رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

صنم|Atenabk87|کاربر انجمن نودهشتیا


Atenabk87
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:صنم

 

خلاصه:
دختری به نام صنم به تازگی در شرکت لوازم خانگی استخدام شده و کار می‌کند.
او فکر می‌کند دلیل استخدام او با مدرک تحصیلی دیپلمی که داشته با پارتی بازی پسر عمویش بوده ولی از اصل موضوع بی‌خبر است و نمی‌داند که...

 

رمان ژانری عاشقانه و اجتماعی دارد همراه با پایان خوش.♡

ویراستار: @ Mahi_org

ناظر: @ Ela6

ویرایش شده توسط Mahi_org
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_1

 

با صدای غرغرهای مامان آروم لای پلک‌هامو باز کردم و از خواب بیدار شدم.
نگاهم که به قیافه‌ی‌ قرمز شده مامان افتاد با تعجب سریع توی جام نیم‌خیز شدم.

- مامان چی شده؟

مامان با حرص نفسشو بیرون فوت کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت:

- چی شده؟ دِ میخوای چی شده باشه، دختر تو شبا کله‌تو میذاری میمیری که فردا برای بیدار کردنت آدم باید زمین و زمان و بهم بدوزه یا میگیری میکپی هااان!

تعجبم بیشتر شد و با تعجب گفتم:

- وا چی میگی مامان؟ حالت خوبه؟

مامان که حالا عصبانیت هم به حرصی بودنش اضافه شده بود، با حرص پتومو که روی پاهاش افتاده بود محکم پرت کرد توی صورتم و از روی زمین بلند شد و درحالی که سمت در اتاق می‌رفت گفت:

- از فردا من دیگه از خواب بیدارت نمی‌کنم هر خری رو میخوای اجیر کن که بیدارت کنه.

و بعدم از اتاق بیرون رفت و درو محکم بهم کوبید. با کلافگی نشستم توی جام و نفسمو بیرون فوت کردم. 

مشغول خاروندن سرم شدم، بابا میدونم خوابم سنگینه ولی خب دیگه مطمئنم در این حد سنگین نیست که مامان اینجوری بخواد عصبانی بشه...والا!

بعد از دستشویی و انجام کارهای مربوطه؛ به سمت آشپزخونه رفتم و سر راه نگاهی به ساعت روی دیوار هم کردم.
با دیدن ساعت دوازده و نیم یه لحضه هنگ کردم. وایستادم سر جام و دقیق تر به ساعت نگاه کردم.

- الکی چشاتو سمت ساعت چهارتا نکن ساعت دوازده و نیمه ظهره خانم خانما!حساب کن از ساعت دوازده دارم صدات میکنم و نیم ساعته که جونمو به لبم رسوندی!

سریع برگشتم و به مامان که توی چهارچوب در آشپزخونه ملاقه به دست وایستاده بود نگاه کردم.
در حالی که سمتش می‌رفتم گفتم:

- خب دیگه مامان آدم روز تعطیل و استراحت میکنه در ضمن اینکه برای بیدار کردن من جونتون به لبتون میرسه مشکل من که نیست تقصیر خودتونه که آروم منو صدا میکنید!

از کنار مامان که با قیافه‌ای سرخ شده نگاهم میکرد با لبخندی ملیح رد شدم و وارد آشپزخونه شدم. روی زمین چهارزانو نشستم و با لبخند رو به مامان با لحنی که مخصوص بابا بود گفتم:

- نیره جوون بی‌زحمت بساط صبحونه تو بچین که روده بزرگه کوچیکه رو دو لقمه کرد!

مامان با حرص برگشت سمتم و گفت:

- خجالت بکش دختر خجالت، خیر سرت بیست و اندی سالت شده ولی هنوز که هنوزه من باید لباساتو بشورم، غذا بهت بدم، کار خونه بکنم، اتاقتو تمیز بکنم...

هنوز داشت ادامه دارش میکرد که سریع پریدم وسط حرفش و گفتم:

- مامان ای‌بابا دوباره شروع نکن، خب مامان جون ببین منم میرم سر کار، بیرون کار میکنم ناسلامتی منم شاغلم دیگه!

مامان یکم چپ-چپی نگاهم کرد و سر آخر دید من از رو نمیرم سفره صبحانه رو داد دستم و ظرف‌های کره و پنیر و مربا و عسل و گردو رو هم گذاشت وسط سفره و بنده هم مشغول خوردن شدم.

*******

با کلافگی و خستگی وایستادم و روبه ملیحه که فکر کنم می‌خواست تا ته بازار و بره گفتم:
- ملیحه وایسا دختر من دیگه نمیکشم!

ملیحه وایساد و برگشت سمتم، نگاهی به پاکت‌ها و پلاستیک‌های دستم کرد و گفت:

- صنم، جان من دیگه پارازیت نشو وسط خرید کردنم، بیا نگاه یکم دیگه مونده می‌رسیم به مغازه‌‌ای که مامانم مشتریشه  و من یه دست از اون تونیک و شلوار ستش که توی گروه لباسیش گذاشته میخرم و میریم.

با نچ-نچ سرم و بالا انداختم و گفتم:

- بخدا نمیتونم اصلا نمیکشم دیگه!

ملیحه با قیافه‌ای آویزون اومد سمتم و پاکت‌های دستش رو به زور تو یه دستش جا داد و دست دراز کرد و پاکت‌های دست من رو هم گرفت.

- بیا حالا میکشی؟

با خستگی به دستاش که هر آن ممکن بود پاکت‌های خرید رها بشن و پخش زمین شن نگاه کردم و نصف پاکت‌ها رو از دستش گرفتم و با حرص گفتم:

- یعنی ملیحه یا این مغازه‌ای که الان رفتیم و میکنی مغازه آخری که امروز میری یا هم من این خریدتو واست میکنم آخرین خریدی که تو زندگیت  میکنی، اوکی؟!

و بعدم با حرص زودتر از ملیحه که دوباره نیشاشو باز کرده بود راه افتادم.

ویرایش شده توسط Mahi_org
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_2

 

بعد از اینکه ملیحه از پاساژی که خاله محبوبه مشتریش بود، ست تونیک و شلوار رو خرید با آژانس با کوله‌باری از پاکت و پلاستیک لباس و وسیله به خونه ملیحه‌اینا رفتیم. با هزار ضرب و زور خریدا رو بعد از اینکه بردیم داخل اتاق ملیحه، وسط اتاق انداختیمشون و خودمونم افتادیم کنارشون. روی زمین دراز کشیدم و به ملیحه که اونم حسابی پنچر بود نگاه کردم.

