمی اره، آروم شدم. ولی از لحاظ روحی، نه! دوست داشتم کله استفان رو محکم بکوبم به دیوار. 

استیو که متوجه این موضوع شده بود سعی داشت من‌رو آروم کنه، ولی من فقط می‌خواستم کاری که مغزم و احساسم دستور به انجامش‌رو میده، انجام بدم. 

با شتابی که به سمت استفان داشتم می‌گرفتم، استیو ضربه‌ی آرومی به نقطه‌ی حساس کمرم زد؛ وقتی اون درد لعنتی رو حس کردم اروم- اروم رام شدم و به خودم اومدم. 


استفان کارش تموم شد و با سرخوشی از پله ها پایین اومد، ولی با دیدن قیافم تازه فهمید چه گندی زده. 

اما هنوزم عطشم به اون گوشت توی دستش کم نشده بود که نشده بود! 
باهم دیگه به سمت سرویس رفتیم تو این ساعت و این دقیقه از ساعت کسی از سرویس بهداشتی پسرونه استفاده نمی‌کرد. 

پام‌رو که از در سرویس گذاشتم تو، به سمت استفان هجوم بردم و گوشت رو از دستش گرفتم یا به‌قولی گوشت رو ازش دزدیدم. 

با حرکت دستم گوشت  به سمت دهنم رفت و نیشام و دندونام با درد خیلی زیادی شروع به حرکت تو لثه هام کردن و مقداری خون توی دستم ریخت. اما با لذتی که با خوردن این گوشت به بدنم تزریق می‌شد این درد برام هیچ ارزشی و اهمیتی نداشت! 

دندونام گوشت رو تیکه- تیکه کردن و با حرکت دندونام گوشت بیشتر له می‌شد و من به مزه ای که خوشمزگی‌اش غیر قابل توصیف بود رسیدم. 

بعد از خوردن اون گوشت به سمت استیو و استفان برگشتم؛ استیو خیلی آروم اما استفان با تعجب بهم نگاه می‌کرد. حق داشت ندونه من چقدر به گوشت این جن  علاقه داشتم، گوشتی که خودش از قبل پخته شده بود. 

دندونام با درد بیشتری از قبل به جای خودشون برگشتن و دهنم باز خونی شد. 

به طرف روشویی حرکت کردم دهنم رو شستم. 

- هی الکس! چرا قیافت این شکلی شده بود؟!
با چشمای خندونم بهش نگاه کردم و گفتم: 
- چجوری استیف؟ 
اونم که دید من دارم می‌خندم و خطر رفع شده،  با لبخندی دندون نمای ادامه داد: 
- چشم‌هات رفته- رفته رگه‌های قرمزش بیشتر می‌شد. 
دندون‌هاتم مثل شکستن استخون صدا می‌دادن! 
- تو اگه اون گوشت لعنتی رو این‌جا نمیاوردی این اتفاق نمیوفتاد. بقیشم استیو بعدا بهت می‌گه،  فعلا وقت نیست سلف نمی‌تونیم بریم دیر شده؛ ولی با سرعت زیاد می‌تونیم به سمت باشگاه بریم. 
حاضرید؟!
اوناهم سرشون رو تکون دادن. در دستشویی رو باز کردیم، وقتی پاهامون با زمین بیرون از سرویس تماس پیدا کرد، به طور غریضی سه نفرمون حالتامون عوض شد. به‌طوری که زانوی سمت راست روی زمین و زانوی سمت چپ بالا بود و انگشت دست راستمون کنار پامون روی زمین بود. 

استیو که شمارش معکوس رو شروع کرد، 
با سرعت قابل توجهی که یه مقدار بیشتر از سرعت یک انسان عادی بود دویدیم. 
ناظر @ Sogol

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط _qAtena
ویراستار|petrichor 🌱
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

* پارت #چهارم *

 

درسته که سرعتم یا سرعتمون خیلی بیشتر از یه انسان عادی بود ولی بیشتر از سرعت یه انسان ورزشکار نبود که،بود؟!
دانشجوها هم سرعت زیادمون رو به ورزشکار بودنمون ربط میدادن
تا چند ماه پیش اندامم میشه گفت اصلا به ادم های ورزشکار نمیخورد ولی بخاطر ماهیت اصلیم تو چند ماه اندامم حتی درشت تر از بعضی بدنسازا شد که چند سال درحال تمرین بودن

بعد از چند لحظه حرکتمون که شروعش از در سرویس میشد و پایانش در باشگاه ایستادیم
به باشگاه نگاه کردم و بلافاصله استیو درو باز کرد
وارد باشگاه شدیم و به جمعیتی که داخل اون سالن بزرگ بود نگاه کردم تعدادشون خیلی زیاد بود 

به سمت اتاق استراحت راه افتادیم در اتاق استراحت رو که باز کردم متوجه پر پرنده ای شدم که از بالای کمد درحال پایین افتادن بود

خب سخت نبود تشخیص پای کوچیکی که از نگاه استیو و استفان مخفی بود اما از من نه
حدس زدم اون پا مطعلق به یه دختر بود اما چرا یه دختر باید با اخرین طبقه کمد که مال ما پسرا بود کار داشته باشه؟
مطمئنن یه انسان عادی بود چون بوی خاصی نمیداد پس باید قطعا طرف اخرین طبقه ی کمد بوده باشه که به سرعت به اون بالا رفته حقیقی بودن این فرضیم ربط داشت به اون صندلی بلندی که کنار کمد بود
صدای ضربان قلبش و شریان خونش تو رگ هاش خیلی بامزه بود
قلبش تو این لحظه کپی برابر اصل قلب یه گنجیشک بود

نخواستم حالش بدتر از این بشه و خودم رو به نفهمیدن زدم

استفان که دید یه جا واستادم و از جام تکون نمیخورم صدام کرد
_الکس چرا اونجا واستادی زود باش بیا لباساتو عوض کن تا دیرمون نشده
_هان؟اهان باشه باشه واستا


به طرف بچه ها حرکت کردم اول تیشرتمو دراوردم و به سمت ایینه قدی رفتم
خداییش از دیدن بدنم خیلی ذوق میکردم منی که تو ارزوی داشتن همچین بدنی بودم الان بدنم از بدن خیلی از گرگینه های بزرگ تر از خودم بهتر بود
نمونش همین استیو و استفان که به شخصه میدیدم چقدر حسرت میخوردن

به گوشام نگاه کردم نوکشون خیلی تیز تر از قبل شده بود و خیلی جذاب ترم میکرد
به زاویه فک تیزی که به تازگی شکل گرفته بود نگاه کردم
از نظر خودم چهرم به حدی جذاب بود ولی از تعریف هایی که از دیگران به سوی خودم پرتاپ میشد(خیلیم با شدت بوده ها)
حس میکردم قیافه ی زیادی جذابی دارم
به دماغ استخونی شکلم دستی کشیدم که استیو پس گردنی محکمی تقدیمم کرد
میدونستم تا حدی حسودی کرده و میخواستم اذیتش کنم
_چیه دل نداری ببینی از تو قشنگ ترم؟
+جمع کن بابا خودتو دیرمون شد
از خودش تعریف میکنه نمیگه دو دقه دیرتر برسیم خشتکمون پرچم شدس
_هی شنیدم
+مهم نیست
گمشو بیا

با این حرفش به خودم اومدم و دست از سر ایینه برداشتم
با سرعت زیاد لباسام رو عوض میکردم تیشرت رو که پوشیدم و رفتم سراغ شلوارم
نمیدونم چرا حس میکردم اون دختر داره بمن نگاه میکنه
سنگینی نگاهش خیلی باحال بود
خیلی برام سخت بود از تو ایینه بهش نگاه نکنم خیلی بد دردی بود

شلوارم رو از قصد با سرعت اروم تر دراوردم
به صدا زدنای استیو هم توجه نمیکردم تو اون موقع فقط شیطنت خودم مهم بود...فقط خودم

برای لحظه ای اختیارمو از دست دادم و به بالای کمد نگاه کردم
دستشو جلوی چشماش گرفته بود و صورتش قرمز شده بود
لبای شبیه به قنچش میلرزید
پاهاش رو به طور نینی وار تو دلش جمع کرده بود جذاب بود
تمام این اطلاعات رو تو چند ثانیه بدست اوردم و قبل از اینکه بخواد دستش رو از روی چشمش برداره نگاهمو ازش گرفتم
شلوارمو با سرعت دراوردم و شلوارک ورزشیمو پوشیدم

ناظر @ Sogol

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

* پارت #پنجم *

استیو و استفان بیرون از اتاق بودن
دلو به دریا زدم و نگاهی به بالای کمد انداختم میدونستم که از لای انگشتای دستش که روی چشمش بود داره نگام میکنه واقعا حس میکردم که داره نگام میکنه چشمکی بهش زدم و سریع از اتاقک بیشرون اومدم
حس کردم چیزیو یادم رفته
یه دستی زدم تو سرم یادم رفت لباسامو بزارم تو کمد
مهم نیسن الان مسابقه شروع میشه

با گام های بلند و عریض به سمت سالن حرکت کردم
به بسکتبال علاقه ی وافری داشتم و تنها دلیلش اندامم پاهای بلندم بود

گروه تشویق گرا که شامل دو گروه دختر بود یکی از گروه ها به رنگ مشکی و دیگری به رنگ ابی، همه افراد گروه تشویقگرا از دخترای خوش اندام کالج بودن
لباساشون لباس های جذاب اما به طرز فجیحی باز بودن
دامن های کوتاه به رنگ مخصوص هر گروه و نیم تنه هایی هم به همون رنگ دامن ها
پایینشون نوار هایی به رنگ سفید بود

تمام حواسم به سمت در اتاقک استراحت بود کنجکاوی داشت مثل کرم مغزمو سوراخ میکرد و میخورد اما خیلی کند و اروم اروم
داور سکه ای اورد که طرف خط ما بودیم و طرف شیر گروه تقریبا همیشه برنده ی جورج
بیشتر افرادی که تو تیم ها بودن تو دبیرستان هم باهم بودیم تنفری که منو جورج نسبت به هم دیگه داشتیم زبونزد تمام افراد چه تو دبیرستان و چه تو این کالج لعنتی بود

این مسابقه اولین مسابقه بعد از ورود به کالج ما بود
تو دوران دبیرستان قوای تیممون خیلی کم بود اما بعد از ورود به کالج به دلیل تقویت انداممون و از بین رفتن ضعف تیممون
تیم قوی شدیم با جرعت میشه گفت تیمی قوی تر از تیم جورج

افراد تیم جورج شامل ساموئل،جاناتان،جک و فرد و خود جورج میشد
تیم خودمونم که شامل استیو استفان و مارسل و نیکلاوس و خودم میشد

_به الکساندر بروکلین
به طرف کسی که اسممو صدا زد برگشتم خودش بود پس درست حدس زده بودم جورج
_سلام جورج چه خبر
+خبر خاصی نیست جورج ولی...
_ولی چی؟
+میدونی قرار نیست خبر خوبی بشنوی..،خب معلومه باخت گروه مشکی خبر خوبی برای افراد تیم گروه مشکی نخواهد بود،موافقی با من یا نه؟!
_جورج رادکلیف!درسته باخت ما خبر خوبی برای تک تک افراد تیم ما نیست
اما وقتی شما بازنده بشین همه ی افراد شما جلوی تک تک اشخاص حاضر تواین کالج خورد میشن
ولی وقتی ما بازنده بشیم اتفاق خاصی نمیفته
چون بازنده بودن ما همیشه طبق روال بوده
ولی خودتم اینبار زیادی از برنده بودن تیمت مطمئن نیستی اگه گفتی چرا؟چون تازه قدرت گروه مشکی رو درک کردی

برای لحظه ای نور ترس و وحشت رو توی اعماق چشمش دیدم اما فقط برای لحظه ی
اون نور وحشت و ترس جاشو با نور شجاعتی وافر عوض کرد اما برای من خیلی واضح بود که این شجاعت ساختگیه و تهش جز نا امیدی چیزی نداره

