رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

خودت خواستی | دلی قیز کاربر انجمن نودهشتیا


دلی قیز
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام داستان:خودت خواستی

نام نویسنده: زینب زاهد

ژانر:عاشقانه و پلیسی

خلاصه داستان:یه دختر که  باهوش نیست  اما زیاد تلاش میکنه اما این دختر قصه ی ما با یه پسر وارد رابطه میشه یه روزی پسر رهاش میکنه و میره و...

مقدمه:دوستت دارم میخوانی می دانم که می دانی  ولی به روت نمیاری❤😙

ویراستار: @ Asali _mA

ناظر: @ برهون

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱

از مریم و پریسا خداحافظی کردم و اومدم به سمت خیابون خودمون نم نم بارون شروع به باریدن کرد کلاه سوئیشرتمو کشیدم روی سرم یکم سرعت راه رفتنمو بیشتر کردم بعد از ۱۰ دقیقه رسیدم خونه زنگ درو زدم مامان درو باز کردو رفتم تو و به مامان سلام کردم مامان:سلام عزیزم مدرسه چطور بود؟من:هعععی سلام میرسونه مامان:مگه مدرسه هم سلام میرسونه؟؟من:مامان ول کن این حرفارو گرسنمه مامان:برو لباساتو عوض کن بیا شامی درست کردم همون غذایی که تو دوسش داری من:واووو

رفتم توی اتاقمو لباسامو عوض کردم تی شرت قرمز با دامن  زرشکیو جوراب شلواریمو پوشیدم اومدم سمت دستشویی دستامو شستم و رفتم آشپزخونه نشستم سر سفره واای عاشق شامیام وقتی مز مزه اش کردم طعم پیاز  وسیب زمینیو گوشت زیر زبونم حس میکردم  غذامو تموم کردم از مامانم تشکری کردم واومدم سمت اتاقم یکم خوابیدم  ۲۰ دقیقه نگذشته بود که مامان صدام کرد عزیزم یکم خرید داریم باید بری خرید بکنی من:مامان ۵ دقیقه دیگه بیدارمیشم میرم مامان:باشه عزیزم از خواب بیدار شدم ولی هنوزم گیج و خواب آلود بودم رفتم دستشویی و بعدشم دندونامو شستم مانتو شلوار جینمو تنم کردم و یه شال سفید سرم کردم و رفتم لیستیو که مامان نوشته بود برداشتم و رفتم بیرون رفتم سوپر مارکت محلمون و گفتم آقا سلام یه شامپو و یه بسته ماکارونی و یه خمیر دندان و ...میخواستم فروشنده وسایلو آماده کرد و بهم داد پولشو دادم و گفتم ممنون آقا و از مغازه اومدم بیرون توی راه که میومدم یه پسر با موهای بور وته ریش و چشمای درشت که شلوار لی پوشیده بود و بلوز یشمی تنش کرده بود  با یه  دویست وشش نقره ای اومد جلوم و بهم گفت میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟و منم سوار ماشینش شدم پسر:من امیرم وشما؟من:سارای هستم پسر:خوشبختم من:همچنین امیر:من۲۴ سالمه دانشجوی ارشد برق  خونمونم اینوراست من:منم سال آخر دبیرستانم و امسال کنکور میدم رشته امم ریاضیه

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲

یکم باهم گشتیم  و امیر شمارمو ازم گرفت ۲۰ دقیقه گذشت که گوشیم زنگ خورد مامان بود جواب دادم:بله مامان مامان:دخترم پس چرا دیر کردی ؟من:مامان بعضی از وسایلا توی این سوپری نبود مجبور شدم برم یه خیابون اونورتر.

