رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

شرور‌های دوست داشتنی (جلد2) | fatemeh cha کاربر انجمن نودهشتیا


Fateme Cha
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

عنوان: شرورهای دوست داشتنی(2)

نویسنده: fateme cha

ساعت پارت گذاری:‌ نامعلوم

هدف: نشون دادن علاقه و همبستگی بین افراد و اینکه زندگی واقعی هم کم از یک رمان نداره. 

خلاصه:طعم عشق، گاهی مثل عسل شیرین است و گاهی مثل یک فنجان اسپرسو تلخِ‌ تلخ!
اینبار دنیا روی بدش رو نشون فاطمه و اکیپ پر شر و شور، یعنی «شرور‌های دوست داشتنی» نشون میده. با مرگ آرتام، فاطمه‌ی شرور ما تبدیل به یک دختر گوشه‌گیر و آروم میشه، اما اینبار اکیپ «شرور‌های دوست داشتنی» با ورود دو عضو جدید سعی می‌کنند فاطمه‌‌ی رمان ما رو باز هم سرحال کنند و اون شور و شوق قبل رو بهش برگردونند، و حالا بعد مدت‌ها با اتفاقی که میوفته همه در بهت و شوک شدیدی فرو می‌روند.

سخن نویسنده:این رمان، اثر زندگی واقعی خود نویسنده است و برای بهتر متوجه شدن داستان پیشنهاد میشه رمان شرور‌های دوست داشتنی جلد یک رو هم بخونید، خوندنش هم خالی از لطف نیست! 


مقدمه: 
زندگی مثل قطار شهربازیه..
گاهی با تموم سرعت اوج می‌گیره و جوری مسافرانش رو غرق در خوشی می‌کنه که هیچی از دنیای اطرافشون نمی‌فهمند...
گاهی با تموم قدرت به سمت سرازیری و سقوط میره که وحشت و ترس رو در دل افراد سوار بر قطار زندگی میریزه...
گاهی هم مسافرانش بین راه دل میدن و اونقدر در دلدادگی‌شان غرق می‌شوند که این عذابِ شیرین اون‌ها رو از حقایق زندگی دور می‌کنه؛ به طوری که تموم فکر و ذکرشان رسیدن به چیزی می‌شود که دل طلب می‌کند و هیچ چیز جز این برایشان اهمیتی ندارد.
این قطار دلدادگی گاهی بی‌وفایی می‌کند و درد فراغ رو تحمیل می‌کند و گاهی وفادار است و شیرینی وصال رو در دل جای می‌دهد.

ویراستار: @ Mahi_org

ناظر: @ برهون

ویرایش شده توسط Mahi_org
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شرور‌های دوست داشتنی(2) 

#پارت1

جیغ‌های پی در پی اطرافیانم سردرد لعنتی‌ام را تشدید می‌کرد، آهی از درد و از اعماق قلبم کشیدم و به روبه‌روم خیره شدم.

ساتن مشکی رو یه تپه خاک کشیده شده بود و اسمی که رو پارچه حکاکی شده بود قلب غم دیده‌ام و تیکه-تیکه می‌کرد (مرحوم مهندس آرتام امیریان)، با دیدن اسم آرتام ذهنم رفت به اخرین دیدارمون..

“ (تو خیابون های شلوغ تهران) ویراژ می‌داد، با جیغ و هیجان فارق از درد‌های دنیا گفتم:

- آرتام آروم برو بزغاله، به خدا من جوونم هنوز کلی آرزو دارما! 

قهقهه‌ای سر داد و لپم و با یک دستش کشید و گفت:

- شیطون چه آرزویی داری؟!

چشم غره‌ای بهش رفتم و با نیش باز گفتم:

- هنوز عروس نشدم که!

زد زیر خنده، سرعت رو کم کرد و گفت:

- آرزوت این بود غرغرو؟

دست به سینه نشستم و با اخم گفتم:

- نخیر من تا نوه نتیجه‌هام و تو رخت عروسی نبینم نمی‌میرم حضرت آقا؛ پس مثل آدم ماشینو برون بزغاله‌ی آدم‌نما، ایش! 

تک خنده‌ی جذابی کرد، دست سردم و میون دستای قدرتمند و گرمش گرفت و با خنده گفت:

- واقعا چرا من به این خوبی عاشق توعه خُله دیوونه شدم؟!

نگاهی حرصی بهش انداختم و دستم و از بین دستاش کشیدم بیرون و شروع کردم به کشیدن موهاش، خنده‌های شیطنت‌آمیز آرتام بود که با خنده میگفت:

- غلط کردم ببخشید، باشه باشه آروم خانومم ببخشید دیگه. “

با یاد‌آوری اون خاطره قشنگ حس کردم جیگرم آتیش گرفت. آرتام حقت نبود بری زیر خروار‌ها خاک، لعنتی مگه به من قول ندادی بمونی تا ابد پیشم؟ چی شد پس؟! این بود رسمش آقای بی‌معرفتم؟دستی دور شونم حلقه شد، برگشتم و به مرد روز‌های سختم خیره شدم، رادمهر! داداشی صبور من چشماش لبالب پر از اشک بود. بغضم مثل یه سیب بزرگ تو گلوم بود و راه نفس کشیدن برام نذاشته بود. امروز روز پنجم‌اش بود وقتی دیدم خاله و عمو آرش می‌خواستند بیان من با بی‌قراری از رادمهر خواستم که بیارتم سرخاکش، دل عاشقم بی‌قرار دلبرش بود، هق-هقی کردم و خیز برداشتم سمت قبر آرتام، یهو بغضم با صدای بلندی شکست. خاک‌های دارالسلام رو مشت-مشت می‌ریختم رو سر و صورتم و اینبار دست‌هایی بود که با گریه دستامو محکم نگه داشته بود. سرم رو گرفتم بالا و با دیدن اسما @ Asma,N اشک‌هام مثل ابر بهار ریخت حتی گریه اسما به خاطر زجه‌های من دراومده بود، دست‌های کسی رو دورم حس کردم سرم چرخید و شهرزاد و دیدم که اون هم پا به پای ما اشک می‌ریخت. 