مطمئن بودم که تیم من امروز برنده این مسابقه میشه ولی اگه عکس این موضوع اتفاق بیفته چی؟قطعا من داغون میشم...ولی بهتره فعلا به این چیزا فکر نکنم الان فقط فرصت دارم تا به برنده شدنمون فکر کنم
با قدرت بدنی که من و استیو و استفان داریم بازنده شدنمون غیر ممکنه بخصوص که اون گوشتی که من خوردم انرژیم رو چند برابر کرده


بعد از لحظاتی مربی اعلام کرد که افراد تیم جای مخصوص خودشون باید وایستند

داور توپ بزرگ بسکتبال رو توی دستش گرفت قدم به قدم جلو می اومد با هر قدمش استرس من بیشتر میشد ولی وقتی جای خودش ایستاد تمام اون حجم از استرس از وجود من پرکشید و رفت جاش رو به شجاعتی بی حد و اندازه داد

با پرتاب سکه به بالا حس کردم از شدت هیجان نوک گوشام دارن تیز میشن
نگاهی اجمالی به استیو و استفان انداختم اوناهم همین حالت رو داشتن


داور اعلام کرد که شیر اومده و این ینی برای شروع یک هیچ به نفع اونا اما از نظر من این یک هیچ به نفع ما بود چون ما میتونستیم کار گروهشون رو با دقت زیر ضره بین بزاریم و توی مسابقه عکس العملشون
رو پیش بینی کنیم


جورج پوزخندی به من زد و توپ رو به دست گرفت

به خودم قول دادم که تمان انرژیم برای امروز رو صرف بازی کنم


جورج به دستاش و پاهاش حالت مخصوص خودش رو داد
اما‌ نمیدونست اگه اون زرنگه من از از اون زبل ترم


تو صدم ثانیه تمان اندامم رو کشیدم
میتونستم ضعف کردن دخترارو حس کنم
برعکس چند لحظه پیش تمام تشویق ها مختص به ما شد و باعث افزایش اعتماد به نفس و انرژیمون شد

به حالت مخصوص خودم که تو این چند ماه تمرین کرده بودم اومدم
کمرم رو خم کردم زانوهام هم خم کردم اما زانوی سمت راستمو کمی به سمت پشت هدایت کردم
زانوی سمت چپ از زانوی سمت راس جلو تر بود
ارنج هام رو هم خم کردم و به ترتین نظم زانوهام عقب و جلو بردمشون

سرم رو هم اوردم بالا و مستقیم تو چشم های جوج نگاه کردم
با سوت داور بازی شروع شد

ناظر @ Sogol

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

* پارت #ششم *

توده دقیقه ی اول توپ بدون مکث تو زمین پاسکاری میشد
قد بلند ترینمون تو تیم مشکی من و قد بلند ترینمون تو تیم ابی جورج بود
تو یک لحظه توپ از دستای استیو با شتاب زیاد به طرف من هدایت شد بدون مکث بالا پریدم و توپ رو گرفتم با سرعت بالایی حرکت میکردم و تو ذهنم نقشه میکشیدم که چجوری توپ رو تو مدت زمان سه ثانیه گل کنم راه حلی پیدا نکردم و و فقط داشتم میدویدم به زمین حریف نزدیک شدم اما چند لحظه غافل شدنم باعث شد توپ دست جورج بیفته
جورج با شدت زیاد و سرعتی خیلی خیلی بیشتر از شدت پرتابش توپ رو پاسکاری میکرد

به هرکی که میداد اون شخص به صورت ضربدری توپ رو بهش پاس میداد

میدونستم که قراره گل بشه و این خیلی ناراحتم میکرد
اما...اما با فاصله ی یه متر و نیم مونده به دروازمون استفان توپ رو از دست جورج قاپید
مثل اینکه جورج اصلا انتظار نداشت همچین اتفاقی بیفته
اون ذوقی که اون لحظه داشتم مث سرنگی بود که توش پر از مایه انرژی زا با دوز بالا بود که به بدنم تزریق میشد
پرشی زدم و توپی که داشت به سمتم پاس داده میشد از طرف مارسل رو گرفتم
به صورت ضربدری توپ رو به زمین میکوبیدم
با وارد شدنم به زمین جورج دوتا از افراد تیم ابی به دفاع ایستادن اما نتونستن جلون رو بگیرن
یکی از فواید قد بلند بودن تو بسکتبال همینه معمولا،نیست؟معلومه که هست
برای اولین بار اولین گلی که به تیم ابی زد تیم مشکی بود
و این برای ما لذتی غیر قابل توصیف داشت

بازی به همین منوال گذشت و ۲۵ به ۲۷ به نفع تیم مشکی تموم شد

وقتی که میخواستیم گل ۲۵ رو بزنیم واقعا استرس فراوونی تو رفتار تموم بچه های تیم ما معلوم بود
فقط بخاطر اینکه تیم مشکی تعداد گلاش رو به حد تیم ما کرده بود

این گل رو نیکلاوس بدون هیچ مکثی و تو لحظه ای فقط داشت میدوید زد
خیلی خوشحال بودم که دوباره از تیم ابی جلو زدیم

_دمت گرم رفیق
برگشتم و استفان نگاه کردم
+خیلی خوشحالم استفان خیلی واقعا باورم نمیشه برای اولین بار از تیم ابی جلو زدیم
_منو نه یادت نرفته الکی
+تو باز به من گفتی الکی؟دهنت سرویس چقد گفتم نگو این گوشت دره اون یکی دروازه
_هی الکس خودتو لوس نکن تو به من میگی اسکاج مگه من چیزی میگم؟
بیا بغلم که دارم از خوشحالی زیاد میترکم باید با یکی این هیجانو تقسیم کنم
تک خنده ای کردیم و محکم بغلش کردم
شالاپ شالاپ میزدم کمرش اونم از درد زیاد داد که نه تقریبا اخراش جیغ میکشید
_الکس.... دستم بهت برسه دودمانتو به باد میدم فقط صبر کن
مثل شتر مرغ دور سالن میدویدم و استیو بدتر از من شروع کرده بود به دنبال کردن من
+استیو غلط کردم لعنتی میگم غلط کردم چرا گوش نمیدی استیووووووووووو

استیو بهم رسیده بود و همون بلایی که سرش اورده بودم و همراه استفان سرم میاورد
درد خیلی بدی بود میدونم تا یه ساعت دیگه جای دستاشون که قرمزه رو کمرم میمونه

خر به پام نمیرسید تو عر زدن

نزدیک بود به گریه بیفتم خدایی
استیووو
میدونستم دست خودشون نیست و دارن انرژی تخلیه نشدشون که از سر ذوق هنوز تو دلشون بودو سرمن خالی میکردن
تو لحظه ای که امید به زنده بودنم نبود
اونا ازم قافل شدن و من به تنهای بدون کمک مارسل و نیکلاوس خودمو نجات دادم

بعدا به حساب اونا میرسم ولی الان وقت تلف کردن جایز نبود

استیو و استفان وقتی متوجه نبود من شدن که من خیلی دوتر از اونا رو یکی از میله های کلفت سالن بودم
که به کمک دخترا ازش بالا رفته بودم

سریع تیشرتو دراوردم و کمرمو بهشون نشون دادم
به خودشون اومدن و داشتن ازم معذرت خواهی میکردن

_هی الکس ببخشید دست خودم نبود فقط میخواستم بزنمت
_الکس لوس نشو بیا پایین بوسش کنم خوب شه
وقتی این حرف استفانو شنیدم تک خنده ای کردم و گفتم
+قلای عزیز فقط به یه شرط میام پایین
_چی؟!
+گفتم که فقط با یه شرط میام پایین
_اسکل میدونم فقط با یه شرط میای پایین شرطت چیه؟
+اها،خب ببین شما باید الان به من سواری بدید
_عمرااااا
استیو و استفان بودن که این کلمرو باهم گفتن
+شرط من فقط اینه
بالاجبار اونام قبول کردن

وقتی داشتم پایین میومدم که متوجه سالن تقریبا خالی و نگاه خیره دخترا به خودم شدم
از میله پایین اومدم و به طرف اونا رفتم

علاقه ای به سواری گرفتن از اون دوتا نداشتم و فقط میخواستم اذیتشون کنم
زدم رو شونه استفان و استیو و بهشون گفتم
_تروخدا دفعه ی بعد دیگه اینجوری نزنید شب نمیتونم بخوابم
آ راستی غضیه سواری دادنم ملتفی شد فقط میخواستم سر به سرتون بزارم
استیو و استفان به لبخندی بسنده کردن برام سوال بود که تو این چند لحظه چشون شده
مارسل و نیکلاوس که پسر عمو بودن با یه خداحافظی کوتاه ازمون دور شدن و به سمت خونه مارسل راه افتادن

کالج هم به دلیل مسابقه تیم ابی و مشکی بعد اتمام بازی بسته میشد

متوجه شدم که گوش های استیو دارن کشیدن میشن و نوکشون تیز تر از حالت عادی میشه این اتفاق تنها موقع تبدیل یا بروز هیجان های متفاوت مثل خوشحالی و ناراحتی یا خشم میوفتاد
از حالت چهره استیو تقریبا فهمیدم که ناراحته و استرس داره
+استیو چت شده؟!
حس کردم رنگش پرید اما به خودش اومد و با لکنت جواب داد
_ه..هیچی چطور مگه؟
+اخه گوشات دارن کشیده میشن
چطور متوجه داغی گوشت نشدی؟حالت خوبه؟
_هان؟...اهان نه چیزی نیست اره حالم خوبه حتما بخاطر اینه که امشب ماه کامله و میدونی دیگه
+استیو خیلی مشکوکی!چرا قبلا اینجوری نمیشدی
_اه ولش کن دیگه الکس گیر نده بعضی موقع ها اینجوری میشم
ناظر @ Sogol



 

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

*پارت #هفتم *

شکاکیتم تبدیل به حقیقت شد
دیگه شک نداشتم که اتفاقی برای استیو افتاده
تمام مدت که توی راه بودیم همه حواسم پیش استیو بود تا بلکه بفهمم چیش شده ولی یک قطره هم نم پس نداد
تقریبا پس از یک ساعت پیاده روی به جنگل نفرین شده رسیدیم
حالم اصلا خوب نبود یعنی سرم درد میکرد اونم نه مداوم به طوری که هر چند دقیقه یکبار انگار بادکنکی رو توی جمجمم گزاشته بودن و بادش میکردن و بعد از چند ثانیه بادشو خالی میکردن تا به حالت اولش برگرده

رفته رفته دردش بیشتر میشد
به حوالی جنگل که رسیدیم استیو و استفان با یه حرکت طی چند لحظه تبدیل شدن
استیو گرگی بود بزرگ جسه به رنگ مشکی چشم هاشم رنگ خاصی داشت ابی با مخلوطی بیشتر نسبت به ابی که رنگ زرد بود رنگ چشماش مخلوطی از ابی و زرد بود
استفان هم گرگی بزرگ بود ولی بزرگیش به استیو نمیرسید چون استیو به طور عجیبی از گرگینه های دیگه بزرگ تر بود
مثل همیشه استیو با چشماش به من اشاره کرد تا سوار شم پشتش
منم بخاطر حالی که داشتم بی چون و چرا سوارش شدم
استیو و استفان با استرس اما با سرعت بالا میدویدن پس از هشت یا ده دقیقه به خونه رسیدیم

تمامی چراغای خونه های اطراف ویلای ما خاموش بود فقط تکو و توک چراغی روشن بود که دیدم رنگ اون چراغ هام سبزه


