رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان دلارام|9999maryamکاربر انجمن نوهشتیا


9999maryam
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 نویسنده :مریم  رادمنش 

رمان دلارام 

سلام دوستان، من علاقه زیادی به رمان دارم؛  کل زندگیم رویای   نویسنده  شدن‌رو داشتم. وقتی رویایی را دوست داشته باشی  هرچقدر  سعی کنی از آن دوری کنی، بازهم به سمت آن کشیده می‌شوی.   امیدوارم از رمان من خوشتون بیاد .  همیشه انگیزه تنها نیست  که مارو به سمت هدف می‌کشونه  حمایت نیز نیاز هست. رمان اول من هست  درسته در این رمان ضعف‌هایی از من به چشم می‌خوره   که نشان از بی‌تجربگی منه  امیدوارم  دوست داشته باشید . و هوای منو داشته باشید!  ممنونم از نگاه گرمتون. 

رمان :دلارام
ژانر : جنایی. عاشقانه 

دلارام دختر مهربون و دلسوزی که سختی‌های زیادی را در زندگی‌اش تحمل کرده. سر ماجرایی ناخواسته پاش به ماجرای خطرناکی باز می‌شه که تصورشم نمی‌کرد.


مقدمه :

تافته جدا بافته‌های روزگار بود .

از نظر خودش، همان اول بدشانس‌ترین افراد جامعه‌را تشکیل می‌داد.

زیاد از حد مغموم بود. 

نه سرش دست نوازشی دیده بود نه صورتش گرمای شانه حمایت‌گری‌را حس کرده بود. تا خورده بود سیلی باعنوان خیر خواهی. 

تاشنیده بود، فریادی به اسم اهمیت. 

در نوجوانیش تکه‌های خورد شده‌اش‌را جمع می‌کرد و به قول معروف از آن‌هایی بود که صورت خود را با سیلی سرخ نگه  می‌داشت.

از زمین و هوا بریده بود. 

به شانزده سالگی رسیده بود و هنوز حسرت عروسک رنگی‌های و بارب‌ی هایی را داشت که در دستان‌هم بازی‌هایش می‌دید .

همیشه آشغالی در چشم خانواده بود که به هیچ دردی نمی‌خورد؛ از بین‌هم کلاسی‌هایش دوستی نداشت، رفاقت‌را چنان خانواده‌اش بر سرش می‌کوبیدند که نه توانایی ارتباط برقرار کردن با دوستی را داشت نه توانایی صمیمیت با آنان را.

زیاد از حد خسته بود، حق داشت. نداشت؟

تا کاستی بر او می‌دیدند عالم و ادم را بر سرش می‌کوبیدند .

چقدر از دنیا طلب داشت؟

همیشه از بهترین‌ها کمترین‌ها‌را داشت.

تا دهان به اعتراض باز می‌کرد با جواب نمک نشناس، بدبخت، بی‌لیاقت، همین‌هم مردم ندارند دهانش را می‌بستند.

شاید هم نسل او نبودند، شاید او تافته جدا بافته بود، شاید سقف آرزوهایش زیادی بلند بود و لیاقت بهترین‌ها را نداشت .

چرا این‌گونه روزگار با او می‌کرد؟ 


بار ها تحقیر شده بود عادی شده بود. حسابش‌را کن هر روز، راس ساعت مقرری بخوابی تا چند روز زمان خواب عادت می‌کنی. 

تحقیر را که جای خودداشت. 

همه تحقیر ها او را به بمب ساعتی عقده‌ای تبدیل کرده بود که زمانش رو به اتمام است عقده‌ای خطرناک و خوف ‌آور. 

کسی باید تاوان می‌داد! تاوان کمبود های زندگیش را. 

منتظر جرقه ای بود که منفجر شود.

ویراستار: @ petrichor

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ So.Bloom

 

ویرایش شده توسط 9999maryam
ویراستار|petrichor 🌱
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول دلارام


از خانه بیرون آمدم و راه کتاب‌خانه‌ را همانند هر روز  در پیش گرفتم. تنها جایی که آسایش داشتم و خرمگسی نبود که آرامش  مرا مختل کند  نه کسی بود مرا به باد کتک بگیرد و نه کسی که اعصابم‌ را با تحقیرهایش مختل کند روی صندلی همیشگی‌ام نشستم و کتابم را باز کردم، اشک‌هایم بر گونه‌ام جاری می‌شد. حتی به حال شخصیت‌های کتابم اشک می‌ریختم اما کسی از حال نزار من آگاه نبود. این‌که بدبختی یک شخصیت خیالی را بهانه می‌کردم  تا همانند کودکان گریه کنم .

آن‌قدر کتاب‌ را ورق زدم که به پایانش رسیدم، ارزش خواندن را داشت؛ قلم نویسنده روان و لطیف بود. تنها جایی که حرص مرا در می‌آورد و باعث می‌شد بر او و روح منزه او صلوات بفرستم آن‌جا بود که  بلایی بر سر دختر بیچاره  داستان می‌آورد.   داشتم به یقین این می‌رسیدم که نویسنده خصومت شخصی با دختر  داستان دارد که هر ثانیه بلایی بر سرش می‌آورد  و زهرش را  بر دخترک مظلوم  داستان می‌ریخت. اما گاهی  در قلمش فرجی می‌شد  و کمی از  بد بیاری  دختر جلوگیری می‌کرد.

دستی‌روی شانه‌ام نشست. سرم‌ را برگرداندم، مسئول کتاب‌خانه بود.

- عزیزم، زمان بستن کتاب‌خونه هست. اگه امکان داره زودتر برید. 

سرم را تکان دادم  و با گفتن  چشم و لبخندی زدم. 

چه زود شب می‌شد، حال مجدداً باید به آن اتاق تاریکم می‌رفتم. و سرم را با کتاب‌هایم گرم می‌کردم. 

آرام- آرام به سمت خانه می‌رفتم، روی جدول خیابان قدم می‌زدم.  و گاهی تعادل خود را می‌سنجیدم  از خیابان که رد می‌شدم چشمم به کوچه تاریکی خورد  که صدای جیغی آمد و  دختری با حال نزار بیرون آمد و شروع به دویدن کرد. ابروهایم از تعجب بالا رفت، چه شده بود؟ که ناگهان دو مرد قد بلند کت و شلواری پشتش از کوچه بیرون آمدند. و دنبال دخترک شروع به دویدن  می‌کردند؛  دلم به حال دختر سوخت، اگر او را می‌گرفتند چه بلایی سرش می‌آوردند؟ اگر آدم‌های بدی باشند چه؟عصبی سرم را تکان دادم، نمی‌توانستم بی‌تفاوت باشم، مثل دیگر عابران.   من که تا همین‌جا مسابقه بد بیاری    سه هیچ از میگ- میگ جلو بودم!  کوله پشتیم‌ را تند بر شانه انداختم و با نهایت سرعت می‌دویدم. گور پدر دردسر! با سرعت خودم را به دخترک رساندم، دستش را گرفتم و دنبال خودم می‌کشیدم؛  اول ترسید و دستش را پس کشید .

- دارن میان، زود باش. 

دختر سرش را برگرداند و  دو مرد را که در نزدیکی‌مان دید دستم را گرفت. دوتایی می‌دویدیم، خسته بود و شل می‌دوید؛ اما نمی‌توانستیم توقف کنیم. به پارکی رسیدیم دستش را کشیدم. 

- زود باش بریم تو پارک تا گمشون کنیم. 

با سرعت وارد پارک شدیم و در میانه راه پشت بوته بزرگی پناه گرفتیم. صدای دویدن آن دو مرد را پشتمان می‌شنیدند که رد شدند. رو به او آرام پرسیدم: 

- خوبی ؟

دست‌هایش می‌لرزید، از خستگی یا شاید هم ترس تند- تند نفس می‌کشید. 

- ممنون کمک کردی. 

به چشم‌هایم نگاه کرد، آرایش غلیظی کرده بود و روسری بر سر نداشت؛ کلاه قرمز بود که بر سر داشت با چشمان قهوه‌ای. 

- خواهش می‌کنم، کاری نکردم. راستی اون‌ها که دنبالتن کی‌ان؟

 سرش را تند بلند کرد و با استرس گفت:

- کمکم کن برم!   داداشام هستن  می‌خوان من‌رو کتک بزنن، منم از دستشون فرار کردم. 


متاثر نگاهش کردم، احساس لنگ زدن گفته‌هایش را داشتم. اما از آن‌جا که   منم مانند او از برادرانم کتک می‌خوردم مشت و لگدهایش خیلی درد می‌آمد.  با اعماق وجود  او را درک کردم؛ حتما او هم دردش می‌آمد، با همان نگاه دلسوزانه نگاهش کردم. 

- چه‌جور کمکت کنم؟ 

حس می‌کردم دارد دروغ می‌گوید اما از حس این‌که او را همانند من کتک می‌زدند اشکم درآمد. 

لبخندی زد و تند گفت:

- بیا لباست‌رو با من عوض کن! این‌جوری وقتی ببینن تو من نیستی کلی از وقتشون رفته منم فرار می‌کنم میرم خونه عموم تا کاری با من نداشته باشن. باشه؟

شک و استرسی تمام وجودم را گرفته بود؛ حس بدی داشتم به این کمک  انسان دوستانه. اما این دلسوزی نفرت انگیز ولم نمی‌کرد، همیشه از دخالت در کار دیگران بی‌زار بودم اما وقتی می‌دیدم اگر او را رها کنم امکان دارد برادرانش او را کتک بزنند، خر می‌شدم که به او کمک کنم. 

دست از این افکار برداشتم و تند پالتو و روسریم را با کت و کلاه قرمزش عوض کردم  بعد از نصیحتی خواهرانه  او را به انتهای پارک هدایت کردم و خودم‌هم  از آن سمت رفتم. صدای مردی را شنیدم:

-آلفرد  پیداش کردم.

سرم‌ را برگرداندم، با من بودند و به طرفم می‌دویدند. به قدم‌هایم سرعت بخشیدم که از استرس می‌لرزیدند. در دل   روح خود را مستفیض کردم   وقتی از دویدنشان  که همانند اسب می‌دویدند  به این نتیجه می‌رسیدم  که  این تو بمیری از آن تو بمیری‌های معروف  نبود.   منم هم به تبعیت از آنان می‌دویدم تا در دست آنان نیفتم، هرچند که مرا نمی‌شناختند و اگر می‌گرفتند  رهایم می‌کردند. از آن‌جا که فردی  بسیار  خوش شانس بودم   و خدا در لحظه های سختم  راهم را که چه عرض کنم خودم را پاپیون می‌کرد  بند‌های کتانیم  از هم باز شده بودند، و در پاهایم پیچ خورد   که با کله به زمین سقوط کردم. ارواح عمه‌ام را مورد  عنایت الهی قرار  دادم،  آن دو مرد سریع خود را به من رساندند. و دستم‌هایم را محکم پیچاندند  و پشت سرم قفل کردند . داد و جیغ زدم تا رهایم  کنند اما دست بردار نبودند، چه آدم های بیشعوری بودند. صدایم را بالا بردم: 

- ببین داداش! من خواهرت نیستم، ولم کن اشتباه گرفتی.

حرف نمی‌زدند و مرا محکم نگه داشته بودند. و در حالی که بلندم می‌کردند همانند مجرمی   به دنبال خود می‌کشیدند.  با تمام زورم  بر زمین چنگ می‌زدم و خودم را زمین می‌کوفتم  و ارواحشان را  صلوات می‌دادم و برای  شادی روحشان از خداوند  طلب آمرزش می‌کردم . 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor 🌱
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم دلارام

یکی از دو مرد، من‌ را محکم  گرفته بود و به دنبال خود می‌کشید. جیغ می‌زدم، داد می‌کشیدم، از عابرهای بی‌تفاوت که با تعجب و بهت این‌جا را  نگاه می‌کردند و هیچ کاری نمی‌کردند، کمک می‌خواستم؛ خود را بر زمین می‌کوبیدم، مرد ایستاد. در تقلای فرار بودم که چیزی سرد بر کمرم نشست، دست از تقلا رهایی برداشتم. صدای مرد را زیر گوشم شنیدم: 

- تکون می‌خوری مثل بچه آدم با ما می‌آی، وگرنه همین‌جا  می‌کشمت!   انتخاب با خودته. 

به خود لرزیدم، تکان نخوردم.   هر لحظه در انتظار این بودم که بگویند شما در مقابل‌ دوربین مخفی قرار گرفته‌اید. 
 
دستم را گرفت و با فشار از زمین بلند کرد، اسحله را پشت کمرم نگه داشته بود و من مطیع‌آنه از ترس مرگ به دنبال‌اش کشیده می‌شدم، از ترس زبانم بند آمده بود و گوشم نبض می‌زد. 

هر عابری که از کنارم می‌گذشت سعی می‌کردم فریادهای کمکم را در چشم‌هایم بریزم و به آنان نگاه کنم، اما تأثیری نداشت. پارک خیلی در این ساعت شب تاریک و خلوت بود؛ بر زمین و زمان چنگ می، زدم تا من‌ را با خود نبرد.

اما دیر شده بود، من از ترس چشیدن مرگ سکوت کرده بودم. به سمت خروجی پارک می‌رفتیم، در آن‌جا ونی بزرگ و سیاه رنگی بود. من‌ را به‌زور سوار ماشین کرد؛  حال چه گلی برسرم می‌ریختم؟!   از نظر علمی در حال برسی جنس و نوع خاک که قرار بود بر سرم بریزم بودم!  با من چکار داشتند؟ من که کاری نکرده بودم، پس این‌ها از من چه می‌خواستند؟ هر دو لندهور سوار شدند و در را بستند. از آن دسته ادم‌هایی بودم که بر سر چمشه می‌رفت و چشمه خشک می‌شد.  با ترس و لرز شانس قهوه‌ای رنگم را  لعنت می‌کردم. 
ماشین شروع به حرکت کرد، همچنان اسلحه را به طرفم گرفته بود. همان‌طور که با ترس آب نداشته گلویم را قورت می‌دادم  گفتم: 
- حاجی جان خودت این‌رو بکش کنار!   برگام در حال ریختنه، فرار که نمی‌کنم.   شما دوتا که مثل علم یزید! نه! ببخشید، دو تا آقای با شخصیت  روبه‌روم نشستید  فرار که چه عرض کنم  آب گلوم‌رو نمی‌تونم  قورت بدم. 
اسلحه را نه تنها که پایین نگرفت، دقیقا به پیشانی‌ام  قرار داد. 
- خانوم کوچولو بهتره  دهنت‌رو ببندی تا  باعث نشدی اعصاب نداشتم خورد بشه!  اوکی؟ 
دهانم را بستم  و با تمام وجود خفه شدم. 
من را چه به کمک کردن به دختری غریبه که در جواب کمکم اسلحه بررویم بگیرند و به سکوت تهدیدم کند؟  اگر جان سالم از این ماجرای  وحشتناک  به در می‌بردم   هر روز یک کیلو پول خورد در صندق  صدقات محله‌مان می‌انداختم. انسان‌ها موجودات عجیبی بودند، تا کارشان گیر می‌کرد چنان متوسل بر خدا و پیغمبر می‌شدند  انگار صالح‌ترین بنده خدا هستند، خرشان که از روی پل می‌گذشت   دوباره با روال  قبلی خود بر می‌گشتند. دست به دامن تک- تک امام‌زاده‌های داشته و نداشته شده بودم، خاک برسرم یکی باید به خود من کمک می‌کرد و من‌ را از دست ان برادر نفرت‌انگیز نجات می‌داد. شدم کاسه داغ‌تر از آش و خودم را در اعماق چاه انداختم! آخر من را چه به کمک به آن دخترک مشکوک؟ خودم نیازمند کمک بودم که من را از دست آن برادران منفورم نجات دهند. حال  این‌چنین همانند خری در گل گیر کرده بودم. 
همیشه چنین خودم را به هچل می‌انداختم. این تو بمیری از آن تو بمیری ها  نبود،  انتظار داشتم هر لحظه آن دو غول بی‌سر و پا بگویند دوربین مخفی است، برگ‌هایم ریخته بود. دعا می‌کردم من‌ را رها کنند. صدایم را به مظلومانه‌ترین شکل    کردم: 
- داداش به‌خدا اشتباه گرفتید من‌رو با اون دختر داخل پارک! اون فقط گفت داداش‌هاش هستید  لباسامون‌رو عوض کردیم که فرار کنه شما کتکش نزنید. 
مرد فریاد زد: 
- دختر رو مخ دهنت‌رو ببند! اوکی؟  البته اگه دوست‌داری  زنده به‌مونی.
نه حرفی می‌زند نه حرکتی می‌کردند. یا خدا از قبیله عجوج مجوج ها بودند. فقط دعا می‌کردم در خواب باشم و من را با لگد بیدار کنند و بگویند پاشو لنگ ظهره. اما حکایت  شتر در خواب بیند پنبه دانه‌ای بیش نبود. 
هعی دلارام احمق! تو باشی و پشت دستت را داغ کنی با مفتول که دیگر هر که را که دلت سوخت کمک نکنی، نقطه ضعفم در هر شرایطی دلسوزیم بود؛ با ایستادن ماشین سرم را بالا گرفتم. آن دو تا سریع پیاده شدند و دست من را همانند کش تنبون می‌کشیدند عصبی و ناراحت و با استرس بودم. من را چرا به این‌جا اورده بودند؟ اسلحه را بر سرم گرفت: 
- بیا پایین. 
- بابا توروخدا بگیر این‌ور این‌رو! یک‌هو دیدی زدی کشتیم خونم گردنت می‌افته. 
- حرف نزن، زود باش! 
باسرعت پیاده شدم و با دیدن ویلای رو‌به‌رویم قالب تهی کردم. کم از کاخ سفید آمریکا گنبدش را نداشت! عمارتی بزرگ و رویایی سر تا سر سفید با درهای مشکی، درختانی که آن عمارت رویایی را در حصار گرفته بودند و شکوه آن عمارت را به‌رخ می کشیدند.

