رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دلنوشته‌ دنیای راز


برهون
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

دلنوشته:  دنیای راز

نویسنده:  برهون

خلاصه:

دلم را برایتان نوشته‌ام. آنچه که حقیقت را دنبال می کند و به آتش می کشد جان‌ها را.

دیدگاه‌هایی مختلف را به زبان آورده‌ام تا هدیه دهم کمی امید را، کمی غم را، کمی حقیقت را و کمی عشق را...
من حقیقت زندگیِ زیبایِ زشتی‌ها را برایتان به ارمغان آورده‌ام.

امیدوارم لذت ببرید از آنچه به زبان قلم، بر  روی این برگ خط خطی کرده‌ام و آن را درک کنید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

بخش اول

"تابلوی نقاشی"

در این زندگی سخت است، بگذری از کسی که راحت از تو گذشته است. سخت است، فکر کنی می‌توانی خود را نادانی بزنی و هیچ از خودت بروز ندهی. در این زندگی دردناک است، بگذری از اتفاق‌هایی که می‌افتد ، این زندگی بازی با وسایل رنگی و زیبا نیست که در آن مهره‌ها را بچینی و هر جور که می‌خواهی با لبخندی بر لب آن‌ها را حرکت دهی، در اینجا برای بالا رفتن تپه و کوه‌های زیادی وجود دارد. 

با این حال، با تمام سختی ها همان‌طور که از گذشته می‌گویند همیشه در کنار هر بدی، خوبی وجود دارد و همیشه رنگی نیز برای رنگ آمیزی دیوارهای بی‌روح وجود دارد، دقیقا همان‌طور که در کنار چایی تلخ قندی شیرین وجود دارد.

ما انسان ها رنگ های این دنیا هستیم. ما با تغییراتی که به این دنیا می‌دهیم؛ آن را رنگین می‌کنیم، آن را زنده می‌کنیم و به حرکت در می‌آوریم و نقاش این دنیا نیز خالق ما انسان‌هاست که رنگ‌ها را انتخاب می‌کند.

برای هر کجای این دنیا رنگی به‌وجود آورده تا شادی ببخشد به چمن های سبز خیس خورده، تا زندگی ببخشد به کره‌ای بی‌روح، تا طراوت را برای گل ها ببرد و زیبایی را به ماه و خورشید هدیه کند. شاید در واقع این زمین نبود که هدیه ما بود؛ بلکه این ما بودیم که هدیه زمین بودیم!

داستانی می‌گفت" زمانی که انسان برای اولین بار زمین را از بالا تماشا کرد. زمین چیزی جز کره‌ای خاکی همراه با آب نبود. انسان دلش آنقدر سوخت که برای رسیدن به زمین به ریسه سرنوشت خداوند چنگ زد و از آسمان به زمین پرید و بهشت زیبای او را رها کرد تا به داد زمین برسد" اما...

اما بعد از مدت های بسیار با گذشت زمان طولانی انسان در آنچه می‌خواست طمع کرد و سعی کرد تا بدون کمک نقاش کمی رنگ بیشتر بر نقاشی روی دیوار بپاشد. آن وقت بود که نقاشی خراب شد و حال که نقاش ما را نمی‌نگرد، نقاشی هم کم-کم می‌پوسد و می‌میرد.

زندگی های زیادی گرفته می‌شود و زندگی‌های زیادی بخشیده. فرق نمی‌کند که از چه جایی هستیم یادمان باشد این ما هستیم که با یک دیگر دنیا را زیبا می‌کنیم. متفاوت از هم رنگ می‌زنیم اما در آخر همه از یک نقاش پیروی می‌کنیم.

