رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان حجرت تنهایی | نسیمه معرفی کاربر انجمن نودهشتیا


Nasim.M
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم:  B

ارسال های توصیه شده

 negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

نام رمان: حجرت تنهایی
نام نویسنده:  نسیمه معرفی«Nasim.M»
ژانر: تراژدی، عاشقانه
خلاصه:

دل می‌بازد و دل می‌دهد. تعشق سر راهش قرار می‌گیرد. پا به انهزام می‌گذارد ولی هربار بر روی پاهایش می‌ایستد. پسری عاشق و مغلوب، دل می‌برد و پا به رفتن می‌گذارد.

اما او... دختری است مستغرق در اوهام ماضی و مأیوس از دنیای آتی! در روزهای انزوایش، به یاد می‌آورد که چه‌چیز گران‌بهایی از دست داده، عائله را، عاشقی را و خود را

اما...  با واصل شدن وجه جدیدی در زندگی‌اش یاد می‌گیرد که...

مقدمه:
می‌کوبد بر در این قلب مفتون!
مرا بازیچه می‌داند. تلاش بر شکستن قلب من می‌کند!
مگر می‌گذارم وداد شود تنفر؟ مگر می‌گذارم به هدفش برسد؟!
من همان عاشق حقیقی هستم، تعشق در تمام وجود من است.
دگر نمی‌گذارم همه را از من بگیرد و مرا در حجرتی انزوا ترک کند!

لینک صفحه نقد:

ناظر: @Asma,N

ویراستار: @زری بانو

ویرایش شده توسط Nasim.M
  • لایک 33
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 11
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت یک...

برای آخرین بار توی تاریکی به تموم خونه نگاهی انداختم. وارد اتاق بابا و مامان شدم آروم به سمتشون قدم برداشتم. بالای سر هر دوتاشون ایستادم. بغض کرده بودم و حالم زیاد خوب نبود، استرس تموم وجودم رو پر کرده بود، از استرس زیاد دل درد گرفته بودم و سر گیجه داشتم. می‌ترسیدم از کاری که قرار بود بکنم ولی با این‌حال باز هم مصمم بودم که انجامش بدم.  به مامان و بابا نزدیک شدم و زیر لب گفتم:

- شرمندم، ولی دیگه وقتشه.

چشم‌های پر از اشکم رو بستم و پلک‌هام رو روی هم فشار دادم. اشک روی گونه‌هام سر خورد. آروم و بی سر و صدا از اتاق بیرون رفتم و نامه‌ای که قبل از همه چی نوشته بودم رو، روی میزی که توی سالن بود گذاشتم.

در ورودی رو آروم باز کردم و بیرون رفتم. باز هم از بیرون به کل خونه نگاهی انداختم، که صدای آشنایی توی گوشم پیچید.

- آماده‌ای؟

به سمت فردی که پشت سرم وایساده بود برگشتم و بهش نگاهی انداختم. با دیدنش ضربان قلبم، ناخواسته بالا رفت. نمی‌دونستم چی جوابش رو بدم؟ آره؟ یا نه؟! بهش خیره بودم؛ برای اولین بار اینقدر نزدیک می‌دیدمش. از خوشحالی و از ترس و استرس، اشک توی چشم‌هام حلقه زد. باز هم صداش توی گوشم پیچید.
- می‌دونم برات سخته ولی خب خودت خواستی. هزار بار بهت گفتم این کار اشتباهه ولی کو گوش شنوا؟! اگه می‌خوای برگرد پیش پدر و مادرت، اگه هم می‌خوای با من بیای، پس زودتر؛ تا کسی بویی از کارمون نبرده. باشه؟

هنگ کرده بودم. نمی‌تونستم زبونم رو توی دهنم بچرخونم. من حاضرم، به خاطر مهدیار همه کاری کنم. فرار کردن از خونه پدرم که چیزی نیست. بالاخره با کلی زور دادن تونستم یک کلمه رو بگم.

- بریم!

سرش رو به سمت چپ و راست تکون داد.
- تو آدم بشو نیستی،   نه؟!

با تحکم گفتم:
- گفتم بریم!

دیگه حرفی نزد و به ماشینی که منتظر ما بود اشاره کرد. دستم رو به سمت ساک کوچکی که توش چندتا لباس انداخته بودم دراز کردم، که مهدیار زودتر از من ساک رو برداشت و رفت. دنبالش رفتم و قبل از مهدیار سوار ماشین شدم. با حرکت کردن ماشین، باز هم نگاهم به سمت خونه کشیده شد.

خونه‌ای که از بچگی من توش زندگی می‌کردم. از همون پنج، شش سالگی و الان فقط هجده سالمه. خونه‌ای که تموم خاطراتم رو حمل می‌کنه ولی بعد از این همه سال، دارم ولش می‌کنم و جای دوری میرم.

***

تقریبا یکی دو ساعت گذشت که توی راه بودیم، ولی خوابم نمی‌برد. فکرم مشغول خیلی چیزها شده بود.
مهدیار سمت راست من نشسته بود. برگشتم و نگاهش کردم. خیلی آروم خوابیده بود. به صورتش خیره شدم؛ چقدر وقتی‌ که خوابه خوشگل‌تر میشه.

@Sahar_66 @sana.hashemiiipoor @sanaz87 @SaNiA18 @Satiyar @sara.s312 @Ataras_02 @Atlas _sa @Aramis.R_U @Armiti @arrtahoor @Aramesh @amitis98ia @Asal Akbari @Asma,N@im._baran @im._byta @im._sayw @Imaryam @shahrzad.rh @-Aryana- @-Atria- @-Ghazal- @-Madi- @-mAhsA.86- @-Tehyan- @نیکتوفیلیا @نوازش @نرگس شریف @دخترخورشید @Gisoo_f @z̸a̸h̸r̸a̸ @mah86 @Mahta1386 @mahdiye11 @Qazal @_Ghazal @_NAJIW80_ @_Zeynab  @Iparmidw @Paradise @Pardis @Parisa.r@Red_girll @Roshana @Roshana

ویرایش شده توسط Nasim.M
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 31
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دو...

یه لبخند روی لبم نشست؛ یعنی این مرد واقعا توی همین روزها مرد من میشه؟

***

با صدای مهدیار چشم‌هام رو آروم باز کردم که نور باعث شد چشم‌هام رو باز ببندم.
- ورونیکا عزیزم، بلند شو یه چیزی بخوریم. چیزی نمونده تا به تهران برسیم تنبل خانم!

با لبخند چشم‌هام رو باز کردم. همیشه آرزوم این بود که با صدای مهدیار چشم‌هام رو باز کنم. خداروشکر به آرزوم رسیدم.
- صبحت بخیر عزیزم!

چشم‌های بازم رو که دید نزدیکم اومد.
- صبح توام بخیر، الان بلند میشی یه چیزی بخوریم؟ من از گشنگی مردم‌ ها!

کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:
- چشم بریم، من هم  گشنمه.

از ماشین پیاده شدیم و به سمت رستوران که رو به رومون قرار داشت رفتیم. فضای رستوران خیلی خفه کننده بود. به سمت اولین میزی که رسیدیم مهدیار نشست. من هم  رو به روی مهدیار یک صندلی رو کشیدم و نشستم.

ساعت نزدیک‌های ده بود و من مطمئن بودم الان پدر و مادرم نامه رو خوندن. با بغضی که توی گلوم سعی داشت بر خفه کردنم بود، گفتم:
- فکر می‌کنی الان پدر و مادرم در چه حالی هستن؟

سرش رو زیر انداخت.
- ببین ورونیکا، اگه می‌خوای برگردی، همین الان برت می‌گردونم. اصلا هر وقت که بخوای، چون اون‌ها خانوادت هستن.

خیلی آروم گفتم:
- اگه خواستگاریم اومده بودی این اتفاق نمی‌افتاد.

دستی توی موهای مردونش کشید و با حرص و صدای آرومی گفت:
- چند بار بگم شرایطش رو ندارم؟ تو چرا درکم نمی‌کنی؟!

به چشم‌هایی که عصبانیت توشون موج میزد خیره شدم و با بغض بهش گفتم:

- من نگفتم الان ازدواج کنیم، من فقط خواستم بیای به پدرم بگی، باهاش صحبت کنی.

چشم‌هام رو بست و توی همون حال گفت:
- متاسفم ولی نمیشه، من کلی بدبختی دارم حالا تو هم  روش!

به گارسونی که داشت به سمتون می‌اومد نگاهی انداختم، پیتزا آورده بود. پیتزاها رو روی میز گذاشت و رفت. مهدیار با لبخند گفت:
- می‌دونم پیتزا دوست داری، برای همون گفتم شاید پیتزا بخوای.

سرم رو تکون دادم و گفتم:
- ممنون.

بعد از خوردن پیتزا باز هم راه افتادیم، به سمت مهدیار برگشتم و ازش پرسیدم.
- چقدر مونده تا برسیم؟

به سمتم برگشت و سرش رو تکون داد و گفت:
- خب چیزی نمونده.

یه تای ابروم رو بالا دادم چون با حرکتش فهمیدم جدی نبود گفتم:
- مهدیار، جدی باش.

آروم خندید  و وسط خندش گفت:
- خب شش ساعتی میشه.

ناخودآگاه سرم رو روی شونش گذاشتم و دستش رو توی دست‌هام گرفتم.
نمی‌دونم چه‌جوری جرئتش رو داشتم اما حس خیلی خوبی بود، دوستش داشتم.
- خانمی، اگه خوابت میاد من میرم جلو تا تو دراز بکشی.

دستش رو بیشتر توی دست‌هام فشار دادم، ترسیدم بره، می‌خواستم پیشم باشه.
- نه، پیشم باش.

یه بوسه‌ای روی موهام زد و گفت:
- باشه عزیزم.

اون شش ساعت، بالاخره با کلی جون کندن گذشت و ما به تهران رسیدیم.
راننده جلوی یه    در خونه‌ای ایساد، به نظر می‌اومد خیلی قدیمی هست.

ویرایش شده توسط Nasim.M
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 28
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سه...

از ماشین پیاده شدیم. مهدیار هم با راننده حساب کرد و بعد به سمت من اومد.
- این خونه کیه؟

صداش آروم بود، به من خیره شد و گفت:
- خونه خودمون

با تعجب و استرس بهش گفتم:
- ولی خانوادت...

سریع دستش رو به سمتم گرفت و گفت:
- آروم باش، الان براشون توضیح میدیم!

 به سمت در برگشت و زنگ در رو زد و منتظر موند تا کسی بیاد. زیاد طول نکشید که صدای قدم‌ زدن کسی رو شنیدیم. این صدا باعث شد بیشتر بترسم و دست مهدیار رو محکم توی دستم بگیرم.

در باز شد و پسری شبیه مهدیار بیرون اومد، نگاهش که به ما افتاد خیلی زود مهدیار رو بغل کرد.
ماهان: خوبی داداشم؟ بیا تو!

با کشیده شدن مهدیار من هم همراهش کشیده شدم. بعد از وارد شدنمون داداش مهدیار در رو بست و به من نگاهی انداخت.
- خوش اومدین خانم ورونیکا، مهدیار درباره شما به من گفته بود. بیایین تو.

دنبال مهدیار و داداشش«ماهان» راه افتادم، وارد خونه قدیمیشون شدم. به نظر خیلی قدیمی می‌اومد‌. وارد خونه شدیم. خونه خیلی قدیمی بود. دیوارهاش نم‌دار و زرد شده بود.

مبل‌های کرمی و رنگو رو رفته‌ای داشتن که آدم حس می‌کرد هر لحظه پاش می‌شکنه می‌افته زمین. پنجره‌ها خاک گرفته بودن و پرده سفیدی روش افتاده بود که رنگش رو به زرد می‌رفت و اینم دو دلیل داشت کثیف بودن یا کهنه شدن.

آشپزخونه ساده‌ای داشتن و کابینت‌هایی از آهن داخلش وجود داشت و یخچال قدیمی کوچیکی هم داشتن. خود خونه خیلی کوچیک نبود و میشه گفت معمولی بود. فرش قهوه‌ای رنگ و بزرگی سطح زمین رو دربرگرفته بود و انقدر شسته شده بود که دیگه رنگی نداشت و عین پوسته روی زمین چسبیده بود.

نگاهم رو از خونه گرفتم و لبخندی زدم خب من که به مهدیار گفته بودم، حاضرم حتی توی خیابون‌ بخوابم ولی کنارش باشم. صدایی که به گوشم رسید من رو از افکارم بیرون کشید. با بغض به زنی که رو به روی مهدیار و ماهان وایساده بود و فقط داد میزد خیره شدم.
- این دختر توی خونه خودم چی‌کار می‌کنه؟ می‌خوای آبرومون رو ببری؟ می‌خوای خانوادت رو بدبخت کنی؟ ببرش بیرون، از کجا آوردیش؟

یه مانتوی بلند و شلوار به رنگ مشکی  تنش بود و  یه روسری که به رنگ سورمه‌ایی میزد روی سرش انداخته بود.
ماهان سعی داشت مادرش رو آروم کنه. مهدیار هم دستم رو گرفت و گفت:
- بریم توی اتاق، نترس حل میشه!

صدای محکم مادر مهدیار باز هم توی گوشم پیچید.
- هی دختر، می‌خوای این‌جا بمونی؟ از این خونه برو بیرون!

ترسیده بودم حرفی بزنم، حالم بد شده بود. دیگه نمی‌تونستم روی پاهام وایسم، مهدیار من رو بلند کرد و توی اتاقش برد‌. من رو روی تخت تک نفرش گذاشت و کنارم نشست.

- تو بخواب، قول میدم حل بشه!

با بیرون رفتن مهدیار بغضی که توی گلوم بود ترکید، هق- هقم هی بالا و بالاتر می‌رفت. نمی‌دونم چرا ولی حس پشیمونی بهم دست داده بود.

اگه مادر مهدیار من رو از خونه بندازه بیرون حتما بدبخت می‌شم. دیگه هم خانوادم من رو نمی‌خوان. اینقدر گریه کردم که از خستگی زیاد نمی‌دونستم کی خوابم برد.

***

با حس نوازش کردن موهام، چشم‌هام رو باز کردم. اولین چیزی که دیدم دوتا چشم قهوه‌ایی بودن. من عاشق این چشم‌هام! آروم لبخند زدم.
- جونم؟

دقیق توی چشم‌هام نگاه کرد.
- باز هم گریه کردی ورونیکا؟!