- ملیحه خدا بگم چیکارت نکنه از ساعت دو بعد از ظهر تا الان که نزدیک به هفت شبه منه بیچاره رو بردی بازار و روز استراحتمو ازم گرفتی حالا هم باید فردا دوباره برم سرِ‌کار پوف...

- صنم جان، زر مفت نزن من‌که گفتم میای بریم خرید یا نه، تو که خودت می‌دونستی خرید کردن من چجوریه باید میگفتی نمیام و والسلام!

با حرص نگاهش کردم و گفتم:

- حالا از این به بعد...

حرفم نیمه تموم موند و همون لحضه خاله محبوبه وارد اتاق شد. با وارد شدن خاله یکم خودمو جمع و جور کردم و چهار‌ زانو نشستم.
خاله محبوبه با سینی که دستش بود و اون لبخندی که همیشه چاشنی لبش بود سمتمون اومد و گفت:

- میبینم که هر دوتون بادتون در رفته!

قبل از اینکه ملیحه چیزی بگه من گفتم:

- ای کجایی خاله محبوبه که دخترت منه بیچاره رو کشت سه چهار ساعته مارو تو بازار علاف کرد و حتی یه لیوان آب هم دستم نداد.

خاله کنارمون نشست و سینی که داخلش دوتا لیوان شربت آلبالو بود رو زمین گذاشت و با ابروی بالا‌ رفته گفت:

- آره دخترم! صنم راست میگه؟

ملیحه سریع صاف شد و به من نگاه بدی کرد و رو به خاله گفت:

- نه مادر من حرف مفت میزنه، درسته یه راست راه می‌رفتیم و ننشستیم ولی خدا شاهده همش دهنش داشت تکون میخورد و هی میلونبوند.

زدم زیر خنده و خاله محبوبه هم چون می‌دونست من شوخی کردم لبخندشو عمیق‌تر کرد و این وسط فقط ملیحه بود که داشت با غضب من و نگاه می‌کرد.

****

فردا صبح دیگه مامان نیومد بیدارم کنه و با صدای آلارم وحشی موبایلم از خواب بیدار شدم. سریع زنگ مسخرش و قطع کردم و یه کش و قوصی به خودم دادم.
بعد از دستشویی نگاهی به ساعت کردم، با دیدن ساعت هفت سریع دست جنبوندم و لباس‌های شرکتو که شامل یه مانتو و شلوار و مقنعه سورمه‌ای میشد پوشیدم.
کیفمو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم توی حال با صدای بلندی گفتم:

- مامان من رفتم خداحااافظ.

هنوز سمت در حیاط نرفته بودم که یهو مامان از آشپزخونه سراسیمه اومد بیرون و گفت:

- صبر کن ببینم بی‌صبحانه مگه میزارم بری!

با تعجب برگشتم سمتش. یه ساندویچ بزرگ گرفت سمتم و گفت:

- بگیر اینو بخور تو راه ضعف نکنی!

لبخند گل و گشادی زدم و ساندویچ و از دست مامان گرفتم و لاش و باز کردم تا ببینم چیه!
با دیدن کره و مربای مورد علاقم هویج، سریع خم شدم و گونه مامان و یه ماچ گنده کردم و گفتم:

- دست نیره جونم درد نکنه!

مامان با لبخند و حالت همیشگی خودش نگاهم کرد و من سریع از در حیاط  بیرون اومدم و درحالی که یه لقمه بزرگ از ساندویچمو گاز میزدم کفش‌های مشکی ملی‌مو پوشیدم و دستی برای مامان تکون دادم و از خونه زدم بیرون.
سر کوچه از آژانس محله‌مون یه ماشین گرفتم و بعد از حساب کردن کرایه سوار ماشین شدم و آدرس رو دادم و راننده راه افتاد.

وارد شرکت شدم و به جای خالی آقای صیفی(نگهبان) توی نگهبانی نگاه کردم.
ای‌خدا معلوم نیست دوباره کجا رفته، خدایی وظیفه نگهبان رو به کی دادن!
با لبخند سری تکون دادم و چون هنوز آسانسور خراب بود، راه پله‌های طبقه بالا رو در پیش گرفتم .
سر راه بعضی از کارمند‌های شرکت رو دیدم و با‌هم سلام و علیک کردیم و با بعضی هم فقط سری تکون دادیم، با‌ اینکه فقط سه ماه بود که توی این شرکت استخدام شده بودم ولی چون تعداد کارمندها خیلی زیاد نبود و شرکت کوچیک بود با هم آشنا شده بودیم.
پشت در اتاق کارم ایستادم و در زدم و یکم بعد وارد شدم.
با ورودم سر متین و مهسا و نگار سمتم چرخید.
با لبخند در و بستم و درحالی که سمت میزم میرفتم و پشتش می‌نشستم گفتم:

- سلام به همگی، خسته نباشید!

قبل از اینکه بقیه چیزی بگن متین با اخم گفت:

- به-به سلام به خانم محمدی، غرض از بی‌ادبی نباشه الان هم می‌خواستین تشریف نیارین!

قبل از اینکه من چیزی بگم نگار زودتر از من رو به شوهرش گفت:

- خوبه حالا خودمون هم همین الان رسیدیم.

و بعدم از پشت میز بلند شد و مشغول در آوردن چادر سرش شد.
کسی چیزی نگفت و یهو من و مهسا و نگار زدیم زیر خنده.

مهسا: خدا خفت نکنه نگار!

نگار با خنده دوباره برگشت پشت میزش و نشست.

متین: حالا نگار خانم اینقد زود هم نمیزدی تو برجک ما و میذاشتی من یکم حال این خانم رو بگیرم، بد نمیشد‌ها!

نگار خندید و چیزی نگفت و متین هم با لبخند سری تکون داد.

- خوشم میاد نگار شوهر و عشق و دوست و رفیق و فلان حالیش نمیشه اگه از دستش بر بیاد همه رو از دم خیت میکنه!

بچه‌ها خندیدند و چیزی نگفتند؛ یکم که گذشت مهسا یهو جدی شد و گفت:

- خب حالا اگه بگو و بخندمون تموم شد مشغول کار شین که من یه خبر فوری فوتی واستون دارم.