مامان:باشه منتظرتم خداحافظ من:خداحافظ امیر:مامانت بود؟من:بله 

امیر:میخوای برگردی خونتون؟من:آره امیر:باشه میرسونمت تا اونجا!من:ممنون میشم با خودم گفتم لامصب چه عطری ام زده بوش داره منو بی هوش میکنه رسیدیم دم در خونه  از امیر خداحافظی کردم وامدم سمت در آیفونو زدم و مامانم درو باز کرد رفتم توی خونه وسایلارو گذاشتم توی آشپزخونه تا مامانم بذاره سرجاشون  رفتم توی اتاق ولباسامو عوض کردم و نشستم سر درس و مشقم امتحان هندسه داشتم شروع کردم به حل کردن مسائل هندسی از هندسه خوشم میاد چون درس جالبیه حل کردمو حل کردم تا اینکه مامانم برای شام صدام زد و رفتم دستامو شستم و نشستم سر سفره گوشیم زنگ خورد امیر بود جواب دادم:سلام پریسا جان خوبی؟امیر:هه هه😂😂 پریسا دیگه کیه ؟من امیرم عشقت من:پریسا جان الان دارم شام میخورم خودم باهات تماس میگیرم !امیر:باشه عزیزم انگار وضعیتت بحرانیه هر وقت تونستی تماس بگیر.من:بای پیش مامانم مجبور بودم اینجوری حرف بزنم که متوجه نشه طرف پسره ولی واقعا نمیدونستم چی کار باید بکنم من اولین بارم بود با کسی رل میزدم هر روز داشت میگذشت ومن روز به روز به امیر وابسته تر میشدم کاش هیچوقت رهام نکنه کاش همیشه باهام باشه من عاشقش شده بودم عاشق اون چشمای درشتش عاشق اون موهای بورش عاشق اون صداش ولی سوال اینجاست که اونم منو میخواد یانه؟؟!!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳

روز جمعه رسید و امیر بهم زنگ زد بهم گفت  پایه ای بریم کافی شاپ؟من:آره امیر:پس ساعت چهار آماده شو بیام دنبالت 

من:اوکی خدا حافظی کردیم وگوشیو قطع کردم  و نشستم سر درس و مشقم امتحان ادبیات داشتیم شروع کردم به خوندن تا ساعت سه ونیم سه ونیم مانتوی یشمی با شلوار مشکیمو پوشیدم موهامو شونه کردم ویه رژکمرنگ زدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۴

امیر اومد دنبالم و رفتیم کافی شاپ مرکز شهر  من کیک خیس سفارش دادم و امیر کیک شکلاتی با آبمیوه امیر یه جوری ولخرجی میکرد و من اصلا از آدم ولخرج خوشم نمیاد هر هفته باهم می رفتیم کافی شاپ  دیگه شورش دراومده بود به امیر گفتم:امیر جان کِی با هم ازدواج می کنیم؟امیر:تو صبر کن دانشگاه قبول شو من قول میدم  با دسته گل و شیرینی بیام  خواستگاریت  خانمی من:پس چرا اینقدر ولخرجی میکنی؟یه آدمی که میخواد ازدواج کنه  باید پولاشو جمع کنه  بالاخره ازدواج هزینه داره دیگه ولی تو همش ولخرجی میکنی من ازت ماشین و خونه نمیخوام راضی ام با همین ماشین بابات منو عروس ببری ولی این همه ولخرجی ام خوب نیست.

امیر:باشه جانم از این به بعد هرچی تو بگی دیگه هر هفته نمیایم کافی شاپ.من:امیر چرا کار پیدا نمیکنی؟توکه ارشدتم داره تموم میشه خب یه کار درست حسابی پیدا کن حداقل مامان و بابام وقتی میای خواستگاری بدونن کار داری و منو بهت بدن.امیر:چشم خانم هر چی شما بگین امر دیگه ای نیست؟؟!!من:نخیر

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۵

داشتم عکسایی که با امیر انداخته بودمو نگاه می کردم از دیدن عشقم سیر نمی شدم نگاه کردم و نگاه کردم تا این که یواش یواش خمیازه می کشیدم و خوابم میومدبزرگترین آرزوم بود بشه بابای بچه ام البته من خودم بچه ام حالا بچه رو میخوام چی کار؟؟!!

کنکورو دادم و تموم شد حس می کنم نتیجه ی خوبی می گیرم ای جان تعطیلات تابستونی داشت شروع میشد .

