رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان آفند درد/masooکاربر انجمن نودهشتیا


masoo
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

نام رمان: آفند درد

نویسنده:masoo کاربر انجمن نودهشتیا

هدف: نوشتن

ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی

خلاصه:

تنیده شده بود در روزمرگی زندگی که آرامش با فریادِ طوفانی به لرزه در آمده، ورق برگشت. زندگی روی دگر خود را به او نشان داده، قصد کرد عیار او را بسنجد.

تا آن دم به جز ناز و نعمت را ندیده بود ولی حال روزگار می خواست صد و هشتاد درجه چرخیده، طعم  مشقت را به او بچشاند.

ایستاده میان موج سختی ها، به امید طلوع آفتاب خوشبختی،خیره ی آسمان سیاه پیش رویش بود.

نمی دانست در نهایت زندگی به مانند قبل به روی او لبخند خواهد زد یا تا ابد مجبور بود خیره ی چهره ی اخم آلود و پیشانی چین افتاده اش بماند.

ویراستار: @ Asali _mA

ناظر: @ Negin Yazdani99

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • غمگین 5

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-آدم با قلبش عاشق میشه، قلب منم خیلی وقته مرده، فقط می تپه تا جسمم نمیره. بذر عشقت رو قبل از هر اتفاقی از خاک دربیار.

-بذر؟خیلی وقته جوونه زده.

-قطعش کن!

-پس با ریشه هاش چیکار کنم؟

-من مسئولش نیستم.

ققنوسی برخاسته از خاکستر

روی متن بالا کلیک کن.

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

به زودی...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

مقدمه

میان بغضی لجوج که چنگ انداخته و گلویم را فشار میدهد گیر افتاده ام. نه خفه ام میکند و نه رها میشود!
بغضی که هر شب تا مرز آزادی میرود و در نهایت پشیمان شده، ماندن را ترجیح میدهد.
ماندنی که ذره- ذره ی جانم را میگیرد.
مشتاقم که ابر نگاهم باریده، اندکی از درد رفتنت کم شود ولی گویی غمی که قلبم را محاصره کرده، قصد کوچ به دیار ابدیت را ندارد!

@ Masoome @ N1389 @ Ghazal @ .Murphy. @ Masi.fardi @ Aryana🌻 @ Asali _mA @ Negin Yazdani99

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-آدم با قلبش عاشق میشه، قلب منم خیلی وقته مرده، فقط می تپه تا جسمم نمیره. بذر عشقت رو قبل از هر اتفاقی از خاک دربیار.

-بذر؟خیلی وقته جوونه زده.

-قطعش کن!

-پس با ریشه هاش چیکار کنم؟

-من مسئولش نیستم.

ققنوسی برخاسته از خاکستر

روی متن بالا کلیک کن.

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

به زودی...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

#پارت اول

قدم های آرامی که سعی داشت بی صدا باشند را روی کاشی های تیره و تمیز زیر پایش می کشاند.هر چند ثانیه یکبار به عقب برگشته، سالن خلوت و بدون مزاحم را از نظر می گذراند و سپس دوباره خیره ی مسیر پیش رویش که تنها چند قدم با مقصد اصلی فاصله داشت می شد.

مضطرب بود و این را می شد از قدم هایی که یکی در میان می لرزیدند به راحتی  فهمید. نفس عمیقی از عمق ریه هایش خلاص کرده، با پشت دست  چند تار موی پر کلاغی که از روسری سبز رنگ بیرون جسته و به پیشانی خیس از عرقش چسبیده بودند، عقب کشید.

گوش سپرده به آوای سکوت، همان دم که به مقصد نهایی اش رسید،  پشت در از حرکت ایستاد. حینی که حس کرد دسته ی چوبی چاقو کف دست عرق کرده اش را  می سوزاند، حصار انگشتان کشیده اش را گشوده، چاقو را به دست دگرش سپرد.

از گوشه ی در، به سالن عریض پیش رویش چشم دوخته، دستش را سمت در برد و با احتیاط و بدون ایجاد هیچ سر و صدایی داخل شد.با ورودش سکوت آزار دهنده ای که از چند دقیقه پیش جان گوش هایش را به لب رسانده بود از بین رفته، به جای آن صدای چکه ی شیر آب، سکوت را از لب تیغ گذراند.

