رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

"رمان:به سوی تو می ایم" sonya کاربر انجمن نودهشتیا"


Sonya
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

"نام رمان: به سوی تو می ایم"

"ژانر: چون بخش زیادی از این ماجرا واقعیت میباشد.پس  نمیتونم نظری در مورد ژانر رمان بدم.  در رمان متوجه میشیم که ژانرش چیه!"

"خلاصه:

تو را هیچ گاه ارزو نخواهم کرد

تو را لحظه ای خواهم پذیرفت  که خودت بیایی نه با ارزوی من!؟

نمی دانم از کجا شروع کنم به گفتن/ از چه بگویم برایتان؟ از گریه های شبانه یا از دلتنگی های چهار ساله؟!

حتی اگر هم بگویم کسی درکم نمیکند!کسی که درد عاشقی را نچشیده حال عاشق دلباخته دیگری را درک نمیکند!

درست انجایی که فکر میکنی روزگار با توست و همه چیز به نفعت تمام میشود ناگهان دست روزگار کاری میکند  که همه چیز عوض شود  و تو ببازی  و به خانه اولت برگردی درست مانند بازی مار پله!

نمیدانم ماجرای چهار ساله را چگونه برایتان خلاصه کنم  نه زبانم مرا یاری میکند در خلاصه کردنش  نه دستانم برای نوشتنش! ولی برایتان   همه چیز و همه ماجرا  را بگویم تا بدانید که رمانم از چه قرار است."

 

"مقدمه:

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاده  مسیرم که بمیرم

یک قطره ی ابم که در اندیشه دریا 

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم 

یا تنگ در اغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد چه جای نگرانی است؟

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن اتش افروخته ام را

بگذار بمیرم .که بمیرم/که بمیرم

 

ویراستار: @ Mahi_org

ناظر: @ برهون

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{1}

روی یکی از  نیمکت های پارک نشستم و به دوچرخه سواری نازی و بازی کردن بچه های دیگه خیره شدم .جسمم اینجاست ولی روحم یه جای دیگه است پیشه یه شخصه دیگه،عمیقا دلم میخواد برگردم به اون روزهای خوب ،خودم هم  نفهمیدم گه چیشد به اینجا رسیدم .نمیدونم چجوری همه چی خراب شد و از چشمش افتادم. ایکاش میدونستم باعث و بانیش کی بود....

همان طور که توی فکر و خیال غرق هستم با صدای گریه ای به خودم میام و زا عالم هپروت خارج میشم.همونطور که دنبال صدای گریه می گردم  چشمم به ماشین سیاهی میفته که کسی از پشت شیشه های نیمه دودی اش خیره نگاهم میکند متوجه شد  که نگاهش می کنم به سرعت گاز داد و رفت  دیگه خودم رو  درگیر نکردم که کی بودو چرا بهم زل زده بود. برمیگردم و به دختر بچه ای که روزی زمین افتاده  نگاه میکنم پاتند می کنم و سمتش میرم بلندش میکنم همان جور که بلندش می کنم می گم:

اسمت چیه خانم خانما؟

با هق هق میگه:

ملیسا.

چه اسم خوشگلی  اسمت هم مثل خودت قشنگه.

سنگ ریزه های روی پاش رو تمیز می کنم و دوباره می پرسم:

خب خوشگل خانم مامانت کو؟

اوناهاش داره میاد.

به سمتی که نگاهش  اونجا بود 

زنی قدبلند باسرعت به سمتمون میاد!

مامان ملیسا بهمون میرسه، کنار دخترش زانو می‌زنه و می‌شینه!  

به چشم های کشیده‌اش  که حالا نگرانی در اون بیداد می کنه نگاه می کنم و سلام میدم!

سلام میکنم بدون اینکه جواب سلامم رو بده  دخترش رو بغل میکنه و میگه این خانم چیکارت کرد.

ملیسا نگاهی بهم کرد و با زبون شیرینیش گفت من‌افتادم و این خانم منوبلند کرد و بهم کمک کرد.

مادرش بلند میشه و  با چشمایی که ترکیبی از سبز و ابی بود و چهرش رو شرقی میکرد بهم نگاهی کرد و گفت:

ببخشید فک کردم که دخترم رو اذیت کردید.

مشکلی نیس هر کسی جای شما بود  همچین حدسی رو میزد.

 

پارت{2}

دست تو کیفم میکنم و شکلاتی رو درمیارم خم میشم و می گم:

ملیسا خانم اینه واسه تو فقط قول بده یبار دیگه. افتادی  دیگه گریه نکنی.و

بعد انگشت کوچیکم رو به نشونه قول دادن جلو میبرم.ملیسا  مردد نگاهی  به مامانش میندازه بعد با خنده   انگشت کوچولو و ظریفش رو میزاره  لای انگشتم وبا چشایی که هنوز خیسه ولبای خندون میگه قول میدم.

بی تحمل میشم و سرم رو جلو میبرم و محکم یه بوس روی گونش میزارم  که باعث میشه قهقهه دختره بلند بشه .چپکی نگاهش می کنم و می گم اینبار گاز می گیرم  هااا!!!!

پا به فرار می زاره بلند میشم و به مادرش نگاهی میندازم.

دختر خیلی شرینی دارید.

نظر لطفتونه .ممنون بابت کمکتون.

خواهش می کنم.  من دیگه برم خداحافظ.

خدانگهدار.

برمی گردم که برم  با صدای خانه سرجام متوقف می شم.

خانم یه لحظه!؟ 

جانم!

این‌کارته منه روانشناسم مایلم که بیشتر باهم آشنا بشیم. 

ممنون حتما بهتون سر میزنم. 

دکتر سارا علیزاده روانشناس......

چشم  از کارت  می گیرم و دنبال نازی سربه هوا می گردم منو کشوند اینجا اینجا که باهم باشیم ولی  طبق  معمول  گم و گور شد.

اهاان دیدمش دوچرخه به دست داشت میومد طرفم. نازی بهترین رفیقمه  ۶ ساله باهاشم  تو همه  غم ها شادی هام بودی تو اون ۴ سال لعنتی پیش بود مثل یه خواهر .قد کمی بلندی داشت ۵ سانتی ازم بلندتر بود  ابروها و مژه های سیاهی داشت  موهاشم  همیشه چتری بود  و قیافش رو بچه گونه تر می کرد.

نزدیکم شد.

چپ چپ نگاش کردم:

کجا بودی منو اوردی اینجا باهم باشیم  ولی  از وقتی اومدیم اصلا ندیدمت.

 

 

ناظر:   @ برهون

 

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{3}

-این هارو ولش بگو ببینم اون خانم کی بود پیشت؟

-گنگ نگاهش کردم.

-کی؟

چشم هایش را در حدقه گرداند.

-اون خانم؟!

تازه منظورش را گرفته بودم چپ چپ نگاهش کردم. 

-اهااان  به بچش کمک کردم اونم ازم تشکر کرد.

با شیطنت و نگاه مشکوکش سرتا پایم را رصد کرد.

 -هم؛ پس  اونچی بود بهت داد؟!

متاسف سرم را برگرداندم. 

-ماشالا چشات یه پا میکروسکپن!خوب همه جا میپلکن.

با افاده قری به گردنش داد.

-از بس فعالم! نپیچون اون چی بود بهت داد.

نگاه تیزم نشانه اش گرفت!

-روانشناس بود! کارتش رو بهم داد.اگه سوالات جناب عالی تمام شد،خفه شو سوالم رو بپرسم.

-دوچرخه اش را کنار پایم نگه داشت فیلسوفانه سری به معنی تایید تکان داد.

-بگو ببینم یه ساعته دلقک بازی میکن کسیو تور نکردی؟

با افتخار نگاهم کرد.

-پس چی؟چی فکری کردی!که نمیتونم؟ ببین اوناهاش!

به سمتی اشاره کرد نامحسوس سرم را برگرداندم:پسری جوان چند قدم دورتر درست کنار وسیله ورزشی ایستاده بود. نگاهش هم مثل نگاه عقابی بود که شکارش را پیدا کرد و منتظر فرصت برای حمله است.

-خب؟

با خیال راحت کنارم روی نیمکت نشست.

-خب به جمالت گلی!پیشنهاد داد منم با کمال میل قبول کردم. 

با دهان باز نگاهش کردم.

-ببند پشه نره توش.

با حرص چشم غره ای رفتم.

-به یکی هم بسنده نمیکنی نه؟چن  تا چن تا حاجی؟همین دیروز رد یکی رو تو دانشگاه زدی.

پفی کشید تکیه اش را از نیکمت گرفت.

