رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان بی صدا فریاد کن | Fateme71 کاربر انجمن نودهشتیا


Fateme71
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

img_20211126_120330_046_w496.jpg

 

به نام خدایی که هیچ گاه دغدغه ی از دست دادنش رو ندارم.

رمان: بی صدا فریاد کن

نویسنده:فاطمه رنجبر

ژانر:عاشقانه, اجتماعی

مقدمه: فریاد بزن،در گذر زمان از دوری دوستان و نارفیقان، از درد و فراق یار، از فقر و نامردی روزگار، نگذار بگویند زن فریاد نمی زند، نگذار بگویند بی صدا فریاد بزن،تو فریاد بزن از اعماق وجودت نگذار دنیا بگوید زن بودن یعنی ضعف یعنی سکوت یعنی....
گاهی با خود می گویم باران ببارد بر سر آدم های این شهر شاید پاک شود عقاید پوسیده شان.

خلاصه: اگه عشق نباشه روزها تکراری می گذره، ولی اگه هم باشه دردسرهای خودش رو داره.
 چشم هات رو ببند تصور کن یه روز صبح که از خواب پا میشی همه چی تغییر کنه زندگیت رنگ و بوی تازه بگیره، قلبت تند بزنه پر از انرژی مثبت شی الکی بخندی، این یعنی حس خوب، یعنی عشق.
ولی وقتی یه نامرد پیدا شه و تمام حس های خوبت رو خراب کنه رویایی که ساختی تو یه چشم به هم زدن از بین میره فقط یه زخم روی دلت میمونه زخمی که هیچ مرهمی دوای دردش نیست....

معرفی و نقد:خوشحال میشم نقد و نظراتتون رو برام بفرستین ،❤️❤️❤️😘

ناظر:  @Fateme Cha

ویراستار: @زری گل

ویرایش شده توسط Fateme71
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 51
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱

این صدا براش آشنا بود،صدای هق هق  آسمون،صدای نم نم بارون، صدای برخورد ابرها و خشمی که رعشه بر اندام می انداخت،بارها این صدا رو از ته اعماق وجودش شنیده بود،صدایی که تنهایی و دل تنگش رو به رخ می کشید،بوی خاک دیگه براش مثل قدیم دلنشین نبود، براش بوی درد و دوری و خاطراتی که نباید تو ذهنش مرور می شد رو زنده می کرد.
انگشتش رو روی شیشه ای که قطرات بارون روش سر می خورد کشید قطره اشکی از گوشه ی چشم هاش چکید،آروم لب زد:

- الان کجایی؟ حالت خوبه بی من!؟

در ماشین باز شد با ترس خودش رو عقب کشید، دستش رو حائل صورتش کرد.

-برین ازم دور شین چی می خواین از جونم؟

سخت بود،درد داشت دردی که نمی شد ازش چیزی گفت چون حتی برای یک لحظه نمی شد حال و روز خانوادش رو درک کرد، مادری که یک عمر زحمت کشید و سعی کرد نذاره آب تو دل بچه هاش تکون بخوره حالا باید حاصل زحمتش رو تو این حال می دید حالی که گفتنی نیست، مادری که  برای همه ی خانواده هایی که بچه هاشون و عزیزاشون رو به اونا می سپردن و با چشم های به اشک نشسته اون محیط رو ترک می کردن و این مادر دلش می گرفت و ناراحت می شد حالا دختر دردونه خودش رو به این آسایشگاه آورده بود دختری که...

ویرایش شده توسط Fateme71
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲

پسر جوون بهشون نزدیک شد با دیدن مسئول آسایشگاه کنارش ایستاد و آروم سلام کرد، نگاش بین خانم  و اون دختر در حال چرخش بود.

- سلام خانم خادم خوبین؟ مریض جدید آوردن؟من...

وقتی اشک هاش رو دید سکوت کرد، با تعجب نگاش کرد و به دختری که برای پیاده شدن مقاومت می کرد خیره شد.

مادر لبخند تلخ زد و چشم از دخترک گرفت، سرش رو با تأسف تکون داد و به زمین خیره شد.

- این دختر منه، یه فرشته ی شاد و مهربون ، کسی که یه مدت همین جا به خیلی ها مشاوره می داد، نه که درسش رو خونده باشه، ولی دوست داشت برای آروم شدن دل این مریض ها ساعت ها باهاشون حرف بزنه، خیلی وقت ها ازشون کتک خورد بد و بیراه شنید ولی دست نکشید، بچه های اینجا اولش باهاش با تندی برخورد می کردن ولی به مرور زمان باهاش رفیق شدن و وقتی یه روز نمیومد سراغش رو ازم می گرفتن، نه تنها اینجا تو خونه هم صبور بود و صداقتش زبونزد کل فامیل بود، باورت میشه خیلی وقت ها من تو زندگی کم می آوردم و گله و شکایت می کردم اون با حرف هاش چنان آرومم می کرد که انگار یه مسکن قوی بهم تزریق کرده بودن! حتی یه لحظه غم تو زندگیش جا نداشت، ولی چند وقته دیگه از اون دختر شاد و سرحال چیزی نمونده انقدر همه چیز و ریخت تو خودش که این بلا رو سر خودش آورد،گاهی وقت ها بلند می خنده گاهی گریه می کنه و داد میزنه حتی کنترل احساساتش هم دست خودش نیست،انقدر خوب نقش آدم های محکم و بازی می کرد که هیچ کس نفهمید تو دل و ذهنش چی می گذشت حتی من که مادرش بودم.
هه، جالب اینجاست تحسینش می کردم و پیش همه می گفتم دختر من قوی و محکمه هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه اون و از پا در بیاره ولی اشتباه می کردم، اگه یه مادر واقعی بودم و بیشتر براش وقت می ذاشتم الان به این روز نمی افتاد.

پسر چشم از خادم گرفت و به دخترک زیبای روبروش خیره شد،دختری که با ترس به همه زل میزد و فکر می کرد همه قصد جونش رو دارن.

ویرایش شده توسط Fateme71
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳

((چند سال قبل))

همیشه رویای یه عشق واقعی رو داشت ولی هر دفعه پسری بهش نزدیک می‌شد قلبش قبول نمی کرد، دلش باهاش راه نمی‌اومد و بهونه می گرفت دوست داشت عشق با یک نگاه رو تجربه کنه، از همون نگاه هایی که قلب و می لرزونه حال دلت رو آشوب می کنه دلش این نوع عشق و می خواست نه یه عشق دروغ و پر از ریا، با اینکه همه مسخرش می کردن ولی باز حرف خودش رو می‌زد، منتظر یه عشق واقعی بود، دوستاش و خواهرش همیشه به این حرف هاش می خندیدن ولی اون با آرامش لبخند میزد و می‌گفت:

- بخندین ولی این حرفم رو آویزه گوشتون کنین من با دلم عاشق میشم و مطمئنم یه روزی این اتفاق میفته، عشق وقتی نباشه روح نیست، فقط جسمه یک  جسم سخت با قلبی از سنگ.

ریما با پوزخند نگاش کرد و سری از تاسف تکون داد.

- بزرگ شو ریحانه عشق کیلو چنده، تو این دوره پول حرف اول و میزنه پول که داشته باشی عشق و دوست داشتن و احترام خودش میاد، پولم نباشه بخدا کسی نگاهت نمی‌کنه دختر و پسرم نداره الان که قربونش برم پسرا متکی به دخترن فکر کن با شاهین رفتیم بیرون برگشته میگه ریما جان دنگت و بده یا تو این دفعه رو حساب کن دفعه بعد من مهمونت می کنم،  یعنی دلم می خواست خفش کنم پروئه وقیح...

