رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

خانم و آقای بازیگر|shahrzad.rh(ستایش)کاربر انجمن نودهشتیا


seta._rh
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C+

ارسال های توصیه شده

نام  رمان: خانم و آقای بازیگر

نام نویسنده: shahrzad.rh(ستایش)

ژانر: عاشقانه، طنز 

هدف: علاقه به نوشتن

ساعات پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه:

رمان در مورد دخترک نوزده ساله‌ای که خیلی مغرور و سرده ولی به پاش بیوفته انقدر شیطونی می‌کنه که داد و جیغ همه بلند میشه، میندازنش از خونه بیرون. یک روز که سر صحنه‌است، متوجه چیزی میشه که واسش سخته ولی باورش می‌کنه و بهش ایمان میاره. حالا چیه اون؟ خدا داند...

چند کلام با نویسنده:

❦︎این رمان چندمین رمانی که که دارم می‌نویسم یعنی تو دفترم چند تا نوشتم ولی هیچ جایی ثبتش نکردم، چون خیلی ساده و بی‌بند و اساس بود. با این‌که یک سری‌هاش قشنگ بود ولی اونجوری که باید زیاد خوب نبود و مورد پسند قرار نمی‌گرفت و الان بعد بی‌نهایت رمان خوندن فکر می‌کنم خیلی بهتر از قبل شده و امیدوارم خوشتون بیاد❦︎

ناظر: @Hasti.m

ویراستار: @.Aryana.

معرفی و نقد رمان خانم وآقای بازیگر...!

20211017_220207_hzg0_(1)_nv0.jpg

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 10
  • تشکر 1

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 67
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 5

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

♡︎ کاش بعد از همه‌ی دلقک بازی‌هایم کسی می آمد و ماسک را از قبالم  برمی‌داشت و می‌گفت:

- حالا از دردهایت بگو! بنده گوش می‌دهم.

هرگز لحظه‌ای شک نکردم، من دوستت دارم و به تو کاملا ایمان دارم. تو عزیزترین کس من هستی، دلیلی برای زنده بودن و زندگی کردنم دلبرکم!

#پارت_۱
با صدا زدن‌های مامان باکرختی چشم‌هام رو باز کردم:

- بهار، بهار! بلندشو باید بری دانشگاه دیرت شد، بشرا اومد دنبالت ولی خواب بودی گفتم خودش میاد. بلند شو!

با بدنی گرفته روی تخت نشستم و کشی به بدنم دادم، جواب مامان رو دادم:

- بلند شدم مامان!

 بلند شدم، رفتم دستشویی کارهای واجبم رو  انجام دادم. اومدم بیرون که گوشیم زنگ خورد. از روی میز صورتی بغل تختم که ست بود، برداشتم. به صفحه نگاه کردم، بُشرا بود؛ رفیق فابریکم که از کلاس اول باهم رفیقیم. جواب دادم:

- اوی دختره کجایی تو ها؟

به سمت‌ کمد رفتم  و بی‌توجه به لحن شاکیش، خونسرد جواب دادم:

- اولاً علیک سلام، دوماً خونه‌ام دارم حاضر میشم راه بیوفتم، چی‌شده؟

بشرا با لحنی که انگار محموله مواد مخدرش لو رفته باشه، شروع به حرف زدن کرد:

- فقط بدو زود بیا، گاومون دوقلو زاییده،  فقط بدو بیا!

مانتوی مشکی بلند تا روی زانوم رو از کمد کشیدم بیرون و پرخاشگرانه گفتم:

- مثل‌ آدم‌ بگو چی‌شده؟!

صدای بردیا اومد به جای صدای بشرا به گوشم رسید:

- استاد فتوحی فهمیده جلسه‌ قبل‌ همه‌ تقلب‌ کردیم‌، چطورش رو نمیدونم اما  قراره‌ دوباره‌ امتحان بگیره، این دفعه سخت‌تره! این‌جا شده شبیه حکومت نظامی، بدو خودت رو برسون!

با شگفتی سریع گفتم:

- باشه، باشه اومدم!

سریع قطع کردم جوراب کوتاه مشکی رنگم رو  با شلوار لی تیره رنگ و تنگ که قدش نود بود رو پام کردم و بعد اون مانتوم رو تنم کردم. مقنعه مشکیم رو سرم کردم، یک رژ قرمز زدم‌. کتونی آل‌استار سفید مشکی‌ام‌ رو دستم گرفتم و از اتاق  بیرون زدم. تند- تند پله‌ها رو  پایین رفتم و با عجله به سمت در رفتم،  بازش کردم که صدای مامانم رو شنیدم:

- صبر کن ببینم دختر کجا میری همین‌جوری؟! بیا صبحانه‌ات رو بخور!

دولا شدم‌ تا کفش‌ام‌ رو پام‌ کنم و در همین حین جواب دادم:

- نه مامان نمیتونم،  استاد فتوحی رسیده سرکلاس، دیر می‌کنم.

بلند شدم‌ که مامان رو  با یک لقمه پشت سرم دیدم، با مهربونی به حرف اومد:

- پس‌ بیا این رو بگیر بخور ضعف نکنی مادر!

لقمه رو ازش گرفتم و تشکر کردم:

- دستت درد نکنه، بابا رفت‌ شرکت؟ پس کی  میرید؟

- نوش جانت گوشت بشه به تنت. آره صبح زود رفت؛  گفت واسه شهریه‌ات پول ریخته تو کارتت، ما هم ساعت دو میریم.

سری تکون دادم و گفتم:

- آهان، اوکی دستش درد نکنه. سفر به سلامت، خدافظ مامان!

گونه‌اش رو بوسیدم. سوییچ جیپم رو از جا کلیدی برداشتم. رفتم سمت آسانسور اما یه لحظه با خودم فکر کردم اگه از آسانسور برم که دیر می‌رسم؛ پس سریع به سمت پله‌ها رفتم و با عجله پایین رفتم. وقتی رسیدم  پایین که پارکینگ  می‌شد،  سوار جیپم شدم و استارت زدم.  از پارکینگ اومدم بیرون و با تمام سرعتم به سمت دانشگاه روندم. بعد از نیم ساعت به لوکیشن مورد نظر رسیدم و تو پارکینگ دانشگاه پارک کردم، پیاده شدم سریع وارد دانشگاه شدم و تند به سمت کلاسم رفتم. وقتی وارد کلاس شدم چشم‌هام رو چرخوندم تا فتوحی رو پیدا کنم اما نبود،  خدا رو شکر هنوز فتوحی نیومده. بین بچه‌ها دنبال بشرا و بردیا گشتم که چشمم خورد به بشرا فقط داشت دست تکون می‌داد؛ به سمتش رفتم و نشستم  روی صندلی کنارش و گفتم:

- بردیا کجاست؟ این استاده  از کجا فهمیده‌؟!

با اخم گفت:

- اون که دستشوییه بابا! رِسپین رفته بهش گفته. دختره عوضی!

و یه نگاه چپ- چپ  به رسپین  که با پوزخند بچه‌ها رو نگاه می کرد  کرد. آروم و بی‌حس گفتم:

- ولش کن بابا، ارزش نداره عصبی بشی‌، ولش! بابا و مامانت رفتن؟ شما دو تا با برسام اومدین؟!

بشرا نگاه کینه‌ایش رو از رسپین گرفت و به من داد:

- بابا و مامان دیشب رفتن تهران، مثل این‌که مامانت این‌ها  هم امروز می‌خوان برن؛  دوهفته هم نمیان، الآنم برسام آوردتم خودش رفت سرکلاس.

سرم رو تکون دادم و جزوه‌هام‌ رو  از توی کیفم در آوردم  و  شروع به خوندنش کردم.

 

ناظر: @NOORA_1995

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 1

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت_2

 

انقدر غرق خوندن شده بودم با نیشگون‌های بشرا به خودم اومدم. سرم رو بالا آوردم، نگاهش کردم و گفتم:

- چه‌اتِ دیوونه؟ پهلوم درد گرفت!

دیدم ایستاده  با چشم‌هاش به جلو اشاره می‌کنه، سرم رو  تکون دادم و گفتم:

- چی میگی؟ نمی‌فهمم،  نیم مثقال زبون داری اون رو تکون بده! بحرف نه اون سرت رو.

با حرص نگاهم کرد و گفت:

- اِم،  بهار جان استاد اومده!

مثل مجسمه خشک شدم. بعد چند ثانیه به خودم اومدم، آب دهنم رو قورت دادم، هم‌زمان که بلند می‌شدم،  سرم رو  چرخوندم به سمت استاد و گفتم:

- سلام استاد خوبید؟!

روح پر فتوح (لقبشه) با اخم و طلبکارانه جواب داد:

- علیک سلام. بشینید سرجاتون بچه‌ها! می‌خوام امتحان بگیرم.

نشستیم سرجامون و استاد برگه‌ها رو پخش کرد. به سوال‌ها نگاه کردم؛ ده تا سوال بود که مربوط به بازیگری بود، چون رشته‌مون تئاتره. هشت سوال اول رو بلد بودم ولی بقیه‌اش رو نه، چون هم سخت بود هم یادم رفته بود. یکهو صدایی از توی مغزم شروع به ور- ور کرد:

- عزیزدلم می‌خوای بهونه بیاری بگو  نخوندی  و بلد نیستی! چرا می‌ندازی گردن سخت بودن؟!

با غیظ جواب خودم و دادم:

- ببند در دهنت رو  اعصاب ندارم! آخه دیگه کوییز گرفتنش چی بود این وسط؟ اَه! تقلب کردیم که کردیم، دستمون درد نکنه دنده‌مون نرم!

حرص درارتر ادامه داد:

- برو بیرون عزیزدلم! این‌جا جایی واسه نخونده‌ها نیست.

 با حرص توی دلم داد زدم:

-  بی‌تربیت برو از جلو چشم‌هام گم  و گور شو!

با خونسردی و بی‌توجه به حرف من دوباره حرف زد:

- هرکس خربزه می‌خوره پای لرزش هم میشینه گلم!

اِی- اِی  من چه‌قدر از این کلمه «گلم» بدم میاد، مثل این دخترهای لوس و نچسب، اَه- اَه حالم به هم خورد!  سریع همون هشت تا رو نوشتم ولی توی دو تای آخر گیر بودم که دیدم بردیا نیشگون می‌گیره. زیر چشمی نگاهش کردم؛ اشاره کرد به ورقه‌اش،  نگاه کردم دیدم همه رو نوشته‌ سریع اون دوتا سوال رو نوشتم و با اشاره من سریع  بلند شدیم، ورقه‌امون رو دادیم و با یه نگاهی مغرور و پوزخندی تمسخر آمیز به رسپین که عصبی نگاهمون می‌کرد و خودکار رو فشار می‌داد، از کلاس زدیم بیرون. رفتیم توی حیاط و نشستیم رو زمین به درخت تکیه دادم،  بشرا و بردیا هم روبه‌روم نشستن. بی‌حوصله پرسیدم:

- دیگه چه خبر؟

بشرا با غیظ نگاهی به بردیا کرد و گفت:

- هیچ، بی‌خبر، فقط از دست این دوتا حرص می‌خورم. دیشب ساعت نه و نیم بابا این‌ها  رفتن، آقایون بی‌توجه به این‌که خواهری مجرد توی خونه دارن،  ساعت دو صبح اومدن خونه! باهاشون کلی دعوا کردم ولی فقط گفتن زود میایم از این به بعد، ولی مطمئنم باز هم همونه. به خدا دلم می‌خواد از دستشون سرم رو بکوبونم تو دیوار.

بردیا چپ- چپ نگاهش کرد و چشم غره‌ای براش  رفت و بعد سرش رو به سمت دیگه‌ای کرد  و اداش رو درآورد. پاشیدم  از  خنده و میون خنده‌هام  گفتم:

-  ولشون کن بابا! بزار هرکاری می‌خوان بکنن تازه جوونن  دیگه، دو روز دیگه ازدواج می‌کنند میرن سر خونه و زندگیشون پایبند  زن و بچه میشن نمی‌تونن جُم بخورن، اون‌وقت حسرت این روزها رو می‌خورن.

بردیا ذوق زده از طرفداری من به حرف اومد:

- ها والا  همین رو بگو! درک نمی‌کنه دیگه قدرت درکش پایینه، اصلاً نداره.

و بعد این جمله سرش رو با تأسف تکون داد. بشرا متفکر شد و منم رفتم تو فکر.

من بهارم، بهار راد؛ دانشجوی سال اول تئاتر و نوزده سالمه.  سه تا بچه هستیم؛  بُرنا داداش بزرگم که بیست و نه سالشه، هم‌سن برسام داداش بزرگ بشرا و بردیا، ده سال ازم بزرگ‌تره، همچنین استاد درس ریاضیات و   آموزشگاه داره، الان هم رفته  سفر کاری توی  اصفهان.

 بعد جونم براتون بگه به خواهرم دارم به اسم بارانا، بیست غوپنج سالشه؛ از برنا چهار سال کوچیک‌تر و از من شیش سال بزرگ‌تره، رشته‌ش  عمرانه و  الآن هم با رفیق‌هاش گورش رو گم کرده رفته  اصفهان پیش برنا خان. آخری هم من، بهار خانمِ  خوشگل جذاب که عشق خواهر و داداششه. می‌دونم خودشیفته‌ ام و... یهو وجدان بی‌وجدان پرید وسط حرفم :

- خوبه خودت هم می‌دونی خودشیفته‌ای!

اَخمی کردم و جواب وُجی رو ندادم. 

ناظر: @NOORA_1995

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 9
  • تشکر 1

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت_3

 داخل آینه قدی اتاقک به هیکلم نگاهی انداختم؛ ازش راضی بودم و همیشه بدنم و متعادل نگه می‌داشتم، چون چند ساله والیبال و بدنسازی می‌رفتم، همراه باشگاه کلاس تئاتر هم می‌رفتم و امسال هم طبق خواسته‌ام توی رشته مورد علاقه‌م قبول شدم، یعنی توی دانشکده سینما و تئاتر. به خاطر همین علاقه‌ام خیلی خوب کلیپ درست می‌کنم و یکی از بِلاگرهای اینستاگرام هستم.

 بابام شرکت تولید عطر و ادکلن داره،  مامانم خونه داره، البته  قبلاً مربی رقص بوده و تا حدودی به من،  بشرا و بارانا یاد داده.

چشمم خورد به صفحه اسنپ چت  گوشیم که   تصمیم گرفتم   از فیس دلربام بگم؛ چشم‌های کشیده و  مژه‌های بلند مشکی رنگی دارم، اَبروی کلفت مشکی، لب‌های خوش‌فرم و کوچیک به رنگ قرمز، بینی‌ام که به خاطر پولیپ‌* عمل شده ولی انگار طبیعی و خدادادی بود، موهای‌ بلند تا پایین‌ کمر به رنگ مشکی دارم‌ و همچنین قدمم بلنده و باربی هستم.

 این‌ بشرا خانم‌ هم‌ رفیق‌ فاب‌ منه‌! هم‌ سن و‌ هم‌ رشته‌ای هستیم‌ و اون آقا پسر زشت هم داداشش که بیست و شیش سالشه، بردیا که ترم آخر فوق لیسانس تئاتر، تو این ترم دوتا از واحدهاش با ماست. بشرا بچه آخره‌ و یه‌ داداش بیست و نه ساله‌ هم‌سن و برنا داره‌ که اسمش هم‌ برسام هستش؛ اون تا سه سال پیش دانشجوی همین دانشگاه بود، ولی الان جز یکی از استادها و بازیگرهااست.

درسته در نگاه اول خوش برخورده، ولی یک غرور مضخرف داره که فکر می‌کنه از همه برتر و بالاتره، همه هم فیلم‌هایی که بازی میکنه رو دوست دارن. حالا چه فیلم‌هاش چه خودش، من نمی‌دونم این کوه غرور و سردی چی داره، اَه- اَه پسره مزخرف! بشرا هم از دست برسام و بردیا دل چندان خوشی نداره ولی به شدت عاشقشونه و دوستشون داره! چشم‌های کشیده عسلی داره، ابروهای پهن قهوه‌ای عسلی، لب‌های کوچیک و صورتی رنگ، بینی کشیده داره و موهاشم بلند، تا کمرش می‌رسه و رنگ قهوه‌ای سوخته‌ای داره.

باباش همکار بابامه و با هم رفیق‌اند و تو یک شرکت کار می‌کنن، یه جورایی باهم شریک هم هستن. مامان‌هامون هم باهم دوست هستن. سرجمع بگم دوست خانوادگی هستیم، امروز هم مامان بابای من میرن سفر کاری پیش عمو باربد و خاله آرزو (مامان بابای بشرا) منم میرم خونه بشرا این‌ها چون اون دوتا خر نیستن خونه! با کوبیده شدن یک چیزی به سرم از فکر بیرون اومدم و به بشرا نگاه کردم و گفتم:

- چه‌ات دیوونه؟ امروز وحشی شدی ها!

بشرا بی‌خیال جواب داد:

- خفه باو! ببینم این فتوحی چند سالشه؟

- بیست و هفت سالشه، واسه چی؟

یک لحظه چشم‌هاش‌گرد شد، سوالی‌نگاش کردم که مشکوک پرسید:

- تو از کجا میدونی؟!

بردیا به جای من جواب داد:

- جلسه دوم نیومده بودی بچه‌ها پرسیدن ازش، خودش گفت بیست و هفت سالشه؛   تازه سه ساله داره تدریس می‌کنه تو آموزشگاه‌ هم کار می‌کنه!

بشرا با شگفتی به حرف اومد:

- اوه شِت! چقدر از قافله عقبم!

 سرم رو تکون دادم که بشرا گفت:

- بلندشو بریم! الآن کلاس بعدیمون شروع میشه.