-داوود رو میگی.؟

سرزنش بار نگاهش کردم!

-بله!

 بی خیال شانه اش را بالا انداخت.

-اون رو ولش بابا.)

انگشتانم را روی شقیقه هایم فشردم.

-هوففف با حرف زدن باهات نه تنهابه جایی نمیرسم بلکه  دونسته های خودمم یادم میره.

باز شانه هایش را بالا انداخت 

 

نفسی گرفتم و به اسمان بالای سرم نگاه کردم  دیگر شب روز را فراری میداد و خودس بر اسمان حکومت میکرد.

-نازی دیگه بریم هوا داره تاریک میشه!

 با حرفم موافقت کرد و باهم راهی خانه شدیم.

من و نازی  جفتمون اهل ارومیه هستیم! درست ۳ سال پیش بود، که  دانشگاه تهران قبول شدیم؛ با اینکه خانواده‌هامون  مخالف بودن ، دختر  بره شهر غریب درس بخونه؛ ولی با هر جون کندنی بود  رازی‌شون کردیم، چه نقشه ها که نکشیدیم! چه مظلوم نمایی  هایی که نکردیم!

اون‌ها هم که آینده‌ی دخترا‌شون  براشون مهم بود؛ هر کاری کردن تا ما آسایش داشته باشیم. که امنیت دختر‌هاشون تامین بشه! )

-سونی سونی

با صدا زدن نازی برگشتم سمتش 

-بنال

-به چی فکر میکنی 

-هیچی

-سونیا میگم سره راه  بریم مغازه یکم وسایل بخریم 

-باشه 

-چن قدمی تا خونه نمونده بود که برسیم نازی رفت  مغازه منم   رفتم  به سمته خونه تا نازی بیاد.

کلید رو روی در انداختم  در با صدای جیر مانندی باز شد خواستم برم که با صدای  همسایه  فضول  سریش که گیر داده  بود برای خواستگاری.  سرجام ایستادم. 

-سونیا خانم

با حرص  گفتم: 

-بله بفرمائید.

-می گم سونیا  خانم درمورده حرفم با خانواده حرف زدید. 

با عصبانیت برگشتم سمتش

-اقای محترم با چه زبونی بگم بهتون که   مننن قصد ازدواج ندارممم .

-آخه...

-خداحافظ 

با حرص درو محکم بستم فکر کنم صداش تا هفت کوچه اون ور تر رفت....

ناظر:    @ برهون

 

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{4}

وارد خونه شدم نگاهی کلی به خونه انداختم یه خونه کوچیک که به سلیقه خودم و نازی کل وسایلش رو نقره ای و سفید خریده بودیم که فضای خونه شادتر بشه. سمت آشپزخونه رفتم تا نازی بیاد چای رو گذاشتم دم بکشه. شام هم که چیزی برای خوردن نداشتیم .صدای ایفون اومد نازی بود. درو باز کردم تا نازی اومد تو منم تو یخچال سرک میکشیدم ببینم چی میتونم درست کنم. 

-چیکار میکنی هویی

همون جور که تا کمر تو یخچال بودم گفتم: 

-دنبال  یه چیزی برای خوردن

-لازم نیس نگرد بیا بیرون  تخم مرغ خریدم  

-اا باشه افرین دلبندم که  اینبار عقلت کار کرد رفتی یه چیزی درست خریدی 

-توهین نکن دیگه بیا  این وسایل رو بگیر تا من می رم حموم

-اوفف باشه

 

گفتم به اون زیارتی که رفتم .قسم به اون عبادتی که کردم.

با صدای  نازی که داشت تو حموم می خوند  سری به دیونگیش تکون دادم. 

طبق عادت همیشگیم روی اپن نشستم تا تخم مرغ ها آب پز بشن.

نگاهی به لوح روی دیوار انداختم لوحی که پارسال بخاطر مسابقه بهم داده بودن .  تا نازی بیاد کمی از خودم براتون بگم من اسم سونیاست  تویه خانواده متوسط  بدنیا اومدم کلا ۴ تا دختریم تو خانواده منم دومین بچه  و۲۱ سالمه ۳ سال پیش که کنکور قبول شدم  برای دانشگاه تهران منو نازی انتخاب رشته کردیم  خونمون ارومیه بود  و خیلی طول کشید تا خونواده مون رو راضی کردیم تا  منو نازی رو بفرستن اینجا.  

اینجا برام خوب بود هم حال و هوام عوض شد هم با دوستای زیادی اشنا شدم.

 

فوتتتتت

هییییی  

با چشای برزخی برگشتم سمت نازی هنوز عادتش رو ترک نکرده بود یهویی دمه گوشم فوت می کردم

-نازییییییی گور به گور بشی ایشالا بدون شوهر بمونی به حق ۵ تن 

-خجالت نکش نفرین دیگه ای اگه داشتی بگو

-صد بار گفتم حساسم اونجوری نکن انقدر

-خب انقدر صدات   زدم جواب ندادس مجبور شدم اینکارو کنم. حالا  کلک تو فکره کی غرق شده بودی که حواست به هیچ جا نبود

چشم غره ای بهش رفتم و از اوپن اومدم پایین  بدون جواب دادن رفتم سمت گاز   تخم مرغ ها آب پز شده بودن زیرش رو بستم و گفتم:-

-بیا شامت رو بخور !

نازی با یه حالت لات مانندی  اومد سمتم جلوم رو گرفت و گفت:

-حاجی ازت سوال پرسیدم هااا  

چشام رو محکم بستم:

-نازی بیا برو اونور من تو فکره کسی نبودم 

-آره منم عرعر

-یه کلمه دیگه حرف بزنی خبری از شام نیس هااا

-باشه  باباتوهم خودم تخم مرغ خریدم الان منو تحدید میکنه 

خندم گرفته بود راست می گفت ولی با همون حالت جدی گفتم:

-منم پختم پس حرف نزن؟!

سفره رو پهن کردم   و نازی هم اومد سرس انقدر تو گوشی بوداصلا متوجه نبود که  چیکار داره میکنه منم از فرصت استفاده کردم  و تخم مرغش رو برداشتم ولی انقدر گیج بود قاشق رو توظرف خالی میزد می زاشت دهنش. از خنده قرمز شده بودم با همون حال که جلوی خندم رو گرفته بودم گفتم نازی بیا نمک بزن گفت نه شوره دیگه تحملم تموم شد  و خندم رورها کردم.

 

ناظر:   @ برهون

 

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{5}

نازی خندم رو که دید هنگ شده نگام می کرد فک می کرد جن زده زدم.

_نخنددد ببینم چت شد  خدایا دیوونه شدی

نتونستم حرف بزنم با خنده به ظرفش اشاره کردم نگاهی به ظرف خالی کرد دوباره همون جور مثل گیجا موند بعد متوجه ماجرا شد و خودشم خندید. 

-خداییی به چی اونقدر تو گوشی نگاه میکردی  که متوجه نشدی چیزی تو ظرفت نیس

- با اون پسره که تو پارک آشنا شدم حرف میزنم

-آهان. نازی   به نظرت یه سر به این روانشناسه نزنم؟

-کدوم روانشناس واسه چی؟؟

-همین خانمه که عصر تو پارک بود میخوام برم باهاش حرف بزنم 

-در مورد چی

-در مورد خودم درمورد دردیی که این چهار سال کشیدم از همه چی براش میخوام بگم 

-آخه عزیزه من  گیریم که همه چی زو براش تعریف کردی اخرش که چی ؟ اونی که تو میگی و منتظرشی رفت چهارسال پیش رفت دیگه اثری ازش نمونده اصلا شاید الان بچه هم داشته باشه

با شنیدن  اسم بچه کلا حالم خراب  چشام مثل همیشه پره اشک شد. خدایا خودت می دونی چقدر دوسش دارم میدونی ۴ ساله فقط متتظرشم این حقه من نیس حقه من نیس که پیداش کنم و ببینم ازدواج کرده.

با حالی خراب و چشای اغشته به اشک بلند شدم به صدا زدن های نازی توجهی  نکردم و سمت اتاق رفتم.

 

حرفای نازی باعث شد کله خاطرات این چن سال یاداوری بشه همونطورکناره تخت افتادم دیگه کنترل  اشکام دستم نبود. گوشی رو باز کردم با تصویر زمینه گوشیم که اخرین عکسه من باهاش بود خیره شدم عمیقا دلم براش تنگ شده برای خنده و همه چی. 

انقدر به عکس خیره شدم که نفهیمدم  چقدر گذشت فقط صدا زدنای نازی رو شنیدم که می گفت از روی زمین پاشم رو روی تخت بخوابم از نازی خواستم که  امشب رو کنارم بخوابه  تا دم دمای صبح فقط توبغل  نازی گریه کردم .دیگه نمیدونم کی خوابم برد.

