رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

از رمان تاریخی فانتزی خوشتون میاد؟  

5 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. از رمان تاریخی فانتزی خوشتون میاد؟

    • آره عالیه
      5
    • نه زیاد
      0


ارسال های توصیه شده

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

اسم رمان:   صیغه‌ی سلطنتی

اسم نویسنده:   زهراعاشقی

ژانر:   تاریخی، تخیلی، عاشقانه

هدف:  آشنایی با تاریخ ایران

خلاصه: 

این داستان روایت دختری به اسم گلنسا هست که با کمی خرابکاری سر از زمان گذشته در میاره؛ چه زمانی؟! عهد صفوی!
سر از زمانی در میاره که پادشاه سرزمینش تو بی‌لیاقتی و بازیچه بودن حرف اول رو می‌زنه، پادشاهی که از قضا نابینا هستش و... اصلا چرا اسپویل کنم؟ خودتون بخونین!

مقدمه:

گاهی ماندن سخت می شود.
ماندن در همان دنیای تکراری و امن، اما بدون نقطهٔ اوج...
باید دل کند و سقوط کرد به پرتگاه زندگی، چرا که گاهی سقوط بهتر از پرواز است.
سرنوشت اتفاقی نیست...
برای موفقیت باید ریسک سقوط را قبول کنی و از دایرهٔ امن زندگی فرار کنی.
باید هواپیما‌ی کاغذی ذهنت را بسپاری به آسمان طوفانی، چرا که گاهی سقوط بهتر از پرواز است!

سخن نویسنده:

دوستان عزیزم!  بعضی از شخصیت ها و روند داستان تخیلی هستند، اما شاه  و برخی از اتفاقات در دوره‌ی صفوی رخ داده و واقعی است. 

گالری داستان صیغه‌ی سلطنتی

@ مدیر راهنما  @ مدیر ویراستار

ویرایش شده توسط z,asheghi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱

 