دهانم در موقع شگفتی بی‌چفت و بست می‌شد، از دهانم در رفت: 

- جون بابا، خونه‌رو! 

با این لحنم دو نگهبان دو باره اخم‌های خود را در هم کشیدند.
و من را  سمت عمارت هدایت کردند، 
هر قدم که به جلو می‌گذاشتم لرزش بدنم بیشتر می‌شد. چرا من را به این‌جا آورده بودند؟ بدنم به رعشه افتاد. 
وارد عمارت که شدیم دهانم از این بیشتر باز شد، پله‌های مارپیچ از دو طرف با فرش‌های قرمز زینت داده شده بودند و نرده‌های سلطنتی آن را در بر گرفته بود. 
 شیک و مجلل بود. 
ان دوتا من را   کشان- کشان   به سمت  دیگر سالن می‌بردند   و من درمانده از این‌که قرار بود باز به چه سازی برقصم. 
 
 
ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor 🌱
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم   دلارام 
با هل محکمی که نگهبان داد به خودم امدم و مرا به جلو هدایت کردند . به سمت چپ میرفتیم استرس رهایم نکرده بود . سرم را زیر انداختم تا قطره اشکی که نزدیک پایین امدن بود را با شانه ام بگیرم نگهبانان ایستادند سرم را با تعجب بلند کردم . پذیرایی بزرگی بود که ان پر از مبل های قرمز رنگ شاهانه و اطراف ان را میز های قرار داشت که بر روی هان عتیقه های زیبا و کلاسیکی زیم . سرم در حال گردش بود که مرد کت و شلواری لگدی پشت زانویم زد که خم شدم و افتادم . پایم خیلی درد گرفت . الهی خیر نبینی علم یزید   الهیی قطع بشه لنگات بابا لنگ دراز   واگذارت میکنم به حضرت ابوالفضل   
الهی سر تخته بشورنت دیلاق گاو  همانطور که  هوار میزدم و نفرین میکردم  و به جلو نگاه میکردم  قصد کشتش را داشتم و در ذهن خودم به  صد  ها روش سامورایی برای نحو قتلش در نظر گرفتم اما جمله ای وجود داشت که بر خشونت های پنهانی که قصد کشتش را میکشیدم خط بطلان میکشید و ان ارزو بر جوانان عیب نیست بود . اخمی کردم و در حال نفرین کردن مرد کت شلواری بد قواره هرکول بودم که صدایی به گوش رسید .
- اینو خفش کنید. سرم رفت  
با من بود به من گفت اتوماتیک  ساکت شدم  و با  چشمانم دنبالش گشتم .مردی با پالتو مشکی و کفش هایی که از سیاه بودن برق میزد و صورتی که به خاطر ژست خفنی که گرفته بودو  معلوم نبود و بسیار خوف ناک   صدایش بر گوش میرسید 
صدای بمش باز به گوش رسید .
-میدونی سزای کسایی که بخوان با من در بیفتن چیه؟
دور اطرافشو کناره های خود را با تعجب نگاه کردم    با که بود  اهان با کچل پشت سریم بود  همانطور  که نشسته بودم  سرم را بالا کردم  و رو به کچل گفتم  
-خدا لعنتت کنه  علم یزید جواب این بنده خدا رو بده ببینم  یه ساعته منتظر جوابه 
سرش را بلند کرد و با اعصبانیت  گفت
-با شخص شخیص خودتون بودم لیدی  و پوزخند ی به معنای  دهنت راببند که با ترک دیوار یکسانت میکنم میداد . 
-اهان فک کردم با این علم یزید بودید  میفرمودید .
اوهه این دیگر که بود دست هرچه جذاب بود را از پشت بسته بود  جا داشت که بگویم جذاب لعنتی چشمان سیاه و درشت فکی زاویه دار و صورتی که شش تیغه کرده بود با پوست جو گندمی در این گیر دار نمیدانستم این مسخره بازی ها را در میاوردم و صورت او راکنکاش میکردم . همانند  بازیگران امریکایی بود . 
نگاهش را مستقیم به من دوخت
منظورش را متوجه نشدم و  انچه که در ذهن داشتم بر دهان اوردم 
-خدا خیرت بده حاجی منم گفتم اشتباه کردند این برادران گرامی و فقط یه سوئ تفاهم است اما گوششان بدهکار نبود اقا تو پارک یه دختره به این داداشا اشاره کرد گفت میخوان بگیرن کتک بزنن منم از روی خیر خواهی کمک کردم جان این کچل راس میگم
و به کله بادیگارد بـغـل دستیش اشاره کردم .
با ریز بینی به من نگاه کرد و پوزخندی زد
-خری یا خودت رو بهش زدی
با چشمان گرد نگاهش کردم
-اقا چرا درست حرف نمیزنید یه سوئ تفاهم بوده اصلا منو میشناسید که منو اوردید اینجا
-هارد کجاست
-هی استغفرالله خواب دیدی خیر باشه کدوم هارد به والله من چیزی ندیدم چرا هر کس چیزاشو گم میکنه از من سراغش میگیره بابا من مگه صندوق اماناتم
چشمان مشکی براقش را در چشمانم دوخت.
-گردینش
چشمانم زا تا اخرین حالت باز کردم و با صدای یلند گفتم
- چی چیو بگردید اااخجالت بکش مگه خودت ناموس نداری
به مرد کت و شلواری کنارم که کیفم در دستش بود علامت داد و نزدیک برود و کیف را به دستش داد .
با صدای بلندی
-اقا مگه به شما یاد ندادن به وسایل شخصی بقیه دست نزنید
بی توجه به من در کیف را باز کرد و کوله را برعکس کرد کلیه محتویاتش بر زمین ریخت
-هییی  سگ تو روحت لاقل یه روز قبل میگفتید لاقل اشغالاشو بردارم حیثیت هر چی دختره بردم 
و به وسایل و اشغال هایی که از کیفم بیرون امده بود نگاه میکردم چشمم به هندزفری گم شده ام افتاد
- ااا اون هندزفری دو هفتست گمش کردم خدا خیرت بده بزار جیب بغلی گمش نکم
با تعجب نگاه کرده و در لحظه ای با خشم نگاه کرد
- ببریدش انبار و به وسایلم اشاره کرد اینا رم جمع کنید بیارید اتاقم 
-اقا مگه من گونی برنجم ببرنم انبار خواب دیدی خیر باشه   بابا سو تفاهم پیش اومده به این علمای یزیدم گفتم خرن  گوششون کره والا من نمیدونم ولم کنید برم خونه 
اقا من امشب نرم خونه داداشم زنده زنده پوستم رومیکنه اقا منو به زور اوردید اینجا درضم اهن ربا یی جرمه زبانم نچرخید و به جای ادم ربا گفتم اهن ربا یی و جرمه
خندید و سرد
- اهن ربایی جرم محسوب نمیشه تا جایی که من میدونم
راهش را کشید و رفت 
- هوی اخوی منو بگو برم   
بی توجه به حرفم راه طبقه بالا را با پله های مجلل طی کرد کوفتش شود بز میمون  
بر سرم کوبیدم چرا کلمات را درست ادا نکردم همین مانده بود جلوی این چلغوز ابرویم برود و سوتی بدهم مرد کت شلواری زنی را صدا زد تا مرا بگرد زن دست در جیب هایم کرد و این اغاز خنده های من قلقلکی بد بخت  بود
 بعد از تفتش مرا به زیر زمینی تاریک بردن قصد جیغ و فرار داشتم که در بین راه با دیدن بادیگارد هایی که وجب به وجب ساختمان را گرفته بودند و اسلحه ای که مرد کت و شلواری بر سرم گرفته بود  و قلاده های  سگ نگهبان   به این نتیجه رسیدم  که به ریش عمه های نداشته ام خندیده  که انگیزه فرار داشته باشم شیطان را لعن و نفرین کردم که با چنین افکار احمقانه ای در این موقعیت به سراغم نیاید  طور کل فکر فرار از این موقعیت را از سرم بیرون کردم .


سورن

سردرد امانم را بریده بود . از یک طرف که میهمانی که هارد اطلاعاتی که افرادم از شاهین بدست اورده بودند گم شده بودهمه چیز را ان دخترک خراب کرده بعد که هارد را کش رفته بود و فرار کرده بود 
خواب به چشمانم نمیامد به سمت کاناپه رفتم و روی ان نشستم از بی حوصلگی کیف دختر را برداشتم محتویات ان را روی میز خالی کردم . 
اولین کلمه ای که به ذهنم رسید شلخته  بود  و با حرف های در سالنش زبان دراز  و بی ادب خنگ هم به القاب درخشانش اضافه کردم . 
زیپ ها را گشتم در عجب بودم که این همه وسایل چگونه در این کوله جا شده بود .
چند کتاب بود لطفا گوسفند نباشید / کتاب بیشعوری / کتاب بیزامه های راه راه
عجب کتاب هایی را میخواند یا طنز بودند یا روانشناسی سرم را تکان دادم ان را گوشه از میز گذاشتم
به سمت دیگر وسایل رفتم هندزفری عروسکی صورتی که عکس پرنده ای که اخم کرده بود بر ان بود . این ها چه بود دیگر 
کلیدی که اویزی روی ان بود که عکس یک پسر کره ای بر ان بود .
کیف پولی که هیچ عکسی در ان نبود انگار صاحب کیف پول تعلق خاطری به شخصی نداشت .
چند بسته ادامس و پوست خوراکی هایی که در کیف ریخته بود مرا در شک انداخت که این کیف متعلق به یک انسان  انسان است  .
خنده ام گرفت چقدر دختر سر تقی بود حاجی و داداش گفتن کوچه بازاریش بامزه بود .
سرم را تکان دادم و یکی از کتابهایی را که روی میز بود برداشتم چشمانم گرم شده بود به خواب رفتم .  فردا کار های مهمتری در سر داشتم   و باید برای یک روز  خسته کننده  اماده میشدم 
 
 
@ So.Bloom     
ویرایش شده توسط 9999maryam
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلارام پارت چهارم

لرز کرده بودم نمی دانستم از سرما و رطوبت زیر زمینی بود که مرا در ان زندانی کرده بودند یا از استرسی که ناشی از یک شب که بیرون از خانه گذرانده بودم هنوز هم نمی دانستم مرا به چه دلیل زندانی کرده بودند . با برادر گند اخلاق و کله خری که داشتم . که اگر زنده از این ماجرای بودار در می رفتم مرا مثل بزی در باغچه خانه سر می برید و گوشتم را در قرمه سبزی میکرد .
هرچه از برادر گند اخلاقم می گفتم بر می امد می دانستم که بعد از این ماجرا دار فانی را وداع می گویم و به دیدار حق می شتافتم .
درحالی که به سقف اتاق تاریکی که در ان حبس بودم نگاه می کردم فکری به ذهنم رسید اگر هم نمی گرفت هم خدا بزرگ بود . لبخند شروری زدم و بر زمین دراز کشیدم . همیشه برای اینکه از زیر کتک های برادرم در برم خودم را به موش مردگی میزدم تا اخر به بالا نگاه میکردم مردمک چشمانم را در زیر پلک هایم قایم می کردم و نفسم را تا ده دقیقه در س*ی*نه نگه می داشتم .
عجیب بود اما هر بار با همین شگرف از زیر مشت و لگد های برادرم در می رفتم . و چنان باور می کرد که مرا به بیمارستان می برد . لبخند خبیثی زدم ساعتم را گرفته بودند
اتوماتیک رنگم صورتم وقتی بیش از حد گرسنه می ماندم چنان رنگ پریده میشد به ویژه اینکهبا سابقه معده دردی که داشتم پوستم شدید سفید بود . و رنگم همانند میت می شد .
دراز کشیدم و اماده صدایی بودم که در نقشم فرو روم تقریبا دوساعتی می شد که گذشته بود . که صدای پایی را از دور می شنیدم . چشمانم را به حالت عجوج مجوج همیشگی دراوردم نفسم را حبس کردم . و دستم را به حالت بی جان کنارم گذاشتم . صدا نزدیک تر شد صدای چرخش کلید و باز شدن در را شنیدم شخصی که امده بود مثل اینکه شوک شده بود با سرعت به طرفم امد و کنارم نشست دستش را جلوی بینیم گرفت و نبضم را گرفت با سرعت بیرون رفت . و صدای دادفریادی که شخصی با نام الفرد را صدا میزد و می دوید از فرصت استفاده کردم و از در بازگذاشته بیرون دویدم . صدای دویدن مجددش را می شنیدم که به این سمت میاید و دو سه نفر دیگر هم دنبالش بودند در نزدیکی در پشت کمد و وسایلی که در انجا بود پنهان شدم و به محض رفتن انان قدم تند کردم و بدون فوت وقت از در ورودی گذشتم . و با سرعت می دویدم فهمیده بودم که انها نیز از نبودن من مطلع شده بودند و در حال دویدن بودند به حیاط که رسیدم . ناگهان صدای دزد گیر ماشینی را شنیدم و از ان سمت پسر سیاه پوش دیشب را دیدم که به این طرف می امد و سرش در گوشی موبایلش بود و از پشت سرم ان بادیگارد ها و در جلوی در ورود مثل خری که در گل گیر کرده بود با سرعت خود را به ماشین پارک شده که صدای دزد گیرش امده بود رفتم و در عقب را باز کردم و خودم را به داخل شوت کرده بودم و در را به ارامی بستم انقدر ماشین مثل صاحبش غول مانند بود که خوشبختانه من فراری را در این گیر و دار نمی دیدند چه فکر احمقانه ای کرده بودم اگر عقب می نشست و راننده داشت چه ای خاک بر سر بی مغزم چشمانم را بسته بودم که فقط خودش تنها باشد دست به دامن تمامی امامان شده بودم .
-یا امام زاده جعفر موسی کمکم کن اینبار رو از این مخمصه جان سالم به در ببرم قول می دم دیگه رو کسی کراش نزنم نامه عاشقانه به جای اکرم خانوم زن فضول محله به اصغر بقال محلمون ندم قول میدم خدایا تو رو خدا منو نبینه
انگار شانس با من یار بود نگهبانان که فکر کرده من به سمت دیگر باغ رفته ام به ان قسمت رفته بودند
صدای نحس سردش را می شنیدم که به سمت ماشین می امد لحظه ای مکث کرد و بعد به جلو نشست
مثل اینکه با تلفن حرف می زد .
-ترتیب کارا رو بدید منتظرم
و با صدای بلندی شروع کرد به خندیدن این بشر روانی بود چرا میخندید روی اب بخندی الاغ من این پشت از استرس رو به موت بودم او هم تکانی نمی خورد قصد داشتم پاشم و با کفش های اسپرتم صورت زشتش را له کنم .
-جایی تشریف می برید برسونمتون
با که بود گوشیش را که که روی جا موبایلی گذاشته بود و تا انجا که حس می کردم کسی ان اطراف نبود الهی مریض روانی بود که با خودش حرف میزد سرم را با تاسف تکان دادم
دوباره شروع کرد
- میدونی چه عاقبتی برای کسی که بخواد از دستم فرار کنه یا به منو دور بزنه میاد
رنگ از رخم پرید این مردک روانی با که بود احتمالا با من که نبود بود!مسلما نبود بود ؟
-خوب . خوب با موش موزی که قصد فرار داشت چیکار کنم میدونی از دور زدن متنفرم سرش را برگرداند
انقدر هول شدم که سر جایم نشستم
- ا سلام شما هم اینجایید خوبید خانواده خوبن به لکنت افتاده بودم راستش من اومدم هوا بخورم گم شدم میدونید خدا بیشتر بهتون بده ماشالله انقدر وسیع اینجا سر از ماشین در اوردم با لیخند وحشت ناکی نگاهم می کرد که همانند ارامش قبل از طوفان بود . همان نگاه هایی که میگفت چطوری جون دل برقراری عزیز!                                                                                                                                                  ارامش قبل ازطوفان بود لبخندی به پهنای صورتم با حالت خیلی ضایعی که نشان از بدبختیم می داد زدم که ناگاه اخم کرد و ریلکس از ماشین پیاده شد .
این تو بمیری از ان تو بمیری ها نبود . همان هایی که انسان را به غلط کردن می انداخت .
در سمت من را باز کردند .
- پایین نمیاین لیدی
بادیگارد ها حالا که به ما رسیده بودند با خشم به من نگاه می کردند .
-ا سلام شما اینجایید حالم بد بود گفتم یه هوایی به سرم بخوره مدیونید اگه فک کنید جایی میخواستم برم
ناگهان بازویم کشیده شد و بر زمین افتادم و به آن وحشی آمازونی نگاه کردم کتش رو در آورد و به بادیگارد کناریش داد وبا باز کردن کمربندش و پیچید ان دور دستش با ترس به او نگاه کردم
از ترس جرعت تکان خوردن را نداشتم .
بادیگارد ها هر کدام به سر پست شان که اطراف دیوار ها و درختان ایستادند . او با قدم های محکم به سمتم امد
-میدونی من به ادما هیچ فرصتی به هیچ ادمی نمی دم
نزدیک تر امد میدونی کسی که بخواد رو اعصابم راه بره عواقبش چیه
سرم را تکون دادم
- اقا بخدا اشتباه می کنید منو افرادتون اشتباهی گرفتن و با زور به اینجا اوردن منم هرچی گفتم حرفمو نشنیدید
-میدونی من تو بدجور رو اعصابم رفتی
در همین حال شروع به زدن با کمربند کرد این ضربه ها برایم عادی بود هفته ای از این سوغاتی ها با کمربند دو سه بار نوش جان می کردم . به لطف برادری که عقده هایش را بر سر من خالی میکرد
دیگر برایش سرگرمی شده بود . تا کسی در اعصابشان گوهری می افشاند تلافیش را بر سر من بدبخت درمیاورد
جز دو برادر کسی را نداشتم همان ها هم بعد مرگ مادرم با ان نامادری بی اعصاب که روی دیدن من را نداشت تا حرفی می زدم مرا به باد کتک می گرفتند وتا کارم به بیمارستان کارم نمی کشید دست بردار نبودند
و الان مرد غریبه مرا با سگک کمربندش ضرب گرفته بود نه گریه می کردم و نه فریاد میزدم حال اگر التماس میکردم مگر بس می کرد سرم را روی زانو هایم گذاشتم تا ضربات بی رحمانه اش بر سر و صورتم نخورد و با هر ضربه ای اه می کشیدم و لالایی کودکی هایم را زمزمه کردم مادرم تا هفت سالگی برایم می خندید
*لالایت می گَم و خوابت نمیآد بزرگت میکنم یادت نمیآد عزیز کوچکم رفته به بازی به پای کوچکش بنشسته خاری به منقار طلا خارش درآرید به دستمال حریر رویش ببندید
و نفهمیدم کی بیهوش شدم.