بی توجه به حرف ریما به دیوار روبروش خیره شد و گفت:

- پس تو عاشق نیستی، یک  عاشق وقتی ببینه طرف مقابلش دستش خالیه دیگه پیش خودش نمیگه اون مرده من زن چرا من باید دست به جیب کنم یا پیش بقیه کوچیکش نمی کنه شاید واقعا دستش خالی بود، ریما ما گاهی وقت ها از حقوق برابر حرف می‌زنیم می بینی هیچ وقت نمی تونیم برابر باشیم چون فکرامون تو گذشته ست،می دونی حقوق برابر یعنی چی؟ 

کلافه نگاش کرد و دست هاش رو به علامت تسلیم بالا برد.

- غلط کردم بیا از بالا منبر پایین خواهرم اصلا حوصله گوش دادن به سخنرانی و حرف های تکراری رو ندارم.

- باشه چیزی نمیگم ولی تو هم دیگه تو جمع جبهه نگیر که چرا مرد باید هر کار دوست داره بکنه ولی ما نه.

- خدایی موندم چرا انقدر طرف مرد و می گیری بخدا تو هم جنس مایی.

- من فقط میگم وقتی حقوق برابر می خوای دیدت رو هم عوض کن در غیر اینصورت حرف نامربوط نزن!

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۴

ریما با مسخره بازی بلند شد و روبروش ایستاد، دست هاش و باز کرد.

- آه ای ستاره ها،ستاره ها، ستاره ها!

ریحانه خندید و با تأسف سر تکون داد.

- زهرمارو ستاره ها بقیه اش و بگو!

با ابروهای در هم گره خورده نگاش کرد و چشم غره ای براش رفت.

- اسکول حواسم و پرت کردی دوباره باید برم تو حس.

ریحانه با یادآوری چیزی بلند خندید.

- اسکول منم لعنتی یا تو؟ از وقتی یادمه هر چی خوراکی و پوله قایم می کنی یادت نمیاد کجا می ذاری بیچاره مامان بعد تمیز کردن اتاقت یه گونی خوراکی های کپک زده جمع می کنه می‌ریزه دور.

ریما خودش و رو مبل انداخت و بلند خندید.

- خاک بر سرم یادته چقدر پول قایم کردم یادم نمی‌اومد کجا می ذاشتم، یا اون دفتر خاطراتم لعنتی هنوزم پیداش نکردم از دست اون رامین بیشعور که تو اتاقم همیشه فضولی می کرد مجبور بودم قایم کنم، اه باز یادم انداختی اعصابم به هم ریخت.  

- از بس که شیطنت داری نمی تونی حواست و جمع کنی، من و رامین و بهونه نکن تو توی ذهنت همزمان هزارتا کار انجام میدی این باعث میشه به خودت تلقین کنی  فراموشی گرفتی اصلا به مسائل اطرافت توجه کافی نداری مطمئنن وقتی داشتی دفترت رو قایم می کردی فکرت جای دیگه بود مغز بیچاره نمی تونه همزمان به هزارتا کارت کد بده یا ردیفش کنه.

من و بگو برای کی دارم اینارو میگم تو که اصلا مغز نداری وقتم و فقط دارم هدر میدم،دو دقیقه هم تو ذهنت نمی‌مونه. پشت چشمی نازک کرد و زیر لب غر زد.

- یعنی دلم به حال اونیکه می خواد بیاد تو زندگیت می‌سوزه اوف چطوری می خواد تحملت کنه یک  کلام حرف بزنه سه ساعت دکتر میشی سخنران میشی، یک نصیحت خواهرانه هم از من داشته باش پسرای این دوره چون خیلی تو مسائل اقتصادی و اجتماعی سختی کشیدن حوصله وراج ها رو ندارن خواهشاً اصلاح کن خودت رو!

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵

مادر با ذوق به دخترهاش نگاه کرد و تو دلش قربون صدقه شون رفت، زیر لب صلوات فرستاد و با همون لبخند رو لبش به ریما گفت:

- زلزله پاشو برو داداشت و بیدار کن دوباره خواب مونده دیرش میشه!

قیافش تو هم رفت و پشت چشمی نازک کرد.

- من که صداش نمی کنم آخرین باری که بیدارش کردم تا چند روز باهام قهر بود.

ریحانه خندید و با تأسف سر تکون داد.

- زهرمار بایدم قهر می کرد طفلک و نصف عمر کردی لازم نکرده تو بیدارش کنی خودم صداش می‌کنم.

شونه بالا انداخت و با شیطنت گفت:

- خدایی رامین سوسوله آخه یه پسر باید از یه سوسک پلاستیکی بترسه؟

بلند شد و چپ- چپ نگاش کرد.

- بذار من ایندفعه با یه چیزی که چندشت میشه بیدارت کنم ببینم حس و حالت چجوریه.

بی توجه به حرف ریحانه گوشیش و دستش گرفت.

- آخه عرضه‌اش و نداری، تو فقط بالا منبر رفتنت خوبه تو این کارها هنر نداری.

کوسن روی مبل و طرفش پرت کرد.

- من و بگو چرا با تو دارم دهن به دهن میشم.

- چون جز من کسی تحملت نمی‌کنه.

مادر بلند خندید و رو به ریحانه گفت:

- این زبونش زهر داره کم آوردن هم که اصلا تو مرامش نیست تو بزرگی کن بگذر ازش سرمون و برد.

- سحر گلی منم دخترت هم بخدا سر راهی نیستم.

با صدای رامین همه سمتش برگشتن.

- ای مادر بهت گفتم حقیقت و زودتر بهش بگو تا دیر نشده هی گوش نکردی الان به نظرتون تحمل شنیدنش رو داره.

مادر با تعجب به رامین نگاه کرد، ریحانه که می دونست نقشه ای داره باهاش همکاری کرد و خودش رو ناراحت نشون داد و آروم گفت:

- رامین جان الان وقتش نیست بذار برای بعد.

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۶

- نه دیگه بالاخره که باید بفهمه به نظرم خیلی هم دیر شده.

ریما با چشم های ریز شده بهشون زل زد و نیشخند زد.

- ببین من خودم زغال فروشم من و سیاه نکنین برین رد کارتون!

ریحانه خودش رو ناراحت نشون داد و کنارش نشست گوشه لبش رو به دندون گرفت. ریما با ترس بهش زل زد چون هیچ وقت اون اذیتش نمی‌کرد داشت باور می کرد که یک  چیز رو ازش پنهون کردن.

- خدا لعنتتون کنه چرا اینجوری می کنین ریحان حرف بزن چرا اینجوری نگام می‌کنی؟

- ببین یعنی... چیزه...

رامین هم تو نقشش فرو رفت و بهشون نزدیک شد جلوی پاهاش زانو زد و دستش رو روی پاهای ریما گذاشت.

- ببین ریما من خیلی وقته بهشون گفتم که بهت بگن ولی هر دفعه موکولش کردن به وقت دیگه حتی اجازه ندادن من بهت بگم تو ... تو ...

سحر خواست چیزی بگه که رامین سریع گفت:

- مامان جان بسه پنهون کاری حقشه که بفهمه.

ریحانه دلش به حال ریما سوخت به رامین اشاره کرد تموم کنه ولی رامین دست بردار نبود چشم از همه گرفت و به تابلوی روبروش خیره شد.

- هیچ وقت اون روز و یادم نمیره رفته بودم نون بگیرم که...