 بازم سرم رو تکون دادم و بلند شدیم به سمت کلاسی که کلاسمون توش تشکیل می‌شد رفتیم، از شانس خوبمون هم با برسام گند دماغ از فیل افتاده کلاس داشتیم. حوصله‌اش رو نداشتم چون نمیشه تو کلاسش حرف زد و شیطونی کرد.

 با خسته نباشید استاد که برسام مغرور و سرد بود، صدای‌ هوف بچه‌ها کل کلاس بلند شد. انگار سگ دنبالش کرده! لامصب یک بند بدون استراحت تدریس میکنه. وسایلامون رو جمع کردیم و از کلاس که هیچ از کل دانشگاه زدیم بیرون.

ناظر: @NOORA_1995

 

***

پ.ن: پولیپ، توده‌های‌‌نرم‌ و بدون درد و غیرسرطانی‌ در مخاط بینی‌ یا سینوس‌‌ها هستند. خودم هم درگیرشم شب و روز نمی‌ذارند واسه آدم، بعضی وقت‌ها اون‌هایی که مثل من هستن میفهمن چی میگم.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8
  • تشکر 1

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت_4

وقتی رسیدیم جلوی در دانشگاه، بشرا گوشیش رو از تو کیفش در آورد و یک کم باهاش ور رفت بعد گذاشت کنار گوشش؛ بعد چند ثانیه شروع کرد به حرف زدن:

- سلام  داداش خوبی؟  میای دنبالمون؟

نمیدونم برسام چی گفت که یک‌دفعه بشرا منفجر شد:

-  یعنی چی برسام؟ چرا نمیتونی بیای؟!

بشرا چند ثانیه بعد دلخور به حرف اومد:

- خیلی بدقول و بدی!

بشرا عصبی داد زد:

- برسام من رو خر نکن! با این قربون صدقه رفتن‌هات، هیچ جوره این کارهات تو کتم نمیره.

چهره‌اش رو توی هم کرد و مثل دخترهای لوس و ننر جواب داد:

- برو بابا دیگه باهات حرف نمیزنم! خداحافظ.

و بعد قطع کرد. بردیا با خنده گفت:

- چی‌شده که دوباره سگ شدی؟ داشت قربون صدقه‌ات می‌رفت دردونه؟

بشرا شروع کرد به نق- نق کردن:

- میگه نمی‌تونم بیام، کلی کار ریخته سرم! باید برم صدا سیما کار دارم، خودتون برید. اَه همه‌اش کار، کار، کار! خسته نمیشه این بشر؟ پیش فعالی داره به خدا!

خنده‌ای کردم و گفتم:

- ولش، پیاده میریم، هم هوا خوبه هم پیاده‌روی حال میده. سر راه میریم رستورانی چیزی می‌خوریم دیگه!

بشرا سرش رو تکون داد، انگار آروم شده بود. پیاده رفتیم سمت فست فود فروشی که بردیا می‌شناخت.

به خاطر بردیا خیلی با احترام باهاشون برخورد کردن، اصلاً دوست نداشتم به‌خاطر کسی که همه می‌شناسنش این همه بهم احترام بزارن و بقیه فکر بکنن دارم پارتی بازی می‌کنم. یک دفعه رگ شیطنتم زد بالا گفتم:

- ناموساً با من یکی این‌جوری رفتار نکنید! به خدا معذب میشم و دوست ندارم به.خاطر آقای وارسا این‌جوری بهم احترام بزارید. لطفاً دفعه  دیگه این‌جوری نکنید! چون قراره بشه اینجا پاتوق من  بعد از دانشگاه.

با شیطنت بیشتر رو به صاحب رستوران که یه پسر جوون بیست هشت ساله یا حدأقل دو- سه سال بزرگ‌تر بود کردم، گفتم:

- البته با اجازه بزرگ‌ترهای این‌جا یعنی آقای صاحب فست فودی!

صدای خنده همه افرادی که دور و برمون بود بلند شد، صاحب فست فودی با لبخند به حرف اومد:

- امیری هستم خانم محترم، باکمال میل باعث افتخارمونه که پذیرای شما باشیم، خیلی هم خوبه بانو بلاگر عزیز!

با نیش باز جواب دادم:

- ممنون از هندونه‌هایی که بار الاغم کردید!

 دوباره صدای خنده‌ افراد بالا رفت. امیری با خوش رویی به سمت بالا هدایتمون کرد و یک میز اختصاصی بهمون داد. چند دقیقه بعد از نشستنمون گارسون مشکی پوشی به سمتون اومد.

ناظر: @NOORA_1995

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8
  • تشکر 1

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت_5

بشرا  پیتزا سفارش داد، بردیا هم همبرگر که تو باب اسفنجی هست، انتخاب کرد. من هم مرغ سوخاری، پیتزا و همبرگر سفارش دادم. سه تا نوشابه هم سفارش دادیم، بردیا با شگفتی گفت:
- تو واقعاً میتونی این‌همه رو بخوری؟ چاق میشی‌ها، دختر اون‌وقت دیگه راهِت نمیدن تو سینما، تلویزیون و تئاتر.

بی‌اهمیت شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:

- نه باو من چاق نمیشم که، من مادرزاد لاغرم هرچی بخورم چاق نمیشم، چه برسه به این چیزها.

اَبروهای بردیا رفت بالا، بشرا گفت:

- تعجب نکن! این همینه، از بچگی همین بوده انقدر می‌خورده، می‌خورده که چاق نمی‌شده، همین‌جوری هیکلش مونده‌. همه تو عروسی‌ها و تولدها موندیم تو کف هیکلش.

خندیدیم که بردیا گفت:

- حالا چی‌شد شما دوتا این رشته رو انتخاب کردین؟

با ذوق زودتر از بشرا جواب دادم:

- بشرا رو که میدونی چرا، منم چون از بچگی دوست داشتم یه آرتیست بشم و بتونم استعدادم تو این رشته شکوفا کنم و به اون‌هایی که میگن من خیلی ضعیف و بی‌عرضه‌ام ثابت کنم و این‌که کلاس بازیگری و تئاتر می‌رفتیم علاقه‌ام بیشتر شده.

بردیا ادای افراد متفور رو در آورد و گفت:

- واو، چه جالب! ببینم تاحالا بهت پیشنهاد بازیگری تو فیلم شده یا نه؟

تکیه دادم به صندلی دست به سینه شدم و گفتم:

- نه بابا فقط پیشنهاد بازی تئاتر بود و بلاگر بودنم تو اینستا، بعدش هم من تازه کارم هنوز مونده خیلی چیزها رو مثل فوت و فن‌های بازیگری رو یاد بگیرم‌، من هنوز کلی کار دارم.

بردیا امید بخش جواب داد:

- به نظرم تو بازی کردنت خیلی خوبه! نه این‌که به‌خاطر دوست بودنمون و روابطمون بگم ها، نه  اصلاً، دارم از تجربه‌هام تا الان و چیزهایی که دیدم ازت رو میگم. راستش رو بخوای بهار دیشب خیلی روت فکر کردم؛  تو خودت خیلی حرفه‌ای هستی، بازی‌هات خیلی خوبه، تئاترهایی رو که بازی کردی دیدم، واقعاً خوب بازی کردی! با اعتماد به سقف و شجاع دیالوگ‌ها رو می‌گفتی به حرف‌های منفی بقیه توجه نکردی و ادامه دادی به کارت این خیلی خوبه!

لبخند زدم و با ذوق گفتم:

- مرسی داداشی! خیلی خوشحال شدم از نظرهات، واقعاً انرژی بهم دادی!

بردیا لبخندی زد و گفت:

- خواهش میشه! ببین بهار یه چیزی شده من به بشرا هم گفتم، داره درموردش فکر میکنه.

مکثی کرد و بعد ادامه داد:

- من یه رفیقی دارم که تو می‌شناسیش، رهام حسینی. فکر کنم دیدیش، اون الان داره یه سینمایی می‌سازه؛ مثل سینمایی لاک قرمز ولی یه مدل دیگه فرق داره نیاز داره به دو تا دختر نوزده تا بیست و یک ساله که یکیش نقش اصلی باشه یکیش هم دوست نقش اصلی، دست مزدش هم خوبه بیست و پنج میلیون. کسی رو پیدا نکرده که به این دوتا نقش بخوره. خودم دیالوگ‌هاتون رو خوندم؛ به شما دوتا بیشتر می‌خورد! بهش گفتم با خواهرم و دوستش که تئاتر کار می‌کنند حرف میزنم اگه شما دو تا قبول کردین، میگم دیالوگ رو بده بهم تا برسونم بهتون اگه خوندینش اوکی دادین، یه قراری می‌ذاریم بریم پیشش ببینیم چطوری هاست، نظرت چیه؟

اَبروهام رفت بالا و با شک جواب دادم:

- نمیدونم، یعنی خیلی اتفاقی شد! باید منم فکر کنم.

بردیا سری تکون داد:

- باشه فکر کنید! اشکال نداره وقت دارید فکرم کنید.

سرم رو تکون دادم. غذامون رو  آوردن و من مثل گشنه‌ها حمله کردم سمت غذا. هرکی تو رستوران بود با دیدن کار من بهت زده خندید. بردیا و بشرا با صورت‌های سرخ شده خندیدن، برگشتم سمت آدم‌های رستوران با دهن پر گفتم:

- چیه؟ آدمی که از صبح هیچی نخورده و رفته باشه دانشگاه گشنه و تشنه باشه و داره تلف میشه ندیدید؟

همه به خودشون اومدن دیگه نخندیدن، منم بی‌خیال ادامه غذام رو خوردم. وقتی از رستوران اومدیم بیرون،  گوشیم زنگ خورد؛ از کیفم درآوردم دیدم برناست، جواب دادم:

- سلام خان داداشم، چطوری؟

با صدای بلند خندید، گفت:

- علیک سلام آبجی کوچولوی من، خوبم تو خوبی؟ کجایی؟

- مرسی منم خوبم. یه جایی زیر آسمون خدا، شما کجایی؟

برنا که انگار رگ غیرتش باد کرده بود، گفت:

- مثل آدم جوابم رو بده بچه جان، نپیچون!

با شیطنت جواب دادم:

- نه به جون بارانا زیر آسمون آبی خدام دارم میرم خونه بشراشون!

صدای بارانا اومد:

- به جون خودت مغز فندوقی، خجالت نمی‌کشی رو خواهر بزرگترت قسم می‌خوری؟

با همون شیطنت قبلی جواب دادم:

- اِ تو هم اونجایی که! ای عوضی‌ها من رو این‌جا تنها گذاشتید رفتید خوش‌گذرونی؟ واقعاً که حقتونه باهاتون قهر کنم، حالا شماها کجایید؟

برنا خنده‌ای کرد و گفت:

- انقدر حرف نزن ور- وره جادو! ببین بهاری راهت رو بپیچون برو خونه یک  امانتی تو اتاقم هست، باید از روش برام بخونی!

پکر شدم، گفتم:

- من این‌ همه راه بکوبم برم خونه امانتی تو رو بخونم برات؟ نه پا دارم نه پول!

برنا کلافه گفت:

- بچه جان انقدر غر- غر نکن! برو خونه خیلی مهمه باید برام بخونی.

مثل خودش کلافه جواب دادم:

- هوف، باشه قطع کن! شرت کم.

خواست فحشم بده که سریع قطع کردم. خودم رو به بشرا و بردیا رسوندم و گفتم:

- شما برید خونه‌اتون! باید برم خونه یک کاری پیش اومده، من خودم میام اگر هم نشد خونه میمونم.

بشرا با نگرانی گفت:

- چیزی شده بهار؟ اگه اتفاقی افتاده می‌خوای ماهم باهات بیایم؟

لبخندی زدم:

- نه پشمک جان چیزی نشده، حالا بعداً برات تعریف میکنم، برید  به سلامت!

بردیا با فضولی پرسید:

- آخه ماشین نداری که، با چی می‌خوای بری؟

- یا تاکسی دربست می‌گیرم یا اسنپ، نگران نشید لنگ نمیمونم، شما برید! خدافظی.

بشرا و بردیا هم‌زمان گفتند:

- باشه پس برو! خداحافظ.

- خداحافظ بهار.

دستم رو به حالت خداحافظی تکون دادم. وقتی رفتن با گوشیم یه اسنپ گرفتم اومد دنبالم و رفتم سمت خونه. 
 

ناظر: @NOORA_1995

ویراستار: @Aryana@همکار ویراستارویرایش توضیحات رمان تا پارت پنجم

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8
  • تشکر 1

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت_6

حساب  کردم و پیاده شدم. کلید انداختم تو در و باز کردم رفتم داخل حیاط و‌ زود وارد خونه شدم.

در ورودی هم باز کردم رفتم داخل که با پریدن دونفر جلوم جیغ کشیدم. چند قدم عقب رفتم، صدای خنده‌اشون رفت هوا. از بهت در اومدم، عصبی شدم، اخم‌هام گره کور شد. مطمئنم قرمز شدم با دیدن من خنده‌اشون رو خوردن. جیغ کشیدم:

- زهر مار، مرض، درد بی‌درمون، زهر انار! نمیگید من سکته می‌کنم میوفتم رو دستتون، اون‌وقت جواب مامان و بابا رو چی می‌دادین؟ ها؟

 بارانا مظلوم نگاهم کرد، سرش رو انداخت پایین، برنا دستش رو آورد بالا، خواست حرف بزنه که انگشتم رو بردم سمت بینیم و گفتم:

- هیس، هیس شو برنا! واقعاً که، ازتون انتظار نداشتم، این چه کاری بود؟ مثلاً شماها بزرگ‌‌تر از من هستید ولی از منم بچه تر هستید. با خودتون نمیگید سکته می‌کنم میوفتم رو دستتون؟ هوم؟!

برنا هم سرش رو انداخت پایین و هم‌زمان گفتن:

- ببخشید! آخه فکر نمی‌کردیم در این حد بترسی.

سرم‌ رو با تأسف تکون دادم، گفتم:

-‌ خب بسه! حالا شماها هم یه کاری کردید تموم شد.

دویدم سمتشون، بغلشون کردم، با شیطنت گفتم:

- کی اومدید نامردها؟ چرا اونجوری گفتید زودتر خبر ندادید؟!

خندیدن و بغلم کردن، گونه‌م رو بوسیدن. بارانا گفت:

ساعت یک و نیم بود که اومدیم، خواستیم سوپرایزت کنیم دیگه.

خندیدم و برنا گفت:

- صبر کن  ببینم! مگه تو ماشین نداشتی؟ ماشینت کوش؟!

- چرا ماشین داشتم ولی مثل این‌که بابا تو خیابون برگشت از کارخونه تصادف کرد؛ خود بابا چیزیش نشد، فقط ماشین یکم داغون شد. کلاس دوم هم که تموم شد، بابا زنگ زد و گفت که این اتفاق افتاده ماشین و برده تعمیرگاه بعد با مامان و چمدون‌هاشون اومدن دانشگاه ماشین رو ازم گرفتن رفتن، منم این مدت بدون ماشینم دیگه برنا خان تو باید ببری و بیاریم!

برنا سری تکون داد و گفت:

- آها خب خداروشکر! باشه رو چشمم می‌برم میارمت.

 لبخند گشادی زدم و گفتم:

- میسی داداشی! خب حالا تا شماها یه چیزی درست کنید بیارید، منم لباس عوض می‌کنم میام.

هر دو با خنده باشه‌ای گفتن. رفتم تو اتاق، همون‌جور که لباس عوض می‌کردم، زنگ زدم به بشرا؛ گفتم رسیدم و برنا و بارانا هم اومدن. گفت اگه شد بعد از ظهر یا غروب با بردیا و برسام میان این‌جا.

 یه تی‌شرت گشاد لیمویی و شلوار سندبادی دخترونه مشکی پوشید، موم هم شلاقی کردم و بالاسرم بستم. یک رژلب مکه‌ای از این‌ سبزها که بیست چهار ساعته هست زدم. گوشیم رو دستم گرفتم و رفتم بیرون. هم‌زمان با من، بارانا سینی به دست‌ اومد گذاشت رو میز، منم نشستم بین هردوشون و برنا گفت:

- خب بهار بانو چه‌خبر؟ تو این چند روز چی‌کارها کردی؟ کجاها رفتی و اومدی؟

اَخم تصنعی کردم و گفتم:

- بچه پررو! دست پیش می‌گیری پس نیوفتی؟ خودتون بگید بدون من کجاها رفتید بیشعورهای عوضی؟

هر دو خندیدن، عصبی گفتم:

- مرض، زهرمار، کوفت واسه چی می‌خندید؟ بگید ببینم!

برنا مظلوم به حرف اومد:

- من که همه‌ش درگیر آموزشگاه و مأموریت بودم، بیشتر خواهرتون بودن که با بقیه خواهرهاش همه‌ش دَدَر و دودور بودن.

چپ- چپ به بارانا نگاه کردم با حرص گفتم:

- اِ نه بابا، با «خواهرهاشون» رفته بودن دَدَر دودور آره؟!

کلمه «خواهرهاشون» با تمسخر گفتم، بارانا خندید، گفت:

- کوچولو حرص نخور! هیچ‌ کی تو برام نمیشه جوجه! انقدر حسودی نکن و حرص نخور!

غر زدم:

- مگه می‌ذارید شما دوتا؟ بعدش هم تو خیلی چیزهایی که به اون‌ها رو گفتی به من نگفتی، خیلی چیزهااست که اون‌ها میدونن ولی من نمی‌دونم، باید از بقیه بشنوم!

فقط نگاهم کرد، چشم غره‌ای به رفتم. برنا گفت:

- جوجو کوچولو حرص نخور دیگه! بارانا منظوری نداره ازاین کارش!