 

 

@ So.Bloom  

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط 9999maryam
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  پنجم  دلارام 

علی :

بعد از رسیدن به تهران مستقیم به طرف خانه سورن رفتم . با بوق های مداومم نگهبان در را برایم باز کرد به سمت حیاط که حرکت کردم جسم کوچکی را دیدم که سورن او را زیر شلاق گرفته بود با سرعت به سمت سورن پا تند کردم نگاهم به دختر ریزه میزه ای خورد که غرق در زخم و خون در زیر کمربند های سورن سر بر زانو هایش گذاشته بود و صدایی از او بیرون نمیامد
- داد زدم سورن چیکار میکنی
دست از زدن دخترک کشید صورتش را نمیدیدم با زخم هایی که دیده میشد اخم هایم در هم رفت کت تنم را بیرون اوردم و بر شانه های دخترک انداختم
+علی برو کنار این جونور داشت فرار میکرد .سزاش مرگه سزای خیانت به من مرگه
- بس کن سورن به اندازه کافی زدیش
دختر را در اغوش کشیدم و تند به طرف پله ها راه افتادم چه سبک و ارام بود منم اینهمه کتک میخوردم بیهوش میشدم چطور دلش امده بود یک دختر ضعیف را بزند با عصبانیت خدمه را صدا زدم
-برید دکتر رو خبر کنید
- چشم اقا
-یکتونم برید یه لباس براس بیارید و لباسش رو عوض کنید
نگاهم را به دختری دوختم که غرق خون بود صورت سفید لاغر مژه های بلند و مشکی و موهای سیاه به رنگ شب در بیهوشی چقدر زیبا بود .
سرم را تکان دادم تا افکار مسخره ام را فراموش کنم .به سمت اتاق سورن حرکت کردم در را بدون در زدن باز کردم سورن چه غلطی دقیقا کردی میدونی چرا الکی شروع به زدنش کردی .
- داشت فرار میکرد جاسوس
بس کن سورن خودت میدونی داری چیکار میکنی
-اره میدونم منو سیم جیم نکن که بد میبینی افتاد
عصبی رو به سورن بدون چیکار میکنی پسر دیونه و انجا را ترک کردم 



سورن

در ان لحظه چنان عصبی بودم که حد نداشت قصد فرار از من را داشت چنان با لگد و کمربند به جانش افتادم که خسته شده بودم . سرم را مالش دادم . دکتر دختر را معاینه کرده بود . و بعد از دو روز به انباری فرستاده بودم .آن هارد لعنتی  را باید پیدا می شد تا اعصاب متشنجم آرام شود به سمت انباری رفتم .
باید زود تر ان هارد لعنتی را پیدا می کردم به نگهبانان اشاره کردم تا وسایل مخصوص را اماده کند . به سمت انبار رفتم در را باز کردم جسم جمع شده دخترک به صندلی را دیدم هنوز هم ضربات محکم کمربندم بر صورتش مشهود بود . پوزخند زدم سرش را بلند کرد و بی حس نگاهم کرد
-بهتره بگی هارد کجاست وگرنه برات بد تموم میشه
-مگه تا الان خوب بوده و پوزخند زد وقتی اصلا نمی دونم داری درباره چی حرف میزنی چطور نشونیش رو از من می خواید
-خوبم میدونی درباره چی حرف می زنم
- من نمی دونم هر طور می خوای تصور کن و اگه می دونستم هم بهت نمی گفتم
عصبی شوکر را برداشتم و بر گردنش زدم لرزشش بیشتر شد . شوکر را برداشتم شروع کرد به سرفه کردن
-بگو کجاست
-با سرفه نمی دونم چندبار بگم یه اشتباه پیش اومده منو اشتباه گرفتن
-خودت بودی باور میکردی
به نگهبان اشاره کردم سطل اب رو بر سرش ریخت نفسش بند امده بود دستگاه ولتاژ برق رو روشن کردم و سیم اصلی رو بهش وصل کردم
-خیلی ناراحت شدم که نمی دونی کجاست
-معلومه
پوزخند زدم دستگاه ولتاژ رو روشن کردم اینبار فریاد های مالامال از دردش را با لذت گوش می کردم .
دستگاه ولتاژ را خاموش کردم
نگهبان سراسیمه به داخل امد سرم را تکان دادم تا حرفش را بزند
-قربان ما دوربین مخفی های پارک رو چک کردیم طبق فرمایش شما
-خوب
با استرس  گفت 
-قربان این همون دختر نیست که ما دنبالش بودیم توی پارک اشتباه این دختر رو گرفتیم اون که هارد رو دزدیده مث اینکه دختره رو سر کار گذاشته وگرنه چیز دیگه ای همراه دختر نبود
با عصبانیت فریاد زدم و مشتی بر دهـان نگهبان زدم
-شما عوضیا برای چی پول می گیرید هان
-قربان اگه اجازه بدید زود پیداشون می کنیم
با عصبانیت ایستادم و یقه اش را در دستم گرفتم
الان باید اینو بگی هان
-قربان ما هم نمی فهمیدیم
سردردم را تشدید کرده بود و قصد کشتن نگهبان را داشتم .
حال باید چه می کردم. به طرف در حرکت کردم
-قربان با این دختر چیکار کنیم
بین را ایستادم
-این همین طورم مردنیه ببرید بندازید یه جای پرت که هیچ کسی پیداش نکنه
نگهبان سر تکان دادو چشم قربانی گفت



دانای کل
جسم بی جان دخترک که شکنجه سختی را متحمل شده بود و در عین بیگناهی همانند مجرمان طعم ضرب و جرح را چشیده بود و گناه نکرده تاوان پس داده بود . از مسیر تهران دور تر و دور تر می شدند به بیابان کرج رسیده بودند . در جای پرتی ایستادند او را زیر تپه ای گذاشتند. و دور تر و دور تر شدند باز این تقدیر بیرحم چه خوابی را برای او دیده بود شاید پایان زندگیش بود .
در این زندگی قرار نبود در هر لحظه سوپر منی ظاهر شود و با مهربانی دخترک را از اغوش مرگ نجات دهد .
بی قید و شرط خوبی را از آدم ها می دزدیدند و  در اینجا بود که جواب خوبی را با بدی و جواب بدی را با خوبی می دادند به حراج می گذاشتند. ثانیه ثانیه های این دنیا پیش بینی نشده بود همانند قانون جنگل بود که هر کس قدرت بیشتری داشته باشد زنده می ماند و ضعیف تر ها قربانی قدرت قدرتمندان میشدند .
در افسانه ها بار ها از هیولا و اهریمن حرف می زدند . و ما نفهمیده بودیم اهریمن ها و هیولا ها همه نماد انسان هایی بودند که زندگی روی خوشش را به آنان نشان نداده بود . بد شده بودند تا بتوانند زنده بمانند. و این قانون حیات بود .


دلارام

از درد در حال مرگ بودم . جانی نداشتم سرفه های خشکی که بوی خون میداد . و بدنی که از جریان برق خشک شده بود .هیچ گاه مرگم را اینگونه و با این وضع اسفناکی تصور نمی کردم . اشک هایی در چشمم جمع شده بود . دیگر آخر های عمرم بود اما دلم نمی خواست الان بمیرم یا باور کنم زمان مرگم فرا رسیده است تقصیر تقدیر نبود بعضی از ادم ها بی رحم بودند. با بی رحمی بر روی یک دیگر پا می گذاشتند تامنافع خود را حفظ کنند . از انهایی که برخاکستر هم پا می گذاشتند 
چشم هایم ازضعف تا روی هم گذاشتن می رفت دلم اینگونه مردن را نمی خواست بی رحمی بود .چون ضعیف بودم حقم بود اینگونه بمیرم .
صدایی اطرافم می شنیدم اما توان حرکت نداشتم .گمان میکردم حیوانی در این بیابان باشد یا توهم های دم مرگ بود که به سراغم امده بود در این دو شک نداشتم مگر مردم سر الاغ خورده بودند به این جای پرت بیایند که هیچ نوری دیده نمی شد .
دوباره ان صدا را می شنیدم اینبار واضح تر بود صدای حرف زدن بود در این شکی نداشتم .در لحظه ای که سخت نا امیدی و در انتظار مرگ نشسته بودم نور امید بر دلم روشن شده بود شاید خدا فرشته ای فرستاده بود تا مرا از اغوش عزرائیل پس بگیرد .
شاید صدایم را نمی شنیدند اما امتحان کردم از شدت ضعف صدایم بیرون نمی امد .اما تلاشم را کردم
-کمک کنید من زنده ام
اشک هایم جاری شده بود اگر صدایم را نمی شنید حتما تمام می کردم با تمام هوشیاریم فریاد میزدم که از شدت ضعف همانند حرف زدن عادی بود مداوم درخواست کمک میکردم
یا دیدن سایه ای که از انعکاس ماه به وجود امده بود و با نهایت التماسم
کمکم کن من زندم
 
 
 
  @ So.Bloom      
ویرایش شده توسط 9999maryam
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم


سه سال بعد

دانای کل

از روی دیوار به طور مسلط پرید دستانش را به عقب و پایش را خم کرد تا صدایی ایجا د نکند اسلحه بی هوشی را از جیبش بیرون اورد سگ نگهبان ر دید قبل از اینکه صدایی ایجاد کند به سمتش شکلیک کرد سگ به سرعت بیهوش و برزمین افتاد باید ابتدا مکان را امن می کرد به سمت خانه نگهبانی اخر حیاط رفت نقشه های این خانه را از یک ماه پیش ذره به ذره در ذهن داشت . خود را از بین درختان و زیر دوربین ها چنان رد می کرد تا شکار دوربین ها نشود ماسکش را پایین تر کشید مردی رو به روی صحفه مانیتور نشسته بود .دوربین ها را چک می کرد با سرعت به سمت مرد قدم برداشت و قبل از اینکه مرد حرکتی کند گردنش رارا در دست گرفت و و با چرخشی صدو هشتاد درجه گردن مرد چرخاند و گردنش را شکاند با طمیانه دوربین ها را خاموش کرد حال خیالش راحت تر بود دور تا دور ساختمان را بادیگارد فرا گرفته بود از میان درختان و کناره های دیوار خود را به سمت پشت ساختمان رساند خود را به نزدیک ترین پنجره رساند با میله های تراس خود را تاب داد و به بالا پرید بی صدا و ساکت همانند روح کار خود را ترو تمیز انجام می داد . به سمت اتاق اصلی رفت دنبال گاوصندوق می گشت کمد دیواری پشت قاب های عکس همه جا را گشته بود عصبی شده بو د پس کجا بود عصبی دست در موهایش کرد صدای از هندزفری داخل گوشش حواسش را بد تر پرت می کرد هنزفری را از گوشش بیرون اورد حواسش به قسمتی از دیوار رفته بود که با نور مهتایبی که از پنجره می تابید برجستگی ر ا ایجاد کرده بود حواسش را جمع کرد . و لبخند شروری زد خودش بود انجا پریز شارژی وجود داشت ان را فشار داد در کنار رفت و گاوصندق الکتریکی را دید این را خوب یاد گرفته بود با کابلی را به گوشی وصل داد انقدر کد داد که بالاخره باز شد افرینی به خود گفت و محتویات مهم گاوصندق را در کوله اش ریخت وقتی خواست از اتاق خارج شود .شخصی را مقابلش دید
-کجا به این زودی در خدمت بودیم
از زیر ماسک نیشخندی زدبه موقع امده بود و زحمت رفتن به اتاقش را به او نداده بود . یک قدم عقب رفت مرد قدمی به جلو گذاشت مرد را به وسط اتاق کشیده بود
-میدونی نباید اینجا میومدی مگه نه
قهقهای زد و به سمت دختر حمله کرد.
مرد به سمتش خیز برداشت جا خالی داد زمان حمله کنار میرفت تا رقیبش اول حمله کند گویی قانونی بود که از سه سال قبل یاد گرفته بود عقب تر رفت و بالا پرید زانویش را خم کرد و با ان یکی پا را بلند کرد و محکم برصورتش کوبیدم مرد محکم .بر زمین افتاد و دوباره ایستاد و با مشت و عربده به سمتش دوید جا خالی داد و پشتکی زد روی دو دستم ایستاد و با پا هایش محکم دور دست مرد قفل کرد کمرش را صاف کرد و با دستانش گردن مرد را گرفت مرد با دست ازادش محکم به شکمش زد همانطور که گردن مرد را گرفته بود با تمام زورش چرخاند گردنش را شکسته بود سوزن مخصوصش را در آورد و بر گردن زد. او را فلج کرده بود با ان سوزن که محتویاتش نخاعش را میسوزاند تا اخر عمرش روی ویلیچر می نشست و نمی توانست دست و پایش را تکان دهد این بدترین عذاب بود برای اویی که بویی از انسانیت نبرده بود در نظر گرفته بود .