 

قوقولییی قوقووووو 

 باز صدای خروس گوشی نازی که  رو مخم بود

-نازی خفه کننن اون گوشی رو تا خودم خفش نکردم

-چی چیو خفش کن  پاشو اماده شو بریم

-کجااا

-خنگ خدااا دانشگاه 

با شنیدم اسم دانشگاه از جام پریدم و  سمته سرویس  رفتم بعده نیم ساعت اماده شدیم و راه افتادیم هنوز یه ساعتی تا کلاس بود ولی چون خونمون از دانشگاه دور بود و وسیله نداشتیم باید زودتر راه می افتادیم. 

-هوی نازی 

-هوم

-یه چیزی یادم اومد

-چی

-میگم استاد قنبری  بخاطر فوت همسرش دیگه نمیاد به نظرت  امروز کی بجاش بیاد.

-من چه بدونم ولی سونیا فکرش رو بکن یه استاد جون بیاد بعد عاشقم بشه بعد ازدواج کنیم بعد

 نزاشتم حرفش تموم بشه

-هی خواهره من اینایی که تو میگی ماله رماناست مارو چه به این شانسا.

 

با ایستادن تاکسی و حساب کردن پولش وارد دانشگاه شدیم اولین کلاس. با یه استاد چاق و پیر بود که تا تموم شد دیوونه شدم. کلاس دومم هنوز نیم ساعتی مونده بودتشکیل بشه کلی معلوم نبود بجای استاد  قنبری کی میاد.  حوصله نداشتم که برم غذاخوری دانشگاه تا صبحونه بخورم همونجا سره کلاس نزاشتم نازی هم بره کیک و ابمیوه خوردیم.  

کم کم کلاس پر شد و بقیه دانشجو ها هم اومدن کل کلاس داشتن از استاد جوونی حرف میزدن که تازه اومده بود و به قول گفته فضول کلاس  قرار بود برای ما بیاد.

 

ناظر:    @ برهون

 

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{6}

از زبان استاد(محمد)

با جدیتی که تو ذاتم بود  تو سالن میرفتم اولین بار بود که  قرار بود بعنوان استاد تو یه  دانشگاه تدریس کنم  با استادهایی که توسالن بودن سلام کردم نگاهی به کلاس روبه روم کردم دقیقا خودش بود همون کلاس که قرار بود این زنگ برم اونجا.

کتم رو صاف کردم تقی به در زدم و وارد کلاس شدم کلاس  رو سکوت گرفت سنگینی نگاه همه رو روی خودم حس میکنم  همین باعث میشه اخم کوچکی داشته باشم سمت میز رفتم کیف چرمی که مادرم بهم هدیه داده بود رو روی میزمیزارم برمیگردم و نگاهی گذرا به کلاس میکنم. بیشترشون دختر بودن و یه تعداد هم پسر.  همونجور که نگاه میکنم چشمم به دختری میفته  که دستاش رو صورتشه و دختری که کنارش فک کنم داشت دمه گوشش حرف میزد .

بدون توجه به اونا گلوم رو صاف  کردم و با صدای رسا  که جدیت در اون موج می زدگفتم:

سلام. من محمد عثمانیان هستم  استاد جدیتون.  این ترم رو به جای استاد قنبری میام.

اگر حرفی هست بگید اگرهم سوالی و حرفی ندارید .نگاهی به پوشه توی دستم کردم و ادامه دادم:من اسماتون رو میخونم پاشید که بشناسمتون.

کامران تقی زاده

بهروز تقوی.

سینا مولایی.

هیمن عمری.

......

...

آتوسا خلیلی

آوا مقدم.

....

.....

با دیدن اسم دختر بعدی  پوشه از دستم افتادخم شدم و سریع پوشه رو برداشتم دوباره اسم رو با دقت بیشتری خوندم 

سونیا رادمنش  باور نمیکردم 

دوباره اسم  رو خوندم اینبار بلند 

خانم سونیا رادمنش 

سرم رو بلند کردم که ببینمش خودش بود خوده خودش....

بلند شد ولی بلند شدنش مساوی شد با افتادنش از حال رفت...

خودم رو کنترل کردم که نرم بالا سرش  بیخیال نشون دادم ولی درونم آشوبی بود که کسی ازش خبر نداشت. 

دخترا سونیا رو بلند کردن و بردن بیرون. دخترا برگشتن بعده مدتی ولی سونیا باهاشون نبود با قیافه بیخیال مانندی گفتم:

خانم رادمنش رو چیکار کردید!؟

استاد بردیپش بیرون دیگه به هوش اومد ماهم اومدیم کلاس .!

باشه بشینید.

 

 نگاهی به ساعت کردم  دیگه ۵ دیقه ای مونده بود که کلاس تموم بشه. با صدای گوشیم چشم از ساعت گرفتم. بادیدن اسم کسی که پیام داده اخمام توهم رفت.الینا نامزد زوری که خانواده ام مجبورم کردن باهاش نامزدی کنم.

بیخیال جواب دادن به پیامش شدم  گفتم بیام تهران راحت باشم اینجاهم دست از سرم برنمیداره....

 

ناظر:    @ برهون

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{7}

از زبان سونیا. 

کلاس پر همهمه بود هر کسی داشت خودش رو با استاد جوونی که ازش حرف میزدن تصور میکرد.

پوزخندی بهشون زدم   گوشه مانتوم رو گرفتم دستم و نخ هاشو می کندم این کارم بود هرموقع بیکار بودم اینجوری می کردم. 

تق تق 

با صدای در  مانتوم رو صاف کردم .کلاس هم به سکوت رفت در باز شد .اولین چیزی که. دیدم دو جفت کفش مشکی براق بود  از پایین برانداز کردم   کفش های مشکی با کت و شلوار ابی نفتی و یه لباس سیاه  به صورتش رسیدم به نظرم آشنا میومد ولی چون فقط نیم رخش رو میدیدم نمیتونستم تشخیص بدم کیه.  ولی. چیزی رو که دیدم انگشتر دستش بود .خندم گرفت چون  همه فک میکردن  مجرده.استاد نزدیک میز شد و برگشت  سمته کلاس ولی برگشتنش مساوی شد با شوک وارد شدن بهم و پرت شدن به چن سال گذشته. دستام رو روی صورتم رو گذاشتم با دستم بهش ضربه میزدم  که  بدونم خوابم یا بیدار.

نازی هم فهمیده بود سرش رو اورد دمه گوشم و فقط گفت آروم باش خواهری. 

ندونستم  چی شد فقط همینو شنیدم که  دوبار اسمم رو صدا. زدن خانم سونیا رادمنش . سرم رو بلند کردم  بلند شدم ولی همینکه بلند شدم چشام سیاهی رفت و دیگه چیزی رو نفهمیدم. فقط اخرین صدایی که شنیدم صدای نازی بود.

 

با خیسی صورتم  چشام رو باز کردم ،همه چیزو تار میدیدم  بعده کمی چشام با محیطی که توش بودم سازگار شد  فقط منو نازی بودیم . نازی که منو دید نزدیکم شد:

حالت خوبه خواهری؟

مگه باید بد باشم؟

یهو کم کم همه چی جلوی چشام مثل یه فیلم ۳۰ ثانیه ای رد شد اومدن استاد جوون و شناختن اون استاد و صدا زدن اسمم ......

نازی بعده اینکه اسمم رو صدا زد چیشد؟

از حال رفتی منو یه سری دخترای دیگه اوردیمت اینجا تازه هم اینجا بودن دیگه دیدن چشات تکون میخوره رفتن که نمره شون کم نشه.

نیم خیز شدم و سرم رو روی شونه نازی گذاشتم  با یادداوری اون انگشتری که   توی دستش بود   اشکام راهشون رو پیدا کردن کنترل اشکام دیگه دستم نبود . تنها چیزی گه میخواستم فقط این بود یه خواب همیشگی داشته باشم یه خواب ابدی. فقط مرگ

با حاله خرابم پاشدم دیگه نمیخواستم بمونم اینجا  نمیتونستم بمونم و هر روز ببینمش با اون حلقه ای که تودستشه

نازی دنبالم میومد منو میشناخت میدونست وقتی حالم بده  دوست ندارم کسی حرف بزنه برای همین دنبالم به سرو صدا میومد ...

توان راه رفتنم نداشتم  

نازی:سونیا

جواب ندادم و از دره سالن دانشگاه که اصلا نفهیدم چجوری بهش رسیدم  بیرون رفتم ولی با حرفی  که نازی زد..