  پس برای کمک به دنیا، برای زیبایی جهان و برای شیرین شدن چای بدون قند؛ بیایید به هم تا زمانی که نیاز داریم کمک کنیم با هم مخلوط شویم چیز تازه‌ای بسازیم. فرقی نمی‌کند که زشت باشد یا زیبا زیرا تنها باغبان است که می‌داند چگونه گلش از دیگر گل ها خاص‌تر می‌شود.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

بخش دوم

"احمقانه‌های فراوان"

بهانه‌هایی که برای زندگی در این دنیا می‌آوریم تماما پر از منطق های احمقانه‌ای است که زندگی خود را صرف آن‌ها کرده‌ایم. منطق هایی که در طول زندگی از آن‌ها برای بهانه استفاده کردیم. برای عمل نکردن به کاری، برای دست کشیدن از ادامه کاری، برای نخندیدن، برای غمگین بودن، برای خسته بودن.
آری چیزی که انسان ها در این دنیا از آن بسیار می‌فروشند بهانه است. می‌خواهی مقداری از آن را هم به تو بفروشم تا کمی درون دل و مغزت را از آن‌ها پر کنی و خودت را برای همیشه رها کنی؟
این بهانه ها برای ما انسان ها مانند دارو می‌ماند اولش آرام بخش است و راحت کننده‌ی جان و در آخر معتاد کننده و خراب کننده‌ی کار...
راست می‌گویند که هیچ‌کس نمی‌آید تا بهانه های درون مغزت را کنار بزند و دستش را برای کمک به سمتت دراز کند. هیچ‌کس نمی‌آید تا برای لحظه‌ای پای درد و دل های تو بنشیند، مگر آن‌که خود دردی داشته باشد تا به غم های تو اضافه کند. هیچ‌کس آینده‌ای را برای تو رقم نمی‌زند و هیچ‌کس از طرف تو نامه‌ای برای سرنوشت نمی‌فرستد تا شاید کمی مسیر زندگی‌ات را هموارتر کند نه، هیچ‌کس در این دنیا پیدا نمی‌شود که وجودش را برای رسیدن به هدف تو به اتمام رساند. همه تنها به خود فکر می‌کنند و به خود.
زمانی که کاری را شروع می‌کنی، اولین کاری که باید انجام دهی این نیست که قدمی جلو بگذاری و از مرز ذهنت عبور کنی، منظور آن مرز است که خودت را همانند پرنده‌ای که پرواز بلد است و انجام نمی‌دهد درون آن حبس کرده‌ای و بیرون نمی‌آیی. نه، اول و تنها قدم کنار زدن آن بهانه های به قول خودت منطقی از خود ساخته است که مانند کوهی از سنگ روی هم تلنبار شده. وقتی سنگ های غاری فرو بریزد، روشنایی معلوم می‌شود و مرز تو نیز آن زمان مشخص می‌شود.

به سمت مرز برو پایت را بیرون آن بگذار و با دنیای جدیدت آشنایی کامل پیدا کن. حتی اگر بهانه ها به دنبال تو چرخیدند و بر رویت سوار شدند آن‌ها را دور بی‌انداز و پیش برو؛ در بیابان بی‌انتها تا برسی به آن نور، آن درخشش وجودت که درون صندوقچه‌ی قلبت آن را پنهان کرده‌ای و وقتی به آن رسیدی متوجه خواهی شد که تلاشِ تو، از تو و باز هم از تو شروع می‌شود و با تو، با تو و باز هم با تو به پایان می‌رسد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

بخش سوم

"پوچی محض"

 

بهانه‌هایم را پاک کردم. چه از زندگیم و چه از درون مغزم اما آخر چه شد؟ من که به بهانه‌هایم وابسته بودم حال از درون همچون مجسمه‌ای خالی و پوچ هستم.
حال حس می‌کنم که هوا در قلب و مغزم در جریان است اما...
اما حال قرار است دل خوشی‌هایم را از کجا پیدا کنم؟ هدفم را چه قرار دهم؟ آینده؟ زندگی؟ پول؟ شغل؟

نمی‌دانم دیگر مغزم خسته است، من روانم خسته است، روحم خسته است و وجودم داغان.