 

 

@ So.Bloom

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

                                                                                                                                  

پارت هفتم دلارام

دلارام

از دیوار پایین پریدم به سمت لکسوز کنار خیابان رفتم. و در صندلی کمک راننده جا گرفتم .
-چطور بود ؟ نگاهی به مجید کردم . نیشخند زدم
- فک کنم دیگه نتونه راه بره براش خیلی ناراحت شدم و متاثر سرم را تکان دادم درجریانی که درحالی که سعی داشت جلوی خنده اش را بگیرد .
-دوباره به ملت اون آمپول وحشت ناک زدی
- برو الان جای این حرفا نیست سریع باید در بریم
با سرعت تندی ماشین را از جا کند.
دوباره ذهنم در جست و جوی سه سال پیش بود همان روز که من بی گناه قربانی منفعت دیگری شده بودم . و مرا بازخواست می کردند از چیزی که نمی دانستم سه سال پیش وقتی در بیابان رها شده بودم وانتظار مرگ را می کشیدم .
خداوند ناجی از آسمان فرستاده بود . تن بی جانم بر دوش کشیده بود و دست مرگ را از من کوتاه کرده بود . با رسیدن به پارکینگ افکارم را سامان دادم .سریع از ماشین پیاده شدم و با قدم های استوار به سمت آسانسور حرکت کردم. و وارد شدم . و به صدا زدن های مجید مبنی بر صبر کردن تا به من برسد  را نشنیده  گرفتم  و با آرامش  به سمت   واحد رفتم . 
 انقدر در فکر بودم  که نفهمیدم آسانسور در طبقه دهم ایستاد .
دسته کلید هایم را در آوردم و وارد شدم .
ناجیم روی مبل نشسته بود به سمتم برگشت  از آن شب هر چه در ذهنم می گشتم نامی جز این در ذهنم با دیدنش نمی آمد . همان کسی بود که جان دوباره ای به من داد ه بود . مدیونش بودم   سه سال پیش  وقتی  بعد از یک هفته که که در آن وضع که از خشک شدن دست و پاهایم در اتاقی بستری شده بودم از ناجیم خواسته بودم تا تلفنی به من بدهد     با نامادریم که تماس گرفته بودم . بعد از لعن و نفرینش گفته بود دیگر گورم را گم کنم و یا خودم را بکشم او با قضاوت تمام گفته بود همان قبرستانی برم که در این مدت آنجا بوده ام   و بمانم و دیگر حقی از آن اتاقک دوازده متریم ندارم .
تلفنی که بخاطر بی حسی دستم روی آیفن بود و ناجیم ماجرا راشنیده بود. نگاهش ترحم نداشت   .                                                                                                                                                                  اخم نداشت حس سربار بودن را  به آدم نمی داد                                                                                                                                                                                                                                                                    زجه می زدم و اشک می ریختم اولین اشک هایم را او دیده بود . اولین ضعف  هایم را دیده بود  با صدای ناجیم به خودم آمدم.
-چیکار کردی ؟تونستی مدارک رو پیدا کنی ؟                                                                                                                                                                                                                                                                             لحنش  سرد اما مهربان بود .حس پشتیبانی  به ادم میداد.
-بله قربان
محتویات کوله پشتیم را روی میز خالی کردم  نگاهش قفل  برگه ها و سی دی های روی میز شد روی مبل تک نفره نشستم پاهایم را روی هم گذاشتم .
شروع به چک کردن مدارک کرد  نگاهم را خیره به حرکاتش بود .
صدای در بلند شد صدای مجید و سرهنگ بلند شد با دقت به صدای پایشان گوش می دادم .
-قرار بود غریبه نیارید سرهنگ
-چطوری دخترم ؟من میگم یه چشم پشتت داری اما باز انکار میکنی
- صدای قدماتون روشنیدم والا چشم دیگه ای به جز دو تا چشم در صورتم ندارم
-مثل همیشه دقیق
پوزخند زدم سرهنگ که در کنار ناجی می نشست
-اوضاع چطوره آرشام خان پرونده تا کجا پیش رفت ؟
-شلیک آخر
مجید همراه با پسری به جمع ما پیوستند وسلام کردند
سرهنگ شروع به معرفی کرد
- ساشا رادمنش سرگرد بخش جنایی و مواد مخدر آگاهی هستن
آرشام اظهار خوشبختی کرد و من به تکان سر اکتفا کردم
-چه زود تمومش کردی همیشه به توانایی های تیمت ایمان داشتم
سرهنگ به مدارک نگاهی کرد
-واسه اعدامشون کافیه
-جالبه سرهنگ پلیس که ادعاش میشه چرا کاراش رو به بقیه میده
پسر که تا الان ساکت بود
-این به شما ربطی نداره پول می گیرید کار می کنید
-اسم شما میره برای حل پرونده
پسر قد بلندی با چشمان سیاه و چهار شانه و قد بلند بود تیشرت ساده ای طوسی که پیراهن مشکی روی آن  پوشیده بود که بازو های ورزشکاریش را در آن نمایان می کرد .فکی زاویه دار و موهای مشکیش که رده هایی از طلایی در  آن دیده می شد .او هم در چشمان من دنبال یافتن پاسخ بود با چشمانمان با هم دوئل می کردیم.
سرهنگ برای جلو گیری از پیش روی این بحث و رخداد های این ماجرا بلند شد و روبه ناجیم
-آرشام جان من باید برم این مدارک رو تحویل بدم و پرونده جدیدی هست که ساشا دربارش بهتون میگه

-سرهنگ صبحم وقت بود بیاین ساعتم را نگاه کردم و به حالت مسخره ای                                                                                                                                                                                                                  -ما چنانم آدمای مهمان نواز نیستیم  سرهنگ اونم ساعت 3 نصف شب درست نمی گم مجید 
مجید دهنش را تا آخر باز کرده بود و مثل بزی که در دهانش پلاستیک گیر کرده بود چنین صدایی را از خود بیرون می آورد.
- درست می گی دخترم اما صبح جلسه مهمی داریم و نمی تونیم اونو کنسل کنیم.                                                                                                                                                                                                     - برد برده به هر حال دو طرف بازی شما   درست نمی گم                                                                                                                                                                                                                                                       -پلیس نمی تونه به شخصه با بعضی از ادما دربیفته    ما مجبوریم خودمون فقط زحمت دستگیری رو  برعهده می گیریم                                                                                                                        پوزخند رو زدم                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  -اوه ببخشید من نمی دونستم   پلیسا بی عرضه هستن            

پسر همراه با سرهنگ که انگار تازگی ها تخم کفتر خورده بود  رو به من گفت                                                                                                     

-مث اینکه شما عادت دارید با بی ادبی حرف بزنید
ناجیم دوباره ناجی شد تا آن مردک را نکشم
-بهتره به کارمون برسیم وقت برای بحث زیاده
به سمت اتاقم روانه شدم از آدم های جدید گریزان بودم ناجیم را به همه ترجیح می دادم و بیشتر از همه به او اعتماد داشتم تنها کسی بود که احترام زیادی برایش قائل بودم . جز کسی که پشتیبانم باشد دیگر چه می خواستم در این دنیا ......

                                                                                                                                                                                                    

@ So.Bloom   

 petrichor

ویرایش شده توسط 9999maryam
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 پارت 8 دلارام

لباسم را با یک پیراهن مردانه چهار خانه مشکی قرمز یک شلوار مشکی عوض کردم صندل هایم را پوشیدم و در آخر شال مشکیم را بر سر کردم . نگاهی در اینه به لباس هایم انداختم و به سمت سالن را افتادم به اتاق کار مان رفتم یک اتاق پر از مانیتور و یک تخته برد که یاد داشت هایی همیشه بر روی آن نمایان بود . فقط ساشا و ناجیم آنجا بودند به سمت میز رفتم و پشت آن نشستم ساشا که رویش را به سمت ناجیم گرفته بود و با او حرف می زد با امدنم سکوت کرد.
-نیاز به سکوت نیست! ادامه بدید آقا پلیسه
-بهتره قشنگ تر رفتار کنی وگرنه تضمین نمی دم گردنتو خورد کنم
- نه بابا اتفاقا منم در کار خورد کردن گردن زرافه هایی هستم که زبونشون بیشتر از گردنشون درازه
ناجی که تاکنون سکوت کرده بود بهتره شروع کنیم .
ساشا پرونده ای را جلویش باز کرد و شروع به حرف زدن کرد
-پرونده یه باند قاچاق اسلحه هست و مواد مخدر <سورن سبحانی> هست هیچ مدرکی علیه اون وجود نداره به نوعی کاری می کنه پرونده سفیدی داشته باشه خیلی محافظه کار عمل می کنه
- پس چجور میخوای مدرک براتون بیاریم در حالی که اصلا وجود نداره از این آدم؟!
-این دیگه وظیفه شماست
- فکر نمی کنی زیادی پرویی
- نه به اندازه شما البته !
-بهتره یکم انسانی تر رفتار کنی تا به حیوان بودنت شک نکنن به هر حال جای حیونا باغ وحشه
ناجی که از کلکل های ما خسته شده بود
- تا به اینجاکافیه و تو ساشا امشب برو داخل اتاق مهمان تا فردا بقیه بچه ها بیان فک نکنم به صرفه باشه این همه راه رو تا خونت بری
- ممنون باشه
ناجی رو به من
- دلارام دخترم ساشا روبه اتاق مهمان راهنمایی کن
- چشم قربان!
از جایم بلند شدم و اتاق مهمان را به او نشان دادم و به سمت اتاق خودم رفتم
دوباره افکارم به گذشته رفته بود همان وقت که ناجیم بعد از آن تلفن کذایی دست بر شانه ام گذاشته بود و مرا دعوت به آرامش کرده بود حرف هایش گرم و صمیمی بود بر خلاف حالت سرد صورتش و اینکه همیشه خشک و موضع گیر بود . می دانست جایی را ندارم و اجازه رفتن را به من نداد روز ها می گذشت . و ناجی با کمک هایش مرا بیشتر از قبل شرمنده می کرد به دست و پاهایم جان برگشته بود سعی می کردم با کمک کردن در کار خانه اندکی از محبت بی کران او را جبران کنم . با نسترن و مازیار که به خانه ناجی می آمدند.  وکار می کردند دوست شده بودم و جریان کارشان را پرسیده بودم و فهمیده بودم مدارکی را برای پلیس پیدا می کردند به نوعی جاهایی که پلیس دستش کوتاه بود دست به دامن این گروه می شد همانند پلیس مخفی بود اما با خلاف کارشان را پیش می بردند و به جایش از پلیس پول می گرفتند .
با التماس هایم به ناجی او را راضی به پیوستن به گروهشان را کردم به مدت یک سال تمام   مازیار به من ورزش های رزمی و نسترن که هکر قابلی بود راه و رسم هک و آشنایی با انواع ردیاب ها و میکروفون ها و نحوه استفاده از آنان را و مجید رانندگی را برای موقعیت های سخت به من می آموختند .
مازیار گاهی به شوخی مرا بمب در حال انفجاری می گفت یا هیولای در حال تکامل و وحشتناک شدن همه در این فکر بودند که فقط برای هیجانات زود گذر به این کار روی آورده ام و نمی دانستند در حال تبدیل شدن به اژدهای سهمگین و خطر ناکی می شدم که هیچ کس جرعت صدمه زدن را به من نداشته باشد . یا شاید فرصتی برای انتقام از آدم هایی بود که مرا از لاک خود بیرون اورده بودند و تا آستانه مرگ کشانده بودند .


ساشا
فکرم درگیر پرونده جدید بود خواب به چشمانم نمی رفت . چشمان را که بستم چهره سرد و مغرور آن دخترک چشم سبز و زبان دراز  در جلوی چشمانم جان گرفت چرا اینگونه مرموز و سرد بود نیشخند هایش زیاد روی مخ می رفت و با رک بودنش حرف هایی را می زد و در رودرباستی کسی حتی سرهنگ نیز گیر نمی آمد.
اسمش را از آرشام شنیده بودم <دلارام.> اسمش به زیبایی خودش بود اعصابم به هم ریخته بود چرا من به او فکر کنم دخترک از خود راضی عبوس و بد اخلاق افکارم را پس زدم و سعی کردم بخوابم صبح با سرو صدای خنده هایشان از خواب بلند شده بودم و به سمت سالن رو افتادم .
دلارام روی صندلی میز غذا خوری نشسته بود و یک دختر و پسر دیگر هم با صدای بلند می خندیدند . به جمعشان پیوستم آن دو سلامی دادند و ابراز خوشبختی کردم اما ان دخترک بد اخلاق و عبوس در جوابم سلامی آرام که فکر کنم خودش هم نشنیده بود کرد . دختری که خود را نسترن معرفی کرده بود با صدایی از زنی که درآشپز خانه در حال جمع و جور کردن بود خواسته بود برای من نیز چایی تازه دمی بیاورد . و با لحن خنده داری گفت :
-دلارام بهت گفته بودم دیشب خواب یه شاهزاده با اسب سفید دیدم !
 و نگاه کج و کوله ای  به دلارام که ساکت بود  کرد  دلارام نیشخندی زد
- اره نسترن جان شما وقتی هر موجود نر ببینی این خوابو شب قبل دیدی
من و مازیار غش کرده بودیم و نسترن از دلارام خواستار آبرو داری  بود که مجید هم به جمع ما پیوست همانطور که غش می کرد از خنده
-نسترن احتمالا من سوار اون اسب سفید نبودم
نسترن که پشت چشمی نازک می کرد
-مگه آدم قحطه تو رو سوار اون اسب سفید ببینم
- حالا یه مقدار دیگه فکر کن کیس خوبی هستم
بقیه که از خنده روده بر شده بودند و اما مجید ول کن معامله نبود و قصد داشت به نسترن ثابت کند او خودش همان سوار بر اسب سفید است . دلارام که صبحانه اش تمام شده بود با نیشخندی به انان نگاه می کرد شرط می بستم این دختر اصلا در زندگیش با صدای بلند نخندیده است .
در حالی که بی حواس به او خیره شده بودم رویش را برگرداند و با حالت سردی
-چیزی روی صورتمه
-نه
- پس چرا رو مخ میری و منو یه پشت نگاه میکنی
- اعتماد به سقفت لایه اوزون رو سوراخ نکنه یه وقت
- نگران اون نباش برو یه فکری برای چشای کج خودت کن که دیگه   به من نگاه نکنید جناب سرگرد
- نه بابا به چشمای به این خشکلی میگی کج بهت نا امید شدم چشات کوره جذابیت های منو نمی بینی ؟!
- نه جناب سرگرد من معمولا به زباله ها نگاه نمی کنم و دوما کمتر هندونه زیر بغلت بزن دو تا هندونه بیشتر زیر بغلت جا نمی شه
ایستاد و راه اتاق کار را در پیش گرفت مجید که در حال خنده بود .
-داداش خوردی هستشو  تف کن با دلارام زیاد بحث نکن قابلیت تخریب صد درصدی داره هیچ کسی حریف زبونش نمیشه و شدیدا عصبی و کله شقه
-دختر آرشام خانه
-نه
-پس چرا اینجا زندگی میکنه و  اون چیکاره هست ؟!
همه جدی شدند و مازیار برخاست نمی تونیم در این مورد چیزی بهت بگیم اما بدون دلارام همه فن حریفه و زیاد نزدیکش نشو زیاد خطر ناک می شه گاهی وقتا در عین حال دل مهربونی داره که سعی می کنه مخفیش کنه  و آرشام خان هم براش عزیز ترین کسیه که داره
چقدر این دختر مرموز بود به سمت اتاق کارشان راه افتادیم. آرشام خان در حالی که همزمان با ما وارد اتاق می شد سر تکان داد همه دور میز میانه اتاق نشستند . آرشام رو به من
- پرونده رو بهشون توضیح بده
سر تکان ددم
- یه پرونده در خصوص مواد مخدر و قاچاق اسلحه هست هیچ مدرکی از خودشون به جا نمیزارن . پروندش سفید سفیده و با رشوه هایی که میده مامور های درجه بالا رو خریده اما مدرکی نمی تونیم علیه اون پیدا کنیم جز این هیچ اطلاعاتی در دسترس نداریم .
آرشام که سکوت کرده بود
- آدرس خونه شو بده مازیار و دلارام تا اطرافو زیر نظر بگیرن
-قربان من امروز درگیر مدارکم نمی تونم همراه دلارام برم
دلارام که نیشخند می زد
- قربان من تنها راحت ترم
- دلارام نمیتونی تنهایی به اونجا بری خطر ناکه
من که به بحث های آنها گوش می دادم
-بهتره من همراشون برم من اون مکانو می شناسم و درضم من فعلا در حالت تعلیقم بخاطر این پرونده به شخصه میخوام در این ماموریت شرکت کنم
-اوه اوه اقا پلیسه همش کار ما برای شما خوب نیست بهتره این کارو به کاردونش بدید و درضم ما داریم پول می گیریم وخودمون کارمون رو انجام می دیم
تیکه دیشب رو دوباره به خودم برگردانده بود عجب شخص وحشت ناکی بود و البته غیر قابل پیش بینی
- دلارام بهتره ساشا همرات بیاداین ماموریت مثل ماموریت های قبل نیست و بهتره یکم با هم در این ماموریت کنار بیاید
- چشم قربان
با همه بحث و کل کل داشت و به آرشام خان که می رسید حرف هایش را با چشم قربان تایید میکرد .
عمارت  سورن سبحانی  در بالاهای شهر بود . هر ازگاهی به دلارام که در سکوت کامل راه را در سکوت نظاره گر بیرون بود نگاهی می انداختم. به مکان مورد نظر رسیدم و چند متری از آنجا دور تر ایستادم .
او پیاده شد و بدون اینکه چیزی بگوید بدون جلب توجه از ماشین پیاده شد و بی خیال به راه افتاد می خواستم به دنبالش برم ولی از  ترس از اینکه مرا فضول بخواند بی حرکت به او که داشت از ماشین دور می شد نگاه کردم بعد از نیم ساعتی دوباره به سمت ماشین آمد و سوار شد .
-چیزی دستگیرت شد؟!
-هفت دوربین امنیتی  در جلوی در  دوطرف  دو در ورود و خروج البته مجبور شدم برای اینکه شک بر انگیز نباشه بیست دقیقه ای صاحب عمارت روبه روی را به حرف بگیرم .
سر تکان دادم بعد از چند ساعتی ماشینی که از خانه خارج شد توجه مان را به خود جلب کرد .
- برو دنبالش
-اینطور چیزی دستگیرمون نمیشه
- کوچک ترین اطلاعاتی بدرد بخوره .فوری که نمیشه به سراغ مدارک بزرگ بریم
راست می گفت به دنبالش حرکت کردم دلارام هم هواسش بود که ماشین را گم نکنه و با فاصله دنبالش حرکت می کردیم دا شتیم از شهر خارج می شدیم
- داره از شهر خارج می شه به نتیجه ای نرسیدیم بهتره بس کنیم از اولم می دونسیتم نباید به تواعتماد کنم .
- آقا پلیسه بهتره راهتو بری و پاچه من و نگیری چون به نفعت نیست .
- بهتره ادب داشته باشی و درست حرف بزنی
-من قشنگ تر از این نمی تونم حرف بزنم
- بله بهتم نمی خوره