حالم دست خودم نبود جیغ کشیدم:

- آخ آرتام کجا رفتی؟ مگه قول نداده بودی بهم؟ مگه نگفتی هیچوقت رهات نمی‌کنم؟ پس الان زیر این‌همه خروار خاک چیکار می‌کنی؟ سعی داشتند جلوم و بگیرن و آرومم کنن ولی نمی‌دونستند که فقط اونه که می‌تونه آرومم کنه ولی حالا نیست، هوا کمی گرم بود ولی من سرمایی رو حس کردم و چشم‌هام سیاهی رفت و آخرین صدایی که شنیدم صدای اسما بود:

- فاطمه، فاطمه بیهوش نشو، بیدار بمون، یا‌خدا فاطمه!

و به آغوش بیهوشی کشیده شدم.

@ Mahi_org  @ برهون  @ Masi.fardi  @ Sara  @ اوپاکاروفیل  @ z,asheghi  @ z.asheghi

ویرایش شده توسط Mahi_org
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شرور‌های دوست داشتنی(2)

#پارت2

صداهای گُنگی توی سرم می‌پیچید، از بین تمام صدا‌ها، صدای گریه‌ی عسل مشخص بود. آروم چشم‌هام رو کمی باز کردم ولی دنیا سیاه بود برام، صدای هق-هقش رو شنیدم و بعد حس کردم دستم بین دستای ظریف و سردی جا خوش کرد. عسل با گریه گفت:

- داره نابود میکنه خودشو، نگرانشم!

اینا دارن درمورد کی حرف می‌زنن؟ درمورد من؟!

یک صدای دیگه هم کم-کم برام واضح شد گفت:

- عسلی جونم ناراحت نباش خیلی زود سرپاش میکنیم میشه همون دختر شیطون و دیوونه! 

نه! نه! هرگز این اتفاق نمی افته، من به اون فاطمه‌ای که لبخند به لب بقیه می‌آورد تبدیل نمی‌شم، به هیچ‌وجه!

چند بار پلک زدم تا بتونم اطرافمو ببینم نه اون سیاهی رو، خسته‌تر از اون چیزی که میشه فکر کرد بودم. حس می‌کردم تریلی ده چرخ از روم رد شده، بدن کوفته و پر از دردم نشون می‌داد چقدر ضعیف شدم، بلاخره تونستم واضح ببینم حس کردم سرم تیری کشید دستم و گذاشتم رو سرم و آخی گفتم که یهو بچه‌ها برگشتن سمتم هم‌زمان که می‌اومدن سمتم نیم‌خیز شدم و گفتم:

- آخ، چه‌خبر شده؟ مگه ما سرخاک نبودیم الان اینجا چیکار می‌کنیم؟

اوه، صدای من بدتر از این چند روز گرفته شده! 

عسل نشست لبه‌ی تخت و با بغض گفت:

- انقد سرخاک زجه زدی و گریه کردی که فشارت افتاد و غش کردی، ما‌هم آوردیمت خونه‌تون و بهت سرم خواب‌آور زدیم تا حداقل یک روز آروم باشی!

سرمو تکون دادم و با بغض بزرگی که تو گلوم سنگینی می‌کرد نگاهم چرخید روی اسما و شهرزاد که با چشمای غمگین نگاهم می‌کردن، لبخند خیلی محوی زدم و گفتم:

- شماها کی اومدین؟ از کجا دارالسلام و پیدا کردید؟

شهرزاد جوابمو داد:

- من ساعت ۳ رسیدم ولی منتظر اسما موندم، اسما هم نیم ساعت بعد من رسید، آقا شادمهر اومدن دنبالمون و ما رو آوردند اونجا.

سرم رو تکون دادم و با بغضی آشکار گفتم:

- خوش اومدید! ببخشید اگر اوضاع اینجوریه، دلم نمی‌خواست این موقع اونم توی غم و اندوه‌هام بیاید و شریک باشید.

حرکت کردن سمتم و اسما نشست سمت چپم و شهرزاد هم تخت رو دور زد عسل بلند شد تا شهرزاد بشینه، شهرزاد تشکر کرد و نشست لبه‌ی تختم، اسما دستمو گرفت:

- این حرف و نزن عزیزدلم، ما رفیق هستیم حتی از رفیق بیشتر مثل یک خواهر، باید توی تمام لحظات هم‌دیگه شریک باشیم، غمِ تو غم ما دوتا هستش و خوشحالیت هم خوشحالی‌مونه، پس دیگه این حرفو نزن.

شهرزاد دستی رو صورتم کشید و با بغض گفت:

- بمیرم برات، نگاه کن چه به روز خودش آورده خدا، به خدا خود آرتام هم راضی نیست این کارها رو کنی آزار میدیش با این کار‌ها فاطمه!