لبخند از روی لبم محو شد. روی تخت نشستم و به مهدیار چشم دوختم.
- مادرت من رو نمی‌خواد.

با جدیت بیشتر به چشم‌هام نگاه کرد و گفت:

- ببین ورونیکا، من یه  اتاقی پیدا کردم یعنی واسه خودمون میشه، می‌ذارم به اسم خودت‌.

@_Ghazal

ویرایش شده توسط Nasim.M
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 26
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهار...

اسم اتاق رو که شنیدم، دلم آروم گرفت که بالاخره من و مهدیار یه جایی رو تنهایی زندگی می‌کنیم با هم، ولی خانوادش رو یادم اومد.

- ولی خانوادت...

توی همون حالت که به چشم‌هام زل زده بود. نذاشت حرفم رو ادامه بدم گفت:

- تو نگران خانوادم نباش، بخوان یا نخوان تو زن منی، زن پسرشون هستی. الان هم بلند شو بریم یه چیزی بخوریم که ساعت ده شب هست. خسته هستم تازه برگشتم خونه، بیرون بودم توام که تموم این ساعات رو خواب بودی تنبلم!

خندیدم و با ناراحتی گفتم:
- ولی من پیش خانوادت نرم بهتره.

در حین بلند شدن گفت:
- نه! اون‌ها شام خوردن، الان من و خودت تنهایی شام می‌خوریم. بیا

 رو سریم رو مرتب کردم و دنبال مهدیار رفتم. توی سالن کسی جز یه مرد نبود که مطمئنم اون مرد خود پدر مهدیار هست. لب‌هام رو به سمت گوش مهدیار بردم و آروم زمزمه کردم.
- می‌خوام سلام کنم.

سرش رو، روبه بالا و پایین تکون داد.
- آره عزیزم بهتره، بیا!

به سمت پدرش رفت من هم دنبالش رفتم. جلوی پدرش ایستاد و گفت:
- پدر، ورونیکا.

با ترس و لرز به جلو رفتم، صدام رو سعی کردم صاف کنم ولی همچنان می‌لرزید.
- سلام، خسته نباشین!

نگاه مرد به سمت من چرخید، کمی نگاهم کرد و بعد لبخند زد. لبخندی که روی لب داشت من رو خوشحال کرد ولی بعد حرفی زد که قلبم رو تیکه تیکه کرد.
پدر مهدیار:  حالا ورونیکا نمی‌دونم چی اینه که خودت رو براش کشتی؟! بندازش بیرون خونه، بابا من بهترش رو برات پیدا می‌کنم.

مهدیار صداش رو بالا برد و با اخم روبه پدرش گفت:

- بابا، این چه حرفیه می‌زنی؟!

یه قدم عقب رفتم و بعد به سمت اتاق مهدیار دویدم، خودم رو روی تخت انداختم و های- های گریه کردم.
چرا؟ چرا این حرف رو باید می‌زد؟! من چی کم داشتم؟ خوشگل نیستم؟ بد هستم؟ اون‌ها که هنوز نشناختن من رو پس چرا؟!

صدای در اتاق من رو به خود آورد. سرم رو بلند نکردم، دوست نداشتم اشک‌هام رو ببینه، دوست نداشتم به خاطر من اذیت بشه. خودش اندازه‌ی موهای سرش مشکل داشت، پس من نباید مشکلاتش رو بیشتر کنم.
- بسه،  چقدر دیگه می‌خوای گریه کنی؟ باور کن صبح همه چی حل میشه ورونیکا، من بهت قول میدم. تو خودت رو اذیت نکن دیگه!

با حرف‌هاش گریم شدت گرفت، برای همون  خودم رو توی بغلش انداختم که آروم بشم و دیگه گریه نکنم. دستش روی موهام قرار گرفت، شروع کرد به نوازش کردن موهام، من این حال رو دوست دارم.
- هیس،  تحمل ندارم اشک‌هات رو ببینم. ملوسکم؟ اگه میشه به خاطر منی که بهم میگی عاشقمی اشک نریز، اشک‌هات اذیتم می‌کنن!

با شنیدن این حرف‌هاش دلم آروم گرفت. سرم رو بلند کردم و توی چشم‌های قهوه‌ایش خیره شدم.
- می‌دونی چیه؟!

چشم‌های قشنگش رو ریز کرد و گفت:
- جون دلم، چیه خانمم؟

یه لبخند از سر خجالت زدم و گفتم:
- من خیلی دوستت دارم!

خندید و گفت:
- من هم دوستت دارم. الان هم بیا یه چیزی بخوریم.

سرم رو زیر انداختم.
- امم خب، من اشتها ندارم.

چشم‌هاش رو ریز کرد و با صدای آرومی گفت:
- بازم؟ هزار بار گفتم نگو اشتها ندارم، الان هم بلند شو ببینم!

می‌خواستم جلوش رو بگیرم تا نرم ولی مگه می‌تونستم چیزی بگم؟!

- مهد...

@_Ghazal

ویرایش شده توسط Nasim.M
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 24
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنج...

نذاشت ادامه بدم، دستش رو جلوی چشم‌هام تکون داد و گفت:
- میگم بلند شو دیگه!

از سر جام بلند شدم لبخندی زدم و بهش گفتم:
- باشه، بلند شدم.

بلند شدم و روسریم رو روی سرم انداختم و بعد دنبال مهدیار به سمت آشپزخونه رفتم. ماهان توی آشپزخونه نشسته بود و با گوشیش ور می‌رفت.
- سلام.

نگاه ماهان به من افتاد، یه لبخندی گوشه‌‌ی لبش نشست.
ماهان: سلام زن داداش، خوبی؟ خوب خوابیدی؟

من هم با دیدن لبخندش لبخندی زدم، سرم رو زیر انداختم و گفتم:
- ممنون

ماهان:   بیایین بشینین واستون شام بکشم!

اخم کردم و زود گفتم:
- نه ممنون، من خودم برای خودمون می‌کشم خودت رو اذیت نکن. مهدیار بشین تا غذا بکشم!

مهدیار به سمتم اومد و گفت:

- می‌خوام کمکت کنم خانمم.

بالاخره بدون هیچ صدای مزاحمی شاممون رو خوردیم. بعد از شام بلند شدم و ظرف‌ها رو شستم. مهدیار نشسته بود و به من نگاه می‌کرد، به سمتش برگشتم و گفتم:
- چی‌شده که این‌جوری داری نگاهم می‌کنی؟

انگاره تازه به خودش اومد. نگاهش رو گرفت و به جاهای دیگه نگاه کرد.
- امم نه چیزی نیست. تموم شد کارت؟ من برم بخوابم صبح زود باید بیدار شیم بریم.

سرم رو آروم تکون دادم.
- باشه پس، مهدیار مادرت کجاست؟

سرش رو زیر انداخت.
- مادرم خوابه.

 حسی بهم می‌گفت حقیقت رو نمیگه. سرم رو کج کردم و به روش گفتم:

- مهدیار، راستش رو بگو، مادرت کجاست؟!

آهی کشید و از جاش بلند شد و گفت:
- رفته خونه‌ آبجیش فردا میاد. من رفتم بخوابم، توهم  بیا دیگه تا دیر وقت بیدار نمونی.

بعد رفتن مهدیار، ماهان که سرش توی گوشی بود بلند شد یه شب بخیری گفت و رفت. روی یکی از صندلی‌ها نشستم و توی فکر فرو رفتم. به همین زودی‌ها دلم برای خانوادم تنگ شد؛ ولی می‌دونم یکی دو روز که بگردن و پیدام نکنن دیگه نمی‌گردن و به همین زودی‌ها من رو فراموش می‌کنن و به این فکر می‌کنن که من آبروشون رو بردم و دیگه دخترشون هم حسابم نمی‌کنن، یا که میگن دیگه مرد!
صدای پدر مهدیار من رو به خودم آورد.

- بلند شو واسم چایی بریز بیار توی اتاق!

و بعدش رفت، بدون حرفی بلند شدم و واسش چایی دم کردم و بعد ریختم که ببرم اتاق، ولی نمی‌دونستم اتاقش کدومه، دوتا اتاق جفت هم بودن.
به در اولی چند ظربه زدم ولی کسی جواب نداد، در دومی رو زدم که صداش توی گوشم پیچید.
پدر مهدیار:   کیه؟

به سمت در خم شدم و کمی صدام رو بالا بردم و گفتم:
- عمو، واستون چایی آوردم.

- بیا!

آروم در رو باز کردم و رفتم تو، استکان چایی رو روی میزی که کنارش بود گذاشتم و با یه شب بخیری از اتاق بیرون رفتم و بعد به سمت اتاق مهدیار رفتم.

در رو باز کردم و رفتم تو، مهدیار یه تشکی واسه خودش انداخته و خوابیده بود. دلم نمیاد خودش زمین بخوابه و من روی تخت، ولی خب الان دیگه خوابیده، دلم نمیاد بیدارش کنم.

رو سریم رو برداشتم، لباس‌هام رو هم عوض کردم و بعد روی تخت دراز کشیدم. نیم ساعتی گذشت، یک ساعتی گذشت؛ ولی خوابم نمی‌برد. سمت مهدیار برگشتم و نگاهش کردم. همیشه وقتی سرش رو روی بالشت می‌ذاره زود خوابش می‌بره، چقدر قشنگ خوابیده بود. من هم توی رویا‌هام غرق شدم و آروم چشم‌هام رو بستم و خوابیدم.

@_Ghazal

ویرایش شده توسط Nasim.M
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 26
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شش...

***

چشم‌هام رو آروم باز کردم. مهدیار بالای سرم نشسته بود و داشت مدام صدام می‌زد.
- جونم؟

چشم‌های بازم رو که دید یه لبخند گوشه لبش نشست.

- بیدار شدی عزیزم؟ بلند شو صبحونه بخوریم و بعدش بریم.

با تعجب گفتم:
- چی؟ کجا بریم مهدیار؟!

ابروهاش رو بالا داد و گفت:
- مثلا دیشب بهت گفتم. بلند شو صورتت رو یه آبی بزن و لباس‌هات رو عوض کن!

با گیجی از روی تخت پایین رفتم، که اگه مهدیار من رو نگرفته بود حتما می‌افتادم.
- مواظب باش عزیز مهدیار!

با بی‌حالی گفتم:
- چشم خب، خوابم میاد.

به من نزدیک شد و توی چشم‌هام نگاه کرد. خنده‌ی ریزی کرد و گفت:
- ورونیکا، تو هیچ‌وقت از خواب سیر نمیشی عزیزم.

یکی از ابروهام رو بالا بردم و گفتم:
- توهم    هی مسخرم کن خب؟

روی تخت نشست و به من نگاه کرد.
- الان میریم، هر وقت بخوای و هر چقدر که می‌خوای بخواب، خوبه؟

با صدای تقریبا بلندی خندیدم و گفتم:
- اوم عالیه!

مهدیار از روی تخت بلند شد و در حین رفتن گفت:
- پس زودتر آماده شو!

زیر لب یه چشمی گفتم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم، بعد از این‌که صورتم رو آب زدم به سمت آشپزخونه رفتم که با دیدن میز رو به روم تازه فهمیدم چقدر گشنم بود.

رفتم کنار مهدیار نشستم، مهدیار برای دوتامون چایی ریخت و شروع کردیم به خوردن صبحونه.
- دستت درد نکنه، خیلی خوشمزست مهدیار با مهربونی که توی این دو روز فهمیدم همیشه توی نگاهش هست گفت:
- نوش جونت عزیزم، خوب بخور!

همون لحظه فکرم پیش خانوادم رفت، که الان دارن چی‌کار می‌کنن؟ دنبال من هستن یا دیگه من رو نمی‌خوان؟ چقدر زود دلم براشون تنگ شد. منی که فکر می‌کردم با فرار کردن از خونه همه چی حل میشه؛ ولی این دل لعنتی حالا تنگ شده. با شنیدن صدای مهدیار، دست از فکر کردن کشیدم.
- چرا چیزی نمی‌خوری؟ داری به چی فکر می‌کنی؟

با بغض گفتم:
- خانوادم دیگه من رو نمی‌خوان.

مهدیار اخم کرد و گفت:
- چی میگی؟ مگه خانواده‌ایی هم هست که بچش رو نخواد؟

به مهدیار نگاه کردم. بغض لعنتی داشت من رو خفه می‌کرد.
- من خانوادم رو می‌شناسم. یکی دو روز که بگردن دیگه نمی‌گردن و میگن که دیگه دخترمون نیست.

مهدیار با صدای آروم و با مهربونی گفت:
- ورونیکا آروم باش. اون‌ها فراموش نمی‌کنن و این حرف رو هم نمی‌زنن. مطمئن باش که اون‌ها دوستت دارن!

سکوت کردم و حرفی نزدم. حرفی نداشتم که بزنم.
- خب بخور ببینم تا بریم. من میرم آماده میشم    تو هم زود باش!

بعد از خوردن صبحونه بلند شدم ظرف‌ها رو شستم و توی اتاق رفتم. مهدیار آماده شده بود‌ روی تخت نشستم و منتظر موندم تا بیرون بره و من بلند بشم لباس‌هام رو عوض کنم؛ ولی انگار دلش نمی‌خواست بره بیرون. به سمت من برگشت و به من  نگاه کرد.
- منتظر چی هستی؟ بلند شو لباس‌هات رو عوض کن!

سرم رو پایین انداختم و با صدای آرومی زیر لب گفتم:
- مهدیار، من خجالت می‌کشم.

سکوت کرده بود ولی یکهو گفت:
- چی گفتی؟ نشنیدم؟ بلندتر بگو!

کمی صدام رو بالا بردم و باز گفتم:
- بهت گفتم که خجالت می‌کشم.

مهدیار با صدای بلندی خندید و گفت:
- باشه عزیزم اصلا یادم نبود، خب از اول می‌گفتی. الان میرم بیرون.

کارش رو که تموم کرد بیرون رفت. من هم زود بلند شدم و لباس‌هام رو عوض کردم. وسایلم رو جمع کردم و از اتاق بیرون رفتم. مهدیار اومد و ساک رو برداشت و رفت من هم به دنبالش رفتم. یه ماشین دم در منتظرمون بود رفتم و سوار ماشین شدم. مهدیار هم جلو کنار راننده نشست و بعد ماشین راه افتاد. نیم ساعت بعد به مقصد رسیدیم، مهدیار به سمت من برگشت و گفت:
- پیاده شو!

@زری بانو

@Asma,N

ویرایش شده توسط Nasim.M
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 22
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفت...