چند قدم جلو رفته، درست با فاصله ی دو متری از دختری که بی خبر از حضور ناگهانی او، مشغول خشک کردن موهای بلند و خیس ش با حوله ای سفید رنگ بود،  فرمان ایست را به پاهایش صادر کرد. دستی که حامل چاقو بود به دیوار کاشی کاری شده تکیه داده، دست دگرش را به لب هایش کشید نگاهش را دور تا دور سالن چرخاند. حینی که مطمئن شد  جز خودش و او فرد دگری در آن حوالی پرسه نمی زند، نفس داغ شده اش را به بیرون فرستاده، نگاهی به تیزی لبه ی چاقو انداخت و حینی که انعکاس نور سفید رنگ مهتابی متصل به سقف، خراشی  روی چشمان میشی و کشیده اش انداخت، ثانیه ای مژه های فر و در هم تنیده اش را به آغوش یکدیگر سپرده، سپس همزمان با باز کردن شان، با قدومی پر سرعت خودش را به دختر که حال موهای قهوه ای رنگی  که هنوز نم بودند را با کش بالای سرش جمع می کرد رساند. پشت سرش که رسید، کف دست عرق کرده اش را با بلوز آبی که به تن داشت خشک کرده، سپس همزمان با دمی عمیق دستش را با تمام توان سمت دختر برده، چاقو را تا انتها مهمان پهلوی او کرد.

تیزی چاقو که پهلوی دختر را درید و زخمی عمیق  روی تن او نشاند، چشمان دختر از شدت دردی که در عرض ثانیه ای جانش را احاطه کرده بود، روی یکدیگر فشرده شده، نفسی که قصد خروج داشت را وسط راه از پا انداخت. دستی که بالای سرش مشغول محکم کردن موهایش بود، همانجا متوقف کرده، به سختی  و با چانه ای مرتعش از فشار درد، آهی کوتاه  و آرام از شکاف ما بین لب های قلوه ای و همراه با ترک هایی جزئی، آزاد ساخت.

زن که هنوز چاقو را بیرون نکشیده بود، با شنیدن آه کم جان دختر، ترسیده و وحشت زده از کاری که تنها به واسطه ی دریافت پولی برای ماله کشیدن روی بخشی از بدبختی هایش تن به پذیرفتنش داده بود، انگشتانش را محکم تر از قبل  دور دسته ی چاقو فشرده، با ته مانده ی توانش، چاقو را از پهلوی دختر بیرون کشید.

خیره به دختر که دست راستش را روی زخمش فشرده و کمر خم کرده بود، همزمان با سقوط قطره  ی عرقی از  تیغه ی کمرش،قدمی عقب رفته، سپس چرخید و با نهایت سرعت سالن را ترک کرد.

دختر که دگر توان ایستادن روی پاهای لرزانش را نداشت، در عرض ثانیه ای مهمان کاشی های خیس زیر پایش شده، تکیه اش را به دیوار داد و  لب گزید.

نفسش همانجا کنج ریه اش کز کرده، جرئت بالا آمدن نداشت و همین هم رفته- رفته طناب خفگی را دور گردنش محکم تر می کرد. می ترسید نفس کشیده، درد چندین برابر شود.

چشمانش نای باز ماندن نداشتند  و پلک هایش به حدی سنگین شده بودند که گویی سنگی عظیم را به دوش می کشیدند. به مانند فردی که چندین روز نخوابیده خسته بود و حس می کرد نیاز به خوابی عمیق دارد.

چند بار آرام  و به سختی پلک زد و در نهایت سقف بالا سرش به حرکت در آمده، سرش سر خورد و دمی بعد روی زمین افتاد.صدای چکه کردن شیر و غرق شدن قطرات ریز آب درون ظرف کوچک  زیر شیر، رفته- رفته  گنگ تر می شدند و قدرت شنواییش رو به افول می رفت.

همزمان با تیره شدن دنیا پیش چشمان قهوه ای رنگش، زنی جوان و بدون اطلاع از آنچه رخ داده بود، همانطور که آدامس درون دهانش  را باد  می کرد پا در سالن گذاشته، قدم هایش را درست همانجایی که او بیهوش افتاده بود کشاند.