 

 

ناظر:   @ برهون

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{8}

 

سرجام  خشک شدم 

اصلا سونیا شاید اونجوری که فکر میکنی نیس بعدشم گیریم که ازدواج کرده  تورو سننه درسته این همه سال منتظرش وایسادی ولی اگه یه ذره علاقه حتی یه ذره حس بهت داشت اونم منتظرت می موند

 

حرفای اخرش تیر اخر رو زد بهم چشامم رو از درد بستم  چیزی تو درونم شکست.

برگشتم و مثل دیوونه هاتو گریه خندیدم   و گفتم: 

آره اون علاقه ای نداشت و نداره اره اون حسی نداشت  اون ازدواج کرد 

بدون توجه به اینکه تو حیاط دانشگاهم صدام رو بالا بردم و ادامه دادم:

....من امروز شکستم نازی امروز یه چیزی درونم به اسم قلب شکست  بخدا تحمل ندارم دیگه کسی  شکسته شدنم رو ندید و نمیبینه 

رو زمین افتادم با همون حال خراب گفتم:

کسی درک نمیکنه منو کسی .....

نازی نزدیکم شد اونم چشاش پر اب شده بود دستاش رو انداخت گردنم 

فدات بشم خواهری خودت حالت رو میبینی  خودت دیدی که انگشتر توی دستش بود پس دیگه فراموشش کن گاریکه باید ۴ سال پیش میکردی  اصلا ببین یه فکری دارم اون مشارو رو یادته که کارتش  رو بهت داد برو پیشش برو بلکه اون یکاری کرد

با شنیدن اسم مشاور نوری تو دلم روشن شد. پاشدم  و تو کیفم دنبال کارتش گشتم. اهاان پیدا کردم  همونجور که شمارش رو میگرفتم به سمت خروجی دانشگاه رفتم. 

یک بوق

دو بوق 

سه بوق

مطب دکتر علیزاده بفرمایید

یه نوبت میخواستم 

بله.به اسم؟

سونیا رادمنش 

باشه .فردا ساعت ۱۰ صبح مطب باشید.

ممنون خدانگهدار.

 

برگشتم سمته نازی اونم از درس و کلاس انداخت بودم هوففف 

چیشد وقت گرفتی

اره واسه فردا ساعت ۱۰.

پس کلاس فردا چی؟

+ولش حوصله ندارم :/

باشه.الان کجا بریم؟

تو برو خونه من یکم  میرم پارک!"

باشه مراقبه خودت باش 

توهم.خداحافظ

 

سمته پارک نزدیک دانشگاه رفتم تنها جایی که ارومم می کرد  .

 

......

 

همون طور که قدم میزدم به بچه ها خیره شدم دنیاشون رو دوست داشتم توی دنیاشون از نه عشق خبریه نه از نفرت 

کاش همیشه توی دنیای بچگی میموندم و انقدر آرزوی بزرگ شدن نمیکردم...

بی خیال دنیای بچه هاشدم و .....

ناظر.  @ Ela6

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{9}

 

و راه افتادم که برم سمته خونه  همونطور  زیر لبی با خودم شعر میخوندم  

به خداحافظی تلخ تو  سوگند نشد 

که تو رفتی و دلم ثانیهای بند نشد

بی تو میوه ممنوع ولی لبهایم 

هرچه طعم لب سرخ تو دل کند نشد 

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچکس هیچکس به تو مانند نشد

هر کسی در دله من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها

عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد

 

چشام پر از اشک شده بود خنده ای تلخ به حاله خودم کردم اسنپی رو گرفتم و سمته خونه رفتم.

 

با ایستادن ماشین پیاده شدم و بیرون اومدم   کلید رو ازکیف در آوردم  همزمان گوشیم هم زنگ خورد مامانم بود

کلید رو روی در انداختم عادت نداشتم  ایفون رو بزنم دستم رو روی صفحه گوشی کشیدم و تماس وصل شد :

_الو سلام دخترم

سعی کردم صدام رو که بخاطر گریه گرفته بود پنهون کنم و سرحال جواب بدم که  مامانم نگران نشه

-به به سلام مامان گلم. چه عجب یادی از ما کردی

_من همیشه به یادتم اونی که ما رو فراموش کرد تویی

بله بله منم. بگذریم حالت خوبه مامان  بابا چطوره اون دوتا اژدهای کوچیک چطورن؟

_بسه دختر زبون به دهن بگیر  همه خوبن سلام میرسونن 

(با سر به نازی که دمه اشپزخونه بود سلام دادم و  به حرف زدنم ادامه دادم)

-شکر همیشه خوب باشید ایشالا 

_کجایی؟

-تازه رسیدم خونه مامان جان

_خوبه هنوز زبونت رو فراموش نکردی

-ای ای مامان مگه میشه فراموش کنم(ما کردیم و هربار با نازی و مامانم اینا کردی حرف میزنم)

_باشه دخترم مزاحمت نشم خسته ای 

-این چه حرفیه مامان جان مراحمی

_باشه. مواظب خودت باش به نازی سلام برسون پولم لازم داشتی بگو

-باشه مامان.خداحافظ

 

 گوشی رو قطع کردم  و سمته اتاق رفتم همزمان صدام رو بلند کردم و گفتم:

-نازیییی

_بناللللل 

مثل لاتا برگشتم و گفتم

-ضعیفه تا از حموم بیام شام اماده باشه هااا

نازی چشم غره ای رفت فکر میکرد هنوز شاید ناراحتم 

_باشه زیاد حرف بزنی از شام خبری نیس

-ای ای تو کی زبون باز کردی من نفهیدم ضعیفه (نازی رو کلمه ضعیفه حساس بود منم همیشه بهش میگفتم  یوهاها)

_میری یا .....

-یا چی هومم؟

دیدم ماهیتابه رو بلند کرد دیدم اوضاع خیطه  فرار رو بر قرار ترجیح دادم..

 

ناظر @ Ela6

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{10}

 

 رفتم اتاق لباسام رو گذاشتم رو تخت و به سمته حموم رفتم،بعده نیم ساعتی دوش گرفتن در اومدم  هیچ وقت عادت نداشتم لباسام رو تو حموم بپوشم بخاطر همین با رفتم اتاق.

کلا این خونه کوچیک منو نازی یه حموم داشت اونم تو راهرو بین دو تا اتاق بود. 

لباسام رو پوشیدم  یه لباس زیتونی رنگ   موهامم چون از سشوار کشیدن بدم میومد با حوله خشک کردم و باز گذاستم.

بوی غذا میومد تشخیص اینکه نازی چی پخته سخت نبود چون اکثرا ماکارونی درست میکرد، از اتاق زدم بیرون نازی طبق معمول صدای اسپیکر  رو بلند کرده بود و قر میداد عین خودم بود عاشق اهنگ.

متوجه نشده بود که  از حموم اومدم بیرون بخاطر همین رقصای عجیب غریب انجام میداد اهنگ گیسو پریشان ارون افشار بود این نازی ما هم مثل دیوونه ها خودش رو تکون میداد موهاش رو تکون میداد شبیه زامبیا شده بود با اون موهای بهم ریختش

سری به دیونگیش تکون دادم،سمته اسپیکر رفتم و قطعش  کردم قطع کردنم مساوی شد با تموم شدن حرکات نازی و افتادنش ...

صدای اخش بلند شد.

_اخ اخ ای سونیا بی شوهر بمونی ایشالا جلوی پسرا پات لیز بخوره بیفتی تو جوب ای ایشالا....

نزاشتم ادامه بده با حال حرص اور گفتم +عزیزمممم از قدیم گفتم هر چیزی رو واس بقیه بخوای سرت میاد

بعد رفتم سراغ یخچال  سرکی توی یخچال کشیدم چیزی موجود نبود به جز برفک هوففف

برگشتم به نازی که داشت زیر لب غرغر میکرد نگاه کردم

_چیه نگاه داره؟

+اممم دیدن خر صفا داره

_چقدر زبون باز کردی سونیا به به خدایی این زبون دزازت چجور تو دهنت جا میشه؟

+اونجور که زبون تو جامیشه.

_حرف زدن باهات فایده نداره سفره رو بنداز که گرسنمه.

+نوکر بابات غلام سیاه. 

_اهاان پس من نوکر بابات بودم غذابرات درست کردم؟

+وظیفت بود بعد خنده شیطانی کردم 

_انگار تنت میخاره هااا 

+اخ اخ گفتی یکم اینجای کمرم میخاره...