زخمی ندارم، دردی ندارم اما حس می‌کنم "پرم از خالی" آری همان عبارت قدیمی که در بسیاری از جملات دیده‌ایم همان جمله کلیشه‌ایِ تکراریِ "پر از خالی"
خب حال که راه افتاده‌ام در این بیابان چه کنم؟ کجای این دنیای بزرگ را بگردم؟ راهنمای من که خواهد بود؟
اینها چیز های است که حال می‌گویم اما می‌دانم که در روزی دگر شاید حتی لحظه‌ای هم ذهنم به سمت این جملات نرود. همانند چیزی که برای لحظه‌ای هست و بعد دیگر نیست. درد همین است، تا وقتی چیزی داریم درد است و وقتی آن را نداریم هم درد است. چه کاری می توان کرد، زندگی سخت است.
دیگر تمام شد. آخر خط رسید و من با پاهایی که دیگر توانی در آن‌ها نیست بر زمین افتادم و حال چه کسی من را بلند خواهد کرد؟ چه کسی دستم را خواهد گرفت و من را از این باتلاق بیرون خواهد کشید؟ چه کسی به سمتم خواهد دوید؟
هیچکس...
در این دنیا هیچکس دلش به حال دیگری نمی‌سوزد همه از یک دیگر خسته‌اند انگار که یک دیگر را به زور تحمل می کنند. به زور طنابی که محکم دور گردنشان بسته شده. طنابی به نام سرنوشت.

دعوا می‌شود، افراد کشته می‌شوند، جنگ می‌شود، مردم گرسنه می‌مانند، کودکان گریه می‌کنند، پدران تیر می‌خورند و مادرانِ غمگین، افسرده می‌شوند اما چه کسی اهمیت می‌دهد؟ تنها عکس هایی از خاک و بیابان و بدبختی مردم در سراسر دنیا پخش می‌شود و آخرش چه؟ آن‌ها نجات پیدا می‌کنند؟
نه، آن‌ها تنها از شنیدن حقیقتی که سعی در فراموش کردن آن دارند غمزده‌تر و پژمرده‌تر می‌شوند و می‌میرند به آرامی پروانه‌ای که در شمع می‌سوزد. آرام در قفسی که میله های آن پدیدار نیست.
پس دستانتان را به سوی آن‌ها دراز کنید. زندگی ها را از بند آزاد کنید. میانجی‌گر دعوا ها باشید، آرامش دهنده افرادی که می‌میرند باشید، سیر کننده گرسنگان شب باشید، لبخند بر لب کودکان بیاورید، از مرگ پدران استوار جلوگیری کنید و کاری کنید تا مادران از شادی به رقص درآیند و مردم را شاد کنید تا با پای کوبی های خود زمین را به لرزه در بیاورند. دستانتان را دراز کنید و چنگ بزنید دستانی را که برای کمک به سمت شما دراز شده و آن موقع می‌توانید مطمئن باشید که دستی نامرئی دستتان را خواهد گرفت و فرق آن در این است که او دیگر رهایتان نخواهد کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

بخش چهارم

"رویای مجنون"

 

در تمام روزهای این روزگار غریب خود را دیوانه و شیدای تو خواندم عزیز. کس برایم جز تو در این دنیا نبود که جانم را فدایش کنم. با لبخند تو وجودم در آتشی می‌سوخت که لذتی چون شراب ناب داشت و مست می‌کرد مرا.
سرخوشی هنگامی در خانه‌ام را زد که چشمان تو را دیدم که چون آسمان پهناور در تماشای من بود. چه بگویم از رویاهایم برایت که من عاجز و درمانده برای لحظه‌ای با تو بودن همچون پرنده‌ای تشنه بال-بال می‌زنم.

عشقت مرا اسیر کرد و زلفت راهنمای دستانم شد و لبخندت شکوفه وجودم شد ولی تو از من دور بودی در آن سوی دریای بی‌کران. حقیقت را می‌گویم که تو عاشقم نبودی.
حال در اینجا من مانده‌ام و تو خوابیده تنها. من در تب عشقم می‌سوزم و تو آزاد در رویا پرواز می‌کنی. عشقت نمی‌رود از یادم، چون من بودم برای تو و تو تنها  در خیالات برای من.

پس این عشق حرمتی فراتر از زندگی دارد اما حیف که داستان و لیلی و مجنون آخرش خوش نبود.

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

بخش پنجم

"بدون احساس"

کاش مردم زندگی خود را برپایه‌ی احساسات بنا نمی‌کردند. کاش پایه‌های وجودشان بر روی منطق ها و فلسفه استوار بود و همه با چهره‌هایی بی‌رنگ تنها نقشی در این دنیا ایفا کرده و آخر از این دنیا دست کشیده و برای همیشه می‌رفتند.