-خوبه  که فهمیدی

 

@ So.Bloom

@petrichor 

 

 

ویرایش شده توسط 9999maryam
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 9 دلارام

- ببین راهتو برو وبه پرو پای منم نپیچ آقا پلیسه اوکی

-باش فقط  اگه این رفتن بی نتیجه بود مقصر خودتی

-اوکی پیلیز شات آپ 

رویم را از ان دختر عصبی  بی اخلاق گرداندم  و به تعقیب ماشین ادامه دادیم وارد کرج شده بودیم  چون جاده شلوغ بود و ما با فاصله از ماشین حرکت می کردیم اصلا معلوم نبود داریم تعقیبش می کنیم  رو به روی ویلا ایستادیم .

ماشین به داخل ویلا رفت اطراف  ویلا خانه مسکونی بافاصله زیادی ساخته شده بودند .

 دلارام برگه ای را بیرون  اورد و آدرس ویلا را روی ان نوشت .

- یکم هوا تاریک بشه باید برم ببینم تو ویلا چه خبره !

حسابی گرسنه بودم

-شما خانوما که برای تناسب اندام چیزی نمی خورید اما من گشنگی روده کوچیکه داره روده بزرگه رو می خوره  ظهرم که  تا الان دربه در  بودیم تو خیابونا بابا منم آدمم !

-برو یه چیزی بخر بخور به من چه ؟!

-مگه تو گشنت نیست؟

-مث بچه هایی مگه در این موقعیت وقت غذا خوردنه مگه !

 خشم غرید :

- چرا از بین این همه آدم  تو باید مسئول این پرونده شدی؟

-خیلیم دلت بخواد! کل دخترای اداره در به در دنبال من هستن  تازه لیاقت نداری با پسری  به خوش تیپی و جذابی من همکاری  بشی  .

-اولا دلم نمی خواد  دوما دخترای ادارتون خرن یا سلیقه ندارن و سوما این لیاقت رو  برا همون الاغا که دربه در دنبالت هستن

-خیلی زبونت درازه

-  روده هات از وراجیت  دراز تر از زبون من هست رو مخ نرو و ساکت باش اوکی!

نمی دونم  چرا صداش ابهت داشت  که خود به خود ساکت شد  ومن گفتم :

-می تونی برام یه ماسک پیدا کنی و یک کفش اسپرت با تعجب نگاش کردم :

-چرا  میخوای چیکار کنی؟؟!!

- می خوام به گربه های دیوار عرض ارادت کنم آخه  رو چه حسابی تو رو پلیس کردن؟!

- باش  حالا جو نیا بریم یکم غذا بخوریم و ماسک پیدا کنیم.

ساعت دو نصف شب در حالی که هر پنج دقیقه سعی می کردم آن دخترک کله شق را راضی به دست برداشتن از این ایده مسخره  کنم اما از خدا که پنهان نبود  مرغش یه پا داشت و نمی توانستم  او را که بر خر نجیب شیطان  سوار شده بود و حالا حالا قصد پایین امدن را نداشت .

می دونستی کارمون غیر قانونیه  بابا الان می گیرنمون پلیسم نگیرتمون  اینا خلافکارن راحت می کشنمون  سرمون رو میکنن زیر آب او که از  من  و پند نصیحت هایم در حد مرگ  از من عصبی شده بود  رو برگرداندو گفت : 

-ببین بچه ننه  از راهی که از ماشین پیاده شدی سوار شو و برو   من خودم کارمو بلدم و از هیچ جونوری که اون داخل لباسای ادم پوشیدن هیچ واهمه ای ندارم  پس اینقدر رو اعصاب نداشته من اسکی نرو که کلاهمون بد توی هم میره .

-خیلی خوب بابا برو به راحتی اونجا خودتو بکش  اما من هیچ دخالتی ندارم

-  از اول  منم دارم همین و میگم بهت

-خیلی خوب چرا داد میزنی!

دلارام  به سمت ویلا حرکت کرد و به پشت دیوار ویلا رسید دلم طاقت  نیاورد و با دو به آن سمت رفتم   به پشت دیوار که رسیدم  بند های کفشش را می بست

-  دوباره اومدی پسر رو مخ

- دوتامون با هم اومدیم با همم برمی گردیم

- نه بابا پس رفاقتم حالیته  باش ممنون اومدی  حالا با دو تا پات  بزن به چاک  من حوصله تو رو اینجا ندارم 

-نه که خیلی  من حوصلتو دارم .

- بدرک مگه باید تو داشته باشی

- من مسئول این پروندم

-اما سرهنگ این پرونده رو به من داده 

 - من میام 

نگاهی به من کرد  و مثل اینکه مردد باشد گفت :

-حالا قلاب بگیر من برم بالا

- من میرم بالا نیاز نیست

نگاهی عاقل اندر سفی به من کرد  و گفت:

- کمتر سرو صدا کن آقا پلیسه  قلاب بگیر

کنار دیوار ایستادم  و دستانم را قلاب کردم  عقب تر رفت و به سمتم دوید  یک پایش را در دستانم گذاشت و با پشتکی   که   در هوا زد و  با دستانش دیوار را گرفت و خود را بالا کشید . ابروهایم بالا رید چه  مهارتی داشت دخترک  همان طور که به بالای دیوار  ایستاده بود  اشاره کرد تا بالا بیایم  دیوار آن چنان بلند نبود جستی زدم  و دستانم را بند دیوار کردم و خودم را بالا کشیدم علامتی داد !                                       با هم به پایین پریدیم  و به محض پریدن به پشت درختی پناه برد  من نیز به تبعیت از دلارام  پشت درختی قایم شدم .    دلارام به سمت  در ساختمان حرکت کرد و  آرام و بی صدا وارد شد  من به دنبالش رفتم   صدا هایی از طبقه بالا می آمد سریع  زیر راه پله قایم شدیم .

 زیر راه پله فضای کمی بود و باعث شده بود دوتایی مان به هم بچسبیم  تا زیاد در چشم نباشیم چون مبلی دقیقا رو به روی راه پله بود .  در کنارم نشسته بود بوی عطرش خاص بود   بینیم را نزدیک تر کردم تا بویش را دقیق تر حس کنم واقعا بوی خوشی داشت  این دخترک چشم سبز حتی عطرش نیز خاص بود .

صدا ها واضح شده بود به دلارام نگاه کردم دکمه ظبط صوت را  زد . و بی توجه به من  در خود بیشتر جمع شد .

- قربان رسیدیم ویلا  زیر زمین رو چک کردیم همه چیز  به جا بود و درست نگران نباشید .  بله به نگهبانا  هم زنگ زدم  تا بیست  دقیقه دیگه می رسن

-بله قربان به محض اینکه  کامیونا تا دو روز دیگه برسن اسلحه ها رو رد می کنیم   بعد می بریم  مرز افغانستان  چشم قربان!

 -مرتیکه گاو بدون خدافظی تلفنو رو من خاموش میکنه

فوش رکیکی  به رئیسش  داد دلارام ظبط صوت را خاموش کرد و علامت اوکی داد یعنی تا همین جا بس بود . صدای مردی از بالا  داد زد  در حالی که لهجه انگلیسی داشت

- چی گفت رئیس ؟!

- همون حرفای همیشگی که بهمون میگه در رابطه با  محموله

-اهان! 

- من برم دو نخ سیگار بکشم   و انبارو چک کنم  الان نگهبانا میان

- باش برو

مردی که پایین پله ها ایستاده بود  به سمت در اصلی  رفت  .  دلارام در گوشیش در حال چت بود   چون  به هم چسبیده بودیم  راحت بود. پیام را ببینم  پیام برای شخصی با اسم ناجی سیو شده بود  نوشته شده بود قربان  ما الان در ویلا هستیم  که زیر زمین ویلا پر اسلحه و مواده  قراره دو روز دیگه با محموله ای به مرز افغانستان برسه    قربان دستورتون چیه ؟!

پیام دیگری ارسال شد : سریعا از خونه خارج شو نزار تو خطر بیفتی

رویم را به به سمت دلارام گرداندم  لبخندی آرام بر لبانش بود  و آرام تر از همیشه بود .

 در  صفحه یادداشت های  خود  تایپ کرد :  یکم از اینجا دور شدن سریع فرار می کنیم

سرمو تکون دادم  صدای بالا رفتن  یک نفر از  پله ها  به خودمان آمدیم  و به سمت  در دویدیم

 بیرون که رسیدیم بدون اینکه شکار دوربین ها شویم به سمتی میدویدیم دربین راه صدای قدم هایی را پشتم شنیدم  و دست هایی که گردنم را گرفتند  و به زمینم زدند. لنقدر سریع بود که فرصت هر عکس العملی را از من گرفت .

دلارام که صدای  مرا شنیده بود  به عقب برگشت  مرد روی من افتاد و شروع به مشت زدن به من کرد   خودم و او را که  در حال مشت زدن بود  چرخیدیم  تا مشت بر سرش بکوبم  که بر روی افتاد بدون اینکه حرکتی کند . از رویم کنار رفت  نگاهم تازه به دلارام افتاده بود که به من نگاه می کرد .  نگاهی سمت مرد کردم گردنش صدو هشتاد درجه چرخیده بود  چشمانم گرد شد و با حالتی گنگ به او نگاه می کردم  به سمت مرد رفت  گردنش را به حالت عادی در آورد  و چیزی را از کیفی که  بر کمرش چسبیده بود چیزی  همانند سرنگ بیرون آورد و  با گفتن لعنتی  آمپول را  به نخاع و هنوز محتویاتش خالی نشده بود که بقیه را  به قسمتی از سرش زد . هنوز با بهت نگاهش می کردم چگونه  اینقدر بی رحم بود.  هنوز  در بهت بودم که بازویم را کشید و مرا از زمین بلند کرد به خودم آمدم و شروع به دویدن کردیم   به من اشاره کرد تا  هم زمان از دیوار بالا برویم  هر دو  به جهشی به دیوار چسبیدیم   چیزی از کیف دلارام افتاد  او پایین پرید   به بالای دیوار که رسیدم   در های  ویلا باز شد و چند ماشین وارد شدن  به من اشاره کرد بروم . و به سمت حیاط پشتی  دوید  سریع از دیوار پریدم  و به سمت ماشینم رفتم .

استرس شدیدی داشتم  او  را اگر می گرفتند چه کار می کردم   دو ساعتی گذشته بود و شاهد بیرون رفتن یک ماشین از  ویلا بودم  تا الان باید او را گرفته بودند . سرم را روی  فرمان گذاشتم .  ناگهان  صدای خوردن چیزی به شیشه  حواسم را جمع کردم   با دیدن دلارام پشت شیشه   دهانم اتوماتیک وار بیش از حد معمول باز شد حس کسی را داشتم که روح دیده با تلنگری دیگر به خودم امدم و در را باز کردم خسته بر روی صندلی جا گرفت .

- زود باش  شماره  سرهنگو بگیر   و بهش بگو با نیرو ها بیان اینجا

-چرا دو روز دیگه  قراره محموله ها رو  رد کنن  وضعیت رو نا امن دیدن  میخوان امشب  محموله رو رد کنن

- اما ما مدرک نداریم

- دستش را  بلند کرد  و یک پوشه به سمتم انداخت

- اینا مدارک و امضا های خرید این محموله هست

سرم را تکان دادم

-اوهو دمت گرم  چیکار کردی !

 بدون اینکه  حرفی بزند نفس عمیقی کشید و سرش را به  صندلی تکه داد.

- خوبی؟

- سرت به کار خودت باشه

بیخیالش شدم و با سرهنگ  تماس گرفتم  و به او اطلاع دادم  او گفته بود با یگان ویژه و دیگر  مقامات  تماس می گیرد و در اسرع وقت به آنجا میاید .  تماسم که تمام شده بود رو به او

- ببخش نمی خواستم تنهات بزارم

- فکر می کنی  اگه می موندی  چیزی عوض می شد ؟

- نمی دونم

- پس تا نمی دونی هیچ حرفی  نزن

- خیلی خوب دختر بی اعصاب

- بی اعصاب نیستم فقط  دارم مثل یه انسان معمولی زندگیمو انجام می دم

- بیخیال

- تو بحثو شروع می کنی کم میاری دهنت رو ببند و حرف نزن پسره رو مخ

- چند سالته ؟

- بدرد کارت میخوره ؟

- نه

- پس نیاز به جواب دادن نیست!

 حس می کردم ناراحت است   و دوست داشتم با سوال پرسیدن ذهنش را دور کنم اما موفق نبودم  دختری رک بود و فرصت سوال دوم را از آدم می گرفت . درست همانند بازپرس های  دقیق و کاربلد بود .

- می گم از چیزی ناراحتی

سر تکان داد و گفت :

- اره از خیلی چیزا ناراحتم مثلا یکیش  رو اعصاب بودن تو

- اخه نمیدونم چه پدر کشتگی با من داری که همش می گی رو مختم

- سر به سرم نزار

- تو اعصابت خورده  هی به من میگی رو اعصابتم پس به من چی

- می شه مثل دخترا کم غر بزنی آقا پلیسه

 تا می خواستم جوابش را بدهم  نور ماشین پلیس به چشمم خورد . پیاده شدم  و به سمت  آنان رفتم  بعد از درگیری  دو ساعته ماموران برای نفوذ به ویلا  بالاخره موفق شدند . به سمت ماشین برگشتم .  بیحواس در ماشین را باز کردم.

-دلارام خانوم حل شد  دستگیر شدند

سرم  را که برگرداندم با جای خالیش مواجه شدم  . با تعجب به یاداشتی که روی صندلیش نگاه کردم  یاداشت را خواندم  . آقا پلیسه پیکنیک خوبی بود  اما با شما خوش نگذشت بای  من رفتم تهران حوصله ندارم منتظر بمونم کارتون تموم بشه .  چه دست خط زیبایی داشت  چه می شد دخترک سرتق کمی دیگر می ماند تا با هم برگردیم  یعنی انقدر در چشمش حوصله سر بر بودم عصبی پایم را به سمت گاز بردم . و به سمت خانه حرکت کردم نزدیک  ساعت نه صبح بود که به خانه رسیدم  هنوز ماشینم را پارک نکرده بودم  که شماره سرهنگ روی گوشیم میس کال انداخت  گوشیم را  برداشتم و جوابش را دادم .