نگار با هیجان سریع پرونده جلوش و بست و گفت:

-جدی؟! چیه، چی میخوای بگی، بگو. زود بگو

با خنده نگاه از حرکات نگار گرفتم و گفتم:

- چی شده؟

مهسا با آرامش قری به گردنش داد و گفت:

- البته این خبر و فعلا فقط من میدونم و هیچکس تا فردا قرار نیست بفهمه!

نگار که دیگه از فضولی داشت جون به لب میشد گفت:

- واقعا؟!

مهسا سری تکون داد و خود منم خیلی مشتاق بودم بفهمم چی شده!

متین: خب حالا چی شده بگو دیگه، نمی‌بینی خانمم الانه که از فضولی غش کنه، بگو دیگه!

همه به نگار نگاه کردیم و یهو زدیم زیر خنده.

نگار: خیلِ‌خب حالا زود دهنای بو گندوتون و ببندین تا این مهسا بناله، بگو دیگه دختر!

مهسا خندش و کم-کم جمع کرد و منم عادی نشستم.

مهسا: خب-خب این خبر باید تا فردا بین خودمون بمونه، اوکی؟

هر سه‌مون سری تکون دادیم.

مهسا: راستش امروز صبح خیلی زود رسیدم شرکت، پرونده‌هایی که دیروز آقای مجد بهم داده بود تا کامل کنم و یادم رفته بود رو برداشتم و بردم تا بهشون بدم، در زدم و اجازه ورود گرفتم و همون لحضه که وارد اتاق شدم تلفن آقای مجد زنگ خورد. تلفنو که برداشت فهمیدم مخاطبش پسرشه و دارن درمورد شرکت و اینا حرف میزنن و تا جایی که فهمیدم آقای مجد قراره پسرشو که تازه از خارج برگشته توی شرکت جایگزین خودش کنه و دیگه نمیدونم خودش قراره چیکار کنه!
 

بعدم خودشو به حالت متفکر گرفت.

با تعجب گفتم:

- راست میگی مهسا؟

مهسا: اره بابا، کرم که ندارم دروغ بگم!

نگار: خب اگه اینجور باشه، یعنی فردا قراره پسر مجد بیاد شرکت؟

مهسا: آره دیگه.

کسی دیگه چیزی نگفت ولی همه عمیق رفته بودیم توی فکر!

داشتم به این فکر میکردم یعنی اگه پسر آقای مجد بیاد و از وضعیت تحصیل و مدرک دیپلم طراحی‌دوخت من باخبر شه و بفهمه من با پارتی بازی اینجا استخدام شدم ممکنه منو اخراج کنه!
یکم استرس گرفته بودم و نگران فردا شده بودم یعنی چی میشه؟ پوف!

ویرایش شده توسط Mahi_org
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_3


طبق گفته‌های مهسا فردا که رفتم شرکت آقای مجد همه اعضای شرکت رو به اتاق کنفرانس احضار کرد و بین کارمندها یه هم‌-همه‌ای افتاده بود که آقای مجد چیکار داره و فلان. البته این هم‌-همه‌ها با ورود یه فرد جدید به اتاق کنفرانس خوابید و همه‌جا ساکت شد. با دقت به پسر جوونی که به احتمال صد در صد پسر آقای مجد بود نگاه کردم.

یه پسر حدودا بیست و خورده‌ای، سی ساله بود که لباسای ساده‌ای داشت و حتی کت هم نپوشیده بود و چهرش هم معمولی بود و خیلی شبیه به آقای مجد بود ولی یه تفاوت مهم که داشت در برخورد بود که آقای مجد مرد خوش‌رویی بود و پسرش زیادی جدی بود و جذبه داشت! 
آقای مجد پشت میز کنفرانس رفت و روبه بیست و خورده‌ای، سی نفر اعضایی که توی سالن جمع بودیم گفت:

- خب قصد من از جمع کردن شما در این اتاق برای دو دلیل بود که الان خدمتتون عرض میکنم.

نگاهی به پسرش که با دقت به حرف‌هاش گوش می‌داد کرد و دوباره رو به کارمندها کرد و گفت:

- خب اولین دلیلم این بود که امروز قراره من، پسرم آقای کیان مجد رو به عنوان رئیس جدید شرکت بهتون معرفی کنم و دومین دلیلم اینه که خبر بازنشستگی خودم رو بهتون بدم و از هم‌اکنون ایشون (دستشو گذاشت پشت شونه پسرش و کمی به جلو هدایتش کرد) به جای من در شرکت ریاست می‌کنند!

دوباره بین کارمندها هم-همه افتاد و همه با تعجب درِ گوش هم حرف می‌زدند و من با دقت داشتم به پسر آقای مجد نگاه ‌میکردم.

نمیدونم چرا ولی یه لحضه از اون جدیتش ترسیدم، وایی خدا نکنه از اون آدمایی که حق‌شناسن و مخالف پارتی‌بازی و این‌چیزها هستن باشه، وایی اگه بفهمه من با پارتی اومدم اینجا... خدایا نه اصلا دلم نمیخواد کارمو از دست بدم!

یکم بعد خود پسر آقای مجد پشت میز کنفرانس ایستاد و اول گلوش و صاف کرد و بعد روبه ماها با جدیت گفت:

- سلام عرض میکنم خدمت همه کارمندان و اعضای محترم شرکت لوازم خانگی مهرالکتریک بنده همانطور که پدرم عرض کردند، کیان مجد هستم و از امروز قراره با هم آشنا بشیم و کارمون رو ادامه بدیم.

دوباره سکوت همه‌ جارو گرفته بود، وایی خدا... عجب جدیت و صدای محکمی داره!
نگاهی به مهسا که کنارم بود کردم، با لبخند ملیح داشت به کیان مجد نگاه می‌کرد و اصلا اینجا نبود، آخی طفلکی حتما داره فکر می‌کنه چجوری کاری کنه دل کیان مجد رو به دست بیاره!
نگاهی اجمالی به بقیه کارمندها کردم نصفشون شاید دختر مجرد بودن و آب از لب و لوچه نصفشون به راه افتاده بود و اون نصف دیگه هم دنبال کیس مورد نظرشون که دارای سیکس‌پک و چهره غربی و چشمای رنگی و... داشتند بودند.
و بقیه هم که مرد و زن میانسال و بعضی هم پسر مجرد بودند تو فکر بودند و بعضی‌ها هم که حسابی غرور داشتند با نگاهی که معلوم بود پیش خودشون میگفتند این جوجه دیگه میخواد واسه ما ریاست کنه به کیان مجد نگاه می‌کردند.
کیان مجد بعد از معرفی و اون چندتا کلام حرف از اتاق کنفرانس بیرون رفت و آقای مجد دوباره پشت میز ایستاد و یکم دیگه با کارمندها حرف زد و بعد هم اعلام کرد نخود نخود هرکه رود سر کار خود.

