رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان ژوراسیک(دورانِ رهایی)، strangeکاربر انجمن نودهشتیا


Straange
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

      رمان:   ژوراسیک-zhurasik-(دورانِ‌ رهایی)

 

    نویسنده:     strange

   ژانر:   معمایی، عاشقانه، اجتماعی

          سبک:     کلاسیک، روانشناختی، رمزآلود

 پارتگذاری:   هرروز یک پارت

 

خلاصه:

 بهار در پیِ گریز از  گذشته‌یِ

تلخ و سرشار از  بدبختی‌اش 

به شهر تهران آمده؛ اما به مرور 

متوجه رفتارهای عجیبی

از سویِ هم خانه‌ای‌هایش می‌شود! 

همین رفتارها فکرش را به سمتِ گذشته یِ سخت‌اش می‌کِشاند‌.

اما علت یادآوریِ خاطراتش چیست؟!

 

مقدمه:

  داخلِ یه کتابی نوشته بود:

" آدما هیچ‌وقت قابلیت دیدنِ خودِ  واقعیشون رو ندارن!   یکی از دلایلی که اکثرمون داخل آینه‌ها متفاوت‌تر دیده میشیم می‌تونه همین باشه! "

این جمله مدت‌ها می‌تونه آدم رو به  این فکر فرو ببره که ما واقعا کی هستیم؟

آیا خودِ حقیقمون هستیم یا شخصیت ساختگی‌ای که سعی داره چیزی که نیستیم رو نشون بده؟!

شاید هم تشبیه همه‌یِ ما آدم‌ها به یک جعبه پاندورا درست باشه!

زمانی که همه‌ی ذاتمون مثل باز شدن جعبه‌یِ  پاندورا  رو  می‌شه،  حرف‌هایی رو به گوشِ عزیزان و اطرافیانمون  می‌رسونه.

دقیقا همون کاری رو می‌کنه که جعبه‌یِ پاندورا انجام میده!

و چیزی جز مصیبت و شوربختی، غم‌ و یک چهره‌ی  خاکستری به جای نمی‌ذاره!

در نهایت هم شاید چیزهایی مثل افسوس، حرص  رو جایگزین‌شون بشن!

 

>به دنیایِ آویِِ بارانی،  استشام عطرِ قهوه و گل هایِ خشک شده داخل کتاب ها خوش اومدید<

<این سرزمین کلاسیک تقدیم  به شما خواننده ی محبوب ژوراسیک باد.>

 

ویراستار: @ Melika.

ناظر: @ Outis

ویرایش شده توسط Straange
ویراستاری|Melika.🌻
  • لایک 19
  • تشکر 5
  • غمگین 1

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

مهم نیست  تا چه حد کسی را دوست داشته باشی!  همین که از فَرسخی صدای پایش را بشنوی تشخیص می دهی   کیست!

چه اهمیت دارد قدمت زمانی رابطه تان وقتی با یِکایِکِ نفس هایش، جانی دوباره می گیری و نفس کشیدن برایت  آسوده می شود!

عشق ساده است، همین تشخیص صداها، نفس های تازه و لبخندِ قرار گرفته بر روی لب هایت فریاد می زند:

" من عاشقم"

    تقدیمی به کسی که مدت ها در خیالاتم به او زندگی کردم؛ اما او هیچ وقت متوجه نشد! 

‌‌‌‌‌                                                    ******        

 

(فصل اول-آدم‌هایِ عجیب)

پارت اول

با صدای کمک شوفری که مجدداََ شماره‌یِ "سی‌وهفت" را  تکرار می کرد، سریع  السیر  نگاه خیره اش را از پارک  چشم‌گیر  گرفت و ابزار کلید مانندی که تا به حال اسمش را هم نشنیده بود به سمتِ او گرفت.  پسرکی ریزه میزِ   یکایکِ  لوزام را  را تکان می داد  و  به دنبالِ وسایلِ دختر می گشت. با صدایی که   سعی داشت نفس های تند شده‌اش را کنترل کند گفت:

- یه چمدون بزرگ  بنفش رنگ داشتید درسته؟!

بهار با صدایی که گویی از اعماقِ چاه خارج می شد گفت:

- بله!

علاوه بر صدایِ بهار، آنقدر هیاهویِ جمعیت‌ها زیاد بود که باعث شد متوجهِ حرف بهار نشود؛  برای همین سرش را بالا گرفت و  مخاطبش را زیرنظر  گرفت! بهار  با  نگاهِ ناگهانی‌اش خجل شد و خواست   مجدد با صدایی بهتر پاسخ دهد که  همان  تاخیرِ کوچک‌اش سبب شد مردِ میانسالِ کناری اش از او پیشی بگیرد:

- بله آقا برای خودشونه!

در ادامه همانطور که خیره‌یِ روبرو بود، ابروانِ کلفتش را در هم کشید و گفت:

- می شه یکم زودتر انجام بدین ما که علاف نیستیم!

به ثانیه نرسید و بین تمامِ کسانی که درون صف بودند همهمه‌یِ عظیمی ایجاد شد! گویا تمامیِ جمعیتِ حاضر در  آنجا منتظر یک اشاره از سوی این مَرد بودند! و تنها مشکلِ اینجا دختر داستان محسوب می‌شد. کمک شوفر  جمعیت را بیخیال شد و به کار خود ادامه داد.   پاسخگویِ کدامین  پرسش و غرولند می شد؟ وقتی‌که هیچ یک آهسته و با لحن خوب سخن نمی گفتند! شتابان  چمدان را با تمام زوری که داشت روی زمین کشید و به سمتِ بهار سوق داد. 

به علتِ عجله ای که داشت آن را به سرعت  رها کرد‌.ولی شانس با او یار نبود و هنگام برگشت پایش با یک قسمت از چمدان   تلاقی یافت و قبل از کنترل خود پخش زمین شد! همه چیز ناگهانی شد و عجله‌یِ پسر کار را بدتر می کرد! بهار هول شد، با چشم های درشت و نگران خیره یِ پسرکِ دراز کشیده ی روی زمین ماند. از یک سو نگرانش بود و از   سویِ دیگر هم  نمی دانست انجام چه کاری درست است!

همانطور مشغول کنکاش در ذهنش بود که صدایی به گوشش رسید:

- دختره  ی کودن یه کمک کن خب!

بهار با چشم های متعجب شده برق آسا  برگشت.  اصلاََ پسرک را از یاد برد و تنها به پشت خیره ماند. دخترها سریع نگاهشان را به قسمتی دیگر دوختند.  این‌ها دیگر چه موجوداتی بودند؟ اگر دلشان می‌سوخت خودشان کمکی می‌رساندند نه این‌که تنها حرف باشند و بس!  همچون عادت تمام حرصش را درونش مخفی کرد. برای آسودگی درونش کشید و تند  دسته یِ چمدان را به دست گرفت و از آنجا دور شد!

با این حرکت  حتی قدرت معذرت خواهی را از او گرفته بودند. با وجود اینکه او در زمین خوردن پسرک مقصر نبود؛ اما دوست داشت ذره ای از دردِ زمین خوردنش را  با یک عذرِ هرچند کوتاه کم کند. ولی امان از این  آدم‌ها که همیشه مسببِ سکوت می شوند! کلافه دستی به  شالِ مشکی و چِفت شده بر روی موهای خیسش کشید. هوای شرجی و گرم تهران از همین فصل بهار عجیب قدرتش را به رُخ می کشید. همزمان همانطور که عینک آفتابی‌اش را بر روی چشم هایش می زد به اطراف خیره شد تا بلکه ماشینی برای  رسیدن به مقصد اصلی پیدا کند! همانطور با کنجکاوی در حال گشتن بود که  صدایی بسیار نزدیک به گوش هایش موجب  شد یکّه ای بخورد، ثانیه ای  تنفس را از یاد  رفته و  ثابت بماند!

ویرایش شده توسط Straange

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوم

بهار از این آدم ها متنفر بود.  کسانی که بی دلیل به او نزدیک می شدند و احساس صمیمیت پیدا می کردند. همان افرادی که بدون درک موقعیت آدم ها را سوپرایز می کردند!