- آه چه بگویم از این دلی که غم سنگین داره. شاید باورت نشه ولی دلم ناآرومه حالش خوب نیست می‌خواد نباشه و نبینه این روزها رو.

- می‌دونم چی میگی، درکت می‌کنم، ولی بیشتر خودتو داغون می‌کنی اینجوری!

- مهم نیست، دیگه هیچی مهم نیست، مهم صاحب این قلب بود که زیرخروارها خاک به خواب ابدی رفته و ندارمش.

اسما و شهرزاد کمی اومدن جلو‌تر و در آغوش کشیدنم. اشک‌های هرسه تاییمون شروع به باریدن کرد ولی خب دوباره از ضعف بیهوش شدم. 

@ Asma,N  @ برهون  @ اوپاکاروفیل   @ Mahi_org  @ Mah

ویرایش شده توسط Mahi_org
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۱/۲/۳۱ در ۱۶:۱۲، Fateme Cha گفته است:

عنوان:شرور های دوست داشتنی (2)

نویسنده:fateme cha

ساعت پارت گذاری:نامعلوم

هدف: نشون دادن علاقه و همبستگی بین افراد و اینکه زندگی واقعی هم کم از یک رمان نداره. 
خلاصه:طعم عشق، گاهی مثل عسل شیرین است و گاهی مثل یک فنجان اسپرسو تلخ تلخ!
اینبار دنیا روی بدش رو نشون فاطمه و اکیپ پر شر و شور، یعنی «شرور های دوست داشتنی» نشون میده، با مرگ آرتام، فاطمهٔ شرور ما تبدیل به یک دختر گوشه گیر و آروم میشه، اما اینبار اکیپ «شرور های دوست داشتنی» با ورود دو عضو جدید سعی می‌کنند فاطمه‌‌ی رمان ما رو باز هم سرحال کنند و اون شور و شوق قبل رو بهش برگردونند، و حالا بعد مدت ها با اتفاقی که میوفته همه در بهت و شوک شدیدی فرو می‌روند و ....

سخن نویسنده:این رمان، اثر زندگی واقعی خود نویسنده است و برای بهتر متوجه شدن داستان پیشنهاد میشه رمان شرور های دوست داشتنی جلد یک رو هم بخونید، خوندنش هم خالی از لطف نیست! 


مقدمه: 
زندگی مثل قطار شهربازیه...
گاهی با تموم سرعت اوج می‌گیره و جوری مسافرانش رو غرق در خوشی می‌کنه که هیچی از دنیای اطرافشون نمی‌فهمن...
گاهی با تموم قدرت به سمت سرازیری و سقوط میره که وحشت و ترس رو در دل افراد سوار بر قطار زندگی میریزه...
گاهی هم مسافرانش بین راه دل میدن و اونقدر در دلدادگی‌شون غرق میشن که این عذابِ شیرین اون‌ها رو از حقایق زندگی دور می‌کنه، به طوری که تموم فکر و ذکرشون رسیدن به چیزی میشه که دل طلب می‌کنه و هیچ چیز جز این براشون اهمیتی نداره.
این قطار دلدادگی گاهی بی‌وفایی می‌کنه و درد فراغ رو تحمیل می‌کنه و گاهی وفاداره و شیرینی وصال رو در دل جای میده

ویراستار: @ Mahi_org

ناظر: @ برهون

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

spacer.png

رمان:

رمان مدارِ‌‌‌‌‌‌‌جبر  

دلنوشته:

دلنوشته‌ی زندگی با طعمِ غم_ دلنوشته‌ی دلیلِ وجود_ دلنوشته‌ی زخم پنهان_ دلنوشته‌ی برای پدربزرگ_ دلنوشته‌ی هیهات وجود_ 

داستان:

در گروِ حقیقت_ مستند دردسرساز

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شرور‌های دوست داشتنی‌(2)

#پارت3

به لقمه‌های گردو و پنیر تو بشقاب نیم نگاهی کردم و با دستم پَسشون زدم. پاهامو توی شکمم جمع کردم و به روبه‌رو خیره شدم، مامان فریبا پوفی از کلافگی سر داد و با صدای پر بغض گفت:

- دختر دو هفته هست چیزی نخوردی مثل پوست استخوان شدی . 

و خم شد و سینی پر از لقمه و باز گذاشت جلو روم. بدون حرف زدن باز سینی و با پام پس زدم و اشاره کردم به در. با دیدن اشکی که توی چشمای معصومش حلقه زد جیگرم کباب شد. لبخند تلخی زد و سینی و گرفت دستش و از اتاق خارج شد. 

به پنجره خیره شدم هوا ابری بود، مثل اینکه دل آسمان مثل دل بی‌قرار من گرفته و میخواد بباره. 

به عکس خودم و آرتامم که خیلی بزرگ به دیوار روبه‌روم زده شده بود خیره شدم. یادمه موقعی که این عکسو گرفتیم فارق از هرگونه غمی بودیم و همه‌اش می‌خندیدیم و می‌زدیم تو سر و کله‌ی هم!

به دستای قدرتمندش که دور کمرم پیچیده شده بود خیره شدم. اشکی از گوشه چشمم چکید، آرتام حقت نبود مرگ! لعنتی تو رفتی من چجوری زندگی کنم، ها؟؟ 

بغض توی گلوم بلاخره شکست، آره شکست و باز هم اشک‌هام دونه-دونه رو گونه‌ام ریخت. 