که البته اینجوری نگفت ولی خب دیگه مثال همین ضرب و المثل شد!

با متین و مهسا و نگار برگشتیم سر کارمون و همین‌که پشت میزمون نشستیم مهسا شروع کرد.

- وایی خدا بچه‌ها دیدید  چقد خوش صحبت و جذاب بود نه جون من دیدین!

نگار با چندش چهرش و جمع کرد و گفت:

- وا خل شدی کجاش جذاب و خوش صحبت بود خنگی تو، به نظر من‌که اصلا هم خوب نبود من دیروز پیش خودم فکر میکردم پسر آقای مجد قراره چه گولاخی باشه!

متین با خنده گفت:

- عشقم منظورت از گولاخ اینه که یعنی چه تحفه‌ای باشه یا اینکه یعنی چه بی‌ریختی باشه!

نگار قری به گردنش داد و گفت:

- همون چه تحفه‌ای باشه، ولی خب هیچی که نبود!

پریدم وسط بحثشون و گفتم:

- ولی خب حالا همچین بد هم نبود که اینقد ازش بد میگی!

نگار شونه‌ای بالا انداخت و گفت:

- نظرمو گفتم همین!

بعد هم مشغول کارش شد. به مهسا که ساکت بود نگاه کردم.

ویرایش شده توسط Mahi_org
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_4

 

غرق افکارش بود و دستشو زده بود زیر چونش و با لذت به روبه‌روش زل زده بود.
یهو یه کرمی اومد توی وجودم و در یک حرکت سریع سمتش خیز بردم و یکی محکم زدم زیر دستی که زیر چونش بود و بیچاره با سر محکم خورد به میز و جا خورد.
با صدای بلندی زدم زیر خنده و یکم بعد صدای خنده متین و نگار هم توی اتاق پیچید.
مهسا که هنوز بیچاره گیج بود به ماها نگاه کرد و وقتی فهمید چی شده یهو مثل وحشی‌ها پرید سمت منو منم هول شدم و نفهمیدم چی شد و اومدم فرار کنم که صندلی رو دادم عقب و صندلی برگشت عقب و من و صندلی با هم به علاوه مهسا که خیز آورد سمتم افتادیم روی هم و پهن زمین شدیم و از فشار افتادن مهسا روم چهرم رفت توی هم!
همون موقع هم یهو در اتاق بعد از کوبیده شدن کوتاهی باز شد و من و مهسا سریع سر بلند کردیم. با دیدن کیان مجد که با جدیت وارد اتاق شد چشمامون چهارتا شد.
آقای مجد نگاهی به اتاق انداخت و نگاهش روی من و مهسا که روی زمین افتاده بودیم ثابت موند. سریع به خودم اومدم و از روی زمین بلند شدم و مهسا هم پشت سر من بلند شد.

متین با صدای بلندی گفت: سلام جناب رئیس!

نگار هم سلام آرومی کرد و من و مهسا هم درحالی که پشت میز وایستاده بودیم و سرمون از خجالت پایین بود سلام آرومی کردیم.

آقای مجد در اتاق و بست و درحالی که نزدیک‌تر میشد جواب سلاممون رو داد و نگاهش رو دوخت یه جایی بین من و مهسا!

با تعجب سریع به پشت سرم نگاه کردم و با دیدن صندلی که چهارچرخش به هوا بود سریع خم شدم و صندلی رو صاف کردم.

- مشکلی پیش اومده جناب مجد؟!

این حرفو متین به آقای مجد زد و با این حرفش نگاه مجد از روی صندلی که حالا صاف بود برداشته شد.

آقای مجد قدمی نزدیک متین رفت و با جذبه‌ای که آدم و جذب خودش می‌کرد رو به متین گفت:

- خیر، فقط اومدم با کارمندان این اتاق آشنا بشم!

متین نفسشو نامحسوس آزاد کرد که از چشم من دور نموند. نفس عمیقی کشیدم و بوی خوش عطر ادکلن کیان مجد پیچید توی بینیم. به-به عجب عطر لاکچریی هم میزنه! بوش یه جورایی خنک و تندِ!

کیان مجد: خب شما اول خودتون رو معرفی کنید جناب و سوابق کاریتون و مشخصاتتون و بگید که کامل باهاتون آشنا بشم، چون وقت مطالعه پرونده‌های کاریتون رو ندارم میخوام خودتون، خودتون رو معرفی کنید!

و به متین نگاه کرد. با این حرفش نفسمو راحت بیرون فوت کردم و خدارو هزار بار شکر کردم که اول از متین شروع کرد.
پوف... خداروشکر دیگه کاری به پرونده‌ها نداره، خب حالا من برای مشخصات مدرکمو چی بگم؟!

ویرایش شده توسط Mahi_org
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_5

 

متین: بله حتما، من متین خدابنده هستم سی و‌ دو سالمه، لیسانس معماری دارم و چهار ساله که در شرکت مشغول به کار هستم.

مجد سری تکون داد و برگشت سمت نگار که به میز متین نزدیک‌تر بود.

نگار: منم نگار مشفق هستم سی سالمه و لیسانس معماری دارم و سه ساله که در شرکت مشغول به کار هستم!

چیزی نگفت و برگشت سمت منو مهسا، نمیدونم چرا ولی یهو هول کردم و سرمو پایین انداختم.

- خب شما خودتون و معرفی کنید.

سریع سرمو بالا آوردم و به مجد نگاه کردم. نگاهش به مهسا بود، مهسا که حسابی خر‌ذوق شده بود با لبخند گشادی آروم گفت:

- سلام، من مهسا راد هستم، بیست و سه سالمه و فوق‌دیپلم حسابداری دارم.

- چند ساله در شرکت کار می‌کنید؟

- سه‌ سال!

نگاهم و از چهره مهسا که نفس راحتی کشید گرفتم و حالا نوبت من بود که خودمو معرفی کنم!

صدام و صاف کردم و گفتم:

- منم صنم محمدی هستم، بیست و دو سالمه و...و...

افتادم به من-من که برای مدرک چی بگم آخرم گفتم:

- و دیپلم دارم و سه ماه که استخدام شدم!