در همان حالتِ عصبی و غرق فکر چنان به پسر زل زده بود که گویا در حال تماشای یک منحرفِ مترو و خیابان است!

 پسر که بااین چهره ی بهار شوکه شد!    قدمی عقب رفت، سعی داشت از صمیمیتش کم کند و با صدایی که اینبار مودبانه به نظر می رسید گفت:

-مقصدتون کجاست؟

ابروهای بالا رفته ی بهار خیلی زود در هم رفت و با عصبانیت دسته ی چمدان را در دست گرفت و بدون جوابی از آنجا فاصله گرفت.

او به این موضوعات عادت داشت! آدم ها فرصت طلب بودند،  بی ملاحظه  و در همه چیز سرک می کشیدند و  بدون هیچ عذرخواهی ای  سعی داشتند کارشان را توجیه کنند. در حالی که شاید یک معذرت خواهی کوتاه یک راه حل آسوده ای بود!

فرزتر از چیزی که انتظار داشت یک تاکسی زرد رنگ جلوی پایش ایستاد. دیگر فرصت اتلاف وقت را نداشت، فردا کلاس هایش شروع می شد و در حالی که او اینجا در  حال مجادله با آدم هایِ غریبه بود. چیزی که مدتهاست از آن های دوری می جست!

                                    ******

با صدای مرد که گفت:

-خانم رسیدیم!

 خیلی تند چشم هایش از هم باز  و هول شده به اطراف خیره ماند!   چطور توانست آنقدر  راحت چشم رویِ هم بگذارد و بخوابد؟!   ‌چشم هایش ترسیده در جست و جویِ یک چیزِ آشنایی بود  که با دیدنِ  هایش به خانه ی ویلایی و عظیم روبرویش گردشِ چشمانش متوقف شد.    تمام دمِ حبس شده اش را با خیال راحت بیرون فرستاد.   پیرمرد که گویا از همان اول در حالِ تماشای دخترک بی تاب  بود، لبخندی زد. با صدایی همراه با  خنده و مهربانی  گفت:

-اینجا شهر بزرگیه؛ اما همه یِ ما مثل هم نیستیم!

آهی کشید. خستگی در صدایش موجب می زد، ولی در همان حال برای قوتِ قلب گرفتن دخترک ادامه داد:

-بعضیا واقعا به دنبال نون حلال هستن. حتی وقتی حاضر باشن تو سن" پنجاه  سالگی"  از ساعت"  شش صبح تا شش غروب " ساعت ها رانندگی کنن و همینطور فقط "پنج ساعت"  در هفته استراحت کرده باشن!

به آیینه نگاه کرد. همانطور که خیره ی جفت چشم های  خونینِ مشکیِ دختر بود،  لبخندی ریز تحویلش داد و گفت:

-آدما رو مثل هم نبین، اینجوری زندگی  تو جامعه واسه خودت آسون تر می شه!

بهار می توانست به این حرف اعتماد کند و هرچه بی اعتمادی را دور بریزد؟  وقتی سال ها، مدت ها، روزها، شب ها و دوباره شب ها با دردی خوابید که هیچ وقت التیام بخش نبود!    در نهایت احترام؛ اما آرام تر از همیشه "عذر خواهی کرد" و بعد از تشکر پیاده شد.  پر استرس به ویلای روبرویش خیره ماند!  خانه ای که  گلهایِ آبی رویِ دیوارِ سرتاسر سفید باعث شد حسی خوب درونِ قلب‌اش سرازیر شود. 

دست هایش را رویِ نرده هایِ مشکی که همچون حصارکی دور تا دور خانه قرار گرفته بود  فشرد و به داخل رفت. شباهتِ خاصی به خانه هایِ اروپایی داشت و این حسِ خوبی را به بهار منتقل می کرد.  ولی این باعثِ آرام شدن تپش قلب و فرو خوابیدنِ استرسش نمی‌شد! از چندپله یِ سنگی خاکستری رنگ آرام بالا رفت. پایش به سختی همراهش می شد؛ اما  برای به اتمام رساندن این خجالت و  استرس نهایتِ زورش را می زد!

نگاهش را به گلدان و گل هایِ رنگارنگِ در آن که یکی درمیان رویِ پله قرار داشتند دوخت و سعی کرد آرامشش را به دست آورد. مدام با خود اندیشید که  فشردنِ این زنگ، موجبِ زندگی ای جدیدی می‌شود. باید باهمه چیز کنار می‌آمد.  او تصمیم داشت با آدم هایی زندگی کند که تنها دوبار  آن هم از پشت تلفن ارتباط برقرار کرده بودند! پس باید همه چیز را رها و منتظرِ شروعِ جدیدش می‌شد!

بزاقی فرو داد، بیخیالِ  قطرات عرق  رویِ گردنش شد؛ دل را به دریا زد و جلو رفت. هر چه که بود باید  با آن روبرو می شد!   آهی کشید و با جمع کردن تمام قوتش زنگ را فشرد و نفسِ عمیقش را بیرون فرستاد. 

ویرایش شده توسط Straange
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • غمگین 2

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

بعضی اوقات میشینی و با خودت نتیجه گیری  می کنی تا ببینی کجای راه رو اشتباه رفتی؟!بعد از مدت ها فکر به این نتیجه می رسی که آره خودت مقصری و  حتی شاید از ۱۰۰ درصد ۸۰ درصد مشکل تو باشی!
 ولی یهو تو این فکر فرو می ری که آیا ارزش ترک شدنو داشتم؟! اینکه یهو بیاد بدون هیچ حرف و دلیلی همه چیزو به هم بزنه و جوری بره که برگشتش غیر ممکن باشه! عجیب تر از همه اینه که اون شخص شبش جوری باهات حرف زده که گویا همه کارهات از خاطرش رفته و می خواد همه چیز  از اول شروع شه! نمی گم همه چیز با بخشش حل می شه، اصلا اینطور نیست.
بعضی کارها  فراموش شدنش سخته؛  اما حرف من اینه که داخل رابطه های عاشقانه و دوستانه اونقدر حرف از عشق و روابط صمیمی هست که عجیبه یهو زیر همه چی بزنن و بدون هیچ بحث و دعوایی بدون هیچ گله ای یهو بذاره بره و تهش " ما به هم نمی خوریم"  اضافه کنن!  اینجاست که باید متوجه بشی، اونی که بدون هیچ فرصت دوباره ای می ذاره می ره، علاقه ش به تو تموم شده. "اون فقط با یه خسته شدن کوچیک علاقش به اتمام رسید." در نتیجه ام خسته بود یا عاشق نبودهای زیادی تو ذهنت میاد و مغزت رو به بازی می‌گیره و وقتی به خودت  میای که نه حسی به اون شخص داری نه حسی به چیزهایِ مربوط به اون شخص.....

                                     **********

پارت سوم

این هوا انرژی گرمایی اش کم تر نمی شد و بلکه هر لحظه قدرتش را بیشتر به رُخ می کشاند. همه چیز به کنار؛ اما این خشکی هوای تهران آدم را بیشتر از هرچیزی عصبی می کرد!آهی کشید و برای بار دوم زنگ ریز و سفید رنگ را فشرد. حال که او جرئت پیدا کرده بود، آن طولَش می دادند. اندکی طولانی و پس از این پا و آن پاهایِ فراوان در باز شد. 

شاید بهار انتظار داشت هنوز راحت طولانی  بوده و پس از باز شدنِ در وارد حیاط شود؛ اما اینگونه نبود.   درونِ دلش آشوب بود تا درونِ خانه  را ببیند. ذوقِ چندانی برای آدم‌هایِ خانه نداشت، چرا که هنوز آن‌ها را نمی شناخت!   آرام درِ چوبی و مشکی رنگ را هُل داد و وارد خانه شد. گویا همانطور که تصور می کرد بود! خانه ‌ای به سبک اروپایی‌ها در منطقه‌ای میانی از تهران!  پس علت گرانی اجاره‌اش همین زیبایی خانه می‌شد؟!