هقی زدم، دستم و جلوی دهنم گذاشتم تا صدام بیرون نره. یهو درب اتاق باز شد شادمهر با لباسی سراسر مشکی و ته ریشی که عجیب به صورت خوش فیسش میومد وارد اتاق شد. لبخند مهربونی نثارم کرد و با گام‌های بلند خودشو رسوند بهم. 

نشست کنارم و دستاشو باز کرد، انگاری اونم می‌دونست که چقدر به یه آغوش احتیاج دارم. 

خزیدم توی بغلش، داداشیم که بیشتر از همه می‌تونست منو درک کنه بلند هقی زدم، دو هفته از چهلم آرتام می‌گذشت و من هنوز توی همون افسردگی و کوله باری از غم به سر می‌بردم، بنده خداها عسل و اسما و شهرزاد خیلی سعی کردند تا خنده به لب‌هام بیارن ولی خب تهش ختم میشد به یک پوزخند، دست‌های نوازشگرش روی کمرم به حرکت دراومد سرش و گذاشت روی سرم و گفت:

- خواهری خودت و تو آینه دیدی؟ دیدی چقدر داغون شدی؟ به خدا با این عذاب دادن‌های خودت به هیچ‌جا نمی‌رسی بدتر آرتام و ناراحت و غمگین می‌کنی، خودت هم بهتر از من می‌دونی که دوست داشت در هر شرایطی تو خوشحال باشی.

- ای کاش می‌تونستم، کاش می‌تونستم شاد باشم ولی نمیشه، رفتنش غم سنگینی گذاشت رو دلم من هنوز فکر می‌کنم هست و اون نمُرده. اون مراقب منه.

محکم تن لرزونمو به خودش فشرد و شروع کرد به قلقلک دادنم خیلی مقاومت کردم که نخندم ولی نشد و صدای خنده‌هام و التماس کردنام که ولم کنه و قلقلکم نده اتاق و گرفت‌ آخر سر با قسمی که دادمش ولم کرد، ته مونده‌های خنده‌ام بود که سر و صدایی از بیرون شنیده شد و بعد یک‌آن در باز شد و دختر‌ها مثل یک حیوان نجیب داخل اتاق شدند. لباس‌های رنگی خوشگل تنشون بود، شهرزاد نگاه شیطنت‌آمیزی انداخت و رو به عسل و اسما گفت:

- بفرما دیدید؟ خانم اشکش واس ماست خنده‌هاش واسه این داداش تحفه‌اش، ایش!

پوکرفیس نگاه چشمای گربه‌ایش کردم که گفت:

- چیه خب مگه دروغ میگم؟ از وقتی ما اومدیم فقط عر-عر کردنت و دیدیم یک ذره نخندیدی الان به داداشت رسیدی خنده‌هات تا هفت‌تا کوچه اونورتر رفته‌.

چشم غره‌ای نثارش کردم و گفتم: 

- شهرزاد میام میزنمتا!

ادایی درآورد و با لبخندی که بناگوشش رو هم نمایان میکرد گفت:

- حالا فعلا تو ما رو نزن بلند شو یه لباس عین آدمیزاد بپوش می‌خوایم بریم دور دور که زحمتش هم شادمهرخان میکشن و ما رو می‌برن، درست نمیگم؟!

شادمهر که از این پرویی شهرزاد خنده‌اش گرفته بود گفت:

- بله درسته امروز و در اختیار شماهام.(شادمهر چقدر آقا‌وار رفتار میکنه جای تعجب داره برام!) 

دوباره که چشمم به عکس خودم و آرتام افتاد چشمام پر اشک شد و گفتم:

- من نمیام بچه‌ها شما اگر می‌خواید برید من می‌مونم خونه.

عسل نگاهش مثل سابق وحشی شد و با چشمغره وحشتناکی گفت:

- زیادی داری زرت و پرت میکنیا بلندشو ببینم، از‌بسکه تو این اتاق خودتو حبس کردی قیافت شبیه گچ رو دیوار شده. خجالت بکش این بود فاطمه‌ای که یه خانواده از دست شیطنت‌هاش شاکی بودن؟ 

کلافه نگاهی بهش انداختم، هیچکدوم درکم نمی‌کردن چون عشقشون و از دست نداده بودند تا بفهمن چه حالی دارم. بلاخره با زور و دعوا بلندم کردن و شهرزاد خیلی محترمانه با لگدی که نثار شادمهر کرد از اتاق انداختش بیرون.

نشوندم رو صندلی میز توالت و سه نفری بالا سرم ایستادند و شروع کردند فکر کردن! اسما آستیناش و داد بالا و گفت:

- خب از کجا شروع کنیم؟؟

عسل لبخند شیطنت‌آمیزی نثارم کرد عاقبت این لبخند همیشه بد بوده پس تو دلم فاتحه‌ای برای خودم خوندم و نگاهش کردم که از رو میز توالتم دستگاه اصلاح صورت رو برداشت.

با دیدن دستگاه جیغی کشیدم و تا اومدم بلند شم عسل داد زد:

- اسما ،شهرزاد بگیرینش تا در نرفته.

اون دوتا هم نامردی نکردن و افتادن رو من بدبخت و دست و پامو گرفتن و عسل بیشعور هم افتاد به جون صورتم با دستگاه و فقط خدا میدونه چه دردیو تحمل کردم. 

بعد از یه ربع که برای من ده ساعت گذشت عسل از روم بلند شد و اسما و شهرزاد کثافت کنار رفتن، سه نفری صورتمو دید زدن که اسما با همون چشمای مهربون و لحن مهربون‌ترش گفت:

- الهی دورت بگردم چقدر ناز شدی.