از ماشین پیاده شدم. مهدیار هم بعد از حساب کردن با راننده پیاده شد. یکه کلیدی رو از جیبش در آورد و در کناری رو باز کرد.
- برو تو ورونیکا!

وارد اتاقی شدم که حتی حیاطی هم نداره، اتاقی که اتاق خواب و آشپزخونه و حتی سرویس بهداشتی بود. صدای مهدیار به گوشم خورد.

- نتونستم بیشتر از این...

سریع به سمت مهدیار برگشتم. انگشت اشارم رو، روی لب‌هاش گذاشتم و مانع حرف زدنش شدم. با لبخند گفتم:
- بهتر از این‌جا مگه هست؟ خیلی هم زیاده مهدیار، مگه ما چند نفریم؟

جوابم رو با یه لبخند آروم داد و گفت:
- دیشب یه چیزهایی گرفتم و چندتا تشک و پتو هم گرفتم، یخچال و این وسیله‌ها هم از اول بوده که با همین اتاق پولشون رو دادم. دیگه چی نیاز داری؟

سرم رو کج کردم و با یه لحن با مزه‌ایی گفتم:
- به چیز دیگه‌ایی نیاز ندارم.

بعد انگار یه چیزی یادش اومده بود. دست راستش رو بالا برد و گفت:
- آها، یه چیزی رو یادم اومد. صبر کن!

به سمت آشپزخونه‌ایی که گوشه‌ی اتاق بود رفت. من هم همون‌جا روی زمین نشستم بعد از کمی مهدیار با یه جعبه توی  دستش برگشت و کنارم نشست.
- من این رو گرفتم که اگه نیاز شد به من زنگ بزنی. ببخشید نتون...

باز انگشت اشارم رو، روی لب‌هاش گذاشتم.
- باشه خب ادامه نده گرفتم، همین رو هم نباید می‌گرفتی!

با تعجب گفت:
- چرا خیلی هم لازمه، این‌جا تنهایی و فقط من رو داری.

بعد یه دفعه‌ایی چشم‌هاش رو ریز کرد و با خنده گفت:
- ببینم، غذا که بلدی واسمون درست کنی؟!

کمی فکر کردم و بعد خندیدم.
- نه؛ ولی یه کاریش می‌کنم.

یه آهی کشید و با شوخی گفت:
- ما رو بدبخت می‌کنی با غذا درست کردنت، حتما هم هر دفعه می‌سوزه دیگه!

با این حرف‌هاش خندم گرفت با صدای بلندی خندیدم و وسط خنده‌هام گفتم:
- شاید، چه بدونم.

بعد مکثی کردم و گفتم:

- شوخی می‌کنم، معلومه که بلدم.

واسه یه لحظه خنده از لب‌های مهدیار محو شد، انگار یاد چیزی افتاده، چیزی که بدجور ناراحتش کرده.
- ورونیکا!

بهش نگاه کردم داشت به زمین نگاه می‌کرد و من رو نگاه نمی‌کرد.
- جانم چی‌شد؟

به چشم‌هام خیره شد، چشم‌هاش باعث شدن بفهمم یه چیزی خیلی اذیتش می‌کنه. شاید بودن من کنارش؟ یا شاید رفتارهای خانوادش!

- من الان باید برم خونه، چون مادرم الان برمی‌گرده. پس من حتما یکی دو روز دیگه میام پیش تو می‌مونم.

اخم کردم و با تعجب گفتم:
- مهدیار؟ یعنی می‌خوای بگی که شب  رو  توی این اتاق تنهایی بخوابم؟!

تند- تند پشت سر هم حرف میزد.
- ببین من شاید بیام و بهت قول میدم که حوصلت سر نره، چون این گوشی رو برات گرفتم که زنگ بزنی و به من پیام بدی. پس خیالت راحت و اگه نیومدم شب‌ها رو تا نخوابی نمی‌خوابم. الان هم اجازه هست برم؟

چاره‌ایی نداشتم باید قبول می‌کردم چون ممکن بود مادرش بیشتر ناراحت بشه.
- باشه، فقط مواظب خودت باش.

از روی زمین بلند شد و در حین بلند شدن گفت:
- خیالت راحت، مواظب خودم هستم.

مهدیار رفت و من توی این اتاق تنگ و باریک تنها موندم. به این فکر کردم که این روزها کی می‌گذره؟ کی میشه طعم لبخند واقعی رو بچشم؟

تقریبا ساعت دوازده ظهر شده بود و خیلی حوصلم توی تنهایی سر رفته بود. از جا بلند شدم و به سمت یخچال رفتم، یخچال توی اتاق رو باز کردم یه تخم مرغی برداشتم و برای خودم درست کردم و بعد نشستم خوردم.

نمی‌دونستم چی‌کار کنم، حوصلم خیلی سر رفته بود، نه عادت دارم تنهایی جایی برم و حتی اگه می‌خواستم مهدیار اجازه نمی‌داد و حتی کسی رو هم نداشتم که پیشش برم، نمی‌فهمم چی کم دارم که پدر و مادر مهدیار من رو نمی‌خوان.

***

دو سه روزی گذشت؛ ولی مهدیار خیلی کم به من سر میزد. روز بعد که اومد یه تلویزیون کوچیک گرفته بود و آورد توی اتاق، تا موقعی که حوصلم سر میره فیلمی، سریالی ببینم.

@زری بانو

@Asma,N

ویرایش شده توسط Nasim.M
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 16
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشت...

ساعت ده شب رو به روی تلویزیون نشسته بودم که گوشی‌ زنگ خورد، گوشی رو از کنارم برداشتم و بدون نگاه کردن به صفحه جواب دادم. چون‌که می‌دونستم کسی جز مهدیار نیست. بهترین صدای زندگیم   توی گوشم پیچید.
- سلام ورونیکا، در رو باز کن!

با ذوق به سمت در پریدم و در رو باز کردم. مهدیار تا در رو باز دید پرید تو و در رو پشت سرش بست.

مهدیار: خیلی سرده بیرون!

مدام دست‌هاش رو از سرما به هم می‌مالید.
- آره، خسته نباشی!

از در فاصله گرفت و رفت یه گوشه‌ی اتاق نشست در حین نشستن هم گفت:
- سلامت باشی عزیزدلم، خوبی خودت؟

به سمتش رفتم و رو به روش ایستادم و گفتم:
- آره، شام خوردی؟

نگاهش به تلویزیون رو به روش افتاد و گفت:
- آره عزیزم خونه بودم، تو بخور نوش جونت.

از جلوش کنار رفتم و کنارش نشستم.
- چه عجب امشب این ساعت اومدی؟

آهی کشید و سرش رو زیر انداخت.
- مادرم بهم گیر داد، گفت حق نداری پیشش بری. من هم باهاش بحث کردم و اومدم این‌جا، خیالت هم راحت امشب پیشت می‌مونم.

با ذوق دوتا دست‌هام رو مثل بچه‌ها که انگار یه چیز با حالی شنیده باشن به هم کوبیدم و گفتم:
- بالاخره می‌مونی پیشم؟

به من نزدیک شد و من رو توی آغوشش گرفت و پرسید.
- شام خوردی؟

از توی آغوشش جدا شدم و توی چشم‌های قهوه‌ایی رنگش خیره شدم و در همون حالت گفتم:
- خوردم، نگران نباش!

خمیازه کشید و با چشم‌های بسته گفت:
- پس بخوابیم؟ من بدجور خستمه.

سرم رو با ناراحتی زیر انداختم و زیر لب گفتم:
- باشه خب، می‌خوابیم.

سرم و بالا گرفتم مهدیار داشت نگاهم می‌کرد. متوجه ناراحتیم شد؛ ولی سکوت کرد. از جا بلند شدم و رفتم دوتا پتو و دوتا تشک آوردم و برای دوتامون انداختم مهدیار هم تلویزیون رو خاموش کرد و دراز کشید.

رفتم یه لیوان برداشتم و برای خودم آب ریختم، آب رو که خوردم یه لیوان آب رو هم برای مهدیار بردم.
- بیا، آب بخور بعد بخواب.

از جاش بلند شد و لیوان رو از دستم گرفت و کمی از آب خورد.
- ممنون عزیزم.

لبخند زدم و سرم رو تکون دادم و گفتم:
- نوش جونت!

لیوان رو بردم و روی ظرف‌شویی گذاشتم و برگشتم، مهدیار باز دراز کشیده بود. من هم رفتم روی تشکی که برا خودم انداخته بودم دراز کشیدم. مهدیار رو به روی من برگشت و بهم نگاه کرد.

- ورونیکا، این رو بدون که تو فقط مال منی، حتی اگه از هم جدا باشیم.

متوجه منظورش نشدم. گفتم:
- یعنی چی؟ چه‌جوری؟

روی کمرش خوابید و گفت:
- فعلا که با همیم پس منظورم رو نمی‌گیری. الان هم بخواب.

به فکر فرو رفتم، امشب مهدیار یه جور دیگه بود هر چند همیشه مهربون بود؛ اما رفتارهاش مثل همیشه نبود فرق کرده بود. من هم روی کمرم خوابیدم و آروم چشم‌هام رو بستم، امشب حس امنیت به من دست داده، فقط چون مهدیار کنارمه نمی‌ترسم.

***

صبح چشم‌هام رو که باز کردم مهدیار رو پیدا نکردم، مطمئن شدم که رفته سرکار، صبحونه رو آماده کرده بود. دیشب رو به یاد آوردم، چقدر لذت بخش هست وقتی جایی باشی که عشقت هم اون‌جا هست. وقتی جایی نفس می‌کشی که عشقت هم داره اون‌جا نفس می‌کشه.

دیشب برای اولین بار بود که بدون استرس و ترس و بدون فکرهای مزاحم سر روی بالش گذاشتم و راحت خوابیدم، و تنها چیزی که از ته دلم از خدا می‌خواستم این هست که هیچ‌وقت مهدیار رو از من نگیره.
حوصلم بدجور سر رفته بود و این‌جا حتی حیاطی هم نداشت که توش قدم هم بزنی.

به مهدیار پیام دادم ولی تقریبا بعد یک ساعت جوابم رو داد که چون سرش شلوغه و سرکار هست نمی‌تونه پیام بده.

بعد از ناهار هم که فقط یه ذره خوردم گرفتم خوابیدم که شاید وقت زودتر بگذره. توی خواب و بیداری بودم که صدای تق- تقی به گوشم خورد، چشم‌هام رو آروم باز کردم صدای در بود.

@زری بانو

@Asma,N

ویرایش شده توسط Nasim.M
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 16
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نه...

کمی ترس برم‌داشت؛ ولی به سمت در رفتم و از پشت در پرسیدم.
- کیه؟

صدای دلنشین مهدیار توی گوشم پیچید.
- منم ورونیکا.

با شنیدن صداش تموم ترسم از بین رفت و در رو زود باز کردم و بعد از در فاصله گرفتم تا بیاد تو.
- سلام، خسته نباشی!

بعد از این‌که داخل اومد در رو پشت سرش بستم گفت:
- سلامت باشی عزیزم، خواب بودی؟

خمیازه کشیدم و به سمت تشکم رفتم در حین جمع کردن تشک و پتو گفتم:
- آره، چه عجب سرکار نیستی!

یه لیوان آب برداشت و یه قلپ آب خورد و گفت:
- بودم  ولی زودتر تموم شد.

بعد از جمع کردن تشک و پتو گفتم:
- بشین استراحت کن تا واست ناهار بذارم بخوری.

لیوان رو گذاشت و به سمت من برگشت.
- نهار چی هست عزیزم؟

به سمت ظرف‌های غذا رفتم و جوابش رو دادم.

- خورشت قورمه   سبزی.

با ذوق نشست و گفت:
- ای جانم، پس زودتر بذار!

ناهار رو گذاشتم و برای مهدیار گرم کردم. بعد از این‌که گرم شد کشیدم و بردم جلوی مهدیار گذاشتم.

- دستت دردنکنه ورونیکا!

کنارش نشستم و نگاهش کردم.
- نوش جونت.

بهم نگاه کرد و گفت:
- تو نمی‌خوای؟!

به دیوار پشت سرم تکیه دادم و گفتم:
- من خوردم، نمی‌دونستم الان میای.

یه قاشق غذا توی دهنش گذاشت بعد از قورت دادنش گفت:
- خوبه که خوردی، هیچ‌وقت منتظرم نمون!

به سمت من برگشت و نگاهم کرد و خیلی آروم گفت:
- قول بده که منتظرم نمونی؟

نگاهش و حرف زدنش، یه جوری بودن. انگار می‌خواست یه چیزی رو به من بگه؛ ولی نمی‌تونست؛ ولی با این حال زیر لب یه چشمی گفتم. مهدیار هم مشغول غذا خوردنش شد.

نگاهم رو به سمت تلویزیون خاموش دوختم، بلند شدم و روشنش کردم و بعد باز پیش مهدیار برگشتم.

***

بعد از این‌که مهدیار ناهار خورد ظرف‌ها رو بردم شستم و بعد برای شام ماکارونی درست کردم. ساعت هشت شده بود که یه فیلمی پخش کردن، گرم نگاه کردن شده بودم که متوجه مهدیار شدم که دراز کشیده بود و از خستگی زیاد خوابش برده بود.

رفتم بالای سرش نشستم و بهش خیره شدم، دستم رو توی موهاش فرو بردم و شروع به نوازش موهاش کردم. اون‌قدر محو تک- تک صورتش بودم که متوجه چشم‌های بازش نشدم. دستم رو از توی موهاش برداشتم و گفتم:
- تو خوابت نبرده بود؟

چشم‌هاش رو بست و گفت:
- چرا   ولی بیدارم شیطون.

بی صدا خندیدم.
- ورونیکا، نمی‌خوای بخوابی؟

ساعت رو نگاه کردم نه شده بود. یعنی توی این یک ساعت فقط داشتم مهدیار رو نگاه می‌کردم؟!
- پس شام چی؟

با چشم‌های بسته جوابم رو داد.
- من شام نمی‌خوام خیلی خستمه، تو شام بخور و بگیر بخواب، فردا هم شاید زودتر برگشتم تا بریم بیرون.

بلند شدم و باز تشک و پتو براش بردم و بعد از انداختن تشک، روش خوابید پتو رو روش انداختم و بعد تلویزیون رو خاموش کردم. من هم بعد از خوردن کمی غذا سر روی بالش گذاشتم و خوابیدم.