ریما با بغض گفت:

- میشه زودتر زر بزنی انقدر مکث نکنی؟!

با شنیدن صدای به بغض نشسته اش دلش سوخت تو چشم هایی که اشک جمع شده بود زل زد و ابرو بالا انداخت و بلند خندید.

- از اسکلم اسکل تری  یعنی لذتی که تو آزار دادن تو هست تو هیچی نیست.

ریما با نفرت بهش زل زد با مشت به سینه اش کوبید.

- عوضیه آشغال نزدیک بود سکته کنم خدا لعنتت کنه،  می دونی که ساده ازش نمی‌گذرم بچرخ تا بچرخیم.

به ریحانه نگاه کرد و سری از تاسف تکون داد.

- یک حالی من ازت بگیرم با این هم پیاله میشی باشه ببین من چیکارتون می‌کنم.

سحر و ریحانه و رامین می خندیدن ریما با نفرت نگاشون می کرد و خط و نشون می کشید.

- بخندین نوبت من هم میشه ببینین کی بهتون گفتم.

رامین شکلکی براش در آورد و سمت آشپزخونه رفت.

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۷

- این تازه جبران نصفی از کارهای تو بود، ببین چقدر ما رو حرص دادی نفله!

ریحانه کنار سحر ایستاد و چشمکی بهش زد.

- بالاخره یکبار حالش رو  گرفتیم.

سحر سری از تاسف تکون داد و لبخند زد.

- اینی که من دیدم الان براتون یه خوشگل گذاشته کنار حواستون باشه که همین روزها است تیشه به ریشتون بزنه.

هر دو بلند خندیدن، همه چی خوب و آروم بود، کی فکرش رو می کرد یه روزی این خنده ها تبدیل به غم شه،
سرنوشت معمولاً در گوشه و کناری مثل یک دزد ایستاده با نیشخند یا شاید بعضی وقت ها با لبخند یا غمگین به افراد خانواده نگاه می کنه و برای تک تکشون  چیزی تو ذهنش ترسیم می‌کنه و روی کاغذ می‌نویسه حتما اون روزی که خنده های از ته دلشون و دید با تلخندی نگاه کرد و با دست های لرزان براشون تقدیر و نوشت. 

قدیمی ها هر حرفی که می‌زدن درست بود، یادمه همیشه بزرگ ترها می گفتن آروم بخند که یه وقت غم صدا خنده هات رو نشنوه آخه خیلی حسوده کاش شادی هم به اندازه غم حسود بود.

+++

روزها پشت هم می گذشت، ریحانه هر روز با مادرش به آسایشگاه می رفت، خیلی مشتاق بود که پای درد و دل های بچه ها بشینه، گاهی باهاشون اشک می‌ریخت گاهی می‌خندید گاهی به فکر فرو می‌رفت و سعی می‌کرد قانعشون کنه که زندگی زیباست و ادامه داره درست مثل امروز که روبروی یکی از مریض ها نشست دخترک زل زد بهش و آروم پرسید:

- تا حالا شده هر جا رو که نگاه کنی فقط یک  نفر رو ببینی؟

اخم ریزی رو پیشونیش نشست:

- خب زاده ذهنته، خودت دوست داری اینجوری فکر کنی.

- بعضی وقت ها نمی‌خوام ولی باز می‌بینمش حرف های آخرش تو ذهنم تکرار میشه یا وقتی چشم هام رو می‌بندم  تمام خاطراتمون میاد جلو چشمم، اوایل برام مثل رویا بود باعث می شد لبخند رو لبم بشینه ولی حالا برام کابوسه.

@زری گل

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۸

سکوت کرد و تو چشم هاش خیره شد، قطره اشکی از چشم هاش چکید.

- می دونی یه وقت هایی دلم می‌خواد داد بزنم، گریه کنم یا گاهی بلند بخندم وقتی دیدم خانوادم با دیدنم عذاب می کشن از عمد حرکت هایی انجام دادم که من  و بستریم کنن.

- چرا؟ ارزشش و داره بخاطره کسی که ولت کرد اینجوری عذاب بکشی؟

لبخند تلخی زد و سرش رو به طرفین تکون داد.

- عاشق نشدی نه؟

سرش رو به طرفین تکون داد.

- نه.

- برای همین نمی‌تونی درک کنی که چی میگم، وقتی یکی هر روز و هر شب برات پیام عاشقانه بفرسته صبح با صداش بیدار بشی شب با شب بخیرش خوابت ببره، کل شهر و باهاش قدم زده باشی، وقتی از چند کیلومتریش رد میشی کل وجودت ضربان می گیره و بی‌حس میشه به نظرت آدم بی ارزشیه؟ چطور می تونم بهش بگم بی ارزش وقتی ارزشمندترین آدم زندگیم بود.

ریحانه بغض کرده بود و دلش گرفت، فقط بهش زل زد و دختر ادامه داد.

- وقتی با سامان رفیق شدم از روز اول دلم پیشش گیر کرد، یک  پسر جذاب و مهربون که هر چی ازش بگم کم گفتم، انقدر کنارش آرامش داشتم که مثل یه مسکن قوی بود برام اصلا نمی‌فهمیدم روز و شب هام چجوری می‌گذشت.

- پس چی شد که...

لبخند تلخی زد و سرش رو پایین انداخت.

- یادمه اون روز برف می‌دومد من با ذوق بیدار شدم و گوشیم و گرفتم که بهش زنگ بزنم که دیدم برام پیام اومده سریع بازش کردم و فکر کردم مثل هر روز قربون صدقه‌ام رفته ولی....

شدت گریه ش بیشتر شد شونه هاش می لرزید انگار اون روز نحس دوباره جلو چشم هاش زنده شده بود.  
ریحانه بهش نزدیک شد سرش و تو بغلش گرفت و نوازش کرد.

- نمی‌خواد ادامه بدی گفتم حرف بزنی حالت خوب شه نه که...

سرش رو به طرفین تکون داد و اشک هاش رو پاک کرد.

- خوبم می‌خوام حرف بزنم بشین ریحانه.

ریحانه آروم کنارش نشست، دستش رو گرفت و آروم نوازش کرد.

- وقتی پیام و باز کردم سرما تو کل وجودم نشست، اولش فکر کردم شوخی می کنه ولی پیام های بعدیش مثل خنجر تو قلبم فرو رفت و قلبم رو هزار تیکه کرد.

@زری گل

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۹

چشم هاش رو آروم بست و با لبخند ادامه داد.

- لیلای عزیزم سلام صبح بخیر می دونم الان که این پیام و بخونی دل مهربونت می گیره و شاید نفرینم کنی، ولی به جان جفتمون من مجبورم که برم این مجنون روانی رو‌ ببخش من لیاقت عشق تو رو نداشتم تو لایق بهترین هایی، من رفتم چون مجبورم کردن مادرم ناراحتی قلبی داره نمی‌تونم رو حرفش حرف بزنم اون آرزوش داماد کردن منه اون هم با دختری که خودش انتخاب کرده نمی‌خواستم باهات بازی کنم هیچ وقت فراموشت نمی.کنم همیشه جات تو قلبمه من میرم با خاطرات قشنگمون زندگی می‌کنم شاید جسمم برای کسی دیگه باشه ولی روحم، قلبم و فکرم فقط و فقط پیش تو هستش.

چشم هاش و باز کرد و با لبخند غمگینی که رو لبش نشسته بود آروم گفت:

- می‌دونی از چی می‌سوزم؟ از اینکه موقع رفتن هم نامردی نکرد همه آدم ها شاید وقتی با یکی تموم می‌کنن خاطرات تلخشون یادشون میاد، بدی های طرف تو ذهنشون نقش می‌بنده بعد یک مدت فراموش می‌کنن ولی من ازش هیچ بدی ندیدم اون فقط وابسته به خانوادش بود و نمی‌تونست دلشون و بشکونه.