با لحن اسما یکم عصبانیتم فروکش کرد که عسل گفت:

- آره بابا چی بود اون‌همه مو رو صورتت شبیه این آفریقایی‌ها شده بودی.

و تا اومد پوست صورتمو لمس کنه پا‌هامو اوردم بالا و مثل سابق یه لگدی زدم تو شکمش که پرت شد و چسبید به در اتاق. اسما هینی از تعجب و وحشت کشید ولی شهرزاد زد زیر خنده و صدای هر و کِرش به قدری زیاد بود که ناخودآگاه تمام غم‌هامو انگار یادم رفت و زدم زیر خنده.

عسل که صورتش از عصبانیت سرخ شده بود به زور خودشو از رو زمین جمع کرد و تا هجوم آورد سمتم اسما دویید و اومد جلو‌روم وایستاد و رو به عسل که تلاش میکرد بیاد منو بزنه گفت:

- ولش کن عسل جون غلط کرد اشتباه کرد گناه داره.

و رو به عسل با لحن مظلومی گفت:

- نگاهش بکن ببین چقدر مظلومه!

و از جلوم رفت کنار تا عسل چهره منو ببینه، با دیدن عسل که موهاش از حرص سیخ شده بود، یهو منفجر شدم از خنده.

عسل با حرص یکی کوبوند تو پیشونیش و با حرص رو بهم گفت:

- اگر الان معذرت‌خواهی کنی قول میدم کاریت نداشته باشم.

ناخودآگاه مثل قبلا انگشت شصتمو بردم بالا و گفتم :

بیَه!

شهرزاد با این حرکت من رسما ترکید و پرت شد رو تختم و دلشو گرفت، اسما هم که خیلی سعی میکرد نخنده ولی موفق نشد و شروع کرد خندیدن 

عسل که خودشم خنده‌ش گرفته بود لبشو به دندون گرفت و همون طور که می‌رفت سمت کاناپه توسی اتاقم گفت:

- خیلی بیشعوری.. 

 @ Asma,N   @ seta._rh  @ اوپاکاروفیل  @ ...Kimia...   @ برهون  @ Mahi_org  @ جانان بانو  @ sara.s312  @ Motahareh

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Mahi_org
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شرور‌های دوست داشتنی(2)

#پارت4

نیشخندی زدم که اسما رو به شهرزاد که داشت هنوز می‌خندید گفت:

- پاشو یه نظر بده ببینم چی تنش کنیم.

شهرزاد دستی به چشماش کشید و پاشد رفت سمت کمدم. رو به شهرزاد گفتم:

- اون مانتو مشکیم که زید طلایی وسطشه و بده از تو کمدم.

دهن‌کجی کرد و گفت:

- بشین بینیم بابا.

و مانتو سبز مدل لانگَم و از بین انبوه مانتو‌هام کشید بیرون و تیشرت مشکی کوتاهم و از بین تیشرت‌هام برداشت و انداخت رو تخت. رو به عسل گفت:

- پاشو بیا یه دستی به صورتش بزنیم.

عسل از رو کاناپه بلند شد و با شهرزاد اومدن بالا سرم و اسما هم داشت کیف و کفشم و از تو کمد بر می‌داشت. با غر-غر چشمام و بستم و خودمو به دستشون سپردم، خدا بخیر کنه! 

حدود نیم‌ساعت بعد که کارم تموم شد بلاخره از جلو آیینه رفتن کنار و تونستم خودمو ببینم. حس کردم فاطمه سابق و دارم میبینم، همون دختر مرتبی که هیچوقت اصلاح صورت و از همه مهم‌تر آرایش صورتش یادش نمی‌رفت. اسما اومد بالا سرم و موهامو با ظرافت تمام شروع کرد به شانه زدن و ذکر(ماشالله) از دهنش نمی‌افتاد.

موهامو دم‌اسبی بست و تکه‌ای از موهامو جدا کرد و ریخت رو گونه سمت چپم. لبخندی زد از تو آیینه خیره شد بهم و بوسه‌ای رو گونم کاشت. آخ که چقدر این دختر مهربونه.

شهرزاد با لحنی که حسودیش هویدا بود گفت:

- اگر دل و جیگر رد و بدل کردنتون تموم شد فاطمه خانم پاشن بیان لباسشون و تن کنند.

خنده‌ای کردم و رفتم سمت لباس‌ها که رو تخت بودن، منتظر شدم از اتاق برن بیرون که دیدم سه‌تاییشون با چشم‌های ورقلمبیده دارن نگاهم میکنن. پوفی کردم و گفتم:

- نمیرین بیرون؟ میخوام لباس عوض کنم.

یهو عسل چنان پس‌گردنی زد به سرم که حس کردم مغزم تکون خورد.

چپ-چپ نگاهم کرد و گفت:

- ادای این بچه مثبتا و در نیارا، نذار به اسما و شهرزاد بگم چه جونوری هستی.

خنده‌ای کردم و مجبور شدم جلوشون لباسام و تن کنم. لباس تنم کردن، تونیک سفید که تا روی رون پام بود با یک مانتوی جلو‌باز لیمویی که تا ساق پام بود، شلوار لی آسمونی قد نود و شال آبی آسمونی. 