***

چشم‌هام رو آروم باز کردم. باز مهدیار نبود. یه خمیازه‌ایی کشیدم و از جا بلند شدم. مهدیار قبل از رفتنش باز صبحونه آماده کرده بود. با لبخند به سمت سرویس بهداشتی رفتم بعد از این‌که دست و صورتم رو آب زدم رفتم که صبحونه بخورم. همه چی بود. مهدیار واسه من چیزی کم نذاشته بود.

یه لیوان رو پر از چایی کردم و یه نون تست رو پر از خامه و مربا و شروع به خوردن کردم. به ساعت روی دیوار نگاه کردم، ده و نیم صبح بود.

@زری بانو

@Asma,N

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 16
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ده...

بلند شدم و شروع به گشتن دنبال گوشی کردم، کنار تشک پیداش کردم. شماره‌‌ی مهدیار رو گرفتم بعد از چند بوق جواب داد.
- سلام، جانم؟

یه نفس کشیدم و گفتم:
- سلام عزیزم جانت بی بلا، خوبی؟

با خستگی که توی صداش موج می‌زد گفت:
- آره عزیزم خوبم تو خوبی؟ خوب خوابیدی؟!

ایستاده به دیوار اتاق تکیه دادم و گفتم:
- آره عالی خوابیدم. مهدیار، امروز واسه ناهار میای یا شب؟!

کمی سکوت کرد ولی بعد گفت:
- مگه یادت رفت؟ ساعت هفت میام دنبالت که بریم بیرون.

با دست زدم تو سرم و گفتم:
- ای وای یادم رفته بود آخه، خوب شد زنگ زدم. خب پس من دیگه مزاحم کارت نمیشم. بعدا می‌بینمت.

با صدای بلندی که با صداهای دور و برش قاطی شده بود گفت:
- این حرف رو باز بزنی میزنمت ها!

خندیدم و با شوخی گفتم:
- عه دلت میاد؟

خودش هم خندید.
- متاسفانه نه!

آروم خندیدم که گفت:
- خب خانمی، من دیگه برم تا کارم زودتر تموم بشه. خواستی پیام بده؛ ولی اگه دیر جواب دادم ببخشید.

همون‌جا که ایستاده بودم روی زمین نشستم و گفتم:
- عه دیگه این رو نگو،  اشکالی هم نداره من عادت دارم. فعلا خداحافظ!

بعد از این‌که قطع کردم به یاد روزهایی که از هم دور بودیم بهش پیام دادم.
- سلام، هر وقت تونستی جوابم رو بده باشه؟!

بلند شدم و رفتم ظرف‌های صبحونه رو جمع کردم و شستم. باز به ساعت نگاه کردم یازده و ربع شده بود. یک  آهی کشیدم، آهی از ته دل، از ته وجودم از دردی که در دل داشتم. این موقع‌ها توی خونه من کنار مامان و بابا بودم؛ ولی الان خیلی تنها شدم و تنها کسی که کنارمه مهدیاره.

به یاد روزهایی که در کنار مامان و بابام بودم به یاد روزهایی که باهاشون از ته دل می‌خندیدم، یه لبخندی روی لبم نشست و در آخر اشک توی چشم‌هام حلقه بست و قطره- قطره روی گونه‌های یخ زدم سرازیر شدن و گرمای اشک‌هام باعث لرزشی در بدنم شدن. سرم رو، روی زانوهام گذاشتم و از ته دل زار زدم.

***

رژ لبم رو باز هم روی لب‌هام کشیدم، خیلی خوشگلم کرده بود. مشغول دید زدن خودم توی آینه بودم که در باز شد و مهدیار کلید به دست وارد اتاق شد. به سمتش برگشتم و لبخند زدم.
- سلام، خسته نباشی!

چشمش که به من افتاد، با تعجب به صورتم خیره موند.
- چی‌شده؟

چشم‌هاش رو ریز کرد و نزدیکم اومد.
- این چیه؟

ابروهام رو بالا دادم و گفتم:
- چی چیه؟

خم شد و توی چشم‌هام نگاه کرد لبخندی زد و گفت:
- خیلی خوشگل شدی!

از حرفش خجالت کشیدم برای همین سرم رو زیر انداختم.
- ولی یک مشکلی هست که باید حل بشه.

سریع سرم رو بالا گرفتم و گفتم:
- چی؟!

نگاهش از چشم‌هام آروم پایین‌تر رفت تا این‌که به لب‌هام رسید.
- فکر نمی‌کنی رژت خیلی پر رنگه؟

لبم رو با دندون گاز گرفتم و گفتم:
- عه مهدیار، همش یه باره که این رژ رو زدم.

صاف سر جاش ایستاد و با اخمی که بین ابروهاش جا داده بود گفت:
- ولی فقط باید برای من بزنی، نباید یکی دیگه نگاهت کنه، گرفتی؟ فقط من باید نگاهت کنم.

ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود. زبونم بند اومده بود. مهدیار به سمت دستمال کاغذی رفت و یکی به دست برگشت پیشم. دستمال رو به دستم داد و به آینه و دستمال توی دستم اشاره کرد.

بدون گفتن حرفی رو به روی آینه ایستادم و دستمال رو روی لب‌هام کشیدم تا کمرنگ‌تر شد.
- الان خوشگل‌تر شدی!

بهش نگاه کردم و لبخند زدم، دستش رو به سمت در دراز کرد که یعنی بفرما که بریم. از اتاق بیرون رفتیم و در اتاق رو پشت سرمون بست و قفل کرد.

@زری بانو

@Asma,N

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 15
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت یازده...

به سمت یک رستورانی قدم برداشتیم تا به رستوران رسیدیم زیاد هم دور نبود تقریبا ربع ساعت راه رفتیم. وارد رستوران شدیم که چشمم به حیاطش خورد، حیاطی که یه سمتش پر شده بود از گل‌های رنگی و یه سمتش میزهای رستوران قرار داشتن و دور برشون پر از گل بود. با ذوق به گل‌ها نگاه می‌کردم که با صدای مهدیار به خودم اومدم.

- چی‌شد؟!

با ذوق دست‌هام رو به هم کوبیدم و گفتم:
- حیاطش به دل میشینه، هوا هم که عالیه!

مهدیار مثل همیشه با مهربونی نگاهم کرد و گفت:
- اگه خوشت اومد قول میدم همیشه بیارمت این‌جا، خوبه؟

نزدیکش شدم و با دهن باز گفتم:
- واقعا؟ معلومه که خیلی خوشم اومده، اصلا مگه بهتر از این‌جا هم هست؟!

من و مهدیار نشستیم، مهدیار هم می‌دونه که از پیتزا خسته نمیشم همیشه پیتزا سفارش میده. تا موقعی که پیتزا رو آوردن ما داشتیم درمورد حیاط و رستوران حرف می‌زدیم.

***

بعد از کلی شوخی کردن و خندیدن از رستوران خارج شدیم و به سمت پارک حرکت کردیم. پارک خیلی شلوغ بود و چون نزدیکی‌های عید بود جایی برای نشستن هم پیدا نمی‌کردی.

اون شب تموم اتفاق‌های خوبی که دوست داشتم  بیفته افتاد، اون شب رو هیچ‌وقت و تا عمر دارم فراموش نمی‌کنم. زیباترین روز و شب‌های من همون روز و شب‌هایی بودن که بدون ترس جلوی همه کنار مهدیار قرار گرفتم و باهاش قدم به قدم شدم.

***

به ساعت نگاه کردم ساعت هشت رو نشون می‌داد الانه که مهدیار برسه. به سمت آینه دویدم و خودم رو نگاه کردم. رژ لبی که مهدیار دوست داشت رو زده بودم، امشب تولدمه باید خوشگل باشم. مطمئنم که مهدیار می‌خواد من رو سورپرایز کنه و یادش نرفته.

با استرس توی اتاق قدم می‌زدم و هی ساعت رو نگاه می‌کردم. یه بار بهش پیام می‌دادم که کجایی نگرانتم و یه بار به تلویزیون نگاه می‌کردم و اما گاهی قدم میزدم تا این‌که یه گوشه‌ی اتاق نشستم و نفهمیدم چه‌جوری خوابم برد.

صدای تقی که به گوشم خورد من رو از خواب بیدار کرد. چشم‌هام رو با دست‌هام مالیدم و نشستم گردنم درد می‌کرد. چشمم به در اتاق خورد مهدیار وارد اتاق شده بود و در اتاق رو بسته بود.

سریع بلند شدم و به سمت مهدیار رفتم به ساعت روی دیوار نگاه کردم دوازده و نیم شب بود. باز به سمت مهدیار برگشتم ایستاده به دیوار تکیه داده و به زمین خیره شده بود. با صدای نگرانم و با اعصاب به هم ریختم گفتم:
- کجا بودی؟ این رو می‌دونی که خیلی نگرانت شدم  مهدیار؟

اعصابم از دستش خیلی خورد شده بود چون‌که خیلی نگرانم کرد. رفتم براش یه لیوان پر از آب کردم و برگشتم؛ ولی یه نگاه به لیوان توی دستم کرد و گفت:
- نمی‌خوام!

بهش نزدیک‌تر شدم صورتم رو بهش نزدیک کردم، توی مردمک دوتا چشم‌هاش با بغضی که توی گلوم بود نگاه کردم و گفتم:
- چی‌شده عزیزم؟ انگار حالت خوب نیست.

نگاهش رو از من دزدید، سرش رو بالا گرفت و گفت:
- می‌خوام بهت یک چیزی رو بگم.

به روش یک  لبخند زدم و گفتم:
- جونم بگو ولی فقط یک  لحظه صبر کن من این لیوان رو ببرم، توهم  بشین!

از مهدیار فاصله گرفتم، برگشتم که لیوان رو سر جاش بذارم ولی با شنیدن حرفی که مهدیار زد سر جام خشکم زد. لیوانی که توی دست‌های سردم گرفته بودم دیگه حسش نکردم فقط صداش بود که توی تموم این اتاق تنگ و باریک پیچید.

نه می‌تونستم حرفی بزنم نه می‌تونستم حرکتی بکنم، حتی نمی‌تونستم اشکی بریزم، توان هیچ‌کاری رو نداشتم. تا چند لحظه واکنشی نشون ندادم؛ ولی کم- کم که به خودم اومدم آروم سرم رو پایین گرفتم تیکه‌های لیوان روی زمین پخش شده بودن. آروم به سمت مهدیار برگشتم. نگاهش کردم، نگاهم کرد ولی نمی‌تونست توی چشم‌های من نگاه کنه.

نزدیکش رفتم سرم رو به سمت راست کج کردم. خیره شدم به تموم اعضای صورتش، ابروهاش، چشایی که عاشقشون بودم، لب‌هایی که داشتن اون لحظه می‌لرزیدن. باورم نمیشه! چیزی که تا چند دقیقه پیش شنیدم رو غیر باور بود.

چه‌جوری باید همچین چیزی رو باور کنم؟ باورش سخت بود خیلی سخت! سردم شده بود، یخ زده بودم بی‌دلیل دست‌هام و تموم بدنم می‌لرزیدن. از حرص، از ناراحتی، از دردی که وارد قلب عاشقم بود و از ترس این‌که من واقعا مهدیار رو برای همیشه از دست دادم؟!

@زری بانو

@Asma,N

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 14
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوازده...

باور این‌که مهدیار دیگه مهدیار من نیست برای من سخت‌ترین کار ممکن بود. چه‌جوری این اتفاق افتاد؟!

مگه میشه مهدیاری که من رو به این‌جا آورد تا یه روزی من بشم خانم خونش این‌کار رو با دل بی‌طاقتم کرده باشه؟ نه! باورم نمیشه. با صدایی که از ته چاه می‌اومد گفتم:
- مهدیار، می‌دونی که از این شوخی‌ها بدم میاد؛ پس لطفا بسه،   هزار بار بهت گفتم از این شوخی‌ها با من نکن!

به من نزدیک شد. حرف‌هایی که دارم از توی چشم‌هاش می‌خونم عشق می‌بارن! با بغض اخم کرده بود و به من نگاه می‌کرد. لب‌هاش رو از هم جدا کرد، ولی صداش می‌لرزید.

- ورونیکا، واقعا شرمندتم!

چی باعث شده بود که مهدیار بره با یکی دیگه عقد کنه؟ مامان و باباش؟ آره حتما باعث این اتفاق مامان و باباش هستن. وسط گریه‌هام گفتم:

- مامان و بابات ازت خواستن با یکی دیگه عقد کنی آره؟

نگاهش رو ازم دزدید و گفت:

- نه، معلومه که نه!

دستم رو روی شونش گذاشتم که دستم رو پس زد و این‌بار بر‌خلاف رفتار  و احساسی که داشت، توی چشم‌های پر شده از اشکم خیره شد، نگاهش هیچ حسی نداشت، مثل همیشه و چند دقیقه پیش عاشق و مهربون نبود، مثل همیشه خواستنی نبود خیلی سرد و خشک بود.

تموم نفرتش رو توی چشم‌هایی که عاشقشون بودم جمع کرد و با تموم بی‌احساسیش با صدای تقریبا بلندی گفت:

- گفتم که! امشب عقد کردم. دیگه هم نمی‌خوام ریختت رو ببینم، فهمیدی؟! من هیچ‌وقت دوستت نداشتم. تو فقط برای سرگرمی بودی.

جوری رفتار می‌کرد که انگار تازه به خودش اومده و متوجه شده اشتباه کرده بود! وسط حرف‌هایی که هی خنجر به قلبم وارد می‌کردن خندید، یه خنده از ته دل و بعد وسط خنده‌هاش با ذوق گفت:
- وای ورونیکا، نمی‌دونی که زنم چقدر خوشگله!

اشک‌هام مدام روی گونه‌هام می‌ریختن. با بهت به حرف‌هاش گوش می‌کردم هنوز هم باورم نشده! این همون مهدیاره؟ مهدیاری که عاشقش بودم؟ مهدیاری که دیوونه من بود کجاست؟ چرا یک‌دفعه عوض شد و همه چی روی سرم آوار شد؟ نه من می‌دونم که این مهدیار من نیست.

 جیغ و داد زدم با تمام توانی که داشتم روی سینه‌ی مردونش کوبیدم، دست خودم نبود قلبم شکسته بود. قلبی که بدون دلیل عاشق شده بود. گلوم از شدت جیغ و داد زدن‌های من می‌سوخت؛ اما باز هم داد زدم.

- چرا لعنتی؟ مگه من چی‌کار کردم؟ من زندگی خوبی که کنار خانوادم داشتم رو به‌خاطرت از دست دادم. من خانوادم رو فروختم.