کلافه دستی داخل موهایم کشیدم و به سمت کارگاه پدر قدم برداشتم. نزدیک چند ماه بود که ماشینم را برداشته بود؛ هوای پاییزی کمی موهایم را نوازش کرد و باعث شد موهایم کمی در اطراف پرسه بزند.
بدون توجه به باد ملایم موهایم را پشت گوش انداختم و میله‌ی مستطیل شکل کارگاه را باز کردم. باید خیلی معقولانه برخورد می‌کردم و اجازه نمی‌دادم تا پدرم خبردار شود که به این‌جا آماده‌ام! با صدای جیر- جیر در لعنتی به خود فرستادم که چرا چند روز پیش روغن کاری‌اش نکرده‌ام!
وقتی صدای از داخل اتاق به گوشم نرسید نفس حبس شده در قلبم را بیرون فرستادم.
سرم را مانند بچه‌ای کنجکاو کمی به داخل فرستادم تا از وضعیت داخل کارگاه آگاه شوم. در حال کنکاش اتاق بودم که چشمم به ماشین عزیزتر از جانم افتاد. با دیدن این‌که بدنه‌اش کاملا از بین رفته بود و تا حدودی اسکلتش بیرون زده بود، مانند سکته زده‌ها از همان جا نظاره‌گرش شدم.
- این‌جا چه خبره؟
زبانم از شدت تعجب بند آمده بود. دستانم را مشت کرده و بدون توجه به آن‌که شاید پدر از یواشکی آمدنم عصبانی شود به سمت ماشین قدم برداشتم.
از دار دنیا همین یک ماشین را داشتم؛ همیشه فکر می‌کردم پدرم سالم هست، اما انگار اشتباه کرده‌ام! شاید حرف مردم روستا که می‌گفتند پدرم دیوانه‌است که می‌خواهد در زمان سفر کنند...
چشمانم را لا به لای روغن کارهای ریخته شده روی زمین، یا پیچ و مهره‌های کوچک بزرگ که اطراف ماشین پرسه می‌زنند گرداندم و دستم را آرام روی تنه‌ای ماشین عزیزم کشیدم و کاش نمی‌کشیدم! کاش آن روز به حرف محمد گوش می‌دادم و هیچ وقت قدمم را به آن مکان شاید منحوس نمی‌گذاشتم، اما از طرفی شاید این کار سرنوشت بود که راه مرا به دنیایی باز کند که سرنوشتم در آن رقم خورده است.
اشک‌هایم که مهمان صورت گندمی رنگ شد، آهی کشیدم و زیر لب با گریه زمزمه کردم:
- چه بلایی سرت آوردن نفس آی‌نور! چرا تیکه- تیکه شدی؟!
آرام دستگیره‌ی در را راننده را باز کردم و کمی سرم را خم کردم و داخلش را نگاه کردم. چقدر این ماشین دویست و شش را دوست داشتم! کل پول و هزینه‌اش را خودم با کار کردن در خیاطی به دست آورده بودم و حال...
با دیدن داخل ماشین که چند تا از وسایل به دنده یا فرمانش وصل بود کمی کنجکاو شدم که برای چه هستند. حتی صفحه نمایش کوچکی که کنار فرمان بود باعث شد هق- هقم بند آید‌. با پشت دست اشک‌هایم را پاک کردم و پا دمپایی‌های که کف پایم بود ترمز و بقیه موارد را چک کردم و وقتی از بودنشان مطمعا بودم نفس راحتی کشیدم‌.
کمی سر خم کردم و با دیدن جای سوییچ که حال یک دکمه جایش را گرفته بود ابروانم در هم تنیده شد.
کل ساختار ماشین را برهم کوبیده بود! مگر او پولش را داده بود که این‌طور بلا سرش آورده بود؟
لبان لرزانم را سعی کردم کنترل کنم و بر خودم مسلط باشم. آرام دکمه را فشار دادم تا شاید روشن شد در کنار همان دکمه دنده را نیز جا به جا کردم که اتفاقی نیوفتاد. هه! کمی امید داشتم که آن هم به غیرممکن‌ها پیوست. آن‌قدر از دست پدر عصبانی بودم که سابقه نداشت. دستم را انداختم تا در ماشین را باز کنم که با تابیده شدن نوری پر رنگ چشمانم را بستم و دستم را مقابل چشمانم گرفتم.
- یا ابولفضل! چی اتفاقی داره میوفته؟! ای... ن نور چیه؟
سعی کردم که دستم را بردارم، اما هر لحضه شدت تابش نور بیشتر از قبل می‌شد. با سوزش دستم آخی زمزمه کردم و به پایین فرمان خم شدم تا از تابش نور در امان باشم.
چندی نگذشت که تکان شدید ماشین سرم به شیشه‌ای کنارم  برخورد کرد و چند لحضه بعد این من بودم که در دنیای سیاهی که شاید مطلق باشد قدم برداشتم.

@ N.H  @ Ayda.r☆ویژه☆  @ ماهی  @ m.azimi  @ _khakestar_  @ Atefeh L  @ نیکتوفیلیا  @ melika_sh   @ p8366y  @ Otayehs  @ ta-ra  @ Ha,ni

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲

 