هرچند که نداشتنِ حیاط بسیار ذوقش را کور می کرد؛ اما همه یِ چیزهایِ دنیا کم و کاستی‌هایی دارند. هیچ‌کس به استقبالش نیامده بود  و این ماجرایِ داستان را عجیب می‌کرد. بی‌اهمیت نوچی گفت و وارد خانه شد. راهرویِ مستطیلی شکلی که درازایِ نه چندان طولانی ای داشت. روفرشی‌ای گرد وسط پهن شده  و جاکفشی‌ای   قهوه‌ای رنگ  طویل به دیوار چسبیده بود. پس با آدم‌هایِ بانظم یا صاحبخانه‌ای تمیز و خوش سلیقه سروکار داشت!

کتانیِ آدیداس‌اش را  درآورد و گوشه ای گذاشت و از دوپله ای که برای ورود به سالن   قرار داشت عبور کرد. گذرا نگاهش را به خانه‌یِ دِنج و دلنشین دوخت‌. از همین الان حس و حالِ خوبی به  او منتقل می کرد.

-خوش‌اومدی!

دخترکی بلندقامت و خوش‌اندام در حالی که موهایِ بافته اش را در دست گرفته بود به سمتِ دختر آمد و گفت:

-فکر کنم همخونه یِ جدیدی!

 تنها سری تکان داد. لبخندی رویِ لبان دخترک نشست، دست هایش را جلو برد و گفت:

-افسانه هستم.

بهار دست هایِ آزادش را  در دست هایِ گرمش قرار داد و  گفت:

-بهار مجد!

افسانه  که لحنِ خجلِ بهار  را دید لبخندش پررنگ‌تر شد.  با صدایِ دلنشینش به اطراف اشاره کرد و گفت:

-می‌تونی بشینی!

شاید همین تعارف کوچکش، به استقبال نرفتنش را جبران و باعثِ ایجادِ آرامشی عمیق درونی‌اش شد. گویا این آغاز آنقدر هم بد نبود! گاهی شروع ها بد هستند و تو با خود می اندیشی که هیچ چیز خوب پیش نخواهد رفت؛ اما یک نفر با یک لبخند شیرین تو را به دنیای جدیدی دعوت می کند و اینگونه با دنیایی روبرو می شوی که شاید از اول ندیده بودی!شاید کوتاه باشد یا واقعی نباشد، ولی مهم همین لحظه ای  است که   حداقل دقایقی را  در دنیای جدید، کوتاه و خیالی خودت خوش هستی. چه حسی شیرین تر از غرق شدن در دنیای خیالی خودت است؟!

ویرایش شده توسط Straange
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 1

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهارم

بهار آرام همانطور که چشم‌هایش را  اطراف می‌چرخاند به سمت مبل‌هایِ  نارنجی رنگِ قدیمی رفت و رویِ آن نشست. قدیمی بود، رنگ عجیبی داشت؛ اما حسی خوب را القا می کرد. مثل همان حسی که قدیم‌های در خانه‌یِ مادربزرگ‌اش داشت.  دست‌هایش را بر رویِ برآمدگی ایجاد شده  یِ رویِ مبل کشید.

-ما  قبلا گربه داشتیم ؛ برای همین اون قسمت یه مقدار عجیب شده!

بهار چشم هایِ کنجکاو  و پر ذوق‌اش به افسانه خیره شد و  با صدایی که برای خودش هم عجیب بود گفت:

-گربه دارین؟

افسانه همان لبخندِ همیشگی رویِ لب‌هایش  نشست، سینی طلایی رنگ که حاویِ شربتِ آلبالویی  بود را بر رویِ میزِ چوبی قرار داد و گفت:

-داشتیم!

بهار از این بابت که متوجه ِ  سخن و همچنین فعل به کار رفته نشده بود، شرمنده شد.  افسانه یکی از لیوان‌ها را در دست گرفت و گفت:

-خب چندسالته  و علت اومدنت چیه؟!

بهار مکثی کرد، جملات را درونِ ذهنش کنار هم چید و در نهایت  رو به افسانه گفت:

-بیست‌سالمه و برای تحصیل به تهران اومدم.

افسانه متعجب شده بود!  برای همین لبخندش را ادامه داد و  لحظه ای نگاهش را به جهتِ دیگری دوخت. گویا از هم صحبتی با او خسته شده بود. شاید هم از  رفتارِ تمسخر‌آمیزِ بهار  او را اذیت می کرد. هرچه که بود دوست داشت خیلی زود کسی بیاید  و او را خلاص کند. همین هم شد. با باز شدنِ در همچون آهویی در حالِ گریز از رویِ مبل برخاست و تند به سمت در رفت. آنقدر عجله داشت که  دستِ راستش برخورد دردناکی با ستونِ وسط سالن داشت!

بهار آهی کِشید، جفت زانوانش را چِفت هم کرد و دست‌هایش در هم رفت.  نگاهش به سمتِ آشپزخانه کشیده شد و لبخندی  با یادِ آینده‌ای پراز غذا و خصوصا کیک پختن بر رویِ لبانش نشست. با صدایی نسبتاََ کلفت؛ اما از جنس زنانه به پشت برگشت. با دیدنِ دخترکی چشم  مشکی که درحالِ مجادله با مقنعه‌‌یِ گیر کرده به گیره‌‌اش بود  با یک حرکت سریع برخاست.  دختر موفق شد و مقنعه را پر حرص در دست گرفت. لحظه‌ای سرتاپایِ بهار را از نظرگذراند و تنها سری تکان داد و گفت:

-خوش اومدی.

بهار   لبخندی به زور و ریز بر رویِ لب‌هایش نشست و گفت:

-ممنون.

دختر تک سرفه‌ای کرد و در حالی که راهِ اتاقش را پیش می‌گرفت گفت:

-اسمم نهاله، ولی فعلا فرصت آشنایی ندارم‌.

وارد اتاق شد و در را بست، ولی با صدایی بلند ادامه داد:

-به زودی بیشتر آشنا می‌شیم.

این جمله یِ آخر حسِ غریبی  را در سراسر وجودِ بهار ایجاد کرد. گویی که همه چیز خواب است و  قرار است به زودی همه چیز به اتمام برسد.

ویرایش شده توسط Straange
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • غمگین 1

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجم

-کلا یه مقدار خشکه؛ اما از هممون سن بالاتر و البته مسئولیت پذیرتره!

بهار سری تکان داد. بعد از تردیدی کوتاه پرسید:

-اینجا چندنفر هستن؟!

افسانه ابروانش بالا رفت. دستی به صورتش کشید و گفت:

-قبل اینکه بیای نپرسیدی؟

 سرش را به معنایِ نفی چپ و راست تکان داد و با لحنی که تعجب و سردرگمی در آن پنهان بود گفت:

-باید می‌پرسیدم؟

اینبار برخلافِ قبل افسانه بدون هیچ تعجبی بلند خندید و ما بین خنده اش توقفی کرد و گفت:

-خیلی بانمکی.

این را باید به منزله‌یِ تعریف می‌دانست یا تمسخر؟! 

اما کلافگی به او اجازه‌یِ فکر کردن نمی داد. داشت فکرش را دور بریزد. او حداقل هفت ساعتی را در اتوبوسِ قدیمی و کهنه نشسته بود  و حال هم اینجا سوال  جواب می‌شد! ولی حتی جرئت گفتن این حرف‌ها را نداشت و همه چیز را درون فکرش پنهان می کرد. ولی در کل ادب چه حکم می کرد؟! اینکه اینجا بایستد و چیزی نگوید؟ یا  بدون هیچ حرفی برود.

یکایک اتاق ها را بگردد و خالی ترین اتاق که احتمالا برای  او بود را بردار یا در نهایت می توانست رُک و راست حرفش را بزند. اینگونه جناح شمال و جنوب راحت تر مشخص می شد و معلوم می شد با هم چند چند هستند! دست از افکارش برداشت و  برخاست. توجهی به  افسانه که   در آشپزخانه  کاری را انجام نکرد، حتی برایش مهم نبود چه می کند! تنها قصد رفتن به یکی از اتاق ها عقب گرد کرد که صدایی گفت:

- اینجا کنارِ آشپزخونه ست!