قرار گذاشتیم با دوستام برم بیرون من  مانتو و شلوار مشکیمو پوشیدم و شال مشکیمو سرم کردم  حالا یه جوری پوشیده بودم که انگار قراره برم عزاداری ...یعنی کلا سِت کرده بودم قرار بود ساعت ۴ عصر  هممون توی کافی شاپ مرکز شهر باشیم همون کافی شاپی که همیشه با امیر می رفتیم اونجا سوار اتوبوس شدم و ساعت۴ رسیدم اونجاجای خیلی دنج و قشنگی بودپریسا و مریم هم از راه رسیدن ...من:سلام خوبین بچه ها؟پریسا:سلام تو خوبی عزیزم؟مریم:سلام عزیزم من:بچه ها کنکورتونو چجوری دادین؟من که به نظرم خوب بود.پریسا:من نخونده بودم که انتظار قبولی هم داشته باشم مریم:میخوای پشت بمونی پریسا؟پریسا:احتمالا برم غیرانتفاعی همینجوری گرم صحبت بودیم که دیدم امیر با یه دختر که مانتو زرد جلو باز پوشیده بود از در کافی شاپ اومدن تو انگار منو ندیدن  دختر پوستش سیاه بود ولبای قلوه ای داشت قد وهیکلشم ازم بلندتر و درشتتر بود ولی توی خوشگلی به من نمی رسید دستمو مشت کردم از حرصم بلند شدم و رفتم جلوی میزی که امیر و دختر نشسته بودن پریسا:چِت شد یهویی؟مریم:کجا؟؟!!پریسا و مریم امیرو نمیشناختن چون فقط یه کوچولو براشون تعریف کرده بودم  امیر با تعجب نگام کرد وگفت: تو اینجا چی کار میکنی؟من:بَه بَه آقا امیر چشمم روشن !من فکر میکردم این جا  فقط با من میایی!امیر: سارا گوش نکن  من:پس اسمش ساراست سارا خانم ایشون درحال حاضر بامن دوسته فقط یه سوال پیش اومد .امیر: پاشو بریم سارا چرت میگه .من:الان شما دارین به کدوممون خیانت میکنی؟؟!!سارا:امیر این حالش خوبه؟؟من:معلومه که خوبم. امیر:بیا بریم سارا :بذار ببینم چی میگه؟مگه تو بهم نگفتی اولین بارته رل میزنی؟؟پس چی شد؟؟من:به منم دقیقا همین حرفو گفته بود سارا:جای من دیگه اینجا نیست سارا با سرعت از کافه رفت بیرون من:جای منم اینجا نیست حالا دیگه نه اونو داری نه منو امیر خان بای👋👋

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۶

برگشتم  خونه و شروع به کشیدن نقاشی کردم  اوقات بیکاریمو نقاشی می کشیدم تا این که امیر زنگ زد بهم  وجواب دادم من:واسه چی زنگ زدی؟امیر:چون دوستت دارم من:خجالت نمیکشی از کار دیروزت؟امیر:معذرت میخوام قول میدم  دفعه ی آخرم باشه بعد از کلی عذرخواهی معذرت خواهششو پذیرفتم

 

ویرایش شده توسط دلی قیز
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۷

با امیر آشتی کردیم میرفتیم باهم می گشتیم   امروز قرار بود نتایج کنکور بیاد رفتم سایت سازمان سنجش خدا خدا میکردم که قبول بشم البته خوب داده بودم یه حسی بهم میگفت که قبول میشم ۱۵۰۰۰آورده بودم از روزانه مجاز شده بودم چند روز بعد انتخاب رشته بود اول مهندسی مکانیک شهر خودمونو زدم بعد مهندسی شیمی شهر خودمون و همینجوری ادامه دادم و یکی یکی رشته های خوب و دانشگاهای خوبو زدم امیرزنگ زد وگفت:سلام کجاهارو زدی دانشگاه؟من:شهر خودمون و شهرای اطراف.امیر:ایشالله قبول میشیا ولی درس زیاد به درد دختر نمیخوره دختر باید خانه دار باشه من:پیشرفت کردن به دختر بودن و پسر بودن ربطی نداره امیر:من اگه همسرت باشم  نمیذارم درستو زیاد ادامه بدی فوق دیپلم باشی برات کافیه  اخلاقش یه جوری بود حسادت میکرد  اولا فکر میکردم دوست داره من اوج بگیرم وهمچون ماه☪ بدرخشم ولی بعد فهمیدم که این از اون پسرای حسوده یواش یواش داشتم از رابطمون پشیمون میشدم وی چون بهش وابسته شده بودم از لحاظ روحی نمیتونستم از رابطه بیرون بیام...   