***

زیر بارش تند بارانی که به یکباره شروع به بارش کرده بود، سرعت پاهایش را بیشتر کرده،  سمت خیابانی که منتهی به کافی شاپ مد نظرش می شد، چرخید.باران هر لحظه شدیدتر می شد و شلاقش را بیشتر از قبل روی تنِ خیس او حرکت میداد. شال سرخی که به سر داشت، تماما خیس شده،  محکم تر از هر وقتی  به موهایش چسبیده بود.

قطرات ریز باران از گوشه ی  شال سر خورده، مسیر پیشانیش را طی می کردند و پس از عبور از تیغه ی بینی  استخوانی و کوچکش،  از کنار لب های رژ خورده  اش به پایین سقوط می کردند.

مژه های فر  و ریمل دارش به واسطه ی حضور قطرات باران سنگین شده، با هر پلکی که می زد، قطره ای روی گونه اش می افتاد.

در نهایت و پس از چند دقیقه پیاده روی بی وقفه زیر باران ناگهانی بهاری، به کافی شاپ رسیده، بدون معطلی در را به عقب هل داد و داخل شد. صدای برخورد در به زنگوله ای که از بالای در آویزان شده بود، باعث شد اندک افراد حاضر درون کافی شاپ، ناخودآگاه و تنها از روی عادت، نگاه هایشان را به اویی که خیس شده بود بکشانند. 

محمد که جز همان افراد بود با دیدن همتا که چون موش آب کشیده کنار ورودی، دست به سینه ایستاده بود، بدون معطلی کتابی که در دست داشت روی میز پرت کرده، با حرکتی کوتاه صندلی را به عقب هل داد و همزمان با حرکتش سمت همتا، دست دراز کرده، کت مشکی رنگی که روی صندلی مقابلش انداخته بود چنگ زد.خودش را که به  همتا رساند، کت را روی شانه های او انداخت و  دستانش را حرکت داده، روی بازوانش  متوقف شد. خیره به قهوه ای چشمان  همتا،  مردمک های مشکی رنگش  را حرکت داد و به لرز چانه ی او رسید.

نگران از وضعیت او، بی توجه به افراد حاضر در اطرافش، با حرکتی کوتاه، تنِ خیس همتا را میان بازوانش حبس کرده، سعی کرد با گرمای آغوشش سرمای جان او را از بین ببرد.خیسی مانتوی مشکی همتا از بلوزِ طوسی رنگ محمد گذر کرده، پوست تنش را لمس کرد.

همتا که حال حبس آغوش گرم محمد شده بود، چانه اش را به سینه ی او چسباند و نفسی عمیق کنار گردن آغشته به عطر تلخِ او کشیده، چشمانش را برای چند ثانیه بست.محمد بوسه ای روی موهای خیش همتا نشانده، دلواپس از لرزشی که هنوز هم متوقف نشده بود، لب هایش را مماس با گوش همتا قرار داد و با تن صدای گرم و آغشته به  محبت همیشگی اش گفت:

-پیاده اومدی؟

همتا سری تکان داده، خواست لب باز کند که محمد پیش دستی کرد و  چینی به پیشانیش داده، شاکی از بی دقتی همتا گفت:

-زنگ میزدی من می اومدم، زیر این بارون واجب بود تا اینجا بیای؟

همتا را از آغوشش جدا کرده، دستش را سمت تار موهایی که مهمان پیشانی او شده بودند حرکت داد  و  پس از عقب راندن شان، لبه های کتی که تن همتا بود را به یکدیگر نزدیک کرده، قدمی عقب رفت و گفت:

-صبر کن پول اینجا رو حساب کنم.

بدون معطلی و پیش از اینکه همتا لب به اعتراض گشوده، خواستار ماندن شان شود روی پاشنه چرخیده، سمت پیشخوان رفت و پس از چند لحظه برگشته، همراه همتا از کافی شاپ خارج شد. 

@ Masoome@ N1389@ Ghazal@ .Murphy.@ Masi.fardi@ Aryana🌻@ Asali _mA@ Negin Yazdani99@ Sanaz87 @ Narges.Sh

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-آدم با قلبش عاشق میشه، قلب منم خیلی وقته مرده، فقط می تپه تا جسمم نمیره. بذر عشقت رو قبل از هر اتفاقی از خاک دربیار.

-بذر؟خیلی وقته جوونه زده.

-قطعش کن!

-پس با ریشه هاش چیکار کنم؟

-من مسئولش نیستم.

ققنوسی برخاسته از خاکستر

روی متن بالا کلیک کن.

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

به زودی...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...