وسط حرف‌هام از شدت داد زدن‌هام به سرفه افتادم که حس کردم الانه که حنجرم پاره بشه. بعد از سرفه کردن‌های مداوم ادامه دادم.
- من به‌خاطر تو روی خانوادم خط کشیدم و اما تو...

سکوت کرده بود، سر به زیر بود و حرفی نمیزد. اشک توی چشم‌هاش حلقه زده بود، ولی زود به خودش اومد و نذاشت حرف‌هام رو تموم کنم و با تمام بی‌رحمی حرف‌های سنگینش رو به زبون آورد.
- مگه من گفتم بیا عاشقم بشو؟! ببین، وای به حالت اگه بخوای مزاحم من و زندگیم بشی. الان هم میرم زنگ بزنی خودم می‌دونم و خودت!

به سمت در قدم برداشت ولی دویدم و مانع رفتنش شدم. با هق- هق کلمات رو پشت سر هم به زبون می‌آوردم‌.
- نه! من این اجازه رو بهت نمی‌دم که همین‌جور بذاری و بری، تو نباید...

داشتم حرف‌ میزدم که مهدیار خیلی محکم من رو هل داد، توان ایستادن روی پاهایی که از ترس رفتن مهدیار می‌لرزیدن رو نداشتم. افتادم و افتادنم مساوی با برخورد سرم با دیوار شد.

درد توی تموم سرم پیچید آروم سر خوردم و روی زمین دراز کشیدم. اشک گوشه چشمم قلقلکم می‌داد زیاد طول نکشید که سرازیر شد.

نگاهم کم- کم تار شد نزدیک شدن مهدیار به من رو می‌دیدم. کنارم زانو زد، لب‌هاش تکون می‌خوردن ولی توان شنیدن صدایی رو نداشتم و تموم بدنم بی‌حس شده بود. دست مهدیار روی گونه‌ی یخ زدم قرار گرفت و من همون‌موقع توی تاریکی مطلق فرو رفتم...

***

چشم‌هام رو با هر توانی که بود بالاخره تونستم باز کنم. چشم‌هام درد داشتن انگار سال‌هاست که با پلک‌هام جنگ داشتم، ولی بالاخره اونی که این جنگ رو برد من بودم.

نگاهم تار بود و کم- کم واضح شد. اولین چیزی که دیدم سفیدی سقف بالای سرم بود. صدای تقی اومد، ناخواسته صدا رو دنبال کردم تا این‌که نگاهم به در رسید.

یک زن با روپوش سفید به سمتم اومد. گیجه گیج بودم، نمی‌فهمیدم چه اتفاقی افتاده بود. نگاه مهربون زن به من بود آروم لب زد:

- خوبی عزیزم؟ بهتری؟ جاییت که درد نمی‌کنه؟

زبونم باهام یار نبود تا بتونم حرفی بزنم. سرم رو آروم تکون دادم که باعث شد درد شدیدی وارد سرم بشه ابروهام تو هم رفت و چشم‌هام بسته شد. دستم رو بلند کردم و سرم رو با دست گرفتم. سعی کردم زبونم رو توی دهن بچرخونم و بعد از چند ثانیه جنگیدن بالاخره موفق شدم.

- من کجام؟

زن مهربون گفت:
- معلومه که عزیزم، بیمارستانی.

با شنیدن اسم بیمارستان، تازه تونستم اتفاقات افتاده رو به یاد بیارم. یه آهی از ته دل کشیدم بغض کردم و باز اشک‌هام روی گونه‌هام سرازیر شدن. پرستار نگران پرسید.

- چی‌شده؟ درد که نداری؟

جلوی گریه‌ام رو گرفتم و با پشت دست اشک‌هام رو پاک کردم.

- کی من رو آورد؟

ایستاده چشمش روی سرم بود انگار منتظر بود تموم بشه تا بره، توی همون حال گفت:
- یک  پسری بود بعد از دادن پول اتاق و داروها رفت.

باز بغض به گلوم هجوم آورد. چشمم به سرمی که وصل دستم بود افتاد.
- می‌خوام برم.

پرستار نگاهش رو به من دوخت، ابروهاش رو بالا داد و گفت:
- عزیزم صبر کن، اول باید سرمت تموم بشه و باید به دکتر بگم که اجازه میده یا نه، سرگیجه یا درد نداری که؟!

کمی سرگیجه داشتم و سردرد؛ ولی با این حال گفتم:
- نه، فقط می‌خوام برم.

زیر لب باشه‌ای  گفت و بیرون از اتاق رفت.

@ملیکا ملازاده

@زری بانو

@Asma,N

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 14
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سیزده...

بعد از رفتن پرستار از توی اتاق، سعی کردم روی تخت بشینم، با هر زوری که داشتم سعیم رو کردم و نشستم ولی سرگیجم بیشتر شد و درد سرم بدتر.

به دیوار پشتم تکیم رو دادم و منتظر نشستم. بعد از چند دقیقه در اتاق باز شد و پرستار وارد اتاق شد، بهش نگاه کردم و گفتم:
- چی‌شد؟ دکتر اجازه داد؟

به سمتم اومد، دستم رو توی دست‌هاش گرفت و نیدل توی رگ دستم رو کشید و گفت:
- بله اجازه دادن، می‌تونی بری.

بعد از تموم شدن کارش از توی اتاق رفت. سرگیجه زیاد نداشتم فقط سرم درد می‌کرد، ولی با این‌حال از روی تخت بلند شدم و روی پاهام ایستادم.

از بیمارستان بیرون و به سمت جاده رفتم. دست روی سرم گذاشتم جایی که با دیوار برخورد کرد درد می‌کرد، ولی دیگه هیچی برام مهم نیست.

صدای بوق ماشینی من رو به خودم آورد. ماشین کنار ایستاده و منتظر من بود، به سمتش رفتم و در پشتی ماشین رو باز کردم و سوار شدم، بعد از دادن آدرس ماشین به حرکت دراومد.

سرم رو آروم به شیشه ماشین تکیه دادم. از کنار آدم‌های زیادی رد می‌شدیم، گاهی دختر و مادری رو با هم می‌بینم، گاهی خانواده‌ایی که با هم بیرون اومدن و گاهی... این لحظه چقدر آشناس برای من! دختر و پسری دست در دست هم گذاشته بودن و قدم میزدن کنار هم! دلم گرفت، برا یک لحظه تموم تنم آتیش گرفت، تنی که محتاج بودن مهدیار بود توی این روزهای غمگین! توی این روزهایی که قراره من تنهاترین دختر جهان بشم.

کجا رفت؟ برای چی رفت؟ روزهام رو زهر‌آلود کرد و برای همیشه رفت!

اونقدر فکرم مشغول مهدیار و اتفاقاتی که افتاده بود که اصلا توی حال خودم نبودم. با صدای راننده تازه به خودم اومدم که داشت می‌گفت:
- کدوم خونه خانم؟!

خونه؟ مگه من خونه‌ایی هم دارم؟ من همه چی زندگیم رو از دست دادم. خونم رو، خانوادم رو، عشقم رو، و الان امنیتی که قبلا داشتم،  من دیگه هیچی ندارم، خدا می‌دونه قراره چه بلایی بیشتر از این به سرم بیاد.
- خانم با شما هستم.

سرم رو تکون  دادم که تازه یادم اومد درد سرم رو، چشم‌هام  رو بستم و دستم رو روی سرم گذاشتم. آروم سعی کردم حرف بزنم.
- همین‌جا لطفا!

راننده، ماشین رو کنار اتاق نگه داشت، نگاهش کردم و گفتم:
- چقدر میشه؟

به در اتاق نگاه کرد و بعد به سمت من برگشت.
- پول نیازی نیست، برو!

از حرفش تعجب کردم، از تعجب ابروهام ناخواسته بالا رفتن و گفتم:
- نمیشه آخه، لطفا بگید چقدر میشه!

مرد لبخند زد و گفت:
- دختر جان، گفتم نیازی نیست. برو موفق باشی!

هر چند نمی‌تونستم دیگه لبخند بزنم، ولی یه لبخند گوشه لبم نشوندم و جواب مهربونیش رو با مهربونی دادم.
- خیلی ممنونم.

سرش رو به بالا و پایین تکون داد. در رو باز کردم و پیاده شدم، ماشین با یک گاز حرکت کرد. من کجا ایستادم؟ همون‌جایی که اولین بار  این‌جا‌ اومدم جای مهدیار ایستادم! همون‌جا که مهدیار پا میذاشت منم پا گذاشتم. چشم‌هام رو بستم و آروم زیر لب به خودم گفتم:
- آروم باش ورونیکا! تو خوبی، تو هیچیت نیست، تو فقط الان به استراحت نیازی داری پس به چیزی فکر نکن، در رو باز کن و برو تو، سر روی بالش بذار و بگیر بخواب.

به سمت در قدم برداشتم کلید رو انداختم و در رو باز کردم. هلش دادم و به اتاق رو به روم خیره شدم.

به جایی که آخرین بار مهدیار رو دیدم نگاه کردم، بغض باز به سمت گلوم هجوم آورد ولی شکسته نمی‌شد! پا توی اتاق گذاشتم و لامپ رو زدم، اتاق نورانی شد. چشمم خورد به شیشه‌های خورد شده روی زمین، حتی به خودش زحمت نداده که این شیشه‌ها رو جمع کنه! باز صدایی توی سرم پیچید.

- به خودت بیا ورونیکا، تو می‌خواستی خوب باشی، می‌خواستی به چیزی فکر نکنی یادته؟ می‌خواستی فقط بگیری بخوابی همین، پس چرا داری به اون فکر می‌کنی؟
همون‌جایی که ایستاده بودم جیغ زدم و فریاد کشیدم.

- نمی‌تونم لعنتی می‌فهمی؟! نمی‌تونم.

دوتا دست‌هام رو، روی دو طرف سرم کوبیدم و باز داد زدم.
- اون تموم خوشی‌هام رو ازم گرفت، اون خانوادم رو ازم گرفت، زندگیم رو ازم گرفت، داغون و نابودم کرد و رفت، نمی‌تونم بفهم!

زانو زدم، خورد شده بودم زیر پاهای کسی که یه روز می‌گفت عاشقم هست. من شده بودم بازیچه توی دست‌هاش واسه روزهای تنهاییش. اشک‌هام بدون وقفه روی گونه‌هام راه خودشون رو پیدا کرده بودن و چیزی سد راهشون نمی‌شد.

@زری بانو

@Asma,N

@ملیکا ملازاده

 

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 13
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهارده...

صدا می‌شنیدم، صدای پچ- پچ آدم‌ها رو، با کمک در اتاق روی پاهام ایستادم، سرم گیج میرفت ولی خودم رو نگه داشتم. آروم به سمت مردمی که نظاره‌گر حال داغون من بودن برگشتم، به تک- تکشون نگاه کردم.

یکی بغض کرده بود و یکی ناراحت و یکی فقط دنبال حرف زدن درمورد من بود! با بغضی که توی صدام موج میزد آروم شروع به حرف زدن کردم.

- اومدین این‌جا برای چی؟ که به بدبختی‌های من بخندین؟ اومدین حال داغونم رو ببینین و پشت سر من حرف بزنین؟

سرم رو زیر انداختم، درد سرم امونم رو بریده بود. با هق- هق سرم رو تو دو طرف تکون دادم و این‌بار شروع به داد زدن کردم.
- از این‌جا برین، بیشتر از این نمک روی زخمم نپاشین.

دستم رو، روی دهنم گذاشتم تا صدای هق- هقم بالاتر نره. برگشتم و در رو پشت سرم محکم بستم که باعث شد صداش توی تموم اتاق بپیچه! به در پشت سرم تکیم رو دادم. کم- کم روی زمین سر خوردم.

اشک‌هام می‌ریختن و هق- هق گریم ثانیه به ثانیه بالاتر میرفت. سرم رو، روبه بالا گرفتم و اسم خدا رو به زبون آوردم.
- خدایا، چرا خب؟ چرا باید کسی که دیوونشم این‌کار رو با من بکنه؟ من‌که به‌خاطرش از همه چی گذشتم، ولی خودش چی؟ از هیچی برای من نگذشت، بجز همین اتاق دیگه هیچی ازش ندارم.

اون‌که عاشق من بود، دیوونه من بود، پس چی‌شد که بدون هیچ حسی توی چشم‌های اشکیم نگاه کرد و گفت با یکی دیگه عقد کرد؟ خدایا کم آوردم، من توی این یکی دو روز بد کم آوردم دیگه بسه!

من نمی‌تونم بیشتر از این تحمل کنم این درد رو، دیگه نه خانواده‌ایی دارم پشت من باشن و نه دوستی، فقط خودم هستم که توی این حجرت تنگ و تاریک تنهای تنهام!

من الان کجا باید برم؟ به کی باید بگم حال داغونم رو؟ کی درکم می‌کنه؟ کی به من پول میده فقط برای یک لقمه نون؟ خدایا، توروخدا یه کاری کن دیگه بسمه!

از شدت عصبانیت و ناراحتی سرم رو با هر توانی که داشتم به در کوبیدم که باعث شد درد بدی توی سرم بپیچه، حرکت یه چیز گرم و لزجی رو حس کردم، دستم رو بلند کردم و گذاشتم زیر روسری مشکی رنگم، دستم رو برگردوندم و نگاهش کردم.

خون بود خونی به سرخی چشم‌هام، چشم‌هایی که توی این یکی دو روز هیچ چیز خوبی رو توی دنیا ندیدن. بی‌خیال درد سرم و خون شدم، تموم قدرتم رو ریختم توی پاهام و ایستادم، از در فاصله گرفتم و آروم قدم برداشتم، دیدم تار شده بود و درست دور و برم رو نمی‌دیدم.

دردی وارد پاهام شد که باعث شد تعادلم رو از دست بدم و روی زمین بیفتم، شیشه‌ها وارد دست و زانوهام شد. جیغم رفت هوا، می‌خواستم داد بزنم یکی بیاد کمک کنه، ولی صدایی ازم خارج نمی‌شد، درد سرم داغونم کرده بود و الان پاهام و دست‌هام.

با هر توانی که داشتم خودم رو به عقب کشیدم، نشستم و تکیم رو به دیوار دادم. خون از دست و پاهام آروم می‌ریخت، نمی‌دونستم چی‌کار کنم، بمیرم بهتره؟

آره مردن بهترین راهه، ولی من ترس دارم. از شدت ضعف نتونستم جلوی خودم رو بگیرم سعی کردم چشم‌هام رو نبندم، با دست‌های زخمی که هی باعث جیغ زدنم می‌شدن به دنبال گوشی گشتم تا پیداش کردم.