با تابش شدید نور خورشید و احساس حرکت موجود ریزی روی صورتم لای چشمانم را کمی باز کردم که به خاطر تابش مستقیم نور خورشید باز کردن چشم‌هایم را به سلاح ندیدم.
بدنم بسیار احساس کوفتگی می‌کرد، بدون توجه به سوزش شانه و آرنج دستم، دستم را آرام بالا کردم و روی صورتم کشیدم.
دستم را در ادامه روی موهایم کشیدم که به دلیل تیرکشیدنش نفسم برید. آخی از درد زمزمه کردم و سعی کردم بلند شوم‌. با این فکر که شاید ماشین عزیزم ترکیده باشد و من به بیرون از کارگاه پرت شده باشم خودم را آرام کردم.
آرام دستم را پایین آوردم و در همون حالت ماندم تا شاید محمد یا پدر سر برسند و کمکم کنند! چند دقیقه‌ای فکر کنم گذشته بود که با صدای فریاد دختری گوش‌هایم تیز شد.
- گلنسا...
او دیگر که بود؟ شاید از اهالی روستا بود که به این طرف آمده بود، در تعجبم که چطور کسی صدای به ان بلندی ترکیدن ماشین را نشنیده. حالم زیاد تعریفی نداشت! نه حال جسمانی، نه روحانی...
لب‌هایم به خاطر گرمی آفتاب خشک شده بود و من فقط درمانده به دنبال کمک کسی بودم. گلویم بسیار می‌سوخت، اما باید از آن زن یا دختر کمکی می‌طلبیدم تا شاید نجات پیدا کنم.
- ک... مک!
به زور کلمه‌ی کمک را زمزمه کردم که گوش‌های خودم هم فکر کنم نشنید. هر چند دقیقه یک بار  او اسم گلنسا را محکم هجی می‌کرد.‌ ناامیدتر از همیشه سرم را به زمین تکیه دادم که با صدای قدم‌های کسی گوش‌هایم تیز شد.
تا جایی که یادم هست حیاطمان را تمیز کرده بودم، اما پس این صدای خش- خش که کم شباهتی به زمین پر از برگ ریخته‌ شده‌ی روی زمین بود نداشت!
در افکار خود درحال کنکاش صدای‌های بودم که می‌شنیدم و تحلیلشان می‌کردم، مشغول وارسی صدا بودم که با به بغل کشیده شدنم توسط کسی ابروانم از ترس بالا پرید و باعث شد که چشمانم باز شود.
- ای وای بر من! تو این‌جا چه می‌کنی دختر؟ چه بلایی بر سرت آمده است؟! خدا مرا مرگ دهد که مواظبت نبودم.
هم‌چنان که او از کلمات قلمبه سلمبه استفاده می‌کرد، من آرام لای پلک‌هایم را باز کردم. بار اول کمی تیره و تار بود اطراف، اما بعد از چند بار امتحان بار آخر توانستم چهره‌اش را ببینم‌.
با دیدنش ابروهایم بالا پرید، او دیگر که بود؟ تا حالا ندیده بودمش! آب دهانم را با صدا قورت دادم و کمی سرم را چرخاندم و اطراف را نگاه کردم.
ای خدا! این‌جا دیگر کجا بود؛ چرا من وسط جنگل به این بزرگی افتاده بودم؟ اکثر درخت‌ها با بزرگ‌های خشک شده به رنگ نارنجی و قرمز پوشانده شده بود.
سعی کردم استرسم را کنترل کنم و در همان حال که دخترک جوان را نگاه می‌کردم لب زدم:
- م... ن کج... جام؟

 

@ ...Kimia...  @ melika_sh  @ N.H  @ سَ م آ  @ اچ.کاف  @ زری گل🌻  @ زهرا بانو  @ ندا خانم  @ نرگس خسروی  @ نیلوفر آبی  @ جانان بانو

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۳

 