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۸ 

نتایج کنکور اومد و من مهندسی مکانیک شهر خودمون قبول شدم کم کم داشتم آماده میشدم برم دانشگاه رفتم خرید یه گلاسور خریدم وچند تا خودکار و مداد و کوله پشتی و مانتوی جدید به رنگ سرمه ای.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۹

هر روز می رفتم دانشگاه وبر میگشتم همش درس میخوندم میخواستم الف بشم  تا اینکه با یه دختری آشنا شدم و باهاش دوست شدم اون مهندسی شیمی میخوند باهاش میرفتیم نماز من:فاطمه زهرا من تا حالا چادر سرم نکردم چادری بودن چه حسی داره ؟فاطمه زهرا:من وقتی چادر سرم میکنم  احساس امنیت میکنم انگار نگاهای ناپاک ازم دور میشن و هیچکس جرئت مزاحم شدن واسم نداره من:خیلی دوس دارم چادر سرم کنم فکر کنم بهم بیاد فاطمه زهرا:آره حتما بهت میاد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۰

رفتم کتابخونه ی دانشگاه فاطمه زهرا هم اونجا نشسته بودرفتم کنارش توی لبپتابش داشت یه چیزی میخوند من:فاطمه زهرا

چی میخونی؟فاطمه زهرا:زندگینامه ی رفیق شهیدم من: رفیق شهیدت کیه؟فاطمه زهرا:شهید احمدی روشن. گوشیمو از توی کیفم درآوردم و درموردش سرچ کردم یه دانشمند هسته ای بودکه مهندسی شیمی خونده بودو توی سازمان انرژی اتمی کار میکرد شهید احمدی روشن هر روز فقط۴ساعت میخوابید و بقیه اشو یا درس میخوند یا کار میکرد به حضرت مهدی (عج)علاقه ی خاصی داشت من فکر نمیکردم کسی که توی رشته ی مهندسی درس خونده باشه این قدر مذهبی باشه  از روزی که با فاطمه زهرا و زندگینامه ی این شهید آشنا شده بودم مسیر زندگیم تغییر کرد نمازخون شده بودم چادر سرم میکردم وتصمیم گرفتم به امیر هم بگم که با هم ازدواج کنیم تا رابطمون حلال باشه البته اگه اون قبول کنه.

 

ویرایش شده توسط دلی قیز
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۱

چند هفته بود امیر تماس نمی گرفت منم زنگ میزدم خاموش بود تا اینکه یه روز پیام دادم بهش و گفتم خیلی بی شعوری نمی گی نگرانت میشم گوشیتو چرا جواب نمیدی؟

بعد از یه ساعت پیام اومد چون خواسته ی دیگه ای دارم که مطمئنم نمی پذیری 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  ۱۲

بهش زنگ زدم

جواب داد:الو

من:الو سلام توچه خواسته ای داری؟مگه قرار نبود ازدواج کنیم

امیر:دیگه نه 

من:یعنی چی؟چرا با احساسات من بازی می کنی؟

امیر:من ازت س٭ک٭س٭میخوام هستی؟

من:ولی قرارمون این نبود

امیر:دیگه خوددانی اگه میخوای بامن باشی قبول کن.

