رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان تعطیلات به سوی بدبختی شاید؟| lotus blue کاربر انجمن نودهشتیا |


Lotus blue
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان : تعطیلات به سوی بدبختی شاید؟
نویسنده : فاطمه میراحمدی ( lotus blue)
ژانر: عاشقانه_ ترسناک _معمایی
خلاصه :ما فقط چند تا دانش اموز بودیم ،فکر نمی‌کردیم اینجوری بشه...هیچی اونجوری که فکر میکردیم پیش نرفت ... همه ما از تنهایی و تاریکی می‌ترسیم ، البته اینجوری فکر میکنیم ما از این می‌ترسیم که داخل تاریکی تنها نباشیم ؟ چی درسته ؟ چی غلطه ؟ دیگه نمیتونم تشخیص بدم... شاید باید با این مسیر زندگی همراه بشم یا در برابرش قرار بگیرم؟

ویراستار: @ Mohadesse861

ناظر: @ Setayeshh2007

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

دوباره شروع شد...

دبیرمون وارد کلاس شد هوففف اصلا حوصله شو ندارم ، دبیر: سلام بچه ها امروز چه طورین؟ می‌دونم حوصله مو ندارید ولی خوب باید دیگه تحمل کنید 

بعد شروع کرد به خندیدن چند تا خودشیرین های کلاس هم شروع کردند باهاش خندیدن...

دبیر: خوب بچه ها ما دبیر ها تصمیم گرفتیم بعد از امتحان هایی که مدرسه ازتون گرفت و شما به شدت ازش بدتون میاد به اردوی شما بریم حالا هر کی میاد بره اسم بنویسه.

همه ی بچه ها از خوشحالی جیغ میزدن البته منم یه کوچولو خوشحال بودم، دبیر به نشانه سکوت دستی زد همه ی بچه ها ساکت شدند .

دبیر: اگه کسی ویلا یا خونه داخل شمال داره لطفا بگه چون اینجوری راهت تریم و هزینه ها هم کمتر میشه ،البته اگه نزدیک جنگل و دریا باشه که دیگه خیلی خوب میشه

نیل: استاد ما یه ویلا داخل شمال داریم که هم خیلی بزرگه البته کنار دریا و جنگل ست.

همه از خوشحالی سروصدا میکردند ...

دبیر: باشه پس فقط با پدرت لطفا هماهنگی های لازم رو انجام بده.

دبیر با گفتن خسته نباشید و صدای زنگ بیرون رفت و بچه ها با شور و شوقی که داشتند از مدرسه رفتند، منم مثل همیشه راه خونه رو پیش میرفتم ...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت2 

نیل

وقتی خونه رسیدم مستقیم داخل اتاقم رفتم و سریع به بابام زنگ زدم و براش همه چی رو توضیح دادم و بابا هم قبول کرد 

خیلی خوشحال بودم سریع شماره پریا بهترین دوست و هم‌کلاسیم رو گرفتم ...

نیل:الو سلام پریا من خوبم می‌دونم از اینکه زنگ زدم خیلی خوشحالی و... نزاشت ادامه بدم و گفت: بابا نفس بگیر ،ما همین الان کنار هم بودیم اااا راستی سلام.

نیل: تو میای دیگه؟ مدرسه بودیم از خوشحالی یادم رفت بپرسم فقط نمی‌دونستم چه جوری سریع بیام زنگ بزنم به بابام تا قبول کنه.

پریا: اره میام از پدرم اجازه گرفتم.

نیل: چقدر سریع...

پریا : سرعت تو رو ندارم.

بعد هر دوتامون شروع کردیم به خندیدند که هلیا (نیل و هلیا خواهند) یکدفعه وارد اتاق شد و گفت: موچتو گرفتم با کی داشتی حرف می‌زدی و می‌خندی؟!

نیل: پریا من دیگه قطع میکنم دوباره هلیا اومد و کاراشو شروع کرد فعلا...

پریا: خداحافظ عزیزم!!

تلفنو قطع کردم و به هلیا گفتم: می‌خوام اردو برم به بابا هم گفتم قبول کرده ، میخوای تو هم بیای؟

هلیا: وایییی مرسییی تو بهترین خواهر دنیایی.

نیل: مدرسه ات چی؟

هلیا : اونو خودم یه کاری میکنم .

.

.

.

.

همه سوار قطار شدند نیل به سمت بچه ها رفت و گفت: بچه ها این خواهر من هلیاست دختر خوبیه فقط یکم کنجکاو و شیطونه ،حالا اینا رو گفتم پرو نشی ها یکم کمتر لباتو کش بده پاره شد به خدا ...

این حرف باعث شد هلیا ناراحت بشه و صورتشو بر گردونه مثل یه پاپی خیس شده بود همه زیر خنده زدند ... 

انیسه که دیگه خسته شده بود از این کارا گفت:

من خیلی خستم خوابم میاد میرم بخوابم.

پریا: بخواب دیگه حالا چرا به ما میگی و شروع کرد به خندیدند ، انیسه که عصبانی شده بود گفت: روانی... بعد سرشو گذاشت روی بالشت و چشماشو بست و خیلی سریع تر از اون که فکرشو میکرد به خواب رفت...

انیسه وقتی خواب بود دختری رو خواب دید که موهای بلند مشکی تا نوک پا و بهم ریخته و داخل دستهاش چشمایی که انگار مال خودش بود و پلکاشو بسته بود و از صورت سفیدش قطره های خون پایین میومد بالاتر نگاه کردم خون از پلکهاش پایین میومد و روی گونه اش سرازیر میشد ،دختر دستهاش که خونی و دو چشم در کف هر دستش بود رو به سمتم گرفت و ناگهان با صدای لرزان و وحشتناکی گفت:«به من کمک کن لطفا...» و صداش همینجوری بلند و آروم میشد و این جمله رو تکرار می‌کرد یکدفعه شروع کرد به سمتم اومدند و من سرمایی رو احساس کردم که چشمام باز شد و دیدم...

ادامه دارد...

ویرایش شده توسط Lotus blue
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...