- بله قربان

- سرگرد رسیدید ؟

- بله قربان الان رسیدم

 اسم دلارام را نمی دانستم به همین دلیل  اسمش را بر زبان آوردم

- دلارام خانومم خودشون بدون خبر حرکت کردن احتمالا زود تر از من رسیدند

- سرگرد  الان آرشام خان با من تماس گرفتن و گفتن  دلارام هنوز بر نگشته

- چطور ممکنه؟سرگرد میتونین شماره دلارام خانوم رو برام پیدا کنین

-باشه پسرم  الان ...

- ممنونم سرگرد خدا نگهدار

بعد از چند دقیقه ای  شماره ای از طرف سرهنگ برام فرستاده شد . با شماره تماس گرفتم  بعد از کلی بوق خوردن در لحظه های آخر صدایی از پشت تلفن باعث شد  ساکت شوم .

- چی می خوای ؟

صدای دلارام بود اینبار آرام و  بی هیچ عصبانیتی  انقدر آرام که حس کردم این آرامشی را قبلا نداشته ام خودم را نباختم  و گفتم :

-بامنی دلارام ؟

-آهای رو مخ  کشمشم دم داره  خانم و اول اسم یه دختر با شخصیت و متین میارن 

حواسم پرت شده بود با با ته خندی گفتم:

-حالا با اینکه به متین بودن شما شک داشتم اما  یه سوال دیگه میپرسم . اول اینکه دیشب یهو کجا رفتی و دوما  الان کجایی همه نگرانتن و اینکه آرشام خان  چندین بار باهات تماس گرفتن و گویا جواب ندادین

-نمی تونستم حرف بزنم براشون پیام فرستادم از وات  دوما به تو چه که آمار منو می گیری ؟!

- باشه بابا با من بودی  مث اینکه خانوم تلفنشو جواب نداده  آمارتو از من گرفتن.

- اوکی  برو پسره رو مخ حوصلتو ندارم

-کی حوصله داشتی  حالا بگو کجایی بیام دنبالت؟

- حالا اینقدر اصرار می کنی کرجم تازه با اتوبوس دارم راه می فتم

-مگه تو دیشب راه نیفتادی

-خیر  حالا اگه کار نداری شرتو کم کن 

- میام ترمینال دنبالت کی راه می فتی 

- یه ساعت دیگه تهرانم باش منم تا تو برسی اونجام 

- نمی خواد رو مخ 

- ای بابا محبتم به من نمی یآد

- حوصلتو ندارم زیادی رو مخی بای 

همانطور که خسته و کوفته  بودم مجددا سوار ماشین شدم و به سمت ترمینال راه افتادم . 

 بعد از نیم ساعتی   بالاخره اتوبوس کرج تهران رسید. 

 بعد که همه  مسافران پیاده شدند  دلارام را دیدم که پیاده می شد آن هم با چه وضعی دستانش را که باند پیچی بود و از گردنش آویزان  بود 

- چیکار کردی با خودت؟

-فضول بردن جهنم  گفت هیزمش تره ..

-خیلی بی اخلاقی 

-همشن که شما اخلاق داری برای نسل اندر نسلت بسه 

 همان طور که به سمت ماشین می رفت  و با آن یکی دست سالمش موهای بیرون افتاده از روسریش  که کج و کوله شده بود   و دنبال یک فوش آبدار برای منی بود که زیاد از حد در این دو روز  زیادی بر روی مخش  رفته بودم  بود  جلو رفتم و تکه موی بلندی را که با نهایت تلاش سعی بر داخل بردن آن را داشت و  مثل دختر بچه های تخس شده بود  تره ای از مویش را گرفتم و بدون اینکه حق اعتراض داشته باشد .  گره روسریش را باز کردم و آن تره موهایش را به داخل بروم موهای سیاه رنگ مجعد داشت و چشمان سبز  که کم یاب  بود . او هم ساکت  و آرام بود  سرش را  بالا گرفت و. در چشمانم نگاه می کرد . غرق چشمانش  شده بودم  که یک مشت در دلم زد و گفت :

-دستتو  بکش تا  از بیخ قطعش نکردم  رو مخ 

تند دستم را کشیدم    و گفتم

-جای تشکرته  بی اعصاب ؟! یقه ام را با دست سالمش گرفت  و به سمت خود کشید  و گفت :

- چون میگی بی اعصاب مراقب  باش با این آدم که بی اعصاب  و دیونه درنیفتی   چون یه آدم  روانی هیچی  رو برای از  دست دادن  نداره 

نگاهم همچنان در چشمانش قفل بود آن چشمان جسور وحشی  چیزی فرا تر از زیبایی به صاحبش داده بود .  سرد و در عین حال زندگی در آن چشم ها جریان داشت . با رفتنش و  نشستنش درون ماشین   به خودم آمدم .  او خاص بود خاص تر از هر انسانی حداقل در چشم من .....

 

@ So.Bloom

  @ petrichor    

ویرایش شده توسط 9999maryam
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10

دلارام

خسته تر از همیشه در آپارتمان را باز کردم ناجی روی صندلی همیشگیش روبه روی در نشسته بود . با وارد شدنم همانند بچه ای خطا کار لــ*ب برچیدم و تنها کلمه ای که بر زبانم آمد سلام بود چشمان بسته اش از هم باز شد زهرا خانم مستخدم خانه در حال آشپزی بود و سعی می کرد بی هیچ سروصدایی کار خود را انجام دهد .
-خوبی ؟!
او ناجیم بود نگفت کجا بودی حالم را پرسید این یعنی مهم بودن برای کسی ...
سوالی را که هیچ وقت هیچ ک**س از من نپرسید...
همین بود که او آنقدر برایم عزیز بود . خوب بودم حالم را که به جای هر سوالی این را پرسیده بود .
-خوبم ممنونم
-دستت چی شده ؟
- دیشب وقتی خواستم مدارک قرار داد رو از اونجا بردارم روی دیوارشیشه بود تعادلمو از دست دادم و افتادم زمین .
-شکسته؟
- نه قربان در رفته بود
-اولا برای دررفتگی بتادین نمی زنن دوما بهت گفتم سریع از خونه خارج شو تا صدمه نبینی دخترم چرا گوش نکردی ؟
-متاسفم
-مراقب خودت باش برو استراحت کن
-چشم !
چقدر حس ارزشمندی برای دیگران زیبا بود کسی نگرانم می شد...
گاهی آدم ها نان نمی خواهند پول نمی خواهند اندکی محبت می خواهد وچاشنی احساس همین برای آدمی کافی بود
به سمت اتاقم رفتم با دوش مختصری خستگی هایم را شستم و به آغـ*وش رخت خوابم پناه بردم.
با سرو صدای مازیار از خواب بلند شدم به ساعت نگاهی انداختم شب شده بود بی خیال بیرون رفتن شدم و خودم را دوباره به حصار خواب کشیدم خواب بهترین گزینه در هر موقعیتی بود .
یک هفته ای از آن ماجرا گذشته بود و نه آن پسرک رو مخ را دیده بودم و نه دیگر ناجی کاری را بر عهده من محول کرده بود و حکم استراحت مطلق داده بود از بی حوصلگی کتابی میخواندم و یا درکنار ناجی مینشستم و چای می خوردم .
پریشان بودن ناجی را احساس می کردم نسترن هر روز برای کار به خانه می آمد پرونده ای جدید در دست داشتند و سر همه به طور کل شلوغ بود . از پچ پچ های مازیار و بقیه گروه به بحرانی بودن پرونده پی برده بودم . و فهمیده بودم که اینبار بی واسطه ناجی با گروهی خطرناک برای دستیابی به مدارک سرو کله میزد دوست داشتم وظیفه ای را برعهده بگیرم که ناجی مرا از مشارکت معاف می داشت و چقدر حرص می خورد . آن روز که از دیوار افتاده بودم دستانم یک دوازده بخیه ناقابل خورده بود که حاضر نشده بودم به آن پسر رو مخ توضیحی بدهم و بعد از اینکه از ماشین رفته بود به درمانگاهی رفته بودم تا از خونریزی بیشتر جلو گیری کنم . چقدر وقتی مازیار و نسترن فهمیده بودند مرا بازخواست کرده بودند .که چرا این موضوع را به آنها نگفته ام .
در آن وضعیت بحرانی دلشوره ای گریبان گیرم شده بود و رهایم نمی کرد .علتش را نمیدانستم هر چه که بود خوشایند نبود .
با صدای مهیبی با استرس چشمانم را باز کردم و با سرعت به سمت اسلحهی بی هوش کننده ام رفتم و آن را برداشتم و به بیرون رفتم با شلیک گلوله به خودم آمدم و پناه گرفتم . صدای گلوله های پی در پی می شنیدم سریع بیرون آمدم و پشت مبلی سنگر گرفتم و به طرف آن افراد در تاریکی شلیک می کردم چند گلوله بیهوشی بیشتر در آن نبود و باید دست به دامن زور و بازویم میشدم ناجی را دیدم که با اسلحه به طرف آن مرد ها پیاپی شلیک می کرد .
تند و با نهایت سرعت ایستادم و با پاهایم چرخشی زدو م بر سر مردی که پشت به من بود زدم به زمین افتاد و اسلحه اش را از دستانش گرفتم مرد که در استانه ایستادن بو به بازویش شلیک کردم پشت به خودم کردم و گلویش را گرفتم تا به من تیری اصابت نکند . به سمتشان تیر اندازی کردم حواسشان معطوف به من شدند و ناجی از موقعیت استفاده کرد تا به خودشان بیایند به آنها شلیک می کرد اندکی بعد هفت نفری را که بر زمین افتاده بوده بودند . نگاهم به ناجی افتاد از بازویش خون جاری بود و آستین پیراهن آبی رنگش را غرق در خون کرده بود .
ناجیم زخمی شده بود با بهت به زخم نگاه کردم
-زخمی شدید
- نگران نباش عمیق نیست زهرا خانوم نمی بینم
با سرعت به سمت اتاق زهرا خانوم دویدم در اتاق باز بود و زهرا خانوم از پشت بر زمین افتاده بود به سمتش رفتم و او را برگرداندم وسط پیشانیش خون جاری بود و رد گلوله از پیشانیش جاری بود زهرا خانوم کسی را نداشت و تنها بود . شوهرش که او را رها کرده بود و آواره کوچه خیابان شده بود ناجی دوباره ناجی شده بود و دستش را گرفته بود و اتاقی را به او داده بود . متنفر شدم از آن سیاه پوشان ناجی نیز همانند من به جسد بی جان زهرا خانم می نگریست
- باید بریم اونا باز هم به اینجا میان باید تا نرسیدن فرار کنیم
بغض گلویم را گرفته بود اما قادر به گریه کردن نبودم
به سمت اتاقم دویدم و روسری و هودی بلندی را پوشیدم و شالی را از کمد برداشتم و به بیرونرفتم بازوی ناجی را گرفتم و محکم روی زخم بستم او در حالی که با تفلفنش در حال شماره گیری بود نگاهی به من انداخت سرش را به نشانه تشکر تکان داد . بعد از تماسش با سرهنگ به طرف بیرون واحد حرکت کردیم جلوی در آسانسور دویدیم بالای در آسانسور شماره های طبقه ها بود که بالا می آمد لعنتی ها نیروی کمکی خبر کرده بودند به سمت پله ها دویدیم ناجی دستش را گرفته بود و می دوید کوله پشتی که در زمان اندک گرد کرده بودم روی دوشم احساس سنگینی می کرد. به طبقه اخر که پارکینگ بود دویدیم با بیرون آمدنمان به دو نفر از سیاه پوشان رو به رو بودیم بخاطر دوربین های پارکینگ اسلحه هایشان را بیرون نیاوردند و همان طور به طرف ما دویدند کوله را بر صورت یکی از آنان که به طرفم می آمد زدم و شروع به زن آنها کردم ناجی را که با یک دست قصد دفاع از خود داشت و به سمتش رفتم با مشت بر صورت مردی زدم که قصد حمله به ناجی را داشت با لگد ناغافلی که یکی از انان بر پشتم زد به زمین افتادم و موج دگد هایی که به من میزدند نفسم را منقطع می کرد و قصد داشتم ناجی را از مشت هایی که می خورد دور کنم و اندکی نگران خود نبودم .
که ناگاه صدای آژیر های ماشین پلیس بود که از کتک زدن ما دست برداشتند. مردی از ماشین با کلاسی پیاده شد . کل بدنم درد می کرد کنار ناجیم از درد به خود می پیچید ایستاد.و گفت:
دوباره دنیا چرخید و چرخید تا به هم رسیدیم آرشام بهت گفته بودم که به کسی که به تو شلیک یاد میده هیچوقت شلیک نکن...
چون اونکه که به تو بهت شلیک کردن و یاد میده کامل تو رو شناخته و نقطه ضعف هات رو شناخته و میتونه که هر موقع که می خواد تو رو به زانو دربیاره . اینو دو بار بهت گفتم یک بار وقتی که بهت تیر اندازی یاد دادم و یک بار الان که می خوام بکشمت .
اسلحه خود را بیرون آورد فریاد زدم :
تو رو خدا !
منو بکش کاری به ناجیم نداشته باش منو بکش لطفا !
به او التماس می کردم و برای اولین بار در این سه سال زجه می زدم و گریه می کردم ...
و به او نگاه می کردم و التماس می کردم اسلحه اش را بیرون آورد و بی درنگ ماشه را کشید . چشمانم تار می دید
بدترین مجازات من این است که هر ثانیه به خود یاد آوری کنم که به تو احتیاج دارم به پدرانه هایت و آرامشت اما فکر نداشتند هم آتشم می زند چه برسد به واقعیت و حالا واقعیت را دیده بودم و مبهوت به نگاه آدم هایی بودم که ناجیم را از من گرفته بودند و با سرعت از آنجا دور شدند .
با تن دردناکم به سمت ناجیم رفتم سرش را در آغـ*وش گرفتم و زار می زدم برایم پدرانه هایی را خرج کرده بود که از پدر خودم برای خرج نکرده بود مرا ترد کرده بود و این مرد حمایتگر سر پناهم شده بود . به کسانی که لباس های نظامی پوشیده بودند و دوره مان کرده بودند نگاه می کردم و زار می زدم بوی خون ناجیم را زیر بینیم استشمام می کردم .
دیگر کسی نبود که بی چشم داشت حال مرا بپرسد .
شعری که ناجیم همیشه با خود زمزمه میکرد را تکرار کردم .

بربست محمل ماه من، از تن توانم می‌رود؛
غافل مباش ای همنشین از من که جانم می‌رود
از من نهان دل رفت و، من جایی گمانم می‌رود؛
کآرم گر از دل بر زبان، دانم که جانم می‌رود
دردا که تا از انجمن رفتی، برون چون جان ز تن؛

به سنگ مزار جلوی چشمانم نگاه می کردم حس می کردم زمین سرد تر از همیشه است نگران بودم که در ان خاک سرد ناجیم سردش شود . کسی را نداشت ناجیم من بودم مازیار بود نسترن بود و آن پسر رو مخ ...
چقدر ناجیم تنها بود سنگی برداشتم وآرام آرام بر سنگ قبر میزدم و فاتحه ای می خواندم . اکنون دو روز بود که ناجیم را نداشتم روی سنگ قبر شعر زیبایی نوشته بود ناجیم شعر را بیش از همه دوست داشت . کتاب شعر هایش را در اتاقش نمی گذاشت بوفه ای در پذیرایی ساخته بود و هر وقت نزدش می رفتم غزلی چندگاهی قصیده ای وقتی حوصله داشت مثنوی و هر گاه دلش می گرفت سهرابی می خواند . شاملو را دوست داشت و عشق او و آیدا را بار ها برایم گفته بود . حسرتی در دل داشت و نبود کودک و همسر زیبایش بود که در سانحه ای از دست داده بود و می گفت :
حسرت ها همانند آتشی هستند آدم را می سوزانند و اگر ادامه داشته باشندآدم را به خاکستری تبدیل می کند که هنوز هیزمی در زیر آن قرار دارد و خاکستر را بیشتر از قبل در میانه خود می سوزاند.
با کمک های سرهنگ ناجی را دو روزه خاک کرده بودیم . چون مراحل پیچیده ای داشت تمام دو روز را جلوی در سرد خانه نشسته بودم و به اصرار های سرهنگ و مازیار مبنی بر رفتن به استراحت اعتنا نکرده بودم .
شعر سنگ قبرش زیبا بود نبود ؟

قصه مرگ تو را ناگه شنیدن زود بود
در عزایت جامه را تن دریدن زود بود
آخر ای یار همه ای مطهرمهر وفا
در سرای جاودان منزل گزیدن زود بود



انگار هر بیت دردل های من بود چه مظلومانه رفته بود .من زنده بودم و جانم امانت از ناجیم بود در آن شب تاریک که مرا در صحرا انداخته بودند درست همان جایی که همسر و کودکش تصادف کرده بودند مرا که در همسایگی مرگ بودم نجات داد و ناجیم شد و چقدر از ناجی شدنش دلگرم بودم و حال  که نداشتمش چه ؟
 
 
 
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 11 دلارام 

با  اصرار های سرهنگ از سنگ قبر سرد  ناجیم دست برداشتم سرهنگ می گفت  ناجیم مرا به او سپرده است و امانت او هستم .