دست به سینه شدم و گفتم:

- چه با منظور چه بی‌منظور، کلاً میگم بقیه میشن محرم رازش اون‌وقت منی که از گوشت، پوست و استخونش  هستم، میشم غریبه.

@همکار ویراستارویرایش پارت ۶

ناظر: @NOORA_1995

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 7
  • تشکر 1

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 


#پارت_7

برنا رو به  بارانا گفت:

- این یکی رو راست میگه، تو این یک مورد باهاش موافقم.

بارانا پشیمون به حرف اومد:

- خب ببخشید! آخه چیزهایی که من میگم و شماها از هیچ کدومش خبر ندارید ماجراش  چیه واسه همینه!

برنا سرزنش کننده جواب داد:

- اگه بین ما و اون‌ها، اولش فرق نمی‌ذاشتی  و میومدی می‌گفتی بهمون و ما خبردار می‌شدیم، اینجوری نبود.

بارانا سرش رو انداخت پایین و گفت:

- ببخشید، نمی‌دونستم این کارم ناراحتتون می‌کنه! از این به بعد فقط به شماها میگم و باخبر می‌کنمتون.

با نیش باز گفتم:

- خب حالا دعوا بسه!

خم شدم به سمت جلو، از توی سینی هات‌ چاکلتی که بارانا درست کرده بود رو برداشتم، ادامه جمله‌ام رو دادم:

- بیاین این هات‌ چاکلت داغ رو بخوریم! دلم لک زده بود واسه این هات‌ چاکلت‌های خواهری.

خندیدن اون‌ها هم برداشتن.   برنا TV رو روشن کرد، زد ماهواره و   مسابقه گات تلنت. بعد دیدن مسابقه رفتم اتاقم و خودم رو چپوندم توی حموم، یک دوش نیم ساعته گرفتم، اومدم بیرون. موهام رو با حوله خشک کردم و همون لباس‌های قبلم رو تنم کردم؛ چون تمیز بودن و تازه تنم کرده بودم. یک آرایش کوچولویی هم کردم، گوشیم رو روی رینگ لایت تنظیم کردم و چند تا ویدیو و داب گرفتم تا بشرا این‌ها اومدن. رفتم تو پذیرایی سلام علیک کردیم، با بشرا و بارانا رفتیم اتاقم با اون‌ها هم چند تا داب و ویدیو گرفتیم، توی لایکی و اینستاگرام گذاشتم بعد نشستیم رو تخت و بارانا گفت:

- خب، چه خبر بشرا خانم؟ ازاین طرف‌ها، نیستی چندروزه!

خندیدیم، بشرا گفت:

- والا ما که هستیم ولی شما نیستی، معلوم نیست کجا رفته بودی که سرت گرم بود!

باز می‌خندیدیم، بارانا جواب داد:

- خب حالا مزه نریز! دانشگاه چه خبر؟ پیشنهاد نشده؟

زودتر از بشرا جواب دادم:

- دانشگاه که هیچ، بی‌خبر، ولی چرا یه کار هست که واسه رفیق بردیااست، راستش رو بخواید من فکر کردم تو حموم نمی‌تونم بازی کنمش چون من یه بلاگرم و تو اینستاگرام طرفدار زیادی دارم؛ اگه من بخوام بازیگر سینما و تلویزیون بشم، امکان داره بعضی از بازیگران یا مردم بهشون بر بخوره و  شاکی بشن که چرا یه بلاگر باید بره تو تلویزیون و سینما، اون هم فیلمی که کارگردان رهام حسینی هستش. دوست ندارم کسی اینجوری درباره من حرف بزنه.

بارانا با اخم گفت:

- یعنی چی بهار؟! زندگی شخصی تو به هیچکسی ربطی نداره، نمی‌تونن واسه تو تصمیم بگیرن! تصمیم گیرنده زندگیت خودتی، که چه‌کار بکنی، چه‌کار نکنی! دلیل نمیشه که به خاطر حرف‌های اون‌ها تو بخوای از همچین موقعیتی دست برداری و منصرف بشی! مگه یک آدم مثل تو نمی‌تونه هم بازیگر بشه هم بلاگر؟

مکثی کرد تا نفس بگیره، بعد ادامه داد:

- تو اگه بتونی جایگاه خودت رو حفظ کنی، می‌تونی هر دو تای اون‌ها هم باشی! اصلاً می‌تونی مثل این دو شخصیتی‌ها باشی، یک پیج بلاگر داشته باشی که هر روز وقتش و با مردم می‌گذرونه و فیلم و دابسمش و این چیزها می‌گیره، هم می‌تونی یه پیج بازیگری و اصلی داشته باشی که مخصوص خودت باشه، مثل بقیه بازیگرها. هوم بشرا! نظر تو چیه؟

بشرا دست به سینه شد و گفت:

- از نظر منم بارانا راست و درست میگه، می‌تونی این کار رو بکنی.

سردرگم گفتم:

- نمی‌دونم والا، باید با برنا و بردیا اون رهام حسینی و برسام خان که استادمه حرف بزنم، ببنیم چی میگن، مشورت  لازمه!

ناظر: @NOORA_1995

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8
  • تشکر 1

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_8

 

سکوت  برنا و بردیا نشونه موافقت با بارانا بود. برسام هم که از وقتی اومده بود، فقط خشک وسرد با من برخورد می‌کرد. با پوزخند گفت:

- به نظر من بهتره همچین کاری رو نکنی! چون حرف‌های زیادی پشت سرت در میاد و این‌که خودتت که می‌دونی.

مرگ و خودت می‌دونی، زهر مار و خودت می‌دونی، پسره بوزینه، بزنم جرش بدم! آقا اصلا‌ً من غلط کردم از این عوضی نظر خواستم، ایش پسره... استغفرالله!

افتادم رو دنده لج، اگه من بهارم روی تو رو کم می‌کنم، حالا ببین! مثل خودش گفتم:

- بله استاد می‌دونم، خودم خیلی دلم می‌خواد این‌کار رو انجام بدم و میدم، ولی شما فکر کنم واسه موقعیتتونه که دارید همچین چیزی میگید نمی‌خواید به‌خاطر این کار دانشجوتون به تمسخر بیوفتید، هوم؟ درست نمیگم؟

با سردترین نگاه و کلام گفت:

- همچین چیزی نیست! موفقیت دانشجوهام سربلندی منه، هرجا که ایراد یا گیری داشته باشن کافیه که فقط بهم بگن، حل می‌کنمش.

پوزخندی که می‌دونم همیشه رو مخ همه است رو زدم گفتم:

- باشه آقای استاد تو خوبی! اصلاً ما کوچیک شما و شما سرور ما، ولی بدون من این کار رو انجام میدم جناب برسام خان!

برسام بی‌حس نگاهم کرد و گفت:

- هرکاری دلت  می‌خواد بکن! بعداً می‌بینیم کارتون رو.

و روش رو برگردوند. مرتیکه عوضی، آشغال، عنتر خودش رو یادش رفته بلد نبود یه دیالوگ بگه، حالا الان داره واسه من شاخ و شونه می‌کشه، بی‌شعور بی‌درک وفهم!

بچه‌ها تا شب موندن و بعد رفتن. قرار شد فردا ساعت یازده و نیم دفتر رهام حسینی باشیم.   شام خوردم و رفتم خوابیدم.

جلوی میز منشی رهام حسینی که یه دختر لوند پر آرایش بود، ایستادیم. با دیدن ما که نه، با دیدن بردیا سریع  ایستاد و با صدای نازک و ناز حرف زدن گفت:

- سلام بفرمایید! می‌تونم کمکی کنم؟

آره، اگه کمتر ناز و عشوه بیای می‌تونی! زشت بی‌ریخت شبیه این چیزهای خارجی بود، اِم چی بود؟ هیچی یادم نیست! چشم‌های پر آرایشی داشت که نفهمیدم چه رنگیه چون لنزبنفش داشت، ابروی نازک زیتونی، دماغ عملی خوکی که  روش چسب داشت هنوز، لب‌های پروتزی شبیه چیز مرغ، یه مانتوی تنگ تا ران قرمز که چشم رو اذیت می‌کرد و شلوار لی تنگ که اصلاً نگم براتون چه چیزی بود. یه کفش پاشنه بلند قرمز، موهاش رو همه‌اش رو داده بود بیرون شال، شال هم که تا فرق سرش بود، بهتره بگم اصلا‌ً سرش نبود!

این چه وضعشه آخه؟ چه منشیه که واسه خودش انتخاب کرده؟ بشرا جوری نگاش می‌کرد که انگار ارث باباش رو خورده! بردیا با سردی گفت:

- بله با آقای حسینی کار داشتیم. میشه خبرشون کنید که وارسا اومدن؟

سرش رو با ناز تکون داد. گوشی رو برداشت، وصل کرد به اتاق رهام حسینی و گفت:

- ببخشید آقای حسینی! مهمون‌هاتون اومدن، آقای وارسا! بله، چشم حتماً!

گوشی رو گذاشت و گفت:

- دنبال من تشریف بیارید! راهنماییتون می‌کنم.

و خودش جلو راه افتاد. بشرا با حرص زیرلب گفت:

- من میزنم این دختره رو لت و پار می‌کنم‌ها!

 خندیدیم که چشم غره‌ای بهمون رفت. دختره جلوی در ایستاد و در زد. باصدای مردونه «بفرمایید» در رو باز کرد رو به ما تعارف کرد بریم داخل. رفتیم داخل که رهام حسینی از پشت میز مشکیش بلند شد، اومد جلو. با بردیا سلام علیک و روبوسی کرد، با من و بشرا هم سلام علیک کرد. دختره رو هم رد کرد  رفت. نشستیم رو صندلی‌هایی با چرم مشکی رنگ، رهام حسینی گفت:

- خب چه‌خبر دیگه؟ بهشون گفتی دادا؟

بردیا لبخندی زد و گفت:

- هیچی، سلامتیت، هستیم درخدمتت. آره بهشون گفتم و موافقت کردن، حالا مونده حرف‌هایی که شما باید با بازیگرانت بزنی. فقط یه مشکلی هست که...

ناظر: @NOORA_1995

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت_9


براش گفت مشکلم رو اون هم حرف بارانا رو تصدیق کرد و گفت که میشه این کار رو انجام داد یا این‌که بلاگر بودن رو کنار بذارم. شروع کرد از فیلم گفتن:

- خب فکر کنم بردیا همه‌چیز رو بهتون گفته. خانم راد قراره نقش اصلی شما باشی! و خانم وارسا دوست شما باشه، این فیلم با لاک قرمز فرق داره ولی وضعیتشون همونه؛ این‌دفعه مادر دختره از پیش اون دختر، پدر، خواهر و برادرش میره. پدر دختره معتاده بهزیستی میاد خواهر برادر کوچیکش رو ازشون می‌گیرن، پدره هم دخترش رو واسه جور کردن مواد می‌فروشه به یه آدم پولدار که یه پسر جوون سی ساله است به خدمتکاری پسره درمیاد، یک روز اتفاقی که داشت از پشت در اتاق دختره رد می‌شد، حرف‌های تلفنی دختره رو با دوستش که چند روز ازش بی‌خبر بود رو می‌شنوه، دلش به حال اون دختره و بدبختی‌های دختره می‌سوزه، بهش به مقدار زیاد پول میده تا واسه خودش یه چند دست لباس و وسایل مورد نیاز بخره. یه کلبه چوبی مبله که پشت عمارت بود هم بهش میده و میگه که بره خواهر برادرش و از بهزیستی بگیره! دختر کلی ازش تشکر می‌کنه و نمی‌دونه چجوری جبران کنه براش.  میره بهزیستی خواهر برادرش رو نمیدن، با کلی زور و التماس و این چیزها ازشون می‌گیره و میره همون‌جا و این‌ها هنوز خدمتکار پسره است!

رهام مکث می‌کنه و نفس عمیقی می‌کشه‌ و دوباره ادامه میده:

- پسره یه روز که دختره داره عمارت رو تمیز  می‌کنه، می‌فهمه که عاشقش شده، به یه بهونه می‌برتش بیرون یه جایی بالای کوه ازش خواستگاری می‌کنه! دختره هم که از اولش یک حس‌های به پسره داشت قبول می‌کنه. بعد داداش پسره هم که وقتی پسره حرف‌های دختره رو فهمیده بود از نیویورک اومده بود ایران؛ از داداشش هم که دوست دختره رو چندبار اومده بود دیدن دوستش دیده بود، عاشقش میشه ازش خواستگاری می‌کنه و به خوبی و خوشی زندگیشون رو میکنن!

لبخندی زد و دوباره به حرف اومد:
- تا این‌جا دیگه ببخشید اگه زیاد حرف زدم، حالا حرفتون چیه؟

بشرا به من اشاره کرد حرف بزنم، تهدیدوار نگاهش کردم و بعد رو به رهام گفتم:

- خب راستش رو بخواید خوبه! من می‌تونم این کار رو انجام بدم، بشرا هم می‌تونه، ما حرفی نداریم، قبوله!

بلند شد رفت پشت میزش برگه های دیالوگ و برداشت اومد سمتمون هم‌زمان گفت:

- خیلی هم عالیه! بفرمایید اینم دیالوگ‌های فیلم که مربوط به شما دوتااست.

تشکر کردیم، بشرا گفت:

- آقای حسینی اون‌وقت بقیه بازیگرها کی‌ها هستن؟ نقش مقابل ما کیا هستن و لوکیشن کجاست؟

نقش‌های پدر مادر و غیره رو گفت که کی‌ها هستن و من باورم نمیشه قراره کنار این بزرگان بازی کنم! بعد گفت:

- نقش مقابل خانم راد آقا برسام داداش بردیا و بشرا خانم هستش، نقش مقابل  هم خود بردیااست، لوکیشن هم کیش هستش.

مات و مبهوت نگاهش کردم، نه اون غضمیت یخ مغرور قراره بشه بازیگر مقابل من؟ پس بگو چرا دیشب مخالفت می‌کرد! پسره دیوونه خب مثل آدم می‌گفت دیگه‌، ای خدا! بردیا و بشرا ریز- ریز خندیدن، بعد بردیا رو به حسینی گفت:

- حالا واجبه من تو این فیلم باشم؟ به‌خدا کلی کار ریخته سرم.
حسینی اخمی کرد و گفت:

- نه داداش نمیشه! بازیگرها از قبل انتخاب شدن، حتماً باید باشی! راستی دو هفته دیگه قراره بریم سر فیلم‌برداری، باهاتون هماهنگ می‌کنیم کی می‌میریم و...

توضیحاتی دیگه داد برامون. قهوه آوردن، یکم دیگه گپ زدیم، بعد رفتیم سمت کلاس تئاترمون. بردیا رسوندمون جلو کلاس و رفت پیش برسام و  برنا.

ناظر: @NOORA_1995

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 7

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت_10

ما هم رفتیم داخل.‌ با بچه‌ها دست دادیم، رفتیم اتاق گریم و لباس حاضر شدیم. رفتیم رو صحنه، منتظر استاد شدیم تا بیاد. میترا یکی از دخترهای هفده ساله بور چشم سبز پر از فیس و افاده کلاس گفت:

- بچه‌ها شنیدید قراره رهام حسینی یه فیلم سینمایی بسازه؟

لبخندی نشست رو لب‌های من و بشرا، نگاه خبیثی به هم دیگه کردیم. مسعود یکی از پسرهای پونزده ساله کلاسمون نیشخند زد. اومد پشت من و بشرا ایستاد، آرنجش رو گذاشت رو شونه ما دوتا و گفت:

- بله که می‌دونیم، راستش رو بخواید سه تا از بازیگرهاش ما سه‌تا هستیم.

راست می‌گفت، تو فیلم قراره مسعود نقش داداش من رو بازی کنه. سوفیای پرفیس و افاده تر از میترا با ناز و ادای خرکی که دوست میتراست با تمسخر گفت:

- آره جون خودت، تو که راست میگی، یک چیزی بگو که آدم بهت نخنده و مسخره‌ات نکنه جوجه فوکولی!

پوزخند زدم و به جای مسعود جواب دادم:

- آخی عزیزم حسودیت شده که مثل ما نمی‌تونی تو فیلمش باشی؟ آره؟

میترا با لحن چندش‌آوری جواب داد:

- آخه شماها که چیزی ندارید بخواید ثابت کنید و برید تو فیلمش بازی کنید.

بشرا به من و مسعود نگاه کرد و به اون‌ها اشاره کرد و گفت:

- خب باشه، ما نمی‌تونیم ثابت کنیم که قراره بازی کنیم به‌نظرم بهتره صبر کنیم تا وقتی که فیلم ساخته بشه و پخش بشه هوم؟!
مسعود چشمکی زد وگفت:

- عالیه، منتظر باشید همگی!

سه نفری نیشخندی زدیم، میترا و سوفیا با تمسخر نگاهمون می‌کردن. بقیه بچه‌ها هم که اصلاً بی‌خیال، انگار که مثلا اومدن دیدن دعوا! یک دفعه صدای دست زدن اومد و بعد صداش اومد:

- خب بچه‌ها استراحت اولیه بسه! ردیف پشت سر هم دیگه بایستید، پنج دور راه برید دور صحنه، دیالوگ‌هاتون رو هم بخونید!

بلند شدیم باهاش سلام علیک کردیم. پشت سر هم دیگه به صف ایستادیم. نفر اول  شروع کرد به راه رفتن، نقش اصلی مرد یک مرد به نام سامی یوسفی بیست ساله بود که جلوم وایستاده بود، دیالوگش رو شروع کرد به گفتن، بعدش من گفتم و الی تا آخر. با خستگی پهن شدم رو مبل، برنا با خنده گفت:

- قیافه رو! چرا این‌جوری پهن شدی رو مبل؟

با ناله گفتم:

- بابا این استاد نامی پدرمون رو درآورد، امروز انقدر تمرین بهمون داد حد نداره، دست و پام درد گرفته شدید.