گوشی‌ام رو هم عسل گرفت دستش بردنم بیرون از اتاق اسما رو به آشپزخونه که مامانم و مامان عسل، مامان مهشید و خاله ترانه‌اشون جمع شده بودند اونجا گفت:

- خاله فریبا پرنسس و راضی کردیم داریم می‌بریم بیرون بگردونیمش.

مامان اومد بیرون از آشپزخونه و اومد سمتم پیشونی‌ام و بوسید و رو به بچه‌ها گفت:

- دستتون درد نکنه بچه‌ها به زحمت افتادید.

شهرزاد:

- عه وا! خاله این حرفا چیه اصلا این حرفو نزن خودمون می‌خوایم که این خانم و زودتر راه بندازیم.

مامان تشکر کرد ازشون، کتونیم و پام کردم و رفتیم بیرون بازوش و نیشگون ریزی گرفتم که هم‌زمان تند دستش و گذاشت رو بازوش و گفت:

- آخ وحشی چته تو؟

- خوب زبون می‌ریزیا پاچه‌خوار.

ادایی درآورد و گفت:

- اصلا همینه که هست.

هم‌زمان که بهش می‌گفتم «بچه پررو» خیز برداشتم سمتش که دوید بیرون و پشت شادمهر که وایستاده بود و به ما می‌خندید پناه گرفت و گفت:

- شازده جلوی این خواهرتو بگیر الان هار شده میاد من و تیکه پاره می‌کنه.

ولی شادمهر ریسه رفته بود، شهرزاد نگاه تأسف‌باری بهش کرد و رو به ما گفت:

- بفرما همینو کم داشتیم اینم یه ذره عقلی هم که داشت از دست داد و مشنگ شد.

و ماهم روده بر شدیم از خنده که صدای رادی رو شنیدیم: 

- چی شده که همه دارید می‌خندید؟ بگید ماهم بخندیم.

عسل:

- رادمهر می‌دونی این حرف آخریت و که زدی یاد چی افتادم؟

سوالی نگاه کرد و گفت:

- یاد اون روزهایی که تو مدرسه وقتی سر کلاس با بغل دستی‌هامون می‌خندیدیم معلم ظالم‌هامون وقتی می‌دیدن می‌گفتن:

- خب به ماهم بگید بخندیم اگر چیز خنده‌داری هست!

چپ-چپ عسل و نگاه کرد که عسل زبون درازی کرد، رادمهر گفت:

- به سوال اولم که جواب ندادید حداقل بگید دارید کجا میرید که شال و کلاه کردید؟

شهرزاد دستش و زد به کمرش و مثل این اِ وا خواهری‌ها گفت:

- خواهر، جونم واست بگه که نه اینکه این پرنسس دو ماهه داره عرعر می‌کنه و خودشو کرده شبیه این پیرزن‌ها نودساله داریم می‌بریمش دور بزنه تا ببینیم بعدش باید چه غلطی کنیم از دست این بشر.

خیلی سعی داشتیم از خنده نترکیم ولی خب نشد و دقیقه نودی ترکیدیم از خنده همه‌امون، آخه لحنش شیطون و شوخ بود ولی خیلی جدی نگاه می‌کرد. به اسما نگاه کردم و گفتم:

- نگاهش کن تو رو خدا دلقکو، به من میگه پیرزن نودساله نمیخوای چیزی بهش بگی؟

اسما:

- خودت که میشناسیش فازش معلوم نیست مودیه، یک روز جدیه و عصبی یک روز مثل الان دلقک میشه.

سرم و با تأسف تکون دادم و گفتم:

- اینم یک تخته‌اش کمه!

شادمهر:

- خب بسه دیگه بقیه هر-هر کر-کر‌ها رو نگه دارید واسه وقتی که به مقصد رسیدیم، سوار بشید بریم. 

رادمهر:

- منم الان میرم دنبال ساترا فقط برام لوکیشن بفرستید که کجا می‌خواید برید.

شادمهر اوکی گفت و رادمهر رفت، و از اونجایی که ما ۴ تا خیلی خبیث هستیم اسما رو انداختیم جلو پیش شادمهر، بهله ما همچین خبیث‌هایی هستیم!

ماشین و استارت زد و راه افتاد.

@ Mahi_org  @ برهون

 

ویرایش شده توسط Mahi_org
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شرور‌های دوست داشتنی(2)

#پارت5

چهره‌ی اسما از آینه‌ی ماشین معلوم بود که به شهرزاد با حالت حرصی زل زده بود، شهرزاد سرش رو به گوشم نزدیک کرد و با ترس گفت:

- اوه-اوه، قیافه اسما رو ببین، فاطمه منو قایم کن این اسما با چشای باباغوریش منو میخوره. از نگاهش معلومه که امشب تیکه پاره‌ام می‌کنه.

نگاهی به اسما انداختم، حق با شهرزاد بود اسما قرمز شده بود و به شهرزاد نگاه می‌کرد. از قیافه‌ی خجالت زده و حرصیش خنده‌م گرفت اما یهو یاد آرتام افتادم، سرم رو به شیشه تکیه دادم و تو فکر فرو رفتم یعنی الان زیر خاک در چه حاله آرتام تنومند من؟! به سرما خاک عادت کرده یا هنوز سردش میشه؟!

فکرم پر کشید به خاطراتی که کنار همدیگه داشتیم، خنده هاش،دلخوری هاش، عشقم گفتناش،خانومم گفتناش و...