به خاطر همین ده به طرز تزسناکی تاریک شده بود و قطعا هیچ انسانی نمیتونست تو روز بیاد اینجا چه برسه به شب
این جنگل رو جادوگر ها برای اینکه انسانی واردش نشه جادو کرده بودند جادویی نامرعی ولی تاریک
انسان ها شاید خودشون ندونن ولی نیرویی مافوق طبیعی در وجودشون پرورش یافته که اون هارو در بیشتر مواقع از خطراتی که ممکنه اهریمن ها یا جنیان و موجوداتی که از نظر خودشون افسانه ای هستن مثل ما گرگینه ها و دشمن دیرینه ما خوناشام ها
بهشون بزنن حفظ میکنه
جادوگر های خاصی که مخصوص ما گرگینه ها هستن از جادویی تاریک برای محافظت از ما استفاده کردند

پدرم بهشون دستور داده بود تا اینکارو کنن دوست نداشت گرگینه های دیگه ای هم سرنوشتشون مثل تقدیر مادرم شه
اطلاعات زیادی درباره ی نحوه ی مرگ مادرم ندارم اما تا جایی میدونم که باعثش انسان ها بودن بخاطر همین موضوع تنفر زیادی نسبت به انسان ها دارم بجز دونفر از اون ها که خب معلومه کیا هستن مارسل و نیکلاس که برای من خیلی عجیب بود اسماشون، زیادی شبیه دو نقش اصلی یکی از سریال های خونشامی بود اما به هر حال من اونارو مثل برادر های خودم میدونستم اما هیچوقت علاقه که به استیو و استفان داشتم به هیچکدوم از انسان ها نداشتم حتی مارسل و نیکلاوس ولی این دو نفر هم برای من ارزش زیادی داشتن

استیو منو از روی کولش پایین اورد و با کمک استفان تونستم به اتاقم برم

بعد از ورود به اتاقم سر دردم خیلی عجیب از بین رفت کنجکاو بودم که بدونم چرا این اتفاق افتاده

بعد از چند لحظه پدرم وارد اتاقم شد عجیب تر از افتادن سر دردم وارد شدن پدرم به اتاقم بود
خیلی کم شاید حتی ماهی یک بار هم پدرم به اتاقم نمیومد اما الان که با خواست خودش به اتاقم اومده برام عجیبه
+سلام پدر
_سلام الکس ببین خودت میدونی که علاقه ای به مقدمه چینی ندارم فقط اومدم باهات درباره ی موضوع مهمی حرف بزنم

از پدرم به نوعی متنفر بودم خیلی هم متنفر بودم
هیچوقت در حقم پدری نکرد وقتی مادرم مرد اون واقعا پدری بد ذات برای من بود به جرعت میتونم بگم تاحالا محبتی که از طرف پدرم به سراغم بیاد رو تجربه نکردم و نمیدونم محبت پدری چیه
+بله پدر چیز تعجب بر انگیزی نیست،من سراپا گوشم
_الکس میتونم ازت بپرسم که چند سالته؟
+این چه سوالیه؟معلومه هیجده
_و فکر کنم که از استیو شنیدی که امروز ماه کامله

دوس داشتم اون چیزی که قراره از زبون پدرم بشنوم رو هرچه سریعتر بشنم چقد خنگ بودم که متوجهش نشدم
از بچگی ارزوم این بود که خیلی سریع به گرگینه تبدیل شدم
از هرکس که میپرسیدم گرگ شدن چه شکلیه اونا فقط بهم میگفتن که درد داره فقط درد داره
یا با من مشکل داشتن یا به اینکه فرزند الفام حسودی میکردن و سعی میکردن من انگیزه ای برای گرگ شدن نداشته باشم

_میدونم که دوست داری هرچه سریعتر ماهیت اصلیت شکل بگیره و تبدیل به الفا شی
اما استیو میخوام درمورد یه چیز مهم باهات حرف بزنم
+پدر من اصلا نمیتونم صبر کنم لطفا هرچه سریعتر حرفتون رو تموم کنید ذوقی که دارم خیلی زیاده
پدر نگاه نا امیدانه ای به من انداخت و گفت
_هنوز اماده ی شنیدن این موضوع نیستی!توچجور الفایی میخوای شی
امیدوارم وجودت برای ما مشکلی درست نکنه
با شنیدن این حرف پدر تنفری که بهش داشتم بیشتر شد خیلی بیشتر
+پدر من میخوام تبدیل شم هرچی زود تر بهتر وقتی برای شنیدن حرفای تکراری شما ندارم
_اگه حاضری بلند شو تا بریم پیش بقیه ی گرگ ها
+کجا باید بیام؟
_لباساتو عوض کن بیا بالای پشت بوم
+الان میام


بی توجه به حضور بابا توی خونه سریع لباس هام رو عوض کردم

@ Sogol

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

*پارت #هشتم *

 

لباس هام رو که عوض کردم از پله های خونه پایین اومدم و به بالا پشت بوم خونه رفتم پشت بوم خونمون جایی بزرگ بود که الان با تمام گرگینه های ده پر شده بود و فقط میون اون جمعیت دایره ای بزرگ شکل بود که نور مهتاب به اون قسمت میتابید
با ورود من همه ادمای حاضر در اون مکان به طرف من برگشتن نگاه پدربزرگ و مادربزرگم پر افتخار بود
بهشون لبخندی زدم و به طرف پدرم رفتم سرد دوباره بهش سلام دادم
+سلام پدر،باید چیکار کنم؟!
_الکس این تبدیل به این راحتی هم که فکر میکنی نیست قرار درد زیادی بکشی، استیو و استفان و من بعد تبدیلت سعی میکنم کنترلت کنیم اماده ای؟
+بله پدر

پدر انگشتری به دستم داد
_الکس این انگشتر هنگام تبدیل بهت کمک میکنه تا به یه الفا یا یه گرگ اصیل تبدیل بشی
الان میتونی بری زیر نور مهتاب
با گام هایی اروم و لرزون به سمت اون دایره ی وسط که نور مهتاب بهش میتابید رفتم واقعا ترسناک بود برای من
اگه دردش زیاد باشه چی؟
اینو که میدونم دردش زیاده اما اگه نتونم خودمو کنترل کنم و به کسی اسیب بزنم زیاد برای من بد میشه و همچنین برای بابام که اعتبار و مقاش زیر سوال میره (نتونست یه الفای درست رو بار بیاره)

تمام ترسو و استرس هارو کنار گزاشتم و قدم هامو به سمت دایره تند کردم

پام که به داخل دایره رفت حس بدی بهم دست داد
دوباره سر دردم شروع شد

دقیقا پاهام رو کنار هم روی نقطه ی مشخص شده ی وسط دایره گزاشتم
حس بدی داشتم حس درد حس ترس خشم و حس ناراحتی و استرس که حس میکردم با جریان خونم همراه با خونم درون رگ هام جاری شده

تمام بدنم داغ بود و میتونستم قطرات عرقی که روی پیشونیم راه خودشون رو پیدا کرده بودند و به طرف پایین حرکت میکردن رو حس کنم

خون مثل شعله های اتیش درون بدنم جریان پیدا کرده بود و رگ هامو،تک تک سلول ها و بافت هام رو به اتیش میکشید
ناخونام با سرعت زیادی رشد میکردن و حس میکردم پوست دور ناخنام داره کش میاد انگشت های دستم کشیده تر میشدن و کف و پشت دستم سراسر مو شده بود انگار که داشتن ناخن هامو میکندن وقتی ناخونام رشد میکردن دقیقا همین حس رو داشتم
با تعجب به دست هام نگاه کردم بعد به دورو ورم همه با لبخند بهم نگاه میکردن و تنها کسی که خشک و سرد بود پدرم بود

حس کردم استخون هام دارن خورد میشن نمیشکستند خورد میشدن صدای خورد شدن و له شدن استخون ساعدم فضارو پر کرد بعد از خورد شدن ساعدم نوبت به بازوهام بود اون ها خورد نمیشدند بلکه میشکستند و بعد خورد میشدن انگار که روی دست ها و بازوهام بنزین ریخته باشن و اونرو به اتیش کشیده باشن با این حس من تمام استخون های دست و بازوم با درد خیلی زیادی که باعث شد فریاد بلندی بزنم و اشکام راه خودشون رو از گوشه چشمم به پایین پیدا کنن
جوش خوردن
نوبت به پاهام بود ساق پام و زانوهام با صدای بدی میشکستند خورد میشدند اتش میگرفتند و جوش میخوردند

استخون رون پام که سخت ترین استخون بدنم بود رو با حس اینکه با پُتک میزنن رو سنگ تا خوردش کنن میشکست
تمام ده رو صداهای فریاد های وحشی گونه ی من پر کرده بود زجه میزدم
رون پام شکست و گوشت رون پام کبود شد
با حس ذوب شدن پام شدت گریه هام بیشتر شد و استخون رونم جوش خورد

درد کمرم بدترین دردی بود که تو دنیا برای اولین بار و مطمئنا برای اخرین بار حس میکردم
استخون های کمرم میشکستند و مهره هام جابه جا میشدن استخون های قلنجم خورد شدن و اتیش گرفتن دیگه نمیتونستم تحمل کنم
در صدم ثانیه تمام کمرم خورد شد و از اول باز سازی شد
جمجمم درحال تغییر شکل بود تنها جایی که درد نداشت جمجمم بود که فقط شکلش تغییر میکرد پوزم مثل پوزه ی گرگ شد گوشام دراز و دراز تر میشد و در اخر حس کردم تو چشمام میله ای اهنین ولی درحال ذوب شدن فرو کردند فریاد بلند و بالایی کشیدم که حس کردم زمین لرزید
تمام بدنم رو مو و پشمی نرم پوشونده بود
پشمی به رنگ سیاه خالص بدون هیچ رنگ مخالف یا لک

@ Sogol
 

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

*پارت #نهم *

 

حس خوبی نداشتم دیگه نمیتونستم عاقلانه فکر کنم فقط میخواستم بجنگم بدرم تیکه تیکه کنم
هیچکس رو نمیشناختم دور و برم پر بود از افراد ناشناس
خر خر میکردم و عقب عقب میرفتم دندونامو بهشون نشون میدادم اما هیچ نشونه ی ترسی توی رفتاراشون نمیدیدم
حس کردم چیزی با دمم برخورد کرد به یک ثانیه نکشید که به پشت سرم برگشتم پوزم فاصله ای به مقدار پنج سانت با پوزه ی گرگ مقابلم داشت
گرگی به رنگ خاکستری و سفید مستقیم با چشم های به رنگ زرد خالصش به من نگاه میکرد تو چشماش دریای خشمی بود که الان طوفانی شده بود. پنجمو بالا اوردم محکم به پشت کمرش کوبوندم و با فشار به پایین کشیدم که باعث شد زخمی عمیق رو قسمت کمرش ایجاد شه،مثل اینکه اصلا انتظار همچین چیزیو نداشت نداشت،یکه خورد ولی اون هیچ کاری نکرد و فقط تو چشمهام نگاه میکرد نمیدونم چرا نمیتونستم نگاهمو از چشماش بگیرم کم کم نور اون چشم ها برام اشنا شد داشتم به یاد می‌اوردم که اون کیه اما با صدای جیغی خفه که از اعماق جنگل به گوشم رسید دوباره خوی وحشیم برگشت هیچ کسو هیچ چیزو نمیشناختم و به هیچ چیز رحم نمی‌کردم و نمیخواستم کنم،باز به خواست خودم به اون چشم ها نگاه کردم که اتش ترس و وحشت توش شعله ور شده بود