با بارانا بلند خندیدن، با حرص گفتم:

- کوفت، مرض، به جای این‌که هر- هر بخندید، بیاید من رو ببرید تو اتاقم! خسته شدم.

برنا اومد سمتم رو دست‌هاش بلندم کرد، برد سمت اتاقم و در همین حین گفت:

- برو یه دوش بگیر بیا شام بخور! بعد بیا تعریف کن ببینیم امروز چه کردی رفتی دفتر رهام!

گذاشتم رو تختم، قبل این‌که صاف بشه گونه‌ش رو بوسیدم. تشکر کردم، رفت بیرون. لباس‌هام رو کندم رفتم حموم، یک تمام ساعت توی آب داغ دراز کشیدم. تن پوش صورتی و فُسفریم رو که ست کل اتاقم بود، تنم کردم بندشم سفت بستم دور کمرم. البته اتاقم ترکیبی از صورتی، فُسفری و طوسیه انقدره خوشگله دلتون بسوزه! همون جور که با کلاه حوله سرم رو خشک می‌کردم، رفتم آشپزخونه، داشتن میز رو می‌چیدن. برنا با دیدن من گفت:

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 7

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_11

- ای بابا! باز که تو با حوله اومدی، برو لباس تنت کن! یخ می‌کنی، سرما می‌خوری.

نشستم رو صندلی، گفتم:

- گیر نده برادر من! اگه می‌خواستم سرما بخورم خیلی وقت پیش می‌خوردم.

برنا با تأسف گفت:

- از دست تو، دختر کوچولوی دیوونه!

نیشم شل شد، اَبروهام رو چندبار دادم بالا که هردو خندیدن. نشستن پشت میز، با یه بسم الله خوردن غذامون رو شروع کردیم. بعد غذا و شستن ظرف‌ها رفتم تو اتاق، تن پوشم رو با شلوار ورزشی مشکی و پیرهن مردونه قرمز مشکی چهارخونه‌ای عوض کردم، موهام هم گوجه‌ای بالا سرم بستم، رفتم بیرون. چراغ‌ها خاموش بود به‌ جز نور تلویزیون که فیلم گذاشته بودن و آخرش بود، روی زمین سه تا بالشت گذاشته بودن، لم داده بودن بهش، پاپ کرن هم جلوشون بود. نشستم رو زمین، کنارشون که فیلم تموم شد.

بارانا گفت:

- خب تعریف کن ببینم! امروز چی‌شد؟

براشون همه‌چیز رو از اول که رفتیم توضیح دادم؛ حتی افکاراتم رو، غش کرده بودن از خنده.

بارانا  با خنده گفت:

- خدا نکشتت دختر، معده، دل و روده بر شدم از خنده.

برنا چهره‌اش رو توی هم کرد و با صدایی که ته نایه خنده داشت، گفت:

- خب حالا تو هم، انگار چی گفته! همه‌اش چرت و پرت بود دیگه.

چپ- چپ نگاهش کردم که شونه‌ای بالا انداخت، بعد گفت:

- حالا ولش این حرف‌ها رو! ولی خیلی خوشحالم که به آرزوت رسیدی. فقط بهار سعی کن زیاد مغرور نشی  و کارهات افراطی نشه! سعی کن جوری باشی یا کاری کنی که مردم دوستت داشته باشن نه ازت زده بشن و نخوان که نگاهت بکنند، فهمیدی؟

جوابم در برابر نصیحت‌هاش، لبخندی دلبرانه، نایاب و کمیابم بود که می‌دونستم برنا عاشق این لبخندمه. نیشخندی زد و گونه‌ام رو بوسید.

با لذت خیره شد بهم، من هم رفتم تو نخ ترسیم چهره‌اش؛ چشم‌های کشیده و پرمژه یشمی رنگ، اَبروی کلفت مردونه مشکی رنگ، بینی استخوانی که یک کوچولو قوز داشت، لب‌های قلوه‌ای، ته ریش و چال گونه خوردنی و خوشگل که خیلی جذاب ترش کرده بود و همه دخترها غش و ضعف می‌کنن براش، موهایی که جلوش چند تار ازش جوگندمی بود و دوطرف سه سانتی زده شده بود. قد بلند، رشید و رعنا، هیکل ورزشی و سیکس پک‌دار از اون‌ها که باعث میشه آب از دهن دخترها راه بیوفته.

بارانا که دید بحث جدی هستش و ما دوتا زیادی محو هم‌دیگه‌ایم، پرید وسط حسمون، گفت:

- منم واقعاً خیلی خوشحالم که شدی همون چیزی که می‌خواستی، اصلاً فکرش هم نمی‌کردم اون بهار کوچولوی چشم ذغالی شیطون که می‌نشست جلوی تلویزیون و با شور و شوق همه فیلم‌ها و سریال‌ها رو می‌دید و یکی از آرزوهاش بازیگر شدن بود، الآن توی این جایگاه. کی تو انقدر بزرگ شدی که بخوای بازیگر بشی؟ ها فسقلی؟

خندیدم که گونه‌ام رو بوسید. من هم رفتم تو نخ ترسیم چهره خواهر خوشگلم، البته از من خوشگل‌تر نیست.

یک دفعه وجدانم جفت پا پرید وسط آنالیز کردنم:

- اگه این اعتماد به سقف کاذبت رو که لایه اوزون  رو سوراخ کرده رو آقای دی‌کاپریو داشت، الان رئیس جمهور بود.

باز پرید وسط این‌ ورپریده! با حرص جواب دادم:

- همینه که هست، می‌خواید بخواید، نمی‌خواهید هم نخوا‌ید! اوکی؟

با غیظ جواب داد:

- به خدا تو دیوونه‌ای! دیوونه‌ی خودشیفته، من رفتم، خدا شفات میده ایشالله عزیزم!

- اوکی برو! شرت کم.

همه وجدان دارن ما هم وجدان داریم! خب سر کدوم کاری بودیم؟ این وُجی اومد وسط، یادم رفت داشتم چه‌کار می‌کردم. آهان در حال ترسیم چهره بارانا بودیم؛ چشم‌های گرد و بامزه قهوه‌ای سوخته، اَبروهای نازک قهوه‌ای تیره، بینی عروسکی کوچولو، لب‌های کوچیک صورتی، موهایی که تا کمرش می‌رسید به رنگ قهوه‌ای عسلی، قدبلند و خوش هیکل بود، در کل دختر خوشگلی بود.

با پس گردنی برنا به خودم اومدم، تهدیدوار نگاهش کردم که اَبرو داد بالا. تا صبح نشستیم فیلم  دیدیم و از اون جایی که فرداش جمعه بود، کلی خوابیدیم.

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 6

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

 

 

#پارت_12

هفته بعد:

الان  که  دارم می‌نویسم براتون، ساعت ده و بیست و چهار دقیقه شب هستش. صبح مامان و بابا اومدن؛ براشون گفتم که قراره برم تو فیلم بازی کنم اما بابا فقط گفت:

- شب بیا اتاق کارم با هم حرف می‌زنیم!

الآن هم که شب هستش و بنده تشریف فرما شدم به اتاق پدرم. در زدم، با «بفرمایید» بابا در رو باز کردم رفتم داخل. مامان رو صندلی کنار بابام نشسته بود و سرش هم پایین بود. استرس تمام وجودم رو گرفت، دست‌هام و بدنم یخ کرد بود. سرم رو انداختم رفتم جلو، روبه‌روی بابا رو مبل چرم مشکی رنگ نشستم. بابا یک کم خم شد روی میز و دست‌هاش رو قفل هم دیگه کرد و گفت:

- همون‌طور که خودت گفتی، قراره بری توی یه فیلمی بازی کنی، درسته؟

بله‌ای گفتم که گفت:

- خب، اگه من نذارم بری، نمیری؟

سرم رو گرفتم بالا، با این‌که برام سخت بود، ولی گفتم:

- بله باباجان درسته! احتمال داره سرنوشت و تقدیرم این باشه ولی هرچی که شما و مامان بگید همونه.

بابا سکوت کرد، بعد چند لحظه گفت:

- واقعاً حاضری به‌خاطر من و مادرت از این کار بگذری؟!

سرم رو تکون دادم. چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:

- خب دختر شجاع من! قبول، برو سرکارت!

مامان تند سرش رو بالا آورد و با بغض رو به بابام گفت:

- یعنی چی، چی میگی محمد؟! من نمی‌خوام بچه‌ام بیوفته سر چشم و زبون‌ها، خودت هم می‌دونی که چه بلاها، دشمنی و چیزهای دیگه ممکنه سرش بیاد!

بابا اخمی کرد و با ملایمت گفت:

- زبونت رو گاز بگیر خانم! توکل می‌کنیم به خدا، به قول خود بهار، امکان داره این تقدیر و سرنوشتش باشه، نمیشه با تقدیر و سرنوشتش جنگید! صلاح همه رو همونی می‌دونه که تقدیر و سرنوشت ما رو نوشته، دیگه نمیشه با خواست خدا جنگید.

مامان با قهر روش رو برگردوند، مامان می‌خواست بابا نازش رو بکشه. نیشی که داشت باز می‌شد رو بستم و بعد از گلو صاف کردن، تشکر کردم و رفتم بیرون. تکیه دادم به در و بلند زدم زیر خنده که برنا و بارانا پریدن از اتاق‌هاشون بیرون. برنا و بارانا سریع پرسیدن که چی شده و منم گفتم:

- مامان دوباره قهر کرد، خدا به‌خیر کنه این دفعه رو!

اون‌ها هم فهمیدن قضیه از چه قراره، خندیدن، بارانا گفت:

- حالا واسه کارت چی گفتند؟

با خوشحالی گفتم:

- بابا که قبول کرد، مامان هنوز یک کم ناراضیه که می‌دونم بابا راضیش می‌کنه مامان هم قبول می‌کنه.

بارانا لبخندی زد و زمزمه کرد:

- خداروشکر!

برنا متفکر پرسید:

- راستی کی میرید کیش؟

دستی به موهام کشیدم، جواب دادم:

- فردا ساعت نه با هواپیما میریم!

برنا و بارانا با شک داد زدن:

- اوه فردا، چه زود!

سرم رو تکون دادم که یک‌دفعه در باز شد، من جیغ کشان از پشت پرت شدم تو بغل یه نفر، از بوش فهمیدم مامانه. سریع از بغلش اومدم بیرون و کنار برنا و بارانا ایستادم. بابا با خنده نگاهم کرد، مامان با شیطنت و اخم گفت:

- پشت در فالگوش وایستاده بودید آره؟

بارانا زود گفت:

- نه به خدا! ما داشتیم حرف می‌زدیم که ببینیم شما چی به بهار گفتید.

مامان یه نگاه «خر خودتونید» کرد بهمون که گفتم:

- اِ مامان ما خر هستیم مگه؟

شونه‌ای بالا انداخت. همون ‌ور که از کنارمون رد می‌شد، گفت:

-‌ نمی‌دونم والا، شاید باشید!

جیغ من و بارانا بالا رفت، برنا اخم کرد و   بابا ترکید از خنده. من و بارانا  دست به سینه شدیم و گفتیم:

- بابا شما یک چیزی به مامان بگو!

خنده‌اش رو جمع کرد، دست‌هاش رو بالا برد و دوطرف صورتش نگه داشت، گفت:

- بنده رو معاف کنید، من نمیتونم چیزی بگم!

و رفت، دیگه بابای من خیلی زن ذلیله، اصلاً یه چیزی می‌نویسم یک چیزی می‌خونید.

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 


#پارت_13

هر سه‌تایی‌مون پوکر فیس خیره شدیم به هم‌دیگه. با تأسف سر تکون دادیم و رفتیم پایین تا وارد آشپزخونه شدیم. بوی فسنجون خورد به دماغم، آب دهنم راه افتاد. فسنجون‌های مامانم محشره! یک چیزی میگم یک چیزی می‌خونید، در حد بین‌الملی هستش، والا به خدا!

زبونم رو روی لب‌هام کشیدم و دست‌هام رو به هم دیگه مالیدم، با شیطنت گفتم:

- به- به!  بعد یک هفته دوباره قراره فسنجون مامان بانو رو بخوریم، ناموساً  دلم لک زده بود واسه فسنجون‌هات مامان خانم! 

خندیدن و مامان گفت:

- هروقت که دارم درست می‌کنم، اگه بیای چند دور کنارم وایستی یادبگیری، هروقت که دلت خواست می‌تونی خودت درست کنی! زمانی هم که ازدواج کردی هی زنگ نزنی من رو  بکشونی اون‌جا تا واسه‌ت درست کنم و هی بگی که چه‌کار کنم، چه‌کار نکنم.

- این کار رو نکنم پس چه‌کار کنم؟هیچی دستپخت مامانم نمیشه!

بابا لپم رو کشید، گفت:

- زبون نریز وروجک!

خندیدیم، نشستیم رو صندلی دور میز، مامان برامون کشید و خوردیم. ساعت سه و پانزده دقیقه صبح بود،. تو اتاقم داشتم دیالوگم رو می‌خوندم که گوشیم زنگ خورد. از رو میز طوسیم برداشتم، دیدم بشراست.

جواب دادم:

- دختر دیوونه آخه الان وقت زنگ زدنه؟ نه واقعاً می‌خوام بدونم الان وقت زنگ زدنه که تو زنگ زدی؟ نگاه به سا...

با جیغش دهنم رو بستم و حرف تو دهنم موند، گوشی رو از گوشم فاصله دادم:

- بهار می‌بندی دهنت رو که من حرف بزنم یا نه؟

جیغش از این بنفش‌ها بود که فکر کنم بقیه هم از خواب بیدار شدن! مظلوم گفتم:

- خب چی‌کار کنم؟ ساعت سه صبح زنگ زدی تعجب کردم خب! حالا بنال بینم چی میگی؟! فقط زود بگو می‌خوام دیالوگم رو بخونم!

- ببین بهار دیالوگ،  میالوگ و این‌ چیزها رو ولش! بلندشو سریع حاضر شو  که گاومون دوقلو زاییده!

تند از جام پریده، با هول گفتم:

- چرا؟‌ چی شده مگه؟ برای کسی اتفاقی افتاده؟

- نه خره!  الآن رهام زنگ زد به برسام گفت بلیط واسه امشب ندارن هیچ‌جا، فقط تا بلیط که زمانش یک ساعت و نیم دیگه  هستش،  واسه همه الان بلیط گرفتن. همه دارن حاضر میشن میرن فرودگاه، ما هم داریم حاضر میشیم، تو هم زود حاضر شو بیا بریم!

جیغ کشیدم:

- چی؟ من هنوز هیچ کاری نکردم! وسایل‌هام آماده نیست، چمدونم رو نچیدم، هنوز هیچ کاری نکردم!

همه با هول و ولا ریختن تو اتاقم، بشرا عصبی گفت:

- خب حالا نمی‌خواد جیغ بکشی! گوشم درد گرفت، به جای این‌که انقدر حرف بزنی، زود حاضر شو که زود تر برسی، زود باش!

قطع کرد که برنا گفت:

- چی شده بهار؟! چرا جیغ کشیدی؟

لب‌هام رو جمع کردم و  ادای گریه کردن درآوردم و با ناله گفتم:

- بیاید چمدونم رو بچینید! من الان باید برم کیش، واسه صبح بلیط نیست. واسه یک ساعت و نیم دیگه بلیط خریدن.

 بارانا با اخم گفت

- یعنی چی؟ یعنی الآن باید بری؟

سرم رو  تکون دادم که بابا گفت:

- اشکال نداره که دخترم چیزی نشده! حالا من‌،  مادرت، بارانا و برنا سریع چمدونت رو می‌چینیم. تو بیا برو حاضر شو!

سرم رو تکون دادم. لباس‌هام رو برداشتم و رفتم تو رختکن حموم لباس‌هام رو با یک شلوار اسلش پارچه‌ای آبی آسمونی، پیرهن مردونه چهار خونه سفید آبی که تا رون پام بود، یک  مانتوی جلو باز سفید بلند تا ساق پا  عوض کردم.

کش موهام رو باز کردم و دوباره بالا سرم بستم. شال آبی آسمونیم‌ هم سرم کردم رفتم بیرون. همه در تب و تاب بودن، کوله مشکی رنگم  رو برداشتم، وسیله‌های مورد نیازم رو که می‌دونستم چیه رو برداشتم گذاشتم داخلش، زیپش رو بستم و  بلند شدم. برنا چمدونم رو برد پایین. پشت سرش رفتم پایین، برد تو حیاط تا توی صندوق بذاره.

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت_14

رفتم جلو، گونه مامان، بابا و بارانا رو بوسیدم‌. اون‌ها هم گونه من رو بوسیدن و برام دعا کردن. مامان شروع کرد به نصیحت کردن و همراه با حرف‌هاش به سمت حیاط رفتیم، کوله‌ام رو گذاشتم صندلی شاگرد. برگشتم سمت مامان که با بی‌تابی تو دست‌هاش سینی آب و قرآن گرفته بود رفتم، سینی رو داد به بارانا و من هم سریع بغلش کردم، کنار گوشش گفتم:

- برام دعا کن مامان، دعا کن که بتونم از پس کار اولم بر بیام سربلندتون کنم!

زدم تو فاز شیطونی و گفتم:

- انقدر هم بی‌تابی نکن! جنگ که نمیرم، دارم میرم فیلم بازی کنم. قول میدم یکی دو ماهی برگردم، شاید هم زودتر، قول میدم!

پیشونیم رو بوسید و با پارچه چادرش اشکش رو پاک کرد و گفت:

- برو خدا به همراهت! بهت ایمان دارم که می‌تونی و موفق میشی، برو خدا به همراهت، مادر فدات بشه!