بهار از حرکت ایستاد! چشمی چرخاند  و به نهالی زل زد که نظاره‌گر اومد. حتما افسانه‌ام به او خیره شده بود؛ اما حال این مهم نبود.

نهال آهی کشید. به حالت ورزش دوستش را کشاند و گفت:

-اونجا اتاق تو با یکی از بچه هاست!

بهار گیج تر از این نمی شد! ولی تنها سری تکان داد و با صدای ضعیفش" فعلا" گفت و خیلی زود از آن جا دور شد. فاصله گرفتن از این انسان های عجیب  تا اطلاع ثانوی بهترین کار بود! به اتاق مدنظر رفت و  برق آسا در را بست. او با آدم های منزوی تر، عجیب تر و  پر معما تر از خودش روبرو شده بود. ولی چند بارِ مثبت و منفی چطور می توانستند در کنار هم دوام بیاورند؟!

ویرایش شده توسط Straange
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 1

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ششم

تماماََ سه ساعت پلک رویِ هم گذاشته بود؛ اما صداهای زایدِ خارج از اتاق اجازه ی استراحت بیشتری به او نمی داد! کلافه از روی تخت برخاست و با چشم هایی که همچنان تمنای خواب بود به  مهتابیِ زرد رنگِ چسبیده به دیوار زل زد!

خمیازه ای کشید و دیدش را به سمت ساعت دایره ای شکلِ دیوار کشاند. ساعت سه ظهر را نشان می داد. لحظه ای به برج ایفلی که میان عقربه هایش قرار داشت زل زد و لبخندی روی لب هایش نشست. بهار عاشق چیزهای کلاسیک شکل بود.

آهی کِشید و  به تیپ ساده اش نگاهی کرد.  او همیشه  از سوی خواهرِ کوچکش مرسانا  مورد مواخذه قرار می گرفت. اینکه برای  تمامی کارهایش سلسه مراتب داشت او را بیش تر از همیشه عصبی می کرد.

بانگِ بیرون بیشتر شد. صدایی غریب گفت:

-خب که چی؟!

از فکر خارج شد و آرام از   تخت بلند شد. دوان-دوان به سمتِ درِ چوبی رفت،  سرش را میان در و ستون و در قرار داد. هیچ حوصله آشنایی با اشخاص جدید را نداشت، ولی نیاز بود بداند در این خانه چه می گذرد!

با دیدن دخترکِ مو کوتاهی که فرِ خرمایی اش بیش از حد  زیبا بود ابروانش بالا رفت. این دختر بسیار  حس خوبی را به آدم القا می کرد! همچون دخترهای هنرمند سرهمیِ سبک و آبی رنگی بر تن داشت و از یک سو به سویِ دیگر می رفت.  گویا بی تاب بود!

سیگارش را به دست دیگرش داد و در همان حال ادامه داد:

-علت اینکه من با اون پسر قرار می ذارم چیزی جز تجربه یِ جدید نیست افسانه!

کلافه جفت دست هایش را میان موهایش کشید و ادامه داد:

-من موندم از چی می ترسی؟!

افسانه که گویا خسته از تکرارِ پی در پی حرف هایش شده بود بزاقی فرو داد و با صدایی خسته گفت:

-من فقط می خوام بچه ها امنیت داشته باشن متوجه این موضوع شدن در این حد واست سخته؟!

دخترک پُکی به سیگار زد و در همان حال دستش را بر روی میز ناهارخوری شیشه ای قرار داد و گفت:

-تا کی قراره اَدای مادرا رو در بیاری؟!

فکر می کنی بچه ها متوجه نمی شن؟!  به مرور همه  چی رو می فهمن!  بهار با گوش هایش شاهد چیزهای ناخوشایندی بود، حق داشت قضاوت کند یا باید به قول معروف یک گوشش در می شد و دیگری دروازه؟!

او برای فرار از موقعیتش اینجا قبول شد. از کودکی منتظر چنین فرصتی بود؛ برای همین ساعت ها درس خواند تا توانایی قبولی در این دانشگاه بزرگ را داشته باشد. پس باید تنها سکوت می کرد و متحمل شرایط می شد، حتی اگر در این خانه پر از جانی  بود! هرچند هنوز کامل از ماجرا باخبر نبود!

با حرفی که دخترکِ غریبه زد تصدیقی برای حرفش شد!

- تو اون پسررو کشتی!

گوش هایِ بهار سنگینی می کرد،  چیزی که شنیده بود برایش آنقدر بزرگ بود که لحظه ای جفت پایش  بی حس و با سقوط روی زمین، موجب به وجود آمدن بانگی عجیب شد. همین کافی بود تا آن دونفر متوجه صدا شوند!

ویرایش شده توسط Straange
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • سردرگم 2

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتم

  گاهی اوقات آغازِ کار اون چیزی نیست که فکر می کنی!  بعضی مواقع شروع فهمیدن یکسری چیزاست و همون مرحله ست که به خودت  یا هرجا خواستی حرفی بزنی می گی:  " همه چیز از همینجا شروع شد!"   این آغاز می تونه  عشق ، دلبستگی و گاهی  هم   فهمیدن حقایق یا یه  راز باشه!

من دوتا آغاز داشتم! اولیش بعد از مرتکب شدن به اشتباه گذشته م بود و دومین شروعِ من  همون روزی بود  که  پشتِ اون درِ نیمه باز فال گوش وایسادم   و یه راز شنیدم!  رازی که با وجود تمامِ ممنوعه بودنش تصمیم گرفتم   تا ابد یا حداقل   تا  یه مدتی پیش خودم بمونه و هیچ کجا بازگو نکنم!

چون برای اولین بار فهمیدم  همه مثل من یه رازِ خطرناکی دارن! که حتی امکان داره چهره یِ آرامش بخششون   یا اون ظاهرِ پاکشون نشون نده!  ولی ممکنه دلشون پر از سیاهی های عجیبِ ناشی از راز و حرف ها باشه. یکی مثل خودم  دیدن واسم عجیب؛ اما جالب بود.(بهار)

                                                           *******    

بهار خیلی زود از  در فاصله گرفت و برق آسا خودش را به میز تحریر رساند. کتاب رویِ تخت اش  را برداشت، سریع السیر رویِ صندلی نشست و  خود را سخت مشغول مطالعه قرار داد! به ثانیه نرسید  که در محکم باز شد  و او حدس می زد که با چه  موقعیتی روبرو خواهد شد.

او سعی در حفظِ خونسردی داشت؛ برای همین حالت معمولی ای به چهره اش داد و صندلی مشکیِ متوسطی که رویِ آن جای خوش کرده بود را به چرخش در آورد. حال کامل روبرو هم قرار داشتند.   چشم هایِ سبزِ دخترکِ موخرمایی    در معرض ترکیدن  بود.

سعی داشت حدالامکان خودش را  آرام نشان دهد، ولی چکیدن عرق های پشت  گردنش گواه خوبی نمی داد! دخترک موخرمایی یک تایِ ابرویش را بالا برد و با صدای خشمگین توام با ترسش گفت:

-تو کی هستی؟!

بهار در همان حالتِ به ظاهر  موقرش با سراشاره ای به اتاق کرد و گفت:

-فکر کنم هم خونه ای جدیدتون!

دخترک با نگاهی تهدیدآمیز به سمت افسانه بازگشت :

-چرا نگفتی؟!

افسانه بیخیال جویدنِ ناخن هایش شد. ورق زود برمی گشت و حال نوبت باز خواست شدن افسانه بود. گویا که بازی بود. گویی افسانه استرسش حتی از دخترکِ موخرمایی بیشتر بود. کلافه جویدن را رها کرد، جفت دست هایش را محکم به  صورتش کشید و گفت:

-اصلا فرصت دادی؟ درضمن من از کجا می دونستم که قرار انقدر صریح و رُک حرف بزنی!