 

 

ناظر.  @ Ela6

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{11}

 

 

این حرف رو که زدم از کوره در رفت و افتاد دنبالم !میدونستم که دستش بهم برسه اون کاری که روش حساسم رو انجام میده ،واسه همین مثل اسب دویدم .

_دستم بهت برسه میدونم چیکارت کنم دختره.....

نفس نفس میزدم با اینکه ترسیده بودم  کل شجاعتم رو مثل پدر پسر شجاع جمع کردم و وایستادم. 

چون سرعتم تند بود و نازی هم مثل  کانگرو افتاده بود دنبالم .همینکه مثل ماشین ترمز گرفتم/ ترمز گرفتنم مساوی شد با خارج شدن کنترل نازی و افتاد روم.

_اخ اخ پاشو نازی کمرم رو شکوندی اخ اخ پاشو بچم سقط شد

با حرفی که زدم چشای نازی چهارتا شد.  خیلی هول شده پاشد جلوی خندم رو بزورگرفته بودم، هنوز متوجه نشده بود سره کارش گذاشتم .

کمی مثل سقراط رفت تو فکر بعد قیافش شبیه گوجه شد

_بیشعوررررر یه لحظه ....

_بله یه لحظه فکر کردی که حاملم .خندم رو رها کردم و ادامه دادم  مگه مریم مقدسم.

برزخی  مانند بهم چشم غره رفت 

هنوز پانشده بودم دوباره اومد رو شکمم نشست 

_ای دختر پاشو تو چته 

نازی چشاشو  کوچیک کرد 

_جوون چه چشایی چه چشای بادومی شکلی با شیطنت ادامه دادم 

_البته چشای خرم بادومی شکله هاااا

ابروهام رو بالا انداختم یه چشمک از روی شیطنت زدم

نازی کفری شد  و شروع کرد به قلقلک دادنم 

_اییی نکن نازی نکن نفسم رفتتتت

بیخیال  هی قلقلک میداد 

با صدای آیفون  جفتمون لال شدیم 

_این وقت شب کیه به نظرت 

_سونی فکر کن یه دزد باشه بعد منو تورو ببره و....

_اخه کله پوک دزد ایفون رو میزنه 

نازی با دستش سرش رو خاروند و گفت راست میگی ها

دینگ دونگ دینگ دونگ

با بلند شدن دوباره صدای آیفون اینبارحفتمون هول شده رفتیم سمت در از اونجایی که نازی  لباس درست حسابی تنش نبود من رفتم و  ایفون رو برداشتم

_بله؟

_سلام دخترم !من همسایه روبه روییتون هستم تازه به این محل اومدیم.الانم براتون اش نذری اوردم

_خوشبختم. الان میام دم در

  روسریم رو انداختم سرم و رفتم دمه در

_بفرمایید دخترم

_قبول باشه

_مرسی خداحافظ 

 

ناظر.    @ Ela6

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{12}

 

 _یه لحظه صبر کنید خانم!

_بله

_یه لحظه وایسید تا کاسه آشتون رو خالی کنم و بیارم. 

_لازم نیست عزیزم بعدا بیار عجله ای نیس!

_باشه.ممنون.

_فعلا

در رو بستم و رفتم تو،همسایه جدید زنی تپل و سفید با دیدنش  یاده مادربزرگم افتادم خیلی شبیه اش بود.

_کی بود سونی؟

_،همسایه  تازه بود،اش اورده بود.

کاسه اش رو جلوی بینیم گذاشتم و بوش رو استشمام کردم عالی بود ،بوی  سبزی های تازه و پیاز داغش اشتهای آدم رو باز می کرد.

نازی اهانی گفت و سمت آشپزخونه رفت 

بعده خوردن شام من راهی اتاق شدم،از صبح کله سحر بیدار بودم و چشام از بی خوابی خمار شده بود

 

(محمد)

 

خیره به غدای توی بشقاب بودم اشتهام کور شده بود ،به دیار که مثل همیشه بی خیال عالم و آدم داشت پرخوری می کرد خیره شدم.

سنگینی نگاهم رو حس کرد و سرش رو بلند کرد لبخند دندان نمایی زد و گفت:

_ممد عاشقم شدی چشم از من برنمیداری؟

متاسف سری تکون دادم.

_نه داشتم به یه بوفالو که غدا میخورد نگاه میکردم...

 

ناظر.  @ Ela6

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{13}

 

چپ چپ نگاهی بهم کرد بایه لحن خاص گفت:

_عه عه این چه حرفیه میزنی برادره من 

حوصله  کل کل با دیار رو نداشتم  بخاطر همین گفتم:

_میگم دیار 

با دهن پر بله ای گفت

چندش مانند نگاهی بهش انداختم 

_صدبار گفتن با دهن پرجواب نده 

لیوان آب رو سر کشید  

_خب صدام زدی منم جواب دادم 

ظرف غذام رو هول دادم  تکیمو به صندلی دادم 

_امروز تو دانشگاه  دختر خالت رو دیدم!

جوابی از جانب دیار نشنیدم بی خیال ادامه غذاش رو خورد

_دیار با تو هستم هااا!

شونه هاش رو با بی خیالی تکون داد

_شنیدم. خب که چی؟

_یعنی جای  تعجب نداشت؟

از عمد چشاش رو گرد کرد گفت ااااا واقعاااا

بعد نگاهی تمسخر آمیز بهم کرد

_خدایی ممد انتظار  داری  تعجب کنم؟خب دختر خالمه از اولم بهت گفته بودم که اینجاست و درس می خونه.

_ منظور اصلیم این نیست امروز با دختر خالت یکی دیگه هم بود

کنجکاوانه و موشکافانه نگاهی بهم کرد

_نگوووو که سونیا بوده؟؟؟؟

دستام رو توی موهام بردم و سری به نشونه تایید تکون دادم.

دیارهم غذاش رو نصفه رها کرد دستش رو زیر چانه اش گذاشت 

_باورم نمیشه. کجا دیدی اونو؟چطور بود؟بزرگ شده بود؟

_هیچی نمیدونم دیار،هیچی هم نپرس از وقتی که دیدمش یک لحظه هم کارهایی که باهاش کردم  از جلوی جشمام نمیره.

منتظر جوابی از جانب دیار نشدم  با عصبانیت  و کلافگی از جام بلند شدم..

ناظر.  @ Ela6

 

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت{14}

چن قدمی  نرفته بودم  که با صدای گوشیم سرجام متوقف شدم.

چن قدم طی شده رو  عقب گرد کردم و برگشتم سمت میز

نگاهی به گوشی انداختم با دیدن اسمه شخص  گره ای بین ابروهام افتاد

-محمد ده گوشیتو جواب بده صداش رو مخه.

گوشی رو برداشتم و سمت دیار گرفتم:

-بگیر جواب بده بگو خوابه یا اصلا بگو....

با کلافگی دستی لای موهام بردم 

-یا اصلا بگو اینجا نیست  یه بهانه ای  بیار جانه جدت 

دیار چشم غره ای رفت:

-خودت جواب بده /نامزد توعه

با  مظلومیت نگاهی به دیار انداختم نگاهم اثر کرد" دیار سری تکون داد و گوشیو ازم گرفت:/

با بله گفتن دیگه حوصله نداشتم بمونم تا حرفاشون تموم بشه 

دوباره سمت اتاق راهم رو کج کردم  برای اروم شدن مغزم خواب بهترین  گزینه بود.

نمی دونم چشام کی گرم شد و به خواب رفتم.

 

از زبان  سونیا/

 

با نور شدیدی که به چشام خورد بیدار شدم.

توان تکون خوردن نداشتم بدنم سنگین شده بود انگار یه ماشین سنگین از روم رد شده بود.

با صدایی که از خواب زیاد خمار شده بود"گفتم:

-نازی!نازی!بیا پرده رو بکش/

جوابی از نازی نشنیدم./

بالش رو روی سرم گذاشتم  و سرم رو برگردوندم.

 

ناظر   @ برهون

ناظر  @ Ela6

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{15}

 

این بار با صدای بلندتری  دوباره نازی رو صدا زدم .

-نازیییی

-نازییییی!

{مغزه من:خنگول مگه نازی نرفته دانشگاه؟

من:عه عه راست میگی یادم نبود.

مغز:خنگی دا.}

با باداووری اینکه نازی رفته دانشگاه خودم پاشدم  و پرده رو کشیدم.لبخندی با چشمای خواب زدم دوباره رفتم که بخوابم" که با دیدن ساعت چشام چهار تا شد!

ساعت  9 و ربع بود:/

اصلا قرارم با دکتر یادم نبود هوففف خدا امروز انگار تمام کائنات دست به یکی کردن که من نخوابم؟!