گونه‌اش رو بوسیدم و از زیر قرآن رد شدم. بارانا و بابام رو هم بوسیدم و خدافظی کردم، نشستم تو ماشین. برنا راه افتاد، از آینه بغل دیدم مامان آب توی کاسه رو پشت ماشین پاشید. دستم رو بردم بیرون و به معنای خداحافظ تکون دادم، اون‌ها هم همین کار رو کردن. از پیچ کوچه که گذشتیم، از دیدم گذشتن، رفتیم سمت فرودگاه.

بارها رو تحویل دادیم چرخیدم سمت برنا که دیدم سریع دستش رو   زیر چشمش کشید. دست به کمر شدم و با اخم گفتم:

-  به- به! آقا برنا مگه دارم میرم سفر قندهار که گریه می‌کنی پسر خوب؟! من همین بغلم تو کشور خودمون، اِ این همه گریه، بی‌تابی و این چیزها رو نداره که! شما فقط می‌دونی باید چی‌کار کنی؟

مثل بچه کوچولوها شده بود، شده بود شبیه یک پسر بچه تخس با چشم‌های قرمز و بارونی گفت:

- چی‌کار باید بکنم جوجو کوچولو؟

با شیطنت گفتم:

- باید الان برام دعا کنی که بتونم بازیم رو به طور احسنت بازی کنم! برام دعا کنی که هم تو رو، هم بارانا و هم مامان و بابا رو سربلند کنم، دعا کنی که بد بازی نکنم! هر روزم باید بهم زنگ بزنی از حال خودتون باخبرم کنید تا خیالم راحت باشه! خودم هم تا جایی که بتونم می‌زنگم بهتونم، فهمیدی آقا پسر؟!

لبخندی زد و سرش رو تکون داد. اومد جلوم، دست راستش دور بازوهام حلقه شد؛ بغلم کرد، دست چپش هم نشست پشت سرم، چون قدش خیلی بلند بود مجبور شد دولا بشه. پیشونیم رو عمیق مُهرزد، بعد هم چشم‌هام رو، گفت:

- مواظب خودت باش فرشته کوچولوم! نبینم آسیبی به خودش رسونده باشه‌ها، اوکی؟

خندیدم، خواستم حرف بزنم که بچه‌ها صدام کردن؛ چرخیدم سمتشون، چند لحظه فرصت خواستم. دوباره  چرخیدم سمت برنا، گفتم:

- باشه، چشم داداشی حواسم به فرشته کوچولوت هستش! خب من دیگه برم، تو هم دیگه مثل بچه‌ها گریه نکن! مثلاً بزرگ شدی‌ها! راستی اومدم باید زنت رو بهم معرفی کنی‌ها، اوکی؟!

خندید و گفت:

- حالا ببینیم چی میشه، برو گمشو دیگه! منتظرت هستن.

پوکر نگاهش کردم، با دوتا انگشت دست چپش بینیم رو کشید، گفت:

- برو جوجو، رسیدی بزنگ!

خندیدم و گونه‌اش رو بوسیدم. خداحافظی کردم و رفتم طرف بچه‌ها که همه‌اشون تیکه می‌انداختن:  چه عجب! می‌ذاشتی فردا بیای! تا صبح می‌خواستی خداحافظی کنی و...

تا توی باند پرواز تیکه می‌انداختن، من‌ هم در جوابشون گفتم:

- من فقط همین یک دونه داداش رو دارم که جونم وصله به جونش، یک آبجی هم دارم ولی این برنا خان بزرگ‌تره و عشق منه!

پریناز گریمور بانوان با خنده گفت:

- اوه- اوه، خدا بده شانس! ای کاش داداش منم مثل داداش تو بود!

خندیدیم و گفتم:

- همه یک طرف داداش من یک طرف، داداش من شاهزاده‌است، نمونه‌اش تو جهان نیست! مگه نه آقایون وارسا؟

برنا با خنده یک دقیقاً گفت ولی برسام خشک سرش رو تکون داد. به برسام چشم غره رفتمژ زیرلب با حرص گفتم:

- جون به جونت کنن مغروری، نیم مثقال زبون داری، اون رو تکون بده جونت در نمیره که!

بشرا که شنیده بود، ریز خندید نیشگونم گرفت. سوار هواپیما شدیم، از شانس خوشگل جذابم افتادم سمت راست هواپیما اون هم کنار برسام خان! بی‌شعور زودتر رفت نشست کنار پنجره‌، ای دلم می‌خواست بزنم فکش رو بیارم پایین!

- چی؟ ناوجدان یا بی‌وجدان؟

باز این اومد، باز این اومد! با حرص گفتم:

- خب حالا هرچی بالاخره منظورم رو رسوندم که، نرسوندم؟

- اوکی باو رسوندی، اصلاً تو خوب! خداحافظ تو برو به بدبختی‌هات با این آقا برس!

همون‌جور که یک دفعه‌ای اومد، یک دفعه‌ای رفت و تنهام گذاشت. خب‌ می‌موندی کمکم می‌کردی نامرد!  دست به سینه و طلبکار نگاهش می‌کردم که با دیدن من گفت:

- چه‌اته؟ چرا این‌جوری نگاه می‌کنی؟ بشین دیگه صندلیت که میخ نداره!

با غیظ جواب دادم:

- نه میخ نداره ولی یک آدم رو مخ داره که اعصابم رو خورد کرده کنارشه! بیا این‌ور بشین ببینم، من می‌خوام بشینم کنار پنجره!

پوزخند زد و گفت:

- به همین خیال باش تا بیام!

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 


#پارت_15

صدای یکی از مهماندارها اومد:

- خانمی بشین روی صندلیت‌، می‌خوایم پرواز بکنیم!

سرم‌ رو تکون دادم، اون هم رفت. باز به برسام نگاه کردم، گفتم:

- بلندشو بیا این طرف بشین، برای من قلدر بازی و مغرور بازی درنیار!

پوزخندش بیشتر شد گفت:

- زهی خیال باطل سرکار خانم راد!

با حرص دست به کمر شدم،  پسره گنده دماغِ از دماغ فیل افتاده تازه به دوران رسیده،  بزنم جرش بدم. برای این‌که روش رو کم کنم گفتم:

- باشه قبوله!

و روی صندلی نشستم، ادامه دادم:

- چه بهت رمن همین‌جا می‌شینم، خیلی هم خوبه اگر خدایی نکرده هواپیما خواست سقوط بکنه، موقع فرار کارم راحت‌تر میشه. راستی یک چیزی، مثل این‌که شما عقده کنار پنجره نشستن دارید!

پوزخندی که می‌دونم رو مخ همه‌است رو زدم و پشت چشم نازک کردم، بهت زده فقط من رو  نگاه می‌کرد.

- حقته آقا برسام! خوردی هسته‌اش رو! حالا تف کن!

تو دلم خندیدم و گفتم:

- تو  چی میگی دیوانه؟

- از جوابی که دادی بهش و روش رو کم کردی حال دلم و جیگرم خنک شد، حال کردم،  اصلاً دمت جیز دخی!

- چاکر شوما هم هستیم!

- خب حالا تو هم جو نگیرتت دیگه، بچه پررو!

پوکر فیس جواب دادم:

- دست شما دردنکنه  که ری استارت کردی!

- خواهش، حالا گمشو برو! می‌خوام بخوابم.

به وجی‌ چشم غره‌ای رفتم و زیر بهش لب فحش دادم.  سرم رو  تکیه دادم به بالشتک ویژه هواپیما که رهام برامون گرفته بود و سه سوته خوابم برد. با حس چیزی رو بینیم دستم‌ رو  تکون دادم و پشه فرضی رو پروندمش.  بعد چند ثانیه دوباره همون‌جوری شد و پشه رو پروندمش، دفعه سوم که  شد، محکم توی صورتم  کوبیدم. از جا پریدم، دیدم بشرا با یک پر که نمی‌دونم از کجا آورده، بالا سرمه داره غش-  غش می‌خنده  و از خنده اون بقیه هم دارن ریسه میرن. برسام هم فقط با یه نیشخند و نگاه تمسخروار نگاهم می‌کنه. بهش چشم غره رفتم و سمت بشرا گفتم:

- مرگ، زهر مار! بزنم لهت کنم عوضی  روانی؟ مگه سادیسم داری؟

با خنده گفت:

- وای... نمی‌دونی چقدر خوب... شده بودی  لعنتی!

به‌خاطر  خنده‌هاش با لکنت جمله رو  می‌گفت، با حرص گفتم:

- عمه‌ات خوب شده، گمشو!

رو به جلو خم شدم و به بردیا که از خنده قرمز شده بود، گفتم:

- زهرمار، تو یکی دیگه نخند، بیا این خواهرت و جمع کن! آبروم رو برد.

یسنا یکی از دخترهای چندش و جلف پشت صحنه که همه‌اش به پسرهای مجرد گروه، علی‌الخصوص برسام، بردیا، رهام، حسین ملکی (گریمورآقایون) و رضا شایسته (تهیه کننده) می‌چسبه، صبر کن ببینم! این جلفک خانم به کی نمی‌چسبه؟ مگه چسب یک، دو، سه‌است که به همه می‌چسبه؟ بی‌خیال! داشتم چی می‌گفتم؟ آها یادم اومد. از این‌که من افتادم کنار برسام از دستم حرصی و عصبانی هستش. با ناز و عشوه و تمسخر گفت:

- بهار جون! گلم شما هنوز نه معروف شدی، نه کاری کردی که بخوای آبرو داشته باشی، چه‌قدر خودت رو دسته بالا گرفتی عزیزم!

پوزخند معروفم رو زدم و مثل خودش گفتم:

- خب، بله یسنا جون! درسته معروف نشدم و فیلمی بازی نکردم، ولی فعلاً که بازیگر تئاتر هستم و یک‌ سری‌ها هرچند کم که می‌شناسن من رو و این‌که من اندازه خودم و کسایی که من رو می‌شناسن آبرو دارم و دلم نمی‌خواد جلوشون آبروم بره! حالا این‌که شما هم آبرو داری می‌کنید یا نه، خب به من ربطی نداره خودتون تصمیم گیرنده هستید!

یک سری‌ها لایک نشون دادن، یک سری‌ها هم پوزخند زدن،  یک سری‌ها هم خندیدن.  کارد می‌زدی خونش در نمی‌اومد! پوزخند زدم و نگاهم رو چرخوندم سمت رهام که  ردیف اول نشسته بود، بلند گفتم:

- آقای حسینی! کجاییم، کی می‌رسیم؟

چرخید سمت همه‌امون و خطاب به من گفت:

- الآن چند دقیقه‌است رسیدیم هرمزگان، احتمالا یک ربع، نیم ساعت بعد می‌رسیم.

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 9

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت_16

اوکی‌ای گفتم و  روم رو برگردوندم سمت بشرا و تا خود مقصد یک کله فک زدیم.

وقتی رسیدیم با دو تا اتوبوس vip بردنمون  هتل ترنج. اول قرار بود ببرنمون هتل ویدا ولی بچه‌ها موافقت نکردن و بردنمون هتل ترنج. یک ساعت و نیم معطل شدیم تا مستقر بشیم و بریم اتاق‌هامون، چون مردم اومدن جلو تا با بازیگرها، رهام و معروف‌ها دیگه که همراهمون بودن عکس و امضا گرفتند. بقیه سوئیت دو نفره رویال رو گرفتن و دوتا دو مستقر شدن ولی من، بشرا، بردیا و برسام سوئیت چهار نفره امپریال هافبرد رو گرفتیم. اول رضا می‌خواست پول اتاقمون رو بده، ولی ما نذاشتیم و گفتیم تا وقتی که اون‌جا هستیم، من، بشرا‌، بردیا و برسام مشترکی پول اتاقامون رو میدیم.

رضا هم بالاخره بعد کلی اصرار قبول کرد و گذاشت بریم اتاق‌هامون. گیسو، خواهرم تو فیلم و مسعود اومدن توی اتاق ما. قرار شد مسعود و بردیا با هم رو یک تخت بخوابن و من و گیسو هم باهم بخوابیم؛ چون مامان گیسو که یکی از مربی‌های باشگاه بدنسازی بود، گیسو رو سپرده بود به من و بشرا. از وقتی وارد اتاق شدیم، با بشرا و گیسو کل سوئیت رو گشتیم و خیلی چیزها دستگیرمون شد؛ مثل روم  سرویس، یخچال، مبلمان، دراور، آباژور، بالکن، رخت آویز، کمد لباس، تلفن، شبکه پخش فیلم، میز تحریر، مینی‌بار، سیستم گرمایش و سرمایش، نوع قفل درب اتاق، اَمکان شارژ وسایل الکترونیکی، سیستم اعلام حریق، صندوق امانات، سیستم اطفاء حریق ، تلویزیون، چای‌ساز، حمام، لوازم بهداشتی، دمپایی، پاور سوئیچ، سیستم تهویه مطبوع، اینترنت، سرویس بهداشتی فرنگی، اوه چقدر چیز میز داره این‌جا!

بشرا با فک افتاده گفت:

- یا حضرت فیل، این‌جا رو ببین! عجب جاییه، میگم بیاین دفعه بعد اگه خدا خواست بیاییم این‌جا، هوم؟

شونه‌ای بالا انداختم و رفتیم سمت تخت‌هامون، وسیله‌هامون رو جاهاشون و درست کردیم. کوله و چمدونم رو هول دادم زیر تخت، پریدم رو تخت و گفتم:

- عجب تختیه، این چه نرمه! احتمالاً گرم هم هست.

برسام با تمسخر جواب داد:

- خب اگه نرمه، به احتمال زیاد گرم هم هست دیگه!

عقده‌ای بدبخت، داره میگه که من کم بیارم، از ماجرای هواپیما عقده‌اش گرفته عقده‌ای شده، اما من رو هنوز نشناخته! سریع گفتم:

- خب آره دیگه این هم درسته، ولی احتمال داره چون کسی روش نخوابیده باشه تشک و ملافه یخ باشه!

چشم غره‌ای بهم رفت، لباس‌هاش رو برداشت رفت تو حمام تا لباس رو عوض کنه. بردیا و مسعود هم که کلی رفیق شدن. هنوز نرسیده حوصله‌ام سررفته بود! کلافه به در و دیوار نگاه می‌کردم که یه لامپ بالا سرم روشن شد! اول زنگ زدیم به مامان این‌هامون و بهشون خبر دادیم که رسیدیم، بعد سریع پایه گوشیم رو از تو کوله‌ام بیرون آوردم، گوشیم هم روش تنظیم کردم، رینگ لایت کوچیک گوشی رو تنظیم کردم و بعد توی برنامه تیک تاک رفتم، بشرا و گیسو رو هم آوردم و با هم دیگه برای این‌ که حوصله‌مون سر نره چندتا ویدیو گرفتیم گذاشتم لایکی و اینستاگرام گذاشتم. داشتم پست می‌ذاشتم که یک‌‌دفعه دیدم سیل پیام‌ها اومد که می‌گفتن کجا رفته‌ام و این چیزها! همون‌جور که گیسو تو بغلم بود، با دو- سه تا استوری همه‌چیز رو توضیح دادم، البته لو ندادم قضیه چیه و فیلم قضیه‌ای چی هستش. گیسو رو هم معرفی کردم، تو استوری آخرم پیج رهام، رضا، بردیا، برسام، بشرا، حسین، گیسو و چند تا از بچه‌های دیگه هم تگ کردم، البته بگم اولش از رهام و بقیه اجازه گرفتم که تگشون کنم یا نه، اون‌ها هم اوکی دادن ولی این برسام اولش هی زد به برق که نه من نمی‌خوام این بلاگر پیجم رو تگ کنه و این حرف‌ها ولی بشرا اوکی رو داد. از خداش هم باشه که من اسم پیجش رو تگ کنم، والا بچه پررو! چندنفر هی گفتن که لایو بذارید و این حرف‌ها ولی خب زود بود که بخوایم لایو بذاریم. تو یه استوری جداگانه بهشون گفتم که فعلاً نمیشه و هروقت شد بهشون خبر میدم. با کمک بردیا، مسعود و بشرا یک پیج دیگه زدیم به عنوان پیج اصلی بازیگریم. توی یک استوری دیگه‌ام به همه گفتم که همه اون‌هایی که من رو دوست دارن و می‌خوان فالو کنند و باز هم تو به ویدیوی جدا توضیح دادم براشون که چرا دوتا پیج دارم. گیسو که از خستگی خوابش برد بود، به‌خاطر همین گذاشتمش رو تخت، من هم کنارش دراز کشیدم و به خوابی عمیق فرو رفتم.

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 7

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 


#پارت_17

باصدای وز- وز یک نفر چشم‌هام رو باز کردم، هیچکس تو اتاق نبود جز برسام و یسنا! پوزخند زدم، گیسو هنوز خواب بود، بچه‌ام چه خواب سنگینی داره که با صدای قهقهه‌های این زنیکه بیدار نشده!


از جام بلند شدم؛ نگاهشون افتاد به من، من هم که اصلاً آدم حسابشون نکردم. لباس‌های مورد نیازم رو از تو چمدون برداشتم، به ساعت نگاه کردم، ساعت پانزده و پانزده دقیقه بود یا همون سه و مربع خودمون! حوله‌ام رو  هم برداشتم با لباس‌هام رفتم تو حموم. یک دوش ده دقیقه‌ای گرفتم، لباس‌هام رو با شلوار لی سرمه‌ای و تنگ قد نود، پیرهن مردونه تا رون سفید، شال بلند سه متری صورتی و صندل کرمی با بندهای ضربدری صورتی عوض کردم. رفتم  بیرون که یسنا  نشستنه بود رو پای برسام، دست‌هاش هم  دور گردن برسام بود و ناز و ع*ش*وه بود که همینجور می‌ریخت!  تا من رو دید پوزخند زد و با  تمسخر  نگاهم کرد. زیر لب جوری که بشنوه «خود فروش» گفتم که اخم‌هاش توی هم رفت و با ناز گردنش رو تاب داد سمت برسام که سرش تو گردن یسنا بود.