 به چه چیز بدش فکر کنم تا فراموشش کنم همه میگن راحته ولی سخت ترین کار دنیا فراموش کردن عشقه وقتی خون زیاد ازت بره بی حال میشی یواش- یواش حتی بی هوش میشی عشق دقیقا مثل خون کل وجودت و درگیر می‌کنه یواش- یواش بی حالت می کنه و بعد مدتی از پا می‌ندازتت. 

- چرا می‌خوای اینجا باشی قاطی کسایی که واقعا...

وسط حرفش پرید سرش و به طرفین تکون داد.

- این هایی که اینجان اکثرشون خودشون و زدن به دیوونگی از خیلی از عاقل های بیرون عاقل ترن، من اینجا رو دوست دارم اینجا تنها جاییه که خاطره ای با سامان ندارم رو  آرومم، همینکه نگاه نگران خانوادم روم نیست و نگاه ترحم آمیز آشناها رو نمی‌بینم برام کلی آرامش و آسایش داره.

- بعد اون پیام دیگه ندیدیش؟

شونه بالا انداخت، گوشه لبش و به دندون گرفت تا بتونه بغضی که تو گلوشه رو کنترل کنه.

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری/ زری بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۰

- دیدمش، کنار یکی دیگه بود اون من و ندید ولی من دست هایی که یه روزی مال من بود و وقتی تو دست های یکی دیگه قفل شده بود و دیدم.

تا اون لحظه شاید فقط ناراحت شده بود ولی با این حرف قلبش لرزید، تو چشم هاش اشک نشست آب دهانش رو با صدا پایین داد و با صدای لرزونش پرسید.

- اون هم تو رو دید؟ چطوری تحمل کردی؟ یعنی....

به دیوار زل زد انگار اون روز جلوی چشم هاش زنده شد.

- نه نذاشتم من رو ببینه، تو دلم براش آرزوی خوشبختی کردم از خدا خواستم اگه یک در صدم تو دل و ذهنش هستم کامل پاکم کنه، اون لیاقت خوشبخت شدن و خوش زندگی کردن و داشت.

بی اختیار سوالی پرسید که خودش رو هم دگرگون و پشیمون کرد.

- اگه دوباره برگرده از زنش جدا شه تو قبولش می کنی؟

سرش رو به طرفین تکون داد.

- نه، کسی که از زندگیت رفت دیگه نباید بهش اجازه برگشتن بدی هیچ آبی پشتش نریز فقط بهش بگو بره به سلامت.

- پس...

- من تو ذهنم و تو دلم با خاطراتش زندگی می‌کنم سامانی که تو ذهنمه یه مرده کامله هیچ وقت نمی‌خوام از دستش بدم.

- نمی فهممت چطور میشه هم دوستش داشته باشی هم نخوای که برگرده؟

- برگشتش به ضرر جفتمون میشه من تا آخر عمر باید دلشوره داشته باشم که باز نخواد بخاطر نشکوندن دل  یکی دیگه من و رها کنه، دوستش دارم ولی رهاش کردم یه وقت هایی باید کسی که دوست داری رو آزاد کنی اگه رفت رو شاخه یکی دیگه نشست یعنی مال تو نبود متعلق به یکی دیگه بود.

@زری گل

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۱

نمی‌تونست قبول کنه که دخترک اینجا بمونه، قاطی آدمایی که واقعا موندن کنارشون سخت بود. دوست داشت کمکش کنه، سرش و پایین انداخت و با ناخنش بازی کرد و آروم گفت:

- برگرد خونتون پیش خانوادت، بخاطر اونا زندگی کن کسایی که یک عمر زحمتت رو کشیدن، مادرت، پدرت و همه اونایی که برات عزیزن و براشون عزیزی، اینجا موندنت اشتباه است، تو جات اینجا نیست...

لبخند تلخی روی لب هاش نشست، ریحانه سکوت کرد و بهش زل زد

- من بخاطر اونا اینجام، شاید جلوی چشمشون نباشم کمتر اذیت شن، همه ی پدر و مادرا آرزوشونه بچه هاشون سر و سامون بگیرن نمی خوام هر روز نگاه حسرت بارشون و ببینم، من نمی تونم تا سامان رو کامل از ذهن و دلم پاک نکردم به ازدواج با شخص دیگه فکر کنم، نمی‌تونم با زندگی یکی دیگه بازی کنم، اینجا موندن برام خوبه، از نگاه ترحم آمیز اطرافیانم دور می مونم، اینجا راحت تر می‌تونم گذشته رو فراموش کنم، به این باور رسیدم که اون برای یکی دیگه شده و باید فراموشش کنم، الان فقط از خدا آرامش می‌خوام، هم برای دل خودم هم دل سامان ،از ته دلم می‌خوام که خوشبخت باشه و هیچ وقت حتی برای یک لحظه بهم فکر نکنه.

ناخودآگاه از جاش بلند شد، سمت دخترک رفت و او را در آغوش کشید

- تو فوق العاده ای، اون یه مروارید و از دست داد تو نایابی و به تو باید سجده کرد، هیچ وقت ندیدم دختری بعد قطع رابطه از خوبی های طرف مقابلش بگه و براش آرزوی خوشبختی کنه، می‌دونی اینا حکمت خداست شاید یکی بهتر از سامان وارد زندگیت شه یکی که بیشتر از هر چیزی تو دنیا دوست داشته باشه هیچ کار خدا بی حکمت نیست همین خیلی خوبه که تو ذهنت خاطرات بد باهاش نداشتی و هر دفعه با یه چیز خوب که تو ذهنت ساخت لبخند رو لبات میاد، برات بهترین ها رو آرزو می‌کنم و اینو یادت نره من همیشه تو هر ساعتی و هر دقیقه و ثانیه ای که بهم نیاز داشتی مثل یه خواهر کنارتم، از امروز تو خواهر کوچیکه خودمی سنی کوچک تر از منی ولی عقلی و شعوری خیلی بالاتری، نه از من بلکه از همه ی دخترای دور و اطرافم، خوشحالم دوستی مثل تو دارم، من با مامان صحبت می کنم اتاق من و که ته سالن هست....

وسط حرفش پرید و اون و از خودش جدا کرد، تو چشم هاش خیره شد و آروم گفت:

- هیچ کس نباید بفهمه من حالم خوبه،می خوام تو همین اتاق بمونم مثل من سه تا دیگه هم اینجا هستن، به حرف های اونا هم گوش بده داستان اونا خیلی تلخ تر و دردناک تر از قصه زندگی منه، نگران من نباش من اینجا بهم سخت نمی‌گذره.

متعجب نگاش کرد و گفت:

- یعنی اونا هم فقط خودشون و زدن به دیوونگی؟

- عالمی که تو دیوونگیه تو هیچی نیست.

 

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۲

حسابی فکرش درگیر بود، از کنار هر اتاقی که رد می شد به چهره بچه ها نگاه می کرد و تجزیه و تحلیل می‌کرد، براش قابل باور نبود که بین این مریض ها آدم سالم هم باشه، نمی‌تونست قبول کنه انقدر خوب تو نقششون فرو رفته باشن که دکترها حتی متوجه نشن، یا شاید اونا هم متوجه شدن و فقط هم بازی شدن باهاشون تا بفهمن قدم بعدیشون چیه! نزدیک اتاق مادرش که رسید کمی مکث کرد و سعی کرد آروم باشه. لبخند زد، چند قدم آخر رو برداشت و تقه ای به در زد:

سحر با روی خوش ازش استقبال کرد و ازش خواست که وارد اتاق بشه.