کلافه دستش را به دو طرف رانَش کوبید و در حالی که پراسترس زبانی بر روی لب هایش کشاند. اشاره ای به بهار کرد:

-بگذریم! تو از حرف های ما چیزی شنیدی؟

بهار بزاقی فرو برد. چرا هی بحثشان به او می رسید؟ درحالی که خودشان مقصر  اصلی ماجرا بودند! آن ها در خانه ای  راز هایِ عجیب گفتند که چندین آدمِ  زنده در آن وجود خارجی  و دو گوش سالم داشتند. آن هم حرفی که نباید هرجایی بازگو می شد!

همه چیز به کنار اگر او چیزی می گفت و آن ها او  را  سر به نیست می کردند چه؟!  آن که موقعیتشان بدتر از این نمی شد. دخترکِ تازه واردی که از رازهایِ این چنینی شان سر درآورده بود و هر لحظه امکان   لو رفتنشان وجود داشت!

افکار را دور ریخت. عزمش را جزم کرد و با صدایی که به ظاهر مطمئن می رسید  گفت:

-من چیزی نشنیدم!

هر جفتشان  به او زل زدند، گویا می خواستند از نگاه  بهار حقیقت را بفهمند. بهار لب زد و قصد داشت حرفی بزند که  دخترک به میان آمد و گفت:

-امکان نداره! متاسفانه چاره ای نداریم جز اینکه.....

همین کافی بود تا چیزی در دلِ بهار هُری بریزد و دلش را پر از آشوب کند.

ویرایش شده توسط Straange

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هشتم

انتظارش را هم داشت. او متوجه چیزی شده  بود که فهمیدنش جرم بود و حال باید تاوان پس می داد؟! آهی کشید و در حالی که بزاقی به سختی فرو  داد، با صدایی که ترس   تماماََ در آن مشهود بود:

-من متوجه نمی شم درباره چی حرف می زنید!

به موبایلی که رویِ میزِ چوبیِ قهوه ای رنگ و تازه  قرار داشت اشاره ای کرد و گفت:

-من داشتم با هندزفری آهنگ گوش می کردم!

دخترکِ موخرمایی که هنوز هم اسمش را نمی دانست ابروهایش بالا رفت و گفت:

-بچه فرض کردی؟! پس هندزفریت کجاست؟!

همین  کم بود! به سختی و پر استرس مجدد بزاقی فرو  برد. دهانش در صدد  خشک شدن بود. چشم های لرزانش را در اتاق چرخاند و  با دیدن هندزفری مشکی رنگش خیلی تند اشاره ای به آن کرد:

-دقیقا همون جاست!

جفت نگاه ها به آن سمت رفت؛ اما گویا این دخترک عجیب قصدِ بیخیال شدن نداشت! برق آسا نگاه  مشکوکش را به او  دوخت و لب باز کرد تا حرفی بزند که اینبار افسانه به میان آمد و گفت:

-بیخیال مهرانه،  حتما نشنیده.  پس نیازی به توضیحات الکی نیست و لطفا کشش نده.

این را گفت و تند از اتاق خارج شد. مهرانه که  تا لحظه یِ پایانی   هم نگاهِ مشکوکش را  به او دوخته بود، همراهِ افسانه از آن جا رفت. همین کافی بود تا بهار نفسی عمیق بکشد، چشم هایش را محکم بفشارد و مدام دم و باز دم کند!

به ساعتی که تیک تاک اش تمام اتاق  مسکوت را در دست گرفته بود خیره شد. ساعت "ده شب"  را نشان می داد و او با وجود استراحت یک ساعت پیشش، همچنان احساس خستگی می کرد. فردا روزِ آغاز کلاس هایش بود و  او در چنین منجلابی فرو رفته بود! 

خود را اندکی کشاند تا کوله ای که رو تخت قرار داشت را بردارد و بعد از فشارِ ریزی به خودت و له و لورده شدن موفق شد. آیِنه یِ  نسبتاََ متوسط اش را در دست گرفت و  خیره یِ چهره اش  شد.  به  چاله یِ عظیمِ زیر چشم هایش  پوزخندی زد. آنقدر ضعیف بود که  اگر یک ساعت   زمان خوابش تغییر می کرد اینگونه  می شد.

با وجود سبزه بودنِ صورتش؛ اما همچنان  این چاله هایِ عظیمِ   رو به کبودی اش خودنمایی می کردند.  رنگ  قهوه ایِ چشم هایش که حال با رگ های قرمز تلاقی یافته بود و صورت استخوانی اش که  از هرلحظه ای ضعیف تر به نظر می رسید. همه چیز دست به دست هم داده بودند تا به او ضعفش را بفهمانند!

 

ویرایش شده توسط wise mind

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نهم

از  شِکوا نسبت به چهره اش دست کشید و مجدداََ   اتاقی که قرار بود چندین ماه  در آن زندگی کند   از نظر گذراند. هرچند اگر آن چندماه را  می توانست دوام بیاورد! نیمی از اتاق  چوبی بود، از تخت  گرفته تا میز و حتی کمد ها از جنس چوبی خاص و سفت بودند همه یِ این ها جمعاََ حس خوبی القا می کرد!

نیمی از زیبایی اتاق به سبک کلاسیک بود. بهار از کودکی خود را یک پرنس یا شاهدخت قدیمی فرض می کرد و تمامِ دنیایِ کودکی اش را برخلاف باقی دخترها با  آنشرلی و  مرد لنگ درازی می گذراند؛ برای همین از همان موقع خاطره نویسی را آغاز کرد.

او عاشق کشورهایِ شاعرانه ای  همچون پاریس بود. آن را شهر عشق می دانست و حس می کرد شاید بتواند  اولین عشق اش را  در آن کشور  محک بزند. همه چیز در خیالاتش زیبا بودند تا اینکه  آن اتفاق کذایی رخ داد. چیزی که تمام زندگی اشان را در خلا فرو برد و تمامی دوستان و اقوامش را از آن ها گرفت.

به یکباره خود، مادر و خواهرش را در اتاقکی  دید که بی شباهت به انباری نبود! با یادآوری زجه هایی که  بارها از تنهایی زد چشم هایش را محکم در هم فشرد و آهی پرفزون بیرون فرستاد. با صدایِ در از فکر خارج شد و پلکی زد.

دستی به چشم هایش کشید، تا از نیمه اشکی که در حال فرو ریختن بود جلوگیری کند.  خواهان دیدنِ هم اتاقی اش بود؛ اما  خوف از اینکه  یکی از آن دو باشد،  جرئت را از او گرفت؛ برای همین ترجیح داد حرکتی نکند.

-فکر نکن نفهمیدم!

چشم هایش را محکم رویِ هم قرار داد. به قولی" از هرچه بترسی سرت می آید"  تماماََ این جمله صحیح و برای او ساخته شده بود. بدون اینکه جوابی دهد کتابِ   جنایات و مکافات اش را برگ زد و خود را مشغول کرد. اما گویا مِهرانه قصد بیخیال  حاشیه نداشت:

-افسانه ام  مطمئناََ می دونه و منتظره خودتو لو بدی!

کلافه چشمی در حدقه چرخاند و  سریع السیر از جایش برخاست. به اندازه کافی یادآوری گذشته او را اذیت می کرد و حال توانِ توضیح  چیزی و قانع ساختن کسی را نداشت. کتاب را بست و تند  به سمت تخت رفت.

اینکه مسواک نزده و یک لیوان نوشیدنی قبل  خواب اش را نخورده بود آزارش می داد؛ اما کنار این ها  حضور داشتن برای او مشقت بار تر از این حرفا بود. پس بدون هیچ حرفی محکم چشم هایِ پربار و کوفته اش را  روی هم قرار داد.

ویرایش شده توسط wise mind

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دهم

شرمزده دستی به شکم اش کشید.  دیروز که یک غذایِ فست فودی خورده بود. شام هم  چیزی نخورده بود و  حتی صبحانه امروز او هم یک عدد نان تست به همراه یک لایه عسل بود،  پس این شکم   مستمندش حق داشت این گونه آه و ناله کند.