به قیافه جدی مجد که نگاهش عادی بود و بهم نگاه میکرد نگاه کردم و لبمو دندون گرفتم.

- دیپلم چی دارید؟

مونده بودم چی بگم و یکم مکث کردم و سر‌آخر با صدای آرومی گفتم:

- طراحی دوخت!

لحضه‌ای سکوت همه‌جارو گرفت و کیان مجد به من خیره زل زد. از استرس و اضطراب دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. یکم که گذشت سری تکون داد و در حالی که سمت در اتاق می‌رفت برگشت سمت من و گفت:

- اگر فعلا کاری ندارید لطفا بیایید اتاق من باهاتون کار دارم!

بعدم از اتاق بیرون رفت و درو بست. با رفتنش مهسا یه نفس راحت بلندی کشید و من بیچاره خودمو پرت کردم روی صندلی و مونده بودم چیکار کنم.

نگار: حالا میخوای چیکار کنی صنم!

به نگار نگاه کردم و سرمو تکون دادم.

- نمیدونم، میترسم بچه‌ها اگه برم و اخراجم کنه چه خاکی تو سرم بریزم!

متین: نگران نباش شاید کاری نکنه!

مهسا: آره، منو نگاه کن صنم.

نگاهمو به مهسا دادم و اون ادامه داد.

- برو توی اتاقش گریه و زاری راه بنداز و بگو به این شغل نیاز داری شاید اینجوری بزاره اینجا بمونی!

سردرگم گفتم: فکر نکنم به احتمال زیاد اخراجم می‌کنه!

متین: ای بابا اون کی گفت اخراجت می‌کنه خیلی ریلکس گفت باهات کار داره!

نگار با حرص چرخید سمت متین و گفت:

- دِ جناب عقل‌کل جز اینکه درباره مدرک و سوابق کارش باهاش کار داشته باشه دیگه بخاطر چی ممکنه باهاش کار داشته باشه!

دستم و زدم زیر چونم و مضطرب به میز زل زدم و از بحث بچه‌ها که داشت بالا می‌گرفت خودمو جدا کردم.

از روی صندلیم بلند شدم و گفتم:

- من برم ببینم چیکار داره!

هر‌سه‌شون سکوت کردند و به من نگاه کردند.

مهسا: برو ایشالله که کار خاصی باهات نداره و چیزی نمیشه.

لبخند مضطربی به روی مهسا زدم و از اتاق بیرون اومدم.

ویرایش شده توسط Mahi_org
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_6


سمت اتاق رئیس رفتم و آروم در زدم. با صدای بفرمایید جدی و محکمش استرسم بیشتر شد و کم-کم داشتم دست و پام و گم می‌کردم. سریع به خودم تشر زدم و با نفسی عمیق وارد اتاق شدم و درو پشت سرم بستم. سرمو که بالا آوردم، نگاهم به چهره جدیش که به من زل زده بود افتاد.
یهو هول کردم و سربه هوا و بلند گفتم:

- س..سلاام!

سری تکون داد و گفت:

- سلام مجدد، بفرمایید بشینید!

بعدم با دست به مبل‌های روبه‌روی میزش اشاره کرد. لبمو گزیدم و سمت مبل‌ها رفتم و روشون نشستم. از پشت میز بیرون اومد و درست روبه‌روم نشست. حالا اضطراب و استرسم باعث بالا رفتن تپش قلبمم شده بود.

- ببخشید...مش..مشکلی پیش اومده!

بعدم نگاهم و به میز جلوم دادم.

تک‌سرفه‌‌ای برای باز شدن گلوش کرد و گفت:

- بله خانم محمدی یه مشکلی پیش اومده که شما باید به ما کمک کنید!

با تعجب سرمو بالا آوردم و مستقیم زل زدم تو چشم‌هاش... یعنی چی؟ مشکلی پیش اومده؟! من باید کمکشون کنم!

- متوجه منظورتون نمیشم!

سرشو تکون داد و درحالی که پای چپش رو روی پای راستش مینداخت و دستاشو روشون قلاب میکرد گفت:

- خب شاید حرف‌هایی که الان بهتون قرار باشه بزنیم و چیزهایی که بگیم یه مقدار براتون درکش سخت باشه ولی خب متاسفانه ما هیچ راهی جز کمک گرفتن از شما نداریم!

آب دهنمو به سختی قورت دادم و اومدم حرفی بزنم که همون لحضه صدای در اتاق بلند شد و کمی بعد در باز شد و یه نفر وارد شد. سریع برگشتم و به فردی که وارد شد نگاه کردم، با دیدن پسره یه لحضه ماتم برد، وایی خدا باورم نمیشه یه پسره تقریبا هم سن و سال آقای مجد ولی ده برابر جذاب‌تر و تو چشم‌تر از اون!!
مات چهرش بودم، وایی خدا مگه میشه رنگ چشماش اینقدر خوش‌رنگ باشه، شاید لنز گذاشته باشه، آخه مگه چشم طوسی اونم به این وضوحیت داریم! کم مونده بود دهنم از تعجب و حیرت باز بشه که با صدای کیان مجد به خودم اومدم.

- خوش اومدی برسام!

سمت پسره که برسام بود رفت و باهم خیلی صمیمی دست دادند.

- بَه سلام به رفیق نارفیق خودمون!

آقای مجد لبخند کمرنگی زد و چیزی نگفت و چرخید و به من نگاه کرد و اون پسره متوجه من شد با دیدن نگاه خیره‌شون روی خودم سریع به خودم اومدم و از جام پا شدم و هول گفتم:

- س..سلام.

برسام: سلام عرض شد خانم.

چرخید سمت کیان و گفت: معرفی نمیکنی کیان!

کیان درحالی که برسام رو به سمت مبل‌ها هدایت میکرد گفت:

- بله حتما شما بشین.

وقتی نشستند منم به تبعیت از اونا نشستم و حالا کیان روبه‌روی من و اون پسره برسام هم روی مبل تک نفره اون سمت نشسته بودند‌.

- ایشون خانم محمدی همونی که قراره تو پرونده بهت کمک کنه هستند!

نگاهمو با اضطراب دوخته بودم به میز و متوجه نگاه سنگین پسره روی خودم شدم ولی می‌ترسیدم نگاهش کنم و دوباره هول شم و خودمو ضایع کنم.

برسام: آهان، از آشناییتون خوشبختم.