به پشت سرش نگاه کردم گله ای بزرگ از گرگ های عظیم جسه مارو محاسره کرده بودند
با پرشی از روی اون گرگ خاکستری و سفید عجیب رد شدم سرعت غیر قابل باوری داشتم
با همون سرعت به طرف قسمتی از اون گله رفتم میتونستم نور وحشت رو توی چشم هاشون ببینم تنه ای محکم بهشون زدم و از میانشون رد شدم
از پشت بوم خونه به زمین پریدم و به سمت مرکز جنگل جایی که اون صدارو شنیدم حرکت کردم
صدای پای چند گرگ که پشت سرم بودن رو میشنیدم
برام سوال بود که چطور به خودشون جرعت دادن و دنبالم اومدن به ‌هر‌حال بهشون اهمیت ندادم و سرعتمو خیلی بیشتر از قبل کردم ولی سرعت اوناهم با این کار من بیشتر شد فهمیدم که با وجود اون‌ها نمیتونم سراغ اون صدا برم دوست داشتم تنهایی سراغ اون صدا برم یعنی یه چیزی منو وادار به انجام این کار میکرد از جنگل خارج شدم و راه جاده ای که به شهر میرسید رو به پیش گرفتم
سرعتم غیر قابل باور بود
تو لحظه ای که اصلا انتظار نداشتم این اتفاق بیفته دو گرگ بغل بازوهام بودن و صدای نفس‌های یه گرگ رو پشت سرم میشنیدم
پا به پای من میدویدن و با خشم بهم نگاه میکردن ولی من تا نمیدریدم اروم نمیشدم
سرعتمو بیش تر کردم و به سمت شهر حرکت کردم هر لحظه به شهر نزدیک تر میشدم و این برام جالب بود ،نزدیک شهر بودیم و اون دوتا گرگ هیچ کار نتونستن بکنن تا جلوم رو بگیرن فکر کنم فقط برای این دنبالم اومده بودن که نزارن کار وحشتناکی کنم اما هرچی بیشتر به شهر نزدیک میشدیم صدای نفس هاشون تند تر و وحشتناک تر میشد خیلی وحشتناک تر
تو لحظه‌ای غافلگیر کننده گرگ سیاه رنگ از بغل به من تنه ای خیلی محکم زد که باعت شد به طرفی پرت بشم
وقتی به خودم اومدم که سه گرگ با نفس های نا اروم جلوی من ایستاده بودند

با خشم وافری به من نگاه میکردند و با نگاهاشون منو تهدید میکردن
بدون توجه به اون‌ها به سمت گرگی سیاه رنگ که رگه های سفیدی تو تنش بود خیز گرفتم پنجمو بلند کردم محکم تو گردنش فرود اوردم اون گرگ هم کم نیاورد و بدتر از من پاسخ داد
با شدت زیاد پرید روم و با پنجه هاش داشت کمرمو تیکه تیکه میکرد
به سختی تکونی به خودم میدادم تا بلکه بیفته پایین ولی اصلا این تکون های من براش اهمیتی نداشت
تو چند لحظه تمام خشم توی بدنم مثل خون تو رگ هام جاری شد و چشمام رو شعله ی های خشم در بر گرفت
به پشتم برگشتم و اون گرگ رو به زمین انداختم
به سمتش برگشتم و الان من روی شکمش بودم،نگاه ترسناکی بهش انداختم
و با پنجه هام خراش های بزرگی رو شکمش مینداختم ولی بخاطر پوست سختش درد پنجه ها کم تر میشد
تو همون حالت بودم و داشتم شکمش رو میکندم و اون زوزه هایی دردناک میکشید ولی لحظه ای غافل شدنم باعث شد اون دو گرگ به سمتم هجوم بیارن و گرگی که به رنگ خاکستری و سفید بود ضربه ای به نقطه ای از کمرم زد که درد خیلی زیادی به بدنم منتقل شد
زوزه ای کشیدم و دنیا جلوی چشمهام سیاه شد،دردش خیلی زیاد بود پاهام نتونستن وزنم رو تحمل کنن زانوهم خم شدن و بدنم به شدت با زمین تماس پیدا کرد

@ Sogol

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

* پارت #دهم *

چشمام خیلی تار میدید،خواستم نیم خیز شم که متوجه شدم بدنم به شدت درد میکنه حس اینو داشتم که یه ماشین با چرخ هاش از روی تک تک استخون های بدنم رد شده باشه و من مردم و دوباره زنده شدم
تنها قسمتی که از بدنم درد نمیکرد سرم بود ولی دندون درد جای اون سردرد رو میگرفت
از درد زیاد میخواستم سرم رو پشت سر هم به دیوار بکوبم
از طرفی انگار دندون هام کنده شده و دوباره سرجای خودشون قرار گرفتن لثه هام هم از داخل داغ شده بودن
نمیتونستم به دندونام فشار بیارم که اینکارم نه تنها دردی رو دوا نمیکرد بلکه نمک رو زخم هام میپاشید
مغز استخون هام تیر میکشید
با درد زیادی دست هام رو بالا اوردم که متوجه کبودی ساعد و انگشتام شدم تمام ناخونام خونمرده شده بودن
تلاش زیادی کردم تا حرف بزنم اما نتیجه ی همه ی تلاش هام لال شدنم بود
برای اخرین بار سعیمو کردم و بالاخره موفق شدم
تنها چیزی که میخواستم اب بود
گلوم و دهنم تبدیل شده بود به صحرایی با زمین های ترک خورده از بی ابی
+ا..ب
+ا...ب..می..خوام
از این که کسی بهم جوابی نداد خیلی ناراحت شدم
واقعا به اب نیاز داشتم
بی نتیجه بودن تلاشم باعث شد بدون توجه به خشکی گلوم دوباره به خواب برم

................(پنج‌ساعت‌و‌بیست‌دقیقه‌بعد)................

چشمام رو اروم باز کردم حالا دیگه بهتر میدیدم
چند دقیقه ای طول کشید تا ویندوزم بالا بیاد
دست هام رو بخاطر نوری که مستقیم به چشم هام میخورد بالا اوردم جالب بود بدون درد این کارو انجام دادم درحالت عادی الان باید کل دستم که شامل بازوهام و ساعدم و انگشتام میشد درد میگرفت
با تعجب به دست هام نگاه کردم هیچ ردو نشونی از اون زخم و ها و کبودی ها نبود حتی خبری از درد بدنم هم نبود
جایی از بدنم درد نمیکرد و همین باعث شد خیلی راحت از جام نیم خیز شدم
به دور و برم نگاهی انداختم تو اتاق خودم بودم
باید از یکی میپرسیدم چه خبر شده چرا اونقدر بدنم درد میکرد
میدونستم درد بدنم بخاطر تبدیل شدنم بود ولی چرا اونهمه زخم و چطور تو این مدت زمان کم خوب شدن

دست کم باید یه ماه توخونه می‌موندم تا اون کبودی ها از بین بره استخون درد پیکشش بود

از دیشب چیز خاصی به یاد نداشتم
درواقع بعد از رشد ناخونام و کشیده شدن ناخونام اصلا چیزیرو به یاد نمی اوردم

@ Sogol

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

* پارت #یازدهم *

 

از روی تخت بلند شدم و به سمت در رفتم اروم درو باز کردم با اینکه همه جای بدنم خوب شده بود اما کف پاهام درد میکرد همین باعث شد اروم تر از قبل راه برم به قولی مثل لاک پشت راه میرفتم واقعا کف پام میسوخت حس میکردم پوست پاهام داره کش میاد و الان تیکه تیکه میشه
به سر راپله رسیدم خواستم اولین پله رو به سمت پایین بیام که متوجه پچ پچ ارومی شدم قطعا اگه یه انسان عادی بودم شنیدن همچین صدایی غیر ممکن بود
اما دیگه خبری از اون الکس دیروزی نبود این الکس تمام هوش و حواس گرگ رو داشت
این صدا داشت از اتاق مخصوص مادرم می اومد
صدا طعلق به یه نفر نداشت بلکه مطعلق به دو نفر بود یه مرد و یه زن
صدای مرد صدای پدرم بود ولی صدای زن رو نمیشناختم اما صدای زن هم خیلی برام اشنا بود هرچی فکر کردم یادم نیومد این صدا برای کیه اما برای هرکی یا هرچی بود اشنا بود خیلی اشنا
بدون معطلی به سمت پایین حرکت کردم و روی اون مبل چوبی نشستم تا پدر بیاد
چند دقیقه صبر کردم و دیدم خبری نشد،تا خواستم بلند شم و به بالا حرکت کنم صدای قدم های پدرم رو شنیدم که داشت میومد پایین
بالافاصله سرجام نشستم و خودم رو منتظر نشون دادم
_الکس
به پدرم نگاهی انداختم و سوالی بهش نگاه کردم رنگش پریده بود
به دروغ گفتم
+پدر،کجا بودید خیلی وقته منتظرتونم همه جارو گشتم ولی جایی پیداتون نکردم
_کار خاصی نمیکردم الکس تو اتاق مادرت بودم چنتا از عکس های مادرت رو گم کرده بودم گفتم شاید اونجا گزاشتمش
+خب،حالا پیدا کردید عکسارو؟
_نه نمیدونم کجاست
متوجه ی دروغ بودن حرفش شدم ولی با این که دفعه ی اول نبود اما از اینکه راستش رو نگفت به نحوی ناراحت شدم
+اگه با خودتون بیرون از خونه نبردیدش پس توی خونس اگه تو خونه هم باشه پیدا میشه فکرتون رو مشغولش نکنید، میشه ازتون چنتا سوال بپرسم؟
_اگه درباره ی دیشبه میتونی سوالاتو از استیو بپرسی من الان اصلا وقت ندارم باید برم انجمن جلسه تشکیل دادن اگه دیر برسم اتفاق خوبی نمیفته
+چشم پدر،فقط......هیچی خداحافظ

میخواستم بهش بگم که من اونقدر هام که فکر میکنی نفهم نیستم،اون زن برای چی تو اتاق مادرم بود؟
حس بدی پیدا کردم اصلا دوست نداشتم کسی جای مادرم رو برام بگیره
به هیچ وجه،قطعا هیچ کس مادرم نمیشد برای من


به سمت در راه افتادم تا برم سراغ استیو

 ناظر @ Sogol
 

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

* پارت #دوازدهم *

پامو که از دره خونه به بیرون گزاشتم حس خوب مثل مایعی به بدنم تزریق شد هوا خیلی خنک و همچنین پاک بود به خونه های اطراف نگاهی انداختم
کلبه های بزرگ چوبی که با کمک اجر و بتن سرپا و محکم شده بودن
لابه لای درز چوب خونه هارو با بتن و سیمان پوشونده بودن تا محکم تر بشه و یوقت بخاطر اینکه چنتا گرگینه پاشون به بالای کلبه باز شد،کلبه تخریب نشه
برگشتم و در خونه‌رو اروم بستم،دلم میخواست قبل از اینکه سراغ استیو برم،به طرف جنگل حرکت کنم و یخورده هوا بخورم
حالا یا هواخوری بود یا تفریح و گردش هرچی که بود دوست داشتم برم یه جای خلوت که تو دل جنگل بود نه اینکه اینجا باشم،سر و صدا ها خیلی زیاد بود زن های خانواده از دکه های مخصوص مواد غذای و غیره خرید میکردن،بعضی از مردها تنه های درخت های خشک شدرو از طرف جنگل به ده میاوردن تا تیکه تیکه کنن و تو فصل زمستون از این هیزم ها برای گرم کردن خونه ها استفاده کنن
بعضی از مردها باز هم با سرو صدای زیاد اهنگری میکردن یا داشتن اهنگری رو به شاگرد ها یاد میدادن
دختر ها و پسر بچه ها بازی میکردن اما هرکدوم از جوون ها و نو جوون ها مشغول کاری بودن
یکی درحال تمرین تبدیل شدن تا درد کمتری رو موقع تبدیل شدن حس کنه، یکی دیگه هم درحال کمک کردن به پدر یا مادرش و به طور مسخره ای بعضی ها هم درحال درس خوندن بودن