- خسته نباشی امروز چطور بود؟

شونه بالا انداخت و سرش رو به طرفین تکون داد.

- نمی‌دونم بگم خوب بود یا بد، فقط چیزهایی شنیدم که برام قابل درک نیست.

اخم هاش تو هم رفت، کمی خودش رو جلو کشید و بهش زل زد.

- چی شده؟ میشه بدونم؟

- قول دادم نگم، ولی اگه نگم عذاب وجدان می‌گیرم.

متعجب به ریحانه نگاه کرد.

- یعنی چی قول دادی؟ پیش لیلا بودی؟

سرش رو به علامت مثبت تکون داد.

- خب؟

- مامان شما چجوری می‌فهمین یکی خوبه یا چه می‌دونم خودش رو زده به دیوونگی؟

- یعنی چی؟

- شما تستی انجام میدین برای اینکه بفهمین یکی واقعا مریضه؟

 

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۳

- کسی که سالم باشه بستریش نمی‌کنیم تازه دکتر هایی که اینجان همشون از بهترینان.

نیشخند زد و سرش رو به طرفین تکون داد.

- مامان، لیلا خودش و زده به دیوونگی که اینجا بمونه.

- امکان نداره اولین روزی که آوردنش با کلی آرام بخش تونستیم نگهش داریم، یا جیغ می‌کشید یا داد می‌زد اصلا آروم و قرار نداشت، خانوادش می گفتن گاهی خیلی آرومه و عاقلانه حرف میزنه، گاهی انقدر بچه میشه که نمیشه کنترلش کرد، همه اینا تقصیر یه از خدا بی خبره، یکی که چند سال بازیش داد و آخرش رفت با یکی دیگه ازدواج کرد.

- شما از زندگیش چیزی می‌دونین؟

- آره به چشم لیلا اون یک پسره همه چی تمامه یکی که پر از عشق و دوست داشتنه، ولی خانوادش می گفتن اون فقط بازیش داد آخرم با یه دختر گرفتنش و مجبور شد دختره رو عقد کنه.

- چی میگی مامان؟ لیلا می‌گفت به اجبار خانوادش مجبور شد با یک دختر ازدواج کنه می‌گفت حتی....

سحر دستی به عینکش کشید و کمی خم شد.

 - اون چیزهایی رو میگه که خودش دوست داشت اون اتفاقات بیفته، از رویاهاش میگه و از توهماتش.

گیج و گنگ به سحر خیره شد.

- ولی من مطمئنم اون سالمه بخدا عاقل‌تر از من و بقیه است.

- ریحانه جان امکان نداره یه آدم سالم چند روز اینجا دوام بیاره چه برسه چند ماه، اصلا داروهایی که مصرف می کنن یا رفتارهای آدم های اطرافشون اذیتشون می‌کنه.

- اگه دنیای بیرون براش جهنم باشه چی؟ اصلا اگه بخاطر خانوادش یا خاطراتی که داشت خودش رو اینجا حبس کرده باشه چی؟

- الان می‌خوای من چیکار کنم؟

- می‌خوام کمکش کنی، یکی از بهترین دکترها رو بالا سرش ببر نمی‌دونم هر کار که فکر می‌کنید جواب میده، من که میگم اون حالش خوبه.

سحر کلافه بلند شد، روی مبل روبروش نشست.

- ریحانه جان ما آرزومونه اینا حالشون خوب شه و تو آغوش خانواده هاشون برگردن، من با دیدن هر کدومشون عذاب می‌کشم، همش میگم خدا به خانوادشون صبر بده واقعا دردناکه، تو فکر می‌کنی من براشون کاری نمی‌کنم، بخدا همشون برام مثل بچه های خودمن، با خوب شدنشون انرژی می‌گیرم.

@زری بانو

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۴

ریحانه به فکر فرو رفت، برای لحظه ای چهره لیلا جلوی چشم هاش نقش بست و نمی‌تونست حرف های مادرش رو قبول کنه، حرف ها و حرکات لیلا تو ذهنش نقش بسته بود و فکرش رو درگیر کرده بود.

سحر که دخترش رو تو فکر دید لبخند زد و دست های ریحانه رو توی دستش گرفت.

- اگه بخوای برای هر کدومشون اینجوری خودت و درگیر کنی مجبورم دیگه اجازه ندم بیای پیششون.

بی توجه به حرف های مادرش آروم گفت: 

- می‌خوام با یکی دیگه حرف بزنم، میشه؟

- اول بهم قول بده تحت تاثیر حرف هاشون قرار نگیری.

- قول میدم هزار بار قول میدم حالا شما اجازه میدی؟

سحر با لبخند نگاش کرد، از طرفی از اینکه  روحیه دخترکش خراب شه ناراحت بود از طرف دیگه می دونست اگه ازش به اجبار بخواد که دیگه این کار رو ادامه نده فکرش رو درگیر می کرد.

- پاشو برو یک چیز بخور ضعف می‌کنی از صبح چیزی نخوردی.

مثل بچه ها سرش رو کج کرد و مظلومانه گفت:

- اگه غذام رو بخورم می‌ذاری با یکی دیگه حرف بزنم؟

سحر با چشم های ریز شده نگاش کرد و آروم گفت:

- من که از پس تو بر نمیام هر کار دوست داری بکن ولی قول بده اذیتشون نکنی، بذار اگه دوست دارن باهات حرف بزنن، نیام دوباره از زیر مشت و لگدشون درت بیارم.

خندید و گونه سحر رو بوسید ،چشمکی بهش زد و سمت در رفت ابرو بالا انداخت و گفت:

- من قربون مامان مهربونم برم، چشم هر چی شما بگی.

دیگه نایستاد و بی حرف از اتاق خارج شد، با اینکه گرسنه نبود ولی مجبور بود برای شنیدن داستان بقیه چند لقمه ای غذا بخوره سمت غذا خوری کوچک ته راه رو رفت.

با سر و صدا وارد غذاخوری شد و بلند آشپز پیر و مهربون رو صدا زد.

- مامان مریم کجایی؟

@زری بانو

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۵

همه اونجا ننه مریم صداش می کردن به جز ریحانه، آخه وقتی داستان زندگیش و براش تعریف کرد ریحانه برای اینکه اون و به آرزوش برسونه مامان مریم صداش می‌کرد، ننه مریم آرزوش بود که یکبار مادر صداش کنن، آخه خدا نخواست که بچه دار بشه خانواده شوهرش وقتی دیدن بچه دار نمیشه فکر کردن مشکل از اونه طلاقش دادن و انداختنش بیرون، برای پسرشون یه زن دیگه گرفتن جالب اینجا بود که از اون زنم بچه نداشت، وقتی شوهرش فهمید مشکل از خودشه اومد دنبالش ولی مریم قسم خورد که دیگه با هیچ مردی ازدواج نکنه و تنها زندگی کنه، حتی اگه حسرت مادر شدن رو دلش بمونه چون دلش از همه مردا پر بود.

- جان مامان مریم، بشین برات غذا بیارم!

خندید و سمتش رفت محکم از پشت بغلش کرد و گونه ش و بوسید.

- قربونت برم من که انقدر مهربونی،فقط کم بکش برام بخدا گرسنه نیستم، به اصرار مامان اومدم کمی غذا بخورم که اجازه بده با بچه ها حرف بزنم.