جایی را نداشتم  با اصرا مکرر سرهنگ مبنی بر اینکه مانند  دخترش هستم  و امانت هستم  مرا دعوت کرده بود به خانه اش بروم  می گفت خانه  ناجی را پلمپ کرده اند و کسی اجازه ورود  به آنجا را ندارد  سرهنگ به یکی سپرده بود لباس هایم را جمع کند  و به  خانه خود ببرد .آنقدر خسته بودم  که با نشستنم  در ماشین خواب مهمان چشمانم شد . اندکی بعد که چشم باز کردم  ماشین همچنان در حال حرکت بود  هرچه جلو تر می رفتیم خانه ها زیبا تر و بزرگ تر نمایان میشدند. با توقف سرهنگ  و زدن ریموتی حواسم معطوف  زیبایی عمارت پیش رویم کردم دو در بزرگی که با رنگ طلایی و مشکی زینت داده شده بود   و نگاردو طاووس بر روی در که چشم هر بیننده ای را  نوازش می کرد . ماشین که به داخل رفت  مسیری ورودی تا عمارت را  سنگ فرش کرده بودند حجم زیبایی عمارت را بیشتر درک کردم  عمارت بزرگی که در مقابل آن حوضی بزرگی در وجود داشت  در میان حوض تندیس زنی  بود که موهای  مواجی داشت  و کوزه ای بر دست داشت از کوزه آب فواره می کرد   به قدری زیبا و شکیل بود که محو آن شده بودم عمارت با نمای سفید بود و چنان بزرگ و زیبا بود که چشم هر بیننده ای را  به سمت خود سوق می داد . با پیاده شدن سرهنگ از ماشین پیاده شدم .

- خوب دخترم بفرمایید

با صدای سرهنگ به خودم آمدم

- خوش اومدی دخترم

-ممنونم سرهنگ من واقعا راضی به زحمت شما نبودم

-دخترم تو هم مثل شمیم و لیلا یی اینجا رو خونه خودت بدون و راحت باش

-ممنونم

-دخترم اینجا خانواده من و برادرم با هم زندگی می کنیم  حالا باهاشون آشنا می شی  این خونه ارث پدریمون بود پدرم وصییت کرده بود تا ما با هم زندگی کنیم  خدابیامرز می گفت اگرخانواده از هم دور بشن مهرشون سرد می شه  بخاطر همین ما با هم زندگی می کنیم  .

لبخندی زدم   چقدر زیبا بود هم دیگر را دوست داشتند  و از کنار  هم دور نمی شدند  اطراف عمارت را درختان زیبایی حصار گرفته بودند  . بید مجنون  زیتون و انگور و انواع درخت های مختلف  در کل زیبا بود سرهنگ مرا  به سمت عمارت دعوت کرد . جلوی در ورودی زنی با موهای قهوه ای   از در خارج شد و با خوش رویی به مقابل ما می آمد  به سرهنگ و به من سلامی کرد به رسم ادب سلامی کردم .

-دخترم تو باید دلارام باشی  ماشاءالله   خوش اومدی اینجا رو خونه خودت  بدون منم حنا هستم همسر علیرضا

- خوشبختم

- منو حنا صدا بزن عزیزکم

-ممنونم از محبتتون  حنا جون

- عزیزم   بیا بریم داخل خدایا ! منو ببخش بچه رو یه ساعته سر پا نگه داشتم

-نه این چه حرفیه

 مرا به سمت اتاقی  راهنمایی کرد

 در واقع عمارت سه طبقه بود  نرده هایی  زیبا پله ها را در بر گرفته بودند  به گفته حنا جون   اتاق سرهنگ و برادرش پایین و اتاق سایر بچه ها طبقه بالا بود

-دخترم نمی دونستم از چه رنگی خوشت میاد اما از تعریف هایی که از ساشا شنیدم و علیرضا  فهمیدم روحیه خشنی داری و رنگ اتاقو گفتم آبی کنند .

به حق چیز های نشنیده چه کسی گفته بود روحیه خشنی دارم  فقط کمی عصبی بودم!!

بعد از بیرون رفتن حنا خانوم  به حمام پناه بردم و در وان پر از آب گرم خزیدم گرمی  آب مرا خواب آلود تر کرده بود و  بعد از دوش مختصری  به خواب رفتم .

 نمی دانم چن ساعتی در حال استراحت بودم که در به صدا آمد و مرا از خوا پراند  با بفرمایید من دو دختر وارد شدند تقریبا هم سن و سال های خودم بودند  .

همزمان با هم سلامی کردند  با بهت به آنها نگاه کردم تازه دو هزاریم افتاد  که سرهنگ حرفی از دو قلو هایش زده بود  شمیم و لیلا هر دو چشمان  مشکی و  پوست جو گندمی  و لب هایی تقریبا درشت  در کل زیبا بودند .

-سلام بچه ها

 سعی می کردم با  نهایت خوشرویی با آنان رفتار کنم دختران خون گرم و مهربانی بودند شمیم خالی گوشه لبش داشت و لیلا  آرام تر و کم حرف تر از لیلا بود  بعد از حال و احوال پرسی  شمیم رو به من

- دلارام چند سالته ؟

-  نوزده سال

- وایی خدایی!! لیلا دلارام همسن خودمونه

 با نیشخندم به آنها نگاه کردم مثل مادرشان خونگرم و مهربان بودند بعد از  پوشیدن لباس  و آماده شدن با لیلا و شمیم  به سمت پذیرایی رفته بودیم لیلا و شمیم  تمام راه را ادا در آورده بوند و هم دیگر و مرا می خنداندند . صدای خنده هایشان  کل عمارت را در بر گرفته بود   بعد از وارد شدن به پذیرایی  با خانواده  برادر سرهنگ که شامل  ساشا و مادرش و پدر ساشا که فرهاد نام داشت بودند   پسر رو مخ چنان از ادب و متانت من در آن جمع تعجب کرده بود که باورش نمی شد که آن دختر عصبی اینقدر  آرام باشد  و هر حرکت مودبانه ای که از من می دید تعجب می کرد  لیلا و شمیم یک برادر بزرگ تر از خود به نام پارسا داشتند که از اول خیلی ساکت و گاهی  بامزه می شد  و جک هایی را می گفت یا خاطره های خود را  تعریف می کرد  بعد از گذر زمان فهمیدم که او ساکت نبوده و هنوز یخش باز نشده بود در ابتدا  تقریبا  هم قد  ساشا بود  ولی با چشمان قهوه ای  و موهای  قهوه ای رنگ که یک مدل  با هم زده بودند .

سر میز شام مادر ساشا که زنی زیبا و خوش برخورد بود  سر میز شام  مرا به پیش خود کشیده بود . و بشقابم را  هر دفعه  پر از خوراکی می کرد.

- دلارام عزیزم بیا  یکم بخور  یکم به  این شمیم و لیلا نگاه کن  مث گوشت و استخون شدی بچه

لیلا و شمیم  که از   مثال زدن  زن عمویشان شاکی بودند  به نشانه اعتراغ دو بشقاب دیگر را نوش جان کردند  اما نرگس  جون یه جوری می گفت گوشت و استخوان شده ای  انگار مرا از سال ها قبل می شناخت و  این از مهربانی آ نان بود .

بعد از صرف شام  بزرگ ترها  برای استرحت به اتاق هایشان بازگشتند  و ما همچنان در سالن پذیرایی نشسته بودیم و به قول شمیم با خوردن دسر ضربه آخر را به شکم هایمان می زدیم . شمیم و لیلا که حال به طرز عجیبی ساکت شده بودند و من همچنان که قهوه ام را مزه مزه می کردم  و پارسا و ساشا در حال خوش و بش درباره روزمرگی های خود بودند . شمیم که قصد داشت چیزی به من بگوید

-دلارام بزار قشنگ از اول بهت بگم اینجا چی می گذره

باتعجب به او نگاه کردم و یک تای ابرویم رابالا بردم  او همچنان که به وجد آمده بودگفت:

-دلارام بزار اول شجره نامه مون رو بهت بگم  آقا جون ما که یه مرد  خفن ارتشی بوده بوده با مادرجونمون که دختردایی پدرجون بوده ازدواج می کنن  و صاحب  سه تا پسر می شن  آقاجون داخل یه وصییت نامه اعلام می کنه که پسراش  باهم داخل یه خونه زندگی کنن بعد از مرگ آقاجون یکی از عموهامون که صاحب یه پسر بوده با همسرش تصادف می کنن و به رحمت خدا می رن .

-خدا بیامرزه  یعنی شما یه پسر عمو دیگه هم دارید ؟!

-اره اگه خدا قبول کنه

با حرف شمیم همه به خنده افتادن

-یعنی اینجا زندگی می کنه ؟

-آره  اما شدیدا وحشتناکه

یه نیش خندزدم و گفتم:

- منو مسخر نکن !

- نه بابا چرا مسخره کنم  جدی می گم اسمش رادوینه خیلی دیونست و البته شرور کل کلانتری های  شهرو بازداشت بوده با کل لاتا و روانی های  تهران دعوا کرده .به طور کلی خود شیطانه هیچ کسی جرعت نداره باهاش دربیفته  من که دختر عموشم وبا هم تو یه خونه زندگی می کنیم  تا الان جرعت حرف زدن  باهاشو نداشتیم. تازه به هیچ دختری هم نگاه نمی کنه و اصلا میونه خوبی با دخترا نداره یه جورایی دخترا رو آدم حساب نمی کنه ...

همانطور که چشمانم را ریز کرده بودم به مسخره نگاهی به شمیم کردم و با حالت ساختگی گفتم وایی ترسیدم!!

ساشا که به خنده افتاده بود گفت:

- بچه ها جلوی یه شرور به تمام معنا دارید حرف از شرور دیگه می زنید  یه ماموریت با این دختر رفتم  هنوز حالم از گردنم بهم می خوره وشبا کابوس می بینم

شمیم که به وجد آمده با با شگفتی مرا نگاه می کرد...

-جدی دلارام؟ تو هم پلیسی؟

لبخندی به این دختر مهربان زدم و گفتم :

-نه عزیزم توهم زدن ایشون

 و رو به ساشا لب زدم پسر رومخ.....

شب خوبی بود برای استراحت همگی به اتاق هایمان پناه بردیم.

صبح حدود ساعت هشت از خواب  بلند شدم یک دوش گرفتم  و به سمت کمد رفتم به دلیل گرمی هوا و تابستان بودن لباس ساحلی بلندی که تا نوک انگشتم می رسید  موهای بلند مشکیم که  فرهای درشتی گرفته بود و مژه های مشکی بلندم که چشمان سبزم را در حصار گرفته بود هورمونی زیبایی را ایجاد کرده بود با پوشیدن صندل پاشنه بلندی که قدم را بلند تر نشان می داد  به سمت  سالن حرکت کردم .نرگس خانوم در حالی که بازوی ساشا را می گرفت گفت :

-پسر خل چل تو کی می خوای زن بگیری  من منتظرم  اخه دو روز دیگه که زن گرفتی توقع داری من عصا دست بگیرم با عصا رقص چاقو برم ذلیل مرده

-ا مامان والا من بی تقصیرم  آخه بیا ادارمونو نگاه کن  همه دخترای اونجا سیبیل دارن چخماقی  که جرعت نمی کنم نگاهشون  کنم والا بیشتر من به چشم برادری نگاه می کنم بهشون   و بعدشم یه جا بیرون نمی رم بیست و چهار ساعته سر کارم  کو دختر تا من بخوام بگیرم

نرگس خانوم که هم خنده اش گرفته بود و هم احساس همدردی با پسرش می کرد هم سعی می کرد تا پیر نشده پسرش را مجبور به ازدواج کند  با امدن من به سالن حواسشان به من پرت شد .

نرگس خانوم با حالت ماتی به من نگاه می کرد و ساشا با بهت  هر دو به خودشان امده بودند ساشا تند رو به مادرش کرد و گفت مادر جان من برم دیرم شد .  با اینکه هول شده بود با سر به زیری  به من سلام کرد و به بیرون رفت . نرگس خانوم به سمتم آمدو گفت :

- دخترم چه بهت میاد

نگاه خریدارنده به من گفت:

-دخترم چقدر خوش لباسی گونی هم بپوشی بهت میاد البته خوشکلی خودتم نباید دست کم گرفت

ممنونم نرگس جون لطف دارید به زیبایی شما که نمی رسم 

او که معلوم بود زیاد از حد از تعریف خوشش میاید  با ذوق آشکاری شروع به حرف زدن درباره تعغیرات اخیرش بحث می کرد بعد از حرف هایش  و اتمام صبحانه  او به دیدار دوستش که بیمار شده بود رفت و من هم  به سمت حیاط رفتم  حنا خانوم و سرهنگ که دعوت دوستانشان بودند  و دختر ها به دانشگاه رفته بودند و قرار بود از همان جا به  خانه دوست سرهنگ بروند.

همانطور که در حیات چرخ می زم به طرف پشت عمارت حرکت می کردم  درخت توتی را دیدم چشمم به توت های رسیده و آبدار افتاد . به سمتش رفتم و  دانه ای را چشدم با طعم شیرین توت را با آرامش  در وجودم پذیرفته م   روی  سنگی در کنار توت نشستم .  همانطور که غرق در خاطراتم بودم  شروع به زمزمه شعری کردم  که برایم آرامش بخش بود

 

 

 

 

 رادوین

 

 

 دوباره صبح شده بود و من کل شب را در خیابان ها چرخیده بودم . نمی دانم از کی بد شده بودم همه از من می ترسیدند در دلم لبخند زدم من این احساس ترس را دوست داشتم   من همان پسر بدی بودم که هیچ کس جرعت نمی کرد با من دربیفتد .  برای اندکی آرامش  به درخت توت بچگیم پناه بردم  و  از درخت بالا رفتم همان جا چشمان خسته ام را بر روی هم گذاشتم .  درخواب بودم که صدای پاهای کسی نشان  می داد کسی دوباره قصد به هم زدن خواب شیرینم را دارد . اخم هایم را در هم کردم و چشمانم را اندکی گشودم .

 و به شخصی که زیر درخت ایستاده بود نگاه کردم قلبم از تپیدن ایستاد  نکند زمان مرگم رسیده بود همه وجودم چشم شده بود و به دختری که نیم رخش پیدا بود  و لباس سرتاسر سفیدی  پوشیده بود  و پوست بازو و شانه اش از سفیدی برق می زد  لب های سرخ کوچک و موهای مشکی  بلند که قسمتی از شانه هایش را در بر گرفته بود چشمان درشت سبز رنگ   دستش را تا آخر  بلند می کرد تا  توت روی شاخه را  بچیند .  بعد از چیدن توت را بر دهانش گذاشت و بر سنگی نشست. و با صدای زیبایش شروع به زمزمه آهنگی می کرد

 

درست لحظه‌ای که تو باید بری

 

اسیر یه احساس مبهم شدیم

 

ببین بعد یک عمر پرپر زدن

 

چه جای بدی عاشق هم شدیم

 

برای تو مردن شده آرزوم

 

یه حقی که من دارم از زندگیم

 

نگاه کن تو این برزخ لعنتی

 

چه مرگی طلبکارم از زندگیم

 

به هر جا رسیدم به عشق تو بود

 

کنار تو هر چی بگی داشتم

 

ببین پای تاوان عشقم به تو


عجب حسرتی تو دلم کاشتم

 

اگه فکر احساسمونی برو


اگه عاشق هر دومونی برو

 

تو این نقطه از زندگی مرگ هم


نمی‌تونه از من بگیره تو رو

 

 مگر خواب بود قلبم  در سینه ام بیشتر از هر زمان دیگری  می تپید.آرزو داشتم زمان متوقف شود و آن صحنه زیبا را از دست ندهم  بی شک یا خواب بودم  یا توهم زده بودم و یا  زمان مرگم  رسیده بود و می خواست مرا با خود ببرد . انقدر خیره و مات شده بودم .

توی شطرنج نگاهت  

بدون کیش 

مات شدم !!