سریغ یه دوشی گرفتم و یه مانتوی کرمی رنگ و با یه شلوار سفید پوشیدم  یکم ارایش کردم که رنگ صورتم باز بشه قیافم شبیه ارواح شده بود.

 بعد خوردن دو تا لقمه صبحانه که بزور از گلوم پایین رفت  اژانسی گرفتم و از خونه زدم بیرون.

با ایستادن تاکسی و حساب کردن کرایه اش از ماشین پیاده شدم.

سربلند کردم و ساختمانی که روبه روم بود رو از نظر گذروندم!

یه ساختمان ده طبقه {ساختمان پزشکان}

با دیدن اسم ساختمان یاده یه سریالی افتادم خنده ای کردم و وارد طبقه همکف ساختمان که نگهبانی  اونجا نشسته بود شدم.

سمت اسانسور رفتم خواستم سوار بشم که یادم اومد اصلا نمیدونم دکتر کدوم طبقه هست اه از نهادم بلند شد./

 کارت دکترم همراهم نبود   پوففف کشیده ای گفتم و سمت نگهبان رفتم   که ازش  بپرسم کدوم طبقه؟

بعد پرسیدن  از نگهبان    دوباره سمت اسانسور رفتم  به اسانسور که رسیدم با صدای نگهبان وایسادم:

-خانم!اون اسانسور خرابه !/زنگ زدم که بیان درستش کنن ولی هنوز نیومدن.

بدشانسی پشت بدشانسی.

-باشه" فقط  همین یدونه اسانسور رودارید؟

-بله متاسفانه.

سری به نشونه باشه تکون دادم.

هی حالا چجوری 4 طبقه رو برم بالا؟/ اه من اگه شانس داشتم اسمم الان شانس الملوک  بود:/

 

 

ناظر   @ برهون

ناظر   @ Ela6

 

 

 

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{16}

 

بالاخره بعد چن دیقه  به طبقه چهارم رسیدم.

وارد مطب دکتر شدم"سالن مطب پر بود از ادمای گوناگون  از  بچه  پستونک به دهن گرفته تا زن پشت خمیده عصا به دست!

نگاهی کلی به مطب انداختم جا برای نشستن نبود   و ترجیح دادم سرپا وایسم.

-ننه جون واسه چی اومدی؟

با صدای زنی که  سنش 65 و خورده ای میخورد سرم و برگردوندم و بهش چشم دوختم  اونم نگاهش  به من بود.

{من:یعنی با من بود؟

مغز:نه پس با عمت بود با تو بود  دا}

خم شدم سمتش :

-با من بودید؟

-اره عزیزم میگم  واسه چی اومدی؟

{من:اوف خدا چه فضوله شیطونه میگه یه چیزی بهش بگم .!

وجدان:احترام به بزرگ تر واجب است.

من: وجدان جونی خفه شو لطفا!/

وجدان:ایش"باشه.}

لبخند زورکی زدم که بیشتر شبیه دهن کجی بود.

-یکم مشکل دارم اومدم  که بلکه مشکلم حل شد:/

-اهان ننه! ایشالا مشکلت حل میشه.

{من:وای خدا خودش پیره  بعد به من میگه ننه؟!

وجدان:چیزی بدیم نگفته ننه"

من:باز تو حرف زدی؟

وجدان:باشه بابا من خفه.}

خانم رادمنش.

با شنیدن صدای منشی که داشت اسمم رو صدا میزد  از دعوا با وجدانم دست کشیدم و سمت درب قهوه ای رنگی که  اونجا بود و اتاق خصوصی دکتر رفتم.

به رسم احترام تقی به در زدم و با بفرمایید گفتن دکتر وارد اتاق شدم.

دکتر{ُسارا} سرش مشغول برگه هایی  بود که روی میزش بود سلامی کردم /

نیم نگاهی از زیره عینک های کاریش بهم کرد و جوابم رو داد  و دوباره  مشغول نگاه کردن به برگه های  جلوش کرد. دو ثانیه نگذشته بود که سرش رو تند بلند کرد.

- به به! کی اینجاست!؟ اشتباه میبینم یا واقعا خودتونید؟

لبخند محجوبانه همیشگیم که نازی میگفت حتی با این لبخندم نتونستم سره پسرها رو کلاه بزارم" زدم.

- خودمم خانم دکتر.

از پشت میزش بلند  شد عینک هاش رو از روی چشم هاش برداشت  و به طرفم اومد. با خوشرویی  دستش رو باز کرد و خیلی صمیمانه منو بغل کرد.

-خیلی خوش اومدید عزیزم.

 

ناظر  @ برهون

ناظر    @ Ela6

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{17}

-ممنونم.

 به صندلی  که روبه روی میز کاریش بود  اشاره کرد که بشینم.

اروم خانومانه سمت  صندلی رفتم و نشستم "نیم نگاهی به اتاقش انداختم  یه اتاق بزرگ  که وسایل اتاقش ست سیاه و نقره ای بود ویه پنجره بزرگ داشت که از پشت پنجره  دریاچه چتگیر دیده میشد.

-خب عزیزم چه عجب از این ورا خدای نکرده مشکلی داشتی  یا فقط اومدی که به ما سر بزنی؟

تک خنده ای کردم:

-راستش رو بخوایید به همون دو دلیلی که تازه گفتید اینجام.  هم اومدم بهتون سر بزنم و هم خواستم از همین راه ماجرایی که چهار ساله درگیرشم و باهاتون در میون بزارم.

-هر مشکلی باشه و هرچیزی باشه  راحت و اسوده برام بگو /به قول معروف دکتر محرم اسراره بیمارشه.

با چشام ازش تشکر  کردم.

دکتر  طره ای از موهاش رو که زیره شالش بیرون اومده بود رو پشت گوشش فرستاد :

-خب عزیزم  ماجرایی که میگی چهار ساله درگیرشی چیه برام بگو؟

نفس حبس شده ام را بیرون فرستادم.

-از کجا شروع کنم ؟ از چی بگم؟

-از اولش بگو میخوام از اول ماجرا رو برام بگی  که منم بدونم.

لبام و با زبونم تر کردم  تا خواستم حرفی بزنم پرت شدم به گذشته......

{محمد: سونیااااااااا  دستم بهت برسه فاتحت خونده است.

خنده شیطانی کردم بنده خداا مخیخواست بره حموم ولی تو شامپوش تخم مرغ ریختم اونم 6 تا..

با اینکه ترسیده بودم  ولی  کله شجاعتم رو جمع کردم و با صدای بلند  گفتم:

عمرا دستت بهم  برسه  بعدشم حتی هم دستت بهم برسه کاریی نمیتونی انجام بدی عزیزمممم.....}

 

ناظر:      @ برهون

ناظر:    @ Ela6

 

 

 

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{18}

 

-خانم رادمنش خانم رادمنش!!!!!!

با صدازدن دکتر تمامی خاطره های خوب  از جلوی چشم هایم محو شد .

-بله؟

-خانم رادمنش یا سونیا خانم قرار بود برام ماجرا رو تعریف کنی ولی یهو رفتی تو فکر چیزی شد؟

سری تکون دادم :

-نه چیزی نشد!

دکتر که تا اون زمان سرپا وایساده بود و تکیه اش به میزش بود.از میزش جدا شد و روی صندلی روبه روم نشست. و با چشام های مشکیش به من خیره شد.

همیشه معذب میشدم وقتی کسی این جور مرا نگاهم میکرد. 

ولی نفسی عمیق کشیدم و شروع کردم به گفتن ماجرا.

-همه چیز چهار سال پیش و از یه عکس شروع شد " عکسی که زندگیم رو تغییر داد وقتی برای اولین بار به  عکسش نگاه کردم  فکر نمی کردم که روزی برای دبدن دوباره اون چشم ها پرپر بزنم  فکر نمی کردم  که روزسی اونقدر عاشقش بشم  که بخاطرش از  همه چی حتی خانواده ام دست بکشم.

-پس قضیه و این ماجرات عاشقانس؟

سری به نشونه تایید تکون دادم.

-خب عزیزم ادامه بده.

-اون موقع 16 یا 17 سالم بود چیزی از عشق سرم نمیشد .هر کسیم از عشق حرف میزد و رو مسخره میکردم. تو یکی از روزای  شهریور که با دوستم نازی حرف  میزدم  نازی برام عکسی رو فرستاد.

عکس یه پسر بود یه پسر  قد بلند  و  با چشم های مشکی   شاید سنش  27 یا 28 بود .