اخم ریزی رو پیشونیش نشست و کلافه گفت:

- امان از دست شما جوونا نگاه، شدی پوست استخون غذا بخور جون بگیری!

- اذیت نکن دیگه، الان همه لاغر می کنن خودشون و نمی دونم تو و مامان چه اصراری دارین من چاق بشم!

بلند خندید و گفت:

- آخه مادر تو دوره ما مامانامون هی می‌گفتن بخور جون داشته باشی که رفتی خونه شوهر نگن خونه باباش چیزی نبود بخوره جون نداره، همون آویزه گوشمون شده تقصیر ما نیست خیلی چیزهای غلط  بهمون یاد دادن که به دردمون نخورد.

آه سردی کشید و از ریحانه فاصله گرفت،  ریحانه دلش گرفت به رفتن ننه مریم نگاه کرد و آروم زمزمه کرد.

- به کدامین گناه این چنین عذابی را نازل می‌کنی؟ جرمش چیست؟ زن بودن.

همون قدر اشتهایی که داشت هم کور شده بود، سرش رو روی میز گذاشت و چشم هاش رو آروم بست فکرش رو آزاد کرد، دوست داشت برای ثانیه ای کوتاه هم که شده به هیچی فکر نکنه فقط آروم باشه انقدر آروم که قدرت پرواز داشته باشه.

@زری بانو

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری/ زری بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۶

با نوازش دستی با ترس چشم هاش رو باز کرد چند دقیقه نشد که سرش رو روی میز گذاشته بود و نفهمید کی خوابش برد، نمی‌تونست موقعیتش رو تشخیص بده و با تعجب به دور تا دورش نگاه کرد، با دیدن لبخند ننه مریم لبخند ملیح زد و خواست بلند شه که پاهاش بی حس شد و به اجبار دوباره نشست.

- می‌بینی بی حالیتو؟ بخاطر غذا نخوردنه و جون نداری رو پاهات بایستی.

ابرو بالا انداخت و لبخند زد.

- دورت بگردم پاهام خوابیده بی جون کجا بود، باید گرسنه باشم که بتونم چیزی بخورم مطمئن باشین هیچ وقت شکمم و گول نمیزنم، حالا اجازه میدین مرخص بشم سرورم؟ 

- کمی بشین پاهات بیدار یشه بعد برو من که از پس تو بر نمیام.

بلند شد کنارش ایستاد و گونه ش رو بوسید.

- عاشقتم خیلی زیاد پاهام بیداره خودم هم هوشیاره هوشیارم.

ننه مریم خندید و سرش رو به طرفین تکون داد.

- امان از این دوره زمونه بچه سالاری شد الان حرف اول و آخر و بچه خونه میزنه نه بزرگ تر.

پشت چشمی نازک کرد و چینی به بینیش داد.

- تو خونه ما از این رسم ها نیست هنوز برای خوردن یه لیوان آب باید اجازه بگیریم، ما تو دوران قدیم موندیم.
 مامان مریم فقط مامانم نفهمه که چیزی نخوردم تنبیهم می‌کنه، باشه؟ 

- باشه ولی این آخرین باره مجبورم می‌کنی دروغ بگم.

با بغض ساختگی سرم رو کج کردم و گفتم:

- یک قاشق می‌خورم که دروغ نگفته باشی خوبه؟

به حرکتش خندید و ظرف غذای سرد شده رو برداشت و گفت:

- لازم نکرده این دیگه یخ شده و بیشتر دل درد می‌گیری برو به کنجکاویت برس!

خندید و بوسه ای براش فرستاد و  بیرون رفت.

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۷

نمی‌ونست باید از کجا شروع کنه، به تک- تک اتاق ها نگاه کرد و آروم قدم بر می‌داشت و دو دل بود از کاری که می خواست انجام بده، آب دهانش رو با صدا پایین داد و پشت هم قولنج انگشت هاش رو می‌شکوند.

پشت در اتاق المیرا ایستاد دختری که از ورودش به این آسایشگاه تا به امروز کلامی حرف نزد، فقط به روبروش زل می‌زد و اشک می‌ریخت.   خیلی کنجکاو بود از زندگیش بدونه، تو دلش بسم الهی گفت و آروم تقه ای به در زد، ولی المیرا آدم زنده ای نبود که جواب بده حتی یک حرکت کوچیک هم نکرده بود، جسمش اینجا بود و روحش جای دیگه.

آروم نزدیکش شد، لبخند کمرنگی رو لب هاش نشست ولی باز عکس العملی از دخترک ندید،گوشه تختش نشست مثل اون به پنجره خیره شد.

- می‌خوای کمی حرف بزنیم؟

جوابش فقط سکوت بود، دوباره پرسید:

- تا کی می خوای سکوت کنی؟ فکر می‌کنی  با سکوتت چیزی درست میشه؟

دوباره فقط سکوت کرد ولی ایندفعه اشک هاش روی گونه هاش چکید.

- من اینجام که باهام حرف بزنی مثل یک دوست مثل....

با نفرت به ریحانه خیره شد و نیشخند زد، ریحانه ترسید و سکوت کرد.

- از اینجا برو من دوست نمی‌خوام.

ریحانه ایستاد کمی بهش نزدیک شد و آروم گفت:

- بخدا می‌خوام سبک شی اصلا به هر چشمی که دوست داری نگاهم کن، اگه آروم میشی بیا من و بزن بهم بد و بیراه بگو ولی حرف بزن نذار چیزی تو دلت بمونه و اذیتت کنه، بخدا هیچ چیز تو دنیا ارزش این و نداره که بخوای اینجوری خودت و اذیت کنی.

دوباره نگاهش و ازش گرفت و به پنجره خیره شد بغضش رو پایین داد و سعی کرد حرف بزنه ولی انگار بغض لجباز تر از این حرف ها بود که بخواد بهش اجازه حرف زدن بده. ریحانه وقتی حالش و دید دستش رو روی شونه ش گذاشت و فشار آرومی بهش وارد کرد. 

- حرف هایی که میزنیم بین خودمون میمونه حتی کلامی از حرف هات رو به نزدیک ترین کسام هم نمیگم.
 
دوباره اشک هاش مهمون گونه هاش شد، ریحانه کنارش نشست و سکوت کرد تا اون هر وقت دلش خواست حرف بزنه.

@زری بانو

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۸


چند دقیقه ای گذشت ولی انگار قصد شکستن سکوتش رو نداشت، فقط به روبرو زل زده بود و اشک می‌ریخت و این کنجکاویه ریحانه رو بیشتر می‌کرد، نمی‌تونست اصرار کنه چون  می‌دونست حال روحی خوبی نداره.

 خسته و کلافه سمت در رفت کنار در ایستاد و دوباره نگاهی به المیرا کرد ولی اون بی توجه تو عالم خودش بود هیچ عکس العملی از رفتنش نشون نداد، نا امید از اتاق بیرون اومد و آروم در رو بست، چند قدمی از در اتاق دور نشده بود که دخترک ریز نقشی که سمت اتاق المیرا می رفت توجه ش رو به خودش جلب کرد، با چشم های ریز شده بهش زل زد و کنجکاوانه کنکاش کرد تا بتونه بفهمه کیه و از کجا اومده و چه نسبتی با المیرا داره دلش طاقت نیاورد و آروم صداش کرد:

- ببخشید خانم!

دخترک سمتش برگشت و با اخم ریزی که رو پیشونیش نشسته بود بهش خیره شد:

- با من بودید؟

لبخند کمرنگی گوشه لبش نشست.