در حالت کنکاش صورتش بودم، ابروان نازک قهوه‌ای رنگ، موهای ساده و باز که با چند چیز عجیب به هم وصل شده بود و زیر پارچه‌ای که حتی نمی‌شد به آن گفت روسری! چشم‌ از موهای عجیبش گرفتم و به صورتش دوختم، چشم‌های گرد با دو گوی مشکی رنگ که هر کسی را مسخ خودش می‌کرد. دماغ نه چندان بزرگ و لبان نازکی که انگار خدا زمان خلقتش یکم کم کاری کرده بود.
کل این وارسی بیشتر  از چند ثانیه طول نکشید که دخترک دوباره به صدا در آمد.
- گلنسا، حالت خوب است؟ خدا مرا مرگ دهد که حواسم پرت شد و باعث شد همچنین بالایی سر تو بیاید! اگر کیکاوس خان بفهمند که در روز عروسیشان اتفاقی برای شما افتاده است مرا زنده نمی‌گذراند.
هیچ از حرف‌هایش نمی‌فهمیدم، این دختر اصلا چرا این‌گونه صحبت می‌کرد؟ کمی که حالم بهتر شد دستم را بند زمین کردم و آرام با زمزمه گفتم:
- این جا کج...
در حال صحبت بودم که با ایستادنش، چشمانم به لباسش افتاد. یک لباس عهد بوقی پوشیده بود که یقه‌اش تا حدودی پوشیده بود و حتی پارچه‌اش از دور هم می‌شد تشخیص داد که چقدر کهنه و قدیمی است. حرفم را قطع کردم و در فکر فرو رفتم.
چرا او همچین لباس‌های پوشیده بود؟ اصلا او که بود؟ نکند بازیگر یکی از فیلم‌های تاریخی بود؟ با این فکر با عجله اطراف را نگریستم که نکند دوربین مخفی باشد و آن‌ها مرا به سخره گرفته باشند!
- ببینم دوربین مخفیه؟ این چه لباس‌هاییه که پوشیدی؟ اصلا این‌جا کجاست، هان؟ نکنه من و دزدیدین؟
با ادای جمله‌ی آخرم یک آن ترسی تمام وجودم را فرا گرفت. نکند آدم ربا بودند؟ نکند می‌خواستند کلیه‌هایم را درآوردند و بفروشند؟
با فکر به آن جملات همان‌طور که نیم خیز بودم چند قدمی خودم را روی زمین ‌کشیدم و به عقب رفتم و آرام زمزمه کردم:
- جلو نیا! بگو ببینم تو کی هستی؟ اصلا چرا من و دزدیدی؟!
بعد از حرفم هر لحضه از تعجب چشم‌هایش گرد می‌شد، خواست به سمتم قدم بردارد که باز کمی عقب رفتم. با یک حرکت ناگهانی دستش را مقابل صورتش گرفت و با دلهره لب زد:
- خدا مرا بکشد! چه اتفاقی برای شما افتاده؟
در ادامه دستش را به سینه‌اش کوبید و با استرسی که نمی‌دانستم ناشی از چیست گفت:
- من چی؟ من و می‌شناسین؟!
بدون حرف سرم را به طرفین تکان دادم، آخه من باید از کجا می شناختمش. با دیدن این حرکتم خودش را روی زمین انداخت و شروع به گریه کردن کرد. چرا او تعادل جسمانی نداشت اصلا؟! سوالی نگاهش کردم که سرش را بالا آورد گفت:
- بمیرم الهی! حق دارید به خاطر این اتفاقات شوم هیچ چیز یادتان نیاید، اما حال چگونه جواب کیکاوس خان را بدهم؟
کمی آرام‌تر از قبل شده بودم، هنوز اتفاقات افتاده ومی برام نامفهوم بود. چشم‌هایم را بستم تا شاید تمرکز کنم و بفهمم که چه بلایی سرم آمده است.
به ماشین عزیزم فکر کردم، به اختراع پدرم که می‌گفت برای اولین بار در جهان قرار است کلی معروف شود، یادم است حرف از زمان و سفر در آن زده بود. همان‌طور که داشتم پازل را کنار هم می‌چیدم با به یادآوری آن نور و ماشینی که از اول ساخته شده بود و این‌گونه حالات رفتار این دختر کم- کم شکم به یقین تبدیل شد که نکند من در زمان سفر کرده‌‌ام!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۴

 