در حال اسکن عکس بودم که نازی  گفت:

-سونیا عکس رو نگاه کردی؟

-تایپ کردم اره دیدم خب حالا که چی؟

-اسمش محمده به قول خودمون رفیق شفیق دیاره!

اخمی کردم و دوباره تایپ کردم......

 

 

ناظر:   @ برهون

ناظر:  @ Ela6

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{19}

 

{تایپ کردم :

-خب نازی برو سر اصل مطلب؟!

-صبر کن با پیام دادن  نمیشه زنگ بزنم راحت تر بهت  بگم.

طولی نکشید که نازی زنگ زد بعده احوال پرسی دوباره اش  و جواب گرفتن از من "نازی من منی کرد و رفت سره اصل مطلب چون یمدونست اگه زودتر ماجرا رو نگه من عصبی میشم و....

-خب سونیا راستش چجوری بگم !از واکنشت میترسم !  اه اصلا ولش  ایکاش حرفای  دیار رو گوش نمیکردم.

اخمی پشت گوشی کردم و سعی کردم عصبی نشم >با یه  لحن ارام گفتم:

-هرچی هست راحت بگو  بهم. دیوونه نیستم که بیخود عصبی بشم.

صدای نفس عمیقی که نازی از پشت تلفن کشید به گوشم خورد  یه دقیقه سکوت کرد بعد شروع کرد به گفتن:

-خب سونیا ماجرای این عکس فرستادن از این قراره :تو که دیار پسرخاله ام رو میشناسی؟

بله ای گفتم  و منتظر ادامه ماجرا شدم.

-این عکسی که فرستادم  دوسته دیاره یعنی اینا از بچگی باهم بزرگ شدن!/باهم مثل برادرن. 

دیشب که با دیار حرف میزدم  عکسه این پسر رو فرستاد و گفت که دانشگاه می خونه واگر خدا بخواد 4 سال بعد میتونه استاد دانشگاه بشه.

و بعدش  از  من خواست که  بهت بگم که اگه بخوایی  شماره این پسر رو بهت بدم که باهم حرف بزنید.

کنجکاو شده پسیدم:

- اون وقت واسه چی با پسری که نمیشناسمش باید باهاش حرف بزنم؟

-منظور دیار این بود که باهم حرف بزنید و اشنا بشید  بلکه....

-بلکه چی؟

-بلکه از هم خوشتون اومد !/

دیگه از کوره در رفتم با صدایی سعی در کنترلش داشتم گفتم:

-نازی  تو که منو  بهتر از هرکی میشناسی.! میدونی که تا حالا با  پسری حرف نزدم و از  این رابطه های عشق و عاشقی دروغی متنفرم. 

-میدونم اخه....

-هیس ساکت باش هیچی نگو. برو به اون پسر خالت بگو که سونیا قبول نکرد تمام.}

 

-خانم دکتر  از اون ماجرا هفته ای گذشت . ولی تو اون  هفته ای که گذشت  یه سری اتفاق افتاد که خودمم باورم نمیشد  چه برسه به بقیه.

دکتر موشکافانه  گفت:

-چی؟

از روی میز که پارچ  ابی بود .پارچ رو برمیدارم و لیوان ابی رو میریزم  تعارفی به  دکتر میکنم و لیوان اب رو سر میکشم  تا گلوم کمی تر بشه.  همون جور که لیوان توی دستمه ادامه میدم:

-بعده حرف زدن با نازی   چونکه عصبی بودم تا یه روز گوشی رو خاموش کردم  عصبانیتم دسته خودم نبود. برای ارامش یا باید جیغ میکشیدم یا ظبق  عادتی که همیشه  داشتم گوشی رو خاموش  میکردم و میخوابیدم تا اروم بشم.

 

ناظر  @ برهون

 

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{20}

 

-یه روز همه چی عادی گذشت. روز بعدش وقتی  گوشی رو روشن کردم بعده جواب دادن به پیام هایی که نازی داده بود ناخود اگاه دستم رفت رو عکسه  پسره.  کمی عکسش رو نگاه کردم خودمم تعجب کرده بودم    منی که از پسرا بدم میومد حالا داشتم عکس یه پسر رو که از امثال پسرای خیانت کاره دیگه است نگاه میکنم.توی اون هفته  من هر روز عکسش رو نگاه میکردم  مثل یه معتاد شده بودم هربارم که  عکسش رو میدیذم خود به خود لبخند میزدم نمی دونستم چم شده / چرا این جور شدم. خیلی چرا ها تو ذهنم بود و ولی جواب  هیچ کدومشون رو  نمیدونستم.

اون هفته گذشت  جمعه شب بود که به نازی پیام دادم از همه  حالت هایی که توی اون هفته داشتم براش گفتم از نگاه هر روزه به عکساش تا لبخند های بیخود و .....

نازی بهم گفت که عاشق شدم ولی باورم نشد  اصلا به من نمیخورد که عاشق بشم اصلا منو چه به عشق و عاشقی..

باور نکردم که نشونه هایی که من دارم نشونه عاشق شدنه برای این که به خودم ثابت بشه که عاشق نشدم و نمیشدم عکس محمد رو حذف کردم که دیگه بهش نگاه نکنم.

با حذف عکسش چیزی درست نشد هیچ بلکه خراب تر هم شد. هی خودم رو سرزنش میکردم که چرا حذف کردم  و غرورمم اجازه نمیداد برم به نازی بگم که عکسش رو دوباره بده.

 حدس  زدم که حتما پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25) داره  با این حدس و فکرم چراغ امیدی تو دلم روشن شد رفتم و پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25) برای اولین بار و بدون اجازه خانواده نصب کردم . اسمش رو که نازی بهم گفته بود با شهرتش رو جستجو زدم  . با اوردن  پیجش  لبخندی زدم   اینبار عکسای بیشتری ازش داشتم  . هر روز نگاه میکردم حتی کارم به جایی رسیده بود که خودم رو با اون تصور میکردم.

روز هام همین جور میگذشت تا این  که  یه شب   دوم ابان ماه بود  فهمیدم که عاشق شدم  سخت باورش ولی چیزی بود که شده بود . دل رو به دریا زدم  و به نازی همه  چیز رو گفتم  از نازی خواستم که شمارش رو هرجور شده برام پیدا کنه که بهش پیام بدم.

- مگه پیجش رو نداشتی؟

- داشتم خانم دکتر ولی  اگه بهش پیام  میدادم شاید فکر می کرد مزاحمم و من رو بلاک میکرد.

دکتر اهانی گفت  و دستش و زیر  چانه اش گذاشت و منتظر ادامه ماجرا شد.

نگاهی به ساعت کردم 11 بود اصلا نفهمییدم که چجور گذشت  خجالت زده نگاهی .....

ناظر   @ برهون

ناظv   @ Ela6

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{21}

 

خجالت زده نگاهی به دکتر انداختم  :

-ببخشید سرگرم تعریف ماجرا شدم که اصلا نفهیمدم چجور گذشت.!

دکتر با مهربونی لبخندی زد :

-اشکالی نداره عزیزم. منم کنجکاو شدم به شنیدن  ادامه ماجرات .

لیوان توی دستم رو خم شدم و روی میز گذاشتم  و  گفتم:

-ماجرای من خیلی طولانیه شبیه به یه فیلمه که یه فصل فیلم تموم میشه  ولی ناقص .بعده چهار سال هنوزم منتظرم این ماجرا  مثل یه فیلم فصل دومش با یه پایان خوش ساخته بشه.

دکتر  نگاهی به ساعت مچی در دستش انداخت  :

-هر چیزی که اتفاق  می افته یه حکمتی هست.  الان وقته یه  بیماره دیگه هست و ماجرای دلداگی توهم نصفه موند / 

-بله. گذر زمان رو اصلا نفهیمدم.

-راستی خانم دکتر؟

-عزیزم سارا صدام کن من اونجوری راحت ترم.

-اخه....

-اخه نداره قراره چن جلسه دیگه ای رو باهم باشیم پس بهتره منو به اسم کوچیکم صدا بزنی که باهم  راحت تر بتونیم حرف بزنیم.

لبخندی زدم و باشه ای گفتم.

از جام بلند شدم و همون حین بلند شدن پرسیدم:

- برای جلسه بعدی باید از منشیتون  نوبت بگیرم؟

سارا هم ا زجاش بلند شد و سمت میزش رفت و برگه ای  دراورد . همون جور که به برگه نگاهی میکرد گفتک

-این  هفته  ابنجوربی که من تو برگه میبینم به جز  چهارشنبه کل روز های دیگه سرم شلوغه. البته میتونی نوبت بگیری از منشی ولی  من چون ماجرات طولانیه  به نظره من چهارشنبه صبح ساعت 10 صبح  بریم بیرون و اونجا ماجرا رو برام تعریف کن.