- بله، ببخشید اتاق المیرا جون میرید؟

فقط در جوابش سرش رو به علامت مثبت تکون داد:

- می‌تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟

دختر شونه بالا انداخت نگاه کوتاهی به در اتاق کرد.

- آخه می‌خوام برم دیدن خواهرم...

متعجب ابروهاش و بالا انداخت و 
چند قدم فاصله‌ی بینشون رو کم کرد:

- دیدن خواهرت؟

- چی متعجبتون کرده؟

- من فکر کردم تک دختره.

- نه تک نیست اتفاقا تو یک خانواده شلوغ بزرگ شده.

- میشه باهاتون حرف بزنم؟ می‌خوام به المیرا کمک کنم ولی باید در مورد گذشته ش بدونم تا ببینم چطور می‌تونم کمکش کنم.

- دکترین؟

- نه، میشه بریم یک جا بشینیم و حرف بزنیم.

شونه بالا انداخت.

- دیدن من که هیچ دردی ازش دوا نمی‌کنه شاید با شنیدن گذشته ش بتونین کمکش کنین.

لبخند رو لبش پر رنگ تر شد.

- مرسی، انشالله که بتونم آرامش و دوباره بهش برگردونم!

    

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت ۱۹

دل تو دلش نبود، دوست داشت همون لحظه سوال هاش رو بپرسه و زودتر از گذشته المیرا سر در بیاره، قدم هاش رو بلند بر می‌راشت تا زودتر به اتاق برسن، پشت در اتاق ایستاد و از جیب مانتوش کلید رو در آورد و در و باز کرد.
اول به دختر تعارف کرد و خودش هم پشت سرش وارد اتاق شد. چراغ ها رو روشن کرد و از دخترک خواست که بشینه.

هر دو روبروی هم نشستن و ریحانه با لبخند پرسید:

- چیزی میل داری بگم برات بیارن؟

سرش رو به طرفین تکون داد.

- نه مرسی من باید زود برگردم، راستش شوهرم دل خوشی از المیرا نداره و من  بدون اینکه بهش اطلاع  بدم  میام دیدنش به بهونه‌ی خونه رفیقام یا خرید میام اینجا اگه بفهمه روزگارم رو سیاه می‌کنه.

با هر حرفش کنجکاو تر می شد و بیشتر از قبل دلش می خواست  بدونه چی شد که المیرا کارش به اینجا رسید.

- پس اگه دوست دارین شروع کنید من سر تا پا گوشم!

انگار فقط منتظر اجازه ریحانه بود، به میز خیره شد و فکرش به گذشته رفت و بی مقدمه شروع کرد به تعریف کردن.


- تو یک خانواده‌ی هشت نفره بزرگ شدیم هیچی نداشتیم فاصله سنی خواهر و برادرام خیلی به هم نزدیک بود یادمه مامانم همیشه لباس هامون و تمیز نگه می‌داشت چون ما لباس همدیگه رو می‌پوشیدیم، قدیم ها اکثر خانواده ها پر جمعیت بودن و انقدر مثل الان چشم و هم چشمی نبود، بچه ها که جرات جیک زدن نداشتن، نه می‌آوردن باید از خونه می‌ذاشتن و می‌رفتن.

دخترهم که بودی دردسرهای خودش و داشت یا تنبیه می شدی یا تا چند وقت باید سرکوفت می‌شنیدی، مامانم اخلاق بخصوصی داشت، خیلی فکرش قدیمی و پوسیده بود، همه چی برای دخترا ممنوع و برای پسر آزاد بود، تا می‌خواستیم جایی بریم انقدر بهونه میآورد تا خودمون بی خیال بیرون رفتن شیم، المیرا شوخ و شیطون خونه بود بابام همش بهش می‌گفت این ته تغاری منه کسی حق نداره بهش بگه بالای چشم‌هات ابروئه ما ناراحت نمی‌شدیم اتفاقا هممون دوستش داشتیم.

    @زری گل

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۰
 
همون قدر که بابام دوستش داشت المیرا هم برای بابام جونش رو می داد، همش می گفت بابام خدای روی زمینمه، همه چیز از روزی شروع شد که مامان جلو چشم المیرا به بابام بد و بیراه گفت و با غر زدناش رو اعصاب بابام رفت.

اونروز هیچ وقت یادم نمیره المیرا شروع کرد به جیغ کشیدن و فریاد زدن و به مامان می‌گفت خفه بشه هممون تو شوک بودیم،  نمی‌دونستیم باید چیکار کنیم تنها کسی که رفت سمتش بابام بود آروم بهش نزدیک شد و اون و تو بغلش گرفت، پشتش و نوازش می‌کرد و ازش خواهش می‌کرد که آروم باشه، ولی انگار دست خودش نبود پشت هم اشک می‌ریخت و داد می‌زد، مامانم ترسیده بود و با ترس به المیرا زل زده بود.

حرف های المیرا یادم نمیره وقتی با نفرت تو چشم های مامان خیره شد و گفت:
- بابام صبح تا شب کار می‌کنه شب با غرغرهات باید بخوابه، به تو می گن زن اگه واقعا زن بودن و بلد بودی می دونستی باید با مردی که خسته از سرکار برمی‌گرده چجوری رفتار کنی، من اگه یک روزی ازدواج کنم پا به پای شوهرم کار می‌کنم و نمی‌ذارم اینجوری زندگی کنه طوری که هیچ لذتی از زندگی نبره.

- این تنها حرف المیرا نبود حرف همه ما بود فقط ما جرات نداشتیم چیزی بگیم ولی المیرا داشت، ما تو سری خور و ترسو بودیم ولی المیرا نه، اون یه تنه همه رو حریف بود یک دختر قوی که همیشه نگاه حسرت باره خیلی ها روش بود و اون هیچ کدوم و آدم حساب نمی‌کرد. اولین شوک عصبی رو اون روز ازش دیدیم ولی دیگه تکرار نشد تا چند ماه پیش...

منتظر نگاهش کرد، دخترک سرش رو پایین انداخت و ادامه داد.

- بعد اون روز که المیرا حالش بد شد دیگه  هیچکس جرات نمی‌کرد به بابا کوچیک ترین بی احترامی کنه، مامان بیچارم حتی اگه بدترین روز و می گذروند شب که بابا می‌اومد با لبخند ازش استقبال می‌کرد. 
 

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۱

ریحانه کلافه نگاش کرد دوست داشت زودتر به اصل ماجرا برسه که چندماه پیش چی شد دختر از نگاهش حرفش و خوند و ادامه داد:

- چند ماه پیش دوباره اون حالت بهش دست داد، حتی بدتر از دفعه قبل مامان بهم زنگ زد گریه می‌کرد ترسیدم، سریع آماده شدم اصلا نمی‌دونستم چی دارم می‌پوشم فقط می‌خواستم زودتر خودم و بهشون برسونم،  به شوهرم زنگ زدم اونم اومد دنبالم با هم رفتیم خونه بابام، حالا بماند که در این مواقع انقدر همه چی کند می گذره همه چی دست به دست هم میده که تو دیرتر برسی، همینکه رسیدم در حیاط نیمه باز بود  سریع رفتم تو شوهرمم پشتم اومد و در رو بست. المیرا وسط حیاط نشسته بود و گریه می‌کرد یه چند دقیقه ساکت می‌شد بعد می‌خندید توصیف کردن حالش اصلا آسون نیست.