با فکر به آن که چه بلایی بر سرم آمده است، نفسم قطع شد. من چه کار کرده بودم؟ من... من با کنجکاوی‌ام باعث شده بودم که در زمان سفر کنم؟! ای وای بر من!
همان‌طور که با استرس اطراف را می‌نگیرستم و به آن فکر می‌کردم که شاید خواب باشم، سعی می‌کردم خودم را آرام کنم، اما دریغ از کمی آرامش!
چند نفس کوتاه کشیدم و سعی کردم آرام باشم. می‌ترسیدم! می‌ترسیدم از زمان و مکان و حتی آدم‌های که حتی نمی‌شناختمشان! تنها بودم، اما باید یک راه برای برگشت به خانه پیدا می‌کردم.
با فکر به افکار مثبت، سوالاتی در ذهنم اوج گرفت که باعث شد به طرف آن دخترک بچرخم و بگویم.
- تو من و می‌شناسی؟ می‌دونی من کیم؟
دخترک که در حال پاک کردن اشک‌هایش بود، با شنیدن صحبت‌های من باز چشمه‌ی اشکش جوشید و شروع به ریزش کرد. من آن‌قدری حوصله و وقت کافی نداشتم که بخواهم خودم را مشغول آن دختر کنم.
به همین دلیل، اول باید چند چیز را مشخص می‌کردم، تا دوباره به جهان و زمان خودم برگردم. کلافه دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و محکم تکانش دادم و گفتم:
- میشه این‌قدر آب‌قوره نگیری؟ جواب من و بده، بعد هر چقدر می‌خوای گریه کن!
در ادامه چشم‌ غره‌ای برایش رفتم و منتظر حرف زدنش شدم که چندی بعد صدای لرزانش گوش‌هایم را نوازش کرد. نوازشی از جنس تیغ...
- شما گلنسا خانم هستید. امروز قرار بود که با سرور ما کیکاوس خان ازدواج کنید که ناپدید شدید.
در ادامه‌ی صحبت‌هایش سرش را بالا آورد و به چشمانم خیره شد و گفت:
- شما واقعا هیچ چیز به یاد نمی‌آوردید؟
سرم را به عنوان نه به طرفین تکان دادم و خواستم از جا بلند شوم که نگاهم به سمت لباس‌های که در تنم بود کشیده شد. تا جایی که در خاطرم بود من شلوار و لباس کوتاه پوشیده بودم نه لباس بلند که کم از تکه دوزی نداشت.
با حالتی چندش چند جای لباس را بلند کردم و نگاهش کردم. این لباس پاره را چرا تن من کرده بودند... نه صبر کن!
یک آن با فکر به چیزی دستم را بالا آوردم و صورت و موهایم را لمس کردم‌. تک- تک اجزای صورتم را مهمان انگشت‌هایم کردم و شکم به یقین تبدیل شد.
- م... من، آخه این‌جا...
آن صورت، صورت من نبود! به خوبی اجزای صورت واقعی‌ام در ذهنم هک شده بود. حتی خالی که در زیر چشمم داشتم نیز الان نبود! و با توجه به آن‌که آن دخترک مرا اشتباه گرفته است به فکر فرو رفتم. نکند من جای فرد دیگری در این دنیا ظاهر شده‌ام؟
یا امام هشتم! من شنیده بودم که در زمان سفر می‌کنند، اما نمی‌دانستم که حتی ممکن است جنسیت انسان از لحاظ فیزیکی تغییر کند!
به زور مقابل ریزش اشک‌هایم را گرفتم. نباید خودم را لو می‌دادم. نباید می‌فهمیدند که آن دخترک گمشده و یا فراری من نیستم! آرام دستم را مشت کردم و کمی از دخترک دور شدم. نیاز به فکر کردن داشتم تا همه چیز را حلاجی کنم.
قبل از آن‌که از دخترک دور شوم با یادآوردی سوالی به سمتش چرخیدم و متوجه او شدم که همان‌طور مثل قبل روی زمین نشسته بود. بلند زمزمه کردم:
- راستی، ما الان تو چه زمانی هستیم؟!
گوش‌هایم را تیز کردم تا بدانم در چه زمانی از تاریخ سفر کرده‌ام. دخترک کمی سرش را بلند کرد و همان‌طور که نشسته بود آرام زمزمه کرد:
- صفویان!
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۵

 

کلافی دستانم را مشت کرده و به او پشت کردم. باز جای شکرش باقی بود که در دیگر زمان‌ها سفر نکرده بودم! صفویان کم‌ حاشیه‌ترین حکومت به حساب می‌آمدند! فقط تا جایی که می‌توانستم باید اطلاعات جمع‌آوری می‌کردم تا تکلیفم مشخص شود.
این‌بار ی از آن چهره‌ای عصبی و کلافه بیرون آمدم و لبخند نمایانی به ردی دخترک زدم‌. آرام به سمتش قدم برداشتم و از همان‌ فاصله لباس‌هایش را وارسی کردم.
چین‌‌های ساده‌ی دامنش نشان از آن بود که از مردم عادی بود. در نزدیکی‌اش نشستم و دستم را روی زانویش گذاشتم که سرش را بالا آورد و نگاهی به من انداخت.
- میشه یه سوال دیگه ازت بکنم؟
او که تا چند دقیقه پیش در حال گریه کردن بود، این‌بار با شنیدن درخواست من به خودش آمد و زود مقابلم سجده‌وار تعظیم کرد.
متعجب به او خیره شدم و قدمی به عقب برداشتم که صدای لرزانش به گوشم رسید‌.
- بانوی من! شما سرور من هستید، نباید برای کارهایی که دارید از من خواهش کنید.
با یادآوری رسم و رسومات آن زمان محکم بر پیشانیم کوبیدم و سعی کردم سوتی که داده بودم را رفع کنم. البته قبل از رفع آن به سمتش رفتم و کمکش کردم تا بلند شود. اصلا در آن حال راحت نبودم.
- خب پس میشه بگی که الان سر زمین توسط کی هدایت می‌شه؟
منتظر نگاهش بودم که متوجه نگاه گنگ و متعجب او شدم. یعنی آن چند کلمه پیش پا افتاده را هم نمی‌دانستند؟ عجب زمانی گیر افتاده بودم! حرفم را اصلاح کردم و این‌بار گفتم:
- منظورم اینه الان کی حاکم یا پادشاهه؟
دخترک کمی این پا و آن پا کرد، بی‌حوصله منتظر جوابش بودم، خیلی لفت داده بود مگر جواب یک سوال چقدر سخت بود که نمی‌توانست جواب دهد؟ خواستم دوباره سوالم را مطرح کنم که صدایش گوشم را نوازش کرد.
- شاه خدابنده بانو! البته الان...
با شنیدن اسمش در فکر فرو رفتم، لعنت به من که زمان دبیرستان از خواندن تاریخ سر باز می‌زدم. دستم را به معنای سکوت مقابلش گرفتم و به او پشت کردم. حال که اسم پادشاه را می‌دانستم باید به یاد می‌آوردم که شاه کنکنی کیست و قرار است په بلائی به سرش بیاید.
دستم را مقابل دهانم گرفتم و متفکر به راه رفتن ادامه دادم. چند ساعتی از فکر کردنم می‌گذشت و من هیچ چیز را به یاد نیاورده بودم، شاید نیاز به اطلاعات بیشتری داشتم. کمی اطراف را نگریستم و به دنبال آن دخترک گشتم، اما پیداش نکردم. حال کمی که دقت می‌کردم متوجه سوز سرپایی هوا می‌شدم. لرزه‌ای در تنم نشست و باعث شد کمی در خودم جمع شوم.