من:معلومه که قبول نمی کنم تو منو چی فرض کردی؟ولی بدون خودت خواستی از هم جدا بشیم دیگه رابطه ی من وتو تمومه!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۳

تماسو قطع کردم شروع کردم به گریه کردن اشک از چشمام سرازیر میشد همش گریه میکردم که داشتم امیرو از دست میدادم خب البته بعضیا لیاقتشون همونه   اما با احساسات من بازی کرد ولی من از اونا نبودم که کم بیارم یه کاری میکنم بفهمه کی رو از دست داده حالا میبینه  هر روز می رفتم دانشگاه و درس میخوندم یه جایی یه جمله ای خوندم که اوج گرفتن بهترین انتقامه اونقدر اوج بگیر که کسی که ازت فاصله گرفته حسرت داشتنتو بکشه...آره حالا میبینه...توی المپیاد دانشجویی ریاضی شرکت کردم ونقره آوردم از وقتی وارد دانشگاه شده بودم ورزش کاراته رو شروع کردم ودان دومو گرفتم  توی المپیاد ورزشی کاراته شرکت کردم و برنز آوردم روز ها داشت میگذشت و میگذشت ومن روزبه روز به آرزوهام نزدیکتر میشدم وخدا رو شکر میکردم به نظرمن همش از برکت  اون ایمانی بود که توی وجودم جوانه زده بود کنکور ارشد دادم ورتبه ی ۲ رقمی آوردم واقعا حس خوبی داشت این همه پیشرفت...همش با خودم میگفتم آقا  امیر ببین کیو از دست دادی؟؟؟!!!😌😎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۴

ارشدمو تموم کردم  آزمون دکترا شرکت کردم همزمان با دکترا توی سازمان انرژی اتمی ⚛استخدام شدم  نذر کرده بودم اگه استخدام بشم شروع کنم به حفظ قرآن و این کارو هم کردم شروع کردم به خوندن قرآن از جزءسی ام هر روز تمرین و تکرار میکردم باید شکر خدارو به جا میاوردم که توی آزمون استخدامی قبول شدم خدا چقدر منو دوس داشت که اینقدر بهم لطف میکرد چند ماهی کار کردم اونجا تا اینکه از خارج برام دعوتنامه اومد میخواستن من کشورمو رها کنم و برم به کشور اونا خدمت کنم ولی من قبول نمیکردم.

من مهارت های  خودمو توی کشور خودم به کار میبرم اما یواش یواش حس میکردم قصد جونمو داشتن♥♥

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۵

کلانتری ۱۵ تهران

ستوان محمدی:کاریو که گفتین انجام دادم سرگرد دارم خطای اون  فرد مشکوکو شنود می کنم.

سرگرد حسینی:خب چی دستگیرتون شد؟

ستوان محمدی:اون حدسایی که زده بودیم درست بود بمبایی که توی اون کنفرانسا کار گذاشته شده بود کار خودش بود الانم یکی یکی دارن واسه ی اعضای سازمان انرژی اتمی نقشه میکشن.

سرگردحسینی:نباید بذاریم به راحتی از دستمون فرار کم این دفعه باید دستگیرشون کنیم.خوب پیگیرشون باش ببین نقشه ی بعدیشون واسه ی کِی و کجاست

ستوان محمدی:چشم فرمانده

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۶

ستوان محمدی:یه چیزایی گیرم اومد

سرگردحسینی:چی؟

روز شنبه ۲۵ فروردین یه کنفرانس علمی هست میخوان اونجا بمب گذاری کنن

سرگرد حسینی:پس باید اکیپمون اونجا آماده باشه

روز شنبه ۲۵ فروردین

سرگرد حسینی  دو ساعت مونده به کنفرانس علمی و ما توی ساختمونی هستیم که قراره توش  کنفرانس برگزار بشه بچه ها دارن ردیابی میکنن کسیو که میخواد بمبو فعال کنه  بهم اطلاع دادن  بمبو فعال کرده و ستوان محمدی به دنبال گرفتن مجرم و ما این جا باید ساختمونو تخلیه کنیم  صدامو بلند تر کردم و گفتم سا ختمون باید تخلیه بشه یکی یکی دویدیم  سمت اتاقا گفتم: ساختمونو تخلیه  کنین بمب کار گذاشتن این جا لطفا زود باشین

همه رو با افرادم آوردیم بیرون از یه مرد پرسیدم :دیگه کسی نموند از دوستا و همکاراتون؟

مرد جواب داد:خانم دکتر و دوستش  فکر کنم نیستن 

بدو بدو  رفتم داخل اتاقا همشونو گشتم کسی نبود  تا این که در یه اتاقو باز کردم و دو تا دخترو دیدم  که داشتن باهم صحبت میکردن با صدای بلندی گفتم :زود باشین بیاین فرار کنین بیرون! 