اشک تو چشمام جمع شده بود و یه قطره چکید رو دست شهرزاد که تو دستم قفل شده بود، نگاهش بهم افتاد با دیدن چشمای غم‌دارم نگاهش ناراحت شد. سعی کردم لبخندی تحویلش بدم که عسل باز جیغ-جیغ‌هاش رو شروع کرد.

- فاطمه الان وقت گریه کردن نیست‌ها، این همه آرایشت کردیم الان گریه کنی همش پخش میشه. پوفی کردم و به چشماش نگاه کردم. غم چشماش زیاد بود اما سعی میکرد پنهون کنه در برابر من، اینو خوب می‌فهمیدم. 

با حالت پوکری نگاهش کردم که شونه‌ای بالا انداخت. گفتم:

- حال من رو نمی‌بینی؟! نگران هنرنمایی هاتی؟ حرفی ندارم واقعا.

سری از تاسف تکون دادم که عسل افتاد به جونم.

- هووی فاطی ادای این باشخصیت‌ها رو در نیارا، هرکی ندونه من که می‌دونم تو چقدر وحشی‌ای.

خندم گرفت، اداش رو درآوردم و زبونم رو تا ته از حلقم در‌آوردم که حرصش رو دربیارم، تا می‌خواست چیزی بهم بگه نگاهم رو چرخوندم سمت ستایش که پشت صندلی کنار راننده نشسته بود، سرش رو به گوش اسما نزدیک کرده بود و چیزی می‌گفت. ابرو بالا انداختم و دوباره رفتم تو جلد فوضول خودم. به عسل گفتم:

- عسل این دوتا رو نگا، یعنی چی میگن؟

عسل هم کنجکاو بهشون خیره شد.

- فاطمه یخورده خودتو بکش سمتشون ببین چی میگن به هم.

سری تکون دادم و با کنجکاوی خودمو جلو کشیدم، آروم حرف میزدن، صدای حرصی اسما تو گوشم پیچید:

- شهرزاد، مگه نمی‌دونی من معذب میشم چرا منو هل دادی بشینم جلو؟ صبر کن من می‌دونم و تو، دختره‌ی خبیث.

شهرزاد هم چهره‌ش رو مظلوم کرد.

- اسما می‌خوای چجوری ازم انتقام بگیری؟ از خدات هم باشه اونجا راحت گرفتی نشستی  کنار یک آقای جیگر جذاب. اینجا جای ما تنگه، من که می‌دونم تو تا از من انتقام نگیری منو ول نمی‌کنی ولی جون هرکی دوست داری منو نخور.

و ریز خندید. اسما سرش رو نامحسوس به عقب چرخوند.

- شهرزاد لوس نشو، وقتی می‌خواستی عروسی کنی به شوهرت میگم چقدر وحشی و خبیثی بعد نگرفتت ترشیدی بعدا می‌فهمی.

شهرزاد هم پشت چشمی نازک کرد و قری به گردنش داد.

- شوهر آینده‌ی من عاشقمه مجنونمه، با حرفای شماها هم ولم نمی‌کنه. البته هنوز نیمه‌ی گمشده‌س که من رو پیدا نکرده خاک تو سرش. بعدشم، دختر خوشگلی مثل من نمی‌ترشه عزیزم، تو برو یه فکری به حال خودت بکن.

بعد هم ابروهاش رو بالابرد. مطمئن بودم برسیم خونه اسما پوست شهرزاد رو می‌کنه. شدیدا داشت حرص می‌خورد. 

- شهرزاد جان به هم می‌رسیم صبر کن و ببین، من می‌دونم و تو.

شهرزاد هم اداش رو درآورد و به صندلی تکیه کرد، صداشون بلند بود اما خودشون حس نمی‌کردن، شادمهر هم صداشون رو شنیده بود و از قیافه‌ی قرمز شده‌ش معلوم بود داره خنده‌ش رو کنترل می‌کنه و هر آن ممکنه بترکه از خنده.

شادمهر با خباثت گفت:

- آقای اینده شما کی هستن؟ ما رو باهاشون آشنا کنید شاید دوستای خوبی شدیم.

اسما و شهرزاد تازه فهمیده بودن چی به چیه، اسما که از خجالت سرش رو پایین انداخت ولی شهرزاد فوراً جبهه گرفت و گفت:

- آقا شادمهر فالگوش شدین؟ حرفای دخترونه بودا.

- صداتون بلند بود خب، اگر گوش‌هام رو می‌گرفتم یه وقت خدایی نکرده تصادف می‌کردیم.

شهرزاد که جوابی نداشت بگه به صندلی تکیه زد و هیچی نگفت ولی اسما همچنان از خجالت تو خودش جمع شده بود، چند دقیقه به سکوت گذشت اما عسل انگار از فضای بی‌روح ماشین خسته شده بود که گفت:

- شادمهر آهنگو پلی کن حوصله‌م سر رفت.

 

مرسی اسما جانم بابت کمکت @ Asma,N    

@ Mahi_org  @ برهون  @ ...Kimia...  @ Saba_82  @ اوپاکاروفیل  @ Sara   @ _parya_  @ Z.A.D  @ z.asheghi @ seta._rh

ویرایش شده توسط Mahi_org
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شرور‌های دوست داشتنی(2)

#پارت6

شادمهر نوک انگشتای کشیده‌شو رو مانیتور ماشین حرکت داد و رو آهنگ(من و یادش، مهریار) پلی کرد. عسل پوفی کشید و کلافه گفت:

- شادم شادمهر این چیه آخه آدم یاد بدهکاریاش میوفته. بزن بره اعصابم خورد شد. 
سرمو چسبوندم به شیشه و با لبخند تلخ، همونجور که محو صدای خواننده بودم گفتم:

- بزار باشه، قشنگه! 