به طرف جنگل حرکت کردم از میون جمعیتی که هرکدوم درحال انجام کاری بودن رد شدم
هرچی به جنگل نزدیک تر میشدم حس بهتری پیدا میکردم
پامرو که به داخل جنگل گزاشتم موجی از هوای سرد و خنک به همراه عطری که مخصوص خود جنگل بود به صورتم برخورد کرد
راه جاده ی مخصوص خودم رو به پیش گرفتم جاده ای کوچیک که فقط جای سه نفر بود و سه نفر همزمان میتونستن از این جاده استفاده کنن
دور جاده پر از گل های رنگا رنگ بود بوته ها دوتادور جاده رو محاسره کرده بودن و سبزه هایی که از کف زمین رشد کرده بودن مانع دیدن خاک روی زمین میشدن
درخت های بزرگ و زیبایی به تعداد زیاد از دل زمین دراومده بودن و برگ هاشون مانع رسیدن نور خورشید به زمین میشد
اما نوری کم با کنجکاوی از لای درز های میون برگ ها به جاده ای که من توش بودم سرک میکشید و فضارو روشن کرده بود
اسم درخت هارو یادم نبود اما این درختا برای من خیلی عجیب بودن
شاخه هاشون بسیار بلند بود و برگ هاشون هم گرد
که این‌هامثل، سقفی که فاصله ای چهارمتر از زمین داشت بالای جنگل رو پوشونده بود

به راهم ادامه دادم هر قدمی که برمیداشتم با شیطنت ضربه ای به هرچیزی که جلوی پام بود میزدم

سنجاب کوچیکی از جلوی پام با سرعت زیاد رد شد و به سمت درختی رفت
خیلی زیبا بود،نگاه من رو کامل خیره خودش کرده بود
اما تو لحظه ای بلافاصله از درخت گرفت و بالا رفت و میون شاخ و برگ پر تراکم درخت ها پنهان شد
چشم‌های زیبایی داشت
بی توجه به چند لحظه قبل دوباره به راهم ادامه دادم اما ایندفعه دستم رو داخل جیبم کردم

ناظر @ Sogol
 

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

* پارت #سیزدهم *

 

به سمت خونه درختی که وقتی کوچیک تر بودم پدرم برام درست کرده بود رفتم، گاهی اوقات به اونجا میرفتم تا به ارامش برسم و بتونم خوب فکر کنم الان هم از اون زمان هایی بود که به ارامش نیاز داشتم اما بدون فکر کردن

گام هامرو بلند تر برمیداشتم تا سریعتر به خونه درختی برسم
خوبیش این بود که انقدر بزرگ بود میتونست شیشتا اندازه منو تو خودش جا بده

خیلی وقت بود که سراغ این درخت نیومده بودم
از نردوونی که به تنه ی درخت وصل بود گرفتم و به بالا رفتم هم پاهام رو محکم روی نردوون گزاشته بودم و هم از تنه ی درخت محکم گرفته بودم میترسیدم این پله های کوچیک نتونه وزن منو تحمل کنه پام رو از اخرین پله رد کردم و روی سه پله ورودی خونه درختی گزاشتم
ساختارش جوری بود که قبل از اینکه به خونه درختی برسی باید از یجایی به مساحت چهارمتر مربع رد میشدی
هروقت دلم میگرفت از خونه درختی میومدم بیرون و روی این قسمت مینشستم
از این جا میشد اسمون و همینطور درخت ها و حیوون هارو نگاه کنی و هر چیزی که پایین،کنار یا بالای خونه درختی بود تو تیررس نگاهت قرار میگرفت
بگذریم،از اون چهارمتر رد شدم و در خونه درختی رو خواستم باز کنم اما هرچی دست گیره درو چرخوندم باز نشد چند قدم عقب اومدم و به در نگاه کردم
دری چوبی بود که انگار دیواری از گلای پیچک روش کشیده بودن و از قسمت های کوچیکی که گل‌ها تو اون قسمت رشد نکرده بودن میشد فهمید که اون دره

با خودم فکر کردم،چرا باز نمیشد....؟!
ناگهان جرقه ای تو ذهنم خورد و لامپی بالای سرم زرد شد
از نردوون چوبی گرفتم و اروم پایین اومدم،درخت سن زیادی داشت و ارتفاعی زیاد، نمیشد ریسک کنم و بی احتیاط بیام پایین اصلا دوست نداشتم که دوباره جاییم بشکنه
پام که با زمین تماس پیدا کرد بی معطلی به سمت تنه ی درخت رفتم دقیقا اونطرف نردوون
دور درخت رو دور زدم و سرجای مورد نظرم وایستادم
با دستم پیچکای روی درختو کنار زدم و به در کوچکی رسیدم از پیش بینی که کرده بودم خیلی ناراحت بودم نکنه اتفاقی براش افتاده؟اتفاق که مسلما نه چون اون جادویی بود و عمری طولانی داشت ولی مطمئنا رفته بود
چطور تونستم شیوِل‌رو فراموش کنم؟از کارم خیلی پشیمون بودم
درو باز کردم و دستم رو به داخل بردم،حس کردم چیز سردی با پوستم تماس پیدا کرد
مکثی کردم و اونو بیرون اوردم،پس خوب تونسته بود ازش محافظت کنه
دلم واقعا براش تنگ شده بود،خیلی دوس داشتم که الان اینجا باشه و بتونم باهاش حرف بزنم
بی رمغ به سمت نردوون چوبی حرکت کردم و اروم ازش بالا رفتم
اون چند متر رو هم طی کردم و به جلوی در پیچکی خونه درختیم رسیدم

کلید رو وارد در کردم و در با صدای تقی باز شد
درو هل دادم تا کامل باز بشه
با چیزی که دیدم دهنم از حیرت باز مونده بود
انگار تو این مدت که نبودم کسی تو این کلبه زندگی میکرده
کلبه بر عکس نمای بیرون از داخل خیلی تمیز تر از حد معمول بود
قفسه های بزرگی که کتاب های من روش قرار داشت الان تبدیل به قفسه ی بطری های شیشه ای کوچیک شده بود
میز کوچیکی وسط کلبه قرار داشت که روش باز هم لیوان، قاشق، کاردک و بشقاب چوبی کوچیک و ظریفی قرار داشت
پاهام‌رو که به داخل کلبه گزاشتم متوجه قفسه ای با چوب سبز رنگ شدم که کتابام خیلی مرتب روشون قرار گرفته بود
کتاب ها تمیز شده بودن و جالب بود تو این همه سال پاورق نشدت
پس یکی واقعا اینارو دوست داشته که اینجوری ازشون محافظت کرده


دقیقا روبه روی کلبه چند بطری کوچیک اب بود و کاسه ی سنگی بزرگ که من برای شستن دست‌ و صورتم گزاشته بودم
خواستم به سمته کوزه ها حرکت کنم تا ببینم توشون اب هست یا نه
اما قبل از حرکت کردنم متوجه نوشته هایی روی دیوار کلبه شدم به سمتشون قدم برداشتم،با هر قدمم چوب های کف کلبه جیر جیر میکردن و صدا از خودشون تولید میکردن
به نوشته ها که رسیدم دستی روشون کشیدم
_شیول و الکس/۲۸ اگوست۱۹۹۹
الان ده سال از اون موقع میگذره و من هیجده سالمه
ولی با توجه به چیزایی که بقیه دربارم میگن
قیافم اصلا شبیه پسر بچه های هیجده ساله نیست
جالبه...مگه نه؟!میگن قیافم بالای بیست و پنج میزنه
خب یکی از عوارض گرگینه بودن رشد جسمانی بالا و سن کمه اما وقتی به یه سنی میرسیم دیگه از اون موقع به بعد رشدی نداریم و همونجوری میمونیم
ولی باید شانس همراهت باشه چون این سن مشخص نیست و برای هرکس فرق داره
ناظر @ Sogol



 

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

* پارت #چهاردهم *

 

دستمو از روی اون یادگاری برداشتم و به سمت اون بطری ها حرکت کردم
به قفسه ی بطری ها که رسیدم به داخلشون نگاهی انداختم بطری ها پر اب بودن
احتمالا همین چند ساعت پیش از اینجا رفته چون همه چی ترو تمیز بود بطری ها هم که پر بودن
به عقب برگشتم و باز نگاهی با دقت به کلبه انداختم
گل های عجیب و قریب زیادی از درو و دیوار کلبه اویزون بودن
یه چیز هایی شبیه میوه های خشک شده رو از یه قسمتی از سقف با یه طناب وصل کرده بودن
کنار اون میوه های خشک شده هم چند طناب سیر بود

پنجره ی متوسط رو به بزرگی رو دیوار بود که دورتا دورش رو جاکیلیدی های چوبی که با ظرافت زیادی تراش کاری شده بودن پوشونده بودن
روی قفسه ها چند شمع سفید کوچیک و بزرگی قرار داشت با یه بسته کبریت و چنتا سنگ که از قیافشون معلوم بود سنگ چخماخن

بغل قفسه ها،روی زمین دو چراغ نفتی کوچیک قرار داشت که معلوم بود مدت زیادیه خاموشه

یه میز هم کنار دیوار جا گرفته بود که روش حشره های خشک شده توی بطری های مستطیلی شکل نگهداری میشد و عصاره ی گیاه ها و میوه ها هم توی شیشه های گرد مانند

به طرف پنجره رفتم و اروم دستگیرشو پایین کشیدم تا باز شه حس میکردم نیاز دارم هوا عوض شه زیادی گرمم بود

بعد از باز کردن پنجره به سمت صندلی چوبی که جزئی از کلبه بود رفتم تقریبا صندلی بزرگی بود که خودم سفارشش کرده بودم به پدر که برام درستش کنه

روش نشستم و پاهام رو توی دلم جمع کردم و سرم رو روی زانوهام گزاشتم غیر ارادی سرم رو از روی زانوهام برداشتم و بالای سرم نگاه کردم
ساعت کوچیکی روی دیوار قرار داشت که معلوم بود ساعت مچی بوده که الان بند هاش قطع شده برش داشتم و به ساعت نگاهی انداختم
خوبه ساعت دو بعد از ظهر بود
ساعت رو از میخ مخصوصش اویزون کردم و به حالت اولم برگشتم

کم کم نفهمیدم که چطوری چشام گرم شد و خواب منو دراغوش گرمش گرفت،تو لحظه ی اخر فقط حس کردم که گردنم افتاد رو شونم و به عالم بی خبری فرو رفتم

*****************************************


با حس خارش غوزک پام چندبار پام رو تکون دادم

و دوباره به حالت اولم برگشتم و خوابیدم
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که باز حس کردم چیزی نرم و پشمالو داره روی رونم راه میره
خودشو هعی به دستم میمالید
دستم رو با شدت کشیدم که باعث شد اون موجود از روی پام به زمین بیفته
چشمام رو اروم باز کردم،با درک موقعیتم با وحشت پا شدم و به ساعت نگاه کردم
خیالم راحت شد که هنوز هوا روشنه
به پایین پام نگاه کردم که شاید بتونم اون موجود مزاحم رو که باعث بدخواب شدنم بود رو پیدا کنم


هرچی گشتم چیزی ندیدم،تصمیم گرفتم بیخیال شم حتما حشره یا حیوونی چیزی بوده که الان دمشو گزاشته رو کولش و رفته

تشنم بود و به اب نیاز داشتم
نزدیک بطری های اب بودم و چند قدم باهام فاصله نداشتن
اروم بلند شدم و یکی از بطری هارو سر کشیدم
ابش خنک بود و حالم رو جا اورد

به حالت اولم برگشتم و تو فکر رفتم،از طرفی دوست نداشتم به خونه برگردم و از طرفی امشب باز تبدیل میشدم و نمیتونستم برنگردم باید حتما یکی مواظبم باشه تا گندی نزنم
عمیق تو فکر بودم که با سوزش وحشتناک گوشم عربده ای کشیدم که هرچی گنجشک و پرنده رو درخت بود پرکشید رفت
مایعی داغ از روی گوشم به پایین جریان پیدا کرده بود که میدونستم بی شک خونه

حس میکردم چیزی نرم داره از روی کمرم که زیر تیشرتم بود به سمت لباس زیرم میره
با وحشت بالا و پایین میپریدم که اخر موفق شدم اون موجود عوضی رو به پایین بندازم