نگاه کوتاهی بهش کردم و با لبخند آرومی جوابشو دادم: به همچنین

برسام: کیان منو معرفی کردی یا نه؟

کیان تکیه زد به مبل و گفت:

- نه هنوز چیزی نگفتم، نه از تو نه از کاری که قراره بکنیم!

با حرفی که آقای مجد زد خیلی گیج شدم با اینکه هنوز هم نگران از دست دادن شغلم بودم ولی الان بیشتر گیج و نگران اینکه قضیه چیه و اینا با من چیکار دارن شده بودم.

برسام: خب چه بهتر بزار خودم بگم کیان.

کیان اومد حرفی بزنه که برسام زودتر گفت:

- و موضوع نارفاقتی شما و گذاشتن ما و رفتنت به خارج هم می‌مونه برای بعد جناب کیان!

ویرایش شده توسط Mahi_org
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_7

 

کیان چیزی نگفت و دوباره تکیه زد به مبل، مضطرب و نگران به مجد و گاهی نگاه گذرایی به اون پسر خوشکله، برسام کردم و خیلی-خیلی کنجکاو بودم بدونم چیکارم دارن و چی شده؟
بعد از گذشت چند دقیقه که واسه من یک عمر گذشت بالاخره برسام شروع به حرف زدن کرد.

- خب ببینید خانم محمدی...

یکم مکث کرد و دوباره گفت:

- میشه صنم خانم صداتون کنم؟

هول و دستپاچه لبخندی زدم و گفتم:

- بله هرجور راحتید!

لبخند خوشکلی زد و چیزی نگفت.

- خب قضیه اینجا اومدن شما و من و جمع شدنمون مربوط میشه به کار من!

متعجب و به اجبار بهش نگاه کردم. نگاهی به کیان کرد و دوباره به من نگاه کرد و ادامه داد:

- راستش، خب این حرف‌هایی که الان بهتون میزنم و این درخواستی که ازتون دارم باید نامحسوس بین خودمون بمونه و شما اگر مایل بودید و به ما کمک خواستید بکنید موافقتتون رو به ما اعلام کنید و اگر هم در غیر این صورت بود همه چیز رو فراموش کنید،‌ متوجه شدید؟

گیج زل زده بودم به یه جایی بین ابروها و دماغش و با این توضیحاتی که داد من بیشتر گیج شدم! سکوت کردم و چیزی نگفتم و برسام دستی بین موهاش کشید و به بالا هدایتشون کرد و ایندفعه کیان گفت:

- خب دیگه بگو برسام، مثل اینکه خیلی خانم محمدی گیج شدند!

نگاه گذرایی به کیان کردم و دوباره نگاهمو دادم به برسام و گفتم:

- ببخشید مشکلی پیش اومده؟ چی شده، میشه لطفا زودتر بگید؟!

برسام سری تکون داد و گفت:

- باشه الان میگم، ببینید خانم محمدی بزارید رک و رو راست باهاتون حرف بزنم و دنبال مقدمه چینی نرم!

آب دهنمو قورت دادم و با دقت به حرف‌هاش گوش دادم.

- راستش خب، راستش من پلیسم، درواقع مامور مخفی هستم و اینبار به من ماموریت داده شده که یه باند قاچاقچی حرفه‌ای مواد مخدر رو دستگیر کنم.

یکم مکثی کرد و نگاهی به کیان کرد و ادامه داد:

- شاید الان واستون سوال شده که خب اینا به شما چه ربطی داره و از این‌جور حرف‌ها، اما صبر کنید من به کمک شما  برای حل این پرونده مهم نیاز دارم.

با تعجبی صد‌برابر قبل گفتم:

- ببخشید من چیکار میتونم بکنم؟

برسام: صبر کنید کار خاصی نیاز نیست بکنید فقط، فقط باید چند روز…

کیان پرید وسط حرفش و با لحن بی حوصله‌ای گفت:

- ای‌بابا برسام برو سره اصل‌مطلب دیگه!

رو کرد سمت منو گفت:

- بببینید خانم محترم، ایشون پلیس‌اند و برای حل یکی از پرونده‌هاشون نیاز به کمک شما دارند حالا شما چه کمکی میتونید بهش بکنید الان میگم، شما در واقع باید یه نفر رو که بهتون خیلی نزدیک هست و واسه شما و این شرکت یه نقشه‌هایی کشیده و عضو اصلی این باند قاچاقچیه رو زیر نظر بگیرید!

با تعجب آروم گفتم: چی؟!

برسام: منظورمون پسر عموتونه سام محمدی همونی که باعث استخدام شما در این شرکت شده و نمیدونم قصدش چیه، هست!

با لحن گیج و کمی متمایل به خنده گفتم: شما اشتباه میکنید سام اهل این کارا نیست!

همون لحضه کیان پوزخند صداداری زد.

برسام: ببینید خانم محمدی ما هیچ حرفی رو بدون تحقیق و اطمینان نمی‌زنیم و هیچ کاری بدون تحقیق نمی‌کنیم، از این موضوع هم اطمینان کامل داریم!

آب دهنم و به زور قورت دادم، یه جورایی بهتم زده بود. ،یعنی...یعنی سام قاچاقچیِ! وایی باورم نمیشه، بابا امکان نداره...شاید...شاید اینا دارن شوخی میکنن!

بین خوددرگیری های ذهنیم گیر کرده بودم که با صدای کیان مجد به خودم اومدم:

- ببینید خانم محمدی ما کاملا از قضیه استخدام شما توسط رشوه دادن پسرعمویتون به معاون شرکت آقای جلالی باخبریم! دلیل یهویی اومدن من هم دوست چندین و چند سالم بود که وقتی بهم گفت یه باند قاچاقچی شرکت پدرمو زیر نظر داره و می‌خواد توسط لوازم و امکانات ما به خارج هم مواد قاچاق کنه، من سریع خودمو رسوندم. هم برای کمک به دوستم و هم برای به گند کشیده نشدن شرکت چندین و چند ساله پدرم، در واقع اینجوری به پدرم گفتم که میخوام چند روزی ریاست رو به دست بگیرم تا با چند و چون کار و فلان آشنا شم! حالا شما به ما بگید با ما هستید تا کمکمون کنید این باندو دستگیر کنیم یا نه؟ اگه هستید که خیلی هم عالی و لطف کردید و همه چیز باید بین خودمون بمونه و نامحسوس پیش بریم و اگر هم نیستید شمارو به خیر و مارو به سلامت و باز هم تمام اتفاقات بین خودمون دفن میشه و شما هم این موضوع رو که پلیس دنبال پسر عموتون هست و فلان رو تا آخر گوشه‌ای از ذهنتون دفن می‌کنید تا ما اون باندو دستگیر کنیم، فهمیدید؟!