شهرزاد زیر لب شروع کرد به غر زدن:

- اه هی می‌خوایم از فاز غم درش بیاریم باز میزنه تو فاز حال بدی! 

اسما جوری که من نشنوم گفت: شهرزاد ولش کن گناه داره تازه رخت عذا رو از تنش در آوردیم حق داره! 

شادمهر پوفی از رو کلافگی کشید. بیخیال آهنگ شدم و ایرپادم رو از جاش در اوردم و گذاشتم تو گوشم و خودمو سپردم دست آهنگ های کوردی مسعود  جلیلیان. چشامو رو هم گذاشتم، نمی‌دونم چقدر گذشت که با تکون‌های شهرزاد چشم باز کردم. لبخند با نمکی تحویلم داد و گفت: پاشو رسیدیم. 

همگی از ماشین پیاده شدیم و اون اطراف یه چرخی زدیم، صدای غر زدن‌های عسل می‌پیچید. دستش رو به کمرش گرفت و وایستاد، رو به همه گفت

- اوف پادرد گرفتم، بریم یه جایی بشینیم من ساقط از ناحیه‌ی پا شدم، دیگه نمی‌تونم راه برم.

ایشی زیر لب گفتم که شادمهر گفت:
- بریم تو کافی‌شاپ بشینیم، وقت برای گشت و گذار زیاده بچه‌ها هم خسته میشن.

همه سری به معنای موافقت تکون دادن و پشت سر شادمهر به سمت کافی‌شاپ حرکت کردن، وارد کافه شدیم و همگی روی یه تخت نشستیم. چند دقیقه بعد رادمهر هم به جمع‌مون اومد، اسما و شهرزاد و عسل سعی داشتن من رو از اون حال و هوا در بیارن، عسل داشت از خاطرات بچگی‌مون برای اسما و شهرزاد تعریف می‌کرد، از شیطنت‌های من و خودش می‌گفت، غیر‌مستقیم می‌خواست حال و هوای من رو عوض کنه، اسما بعد از شنیدن شاهکارهای من با لبخندی نگاهم کرد و گفت:

- فاطمه یعنی تا این حد شیطونی کردی؟ باورم نمیشه پشت این قیافه‌ی مظلوم همچین دختر شروری وجود داشته باشه.

لبخند کم‌جونی رو لبام شکل گرفت که از چشم بچه‌ها دور نموند، قبل از اینکه جوابی بدم شادمهر پیش‌دستی کرد و جواب داد.
- از این‌ها که عسل تعریف می‌کنه هم بدتره، این حالش رو نبینید سرخورده و گوشه‌گیر شده، یه زمانی همه از دستش عاصی بودن.

نگاهش مهربون شد و ادامه داد.
- من مطمئنم دوباره حالش مثل قبل میشه و همه چیز درست میشه.

حرفی نزدم و سرم رو به کناری چرخوندم، من بدون آرتام هیچ بودم! انگار علاوه بر اون خودم رو هم از دست داده بودم، هیچ امیدی به زندگی نداشتم فقط می‌خواستم یک راه فراری برای افکار ریز و درشتم و غصه‌هام پیدا کنم. صدای گارسون بین افکارم باعث شد حواسم به اطرافم پرت بشه. گارسون سفارش‌ها رو آورد و همه مشغول شدن، با وجود این خل و چل‌ها کمی از اون حال و هوای غم در اومده بودم، شهرزاد پوفی کرد و بی‌حوصله غر زد.

- این همه منظره‌ی قشنگ دور و برمونه بعد ما اینجا نشستیم؟ یخورده بلند شید بریم بگردیم.

همه موافقت کردن و از جا بلند شدن، فقط من نشسته بودم، با بی‌حوصلگی سری تکون دادم.
- نه من حوصله ندارم، شما برید بگردید من می‌خوام تنها باشم.

رادمهر کنارم نشست.
- اگه خواهرم نمیاد من هم نمیام، تنهاش نمی‌زارم!

قبل از اینکه بقیه اعتراضی کنن اسما اخم کوچیکی کرد و رو به من گفت:
- فاطمه بدون تو که خوش‌ نمی‌گذره، بیا با‌هم بریم، اگه نیای ما هم نمیریم.

سری به معنای مخالفت تکون دادم، اسما چهره‌ش و مظلوم‌تر کرد و ادامه داد:
- این دفعه رو بخاطر من.

چهره‌ی اخموش خیلی بامزه شده بود، تک‌خنده‌‌ای کردم و از جا بلند شدم، رادمهر هم از جا بلند شد و دستم و توی دستش گرفت. لبخند محوی رو لبم نشست. بالاخره همه موافقت کردن که یه دوری بزنیم و بلند شدن، به سمت مغازه‌های اون اطراف رفتیم، کلی لواشک و آلوچه گرفتیم، به سمت چشمه‌ای که اول دیده بودیم رفتیم و یخورده اونجا نشستیم، دستم رو توی آب خنک چشمه فرو کردم، خنکی آب تا مغز استخونم نفوذ کرد، یه لحظه لرزش رو توی بدنم احساس کردم.

@ برهون  @ Mahi_org  @ seta._rh  @ Asma,N  @ Hani_night   @ Asra_p  @ Hony.m   @ ...Kimia...

بخونید و نظر بدید😉

ویرایش شده توسط Mahi_org
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...