نمی‌دونستیم باید چیکار کنیم هر کی نزدیکش می‌شد جیغ می‌کشید داد می‌زد مامان یک گوشه نشسته بود و با گریه بهش زل زده بود من هم فقط نشستم و از دور نگاش کردم تنها کسی که می‌تونست آرومش کنه بابام بود، غیر بابام یکی دیگه هم تو زندگیش بود که نقش مهمی داشت، کسی که المیرا بعد بابام اون و مرد خودش می‌دونست و می‌گفت یکی رو پیدا کردم مثل بابا، انقدر دوستش داشت که بتش شده بود، تنها کسی که  تو خانواده این جریان و می‌دونست من بودم چون من و المیرا فاصله سنیمون بهم نزدیک بود و اون هر چی تو دلش بود بهم می‌گفت، همینطور من اگه کوچیک ترین مشکلی داشتم با اون در میون می‌ذاشتم.

اونروز وقتی نگاه گریون من رو دید از من خواست برم کنارش، راستش رو بخوای ازش ترسیده بودم ولی آروم سمتش رفتم و روبروش نشستم دست هاش و باز کرد و ازمن خواست بغلش کنم، هر کار که می‌گفت بی مکث انجام می‌دادم من و به خودش فشار داد دست هاش می‌لرزید، انگار تو کل وجودش رعشه افتاده بود،   آروم در گوشم گفت:

    @زری گل

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۲

- الهه اون آشغال زن داره اون مثل بابا نبود. 

- ازش فاصله گرفتم گنگ نگاش کردم انگار دوست نداشتم بفهمم چی میگه، اصلا نمی‌خواستم باور کنم.

شونه هام رو گرفت تو دستش و محکم تکونم می‌داد انگار یک لحظه احساس کرد من اون پسرم، با خشم سرم داد می‌زد و بد و بیراه می گفت آخر هلم داد و...

سکوت کرد، دست هاش و جلوی صورتش گرفت، شونه هاش می لرزید.
ریحانه وقتی حال بدش رو دید بهش نزدیک شد شونه هاش و گرفت و آروم گفت:

- بسه نمی‌خوام اذیت بشی، اگه حالت رو بد می‌کنه ادامه نده!

سرش و به طرفین تکون داد و دست هاش و از جلوی چشم هاش گرفت، دوست داشت حرف بزنه انگار دلش پر بود تازه یه سنگ صبور پیدا کرد.

- من حامله بودم وقتی هلم داد پشتم خورد به حوض وسط حیاط و از حال رفتم دیگه نفهمیدم بعدش چی شد.

ریحانه شوکه شد آب دهانش رو با صدا پایین داد، الهه آه سردی کشید و ادامه داد.

- وقتی چشم هام رو باز کردم تو بیمارستان بودم، بهم سرم وصل کرده بودن شوهرم بالا سرم بود و وقتی پرسیدم چی شد...

کمی مکث کرد و دوباره قطره اشک مزاحم صورتش رو خیس کرد.

- بهم گفت بچه‌ام سقط شده، بچه ای که با نذر و نیاز بعد چندسال خدا بهمون داده بود دیگه تو وجودم نداشتمش.

- یعنی...

لبخند تلخی زد و آروم لب زد.

- دیگه نمی‌تونم بچه دار بشم، شوهرمم  نتونست تحمل کنه همون شبونه رفت در خونه بابام و هر چی دهنش بود به المیرا گفت بعدشم گفت دیگه حق نداره اتفاقی برای هر عضو خانواده افتاد به من خبر بدن، شوک سقط بچه‌ام هم یه دردی شد قاطی دردعای دیگه‌اش، خواهرم تحمل اینهمه درد و نداشت المیرا خیلی با احساس بود کلی شعر و دلنوشته و داستان کوتاه می‌نوشت انگار واقعا اون تافته جدا بافته بود.

اصلا به هیچ کدوممون از لحاظ ظاهری و احساسی شباهت نداشت الان فقط آرزوم خوب شدن حال خواهرمه هر کاری می کنم که دوباره بشه المیرای قبل شما کمکش می کنین؟

سرش رو به علامت مثبت تکون داد.

- اینجام برای اینکه کمکشون کنم به شرطی که خودشون هم بخوان، یه سوال بپرسم؟

- بله هر سوالی دوست دارین بپرسین

- اون مرده که باهاش رفیق بود از اون خبر نداری؟ یعنی بعد اینکه المیرا فهمید چی شد؟


    

@زری گل

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۳

- حالم که بهتر شد شمارش و از گوشی المیرا برداشتم و بهش زنگ زدم اول جواب نداد ولی وقتی بهش پیام دادم و گفتم از طرف المیرام خودش بهم زنگ زد باهاش تو یک پارک قرار گذاشتم. 
با توپ پر رفتم سراغش خیلی دلم پر بود نمی‌تونستم نبود بچه‌ام و حال بد خواهرم و تحمل کنم.

لبخند تلخی زد و تو چشم های ریحانه زل زد.

- اون حالش بدتر بود، درسته المیرا به جنون رسیده بود ولی مرتضی هم مثل یه مرده جلو روم ظاهر شد یکی که انگار روحی تو وجودش نبود، یک جسم بی روح که فقط مجبور به زندگیه اجباریه.

وقتی سکوتش و دیدم چشم هام رو بستم و اول چهره و حال و روز المیرا اومد جلو چشمم بعد نبود بچه‌ام، بچه ای که همه‌ی امیدم بود، همه اینا باعث شد با نفرت بهش خیره بشم و حرف هام و بزنم اول از حال و روز المیرا و بعد هر بد و بیراهی به زبونم می‌اومد بهش گفتم دست خودم نبود انگار من هم تو یک لحظه جنون بهم دست داد حتی اشک هابی که می ریخت هم باعث نشد دلم به حالش بسوزه به چشم من اون یه عوضیه گناهکار بود که با زندگی چند نفر و با احساساتشون بازی کرد، خودم محاکمش کردم خودم قاضی شدم و براش حکم بریدم درست به چشم یه قاتل می دیدمش هم قاتل روح خواهرم بود هم قاتل بچه‌ام.

وقتی حرف هام تموم شد فکر می‌کردم سبک میشم ولی انگار با دیدن حال و روزش یه باری شد رو دوشم یه غصه ای شد رو دلم آروم نشدم هیچ دلم آشوب تر شده بود، خواستم بلند شم برم که با صداش مجبورم کرد دوباره بشینم و به حرف هاش گوش بدم.
آروم صدام زد و گفت:

- الهه خانم شما حرف هاتون و زدین خواهشاً بذارین من هم حرف بزنم، هر چی شما بگین حق دارین اگه حتی بزنین در گوشم و تف بریزین روم هم حق دارین ولی خواهش می‌کنم یک لحظه بهم فرصت بدین از خودم دفاع کنم توجیه نمی‌کنم نمیگم کارم درست بود ولی یک لحظه بهم گوش کنید، من عاشق المیرام بدون المیرا نمی‌تونم زندگی کنم بخدا از زنم جدا شدم ما فقط همخونه بودیم نه اون من و می‌خواست نه من بهش حسی داشتم، سر یک ارث و میراث مسخره مجبور شدیم با هم ازدواج کنیم ما حتی یه اتاق مشترک نداشتیم.

المیرا نذاشت براش توضیح بدم ولی بخدا به جان المیرام که نمی‌خوام بالای جونش جونی باشه من اولین بار عاشق شدم و تو زندگیم جز اون به هیچ‌کس دیگه فکر نمی‌کنم بهش بگین مرتضی زمانی از زندگیش میره که مرده باشه از الان تا آخر عمر منتظر می‌مونم که سمتم برگرده و تا برگشتش با خاطراتش زندگی می‌کنم.

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...