آهی کشید و در همان حین که تکیه اش را به ایستگاه اتوبوس داده بود چشمی چرخاند. ناگهان با دیدنِ  کافه ای که سرِ جمع   پنج قدم فاصله داشت،  بعد از دو روز لبخندی حقیقی روی لبانش جا خوش کرد.

باورش نمی شد کافه به این بزرگی را ندیده بود و   از گرسنگی ناله می کرد.  آهی کشید لب هایش را روی هم فشرد و به حالت پرواز کنان به سمتِ  کافه  رفت. مسببِ اولین لبخند، شادی و قلب پروانه ای اش در تهران  همین کافه بود!

حتی برایش دیر رسیدن به اولین کلاس، مواخذه شدن از سویِ استاد و حتی عقب ماندن از درس هم مهم نبود.  چرا که تنها چیزی که می توانست حال ویرانش را  درمان کند، همان  کاپوچینو یا حتی چایِ ماسالایی بود که می توانست به روحش بهبودی ببخشد.

                                                  *********

با ذوق وارد حیاط دانشگاه شد! همیشه به  عکس‌هایش نگاه می‌کرد و ذوق قبولی در این دانشگاه را داشت. بزاقی فرو برد و به ساکتی  آن قسمت خیره شد. باید این مکان را پاتوق خود می‌کرد. چرا که عاری از هرکس یا هرچیزی بود. چشم ‌هایش را بست و نفسی عمیق کِشید  تا رایحه ای از گل ‌ها که اطراف حیاط و گوشه ای کاشته شده بودند در مشامش بپیچد.  ولی حیف که اگر یک‌مقدار دیگر می‌ماند، امکان پشیمان شدن وجود داشت.  برای ‌همین سریع السیر  همراه با نقشه‌ای که در دست داشت   به سمت کلاسِ مدنظر رفت.

یکایکِ  کلاس هارا از نظرگذراند تا کلاس را در  تهِ راهرویِ طویل با دری سفید رنگ یافت.  آرام به جلو رفت و پشتِ درِ سفید رنگی که بالایش شیشه ای همانند پنجره به کار رفته بود ماند. صدایِ همهمه یِ عجیبی در کلاس پخش شده بود. از همین بیرون کلاس آنقدر  دلهره داشت که  انگار نه انگار دقایقی پیش با لبخند و قهوه به دست در اتوبوس نشسته بود  و به اطراف زل می زد.ولی چه می کرد؟   گاهی با خود مرور می‌گفت:" تو که نمی‌تونی چرا برای چنین چیزهایی پاپیش می‌ذاری؟"

افکارش درست بود. ولی  نمی توانست بیخیال هدف اش  هم شود. آخرین باری که در یک جمعیت بسیار زیاد قرار داشت، روزِ کنکورش بود که آن هم به بدترین روزش منتهی شد! از پری گرفته  تا تمامی معلم ها و دشمنان عقب مانده‌اش در آنجا حضور به هم رسانده بودند. می دانست شروع یک روز بد چه نتیجه ای در پی دارد؛ برای همین حتی به رتبه یِ خوب در این رشته فکر نمی کرد! 

ولی برای اولین بار شانس با او یار بود و در رشته مترجمی دانشگاه تهران قبول شد. حال پشت در بود و برایِ اولین روبرویی با همکلاسی هایش استرسِ عجیبی داشت. مدام دست هایش به سمت دستگیره یِ در می رفت و آن را عقب می کشاند. در همین گیرو دار بود که  صدایِ تک سرفه ای شنید.  یکّه یِ ریزی خورد و آرام سرش را به پشت چرخاند. با دیدنِ پسرکی قامت بلند که یک دستش به کوله اش بود و دست دیگرش درون موهایِ خرمایی رنگ اش   ابروهایش بالا رفت. آن پسر به شدت آشنا بود!

ویرایش شده توسط Straange

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت یازدهم

درست همان  لحظه ای که

در خود نوید بهتر شدن می دید

همان موقع ،  همان روز یک نفر آمد

و همه چیز به شکل گذشته شد.

همان روز متوجه شد امکان خوب شدنش

مساوی با هیچوقت است.

                              ***************                    

شرم-زده آرام به گوشه ای آمد و نجواگونه گفت:

-عذر می خوام!

پسر تنها  لبخندی زد که جفت دندان هایِ سفید و صافش نمایان شد. متعجب از اینکه به این صورت دندان هایِ صاف و تمیزی دارد سری تکان داد.  علاوه برآن چهره یِ بانمکی داشت. چشم‌هایِ بادامی و مشکی رنگش   به همراهِ صورتِ اصلاح شده و تمیزش  و بینی‌ای  که حالتش بانمک بودنِ چهره اش را دوبرابر می‌کرد.

-ورودی جدید هستید؟!

بهار بیخیال کنکاش شد و نگاهش را به  چشم هایِ خندانش سوق داد و گفت:

-بله!

پسر سری تکان داد و گفت:

-این استاد خیلی سخت‌گیره پس بهتره  داخل بریم. چون هرچقدر زودتر مواخذه بشیم بهتره!

خیلی  طول کِشید، ولی بهار در نهایت متوجه زمان از دست رفته اش شد و لحظه ای استرس خاصی درون وجودش پر شد. او به این شهر آمده بود تا درس بخواند، پیشرفت کند؛ اما حال  یک غریبه را آنالیز می‌کرد. مجدد  لبخندِ ریزی  رویِ لب های پسر نشست. حتما در ذهن می گفت: 

"-این دختر از تیمارستان فرار کرده"

چرا که هرشخصی با بهار روبرو می شد، در وهله اول همین حرف را می زد. پسر اول وارد شد و بهار پشت بندش همراهش رفت. با دیدنِ دخترها و پسرهایی که سرجمع  کل اتاق بزرگ و طویل را گرفته بودند، خیلی طول نکشید  و لحظه ای سرگیجه‌ای گرفت. تنها دست هایِ لرزانش را رویِ صندلی که  کناره اش بود قرار داد.  تا همین الان هم متعجب بود که چرا خبری نشده است! در حالی که سعی داشت نفس هایش را کنترل کند. به آرامی دست هایش را زیر مقنعه یِ بلندش برد و  اولین دکمه‌یِ مانتواش را باز کرد.

-خوبی؟

نباید از همین الان آتو دست او می داد! پس به سختی حال خودش را کنترل کرد و با تمام توانی که داشت. قدمی جلو رفت  و رویِ اولین صندلی خالیِ آبی رنگ نشست. دست هایش  را به گلویش کشید و نرمشی به آن داد. در حالِ بهبود یافتن بود که  حرفی عجیب؛ اما حقیقی سببِ ریزش تمامی شوک‌ها بر رویِ سرش  شد.

-ترس از اجتماع داری؟

متعجب از آنکه که چه کسی متوجه این وضعیتش شده سرش را بالا گرفت! با دیدنِ چشم هایِ مشکیِ براق و  مشوش پسر  تنها توانست بزاقی فرو  بَرَد. او نگرانی اش را به لبخندی تبدیل کرد قدمی به جلو آمد:

-سرگیجه، دوری از آدما و همچنین واسه انجام هر کاری تردید داشتن!

لبخندش را مهربان کرد:

-اینا همه نشانه های ترس از اجتماعه، یه جورایی نمی تونی با هیچ آدم ارتباط برقرار کنی!

همچنان  بهار مسکوت به پسر که  از آشفتگی درونش با خبر بود خیره ماند‌. او چطور در این ثانیه یِ کوتاه متوجه همه چیز شده بود؟   دیگر فکر بهار به هم ریخته بود و انگار نه انگار الان سرکلاس و امکان هرلحظه رسیدنِ استاد بود. همانطور به پسر نگاه می کرد  که  صدایِ باز شدن در آمد. در کسری از ثانیه کل کلاس  مسکوت شدند. حتی بهار دیگر نگاهش به پسر نبود و به روبرو نگاه می کرد. هرچند فکرش درگیر و ذهن‌اش سنگین بود!  پسری جوان با جثّه یِ کوچکش  به داخل کلاس آمد،  در حالی که  به کاغذهایِ درون دستش نگاه می کرد گفت:

-استادتون امروز نمیاد.