شاید اگر احساسات خود را خاموش می‌کردند و به یک دیگر مانند حیوان نگاه می‌کردند دیگر از پشت زخم زدن دیگران برایشان مهم نبود. دیگر شاید خیانت کسی، بدی کسی، درد کسی، عشق کسی، کمر آن‌ها را خم نمی‌کرد و وجودشان را به پوچ تبدیل نمی‌کرد. چه کسانی که وجودشان به خاطر عشق بود و همین سوز عشق وجودشان را سوزاند و به آخر رساند و تنها یادی ماندگار از آنها به جا ماند. دقیقا مانند عودی که بعد از خاموش شدن تنها بوی خوش از آن به مشام می‌رسد.

زندگی اگر بر اساس احساس  منطق بود، شاید سرد، شاید بی‌روح اما دیگر نه عذابی بود و نه گناهی، نه افسردگی بود و نه تنهایی، نه غم عشقی بود و نه شکسته شدن دلی، نه چشم انتظاری بود و نه غریبه‌ای که با از راه رسیدنش دلت را به خود ببرد.

عشق تقدیس وجود است که انسان ها لیاقتش را ندارند. عشق را باید محترم شمرد و به پایش تا آخر نشست اما نه آن که جان خود را برایش فدا کرد. اگر بود، وفایش باشد و اگر نبود، صندوقچه‌اش باشد که عشق را درون آن گذاشته و هر چند وقت به آن بتوان سر زد. نه این‌گونه که مانند درختی در وجودمان ریشه کند که بریدنش طناب عمرمان را ببرد و بودش باعث عذاب و تنگی نفس شود.

اگر عشق نبود شاید خیلی از داستان‌های شاهکار دنیا هم به وجود نمی‌آمد. هنری نبود، آوازی نبود، زیبایی هم به چشم نمی‌آمد.

می‌گویند " اولین کسی که عشق را دید نه حوا بود، نه آدم بلکه شیطان بود که با دیدن حوا برای اولین بار آتش قلبش خاموش شد و وجودش شروع به تپیدن کرد" شاید اگر عشقی نبود شیطان از شوق حوا بی‌خیال خدایش نمی‌شد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

بخش ششم

"ذهن شیطان"

باز هم در افکارم غرق شدم. زندگی را تاریکی محض دیدم، اشک بر چهره‌ام روان شد. ناامید از کمک خداوند، پوچ و سرگردان دست بلند کردم تا شیطان را عبادت کنم اما دیدم که روزهایم تاریک‌تر قبل شد تا جایی که دیگر خودم را هم نتوانستم ببینم. به همین خاطر بود که بر تن خودم زخم زدم و خورده فریادهایم را درون وجودم فرو کردم تا خون بپاشد و حس درد صدایم را در گلو گرفتار خفگی کند.
ذهنم را پر از صدای فریاد کردم که مغشوش شود تا شاید بتواند از آن میان صدای آهنگ روحم را دوباره بنوازد. پاهایم را هدایت کردم در مسیری روشن ولی دیگر شیطان وجودم بیدار شده بود و من همچون اسیری در زندان افکارم گم شده بودم.

شیطانم که آغوشش را باز کرد تمام وجودم لذتی شد پر سرخوردگی و درد. شاید کوتاه بود اما لذتش از امتحان سخت سرنوشت بیشتر بود که گرفتارم کرد و افسار بر گردنم آویخت.

من احاطه شده در میان پروانه های سرخ بیدار شدم. خسته از این لذت‌های لحظه‌ای و بی‌معنا، قصد برگشت کردم. باری دیگر‌‌...
جسمم را شکافتم و روحم را از میان دست پروانه‌های سرخ بیرون کشیدم و شیطان درونم را در کمدی آهنین قفل کردم تا شاید دیگر همچون بلبلان چهچه‌اش به گوشم نرسد و فرار کردم از تاریکی که خودش بختکی بر روی دلم بود. نور را دیدم دست دراز کردم و طناب سرنوشت را چنگ زدم و دیگر لحظه‌ای تردید هم نبود‌.

چشمانم را که بر آسمان باز کردم تلنگری به مغزم زده  شد و شروع دوباره زندگی را برایم نجوا کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...