برگشتم و بهش نگاه کردم

خون تو رگهام یخ بست
نه میدونستم خوشحال باشم یا ناراحت یا حتی عصبانی

خوشحالی رو به بقیه احساسات ترجیح دادم و به سمتش رفتم
با چشمای طلبکار بهم نگاه میکرد و منتظر معذرت خواهیم بود

_الکس به خودم قول دادم هروقت تورو دیدم یا انقد خونیت کنم که با زبون بی زبونی بگی گ..ه خوردم یا بکشمت
+شی...ول،خودتی شیول؟!!!وای باورم نمیشه
به سمتش هجوم بردم و خواستم تو دستام بگیرمش که با عکس العمل سریع جاخالی داد
_فکر نکن همه چی تموم شد و رفت،خیلی ازت دلخورم دیگه حق نداری به من دست بزنی
چرا اینهمه سال یبار بهم سر نزدی؟
+معذرت میخوام رفیق خودمم نمیدونم چرا؟
اوایل همش میخواستم بیام پیشت اما دیگه پدرم نزاشت
بعد که مادرم مرد و تا چند سال کاملا دگرگون شدم حالم خیلی بد بود
بعدشم که به طرز غیر قابل باوری تورو یادم رفته بود
میشه ببخشیم؟
_الکس چی گفتی؟مادرت مرده؟اگه اون مرده باشه که جادوی منم از بین میره...ای وای یادم رفته بود جادوی مادرت با بقیه فرق داشت
وای خدا اصلا باورم نمیشه که انجی مرده باشه
ببینم الکس..شوخی که نمیکنی!!!
+خودمم اوایل باورم نمیشد ولی دیگه کاریش نمیشه کرد
واقعا از به یاد اوری اون موضوع ناراحت شدم
_ببخشید الکس،اصلا نمیدونستم این اتفاق افتاده
بیا پیشم رفیق
پشت بند حرفش لبخندی گله گشاد زد

ناظر @ Sogol

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

*پارت #پونزدهم*

 

با خوشحالی شیول منم رفته رفته خوشحال شدم
به جایی که شیول اشاره کرده بود که روش بشینم حرکت کردم و کاری که گفت رو انجام دادم
_خیلی دلم برات تنگ شده بود بی معرفت
با خودت نمیگی یه سنجاب کوچیک چجوری میخواد تنهایی از پس خودش تو این جنگل نفرین شده بر بیاد؟
+شیول!!این جنگل نفرین نشده،من چقدر باید نون بخورم تا اینو به تو بفهمونم؟ این جنگل جادو شده برای اینکه خطری مارو تهدید نکنه،در ضمن تو اسیب پذیر نیستی و عمرتم خیلی طولانیه دیگه باید نگران چی میبودم به نظرت
با اون صدای بامزش جوابمو داد
_حرفت درسته ولی من‌که تجربه ای نداشتم
تو خبر نداری چه بلاهایی سر من اومده تو این ده سال
راستی تو چقدر تغییر کردی پسر
اولش فکر کردم غریبه ای میخواستم بهت حمله کنم اما با اون انگشتری که تو دستت دیدم فهمیدم خودتی
علاقه ای به دروغ گفتن ندارم اما زیادی جذاب شدی مواظب خودت باش
+جذاب شدم که شدم بدبختی هام بیشتر شده
راستی من امشب باید برگردم
_بمن که ربطی نداره من کار خودمو میکنم، تازه گیرت اوردم حالا حالاها ولت نمیکنم
فکر رفتنو از سرت بیروون بنداز!
+خودمم خیلی دوست دارم بمونم،وقتی دیدمت فهمیدم چقد دلم برات تنگ شده اما.....اما من کلا یه روزه تبدیل شدم این اصلا خوب نیست اینجا موندنم خیلی برات بد تموم میشه
_الکس،حس نمیکنی یکم دیرتر از حد معمول تبدیل شدی؟تا الان باید تو حداقل میتونستی خودتو کنترل کنی!
+فکر کردم میدونسی من یه الفام
_اوه به کل یادم رفته بود
مشکلی نیست برو ولی قول بده فردا شب باز بیای نمیخوام دوباره گمت کنم
+عاشقتم شیول،فردا ساعت دو بعد از ظهر منتظرم باش
حس کردم چیزی ته چشماش لریزید و به زور خداحافظی کرد
_خدانگه دار الکس،مواظب باش ایندفعه مثل دفعه ی قبل منو بکل یادت نره اگه نیای قول میدم بهت به هیچ چیز اهمیت ندم و بیام تو مرکز ده
+قول میدم،ایندفعه قولم قوله خداحافظ!

 

ناظر @ Sogol

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #شانزدهم

از اون کلبه ی کوچیک خارج شدم و از درخت پایین اومدم
از درخت فاصله گرفتم و برگشتم بهش نگاه کردم
به پنجره ی کلبه که نگاه انداختم متوجه ی شیول شدم که لبه ی پنجره بود ، داشت دستش رو تکون میداد منم دستم رو بالا بردم و براش تکون دادم لبخندی زد که منم متقابلا تک خنده ای کردم و برگشتم، به سمت جاده ی کوچیک حرکت کردم و  واردش شدم به محض وارد شدنم سرعتمو بیشتر کردم و شروع کردم به دویدن
هوا کم کم داشت تاریک میشد و من هنوز سراغ استیو نرفته بودم
دستم رو بالا اوردم و به ساعت مچیم نگاهی انداختم...هوم خوبه یه چند ساعتی وقت دارم
اول باید برم سراغ استیو تا باهاش حرف بزنم اگه وقت شد میتونم یخورده با گوشی ور برم

سرعتمو بیشتر کردم کم کم به مرکز ده نزدیک شدم از لابه لای درخت ها خونه ها و چراغ ها قابل دیدن بودن
از جنگل که خارج شدم بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم سرعتمو کم کردم و به سمت خونه ی استیو راه افتادم

خونه ی استیو و استفان فقط چنتا در با خونه ی ما فاصله داشت و این خیلی خوب بود
بگذریم کم کم داشتم به خونشون نزدیک میشدم
تو راه که بودم متوجه نگاه های خیره ای بودم که روی من بود ولی توجهی از خودم نشون ندادم
به پاهام نگاه کردم جردن های قبلیم پام بود ولی تفاوتی که این کفشام با کفشای اون روز داشت این بود که الان از دفعه ی قبل خیلی خاکی تر شده بود
ولی مهم نبود الان فقط مهم این بود که زمان از دست نره و من بتونم به پاسخ سوال‌هام برسم

راهی که استیو درستش کرده بود و خیلی باریک بود و اخرش به خونشون میرسید رو پیش گرفتم،با اینکه جاده ی کوچیکی بود حتی کوچیک تر از جاده ی جنگلی اما خیلی زیبا بود
استیو سنگ هایی بزرگ و صاف رو از کنار رودخونه ای که فاصله ی زیادی با محل زندگی ما نداشت رو برداشته بود و کنار این جاده ی باریک گزاشته بود
سنگ ها رنگ های خاصی داشتن
سیاه یا سفید خالص یا حتی ابی و سبز و چندتا بنفش
گل های سفید و ریز که چسبیده به سطح زمین بودن اون‌جارو زیبا تر میکرد
علف های بلند و یکدستی هم از بین سنگ ها و کنار سنگ ها سر در آورده بودن
خلاصه راه ی کوچیک و زیبایی بود
کم کم با حرکت تو اون جاده به خونه ی استیو نزدیک و نزدیک تر میشدم
چند قدم بیشتر به خونشون نمونده بود که یه چیزی منو وادار کرد،یه حسی منو وادار کرد که به داخل جنگل نگاهی بندازم
تو کسری از ثانیه برگشتم و به جنگل نگاهی کردم
جنگل به اون بزرگی قشنگ تو تیر رس نگاهم بود
نگاهم داشت دورتا دور جنگل رو میکاوید....نا امید از پیدا نکردن چیز خاصی خواستم برگردم اما فقط یک لحظه،فقط تو یک لحظه چشمهام،نگاهی اشنا رو شکار کرد
اما تو لحظه ای با یه پلک زدن من‌ ناپدید شد
مطمئن بودم که خیالاتی نشدم ولی چطوری با اون سرعت رفت؟
خواستم به طرف جنگل حرکت کنم اما پشیمون شدم...بیخیال از کجا معلوم توهم نزدم؟اما خیلی واقعی بود
لعنتی!اگه توهم نباشه....اون اینجا چیکار میکرد؟
با اینکه شناختی ازش نداشتم اما برام جالب بود که چرا با اون روحیه ای که داره از این جنگل نترسیده
خب حتما شجاعت زیادی به خرج داده،مشکلی نیست تا چند دقیقه ی دیگه با دیدن شیول مطمئنا دمشو رو کولش میزاره و میره و دیگه هم به اینجا برنمیگرده
 ناظر @ Sogol

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #هفدهم

بدون توجه به چند لحظه قبل برگشتم و نزدیک در خونه یا به قولی کلبه ی استیو و استفان شدم
با چند ظربه ی محکم من به در چند لحظه ی بعد جولیا در رو باز کرد
با دیدن من با تعجب تا چند ثانیه بهم خیره موند اما وقتی به خودش اومد صورتش قرمز شد و به کنار رفت
منظورش این بود که برم تو
کلا دختر اروم و زیبا ولی خجالتی بود خیلی هم ریزه میزه
که به تنهایی استیو و استفان رو ترو خشک میکرد
جولیا خواهر استیو و استفان بود و پدر مادرشون چند سال بعد از فوت مادر من فوت شدن
که باعث شد ضربه ی بدی به جولیا وارد شه
تا چند وقت تو خودش بود و میشد از رفتارش فهمید افسرده شده
_سل..ام الکس..نمیخ..خوای بیای تو؟
با صدای زیبا و خواصش توجه من رو به خودش جلب کرد
متوجه شدم که زمان زیادیه که بهش خیره شدم و بهش نگاهی انداختم،مثل لبو سرخ شده بود
+سلام جولی،استیو خونه هست؟
_اره خب خونس،صداش کنم بیاد؟!
+نه خودم میرم پیشش فعلا
و سریع بعد از گفتن اخرین کلمه جملم به سمت اتاق استیو که مثل اتاق من‌ تو طبقه ی دوم خونه بود رفتم

تند تند از پله ها بالا رفتم و رسیدم جلو در اتاقش
دستمو مشت کردم و بردم بالا،خواستم در بزنم ولی پشیمون شدم مگه اون در اتاق منو میزد؟
بدون معطلی در رو محکم باز کردم که وقتی با دیوار برخورد کرد صدای بدی داد
استیو هم که مثل همیشه غرق کتاب خوندن بود
با صدای در حس کردم بند دلش پاره شد
با چشای سبز گشاد شدش بهم نگاهی انداخت
عینکو از روی صورتش برداشت و اخم غلیضی رو صورتش نشوند
_هی بچه مگه بهت یاد ندادن در بزنی؟نمیگی شاید داشتم سنگ قبر تورو میتراشیدم
+یاد دادنش که دادن اما علاوه بر اون بهم گفتن باید انعکاسی از ادمای اطرافت باشی
یعنی مثل خودشون باهاشون رفتار کنی..!درست نمیگم؟
_پس با این حساب بهت یاد ندادن خوبی در جواب بدی نشون دهنده ی بزرگی قلب ادمه
+مگه ما ادمیم؟مثل اینکه یادت رفته ما گرگینه ایم داداش
_لعنت بهت که همیشه یه جوابی تو استینت داری،ولش کن بهتره ادامه ندیم
منم مثل تو بودم اوایل تبدیل ذوق زیادی داشتم اما رفته رفته برات عادی میشه
+فعلا عادی نشده برام،بزا حالشو ببرم
راستی استیو درباره ی دیشب چنتا سوال دارم ازت؟اونطور که پدرم گفت تو دیشب همراه من بودی،درستع دیگه؟
_هوم.....
+استیوو
مشغول کتاب خوندن بود و توجهی به من نمیکرد
_بابا یه لحظه دست از سرم بر دار بزار به کارم برسم