دست‌هام می‌لرزیدن یکی، دو بار گوشی‌ از دست‌هام افتاد ولی بالاخره تونستم نگهش دارم و به مهدیار زنگ زدم، ولی این‌قدر بی‌رحم شده بود که تماس رو قطع کرد. درد داشت جونم رو می‌گرفت و من توان کاری رو نداشتم که انجام بدم جز زنگ زدن به مهدیار، باز زنگ زدم بعد از پنج شش بوق جواب داد. صداش توی گوش‌هایی که توی این یکی دو روز دلتنگشن پیچید.

- مگه من بهت نگفتم زنگ نزن هان؟! تو چرا این‌قدر نفهمی؟ نمی‌خوای بفهمی؟ بابا نمی‌خوامت دست بردار دیگه.

بی‌توجه به حرف‌هاش، آب دهنم رو قورت دادم و لب‌های خشک شدم رو از هم جدا کردم.
- مه...د...یار

سکوت کرده بود، و من ادامه دادم.
- حال...م ب...بده.

صدایی یا حرفی نشنیدم، دیگه تموم تنم بی‌حس شده بود، گوشی از توی دست خونیم افتاد و من سرم روی زمین بشدت خورد که صدای برخوردش با زمین توی سرم پیچید، صداهای مبهمی میشنیدم ولی نامفهوم، زیاد توی اون حال بد نموندم و پلک‌هام آروم روی هم افتادن.

@زری بانو

@Asma,N

@ملیکا ملازاده

ویرایش شده توسط Nasim.M
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 14
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پونزده...

***

صدای تیک‌‌تاک ساعت، اتاق رو پر کرده بود. چشم‌هام رو باز کردم و اولین چیزی که به چشمم خورد نور بود که از پنجره وارد اتاق می‌شد. چشم‌هام رو باز و بسته کردم و سعی کردم به نور عادتشون بدم.

سرم درد می‌کرد و سرگیجه داشتم، توی اتاق تنها بودم و کسی پیشم نبود. کمی تکون خوردم که بشینم، اما تکون خوردنم باعث شد درد بدی وارد دست و پاهام بشه، از درد و سوزش دست و پاهام لب پایینم رو گاز گرفتم تا جیغم بالا نره. متوجه دست و پاهام شدم باندپیچی شده بودن.

بغضم رو قورت دادم و سعی کردم بشینم، با هر توانی که داشتم نشستم. دستم رو نگاه کردم سرم برام وصل کرده بودن، دست روش کشیدم و خواستم بکشمش که در اتاق باز شد و پرستار وارد اتاق شد.

- وای عزیزم چی‌کار می‌کنی؟! حالت خوبه؟ این‌کار رو نکن دیگه!

دست از سرم برداشتم و با گیجی به پرستار روبه روم نگاه کردم و گفتم:
- من از کی این‌جام؟ کی من رو آورده؟

پنبه‌ایی به دست به سمتم اومد و دستم رو توی دست‌های کوچیک دخترونش گرفت، سرم رو بست و پنبه رو، روی زخم گذاشت و نیدل رو کشید. با گذاشتن چسب روی پنبه، توی چشم‌هام نگاه کرد و گفت:
- از صبح بخاطر سرت و زخم‌هات این‌جا بی‌هوش بودی، ولی من نمی‌دونم کی تو رو آورد.

یه میز گوشه‌ی اتاق بود، به سمتش رفت و پشت به من ایستاد، بعد از چند ثانیه آمپول به دست برگشت، ابروهام تو هم رفت. گفتم:
- برای چی هست؟!

کنار تخت ایستاد، لبخندی به روم زد و گفت:
- نگران نباش عزیزم، ویتامینه برای بدنت، هم خیلی کم خونی و هم زخمی شده بودی. پس این آمپول برای زخمته و سر حالت می‌کنه.

روی تخت به خودم تکونی دادم و گفتم:
- بعد از این‌که آمپول رو زدم من می‌تونم برم؟

سرش رو به بالا و پایین تکون داد و گفت:
- آره عزیزم، ولی باید مطمئن بشم که حالت خوبه.

برای این‌که زیاد گیر ندن گفتم:
- من حالم خیلی خوبه، باور کنید!

سرمی که چند دقیقه پیش از دستم کشیده بود رو برداشت و به سمت سطل بزرگی که گوشه اتاق جا خوش کرده بود رفت و سرم رو توش انداخت.
- خیلی خب گلم، ولی اول بذار آمپول رو بزنم برات بعد میرم که مطمئن میشم، میشه بری یا نه.

بعد از این‌که آمپول رو برام زد از اتاق بیرون رفت. اتاق کوچیکی بود، همه چیش سفید بود. روبه روم پنجره بزرگی قرار داشت، سمت راست اتاق یک یخچال و میز بودن، سمت چپش هم یک کمد بود.

@زری بانو  @Asma,N

@G.Ha @آری بانو @Viyana

ویرایش شده توسط Nasim.M
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 14
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شونزده...

در حال بررسی کردن اتاق بودم که فکرم به سمت اتاقی که مهدیار من رو اون‌جا برد رفت. ای کاش پول داشتم تا یه جای دیگه رو می‌گرفتم، تا فقط از خاطرات مهدیار خلاص بشم، ولی نه! من اون اتاق رو دوست دارم اتاق روزهای تلخ و شیرینم، روزهای تنهایی و دلتنگی!

باز یاد چشم‌هاش در آخرین لحظه افتادم، آهی از ته دل کشیدم، آهی از تنهایی از درد دوری! یادم نمیره موقعی که با سردی و بدون هیچ حسی نسبت به من به چشم‌هام خیره شد و گفت دوستم نداره.

یادم نمیره که اون چشم‌های قهوه‌ایی رنگش که زندگی من بودن با تنفر بهم نگاه می‌کردن. صدای باز شدن در، من رو به خودم آورد. پرستار توی اتاق اومد و گفت:
- می‌تونی بری عزیزم!

زیر لب تشکر کردم و پرستار بعد از انجام کارش رفت‌. سعی کردم روی پاهام وایسم، پاهام رو روی زمین گذاشتم و سعی کردم بلند بشم، وقتی که بلند شدم نزدیک بود تعادلم رو از دست بدم ولی دستم رو به دیوار گذاشتم و روی تخت نشستم.

باورم نمیشه! اصلا یادم رفته بود که کف پاهام زخمی هستش، ولی باید برم از این‌جا، درد داشتم ولی با هر توانی که بود بالاخره ایستادم. کیفی که کنار تخت بود رو برداشتم، کیف خودم بود، زیپش رو باز کردم خندیدم، خداروشکر لااقل به فکر برگشتنم فکر کرده بود و بیستمنی توی کیفم گذاشته.

کمی استرس داشتم، اما استرس از چی؟ الان که از بیمارستان رفتم باید برگردم به اون اتاق خفه کننده و دلگیر! من ترس دارم، من این‌جا امنیت ندارم. ترس از دست دادن خودم دارم، من باید چی‌کار کنم که زندگی کنم، کار پیدا کنم؟

چجوری، کی قبول می‌کنه آخه، ولی باید سعی کنم. من باید کار کنم پول جمع کنم تا برگردم پیش مامان و بابا، یعنی ممکنه دیگه من رو نخوان؟ نه مگه میشه؟ مگه داریم؟ من دخترشون هستم من رو می‌بخشن حتما!

با کمک دیوار از بیمارستان بیرون رفتم و به سمت جاده قدم برداشتم بعد از کمی صبر کردن بالاخره یک ماشین ایستاد و من سوار شدم. ماشین زیاد نو نبود و کثیف بود، ولی اشکالی نداره ورونیکا تو داری به این چیزها عادت می‌کنی پس زیاد اهمیت نده!

 هوا ابری بود و آسمان با یه رعد که ترسم رو بیشتر کرد  شروع به باریدن کرد. شیشه ماشین رو پایین دادم و دستم رو زیر بارون گذاشتم، دستم خیس خیس شد، اون‌قدر بارون شدید بود که انگار سال‌هاست نباریده.

امروز دل خدا هم گرفته، داره بخاطر من اشک میریزه، این بارون بخاطر حال داغونمه، سرم رو بیرون دادم قطرات بارون به شدت به صورتم می‌خوردن صدای بوق‌های ممتد دور و برم بودن که قاطی صدای راننده ماشین می‌شدن.

توی ماشین برگشتم باند دستم رو که خیس شده بود رو باز کردم، زخم‌هام زیاد نبودن ولی هنوز هم خوبه خوب نشدن. باز سرم رو بیرون دادم و باز هم صدای راننده به گوشم خورد که به من می‌گفت برگرد توی ماشین، ولی من کجا و اون کجا؟!

@G.Ha @Viyana @Asma,N @زری بانو @آری بانو

ویرایش شده توسط Nasim.M
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 12
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفده...

قطرات بارون که به صورتم می‌خوردن آروم سر می‌خوردن و تموم بدنم رو خیس می‌کردن. سردم شده بود و هوا کم- کم داشت تاریک می‌شد. توی ماشین برگشتم، زخم‌های دست‌هام می‌سوختن ولی اهمیت ندادم.

راننده یه جا ماشین رو نگه داشت و گفت:
- حالا که خیس از بارونی و اینقدر بارون دوست داری پیاده شو من نمی‌تونم جلوتر برم.

از حرف‌هاش تعجب کردم ولی اهمیت ندادم. به لباس‌هام نگاه کردم، مهم نبود برام، قدم زدن زیر بارون بهترین حالیه.

دست توی کیفم کردم و بهش ده تومن دادم. با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- همین؟! پونزده تومن باید میدادی.

با بی‌خیالی در رو باز کردم و گفتم:
- وقتی تا دم در اتاق من رو نرسوندی همین هم  برای تو زیادیه.

از ماشین پیاده شدم و در رو بستم. بارون لحظه به لحظه شدت می‌گرفت و به من می‌خورد. چند دقیقه گذشته بود؛ ولی خسته شده بودم. زخم‌های پاهام اذیتم می‌کردن و به زور پا روی زمین می‌ذاشتم.

شب شده بود و من هنوز توی خیابون بودم، رفتم یه گوشه نشستم که استراحت کنم. دوتا بچه توی خیابون داشتن زیر بارون بازی می‌کردن و می‌خندیدن، ناخواسته لب‌هام خندیدن و بهشون خیره شدم.

اینقدر سرد بود داشتم فقط میلرزیدم. باز بلند شدم و به راهم ادامه دادم‌.
باران قطع شده بود و نم- نم می‌بارید، به اتاق رسیدم و در رو باز کردم و رفتم تو و پشت سرم در اتاق رو بستم.

به سمت لباس‌هام رفتم یه بلوز گرم و شلوار برداشتم با حولم و رفتم حموم یه دوش ده دقیقه‌ایی گرفتم.

لباس‌هام رو پوشیدم و جلوی آینه رفتم موهام رو شونه کردم و بالا دم اسبی بستم. بعد به سمت داروهایی که برام مهدیار تو بیمارستان گرفته بود رفتم، پماد رو باز کردم و پاهام رو بالا آوردم با دیدن زخم‌ها بغضم گرفت، هر چند زیاد نبودن اما می‌سوختن و من اهمیتی نمی‌دادم. بهشون نگاه می‌کردم چون من رو یاد مهدیار می‌نداختن.

پماد رو روی پاهام مالیدم و بعد باندپیچی کردم. شلوارم رو بالا دادم تا بالای زانوهام و شروع کردم به مالیدن پماد روی زخم‌هام بعد از این‌که باندپیچی کردم شلوارم رو آروم پایین کشیدم و بعد با کمک دوتا دست‌هام دوتاشون رو سعی کردم باندپیچی کنم.

بعد از این‌که کارم تموم شد، قرص‌هام رو برداشتم و آروم بلند شدم، یه لیوان آب ریختم، قرص رو توی دهنم گذاشتم لیوان رو به سمت لب‌هام بردم، توی اولین قلپ صدای رعد شدیدی اومد و همراهش صدای قطرات شدید بارون، از ترس به سرفه افتادم.

لیوان رو گذاشتم و به سمت در قدم برداشتم که یک‌دفعه همه جا تاریک شد و دیگه صدایی جز صدای بارون و رعد نشنیدم. به دور خودم چرخیدم بدجور ترسیده بودم.

@Asma,N @زری بانو

@آری بانو @G.Ha @Viyana

ویرایش شده توسط Nasim.M
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 12
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هیجده...

صدای رعد هی به گوشم می‌خورد حتی یه پنجره هم توی اتاق نبود که لااقل نور برق بخوره و یه لحظه ترسم از بین بره، ولی من حتی از برق می‌ترسم، من این روزها از همه چی ترس دارم.

صدای قطرات بارون که به زمین می‌خوردند باعث می‌شدن ترسم دو برابر بشه. راهی که اومده بودم رو برگشتم و تو یه گوشه نشستم و دست‌هام رو دور خودم پیچیدم، از ترس زیاد و استرس ناخواسته می‌لرزیدم.

بدجور گریم گرفته بود، چون تنها و بی‌کسم، توی یه شهری هستم که هیچ‌کسی رو جز خودم ندارم من غریب‌ترینم.

سرم رو روی زانوهام گذاشتم، اشک‌هام آروم سرازیر می‌شدن، دیگه واقعا خسته شده بودم، خسته از این همه درد و تنهایی، باعث همه این‌ها خودم هستم. من نباید اشتباه می‌کردم، من بدترین اشتباه رو انجام دادم. حق من فقط مردنه.

اشک‌هام رو پاک کردم و سرم رو بلند کردم، پتو کنار من بود همون جای همیشگیش، دستم رو دراز کردم و کشیدمش، از صدا در آوردن می‌ترسیدم حس می‌کردم کسی کنارمه و فقط به من زل زده، برای همین به دور و برم نگاهی نمی‌کردم.

بالشی که پشتم بود رو گذاشتم و سرم رو هم روش گذاشتم و پتو رو، روی سرم انداختم. بعد از چند دقیقه گرما به سمتم اومد و لرزشم کم شد و پلک‌هام آروم- آروم بدون این‌که بدونم روی هم افتادن.

***

به بدنم کش و قوسی دادم. پتو رو از روی سرم کشیدم از زیر پلک‌هام نور رو حس کردم، آروم چشم‌هام رو باز کردم صبح شده بود و برق هم اومده بود و نور از سوراخ‌های در وارد اتاق می‌شد.