ویرایش شده توسط Mahi_org
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_8

 

خیلی گیج شده بودم و اصلا نمی‌تونستم درست تصمیم بگیرم در یک تصمیم آنی از جام بلند شدم و گفتم:

- من باید فکرامو بکنم!

و بعد هم خیلی سریع از اتاق رئیس بیرون اومدم و سمت اتاق خودمون رفتم.
وقتی وارد اتاق شدم بچه‌ها با دیدن چهره متفکر و گیج من تعجب کردند و مدام سوال‌پیچم می‌کردند و من فقط با گفتن اینکه اخراج نشدم و چیزی نیست دست به سرشون کردم.
در حالی که خودمو مشغول کامپیوتر و برگه‌های جلوم کرده بودم تمام فکر و ذکرم حول و حوش سام و حرف‌های برسام و کیان و کاری که سام می‌کرد می‌گشت.
نمی‌تونستم باور کنم که سام، اون پسر خوش برخورد و مودب و به نظر من یه جورایی چشم و گوش بسته که باعث و بانی استخدام من توی این شرکت بوده حالا عضو مهمی از یک باند قاچاقچی باشه و دلیل استخدام من هم یه نقشه بوده باشه و حالا این وسط چه نقشه‌ای برام کشیده رو خدا داند!

نمیدونم چقدر گذشته بود و ساعت چند بود و من فقط داشتم به کیبورد کامپیوتر نگاه میکردم. با بلند شدن صدای تلفن روی میزم به خودم اومدم و از افکار جور واجورم رها شدم.
بعد از مکثی تلفنو برداشتم و صدای منشی توی تلفن پیچید.

- خانم محمدی جناب آقای مجد گفتند تشریف بیارید اتاقشون!

با شنیدن اسم کیان مجد دوباره یاد حرف‌هاش افتادم. کلافه با انگشت شصت و صبابه‌ام پیشنیمو فشار دادم و گفتم:

- باشه حتما، خیلی ممنون که اطلاع دادید.

- خواهش میکنم!

بعد از قطع کردن تلفن هنوز تلفن و سره جاش نذاشته بودم که نگار گفت:

- کی بود صنم؟

به نگار که کنجکاو نگاهم میکرد نگاه کردم و کلافه درحالی که از پشت میز بیرون میومدم گفتم:

- خانم معینی بود، گفت مجد کارم داره!

هنوز سمت در اتاق نرفته بودم که مهسا گفت: صبر کن ببینم، وایسا!

بی‌حوصله وایسادم و برگشتم و به مهسا نگاه کردم.

- ببین صنم خانم فکر نکن ما خریم که هیچی نمیگیا، یالا بگو ببینم چت شد یهو رفتی توی اتاق رئیس هان؟ از وقتی اومدی همش توی خودت بودی و الانم که دوباره داری میری اتاق مجد، بگو ببینم چیشده هان اگه واقعا اخراجت نکرده پس واسه چی اینجوری رفتار میکنی هان!

نگار: آره، مهسا راست میگه چی شده؟ بگو دیگه خب!

- بچه‌ها باور کنید الان اصلا حوصله ندارم بزارید برم ببینم مجد چیکارم داره سر فرصت همه چیو بهتون میگم.

نگار اومد دوباره اعتراض کنه که متین به دادم رسید.

متین: ای بابا نگار بس کن دیگه، خب شاید چیز شخصی باشه و نخواد بهتون بگه

رو کرد سمت منو گفت:

- صنم برو ببین چیکارت داره،‌ برو!

واسه متین که لطف بزرگی در حقم کرد و منو از دست سیم‌جین‌های مهسا و نگار نجات داد با لبخند کمرنگی سری تکون دادم و از اتاق بیرون اومدم.
سمت اتاق رییس رفتم و در زدم و بعد از گذشت چند دقیقه با صدای بفرماییدش وارد اتاق شدم.
به میز کارش نزدیک شدم و گفتم:

- با من کاری داشتید آقای مجد؟!

سرش و بالا آورد و مستقیم تو چشم‌هام نگاه کرد.

- بله بفرمایید بشینید!

با مکثی روی مبل قبلی که نشسته بودم نشستم و منتظر شدم تا بگه ببینم باز چیکارم داره، شاید دوباره پسر‌خاله یا پسر‌دایی‌هام تو باند قاچاقچی‌ها عضو شده بودند... پوف!

- فکراتونو کردید خانم محمدی؟ با ما همکاری می‌کنید یا خیر؟!

نگاهمو به میز دادم و سکوت کردم.
چی بگم؟ الان قبول کنم پسر عمومو بفروشم به اینا یا نه؟ پوف... عجب گیر مسخره‌ای کردم! امکان نداره بدون اطمینان کامل و اینکه مطمئن شم خود این جناب مجد و رفیقشون نقشه‌ای واسه من نکشیده باشند با پیشنهادشون موافقت کنم! بدون رودروایسی صدا‌مو صاف کردم و شروع به حرف زدن کردم.

- ببینید جناب مجد، من نمی‌تونم همینجوری بدون هیچ شواهد و مدرکی پسر عمومو قاچاقچی کنم و به شما اعتماد کنم که پلیس هستید.

نگاهمو به چشم‌هاش دوختم تا ببینم عکس و العملش چیه، خیلی عادی نگاهم می‌کرد.

- اگه از بابت ما و پسر عموتون مطمئن شید با ما همکاری میکنید.

- ببخشید من نمیفهمم چرا از من کمک می‌خواید، چرا اینقد موافقت من برای شما مهمه؟!

لحضه‌ای سکوت کرد و گفت:

- ببینید خانم محمدی دلیل اینکه ما شمارو انتخاب کردیم اولا برای اینه که شما دختر عموی سام محمدی هستید و رفت و آمد به محل زندگیش براتون میتونه خیلی راحت و عادی باشه، دوما سام محمدی شما رو توی این شرکت استخدام کردند تا بتونن توسط شما کارهاشون رو راحت‌تر انجام بدن پس ما خیلی راحت میتونیم از کارهایی که به شما میگه براشون انجام بدید مطلع بشیم.
 