ناظر @ So.Bloom
 

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

تپارت #هجدهم
+استیو بابا لامصب یه چنتا سواله دیگه!بعد من میرم و تو بشین این وامونده هارو بخون،قبوله؟
_اوکی بپرس
+میخوام اتفاقاتی که دیشب برای من افتاد رو مو به مو برای من تعریف کنی واقعا کنجکاوم
_چیز خاصی نیست که اینقدر تو کنجکاوی،مثل خود من تبدیل شدی ولی یجورایی انگار درد بیشتری میکشیدی شاید باورت نشه اما جُسَت حتی از منم بزرگ تر بود و این خیلی برای من جای تعجب داشت
نمیخوام لفتش بدم یه راست میرم سر اصل مطلب
بعد از تبدیل شدنت به یه گرگ سیاه
حتی از من هم سیاه تر پدرت خواست با نگاهش تورو بیهوش کنه اما به طرز غیر قابل باوری رو تو اثر نداشت و این اتفاق خیلی نادره
در حالت عادی تو باید بیهوش میشدی،میدونی که؟
+کنجکاویم بیشتر شد سریعتر ادامه بده!
_کم کم داشتی رام نگاه پدرت میشدی اما تو یک لحظه ی خیلی نحس صدای جیغ یه کسی از توی جنگل اومد و توجه تورو به خودش جلب کرد،پرشی از روی پدرت زدی و از لای گله گرگی که بالای کلبه بود رد شدی و به سمت جنگل حرکت کردی
واقعا تند میدویدی!باورت میشه پاهام هنوز درد میکنه و ورم داره؟البته از دیروز تاحالا خیلی بهتر شده ولی هنوز از بین نرفته
من و پدرت و استفان دقیقا پشت سرت حرکت میکردیم که متوجه شدیم تو به سرعت راهت رو به طرف شهر کج کردی این نه برای تو و نه برای پدرت و کل گله اصلا چیز خوبی نبود،پدرت وحشت کرده بود و برای اینکه تورو منحرف کنه مجبور شد یه درگیری کوچیک درست کنه
با یخوره بزن بزن تونست بیهوشت کنه و بنده تا خود ده تورو کول کردم.........
درحال که داشت عینکش رو روی صورتش جا به جا میکرد و به کتاب خیره بود ادامه داد
_وارد ده که شدیم پدرت گفت بهتره خودش تو رو به خونه ببره که من هم از خدا خواسته قبول کردم،واقعا سنگین بودی! من هم یه راست اومدم خونه و تا دم ظهر خوابیدم
الانم که تو اینجا سالم جلوی من واستادی
خب سوال دیگه ای نداری؟
اگه نداری میتونی بری!

ناظر @ So.Bloom

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #نوزدهم
قشنگ داشت من رو از خونه بیرون میکرد،خب برای من چیز تعجب بر انگیزی نبود اما گاهی اوقات از این رک بودنش هم بدم میاد،زیادی رک بودن خوب نیست که،میفهمین که چی میگم؟!
بدتر از رک بودن خود ادم،داشتن یه دوست روراست و بسیار رک هم افتضاحه
خلاصه که رک نباشیم،!
_سوالی هم داشته باشم واضحه جوابم رو نمیدی،دروغ میگم؟
_زدی تو خال؛حالا برو
_من که رفتم و آخر نفهمیدم این لامصبا چه فایده ای برای تو دارن!کور نشدی بس‌که خوندی؟اصلا تاحالا به کارت اومدن؟
_ د برو دیگه چقدر فک میزنی بچه،خداحافظ
_خدافس
_خداحافظی کردنش رو نگاه کن تروخدا،برو دیگه!!
عینکش رو از روی صورتش برداشت و مستقیم به صورتم نگاه کرد...من هم بر و بر بهش زل زدم،
اخرش کم کم داشتم حس میکردم داره عصبانی میشه به همین خاطر با حالت کودن واری با دست راستم به پشت گردنم دستی کشیدم و خاروندمش بعد از این حرکتم،دستم رو اوردم بالا و تکونش دادم مثلا که داشتم خداحافظی میکردم
رو پاشنه ی پا چرخیدم و قدم هامو به طرف در اتاقش تند کردم،به در رسیدم و در رو باز کردم،
پام رو روی اولین پله گزاشتم و سرم رو اوردم پایین تا ببینم جولیا تو وضعیت بدی نباشه و بیام پایین

هرکجا رو که نگاه کردم جولی رو ندیدم پس بیخیالش شدم و آروم آروم از پله ها اومدم پایین
بدجور تو فکر بودم،این تبدیل شدن هم چقد خفن بوده من خبر نداشتم،از اینکه من هم تبدیل به یک گرگینه شده بودم تو پوست خودم که چه عرض کنم،تو پوست دیگران هم نمیگنجیدم!
قدرت و توانایی بیش از اندازه ای رو تو بدنم حس میکردم که از کف‌پاهام تا اخرین نقطه مغزم مثل جریان برق حرکت میکرد حس میکردم این قدرت با خون درون رگ هام ادغام شده،
این جریان وقتی از کف پاهام عبور میکرد حس قلقلت و خارش بهم دست میداد،خیلی خنده دار بود واقعا
لبخند روی لبم رو نمیتونستم مخفی کنم

زمانی از برهوت خارج شدم که کف جردن هام با پارکت های کف خونه تماس پیدا کرد

به خودم اومدم و متوجه شدم تمام چراغ های خونه خاموش شده بود،چرا انقدر تاریک بود؟

خب به احتمال زیاد کاره جولی بود،مگه میتونست کار کس دیگه ای هم باشه؟

نگاهی به اشپزخونه انداختم ولی اونجا هم تاریک بود و اثری از اون دختر نبود

دور تا دور خونه رو نگاه کردم،ولی جولیا رو ندیدم
‌...سنگینی نگاهی داشت اذیتم میکرد
به جایی که حدس میزدم مرکز نگاه از اونجا باشه نگاهی انداختم،چشم‌هام از فرط تعجب گشاد شده بود و سرجام مثل چوب خشک شده بودم!
جولیا به طور واروونه پارچه بنفشی رو مثل تاب از سقف به وسیله ی میله ای که به سقف وصل بود گره ی محکمی زده بود و کمرش رو روی پارچه گزاشته بود و با سری برعکس شده داشت من رو نگاه میکرد

متوجه ی عینک و کتاب دستش شدم و فهمیدم که چرا مثل خفاش خودش رو از سقف آویزون کرده...!
هنوز این عادتش رو ترک نکرده بود،وقتی وارد خونه ی درختی هم میشد همیشه خودش رو از پاهاش اویزون میکرد به شاخه ها،عادتی که از بچگی داشت همین بود و بخاطر جسه ی کوچیک و اندام ریزی که داشت این کار برای اون خیلی آسون بود،ریا نباشه تو این کار مهارت زیادی داشت....!

دوباره چند لحظه به اون دختر وارونه خیره شدم و بعد از این لحظات کر کره خنده هام رفت به هوا
همونجور که داشتم اشکی رو که از گوشه چشمم بخاطر خنده های زیاد از حدم پایین میریخت رو میگرفتم بهش نظری کردم،خودش هم خندش گرفته بود...عینک رو که داشت از روی صورتش به پایین می‌افتاد رو با یکی از دست هاش مهار کرد و برش داشت و گزاشت روی میله،کتاب هم پرت کرد روی میزی که روبه روش قرار داشت و یک چراغ مطالعه با نور زیاد روش بود،کتاب یخورده اونور تر روی میز می افتاد،دیگه چراغ مطالعه ای وجود نداشت!

_جولیا،باورم نمیشه هنوز این عادتت رو کنار نگذاشتی
نمیترسی بیفتی فلج شی؟اتفاق بخواد بیفته یباره میفته!
_ترک عادت موجب مرز است عزیز من،تا حالا که نیفتادم خدا بخواد از این به بعد هم نمیفتم،
خب بگو ببینم با استیو چیکار داشتی که صداش تا اینجا هم می‌اومد؟

ناظر @ So.Bloom

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #بیستم
_جولیا تو اصلا خبر داری که من تیدیل شدم؟
_یه حرفی میزنی الکس...تو این ده دیگه کسی نیست که ندونه...توقع داری من خبر نداشته باشم؟
_توقع من نباید هم زیاد دور از انتظار تو باشه،با این خلق و خوی گوشه گیر تو!
_مثل اینکه وجود دو نره خر که از قضا رفیق گرمابه‌گلستان تو هم هستن رو فراموش کردی...؟!
_اتفاقا اون ها هم یادم بود،ولی تو که یادت نرفته کم پیش میاد با اون ها هم کلام شی،مگه به زور
_نیاز نیست با اونا حرف بزنم...اونا تو حرف زدن سهم من هم خوردن،ولش کن نمیخواد انقدر کنجکاو باشی،از لا به لای حرف هاشون شنیدم
_پس میدونی،خب کمک نمیخوای برای پایین اومدن؟مثل اینکه گیر کردی

جولی میخواست بیاد پایین،زیاد با اون پارچه دست و پنجه نرم میکرد،حدس میزدم نهایتش قراره بیفته!

_نه به کمکت نیاز نیست،تا الان از پس خودم بر اومدم از این به بعد هم میام...!
_هرجور راحتی،ولی اتفاق بخواد بیفته یه باره میفته،شاخ و دمش پیدا نیست!
_تا الان نیفتاده ایشالله بعدا هم نمیفته،مخصوصا الان!

حین حرف زدن متوجه شدم گره ی اون پارچه ی لعنتی داشت باز میشد،بس‌که باهاش ور رفت،میدونستم

_جولی گره داره باز میشه
_من....

زمانی که جولیا داشت حرف میزد گره باز شد،از بس جیغش کر کننده بود که فکر کنم پرده گوشم پاره شد

وقت رو تلف نکردم و با سرعت به طرفش حرکت کردم،خوبه سرعتم حداقل زیاد تر از حد معمول شده بود


دست هام جوری قرار گرفته بود که کمر جوبی کاملا میون پنجه هام بود،چه کمر باریکی داشت...!
موهاش روی صورتم پخش شده بود و پاهاش رو هوا معلق بود!
بوی موهاش معرکه بود...دلم نیومد بدون اینکه موهاش رو بو کنم بزارمش زمین،نفس عمیقی رو میون موهاش کشیدم...اروم زمین گزاشتمش و برش گردوندمش؛
فاصله ای که بین ما بود میشد گفت دو قدمه
_اتفاق بخواد بیفته یباره میفته،نکنه منتظر ناقوصش هستی؟

یه قدم بهش نزدیک شدم :
_الان هم منتطر ناقوصی؟
با صدای خفه ای گفت:
_شاید

دست راستم رو بالا آوردم تره ای از موهاش رو با انگشت هام به بازی گرفتم
دست چپم هم روی بازوش قرار گرفت...فاصله رو کمتر کردم و نگاهم رو به چشم هاش دوختم،

_دفعه ی بعدی که شاید من نباشم،امیدوارم خدا هوات رو داشته داشتع باشه،هوم...موافقی؟دعا کن

حین حرف زدن نگاهم رو پایین تر میاوردم...آخر سر چشم هام میخ لب هاش شد،چرا اتقد گرد و باز مزه بود؟گفتم با مزه؟من کی مزش کردم؟!

انگشت شصتم رو از روی موهاش برداشتم و به سما لب بالاییش اوردم!فکرم و رو به زبون آوردم...!
_با اینکه مزشون نکردم...اما به نظرم با مزن

تو کسری از ثانیه به طور کلی ازش فاصله گرفتم...میشه گفت چند قدم
بهش خیره شدم و بعد چکد لحطه مثل اینکه از برهوت خارج شده بهم‌نگاهی کرد...اما هنوز نگاهش متعجب بود،..!