آه از نهاد همه بلند شد و هر که یک چیز می گفت:

-باید از اول می گفتن! من به خاطر یه کلاس اومدم!

-می دونستم خونه می خوابیدم!

-راه خونه ام واقعا دوره!

اما بهار تنها کسی بود که این خبر نه تنها ناراحتش نکرد، بلکه موجبِ  شادمانی اش شد.  برایش مهم نبود اولین کلاسش تشکیل  نمی شود.    باید کامل سر از کارِ پسر در بیاورد. اما چگونه؟! 

ویرایش شده توسط Straange

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت  دوازدهم

یکایکِ جمعیتِ کلاس به نوبت  خارج می شدند. بهار در حالی که نگاهش به سمت آن ها بود، در ذهن مقدمه چینی می ‌ کرد که چگونه صحبت را آغاز کند؛ اما نتیجه ای نداشت. او همیشه در روابط عمومی ضعیف تر از این حرف ها عمل می کرد. در حالِ مجادله درونِ ذهنی اش بود که  صدایی آشنا گفت:

-زیاد فکر می کنی!

بهار یکّه ای خورد. در حالی که دستانش حائلِ میزِ متصل به صندلی کوچک و یکنفره بود تا مبادا  بر رویِ زمین سقوط کند، به پشت برگشت. باید همه چیز را کنار می‌زد و زبانه چسب خورده‌اش را باز می کرد و سخنی می‌گفت. حداقل برای از بین بردنِ این کنجکاوی باید این کار را انجام می‌داد. پسر چانه اش را رویِ کف دستش قرار داده و به او خیره بود. وقتی نگاه متعجب بهار را دید ابروانی بالا داد و گفت:

-سوتفاهم نشه فقط خواستم‌بگم فکرکردن کارِ خوبیه!

لحظه‌ای تهِ دلِ بهار  جوری شد. گویی که درون قلبش  در حالِ درام زدن بودند. اولین باری بود که کسی بااین جدیت این درون فکر و کم سخن گفتنش را کاری خوب تلقی می کرد. او همیشه در میان خانواده، دوستان کلماتی همانند" چندش،اسکل، خوک آبی، باخودش درگیره" و امثال این ها را شنیده بود. اولین باری بود که چنین حرف هایی را می شنید و این موجبِ نشستن لبخندی ناخوانده روی لبانش شد. در این حین گرمایی به  کلِ اجزایِ صورتش سرازیر شد؛ اما همان لحظه نسیمی همچون طوفان پرده‌یِ  قرمز رنگِ کلاس را تکان داد و حسِ خنکی لحظه ای را در وجودِ بهار سرازیر کرد.

پسر آرام دست هایش را جلو برد و درحالی که رفتارش پر از تردید بود گفت:

-تیام  مهرجو هستم و خوشبختم!

به ثانیه نکشید لبخند از روی لب هایِ بهار کنار رفت و خیره یِ دست های دراز شده یِ تیام ماند.  دقایقی بدون حرف در آن سکوتی که تنها با کولرِ آبی ِ رویِ دورِ تند شکسته شد ماندند.  تیام که به وضوح  آن خشکی بهار را دید دستانش به آرامی مشت کرد، کنار کشید و با صدایی که شرمنده بود:

-عذرمیخوام! نمی دونستم که.....

-من تا حالا دوست پسری نداشتم!

تیام شگفت زده پرسید:

-بله؟!

بهار تک‌سرفه‌ای کرد و  گفت:

-منظورم اینه کلا دوستی نداشتم که پسر باشه! حتی  درحالِ حاضر دخترشم ندارم.

تیام که گویا کسی گنگ تر و نامعلوم تر از خودش را یافته بود گفت:

-می تونیم دوستای خوبی برای هم باشیم، البته اگر شما خودتو معرفی کنی!

دوست؟ چنین چیزی امکان پذیر بود؟ تیام ابروانش بالا رفت و گفت:

-البته اگر دوست نداری مشکلی نداره.

بهار نمی‌دانست چه بگوید، تنها در یک حرکت آنی شرمزده برخاست و سرعت تمام گفت:

-شرمنده! بهار مجد هستم.

تیام به این  طرز رفتارش  خندید. با نگاهی که بانمکی بهار را تحسین می کرد  به او خیره ماند. ولی متوجه شد این حرکت ممکن است معنای خوبی نداشته باشد؛ برای همین  دمی عمیق کشید. بلندشد و با لحنی رسمی گفت:

-بهتره بریم دانشگاهو بهتون نشون بدم!

اما در حالِ حاضر چیزی که بهار  می‌خواست این نبود؛ برای همین دل را به دریا زد و تمام شهامتش را درونِ صدایش ریخت و گفت:

-از کجا می دونستید من مشکل دارم؟!

 دست هایِ تیام که به سمتِ کوله اش  دراز شده بود از حرکت ایستاد.

 

ویرایش شده توسط Straange

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سیزدهم

لحظه ای برقی در چشمانش گذر کرد. بهار آن را به وضوح دید. همچون شهاب سنگی که  ناگهان از   آسمان عبور می کند. پس تا حدودی یکی از آرزوهایِ بهار حقیقی شده بود؟ همیشه آرزویِ دیدنِ یک شهاب سنگِ در حال عبور از آسمان را داشت. در همان حالی که در کنارِ معشوق خیالی خود در دوردست ترین نقطه یِ شهری که عاری از هر انسانی بود ه درازکِش شده و لبخندی بر لب دارد. با دست هایی که آرام جلویِ چشم هایش تکان خورد به خود آمد و به تیامی که ابروانش بالا رفته بود خیره ماند! تیام نگاه عاقل اندر سفیهانه ای کرد و گفت:

-شنیدید چی گفتم؟!

بهار به معنایِ نفی با گنگی  ای که در  ذهنش بود سری تکان داد و  با آرام ترین حالتِ صدایش گفت:

-چیزی گفتید؟!

لبخندی خجل بر رویِ لبان تیام نشست.  دستی به موهایِ مشکی، پر و لختش کشید  و افزود:

-فکر کنم امروز زیاد حرف زدم!

بهار در صدد  برآمد و  فِرز خواست جوابی دهد تا سوتفاهم برطرف شود؛ اما با صدایی آشنا و در حین حال استرس آور متوقف شد. برای دقایقی کوتاه   چشم و لب هایش بسته، گوش هایش را ناشنوا   کرد! در این لحظه  قادر به شنیدن بازخواست شدن  نبود.  تیام کمی خود را جلو کِشید، جفت چشم هایِ  مشکی‌اش را در مردمک لرزانِ بهار حل کرد و متعجب گفت:

-خانم مجد صدام رو می‌شنوید؟

بهار از فکر خارج شد و به تیام زل زد.  به در اشاره کرد و گفت:

-گویا با شما کار دارن!

 بدون پاسخی به تیام به پشت برگشت. با دیدنِ دختر که در حالِ آدامس جویدن دستی به موهایِ فرش می کشید و در حال بازی با آن ها بود آه از نهادش بلند شد.  برخاست و بدون حرفی   از تیام دور و به سمتِ دختر رفت. تمام نیرواش رو برایِ بالا بردن  صدایِ آرامش به کار گرفت:

-بله؟!

دختر بیخیال موهایش شد، دست هایِ لاغر، کشیده و پر از انگشترش را به سمت بهار گرفت و با صدایی که هیچ نشانه ای از صداقت و دوستی نبود گفت:

-مهرانه هستم.

بدون اینکه اجازه ای به بهار دهد، ادامه داد:

-درسته که شروع خوبی نداشتیم؛ اما دوست دارم از همین تریبون بهت خوش آمد بگم. چون قراره تو این دانشگاه هم رو زیاد ببینیم.

دیگر چه بهتر از این می شد؟ در مکانی که بهار فکر می کرد ممکن است آرامشِ ممکن را داشته باشد اینگونه به پرش می خورد!  بدون حرفی تنها دست به کمر شد، لب هایش را به رسم عادت  غنچه کرد.مهرانه همانند خانه با وقاحتی که در صدایش بود گفت:

-خب فعلا....