دختر:چی شده مگه؟

من:این جا بمب کار گذاشته شده کنفرانس برگزار نمیشه.

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۶

سرگرد حسینی:برین بیرون دیگه

سارای:پس شما چی؟

سرگرد:من میمونم بمبو خنثی کنم

سارای:مواظب خودتون باشین

سارای و دوستش رفتن بیرون 

بعد از پانزده دقیقه  سرگرد حسینی از ساختمان اومد بیرون  کنفرانس موکول شد به فردا

روز بعدش سارای رفت برای کنفرانس تا اینکه  ستوان محمدی رو دید

ستوان محمدی یکم رفت جلوتر وبه سارای سلام کرد

ستوان محمدی:سلام من  ستوان محمدی هستم وشما ؟

سارای:من دکتر سارای زهدی هستم

ستوان محمدی:میشه بیشتر باهم آشنابشیم؟

سارای:بله البته

ستوان محمدی:شما شماره ی منو داشته باشین

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۷

سرگردحسینی

توی کنفرانس علمی بودم که قرار بود برگزار بشه  یه گل گرفته بودم تا بدمش به سارای یه لحظه توی سالن سارای و ستوان محمدی رو دیدم که باهم گرم صحبت بودن

چند کلمه از حرفاشونو شنیدم داشتن در مورد قرار بیرون حرف میزدن یه حس عجیبی پیدا کردم با خودم گفتم خیرسرم میخواستم از دختره خواستگاری کنم ولی همکارم داره الان به جای من این کارو میکنه دیگه باید بیخیال دختر میشدم نمیتونستم چشممو ازش بردارم ولی دیگه مزاحمشون نشدم سرمو انداختم پایین راهمو کج کردم اومدم این وَر گل رو هم انداختم سطل آشغال فکر کنم متوجه قضیه شدن هردوتاشونم رفتم وایسادم جلوی درتا اینکه ستوان اومد پیشم من باهاش خیلی صمیمی بودم .

ستوان:سلام

من:سلام

ستوان:میخواستم یه سوالی ازتون بپرسم

من:بله بفرما

ستوان:شما اون گل رو واسه ی خانم دکتر خریده بودین

من:برای چی این سوالو میکنی؟

ستوان:خب آخه ...

من:آره

ستوان:پس یعنی دوسش دارین؟

من:آره ولی مطمئنم تو بهتر از من خوشبختش میکنی.

ستوان:آخه...شماهم اونو دوس دارین.

سرگرد:آخه نداره...من دیدم چجوری باهم حرف میزدین دیگه بیخیال قضیه شدم.

ستوان:ما واقعا بهترین رفیقای دنیاییم

سرگرد:اوهوم

 

 

ویرایش شده توسط دلی قیز
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۸

سارای

با ستوان   محمدی قرار گذاشتیم رفتیم بیرون  اسمش امیرحسن بود یه کیک خیس سفارش دادیم  امیرحسن دستشو برد توی جیبش و یه جعبه در آورد بهم گفت من از اون پسرا نیستم که لفتش بدم همه چی رو با مامان وبابام صحبت کردم که بیان خواستگاری اینم از حلقه   در جعبه رو باز کرد وداد بهم  حلقه رو برداشتم و کردمش توی دستم دستت درد نکنه واقعا خوشحال شدم   امیرحسن:خواهش میکنم

کیک خیسو آوردن باهم خوردیمش خیلی خوشمزه بود 

من:خب حالا خواستگاری کِی میایین؟

امیرحسن:همین هفته!

من:واقعا؟؟!!

امیرحسن:آره!

من:پس به خانواده ام بگم؟

امیرحسن:آره بگو!

 

 

ویرایش شده توسط دلی قیز
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...