ساعت رو نگاه کردم، ده صبح شده بود و من بی‌کار، دلم نمیاد از زیر پتو بیام بیرون ولی من از امروز باید شروع کنم، باید دنبال کار باشم وگرنه روزی میاد که زیر همین پتو و توی همین اتاق می‌میرم.

از زیر پتو بلند شدم باند دست‌هام رو باز کردم، زخم‌هام یکم بهتر شده بودن ولی باز می‌سوختن.

رفتم دست و صورتم رو آب زدم. برگشتم و پتو رو جمع کردم و تو یه گوشه اتاق گذاشتمش. یخچال رو باز کردم، حتی یه لقمه نون هم پیدا نمی‌شد جز آب، خداروشکر حداقل آب یکم بود.

یخچال رو بستم و رفتم آب روی گاز گذاشتم و چایی دم کردم. خیلی گشنم شده بود، ولی مجبور بودم یه لیوان چایی بخورم و امیدوارم بتونم کار پیدا کنم.

یه لیوان برداشتم و برای خودم چایی ریختم، شکر ریختم و با یه قاشق چای خوری به هم زدم.

هوا سرد بود حتما می‌چسبید و همین‌طور بود، با اولین قلپ آرامش وارد تموم تنم شد. جلوی تلویزیون خاموش نشستم و توی سکوت شروع کردم به خوردن چایی.

نگاهم به تلویزیون بود که یک‌دفعه یاد مهدیار افتادم، اون روز که تلویزیون رو آورد و با مهربونی گفت که فقط من رو داره. نگاهم به آینه کنار تلویزیون خورد، یادم افتاد روزی که می‌خواستیم بیرون بریم و به من گفت رژ‌لبم رو کم‌رنگ کنم.

گوشه لبم یه لبخند نشست که تا نبودن مهدیار یادم اومد سریع از بین رفت. برای من عجیبه! اون روزهای آخر مهدیار عجیب شده بود، خودش، رفتار‌هاش و حتی حرف‌هاش.

به یاد اون شب افتادم که گفت:
- ورونیکا، این رو بدون که تو فقط مال منی، حتی اگه از هم جدا شیم.

وقتی هم که ازش پرسیدم یعنی چی گفت:
- فعلا که با همیم پس منظورم رو نمی‌گیری.

این‌ها هیچ، یه لحظه یاد حرف دیگش افتادم که به من گفت:
- هیچ‌وقت منتظرم نمون.

بعد خیلی آروم گفت:
- قول بده که منتظرم نمونی؟

و من بهش چشم گفتم، یعنی نباید منتظرش بمونم؟ مهدیار واقعا من رو نمی‌خواست؟ یا چیزی شده بود که اون‌قدر عجیب رفتار می‌کرد؟ ولی من نباید منتظرش بمونم، آره اصلا اون دروغ‌گو هست.

خودش به من گفت که برای سرگرمی بودم و بعد رفت با یکی دیگه عقد کرد. اما اون روز میاد که روبه روش می‌ایستم و میگم ببین من کجام و تو کجا، ولی حتما توی همین روزها باید برم و بهش بگم که چقدر ازش حالم به هم می‌خوره.

@زری بانو @Asma,N

@آری بانو @G.Ha  @Viyana @ملیکا ملازاده

ویرایش شده توسط Nasim.M
ویراستاری/زری‌بانو
  • لایک 14
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نوزده...

تصمیم گرفتم به جای فکر کردن به مهدیار و کاری که باهام کرد بلند بشم آماده بشم تا برم دنبال کار بگردم شاید پیدا کنم. چاییم تموم شده بود، لیوان رو توی ظرف‌شویی گذاشتم و به سمت لباس‌هام رفتم.

لباس‌های دیروزم یه مانتویی که تا زانوهام میرسید و به رنگ طوسیه و یه شلوار لی آبی با یک روسری هم‌رنگ مانتوم، خشک شده بودن. هر چند دلم می‌خواست فقط مشکی تنم کنم ولی الان باید می‌نشستم می‌گشتم که حسش نبود اصلا.

لباس‌هام رو عوض کردم کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون زدم، در رو قفل کردم و به سمت جاده قدم برداشتم.

بعد از چند دقیقه یه ماشین کنارم ایستاد، برگشتم یه پیرمرد بود، به سمت ماشین خم شدم و گفتم:
- سلام، ببخشید این‌جا بازاری، پاساژی هست که نزدیک باشه؟
مرد به روبه روش نگاهی انداخت و گفت:
- آره، همین‌جا هست خیلی نزدیکه، البته با ماشین.

صاف ایستادم و دور و برم رو نگاه کردم، چاره‌ایی نداشتم باید سوار می‌شدم.

سوار ماشین شدم و پیرمرد حرکت کرد. این‌قدر ترسیده بودم دلیلش رو هم خوب می‌دونستم، چون‌که من عادت ندارم اصلا تنهایی جایی برم و الان، این‌جا تنها هستم و باید کارهام رو خودم تنهایی انجام بدم.

سر راه هم راننده چند نفر رو سوار ماشین کرد و بعد از ده پونزده دقیقه بالاخره یه جا ماشین رو نگه داشت و گفت:

- همین‌جا هست خانم.

تشکر کردم و گفتم:
- چقدر میشه؟

از توی آینه به من نگاهی انداخت و گفت:
- خیلی معلومه دختر این‌جا نیستی، پنج تومن میشه.

به حرفش اهمیت ندادم و پنج تومن بهش دادم. در رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم.

جلوم پاساژ لباس فروشی و کفش فروشی قرار داشت، به سمتش رفتم و با یه بسم‌الله پا توی پاساژ گذاشتم، خیلی شلوغ بود.

***

تقریبا چند‌تا رو گشته بودم ولی همه جوابشون منفی بود. به شیشه یکی از مغازه‌ها تکیه دادم. گشتم ولی نبود. ناامید شدم، آخه کی الان مغازش خالیه؟ کی مستخدم می‌خواد؟ کی کمک می‌خواد؟ فقط خودم هستم توی این شهر، فقط خودم هستم که این‌جا بی‌کسم، تنهام، خورد شدم و شکستم.

سرم رو پایین انداختم و باز یک آه کشیدم. این روزها کار من شده فقط آه کشیدن.

به خودم تکونی دادم و وارد مغازه‌ایی شدم که رو شیشه‌اش تکیه داده بودم. دور و بر فروشنده خیلی شلوغ بود. جلوتر رفتم و منتظر موندم که من رو ببینه، ولی سرش گرم بود.

بعد از نیم ساعت بالاخره مغازه خالی شد و چشمش به من افتاد و گفت:
- بفرمایید خانم؟ چیزی لازم دارید؟
بهش نگاه کردم و گفتم:
- ببخشید، شما جایی رو نمی‌شناسید که به یک  مستخدم یا چیزی لازم باشه برای کار؟ من این روزها به کار احتیاج دارم.

کمی این‌ور و اون‌ور رو نگاه کرد و گفت:
- نه آخه، نمی‌دونم.

@زری بانو @Asma,N

@آری بانو @ملیکا ملازاده @G.Ha @Viyana

ویرایش شده توسط Nasim.M
ویراستاری🌻زری‌بانو
  • لایک 13
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست...

زیر لب تشکر کردم سرم رو زیر انداختم و از مغازه بیرون رفتم  و به گشتنم ادامه دادم. تا ساعت دوازده گشتم ولی جایی رو پیدا نکردم.

از توی تموم پاساژ بیرون و تا اتاق پیاده رفتم. به دراتاق که رسیدم یک گدا رو کنار در دیدم نشسته بود و به دور و برش نگاه می‌کرد.

کیفم رو باز کردم و پنج تومنی که مونده بود رو بهش دادم. به داخل کیف نگاهی انداختم دیگه چیزی نمونده بود. آهی کشیدم و در رو باز کردم و رفتم توی اتاق بعد از بستن در اتاق یاد مهدیار افتادم.

یعنی الان در چه حاله؟ من رو یادش میاد یا کلا من رو فراموش کرده؟ به سمت در برگشتم و بهش نگاه کردم. دستگیره رو توی دستم گرفتم ولی با تردید نگاهش می‌کردم.

من داشتم چی‌کار می‌کردم؟ اگه برم چی بگم؟ مگه اگه برم همه چی درست میشه؟ اون من رو نمی‌خواد و الان نامزد یکی دیگست و من رو فراموش کرده.

من نباید برم، نباید غرورم رو بیشتر از این خورد کنم، ولی چه غروری؟ دیگه برای من غروری نمونده که زیر پاهاش باز لهش کنه.

خیلی خستم، خسته‌تر از همیشه هستم. دستم رو از دستگیره برداشتم. پشتم رو به در دادم و به پتو و تشکم نگاه کردم، اونقدر راه رفته بودم که پاهام خیلی درد می‌کردن مخصوصا الان وقتی‌که زخمی هستن.

لباس‌هام رو عوض کردم و پتو رو برداشتم، بالشم از صبح مونده بود دراز کشیدم و پتو رو روی خودم کشیدم.

***
به آسمون نگاه می‌کردم، یه قطره بارون روی گونم افتاد. صدای داد، جیغ، ضجه زدن همه دور و بر من بود.

تنها فقط من بودم که سکوت کرده بودم و چشمم روبه آسمون ابری بالا سرم بود. سرم رو آروم پایین آوردم، به دور و برم نگاه کردم. 

همه سر قبر جمع شده بودن و راهی نبود که ازش نفسی هم کشید. همه جا رو که نگاه می‌کنم فقط سیاهی می‌بینم و سیاهی، همه سیاه پوشیده بودن بخاطر کسی که هیچ‌وقت براش حال من مهم نبود.

چشمم به نام روی قبر خورد. مهدیار؟ زندگی من زیر خاکه؟ مهدیارم زیر خاک چی‌کار می‌کنه؟ این همه آدم برای چی این‌جا هستن؟ چرا گریه می‌کنن و اسم مهدیار رو به زبون میارن؟ نه این حقیقت نداره.

ترسناک‌ترین خبری بود که تا حالا شنیدم. با تعجب و بهت به قبری که جلوم قرار داشت نگاه کردم.

دستم رو روی قبر گذاشتم و روش کشیدم. حس پوچی داشتم، دیگه چیزی یا کسی رو ندارم توی دنیا، زندگی من مرد من زندگی رو می‌خوام چی‌کار؟ سرم رو روی قبر گذاشتم و از ته دل زار زدم، جیغ زدم، داد زدم و اشک ریختم و با تمام توان اسمش رو با داد  رو زبون آوردم.

- مهدیار!

از جا با ترس و نگرانی پریدم. دور و برم رو‌ نگاه کردم توی اتاق بودم.

@زری گل @Asma,N

@-Aryana- @Viyana @G.Ha  @ملیکا ملازاده

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 8
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و یک...

بیش از حد ترسیده بودم. یعنی چی؟ معنی این خواب چیه؟ نکنه مهدیار من چیزیش شده باشه؟ مهدیار من؟ نه دیگه مهدیار من نیست، مهدیار یکی دیگه است.

چی‌کار باید بکنم؟ من نگرانم، بیش از حد نگران حال مهدیارم، نگران حال کسیم که من رو توی تنهاییم ولم کرد و رفت، کسی‌که زندگیم رو نابود کرد.

ولی من باید دلم آروم بگیره، باید حالش رو بپرسم. باید چی‌کار کنم؟ بهش زنگ بزنم؟ به دنبال گوشیم گشتم، توی کیفم پیداش کردم.

شماره مهدیار رو گرفتم و منتظر موندم جواب بده ولی...

چند بار زنگ زدم اما تنها مدام توی گوشم جمله «مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد» می‌پیچید.
ناامید گوشی رو یک گوشه پرت کردم. 

چی‌کار کنم الان؟ برم خونشون؟ اگه من رو ببینن چی میگن؟ مهم نیست برام، من فقط می‌خوام مطمئن شم که حالش خوبه یا نه.

بلند شدم لباس‌های قبلیم رو پوشیدم گوشی و کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم ولی چجوری برم؟ یک ساعت راه رفتن زیاد نیست؟ دم در اتاق نشستم و بعد از دو دقیقه باز بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن.

***

تقریبا نزدیک یک ساعتی شده که راه میرفتم، دیگه رسیده بودم ولی بدجور پاهام درد می‌کردن. پول نداشتم که با ماشین بیام این روزها رو باید این‌جوری بگذرونم تا یه کاری رو پیدا کنم.

به در خونشون رسیدم، صدایی نمی‌شنیدم. دستم رو بلند کردم و به در کوبیدم. چند بار در رو زدم ولی کسی در رو برام باز نکرد. کنار در نشستم و منتظر موندم که شاید یکی بیاد و ازش حال مهدیار رو بپرسم.

چند دقیقه منتظر موندم تا این‌که توی حیاط صدای راه رفتن کسی رو شنیدم که داشت به سمت در می‌اومد. زود بلند شدم و در رو زدم، بعد از چند ثانیه در باز شد و ماهان بیرون اومد. با تعجب جلوم ایستاد و به من نگاه کرد.

ترسم از بین رفت و خنده به لب‌هام اومد، چون ماهان وقتی دیدمش همیشه با من مهربون بود. دست به روسریم کشیدم و مرتبش کردم و گفتم:
- سلام، خوبی؟

ماهان نگاهش رو گرفت و برگشت در رو قفل کرد و بدون این‌که به سوالم جواب بده با سردی گفت:
- این‌جا چی‌کار می‌کنی تو؟!

بغض کردم، باز هم بغض، این روزها این‌قدر ضعیف شده بودم که با هر حرف بغض می‌کنم و اشک‌هام میریزن.

به سمتم برگشت که یک‌دفعه ابروهاش رو بالا داد و گفت:
- حالت خوبه؟ چرا گریه می‌کنی؟

دست روی گونه‌هام کشیدم، خیس از اشک شده بودن. صورتم رو با دست‌هام پوشوندم و با هق- هق گفتم:
- فقط به من بگو که حال مهدیار خوبه یا نه؟ آخه خواب بد دیدم می‌ترسم چیزیش شده باشه.

همون موقع صدای بوق ماشینی از پشتم اومد. اشک‌هام رو پاک کردم و به سمت ماشین برگشتم ولی از چیزی که دیدم تعجب کردم. مهدیار؟ ماشین به این قیمت؟ اون‌که می‌گفت هیچی ندارم! این خونه چی؟

صدای ماهان تو گوشم پیچید.