و خیلی زود ازدیدگانش خارج شد. گویی که تنها از سویِ یک‌نفر دستور گرفته بود تا بیاید و قضیه را فیصله دهد.

ویرایش شده توسط Straange

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت چهاردهم

دقایقی می‌شد که بهت زده به تخته سفیدِ عاری از هر نوشته ای خیره مانده بود.  تک سرفه‌ای باعث شد از آن ته مانده یِ فکری اش خارج شود و تنها چشمی به سمتِ تیام برگرداند.  لبخندی از سویِ پسر و درخشش آن چشم‌های مشکی و بادامی‌اش نشان‌گر چه بود؟! قصد داشت نهایت صمیمی‌اتشان  را به رُخ بهار بکشاند؟ خب که چه او هم در نهایت یک‌ماه شاید هم‌  یک‌سال   او را تحمل می کرد. بدون اینکه جهتِ نگاهش را تغییر دهد گفت:

-من چرا اینجام؟!

ابروانِ تیام بیش از این بالاتر نمی‌رفت.  در این حالت نمی ‌دانست از تغییر جهت ناگهانیِ بهار  متعجب شود یا نگران پرسشِ مبهمش باشد!   صدایش را نرم کرد:

-تو چرا اینجایی؟

بهار در یک حرکت ناگهانی از جایش برخاست و کوله‌یِ  سفید و سبکش را از روی میز برداشت. تنها سری  برای تیام تکان داد و به تندی از کلاس خارج  شد.   تند راهرویِ طویلِ پر جمعیت را از نظرگذراند حتی به پله هایِ زیاد فکر نکرد و تند تند پایین رفت. دیگر جمعیت زیاد، دیدنِ کاملِ دانشکده حتی  رفتار تیام  برایش مهم نبود. فقط دوست داشت موجِ عظیمی از افکار را   از ذهنش بیرون کند. حتی به قسمت  موردِ علاقه‌اش اهمیتی نداد و تند راهِ خروج را در پیش گرفت.

به سمتِ ایستگاه رفت.  با دیدنِ اولین اتوبوس زرد رنگی که آنجا قرار داشت، بدون اینکه بداند مسیرش کجاست به سرعت سوار شد. شاید اینبار بی فکری‌اش او را به جایِ خوبی می‌کشاند. با دیدنِ  صندلی خالی‌‌ای که  گوشه ترین قسمتِ اتوبوس قرار داشت، لبخندی بر روی لبانش نشست. آرام جا خوش کرد و کیف‌اش را همچون عروسک در آغوش گرفت.  اندکی بعد دمی کشید، زیپ را باز کرد و بعد از اندکی کنکاش هندزفری مشکی رنگش را یافت.

در همان حال‌که مشغولِ باز کردنِ پیچ‌‌خوردگی هایش بود، نگاهش را به همان اندکی آدم درونِ  اتوبوس دوخت.  از جوانترین شخص  که  پسرکی  حدوداََ بیست ساله  بود که کتابی در دست داشت تا  مادری که در حالِ آرام نگاه‌داشتن کودکش  بود. آهی کِشید  و  هندزفری را درون گوش‌هایش گذاشت وسرش را  به شیشه یِ اتوبوس تکیه داد. از همه چیز بیزار  بود و در این حد بی‌حسی نسبت به  زندگی موجب می شد حتی حالش از وجودِ شخصی به نامِ بهار   به هم خورد‌.  اصلا چه شد که به خود اجازه داد در این حد به تیامی نزدیک شود که حتی نمی دانست کیست؟

چگونه تمامِ ترسش را  رها کرد و لحظه ای او را نزدیک به خود دید!  در یک ثانیه حتی یک دقیقه آن‌ها  حسِ خوب یافته بودند؟  پوزخندی زد. چه دروغِ مضحکی درونِ ذهنش می‌گفت؟ مگر او نیکان همان دخترِ قاتلِ پس‌فطرتی نبود که همه از او دوری می‌کردند. چرا  که ترس از  این ژنِ بد داشتند!

ویرایش شده توسط Straange

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

پارت  پانزدهم

پس اگر همه آنقدر به این ژن باور داشتند.  پس بهار توانایی انجام هرکاری را داشت. صرفاََ مثال اگر بعد از بی ادبانه صحب کردنِ مهرانه می‌توانست آنقدر گلویش را بفشارد تا در نهایت تقلا برای زنده ماندن کند و در این صورت متوجه اشتباهش شود،  شاید آن موقع باورپذیری حرف‌هایشان درست می‌شد.  ولی حقیقت اصلی این بود که این دختر حتی توانایی جواب دادن نداشت!  پس چرا همه او را همانند پدرش می دانستند؟ اصلا چرا این گذشته یِ کوفتی  دست بردار نبود؟

آهی کِشید و  تنها به  نواختِ دقیق و آرام پیانو گوش سپرد. همیشه در در رویایش او  لباسِ سفید همچون پرنسس‌ها را برتن داشت. درحالی که صدایِ خنده ی پر ذوقش میان آن‌ همهمه و دست هایِ قوی درون سالن گم می‌شد .  به سمتِ پیانویِ سفید بزرگِ وسط سالن می رفت  و با دقت  دست هایش را روی  آن قرار می داد و می نواخت. ولی آن صرفاََ رویایِ کودکی اش بود. اینکه نوازنده یِ معروفی شود و همه در سراسرِ جهان او را دوست بدارند دروغی بیش نبود. رویاهایش تبدیل به دروغ شده بود ک حال به مرحله ای رسیده بود که دوست داشت  در دنیایی خیالی که تنها آدم فضایی ها و موجودات عجیب قرار دارند باشد. جایی دور از همه‌یِ آدم ها!

 گویا همان  زمانِ خودکشی اش در حال تداعی شدن بود. با خوردن قطرات باران بر رویِ شیشه  هندزفری را از گوش هایش خارج کرد و لبخندی ریز رویِ لب هایش نشست. و زودهنگام فکری ذهنِ مشوش را در سلطه گرفت. شاید آمدن به تهران یک اشتباه بزرگ بود.   باید انصراف می داد و باز می گشت؟! آری فکر درست همین بود. برای خودش نقشه می‌ریخت و اجرا می کرد! گویا احساسات‌اش همیشه قوی‌تر از منطق‌اش عمل می کردند! 

تند برخاست و در حالی به سختی  به سمت جلو می رفت، با صدایی  لرزان که علتش لرزش اتوبوس بود گفت:

-ایستگاه بعدی  پیاده می شم!

راننده که گویا روزِ خوبی نداشت غری زد:

-تاکسی نیست که  چه انتظاراتی دارین !

بهار بی توجه   نگاهش را به شیشه دوخت. اینبار به خجل شدن‌اش اهمیتی نداد. مهم پیاده شدن و در نهایت رفتن‌اش از این شهرِ غریب بود. شهری که هیچ‌جوره برایش سودی نداشت.  آنقدر همه چی او را عصبی کرده بود که قصد داشت قید دانشگاه خوب و حتی موقعیتِ  که قرار بود در آینده با آن روبرو شود را بزند. 

*******

کلید را یک دور چرخاند و وارد خانه شد. صدایِ قهقهه ای در کل خانه پیچید. ابروانِ بهار بالا رفت. گویا  علمِ غیب  داشتند و از قصدِ بهار باخبر شده بودند!  بهار پوزخندی زد، کفش را درون جاکفشی  قرار داد و وارد شد. یکایکِ اعضا که دور میزِ ناهارخوری قهوه‌ا رنگ نشسته بودند و در حالِ خوش و بش بودند.  چهره ای خندان و خوشرویی جدید که متعجب؛ اما ذوق زده به بهار خیره شده بود او را  شگفت‌زده کرد. ولی  بهار تنها سری تکان داد و راه اتاق را در پیش گرفت. باید می‌رفت و فکر کردن برای چیزهای بی ارزش  تنها اتلاف  وقت بود.

@ Z.mim   @ ...سآنا...  @ Fateme71  @ N.H  @ petrichor

ویرایش شده توسط Straange

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...