پوزخندی زدم و رفتم سمت دراور، کیف لوازم آرایشیم رو باز کردم ولی هیچی به چشمم نیومد، حوصله آرایش کردن هم نداشتم. زیپش رو بستم گذاشتم همون‌جا، گوشیم رو برداشتم زنگ زدم به بشرا که تند جواب داد:

- جانم بهار! بیدار شدی؟ گیسو چی؟

- سلام عشقم! آره بیدار شدم، گیسو خوابه الان بیدارش می‌کنم، الان تو کجایی؟

- با بردیا، مسعود و بقیه اومدیم اسکله، بیاید اون‌جا! راستی برسام و اون دختره چیز شده اون‌جا هستن؟

- اوهوم، آره! اوکی، باشه میایم!

- آها، اون عوضی‌ها رو بهشون محل نده!

- باشه دیوونه قطع کن! می‌خوام گیسو رو بیدار کنم بیایم.

- اوکی باش، گمشو بیا!

قطع کرد، خندیدم و گوشی رو گذاشتم توی جیبم. رفتم سمت تخت نشستم، دست راستم رو گذاشتم پشت کمرش، همون‌جور که ماساژ می‌دادم، آروم صداش کردم:

- گیسو، گیسو جان! بیدارشو می‌خوایم بریم اسکله ه...

با پریدن یسنا وسط حرفم، حرفم موند تو دهنم:

- بهار جون خودت  می‌خوای  بری اسکله دیگه واسه چی بچه رو صدا می‌کنی تا زابرا بشه؟ مگه نمی‌بینی خوابه؟

- به شما ربط نداره، سرت تو کار خودت باشه به جای فالگوش ایستادن  و فضولی کردن!

با ناز و بغض الکی رو به برسام گفت:

- ببین چی میگه برسام؟ نمی‌خوای  چیزی بهش بگی؟!

با تمسخر گفتم:

- نمی‌دونم چرا تو که نمی‌تونی از پس خودت بر بیای و به بقیه میگی که ازت دفاع کنن بی‌خودی حرف می‌زنی تا ضایع بشی⁦!

نفس حرصیش و پوزخند برسام به گوشم خورد، بدون توجه بهشون گیسو رو صدا کردم. فکر کنم بار دهم که بود صداش کردم که بیدار شد، نشست به بدنش کش داد و با صدای خوشگل و نانازش گفت:

- خیلی خوابیدم بهارجون؟!

لبخندی زدم و جواب دادم:

- نه عزیزدلم زیاد نخوابیدی، فکر کنم پنج یا شیش ساعته که خوابیدی‌‌، خوابت چه سنگین کوچولو!

ریز و نمکی خندید، گونه‌اش رو بوسیدم. چمدون کوچیکش رو از زیر تخت بیرون آوردم و بالای تخت گذاشتم، جوری روی تخت نشستم که اون عقبی‌ها  نبیننش، گفتم:

- خب گیسو خانم من! کدوم لباس رو دوست داری تنت کنم؟
متفکر انگشت اشاره‌اش رو گذاشت روی چونه‌اش و خم شد سمت  چمدونش، بعد چند ثانیه یه تی‌شرت سفید و هیکلی لی‌اش رو گرفت و گفت:

- این‌ها  رو تنم کن بهار جون!
ازش گرفتم و گفتم:

- باشه عزیز دلم!

لباسش رو که یک پیرهن عروسکی صورتی بود، درآوردم و لباس‌هاش رو تنش کردم. کتونی‌ سفیدش رو هم پاش کردم. موهاش رو خرگوشی بستم. به چهره‌اش نگاه کردم؛ چشم‌های کشیده و سبز، لامصب چشم‌هاش دل می‌بره انگار جاذبه داشت! مژه‌های بلند پر و فر، اَبروی نازک عسلی، بینی کوچولوی عروسکی، لب‌های غنچه‌ای صورتی و قرمز، موهای عسلی تا آرنج، دختر خوشگل ودلبری بود، مطمئعناً وقتی ازدواج بکنه هر روز دل شوهرش رو می‌بره! امیدوارم واسه قیافه خوشگلش مغرور نشه!

بلند شدم که صدای مسیج گوشیم اومد، باز کردم بشرا بود:

- بهار دیالوگ‌های خودت و گیسو رو بردار بیار! به اون داداش خرم هم بگو بیاد دور خونی داریم!
براش اوکی لاتینی تایپ کردم و فرستادم. دیالوگ خودم رو از تو کوله‌ام درآوردم، گیسو هم واسه خودش رو از کیفش درآورد داد دستم که یسنا با خنده و ناز حرف میزد بلند شد و رفت. قیافه‌م به سرویس این دختره چه بی‌شعوره! کنار گوش گیسو یک چیزی گفتم که باتعحب گفت:

- چرا خودت بهش نمیگی خاله؟

- ازش خوشم نمیاد، تو بهش بگو!

ریز خندید و سرش رو تکون داد که برسام صداش کرد گیسو رفت جلو، منم سرم رو  کردم تو گوشیم، همین‌جور جواب‌های برنا و بارانا رو می‌دادم،  زیر چشمی به برسام و گیسو نگاه می‌کردم. دست گیسو رو گرفت، نشوند رو پاهاش. موهای چتری گیسو رو داد کنار، دستش رو کشید رو گونه‌اش که حس کردم گونه‌ام داغ شد، صدای‌ برسام رو شنیدم:

- گیسو خانم چه خوشگل شدی کوچولوی من! می‌خوای دل کی رو ببری وروجک؟
انگشت‌هام که داشت تایپ می‌کرد، از کار افتاد. گر گرفتم و قلبم تند زد، نه از عصبانیت، از این‌که حسم می‌گفت با گیسو نبودش با من بود! آب دهنم رو صدادار قورت دادم. لبم رو کار گرفتم که صدای وجی‌ و شنیدم:

-  پشمک، چه‌اته تو؟ چرا این‌جوری شدی، ها؟

- ها! نه اصلاً اوم، چیزیم نیست من خوبم!

- آره از هول حرف زدنت معلومه، اصلاً تابلو!

- خیلی مضخرفی وجی، برو ببینم حالت رو ندارم!

- ایش!

وجی رفت که صدای گیسو رو شنیدم:

- عمو برسام، بشرا جون به بهار جون پیام داده که بیاید اسکله، همه اونجان، می‌خوایم متن بخونیم!

برسام از گوشه چشم‌هاش نگاهی به من کرد و خطاب به گیسو گفت:

- پس چرا خودش نیومد بگه؟

شونه‌ای انداخت بالا و رفت جلو، کنار گوشش یک چیزی گفت که اَبروهای برسام رفت بالا، سرش رو تکون داد. گیسو یک کم اومد عقب گردن کشید، سمت روم سرویس بعد رو به برسام گفت:

- عمو می‌دونستی خیلی بی‌سلیقه‌ای؟

دلم ضعف رفت برای حرفش، حرف دل من رو زد، برسام کپ کرد با تعجب گفت:

- توی چی عمو؟

گیسو دست به کمر شد گفت:

- توی انتخاب زن دیگه! این دختره هیچی نداره عمو، نه ریخت داره، نه قیافه داره، نه بلده حرف بزنه، نه بلده راه بره، مثل کنه هم می‌چسبه و خودش رو می‌ماله  به این و اون! زن نگرفتی، نگرفتی الان هم که می‌خوای بگیری داری یک بی‌شعور،  بی‌ریخت،  چندش رو می‌گیری!

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت_18

 

یک دفعه بلند زدم زیر خنده، رفتم جلو گیسو رو بغل کردم، لپش رو بوسیدم و گفتم:

- قربون دهنت برم دختر کوچولوی شیرین زبون! یکی نیست بگه بهش آقا تو که با این تیپ، قیافه، شهرت  و این همه معروفیت چه به این شترمرغ ناز و عشوه نچسب تفلون!

پوزخند زدم و ادامه دادم:

- هرچند نباید بهشون بگیم بالا چشمتون اَبرو اِ به تیرچه قباشون برمی‌خوره!

با تأسف به قیافه متفکر و بهت زده‌اش نگاهی کردم و رفتم سمت میز دیالوگ‌ها رو گرفتم و رفتیم بیرون. گذاشتمش زمین که دست‌هاش رو باز کرد، دوید، موهاش باد می‌خورد و تو هوا می‌رقصید خندیدم یاد خودم افتادم.

(فلش بک، ۱۴ سال پیش_ شمال)

دویدم سمت برنا شانزده ساله که مخ ریاضی بود و داشت با بارانا دوازده ساله ریاضی کار می‌کرد، گفتم:

- بچه‌ها حوصله‌م سررفته، میشه بریم دریا؟

سرشون اومده بالا، برنا گفت:

- باشه کوچولو! برو یک‌ کم بازی کن! بعد این‌که با بارانا درس کار کردیم، میایم با هم دیگه بریم دریا، قلعه شنی هم درست می‌کنیم.

پریدم بالا و گفتم:

- آخ جون، مرسی داداشی!

دویدم رفتم پیش مامان که داشت کیک درست می‌کرد، صندلی گذاشتم جلوی کابینت رفتم روش ایستادم وگفتم:

- مامانی میشه منم کمکت کنم؟

مامان نشوندم رو کابینت با انگشتش زد رو نوک بینیم گفت:

- باشه عزیز دلم. بیا این رو بگیر، ته این دوتا ظرف رو روغن بزن!

سرم رو تکون دادم. با قلم روغن مالی شده ته ظرف‌ها رو روغنی کردم، بعدش هم تو بقیه کارها کمکش کردم توی فر گذاشتیم که یک دفعه از زمین کنده شدم رفتم بالا! از هیجان جیغ کشیدم که صدای خنده مامان، بابا، بارانا و برنا رو شنیدم. سرم رو چرخوندم که دیدم بغل برنا هستم. گفتم:

- این چه وضعشه؟ نمیگی سکته می‌کنم؟!

جواب داد:

- نوچ نمی‌کنی! مامان ما میریم ساحل می‌خوایم واسه آبجی کوچولومون قلعه شنی درست کنیم.
دست‌هام رو کوبیدم به هم دیگه و «آخ جون» گفتم. مامان خواست اعتراض کنه ولی یک دفعه بابا سریع گفت:

- باشه پسرم، برید خوش بگذرونید!

رفتیم بیرون، برنا گذاشتم زمین، دویدم. سمت دریا ویلامون خصوصی بود و می‌تونستیم راحت باشیم. باد عجیب و غریبی میومد، آدم حس می‌کرد می‌خواد گردباد بیاد! موهام تو هوا می‌رقصید و گردن عرق کرده‌ام رو خنک می‌کرد. رسیدیم لب ساحل، کتونیم رو درآوردم، برنا و بارانا که دیدن می‌خوام برم توی آب، بارانا گفت:

- صبرکن ماهم بیایم!

منتظر ایستادم، رسیدن بهم کتونی‌هاشون رو در آوردن که بارانا گفت:

- میگم برنا بهتر نیست بچه‌ها هم بگیم بیان؟ این‌جوری دسته جمعی بیشتر خوش می‌گذ...

با صدای دورگه برسام که به‌‌خاطر بلوغ اینطوری شده بود، حرفش رو خورد:

- حالا دیگه بدون ما میرید دریا؟ آره؟

چرخیدم به پشت و به صدای دو‌رگه‌اش و پیشونیش که چند تا جوش ریز داشت خندیدم، هر دفعه که بهش می‌رسیدم و می‌دیدمش، می‌خندیدم. اون هم به قیافه من می‌خندید و مسخره‌ام می‌کرد، ولی محل نمی‌دادم چون واسه‌م مهم نبودش. نیشخندش به‌خاطر قیافه من از لب‌هاش محو شد، اخم‌هاش رفت تو هم‌دیگه و بهم چشم غره سگی رفت. با این‌که بچه بودم ولی می‌فهمیدم اون غرور مسخره‌اش رو «ایش» گفتم که بشرا با خنده دستم رو گرفت و گفت:

-  ولش کن این داداش مضخرف من رو! بیایید بریم قلعه شنی درست کنیم!

سرم رو تکون دادم. با بارانا و بشرا نشستیم رو شن‌ها و با بیلچه شن‌های خیس رو ریختم تو سطل، سطحش رو صاف کردیم و سطل رو برگردوندیم، آروم- آروم برداشتیم که خراب شد. چندبار این کار رو کردیم ولی نشد، دفعه آخر انجامش دادیم که شکل خود سطل در اومد. با بشرا ذوق زده دست زدیم و بارانا خندید ولی با چیزی که دیدیم بادمون خوابید و دست‌هامون از حرکت ایستاد‌ و خنده بارانا قطع شد، حالا چرا؟ چون پسرها سمتمون آب پاشیدن و قلعه خراب شد. اخم‌هام رفت تو هم دیگه، چونه‌ام رفت، بالا لب‌هام جمع شد، از بغض نفس‌های حرصی کشیدم. سرم رو آوردم بالا به بارانا نگاه کردم که چشم‌هاش گرد شد و تند گفت:

- آروم باش بهار! به خدا از قصد انجام ندادن که، حواسشون نبود یک‌ دفعه‌ای شد.

ولی گوشم بدهکار نبود که نبود! به حدی عصبانی شده بودم که حس می‌کردم قرمز شدم و قراره بترکم. بشرا بی‌چاره از ترس پشت بارانا قایم شد بود. سرم چرخید سمت پسرها که چشم‌هاشون ترسیده شد و یک قدم رفتن عقب‌تر، صدای قورت دادن آب دهن‌هاشون رو شنیدم. بلند شدم رفتم سمتشون، حتماً با خودتون میگید نیم وجب بچه مگه این همه‌چیز رو حالیش میشه؟ باید بگم بله من حالیم می‌شد؛ چون من با همه بچه‌های دور و اطرافم فرق داشتم، برعکس قیافه‌ام، تو بچگی هوش‌ و یادگیری‌ام بیشتر از بچه‌های دیگه بود و تند و سریع همه‌چیز دستگیرم می‌شد و درک می‌کردم، اعجوبه‌ای هستم والا‌.

 هر قدم که جلو می‌رفتم، می‌رفتن عقب. قدم‌هام رو تندتر کردم، سیخ ایستادن. جلوشون ایستادم، برنا با تته- پته گفت:

- ب... بهار... به خدا از... از قصد نبود... یک دفعه‌ای شد، به خدا! آ... آروم باش!
مثل باروت ترکیدم:

- آروم باشم، ها؟ چه جوری آروم باشم؟ اگه من دست بزنم به کتاب‌هات دعوام می‌کنی و میری به مامان بابا میگی دعوا می‌کنند من رو، اون‌ وقت میگی آروم باشم؟ هزاربار این قلعه رو درست کردیم ولی خراب شد، این‌دفعه که درستش کردیم  و درست از آب دراومد ولی شما سه‌تا زدید خرابش کردید، اون‌وقت میگی که آروم باشم؟ یک دفعه‌ای  شد، از قصد نبود که زدین؟ آره؟

رنگشون شبیه کچ دیوار شده بود، چشم‌هاشون‌ گرد شده بود و مات و مبهوت شده بودن. تند- تند نفس کشیدم و گفتم:

- دیگه نمی‌خوام ببینمتون!

زدم زیر گریه، برگشتم کتونیم رو برداشتم، دویدم سمت خونه که از پشت سرم صدای برنا رو شنیدم ولی محل ندادم. یک دفعه از زمین کنده شدم؛ جیغ کشیدم که دست‌هاش رو دهنم گذاشت، جوری که خفه نشم، خواستم دستش و گاز بگیرم که محکم گرفتم و گفت:

- ای بابا لجبازی نکن دیگه! بهار به خدا نمی‌خواستیم  این‌جوری بشه، یک دفعه‌ای شد. ببخشید، معذرت می‌خوایم، اشتباه کردیم!

صدای برسام اومد:

- داداش از من مایه نذار! من نگفتم ببخشید، چون کاری نکردم.

دلم می‌خواست اون موهای خوشگلش رو بکشم تا بفهمه کی باید بگه ببخشید! کلی تقلا کردم که برنا گذاشتم زمین. کتونیم رو پام کردم، دویدم سمت برسام، با پام زدم تو ساق پاش که اخم‌هاش رفت تو هم و پاش رو برد بالا و آخ- آخ کرد. گفتم:

- ازت متنفرم، هم از تو هم از اون غرور مضخرفت هم از بی‌شعور بودنت!

بدون توجه به قیافه بهت زده‌اش، به   خونه و اتاق مشترکم با بارانا رفتم و در رو بستم نشستم رو تخت رفتم زیر پتو و کلی گریه کردم.

یادمه تا چند ماه باهاشون قهر بودم، برنا و بردیا کلی نازم رو می‌کشیدن و من رو سرشون می‌ذاشتن و حلوا- حلوا می‌کردن ولی این برسام عوضی هیچ‌چیزی نخورد. به درک سیاه! من از این خسیس خودخواه هیچ چیزی رو گدایی نمی‌کنم. از دور بچه‌ها رو دیدم، دویدم سمت گیسو بغلش کردم که جیغ کشید و خندیدیم، دویدیم سمت بچه‌ها که برامون دست‌هاشون رو تکون می‌دادن.

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 


#پارت_19

 وقتی رسیدیم بهشون، با دخترها و خانم‌ها دست  دادم. بردیا گیسو رو از بغلم گرفت بوسید. پنج تایی نشستیم رو سنگ، رهام گفت:

- پس برسام و یسنا کوش‌اند؟

شونه انداختم بالا و گفتم:

- نمی‌دونم باو، یسنا رفته بود یک گوشه، برسام هم نشسته بود منتظر.