_ببین الکس نتونستم بدونم معنی این کارت چی بود،اما به هر حال ممنونم که نزاشتی بیفتم،افتادم البته نه اونجوری که بهم آسیب برسه،
اروم تر یعتی خیلی اروم تر طوری که فکر میکرد من نشنیدم گفت؛افتادم بغلت

حرفش ته تموم شد سزش رو بالا آورد
حالا من ادامه دادم
_فعلا

ویراستار @ petrichor

ناظر @ So.Bloom

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #بیست_و_یکم
پام رو که از در کلبه به بیرون گزاشتم یه حسی منو وادار به برگشتن میکرد،چند لحظه سرجام ایستادم و بالاخره اون حس منو کیش و مات کرد و من مجبور شدم برگردم
برگشتم و نگاهی بهش انداختم،هنوز هم سرجاش وایستاده بود،از شدت شکه شدن خشک شده بود...خب این اولین باری بود که همچین اتفاقی برای ما می‌افتاد..اما برای من زیاد تعجب اور نبود

دست راستم رو بالا بردم و با لبخندی بدون حتی یک کلمه حرف باهاش خداحافظی کردم...حس کردم به خودش اومد و اثری از اون هیجان قبلی نبود،الان یجورایی حس میکردم خوشحاله....بگذریم
با نگاهم ازش خداحافظی کردم که اون هم دست چپش رو تکون داد و رفت سمت اشپزخونه،
من هم برگشتم و در رو بستم و به سمت خونه خودم یا خونه ی خودم و پدرم راه افتادم...!(:

زیاد راهی از اینجا تا خونه نبود ولی حوصله ی همین مقدار کم رو هم نداشتم،حس میکردم بدنم درد میکنه چند لحظه بعد از اون درد مضحک سرم هم شروع شد،مثل دیروز انگار یه باد کنک رو تو مرکز سر من قرار داده بودن و خیلی روتین وار باز میشد و بعد از اون جمع میشد،رفته رفته درد سرم هم بیشتر میشد حس میکردم اون بادکنک فرضی داره بزرگ تر میشه...!!

چند قدم بیشتر تا جلوی در نمونده بود که از فشار درد بدنم و همینطور سردرد مجبور شدم روی اون سنگ بزرگ که کنار دیوار بود بشینم

سرم رو توی دستم کرفتم و زانوهام رو تا کردم
با انگشت شصت اروم اروم شروع کردم به ماساژ دادت گیجگاهم......

چند دقیقه ای گذشته بود و من هنوز در حال ماساژ دادن بودم،درد کم کم داشت از بین میرفت و این خیلی خوب بود

کم‌کم دیگه اثری از اون درد نبود و من پاشدم و چند قدمی که تا خونه مونده بود روی طی کردم،در رو بازکردم و واردم خونه شدم و مستقیم به سمت اتاقم و همچین موبایل گرانقدر رفتم....!


........ دو ساعت بعد ........


با شلوارک کوتاه و مشکی و بالا تنه لخت روی تخت دراز کشیده بودم و توی نتفلیکس میگشتم

دنبال یه فیلم عجیب قریب پیشنهاد شده از طرف دوستام میگشتم

خودشه پیداش کردم،فیلم رو باز کردم و چند دقیقه وایستادم تا بالا بیاره:با توجه به گفته ی بچه ها فیلم باحالی بوده،مهم نیست الان میخوام خودم ببینمش

تریلر فیلم که باحال بود
اهنگ خود فیلم پخش شد،خواستم بشینم تا فیلم رو نگاه کنم که باز اون سر درد وامونده اومد سراغم،اصلا حالم خوب نبود از شدت سر درد فقط میخواستم با سرم بکوبم به یه چیزی
دست هام رو روی سرم گزاشتم و فریاد بلندی گشیدم
محکم سرم رو به بالشت میکوبیدم اما هیچ تاثیری نداشت،عربده هام رو تو بالشت خفه میکردم،لعنتیییییییی
سرم داشت میترکید
تو اون گیر و دار به ساعت نگاهی انداختم و بند دلم پاره شد
ده دقیقه مونده بود به دوازده،این یعنی شروع اون درد کشنده

سرم رو دوباره تو بالش فرو کردم و داشتم اون درد رو کنترل میکردم،از کجا معلوم شاید من هم مثل پدرم میتونستم اما با اونهمه تلاش حتی مقدار کمی از دردم کم نشد

با صدای در سرم رو بلند کردم که متوجه پدرم شدم

_الکس بلند شو بریم بالا،تبدیل شدن تو توی خونه میتونه واقعا وحشتناک باشه

ناظر @ So.Bloom

ویراستار @ petrichor

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #بیست_و_دوم

ندیده هم میتونستم متوجه قرمزی بیش از حد چشم هام بشم و همین موضوع پدرم رو متعجب کرده بود
_چشم‌هات خیلی قرمزه الکس،دردت شروع شده؟
_واضح نیست؟فکر کنم باید از چشمهام خون بباره تا متوجه شی پدر
_الان وقت این حرف ها نیست
با چند قدم بلند خودش رو به کنار تخت من رسوند و از سرشونه ها گرفت و بلندم کرد
سرم بخاطر درد زیاد گیج میرفت
_من بلندت میکنم تو هم بعد بلند شدنت میتونی از من بگیری تا کله پا نشی...
بلافاصله بعد این حرفش من رو بلند کرد،با اندام درشت و قد بلندی که داشت انجام این کار برای اون راحت بود،خیلی راحت و آسون

قبل از اینکه بیفتم بهش تکیه دادم و از بازوش کمک گرفتم تا راه برم
پاهام واقعا درد میکرد و توانایی راه رفتن رو از من گرفته بود و این خیلی میتونست بد باشه

دو یا سه دقیقه ای طول کشید تا من بتونم با کمک پدرم از در اتاق خارج شم

بعد از تقریبا نیم ساعت من با درد زیادی همراه پدرم از پله ها بالا اومدم و تو مرکز پشت بوم خونه قرار گرفتم

نمیتونستم وایستم به همین خاطر همونجا نشستم زمین
با چشم های خمار از درد زیاد به اطراف نگاه کوتاهی انداختم برعکس دیشب هیچکی نبود ولی تو کسری از ثانیه متوجه حضور استیو و استفان شدم

تو همون حین که نگاه خیره ای به اون دوتا میکردم تا متوجه بشم کدوم یکی استفان هست درد وحشتناکی از کمرم شروع به حرکت کرد به سوی پاهام،فریادی کشیدم تا شاید بتونم با گلوم این درد رو از بدنم خارج کنم
این حسی بود که الان داشتم و میخواستم با این کارم درد از بدنم خارج شه،خنده داره ولی واقعیت داره


دست هام رو از درد روی زمین گزاشتم و دندون هام رو محکم به هم فشار میدادم

با درد خیلی زیادی که باعث سوزش اعماق وجودم میشد بدنم شروع کرد به تغییر کردن

طی چند دقیقه مثل دیشب تبدیل به گرگی بزرگ جسه و سیاه شدم


بدون توجه با اون سه گرگ از روی زمین بدن پر از موهای سیاهم رو ببلند کردم و روی چهار دست و پا ایستادم

طلب ازادی میکردم،میخواستم ازاد باشم و کسی پیشم نباشه

دو گرگ به رنگ مشکی با خال های سفید و یکی سرمه ای و دیگری خاکستری جلوی روی من بودن،به طرفشون حجوم بردم و اونا فکر کردن میخوام باهاشون بجنگم که با وحشت چند قدمی عقب رفتن

به جای خودم برگشتم،دیگه یه گرگ نبودم...گرگ بودم ولی عقل خودم رو داشتم

با پوزم صدای مثل خندیدن در اوردم و با چشم های خندون بهشون نگاه کردم

همونطور که پدرم گفته بود این حرکاتم صبات نداره و من فقط میتونم تو شب سوم کاملا به خودم تسلط داشته باشم

حین خندیدنم مثل اینکه بُعد گرگسانم حسودیش شد
و خودش دست به کار شد

دیگه چشمهام حالت خندون نداشت،دیگه پوزم حرکت نمیکرد اما یه صداهایی ازش خارج میشد
قُرش میکردم و با چشم‌هام حریف میطلبیدم برای جنگ
خوب بود خودشون میدونستن تیغشون بهم نمیبره و کوتاه اومدن

با دیدن تسلیم شدنشون بدون توجه به اون سه گرگ به سمت جنگل حرکت کردم،با پرشی خودم رو از پشت بوم به پایین پرت کردم و روی چهار دست و پا فرود اومدم

ناظر @ So.Bloom

ویراستار @ petrichor

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #بیست_و_سوم
برای من جای تعجب داشت که چطور به خودشون جرعت دادن و دنبالم اومدن،خیلی هم جای تعجب داشت،عجیب بود...نترسیده بودن؟
بدون توجه به صدای پای گرگ های پشت سرم قدم هام رو آروم تر برداشتم،آرامش زیادی به رگ‌هام طزریق شده بود و منبع سرنگ رو نمیشناختم!
اما مثل اینکه خوشی از من فراری بود!
حسی منو تحریک به این کرد که قدم هام رو تند تر بردارم...سریعتر حرکت کنم.!
با سرعت زیادی به سمت شرق جنگل راه افتادم،اون سه گرگ لعنتی هم دنبالم بودن...باید به یه نحوی دست به سرشون میکردم کاسه ی چه کنم چه کنم دستم گرفته بودم که چشم هام تصویر غاری رو شکار کرد،خودش بود بدون اطلاف وقت به سمت دهانه ی غار حرکت کردم و خودم رو به انتهای غار رسوندم میتونستم بوی اون سه گرگ رو که نزدیک تر میشدن حس کنم،صدای قدم هاشون هم روی مخم یورتمه میرفت...خودم رو جلوتر کشیدم تا سروگوشی آب بدم
اون سه گرگ با فاصله ی ده یا پونزده متر از غار داشتن حرکت میکردن. چقدر ابله بودن!بوی من رو یعنی حس نکردن؟عجیبه!!

خواستم قدمی به عقب بردارم و سرجام برگردم که...لعنت به این شانس،یه گرگ علف بجوئه اینجوری گند نزنه.
مطمئن بودم حداقل یکی از اونها این صدای لامذهبی رو شنیدن،گ...ه توش
پام روی یه سنگ قلتیده بود و صدای خرده ریزه های سنگ و کشیده شدن سنگ روی زمبن برای من اون لحظه مثل ناقوصی پر از بدبختی بود!
درست حدس زدم یکی از اون سه تا مشکوک به اینطرف نگاه میکرد
برگرد دیگه لعنتی!
مثل اینکه خدا من رو خیلی دوست داره!چون به محض گفتن این جمله توی دلم یکی از گرگ ها که رنگ سفیدی داشت اون گرگ شکاک رو صدا زد،صدا که نه زوزه کشید....!
بگذریم،خیالم راحت شد دیگه اون استرس قبلی رو نداشتم،ولی خیلی تعجب برانگیز بود برای من که چرا،چرا بوی من رو حس نکردن؟مگه میشه؟این گرگ‌های وامونده تا صدکیلومتری بو میکشن،ده متر که سر سوزنی براشون ارزش نداره!با یه دم و بازم اگه چشم هاشون رو ببندن میتون تصویر تمام چیز های اطرافشون رو تصور کنن!
از حالت نشسته دراومدم و روی پنجه هام ایستادم،آروم آروم راه میرفتم و پنجه هام رو روی زمین میزاشتم...خودم رو به دهانه ی غار رسوندم و بدون معطلی سرم رو جلو بردم و حالت تدافعی گرفتم!دروغ چرا میترسیدم من هم مثل اون‌ها بوشون رو حس نکنم و تو دام بیفتم!

ناظر @ So.Bloom

ویراستار @ petrichor

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...