 @ Ayda.r☆ویژه☆  @ N.H  @ Habib

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶

 

چرا اصلا متوجه نشدم که شب شده است؟! از تنهایی در جنگل می‌ترسیدم، حتی در روستای خودمان نیز تا عصر به خانه بر می‌گشتم. با چشم به دنبال خانه یا مکانی برای سرپناه گشتم، اما هیچ خبری از سرپناه نبود. آهی زیر لب زمزمه کردم که با شنیدن صدای زوزه‌ی کم مانده بود سنکوب بکنم‌.
- ای خدا، عجب غلطی کردم... خودت بهم رحم کن! لعنت بهت دختر که هیچ وقت سر از فضول‌بازی‌هات بر نمی‌داری.
با نزدیک‌تر شدن صدای زوزه جیغی زیر لب کشیدم و اطراف را با ترس نگریستم.
باز جای شکرش باقی بود که نور ماه از لا به لای درختان ساتر شده بود و کمی اطراف را روشن کرده بوده. با استرس دستم را در هم تنیدم و به هم مالیدم تا شاید گرم بشوند. چند قدمی به عقب برداشتم که با صدای خش- خش چیزی زیر پایم ترس تمام وجودم را فرا گرفت.
اشک‌هایم در مرز ریختن بودند که مقابلشان را گرفتم تا حداقل دیدم را تار نکنند. آرام به عقب برگشتم و به پایین یکی از پاهایم نگاه کردم. با دیدن چوب شکسته نفس آسوده‌ای کشیدم و چشم‌هایم را بستم. حال که کمی خیالم راحت شده بود  شدم را بلند کردم که با دیدن یک جفت چشم براق در سیاهی دلم لغزید.
- اون...
به دلیل ترس فراوان عرق کل پیشنایم را در برگرفته بود. با دست لرزانم آرام عرق‌ها را پاک کردم و الان خشک شده‌ام را قورت دادم.
- تو کی هس... تی؟ چ... را اون... جا ایستا‌‌... دی؟
چشمانم را کمی ریز کردم تا شاید از وجناتش پی به آن ببرم که انسان است یا زبانم لال حیوان! دستانم را مشت کردم و خواستم قدمی به عقب بردارم که صدای خرناس حیوانی به گوشم رسید. چشم‌هایم را دوباره تیز کردم و با دیدن شغالی که از همان دور هم سفیدی دندان‌های تیزش دیده می‌شد فشارم افتاد.
با لرز قدمی به عقب برداشتم که با احساس شئیی پشت سرم صدای جیغم به هوا رفت و فقط آن لحضه سایه‌‌ی موجودی قد بلند به چشمم آمد و بعد از بیهوشی بود که به سراغم آمد.

@ Z.mim @ Habib  @ ...Kimia...  @ m.azimi

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...