-ولی اخه مگه چهارشنبه مطب نمیایید.

-نه عزیزم.  همیشه من چهارشنبه مطب رو تعطیل میکنم.

اهانی گفتم. 

-من دیگه برم. سره تون رو هم درد اوردم.

-نه عزیزم این چه حرفیه !

لبخندی زدم 

-از طرف من به ملیسا سلام و برسونید و بوسش کنید.  فعلا.

-فعلا عزیزم تا چهارشنبه.

 

 

از مطب اومدم بیرون   چون اواخر ماه مهر بود  کم کم گرمی هوا جاش رو با هوای سرد عوض میکرد. 

نفس عمیقی کشیدم همین نفس کشیدنم مساوی شد با سرفه کردن من. اه اه هوای تهران  همیشه خدا الوده است. 

 

نمیدونستم چیکار کنم برم خونه یا....

دانشگاه هم که نمیتونم برم خونه هم که تک و تنها نمیشه. نازی هم که رفت ساعت  5 عصر بیاد خونه هوف .

 

ساعت رو نگاهی کردم الان نازی  کلاس نداشت و کلاس   نیم ساعت دیگه شروع میشد. کلاس محمد هم  تموم شده الان.

پس میتونستم  یک کاره دیگه ای انجام بدم......

 

 

ناظر:   @ برهون

 

ویرایش شده توسط Sonya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{22}

گوشیم رو در اوردم و به نازی زنگ زدم.

بعد از خوردن چند بوقی جواب داد:

-بله!

-سلام خواهری! خوبی؟

-سلام. مرسی گلی! تو خوبی؟

-منم خوبم. راستی نازی یه سوال؟

-جان؟

-کلاستون با......

نتونستم اسمش رو به  زبون بیارم و جملمم رو ادامه بدم. نازی حرفم رو فهمید با خونسردی گفت:

-اره کلاسمون با اون استاد تموم شد.

-باشه. تازه کارم با دکتر تموم شد و اومدم بیرون. هنوزم زوده برم خونه تک و تنها  حوصلم میره! میرم خونه الان وسایلم رو جمع میکنم و میام دانشگاه تا دو تا کلاس باقی مونده رو  حاضر باشم.

-باشه خوبه. بیا یه ماجرایی هست که باید بگم بهت.

-تمام پس. خداحافظ.

 گوشی رو قطع کردم . و تاکسی رو گرفتم  و اول رفتم سمت خونه تا  کتاب های لازم و بردارم  بعد برم دانشگاه!

بعد از نیم ساعتی تو یه ترافیک موندن به خونه رسیدم. سریع وسایل ازم رو برداشتم و دوباره سوار تاکسی شدم و به سمت دانشگاه رفتم/

با رسیدن به دانشگاه کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.

قدم هام رو تندتر کردم  و وارد دانشگاه شدم چون کلاس  بعدی ده دقیقه مونده شروع بشه و باید زودتر سره کلاس حاضر میشدم.

نازی رو از دور دیدم و براش دستی تکون ادم.

به نازی هنوز نزدیک نشده  بودم که  قدم او طرف تر  کنار درخت ها دوتا چشم های اشنا رو دیدم. نمیدونم کی بود ولی هر کی بود چشم هاش برام خیلی اشنا بودن انگار چند باری دیده بودمش.

دیگر فکرم رو درگیر نکردم چون دیرم شده بود. به نازی رسیدم  و باهم سمت  کلاس رفتیم...

 

 

ناظر:   @ برهون

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{23}

 

کلاس رو خداروشکر از دست ندادم. بعد از تموم شدن کلاس با نازی سمت  غذاخوری دانشگاه رفتیم.

با یادداوری این که قرار بود نازی به من موضوعی رو بگه  کنجکاوانه و موشکافانه   برگشتم سمتش...

 

از زبان {محمد}

با احساس دستی رو شکمم بیدار شدم.  طبق معمول  دیار بود همیشه خدا برای بیدار کردن این روش رو انجام میداد. می اومد رو شکمم هی دست میکشید قلقلک میداد تا بیدار بشم.

کش و قوسی به بدنم دادم و پرسیدم:

-ساعت چنده؟

-ساعت رو  دقیق نمیدونم. فقط همین رو میدونم که فقط بیدار شدنه.

خمیازه ای کشیدم و سرجام نیم خیز شدم/ به دیار که روی لبه تخت نشسته بود و بهم نگاه می کرد  با چشمم اشاره کردم که بره بیرون. میدونم واقعا منظورم رو نفهمید یا از عمد خودش رو به نفهیدن زد!

-چی میگی ممد؟

-میگم پاشو برو بیرون تا لباسام رو عوض کنم.

اهانی گفت ولی تکونی نخورد. چشام گرد شد وای این چرا این جور می کرد. 

-دیار نشنیدی چی گفتم؟

-اگه نمیشنیدم که اهان نمگیفتم1

-ده پس اگه شنیدی چرا نمی ری؟

بی خیال شانه ای بالا انداخت و گفت:

-خب من که نامحرمت نیستم راحت عوض ن لباسات رو.

بعد با یه لبخند شیطون برگشت سمتم. سری به نشونه تاسف تکون دادم /دوباره شیطناتش گل کرده بود.

گفتن فایده ای نداشت پس نزدیکش شدم و  بلندش کردم و به سمت در هولش دادم به زور تا بره بیرون.

دوشی گرفتم  و رفتم سمت کمد لباس که دوباره تیپ رسمی رو بزنم که پشیمون شدم و لباس پوشیدن رو برای بعده از خوردن صبحونه گزاشتم!

بعده خوردن چند لقمه ای صبحانه رفتم سمت اتاق که لباسمرو عوض کنم به سمت دانشگاه برم. نمیدونم امروز سونیا می اومد یا نه!

 ولی حدس میزدم نیاد چون اون عادتش بود همیشه از ادمایی که باعث ناراحتیش میشن فرار کنه. قطعا  منم جزو اون افراد بودم که شاید اصلا تحمل دیدنم رو نداشته باشه. مطمئنم الان از من متنفره.

 

 

ناظر:   @ برهون

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت{24}

انقدر درگیر فکر کردن بودم و متوجه نشدم کی به اتاق رسیدم و لباسام رو عوض کردم.

من که گفته بودم دوسش ندارم  پس چرا هی جلوی چشام هامه چرا انقدر دو روزه بهش فکر میکنم.

سری به افکار های مزاحمم تکان دادم.  رفتم از دیار خداحافظی کنم که برم . ولی  دیار هم  گفت که با من می خواد بیاد دانشگاه  و  دختر خالش رو{نازی} رو ببینه. 

 نمی خواستم دیار بیاد چون اگر می اومد قطعا یه شیطنتی انجام می داد و کله دانشگاه رو  به هم میریخت.!/ ولی چاره ای نداشتم به جز قبول کردن حرفش چون حتی اگر من  نمیبردم با خودم/ خودش تنها می اومد.

 بعد از برداشتن سوییچ   به سمت دانشگاه راه افتادیم.

   وقتی به دانشگاه رسیدیم توی حیاط اولین کاری که کردم دیار رو نصیحت کردم تا دسته گلی به اب نده .دقیقا شبیه پدر هایی شده بودم که بچه  شون رو نصیحت می کرد.

خلاصه  نصیحت کردنم تموم شد خودم تنها سمت سالن دانشگاه راه افتادم. اولین کلاس با  سونیا بود دوباره. 

سمت کلاسشون راهم رو کج کردم  ورفتم.

 به در کلاس  که رسیدم خواستم در بزنم دیدم صدای اهنگ خوردن پسر های کلاس و کف زدن دختر ها میاد.

امشب خونمون بله برونه / امشب خونمون شیرینی خورونه امشب.... 

بدون در زدن وارد شدم و نزاشتم  کنسرتشون ادامه  پیدا کنه!

با وارد شدنم به کلاس همه هول شدن و در عرض چند ثانیه سره جاشون نشستن.

به عامل به هم زدن کلاس که هیمن عمری بود خیره شدم. از قیافش شرارت میبارید. یه چیزی شبیه دیار بود اونم.

 سلامی دادم و بعده حضور و غیاب که فقط یه نفر نیومده بود اونم طبق حدسی که زدم و درست از اب در اومد سونیا بود!

 کلاس دو ساعتی کشید و وقتی کلاس هم تموم شد  مثل این رمان ها دخترا جلوم رو گرفتن ازمن سوال میپرسیدن.

 

 

ناظر:    @ برهون

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...