رضا:

- میگم تا بیان ما شروع کنیم!

همه تأیید کردیم و شروع کردیم. قسمتی بودیم که مامان دختره بر اثر پیچ خوردن پاش از روی پشت بوم میوفته پایین تو حیاط که برسام و یسنا که دست‌هاش دور بازوی برسام بود و مثل کوآلا آویزونش بود، اومدن نشستن. اشکم در اومده بود واقعاً، البته نه برای این دوتا برای دختره.

بعد دور خونی‌‌هامون آتیش روشن کردیم و زیرش سیب زمینی گذاشتیم تا سیب زمینی ذغالی بخوریم. به پیشنهاد بشرا قرار شد امیر موکل، دستیار رهام برامون آهنگ بخونه. آخر سر بعد کلی مشورت قرار شد به پیشنهاد من آهنگ عربی بخونه که من عاشقشم و حدوداً همه از علاقه شدیدم به این آهنگ و خواننده و آهنگ‌های خواننده باخبر هستن، شروع کرد به خوندن:

- و مال حبیبی مالو؟
قولولی ویش جرالو
البارح كان یبغینی
والیوم تغیر حالو
كان دیما فیا یسول
وغیابو علیا طول
لازم شی حد فبالو
والله علیه ما نعول
ومال حبیبی مالو؟

نگاهم خورد به برسام، که عمیق به آتیش نگاه می‌کرد!

- قولولی ویش جرالو
البارح كان یبغینی 
والیوم تغیر حالو
كان دیما فیا یسول
وغیابو علیا طول
لازم شی حد فبالو

سنگینی نگاهم رو حس کرد و نگاهم کرد.

- والله علیه ما نعول
یا ولفی حرام علیک 
هجرتنی بلا سبا
والعشرة هانت علیک و جرحتی المحبة
والله حرام علیک

یک جور عجیبی نگاهم کرد، هوا که خنک بود نمی‌‌دونم چرا یک دفعه گرمم شد؟ آب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو  به امیر دادم.

- ضیعت معاک زمانی 
هجرتی لی کان یبغیک
وجریتی للبرانی
ماشی نادم حیت بغیتک
ربی عالم بلی بیا
ربی قادر ینسینی فی نار الکیا
ومال حبیبی مالو؟
قولولی ویش جرالو
البارح كان یبغینی
والیوم تغیر حالو
كان دیما فیا یسول

وغیابو علیا طول
لازم شی حد فبالو
والله علیه ما نعول

سنگینی نگاهی رو حس کردم و دوباره چشم‌هام به چشم‌های مشکی‌تر از شبش گره خورد!

- حبیب قلبی انا
نعیشو فالهنا صادقنی ولا فارقنی
ونغیرو فالحالة
هجرنی وخلانی یمکن نسانی
لا ندامة من بعد تعانی، وا شتی؟
مال حبیبی، مال حبیبی شوفولی مالو
تبدل وبدل وقولولی مالو
مال حبیبی؟ مال حبیبی؟ شوفولی مالو؟
تبدل وبدل وقولولی مالو
ومال حبیبی مالو؟
قولولی ویش جرالو
البارح كان یبغینی
والیوم تغیر حالو
كان دیما فیا یسول
وغیابو علیا طول
لازم شی حد فبالو
والله علیه ما نعول
صافی سمحتی فیا
طاوعک قلبک تنسانی
ما درتی حساب لیا
یبقى قلبی وحدانی
والایام دور دور
وما ترجع لحضانی
وخا تقطع البحور
لازم ما تجینی تانی
ماشی نادم حیت بغیتک

همون‌جوری که بهم خیره بود، با آهنگ زیرلبی می‌خوند، نمی‌فهمیدم این کارش یعنی چی؟ فقط حس می‌کردم هوا رو گم  کردم.

- ربی عالم بلی بیا
ربی قادر ینسینی فی نار الکیا
ومال حبیبی مالو؟
قولولی ویش جرالو
البارح كان یبغینی
والیوم تغیر حالو
كان دیما فیا یسول
وغیابو علیا طول
لازم شی حد فبالو
والله علیه ما نعول

(سعدالمجرد_مال حبیبی مالو)

تا تموم شدن آهنگ با آهنگ همراهی کرد و با تموم شدن آهنگ بالاخره نگاهش رو گرفت و داد به یسنا که سرش رو گذاشته بود رو شونه‌اش و دستش رو دور بازوش حلقه کرد، سرش رو بوسید. خون خونم رو می‌خورد، از چشم‌هام آتیش می‌بارید. مردتیکه عوضی کثافت اون کارش یعنی چی؟ اون وقت این کارش یعنی چی؟ چه‌طور جرأت کرد ها؟ من یک روزی تو رو به زانو  در میارم مردتیکه جعلق خاک برسر.

با حس داغی و سوزش چشم‌هام به خودم اومدم. دست‌هام رو مشت کردم و زیرلب «مغرور عوضی» گفتم. بلند شدم که همه ساکت شدن و به من نگاه کردن. اوپس، باز دسته گل آب دادم، زود گفتم:

- ببخشید مثل این‌که گوشیم رو جا گذاشتم تو اتاق، نگران هستم مامانم و برادرم زنگ بزنند ببینند جواب ندادم نگران بشن، من میرم.

برسام مشکوک و سوالی نگاه کرد، بره بمیره عوضی کثافت، چشم غره‌اش رفتم. بشرا و بردیا و مسعود یک جوری نگاهم کردن. رهام گفت:

- باشه برو، فقط یادت باشه فردا شروع میشه فیلم برداری!

سرم رو تکون دادم و رفتم. بغض داشت خفه‌ام می‌کرد، مردتیکه بی‌شعور، احساسات من رو جریحه‌دار می‌کنه و می‌ذاره میره طرف اون دختره کثافت‌تر از خودش.

وارد اتاق که شدم، بغضم ترکید؛ زدم زیر گریه، در رو بستم نشستم پایین تخت. سرم‌ رو گذاشتم رو تخت و زار زدم. آخه چرا؟ چرا؟ چرا؟

این همه آدم، اَد باید این آدم باشه که حس بهش پیدا کنم و دوستش داشته باشم؟ آدم کم بود؟ خدا! حتماً این عوضی دیوونه مغرور باشه؟
هق- هقم اتاق رو گرفته بود، حس کردم دو طرف تخت بالا پایین شد و دست یه نفر رو سرم  نشست.

***

پ.ن: معنی آهنگ

عشقم  چه‌اش شده؟
به من بگید چه بلایی سرش اومده؟
دیروز که میگفت دوستم داره
و امروزه نظرش عوض شده
همیشه دنبالم میگشت
ولی مدت زیادیه که خودش غیبش زده
حتما یکی دیگه تو فکرشه
به خدا اون غیر قابل اعتماده
عشقم چش شده؟
به من بگید چه بلایی سرش اومده؟
دیروز که میگفت دوستم داره
و امروزه نظرش عوض شده
همیشه دنبالم میگشت
ولی مدت زیادیه که خودش غیبش زده
حتما یکی دیگه تو فکرشه
به خدا اون غیر قابل اعتماده
شرمنده باش (چطور تونستی)
بی دلیل منو ول کردی
خاطراتمونو نادیده گرفتی و قلبمو شکستی 
بخدا که باید شرمنده باشی!
وقتمو با تو به هدر دادم 
کسیو که دوس داشتی رنجوندی!
و دویدی سمت یکی دیگه
هرچند من از اینکه دوستت داشتم پشیمون نیستم!
خدا از دل من خبر داره 
فقط خدا میتونه آتیش درونمو خاموش کنه!
عشقم چش شده؟
به من بگید چه بلایی سرش اومده؟
دیروز که میگفت دوستم داره
و امروزه نظرش عوض شده
همیشه دنبالم میگشت
ولی مدت زیادیه که خودش غیبش زده
حتما یکی دیگه تو فکرشه
به خدا اون غیر قابل اعتماده
حتما یکی دیگه تو فکرشه 
به خدا اون غیر قابل اعتماده
ای عشق من
باهام میمونی یا ولم میکنی ؟
من اینطور فکر میکنم که
شاید تو منو یادت رفته که تنهام گذاشتی
نه دیگه آزار و اذیتت کارساز نیس، میبینی؟
عشقم چش شده؟ عشقم چش شده؟
به من بگید چش شده؟
اون عوض شده
به من بگید چش شده
عشقم چش شده؟ عشقم چش شده؟
به من بگید چش شده
اون عوض شده
به من بگید چش شده
عشقم چش شده؟
به من بگید چه بلایی سرش اومده؟
دیروز که میگفت دوستم داره
و امروزه نظرش عوض شده
همیشه دنبالم میگشت
ولی مدت زیادیه که خودش غیبش زده
حتما یکی دیگه تو فکرشه
به خدا اون غیر قابل اعتماده

همینجوری منو ول میکنی ؟
دلت به همین راحتی منو بیخیال میشه؟
به این فکر نکردی که
قلبه منه که تنها میمونه؟
و روزهام میگذره و میگذره
و تو آخر به آغوشم بر میگردی
و اگه تو دریاها ازم دور شده باشی
آخرش برمیگردی پیش خود من!
هرچند من از اینکه دوستت داشتم پشیمون نیستم!
خدا از دل من خبر داره
فقط خدا میتونه آتیش درونمو خاموش کنه!
عشقم چش شده؟
به من بگید چه بلایی سرش اومده؟
دیروز که میگفت دوستم داره
و امروزه نظرش عوض شده
همیشه دنبالم میگشت
ولی مدت زیادیه که خودش غیبش زده
حتما یکی دیگه تو فکرشه
به خدا اون غیر قابل اعتماده

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت_20

سرم رو بردم بالا، بشرا سمت راستم  نشسته بود و بردیا هم چپم و دستش رو سرم بود. مسعود هم به دیوار تکیه داده بود و گیسو که سرش رو شونه مسعود بود هم تو بغلش بود. بشرا نشست رو زمین دست‌هاش رو دور بازوم حلقه کرد و کشیدتم تو بغلش. سرم رو گذاشتم رو شونه‌اش، سرش رو گذاشت رو سرم، گفت:

- چی شدی تو آخه بهاری؟ چرا چشم‌هات مثل بارون بهاری شده؟ عاشق شدی؟!

با هق- هق جواب دادم:

- عا... عاشقش نیستم فقط... فقط حس... می‌کنم دو... دوستش دارم!

بردیا زد زیر خنده گفت:

- چی میگی تو؟ حالت خوبه؟! درسته داداشم هستش ولی از این غرور مضخرفش متنفرم، هیچکسی نمی‌تونه عاشقش بشه و دوستش داشته باشه.

- من... عاشقش نیستم... هزار بار... فقط یک حس دوست... داشتن هستش که... زود از بین میره.

مسعود:

- درسته ازتون کوچیک‌تر هستم ولی آبجی بهار من فکر می‌کنم زودگذر نیست.نمی‌دونم چرا دلم میگه تو واقعاً عاشق شدی و فکر می‌کنی فقط حس دوست داشتن زود گذره، درصورتی که نیست.

گریه‌ام بیشتر شد، گفتم:

- این همه آدم... قحطی اومده بود که... این آدم... رو دوست داشته باشم؟

یک دفعه‌ای در باز شد و برسام با اَخم غلیظ وارد شد و اومد سمتم، مچ دستم رو گرفت و دنبال خودش کشوندتم بیرون، همه این اتفاق‌ها یک دقیقه هم نشد. با دیدن مسیر پشت صخره‌ها و درد دستم به خودم اومدم و گفتم:

- هو، چه‌اته وحشی؟ دستم درد گرفت! کجا داری می‌بری من رو؟

جواب نداد، جیغ کشیدم:

- با تواَم برسام! میگم کجا داری می‌بری من رو؟ وایستا دستم شکست!

رسیدیم پشت صخره، هولم داد؛ خوردم به صخره، اخم‌هام از درد تو هم رفت. جلوم ایستاد، دستش رو گذاشت دو طرف سرم و تیز و تند نگاهم می‌کرد. چشم‌هاش به طرز وحشتناکی قرمز و وحشی شده بود! از ترس قالب تهی کردم، آب دهنم  رو قورت دادم. سرم رو انداختم پایین که صدای عصبیش به گوشم خورد:

- سرت رو بگیر بالا وقتی دارم حرف می‌زنم!

سرم رو گرفتم بالا و شجاعت پیدا کردم:

- دروغ نگو، تو که حرف نمی‌زدی!

عصبی جواب داد:

- الان که دارم می‌زنم!

- ایش خب حالا! بگو ببینم چی میخوای بگی کلی کار دارم، باید برم!

نیشخند حرصی زد و گفت:

- اِ حتماً کارتون همونی هستش که دوستش داری، آره؟

چشم‌هام گرد شد با گیجی گفتم:

- هان! چی میگی تو؟ کسی که دوستش دارم کیه؟!

از لای دندون‌های قفل شده‌اش با صدای وحشتناکی گفت:

- همونی که وسط اتاق داشتی براش زار می‌زدی‌‌ دیگه! اگه پیداش کنم زندگیش رو جهنم می‌کنم، دنیا رو به آتیش می‌کشم بهار! فهمیدی؟!

فهمیدی آخر رو داد کشید، همون‌جور که تو هپروت حرف‌هاش بودم، شیش متر پریدم بالا، از ترس گفتم:

- اِ چه‌اته تو؟ آروم هم بگی می‌فهمم، کر که نیستم!

حرف‌هاش تو ذهنم پیچید، با این‌که قند تو دلم آب شد ولی دست به کمر شدم، گفتم:

- اصلاً وایستا ببینم! به تو چه ربطی داره؟ ننمی؟ بابامی؟ داداشمی؟ خواهرمی؟ دوست پسرمی؟ نامزدمی؟ شوهرمی؟ کی هستی تو اصلاً که...

با حرکتش حرفم خورده شد، رفتم تو خلصه. من کی هستم؟ اسمم چیه؟ چند سالمه؟ الان کجام؟ این کیه؟ ازم جدا شد، رفت عقب و گفت:

- حالا فهمیدی من کی هستم؟

به خودم اومدم، درسته دوستش دارم ولی نباید این کار رو بکنه! دستم رو بردم بالا خواستم بکوبم تو صورتش که مچ دستم رو تو هوا گرفت سرش رو آورد جلو بغل گوشم گفت:

- از این به بعد من همه کاره تو هستم، یعنی شوهر و عشقت خانم وارسا!

درحالی که تو دلم کارخونه قند و شکر راه افتاده بود، مات و مبهوت بودم کشید عقب، باخنده گفت:

- حالا نمی‌خواد بری تو افق!

جدی شد و ادامه داد:

- الان باهات فقط حرف دارم!

چشم‌هاش رو بست و نفس عمیقی کشید، ادامه داد:

- یک، من عاشق و معشوقت نیستم بهار! پس بهتره زیاد وابسته‌ام و عاشقم نشی! دو، مامانم می‌خواد وقتی برگشتیم بیاد برای من خواستگاری تو و من فقط می‌خوام تا زمانی که هردومون نامزد هستیم، بهم کمک کنی تا شر یسنا و بقیه دخترهای کنه از سرم کنده بشه و شایعه جدیدی که پیش اومده که من و یسنا با هم دیگه هستیم و قراره ازدواج کنیم منتفی و تکذیب بشه! سه، تا زمانی که نامزد هستیم هیچ اتفاقی بین‌مون نمیوفته! چهار، تا زمانی که من مالک تو هستم کسی حق نداره به ملک من دست بزنه یا کاری بر علیه‌اش انجام بده که اگه انجام بده من می‌دونم و اون طرف! پنج، وقتی شر یسنا، بقیه دخترها، مطبوعات و غیره از سرم کنده شد باید یک دلیل قانع کننده برای خانواده‌ها بیاریم و از هم دیگه جدا بشیم! شش، خیلی چیزهای دیگه هست که یادم نمیاد ولی در طول نامزدی‌مون میگم.

نگاهش کردم، صورت جذابش همه رو شیفته خودش می‌کرد؛ چشم‌های مشکی، اَبرو‌های کلفت مشکی، بینی قلمی و مردونه، لب‌های قلوه‌‌ای، موهای پرپشت مشکی که خیلی خوشگل و دلبرانه داده شده بود بالا، یک زخم کم ولی چند ساله هم بالای ابروی راستش داره به خاطره این‌که وقتی ده سالش بود خواست برای بشرا از درخت گیلاس بچینه که پاش پیچ خورد افتاد زمین و شکست، من تا زیر سینه‌اش هستم از بس قدش بلنده. هیکل ورزشکاری و به گفته بشرا شیش تیکه‌است البته از روی تی‌شرت و پیرهن‌های تنگی که می‌پوشه هم معلومه. چشم‌هام تار شده بود؛ زیاد واضح نبود، فقط چشم‌های نگران مشکیش رو می‌دیدم که صورتم رو می‌کاوید. دست‌هاش قاب صورتم شد.

@همکار ویراستارویرایش وارت۷ تا ۲۱

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 9

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 


#پارت_21

دست‌هاش قاب صورتم شد و گفت:

- چی شده بهارم؟! چرا چشم‌هات بارونی شده؟

دست‌هاش رو پس زدم و با داد گفتم:

- بهارم؟! تو که میگی عاشق معشوقت نیستم اون وقت الان میگی بهارم؟ مگه من عروسک خیمه شب بازی تو هستم؟ اصلاً تو موقعیت‌مون رو درک می‌کنی؟

صدام رو بالاتر بردم:

- من یک بازیگر تئاتر هستم که دارم میشم بازیگر یک فیلم سینمایی، شاید هم بعداً تلویزیون چه دیر، چه زود معروف میشم! اول کاری بیام تو حاشیه و هزارتا حرف مردم و رسانه‌ها؟ خودت رو نمیبینی؟ تو هم یک بازیگر معروف سینما، تلویزیون و تئاتر هستی، تازه استاد دانشگاه هم هستی!  هزارتا حرف پشت سرهامون درمیاد.

نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:

- بعدش هم، به فرض ما نامزد کردیم به‌خاطره چیزهایی که تو میگی؛ وقتی نامزدیمون رو به هم بزنیم نمیگی مردم چی میگن پشت سرمون تو همه جای دنیا؟ نمیگن نکنه دختره ایرادی داشته که اینجوری شده یا شاید هم پسره ایراد داشته؟ بعدش هم مگه من کالا، زمین، خونه، ماشین و جا و مکان هستم که میگی مالک منی؟ خجالت نمی‌کشی تو؟ چه جوری روت میشه این حرف‌ها رو بزنی؟ تو کی هستی جناب وارسا؟

می‌دونستم الان از خشم و کم نفس کشیدن قرمز شدم اما ادامه دادم:

- تو هیچ خوبه نیستی جز یک بازیگر معروف سینما و تلویزیون و یک   استاد دانشگاه که به ظاهر همه رو دوست داره و به همه احترام می‌گذاره ولی وقتی باهاش رو در رو و صمیمی بشی می‌فهمی چه آدم مغرور، سرد، نامرد و مضخرفی هستش! تو اینی جناب وارسا نه اون آدم دوست داشتنی مردم!

جیغ کشیدم:

- حالا هم برو به درک دیگه نمی‌خوام ببینمت!

بدون توجه به قیافه‌اش که چشم‌هاش گرد شده بود و متعجب، مات و مبهوت نگاهم می‌کرد، به سمت هتل و سوئیت رفتم. اصلاً ازش توقع نداشتم، اصلاً و ابداً انتظار نداشتم! همون یک ذره دوست داشتنی که بهش داشتم ریشه‌اش رو با تبر زد ریشه کن کرد، ازش متنفرم خدا!

رسیدم به جلو سوئیت، اشک‌هام رو پاک کردم، نفس عمیق کشیدم و لبخندی زدم و به در کوبیدم که تند باز شد. بشرا و بردیا تند- تند چک و نگاهم می‌کردن، خندیدم گفتم:

- چه‌اتونه دیوونه‌ها؟ چرا این‌جوری می‌کنید؟

بردیا زود گفت:

- چرا اونجوری کرد؟ چی‌کار کرد بهار؟! چی شد؟

رفتیم داخل و در همین حین جواب دادم:

- بابا هیچی نشده، چرا این‌جوری می‌کنید؟ وقتی دید دارم گریه می‌کنم، فکر کرد با یکی دعوام شده و اون طرف هم یک چیزی گفته که این‌جوری  شدم، گفت برنا و بابات تو رو سپردن به من اگه چیزیت بشه ازم سوال جواب می‌خوان و این حرف‌ها.

بشرا مشکوک گفت:

- داری راست میگی دیگه بهار! آره؟

- آره بابا به جون خودم دارم راست میگم! اِ مسعود و گیسو کوشند؟

حواسشون پرت شد، بردیا گفت:

- رفتن واسه گیسو، من، تو، بشرا و برسام بستنی بخرند بیان.

آهانی گفتم و گوشیم رو برداشتم؛ رفتم اینستا،   پر بود از پیام و آدم‌هایی که فن پیج زده بودن برام. به آسمان که اولین نفر برام فن پیج زده بود و پیج فمیلی، کانون هواداری و اتحاد بهار راد دستش بود و آنلاین بود پیام دادم:

- سلام آسمان  خوبی؟

سِند کردم و دوباره تایپ کردم:

- ببین یک بنر جدید بزن واسه پیج فمیلی و کانون هواداری، بعد بزار استوری خودت و بچه‌های اتحاد به من هم بده بزارم توی پیج بلاگرم! بگو کسانی که تو اتحاد هستن و فن پیج جدید هستن باید حتماً فالو کنند و بیان از پیج فمیلی کد بگیرن و چیزهایی که خودت می‌دونی و واردی رو انجام بده!

زود سین کرد، با ویس جواب داد:

- سلام بهار جون! چشم به روی چشم‌هام، همه کارها رو انجام میدم.

تشکر کردم و زنگ زدم به بارانا که زود جواب داد:

- سلام بزغاله جونیم، چه‌طوری پشمک؟

بلند خندیدم و جواب دادم:

- علیک سلام، من بزغاله و پشمکم دیوونه؟

- آره دقیقاً خود توان! کجایی؟ چه‌کارها می‌کنی؟

- هیچ، تو سوئیت نشستیم سرمون به کارهای خودمون گرم هستش. بعد از ظهر هم رفته بودیم دور خونی، یه یک ساعتی میشه اومدیم.

- اِ واقعا؟
بعد مکث کرد و گفت:

- آها اون‌ وقت مشکلی که پیش نیومده؟ آخه صدات گرفته و بغض داره.

شصتم خبردار شد که یکی از این دوتا بهش خبر دادن، چشم‌هام رو زیر کردم و با لحن مشکوکی گفتم:

- مشکل؟ نه واسه چی باید مشکلی پیش بیاد؟

برسام زیر چشمی نگاهم کرد که مچش رو گرفتم، بارانا گفت:

- نمی‌دونم والا از تو باید پرسید، اِ بهار پشت خطی دارم، گمشو!

- زهر مار بی‌شعور گورت رو گم کن!

قطع کردم که بردیا گوشیش رو گذاشت دم گوشش،  بلند شد رفت  سمت  مینی بار و از اون جایی که من گوش‌هام خیلی تیز بودش صدای بارانا رو شنیدم و هرچی بردیا آروم حرف زد رو شنیدم. یک حالی از شما دوتا بگیرم، یک حالی  ازتون بگیرم  من اون سرش ناپیدا، حالا صبر کن!  دارم  براتون.

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 7

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 


#پارت_22

بلند شدم رفتم سمت مینی بار و بردیا که پشتش به من بود، دست به سینه تکیه دادم به دیوار. پای راستم رو هم گذاشتم اون طرف پای چپم. بشرا سوالی نگاهم کرد که اَبروهام رو دادم بالا و گوشه لبم رو گاز گرفتم. نگاهم رو دادم بهش، بعد پنج دقیقه بردیا که هنوز با بارانا حرف می‌زد، چرخید سمتم. با دیدنم جا خورد و حرف تو دهنش موند. آب دهنش و قورت داد و به بارانا گفت:

- قطع کن! بعداً بهت زنگ می‌زنم، یک کاری پیش اومده، خدافظ.

قبل این‌که قطع بکنه بلند گفتم:

- البته اگه بعداً هم وجود داشته باشه!

صدای جیغ بارانا اومد. گوشی رو گرفتم از دست بردیا و قطع کردم. دست به کمر شدم. تهدیدوار گفتم:

- حالا میری آمار من رو به بارانا میدی آره؟

سرش رو داد بالا یعنی «نه» بلندتر گفتم:

- یعنی تو نرفتی آمار من رو به بارانا بدی؟

«نه» گفت، گفتم:

- بردیا تو گوش‌های من رو مخملی می‌بینی؟ مگه من خر هستم که نفهمم؟ تو که میدونی بدم میاد کسی از کارهام باخبر بشه و راپورت من رو به بقیه داده بشه، بعد تو بردیا میری راپورت من رو میدی به بقیه؟ آره؟

چشم‌هاش آویزون شد، شده بود شبیه پسر بچه‌ای که یکی از درس‌هاش رو صفر شده بود و دلش می‌خواست گریه کنه ولی از اون‌جایی که بهش یاد دادند مرد گریه نمی‌کنه، نمی‌تونست. سرش و انداخت پایین، صدای آروم و مظلوم گفت:

- آخه خود بارانا به جون تو و بشرا قسمم  داد، گفت هرچی اتفاق افتاد رو به من بگو! وگرنه می‌دونم که دوست نداری کسی از کارهات خبر دار بشه.

پشیمون شد، از تندی رفتارهام لبم رو گاز گرفتم. رفتم جلو، دستم رو دور کمرش حلقه کردم، گفتم:

- ببخشید داداشی واسه رفتارم! آخه من دوست ندارم کسی از کارهایی که می‌کنم باخبر بشه و یک جورایی این کار رو مخم هستش!

دست‌های دور کمرم قفل شد گفت:

- ببخشید آبجی کوچولو! دیگه تکرار نمیشه.

با شیطنت گفتم:

- حالا به بارانا هم گفتی اشکال نداره، ولی به برنا نگو که میزنه گردنم رو می‌شکنه!

خندیدیم که در باز شد و برسام سر به زیر و دست به جیب اومد داخل، سرش رو آورد بالا، اول بشرا رو دید، بعد هم من و که بردیا بغل کرده بود. چشم‌هاش ریز شد و تهدیدوار نگاهم کرد.

با يک نگاه هیچ چیزی نمی‌تونی بخوری! نگاهش کردم و چشم غره‌ای رفتم.  رفت سمت مبلمان و دراز کشید روش. مرتیکه کثافت! آخه به تو چه بی‌شعور عوضی؟ بردیا فشاری به کمرم داد، نگاهش کردم و از اون‌جایی که زرنگ تشریف داره، سوالی نگاهم کرد، گفت:

- چی شده بهار؟ چرا شما دوتا این‌جوری کردید؟

لبم رو گاز گرفتم، آروم گفتم:

- بیا بریم بیرون بگم! فقط تو رو جون بهار به کسی نگو!

سرش رو تکون داد رو به بشرا و برسام گفت:

- بچه‌ها من و بهار میریم بیرون، من یک کاری دارم انجام میدم میایم، شما شامتون رو بخورید! اگر دیر شد بیرون می‌خوریم.

برسام تند سرش چرخید سمتمون که فکر کنم شکست، گفت:

- کجا می‌خواید برید این وقت شب؟ می‌دونی ساعت چنده؟ حالا حتماً الان باید کارت رو انجام بدی؟

اَبروهای بشرا و بردیا رفت بالا، من هم پوزخند زدم. سرم رو با تأسف تکون دادم و دست به سینه شدم. بردیا که مونده بود چی بگه، بشرا هم همین و بلاخره گفتم:

- اولاً حتما کارش واجبه که باید الان انجام بده، دوماً تازه ساعت نه و نیم هستش و دیر نیست تازه سر شبه، اوکی؟

به بردیا اشاره کردم که بریم «خدافظ» گفتم و رفتم بیرون بردیا هم پشت سرم اومد بیرون.

داشتم می‌رفتم سمت ساحل که بردیا صدام کرد چرخیدم سمتش گفت:

- بیا دیگه چرا داری میری سمت ساحل؟

با تعجب گفت:

- مگه نمی‌ریم ساحل؟

به لامبورگینی مشکی خوش‌ رنگ براقی که تو شب برق می‌زد، کنارش وایستاده بود، اشاره کرد؛ گفت:

- نه میریم یک جای دیگه بیا سوارشو بریم!

با هیجان، ذوق و تعجب دویدم سمتش به کاپوت ماشین دست کشیدم و گفتم:

- لامصب این رو از کجا آوردی؟ چه خوشگل و عروسکه!

شدم مثل یک بچه پنج ساله که عروسک پارچه‌ای خوشگل سنتی که تو ویترین و دیده بود رو می‌خواست پاک رو کوبیدم زمین با لب‌های غنچه شده رو به بردیا گفتم:

- من از این ماشین‌ها می‌خوام بردیا!

خندید به دیوونه بازی‌هام و گفت:

- تا وقتی که این‌جا هستیم دربست در اختیارمونه، حالا رفتیم تهران یک فکری هم راجع بهش می‌کنیم.

پریدم بالا، با ذوق گفتم:

- آخ جونم میسی بردیا جونی!

خندید و گفت:

- سوارشو وروجک! از دست تو.

در رو باز کرد و سوار شدیم؛ داخلش همه چی ست مشکی- زرشکی بود. انقده قشنگ بود، حد نداره!

@همکار ویراستارویرایش پارت ۲۱ و ۲۲

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت_23

بردیا به دیوونه و ندید بازی من خندید وگفت:

- بسه بچه انقدر ورجه وورجه نکن، بشین یک جا تا برسیم!

باشیطنت گفتم:

- نمی‌خوام، نمی‌خوام، نمی‌خوام، وای بردیا خیلی خوب و خوشگله عاشقش شدم!

خندید و گفت:

- باشه کشتی من رو، فهمیدم عاشقشی!

زبون درازی کردم و صورت‌ام رو با قهر برگردوندم و دست به سینه شدم دنده رو عوض کرد گفت:

- کوچولو قهر کردی آره؟

و از اونجایی که بنده طاقت ندارم قهر کنم انگشت شصت‌ام رو به نوک انگشت اشاره‌ام چسبوندم، لوس گفتم:

- فقط یک ریزه! الان هم که می‌دونی باید چیکار کنی؟

بردیا:

- جون تو فقط قهر کن ما ناز شما رو هم می‌کشیم!

بلند زدم زیر خنده. رفتم جلو موهاش رو بهم ریختم که زد پشت دستم. تند کشیدم عقب و «آخ» گفتم، گفت:

- حقته، تا تو باشی موهای تازه درست شده من رو خراب نکنی!

چشم‌هام رو ریز کردم زبون‌ام رو هم دادم بیرون و این‌دفعه مثل بچه آدم نشستم سر جام!

جلوی یک بستنی فروشی وایستاد، ماشین رو خاموش کرد چرخید سمتم گفت:

- خب چی می‌خوری برات بگیرم؟

با تردید گفتم:

- مطمئنی تو می‌خوای بری بگیری؟ نریزن سرت؟ می‌خوای من برم؟

خندید.

- نیاز نیست خودم میرم من عادت کردم؛ بابا بگو چی میخوری!

- باشد برام آیس پک بلوبری، سیب ترش و هندونه‌ای بگیر فقط پول‌اش رو یادت باشه بگیری!

خواست اعتراض کنه که با نگاهم سکوت کرد «باشه»گفت و پیاده شد و رفت، در صدم ثانیه درحالی که جلوی بستنی فروشی خلوت بود پر شد از آدم!

خندیدم که با پریدن وجدان وسط خنده‌ام قطع شد:

- اسکلی؟! واسه چی می‌خندی؟

- نخیر اسکل نشدم به این می‌خندم که قراره یک روزی هم من این داستان‌ها رو داشته باشم!

- تقصیر خودته دیگه! می‌خواستی قبول نکنی تا گیر نیوفتی والا!

- ببین وجی جون همینه که هست، قبول کردم دندم نرم، چشمم کور!

- ببین بچه...

با یک «خفه» ردش کردم رفت، چون اگر می‌خواستم بزارم بمونه باید تا چهل روز دیگه می‌شستید به پاش و به همه دری وری‌هاش گوش می‌دادید و روز آخر یا اواسط‌اش مخ‌اتون می‌پوکید، والا به خدا انقدر وراجه حد نداره!

گوشیم زنگ خورد به صفحه نگاه کردم بابامه! جواب دادم:

- سلام بابایی جانم؟

- سلام عزیزدلم خوبی؟

- ممنون شما خوبی؟ مامان؟ برنا؟ بارانا؟

- اره دخترم همه خوبیم ببین یک چیزی میگم نه نیار باشه؟

سکوت کردم! چون نمی‌دونم چیه که باید نه بیارم؟ یا نیارم؟ بابا سکوت من رو که دید گفت:

- ببین بهار می‌دونم الان تو موقعیت خوبی نیستی، ولی می‌خوام بگم که یکی از شرکای کارخونه همه پول‌هامون رو بالا کشیده حالا شریک‌امون پول‌های رو می‌خواد، ولی ما پولی که گذاشته رو نداریم که بدیم!

بعد چند ثانیه سکوت ادامه داد:

- اون هم برامون شرط گذاشته که اگه پول‌اش رو ندیم یا ازمون شکایت می‌کنه یا باید دختر من یا باربد رو برای پسرش درست کنیم و گرنه من و باربد باید بریم زندان.

یک حدس‌هایی زدم که قراره چی بگه، ولی زیاد مطمئن نبودم گفتم:

- خب، شما الان چی‌می‌خواید بگید بابا؟

بابا نفسی گرفت و گفت:

- خب من وباربد این رو با مامانت و بقیه درمیون گذاشتیم، برنا وقتی فهمید زد سیم آخر و گفت که بشرا رو دوست داره و اجازه نمیده که بشرا با اون پسره ازدواج کنه، بارانا هم که از بچگی اسم بردیا روش بود و نمیشه و نتیجه گرفتیم و تصمیم گرفتیم که...

درحالی که دیدم تار شده بود حرفش رو قطع کردم:

- نتیجه و تصمیم گرفتید که من رو به اون پسره بدید تا بتونید شرکت‌اتون و نجات بدید و نرید زندان آره؟

سکوت بابا مُهر تایید رو زد. در حالی که سعی کردم صدام نلرزه گفتم:

- بابا چرا؟ من انقدر واستون ارزش دارم؟ این‌که بخاطر نجات دادن خودتون من رو بدید به کسی که امکان داره زندگیم رو تباه کنه؟ نزاره من به آرزو‌هام برسم؟ آره بابا؟ درسته شما پدر من هستید، من دوست ندارم شما رو تو این حال و احوالات ببینم، ولی بابا مگه من عروسک‌ام؟ مگه من بازیچه دست شما هستم که می‌خواید تو اینحور موقعیت‌ها ازم استفاده کنید؟ ها باب...

چشمام سیاهی رفت نفهمیدم چی شد که سیاهی من رو در آغوش گرفت.

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط reyyan
☆ویراستاری|reyyan☆
  • لایک 7

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر

🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

دلنوشته:«کوچه پس کوچه های قلبم»

دلنوشته: «سرزمین حق»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...