ویرایش شده توسط Mahi_org
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_9

 

سکوت کردم، خب یکم حرف‌هاش منو قانع کردن.

- اگر شما منو متقاعد کنین که حرف‌هاتون و نظرتون درباره سام درست و صحیح هست…

یکم مکث کردم و ادامه دادم.

- اونوقت فکرامو می‌کنم تا ببینم میتونم بهتون کمک کنم یا اینکه میتونم پسر عمومو زندون بندازم و باعث خرابی زندگی و آیندش بشم یا نه؟ و بعد بهتون خبر میدم.

- حق بهتون میدم اینجوری بگید و به این فکر کنید که بعد از به زندان انداختن پسر عمرتون عذاب وجدان می‌گیرید و از این حرف ها، ولی ببینید خانم همون پسر عموی شما که باعث استخدامتون شده برای شما نقشه کشیده و می‌خواد بعدها از شما برای کارهای کثیفش استفاده کنه و به اینم فکر کنید که اون با قاچاق مواد باعث بهم ریخته شدن و نابودی آینده و زندگی خیلی از جوون‌ها و آدم‌ها شده!نگاهم به میز بود و نمی‌دونستم چی بگم، واقعا دهنم بسته شده بود!

- فردا مدرک و شواهد رو به برسام میگم براتون بیاره و بهتون نشون بده و شما با چشم خودتون ببینید که ما قصد دیگه‌ای جز دستگیری اون باند نداریم و پسر عموی شماهم یه قاچاقچیِ که کم-کم داره حرفه‌ای میشه!

با حرف آخرش آب دهنمو به زور قورت دادم و حقیقتا یکم نگران شدم. بعد از چند لحضه که دیدم چیزی نمیگه از جام بلند شدم و گفتم:

- با من کار دیگه‌ای ندارید برم به کارهام برسم!

نگاهم کرد و گفت:

- خیر، میتونید تشریف ببرید ولی قبلش اینو حتما یادتون باشه به کسی چیزی نباید بگید.

- خودم می‌دونم، چشم !

- خیلی عالیه که خودتون می‌دونید پس حواستونو جمع کنید و اگر پسر عموتون رو هم دیدید هیچ حرفی به اون نمی‌زنید و عادی رفتار می‌کنید!

سری تکون دادم و از اتاقش بیرون اومدم.

****************************

ویرایش شده توسط Mahi_org
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_10


پشت در اتاق مجد ایستادم و در آرومی زدم. بعداز شنیدن اجازه‌ی ورودش درو باز کردم و وارد اتاقش شدم، درو پشت سرم بستم و نزدیک میزش رفتم.

نگاهمو از روی آقای مجد که بهم نگاه می‌کرد گرفتم و به دوستش، همونی که دیروز دیده بودمش و روی مبلها نشسته بود نگاه کردم. با دیدنش دوباره یکم هول کردم، وایی خدای من چرا اینقد بی‌جنبه شدم!

توی عمرم تا حالا نه هیچ پسری به جذابی و خوشکلی این پسر دیده بودم و نه هم جلوی هیچ پسری هول می‌کردم ولی نمیدونم این لعنتی چجوریه که  دست و پامم گم میکنم،. انگار مهره‌مار داره! با اون رنگ چشمای عجیبش!

- سلام.

کیان: سلام بفرمایید بشینید!

به کیان نگاه گذرایی کردم و با صدای برسام دوباره بهش نگاه کردم.

برسام: سلام خوش اومدین!

"خیلی ممنون " آرومی زیر‌لب گفتم و روی مبل که فاصله زیادی با برسام داشت نشستم.

برسام: خب، کیان صنم خانم هم که اومد بهتره زودتر مدارک رو بهشون نشون بدیم و بعد هم ایشون فکراشون رو بکنن و جوابشونو به ما بگن!

نگاهشو از کیان گرفت و به من داد و ادامه داد:

- راستش من وقت زیادی برای حل این پروژه ندارم اگه نتونم تا دوماه دیگه سر‌نخ قطعی و محکمی برای دستگیری این باند پیدا کنم این پروژه از من گرفته میشه و احتمال این رو هم داره که کسر مقام شم!

کیان: خب آره، حتما شروع کنیم که توی شرکت هم کار زیاد دارم!

برسام سری تکون داد و از روی میز یه لبتاب برداشت و از جاش بلند شد و سمت من اومد و دقیق کنارم روی مبل  با یک قدم فاصله نشست. یکم خودمو جمع و جور کردم، حقیقتا معذب شدم ولی چیزی نگفتم.

برسام سرشو کرد داخل لبتاب و بعد از یکم انگلک کردنش لبتابو گرفت سمت منو و گفت:

- بفرما اینم کلیپی که ثابت کرده پسر عموی شما هم همدست اون‌ها هست منتهی، یه لحضه صبر کنید (لبتابو برگردوند سمت خودش و بعد از مکثی دوباره گرفت سمت منو گفت) اینم دیگه پسر‌عموی شماست، آقای سام محمدی!

آب دهنمو قورت دادم و به عکسی که نشونم داد نگاه کردم. با دیدن عکس سام همون یه ذره امیدی هم که درباره این داشتم که سام بی‌گناهه و اشتباه شده از بین رفت و نمیدونم چرا ولی یکم خجالت کشیدم!

پوف، دیروز پرو-پرو توی روشون نگاه می‌کردم می‌گفتم مدرک نشونم بدید حالا خجالتم میشه!

برسام: خب این از عکس پسر‌عموتون .

دوباره لبتابو گرفت سمت خودش و یکم باهاش کار کرد و گرفت سمت من.

- بفرما اینم کلیپ!

و بعد لبتابو داد دست خودم و کلیپ و پلی کرد.

سام توی یه منطقه تقریبا بیابونی از یه ماشین مدل بالا پیاده شد و سمت یه خونه یا مغازه و یه همچین چیزی رفت و در زد و یکم بعد یه مرد بزرگ هیکل درو باز کرد. با‌هم حال و احوال کردند و سام وارد اون خونه شد.

- اینجایی که میبینید یکی از کوچکترین  انبار‌های مخفی موادشون هست و دیگه بقیه بماند.

با تعجب پخش فیلمو استپ کردم و گفتم:

- یعنی هنوز انبار مواد دیگه هم دارند؟

با صدای پوزخند کیان سریع سرمو چرخوندم و بهش نگاه کردم.

برسام: پس چی فکر کردی تو هنوز کجایی!

ویرایش شده توسط Mahi_org
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...