- می‌بینی که، حالش عالیه و به کسی احتیاجی نداره، دیگه این‌ورها نیا، چون دیگه این‌جا نیستیم و این خونه اصلا خونه ما نبود. تو هیچ‌وقت ول‌کن مهدیار نبودی، این‌کار رو کرد که تو دست از سرش برداری.

یه پوزخند زد و ادامه داد.
- چی فکر کردی؟ مهدیار خودش رو بخاطر تو بدبخت کنه؟ باهات فرار می‌کنه و این زندگی خوبش رو به تو بده؟ تو خیلی بدبختی می‌دونی چرا؟ چون فکر کردی مهدیار خیلی خوبه، ولی نه، تو اشتباه فکر کردی و زندگی خودت رو بخاطرش نابود کردی. الان برو، برو و زندگی خوبت رو برگردون. دیگه هم نه من نه خانوادم و نه حتی مهدیار می‌خوایم  ببینیمت.

مهدیار از ماشین پیاده شد عینک آفتابیش رو برداشت کت و شلوار مشکی پوشیده بود. چقدر با این کت خوشتیپ شده بود. دست‌هاش رو تو جیب‌های شلوارش جا داد و به ماشین تکیه داد و در همون حال گفت:
- چرا نمیای؟ جوابش رو نده و بیا سوار ماشین شو!

به من نگاه کرد و پوزخند زد و گفت:
- کارش فقط حرف زدنه، نمی‌تونه کاری کنه.

سرم رو پایین انداختم، صداش!  چقدر دلم برای این صدا تنگ شده بود.

از حرف‌هاش اشک‌هام باز روی گونه‌هام سرازیر شدن، ولی به خودم جرعت دادم و به سمتش قدم برداشتم. بهش رسیدم، روبه روش ایستادم و توی چشم‌هاش نگاه کردم. برای یک لحظه چشم‌هاش غمگین شدن ولی همون موقع نگاهش رو از من دزدید و به سمت دیگه‌ایی نگاه کرد.

- تنها سوالی که الان فقط می‌خوام جوابش رو بدونم اینه، که چرا این‌کار رو با من کردی؟ چی‌کارت کردم من آخه؟

گریم شدت گرفت و با هق- هق و صدای بلند ادامه دادم.
- من همه چی رو بخاطر تو از دست دادم، خانوادم رو از دست دادم بخاطرت ولی تو چی‌کار کردی؟ می‌خوام بدونم با نابود کردن من به کجاها رسیدی؟!

با صدای بلندی خندید و به من نگاه کرد و با خنده گفت:
- به کجا؟ واقعا داری این رو از من می‌پرسی؟

به ماشینش اشاره کرد و گفت:
- نگاه کن به کجا رسیدم.

به لباس‌هاش اشاره کرد.

- نگاه کن‌،  در حقیقت من همیشه به تو دروغ گفتم‌. بعد این همه دروغ، هنوز هم دنبال من می‌گردی؟! من الان زن دارم، زندگی دارم بفهم، توام برو به زندگی خودت برس. من نمی‌خوام به خاطر یک  دختر گدا مثل تو زندگی خودم رو به هم بریزم.

به کی گفت گدا؟ به من؟ منی که تموم سعیم رو کردم که باهاش باشم؟ سرم رو بالا گرفتم و باز بهش نگاه کردم و باز خودش نگاهش رو دزدید.

- به من نگاه کن و این حرف‌ها رو بزن، می‌بینم که این‌ها از ته دلت نیست چرا؟ من نمی‌فهمم چرا این‌کار رو کردی، شاید هم واقعا همون‌جوری که تو میگی، ولی خجالت می‌کشی به من نگاه کنی. یادت باشه مهدیار، یه روزی میاد و این روز رو یادت می‌ندازم.

دستم رو بلند کردم و روی سینش کوبیدم  که زود دستم رو پس زد و انگشت اشارش رو به سمتم گرفت و با اخم گفت:
- برای  اولین و آخرین بار بهت میگم، این دست کثیفت رو به من نزن دیگه.

این بار خندیدم ولی خندیدنم نمی‌دونستم از سر حرص بود یا واقعا خندم گرفته بود. گفتم:
- مهم نیست که چی گفتی، ولی مهم اینه که امروز رو یادت بمونه، خداحافظ.

@Asma,N @زری گل @G.Ha @Viyana @-Aryana- @ملیکا ملازاده

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 11
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و دو...

برگشتم که برم ولی سریع اومد و جلوی من ایستاد و گفت:
- باشه، سعی می‌کنم فراموش نکنم ولی بهت قول نمیدم. چون‌که از همون شب که رفتم کلا تو رو یادم رفت تا این‌که الان دیدمت.

بعد از جلوی من کنار رفت و با سرش اشاره کرد که برم. نگاهم رو ازش گرفتم و شروع به راه رفتن کردم که گفت:

- آها، یک  لحظه صبر کن!

به سمتش برگشتم، دستش رو از جیبش با یه هزار تومن در آورد و به سمت من گرفت و گفت:

- بیا این‌ها رو بگیر، حتما لازمت میشن!

بهش نزدیک شدم و با نفرت بهش نگاه کردم و گفتم:

- من گدا نیستم که این‌جوری پول در‌میاری و جلوی من می‌گیری. من به پول تو هیچ احتیاجی ندارم.

خندید و پول رو توی جیبش برگردوند. با غرور به چشم‌هام نگاه کرد و گفت:

- اگه راستش رو میگی، اون بیست تومن رو هم برگردون.

نگاهم رو ازش گرفتم و به ماهان نگاه کردم که نظاره‌گر ما بود. سکوت کردم و حرفی نزدم که به سمت ماشین برگشت و گفت:

- زود باش دیگه منتظرم، من پولم رو می‌خوام.

سرم رو بلند کردم و گفتم:

- مطمئن باش پولت رو برمی‌گردونم، بهت قول میدم. توی همین روزها پول‌هات برمی‌گردن.

برگشتم که برم ولی باز صداش رو شنیدم.

- آهای، من پولم رو الان می‌خوام.

به حرف‌هاش اهمیت ندادم و به راهم ادامه دادم. بعد از چن دقیقه که داشتم راه میرفتم، توی فکر بودم که صدای بوق ماشین از پشتم اومد یک‌دفعه از ترس از جام پریدم و دستم رو روی قلبم گذاشتم، مهدیار با ماهان توی ماشین بودن.

با این حرکتم از ته دل خندیدن و از کنارم گذشتن. ازش بدجور متنفر شدم ولی چرا هنوز هم دلم می‌خواد کنارم باشه؟ دلم براش تنگ شده بود.

خوشحال بودم که دیدمش، خوشحال بودم که صداش رو شنیدم هر چند حرف‌هایی که نمی‌خواستم رو به زبون آورد، ولی باز هم خوشحال بودم.

ساعت هفت شده بود و من هنوز راه میرفتم، اما این‌قدر توی فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدم. در اتاق رو باز کردم و رفتم تو، دیگه پاهام رو حس نمی‌کردم دو ساعت راه رفتن آخه، خیلی گشنم شده بود ولی حس چیزی رو نداشتم، بدون لباس عوض کردن دراز کشیدم و از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد.

***

یک هفته از روزی که مهدیار رو دیدم می‌گذره، این یک هفته رو با گشتن گذروندم.

الان هم توی یه پاساژ اومدم که شاید یه جایی رو برای کار پیدا کنم. توی مغازه‌ها رو داشتم نگاه می‌کردم که یه مغازه من رو به خودش جذب کرد، به سمتش رفتم و از چیزی که روی شیشه مغازه دیدم ذوق کردم. 

سریع وارد مغازه شدم کسی توش نبود جز یک  پسر، بهش می‌خورد بیست و چهار یا بیست و پنج باشه. نشسته بود و گوشیش رو گرفته بود. به سمتش رفتم و گفتم:

- سلام، وقت بخیر!

سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد.
- سلام، بفرمایید!

به شیشه مغازه اشاره کردم و گفتم:
- من یک هفته میشه که دنبال کار هستم.

از روی صندلی بلند شد و گفت:
- آهان، پس برای کار اومدین.

یه لبخند زدم و خواستم جوابش رو بدم که یه دختر با عجله وارد مغازه شد و به پسره گفت:
- وای عزیزم ببخشید دیر شد.

بهش نگاه کرد و گفت:
- اشکالی نداره.

سوییچ ماشینی رو از روی میز برداشت و در حین رفتن گفت:
- کارای این خانم رو انجام بده، از این به بعد با تو کار می‌کنه.

با شنیدن حرفش، دهنم رو از خوشحالی تا آخر باز کردم و گفتم:
- خیلی ممنونم.

به سمت دختر برگشتم، با اخم داشت به من نگاه می‌کرد. خندم از بین رفت و با استرس گفتم:
- ببخشید چیزی شده؟

@زری گل @Asma,N @G.Ha @Viyana @-Aryana- @ملیکا ملازاده

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و سه...

نگاهش رو از من گرفت و آهی کشید. با تعجب داشتم بهش نگاه می‌کردم که همون موقع دوتا زن وارد مغازه شدن، به سمتشون رفت و بهشون خوش آمد گفت، اون‌ها هم شروع کردن به دید زدن لباس‌های توی مغازه.

دختر به سمت من برگشت و گفت:
- خب، خودت رو معرفی نمی‌کنی؟بشین!

کیفم رو روی میز گذاشتم و روی صندلی نشستم.
- بله، ورونیکا وحیدی هستم و یه مدت کمی میشه نوزده سالم شده، این مدت به دلایلی این‌جا هستم و دستم خیلی خالیه، برای همین دنبال کار هستم، تا یه مدتی کار کنم و بعد پیش خانوادم برگردم.

صدای یکی از زن‌هایی که توی مغازه هستن اومد.
- این رو می‌برم عزیزم.

بعد از این‌که باهاش حساب کرد از مغازه بیرون رفتن. دختر باز روبه من گفت:
- مگه خانوادت کجا هستن؟

به لباس‌های شیک مغازه نگاه کردم و گفتم:
- خانوادم توی این شهر نیستن، خوزستان هستن و به دلایلی من این‌جا هستم.

سکوت کرده بود و حرفی نمیزد، بهش نگاه کردم توی فکر فرو رفته بود. بعد از کمی سکوت بالاخره گفت:
- پسری که نیم ساعت پیش این‌جا بود نامزد من هست، باربد بهادری هست و من نازنین انصاری هستم و خیلی خوشبختم.

لبخند زدم و گفتم:
- بله، من هم همین‌طور.

چشم‌هاش رو ریز کرد و گفت:
- تا دو هفته فقط این‌جا کار می‌کنی و بعدش، با پاهای خودت میری، باشه؟

منظورش رو نفهمیدم، متعجب گفتم:
- یعنی چی؟ من متوجه نشدم!

آه کشید، انگشت اشارش رو به سمت من گرفت و با صدای تقریبا بلندی گفت:
- خودت رو نزن به اون راه، بهت گفتم تا دو هفته، اگه یک روز، فقط یک روز بیشتر موندی، باهات بدترین کار رو می‌کنم فهمیدی؟

از جام بلند شدم و روبه روش ایستادم، درمورد من چی فکر کرده بود؟ به پولش احتیاج داشتم؟ ولی نه، من نمی‌ذارم این‌کار رو از دستم بگیره.
- من این‌جا اومدم که کارم رو انجام بدم، من دنبال نامزد شما نیستم که اینقدر ترسیدی، ازدواج بدون اعتماد، چجوری می‌خوای باهاش ادامه بدی؟ زندگیت رو با شک ادامه نده، که یه روزی میاد خراب میشه.

دست‌هاش رو روی میز گذاشت و به سمت من خم شد و گفت:
- زندگی من به تو هیچ ربطی نداره بچه‌ جان، تو الان کارت رو شروع می‌کنی و دو هفته دیگه هم خودم پولت رو بهت میدم بعدش هم می‌ذاری میری.

سرم رو پایین انداختم ولی زود بلند کردم و بهش که الان نشسته و به سمت من خم شده بود گفتم:
- من پولم رو هفتگی نمی‌خوام، روزانه می‌خوام، چون نیاز دارم.

سرش رو تکون داد و یکی از ابروهاش رو بالا داد و گفت:
- باشه پول بیشتری هم بهت میدم، ولی باید بگی قبوله یا نه.

کمی فکر کردم. الان بهش میگم آره قبوله، ولی من نمی‌ذارم کارم رو ازم بگیره، چی‌کار می‌تونه بکنه جز این‌که به من بگه برو؟ من هم کارم رو درست انجام میدم تا آقای بهادری من رو نگه داره.

بهش نگاه کردم و آروم گفتم:
- باشه، من قول میدم. من فقط به پول نیاز دارم که برم پیش خانوادم. پس خیالت راحت،  وقتی برم دیگه برنمی‌گردم چون یه شهر دیگه هست و خانوادم دیگه اجازه نمیدن بیام این‌جا.

روی صندلی پشت میز نشست و گفت:
- باشه پس، بشین کار رو توضیح بدم و قیمت‌ها رو بهت بگم.

باز روی صندلی نشستم و با حوصله به توضیح‌هاش گوش دادم.

***

ساعت نه و نیم شب شد که از پاساژ زدم بیرون، به نزدیک‌ترین بازار رفتم نون و تخم مرغ و یه چیزای دیگه هم گرفتم و بعد از این‌که کارم تموم شد یه ماشین گرفتم و برگشتم اتاق، ساعت یازده شده بود که رسیدم.

وارد اتاق شدم. به سمت یخچال رفتم آب تموم شده بود، یه لیوان رو از شیر پر از آب کردم و خوردم.

به سمت لباس‌هام رفتم و یه بلوز و شلوار برداشتم. یه حموم ده دقیقه‌ایی گرفتم و اومدم بیرون، لباس‌هام رو پوشیدم و بعد برای خودم املت درست کردم.

آب رو هم از شیر گذاشتم روی گاز و چایی دم کردم. به سمت تلویزیون رفتم و روشنش کردم. غذا رو جلوم گذاشتم این‌قدر گشنم شده بود که با دهن پر لقمه بعدی رو می‌ذاشتم توی دهنم.

بعد از این‌که سیر شدم ظرف‌ها رو بردم و شستم، یه لیوان چایی هم برای خودم ریختم و جلوی تلویزیون نشستم.

@زری گل @Asma,N @G.Ha @-Aryana- @Viyana @ملیکا ملازاده

ویرایش شده توسط Nasim.M
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...