 به خودم آمدم  نبود  با سرعت به پایین درخت پریدم  جای جای آن  حیاط را گشته بودم اما نبود . حتما از بی خوابی بود توهم زده بودم با اعصابی داغون و قلبی که هنوز  با به یاد آوردن آن پری زیبا که قلبم هنوز که رفته بود و او را نمی دیدم قلبم را به تقلای راهایی وا می داشت .

@ همکار ویراستار♥️

@ So.Bloom   

ویرایش شده توسط 9999maryam
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 12

دلارام

 

 دو هفته ای از زندگیم در عمارت رادمنش ها گذشته بود . همه با احترام  با من برخورد می کردند  قصد  داشتم در هفته اول  برای اینکه سربارشان نباشم به دنبال کار بروم اما با واکنش شدید  سرهنگ و فرهاد برادرش مواجه شدم که گوش زد کردند هر چه می خواهم  همانند  شمیم و لیلا  برایم آماده می کنند .  و درخواست کردند تا  دیگر حرفی از این موضوع نزنم  و همان روز سرهنگ  کارت اعتباری را به من داده بود و گفته بود من امانت آرشامم و دیگر چنین حرفی را نزنم .

با شمیم و لیلا احساس راحت  می کردم و همه جا  با هم می رفتیم. حال با شمیم و لیلا در حال بحث برای گرفتن مهمانی تولدشان بودیم لیلا بر این بود که مهمانی خانوادگی باشد ولی شمیم مرغش یه پا داشت و تصمیم گرفته بود تمام دوستانش را دعوت کند لیلا که کفرش گرفته بود رو به شمیم کرد و گفت :

-هر کاری دوست داری انجام بده  اصلا دیگه من کاری ندارم

-اوکی آبجی همه چیزو به قولت بسپار

جوری لاتی  حرف می زد انگار تازه از دعوا ی چاله میدان برگشته بود تصمیم گرفتیم عصر به خرید مهمانی برویم بعد از خواب کوتاه عصر  شمیم که سوئیچ ماشین پارسا را کش رفته بود با لبخندی شرور به سالن آمد وقصد داشت خودش رانندگی کند با اینکه به رانندگیش از همان ابتدا شک داشتم  و قصد داشتم خودم پشت فرمان بنشینم اما با دیدن شوق و ذوقش دلم نیامد  ذوقش را کور کنم .

 تا از حیاط عمارت خارج شود  چندین بار ماشین زیر پایش خاموش شد  .

-شمیم جان مطمئنی بلدی عزیزم

-اره خیالت راحت دلارام جون همین یک ماه پیش  گواهی نامه گرفتم لیلا هم شاهده

لیلا که سرش را ازمیانه دو صندلی  به جلو می آورد

-دلارام حرف این و باور نکن بعد از بیست و چهار بار امتحان ماموره دلش سوخت محض رضای خدا و اینکه دوباره شمیم مزاحمش نشه  برگه قبولی رو بهش داد  حالا اگه نخوام اون ترمز یهویش که  باعث شد افسر با کله  بره تو شیشه  رو فاکتور بگیریم

به خنده افتاده بودم مثل بچه هایی شده بودند که چوقولی هم را پیش مادرشان می کردند .

-لیلا من که می دونم از حسادته  خوبه حالا من با شکستن سر افسر  قبولیمو گرفتم تو چی که اصلا نگرفتی

- خواهرم شمیم من صد بار گفتم من به رانندگی علاقه ندارم وگرنه  من باهوش تر از تو هستم واز هر انگشتم یه استعداد می باره

-خواهر قصد جسارت ندارما اما خواهش می کنم  چند تا از این انگشتاتو که ازش استعداد می باره نام ببر

-اوم خشگلیم  و قیافم اولیشه

-وایسا بابا تند نرو  از داشته هات حرف بزن آخه جلبک قیاقمون که نتیجه زحمات مامان باباست!

در این میان از مسخره بازیشان  نمی دانستم چطور بخندم  لیلا که از بحث با شمیم خسته شده بود  گفت :

-از اونجایی که جواب ابلهان خاموشیست  جوابت رو نمی دم  فقط  یه آهنگ بزار ببینم این رخش داشمون چند مرده حلاجه

لیلا که یک فلش از کیفش بیرون آورد و به سمت من گرفت  به سیستم وصل کرد آهنگ خارجی  بود لیلا اشاره کرد صدایش را بالا ببرم تا ته صدایش را بالا  بردم   شمیم که پشت فرمان دهانش را تا آخر باز می کرد و با خواننده هم خوانی می کردو  لیلا که با آهنگ خارجی  چنان بندری می رفت که کفم بریده بود . با همین ادا اطوار ها به پاساژی رسیدیم بعد از مسخره بازی هایمان  به طرف مغازه ها هجوم  آوردیم شمیم که کفش سفیدی  نظرش را جلب کرده بود  بعد از شنیدن قیمت دست به دامن  فروشنده شده بود  بعد از آن همه آه و ناله موفق به گرفتن بیست  هزار تومان تخفیف شد  منو لیلا که طوری وانمود می کردیم با آن آبرو ریز نسبتی نداریم  اما چسبیدن او به ما نقشه منو لیلا بی فایده می شد . همانطور که نگاهم  را به اطراف می چرخاندم  نگاهم روی   چهار مرد   که دشنه هایی را زیر پیراهنشان قایم کرده بودند ومعلوم نبود چه نقشه شومی در سر دارند  دلم طاقت نیاورد و به لیلا گفتم :

-لیلا جون الان یکی از دوستامو دیدم  شما برید خریداتون رو کنید  منم برم با دوستم یک کاری دارم

- دلارام زود بیای باشه ؟!

همانطور  که از او دور می شدم گفتم :

-منتظر من نباشید خودم میام

با سرعت به آن سمت می رفتم مرد ها سوار بر 405 سیاه رنگی شدند  و حرکت کردند سریع دستم را به سمت تاکسی که می آمد بلند کردم با ایستادن تاکسی  سوار شدم  راننده مرد مسنی بود

-سلام آقا دنبال اون چهارصدو پنج برید و گمش نکنید لطفا !!

- دخترم خیانت کرده ؟

-ببخشید؟!

- همین ماشین جلویی که دنبالشی

- نمی دونم

- هی دخترم  زندگیتو خراب نکن کوتاه بیا خوب بالاخره  انسان جایز الخطاست

- ممنون از نصیحتتون چشم کوتاه میام فقط شما حواستون باشه ماشینو گم نکنید

-باشه دخترم

حس خوبی نسبت به کمک کردن مجدد به کسی نداشتم  آن هم با  خاطره سه سال پیش  اما حسی خط بطلانی بر تجربیات گذشته ام می کشید و مجبورم می کرد دنبال آن مرد ها بروم تا سر از نقشه شومشان دربیاورم مطمئنا با آن دشنه ها نیت خوبی نداشتند  . بعد از  مدتی ماشینشان در بیرون شهر در جای خلوتی در کنار یک ساختمان  نیمه کاره  متروکه ایستاد  به راننده اشاره کردم دور تر به ایستد   مرد ها سریع از ماشین پیاده شدند و به سمت ساختمان دویدند  . کرایه را حساب کردم  راننده در حالی که قصد برگشت داشت گفت :

- دخترم نیازه  وایسم

- نه ممنونم آشنان

-باش دخترم مواظب باش

- بله ممنون

 بعد از رفتن راننده به سمت ساختمان حرکت کردم  در آن طرف ساختمان پورشی سیاه رنگی  پارک شده بود   با احتیاط و آرام از پله ها بالا می رفتم مثل اینکه در طبقه های بالا  بودند به بالا رسیدم قبل از اینکه متوجه من شوند پشت بشکه ای پنهان شدم  نگاهی به آنطرف کردم مقابل مردی ایستاده بودند که سر تا پا سیاه پوشیده بود  و صورتش از دور به درستی مشخص نبود  مثل این که دیر  رسیده بودم .

مرد سیاه پوش گفت :

-اوه می بینم جسارت می کنید  قرار دعوا می زارید بعد خودتون دیر می کنید  اصلا آن تایم نیستید  میخواستم یه چرت کوچیک بزنم که اومدید

- مرتیکه  تنها اومدی  بعد برام قدقد می کنی

مرد که معلوم بود حوصله نداشت  گفت:

- خوب کریتو خوندی  زر مفتتم زدی وقت منو هم گرفتی  شرت و کم کن

همان مردی که با مرد سیاه پوش حرف می زد

-ببین  تو کارم زیاد داری موش می ندازی  حواست هست دیگه ؟

-آهان پس دلت پره  که زنگ زدم  بهزیستی بچه های یتیمی که مواد دستشون می دادی سر چهار راه بفروشن برات  یا آتیش زدن آشپز خونه حشیش صاحبی که براش دمت رو تکون می دی   آهان نگو که دلت از  اون بار شراب که از شیراز  سفارش داده بودی بعد تک تک آدمات رو مجبور کردم با دست خودشون  تک تک بطریا رو بشکنن کدومش رو می گی؟

پس قطعا یک روانی بود که  به قصد خیر  قدم در شر می نهاد و با چنین آدم های گنده لاتی در می افتاد یا شاید هم زیاد کله خراب بود  دقیقا مانند من !

مرد که انگار داغ دلش تازه بود  دشنه اش را بیرون آورد و به سمت مرد دوید  بقیه هم به تبعیت از او به همین منوال  دویدند  سریع شالم را دور صورتم  پیچیدم و به سمت آنها رفتم حواسشان به من  نبود  سریع خودم را به یکی از انها رساندم و لگدی پشت پایش زدم ورزیده بود  و ضربه من تاثیر چندانی بر او نداشت  به سمتم برگشت و دشنه را  با ضربه  به سمتم آورد  جاخالی دادم و از یک حرکت جودو استفاده کردم دستی که دشنه در آن بود را  را گرفتم و و با حرکت فرز پشت به او ایستادم و و با یک حرکت او را زمین گیر کردم دستش را ول نکردو و دورانی او را چرخاندم دستش با صدای بدی شکست  نگاهم با سمت مرد سیاه پوش رفت که ماسکی بر دهان زده بود و هودی مشکی بر تن داشت   و با استفاده از جا خالی و حرکاتی باعث می شد  آن مرد گولاخ را به تمسخر بگیرد  و در عین حال  زخمی نشود .

آنها که تازه متوجه  من شده بودند  به سمت من حمله کردند  و گاهی با مهارت جا خالی می دادم  و گاه مشت و لگدی بر سر و کله هایشان پرتاب می کردم  مرد سیاه پوش که متوجه من شده بود و حمله آن  دو نفر را به سمت من دید لگد فلیپینی زد   و با یک حرکت آن مرد پر مدعا را بر زمین زد   من هم به تبعیت از او چنان لگدی را بر گردن یکی از آنها زدم  که بی حرکتی بر زمین افتاد . یکی دیگر از آنها از غفلتم استفاده کرد و  مشتی بر شانه ام زد  مرد سیاه پوش که  به نزدیک ما رسیده بود انگشتانش را سیخ کرد و مداوم بر شکم مرد ضربه میزد و در آخر مشتی بر دهان مرد زد و مرد بر زمین افتاد .

همانطور که شانه ام را گرفته بودم  به آن مرد نگاه می کردم  کلاهش  را عقب داد   موهای مشکی لختش  نمایان شد قدش از منی که 163 سانت بودم خیلی بلند تر بود به احتمال زیاد   قدش به 195 میخورد  و چهار شانه بود . همانطور که ماسکش را بر می داشت  بدون اینکه به من نگاه کند

-چرا دخالت کردی ؟

شالم را از دهانم باز کردم و موهایم را همانطور که مرتب می کردم  و نگاهم را دوباره معطوف او می کردم .

-دلم خواست کمک کنم

سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد  به وضوح  گرد شدن  نگاه میشی او  و مات ماندن او را دیدم  همانطور که عقب گرد می کردم   گغتم :

-تموم شد ؟

 او که همان وضع ایستاده بود  به وخود آمد و گفت:

- چی ؟

-نگاه کردن به من!!! درضمن  برای تشکر کاری رو نمی کنم اما  یه تشکر می کردی بد نبود

 

 

رادوین

 

 با صدای تلفن در حالی که پا روی پا گذاشته بودم  و به دیوار خیره شده بودم  به خودم آمدم  خودش بود یک اشغال به تمام معنا   بدون پیشوندی  گفتم:

 -می بینم  میمونم دل و جرعت پیدا کرده  سر به سر شیر بزاره  روزم نحس شد از وقتی که  اسمتو رو صفحه گوشیم دیدم

-    ببین زیاد از حد پا رو دمم گذاشتی   وقتشه  از هستی ساقط کنم  بی وجودی مثل تو رو

- حالا بگو از کدوم شبکه فیلم هندی می بینی که یابو برت داشته  بزغاله

- آدرس میدم جرعت داری بیا

- نپوکی  الاغ زیادت می کنه

-آدرسو بفرس

تلفن رو با همان حال رویش  قطع کردم از خانه بیرون آمدم وسوار پورشم شدم  با صدای پیامک گوشی و دیدن آدرس  پوزخند زدم جای پرتی بود  اگر به من بود در مکان عمومی دخلش را می آوردم اما  حیف که دلم نمیخواست دستم به خون نجس  چنین آدم هایی  بخورد .

بعد از رسیدن به آدرس از نبودنشان پوزخند زدم قرار دعوا میگذاشتند و دیر می آمدند این نهایت نفهمی بود..

 بعد از نیم ساعتی  چهار نفر از ارازل اوباش همانند خودش را  راه انداخته بود بعد از رجز خوانی  سمتم  هجوم آورد . داشتم با تمسخر ضربه های نابلدانه اش را تماشا می کردو و جا خالی می دادم  که نگاهم به ان سمت کشیده بود هیکل ریز  نقشی  که با لباس های دخترانه  که حرفه ای جا خالی می داد و با بقیه نوچه های   آن یابو مبارزه می کرد  توجهم را به خود جلب کرد  بعد از زدن لگدی فلیپینی   به شخصی که با او مبارزه می کردم .    به سمت یکی از آنها رفتم که از غفلت دختر سو استفاده کرد و مشتی بر  شانه دختر زد   گردنش را گرفتم  و به سمت خود برگرداندم و با حرکت کنگفو چینی   انگشت هایم را سیخ کردم و مداوم بر دنده ها ی او  ضربه زدم  بعد از اینکه در مرز بی هوشی بود  مشتی بر صورتش کوبیدم   و محکم بر زمین افتاد

 در حالی که  کلاهم و ماسک رو برمی داشتم  گفتم :

- چرا دخالت کردی  ؟

-دلم خواست کمک کنم

 این صدا را جایی شنیده بودم زیبا و لطیف بود  تند سرم را بالا آوردم  و با دیدن آن دو گوی سبز رنگ  و موهایی مشکی که از شال سورمه ای که بر سر داشت بیرون آمده بود چشمانم گرد شده بود قلبم  ریتمش را  از یادش رفته بود و به هر حالی که دلش می خواست می کوبید  قطعا خودش بود مگر چهره اش را می شد  فراموش کرد  با حرفش به خودم آمدم   

-تموم شد ؟

من که گیج شده بودم و قلبم به مغزم اجازه فکر کردن  نمی داد  با همان لحن گیج که اولین بار بود که دچارش می شدم  گفتم :

-چی؟

-نگاه کردن به من! درضمن  برای تشکر کاری رو نمی کنم اما  یه تشکر می کردی بد نبود

داشت می رفت  نمی خواستم باز هم او بی صدا مرا ترک کند   با اینکه اصلا او را نمیشناختم  اما آشنا تر از هر آشنایی بود . 

گمان می کردم مثل رویایی کوتاه است که  همین که از خواب  بیدار  شوم او رفته و من آشفته  می مانم  و سودای او...

به دنبالش  همانند پسر بچه ای می رفتم که ترس از گم شدن مادرش  در شلوغی را داشت .

 به پایین پله ها که رسید  تلفنش را بیرون آورد  و قصد داشت  شماره ای را از گوشیش بیرون بیاورد آفتاب  در حال غروب بود  و نرمه های نور خورشید که در خواب می رفت چشم و گونه او را نوازش می کرد . و آن تابلو نقاشی را زیبا تر می کرد 

وقلبم همچنان در تقلای رهایی از سینه ام بود .

دستم را  بر جیب برده بودم و  و با گردنی کج به او نگاه می کردم با خودم کلنجار می رفتم که  شماره ای را گرفت  هول شدم نکند قصد داشت باز برود

گوشی را از او گرفتم  و قطع کردم . با اخم به سمتم برگشت و گفت :

- چیکار می کنی؟ 

-من می رسونمت اینجا این وقت اینجا خطر ناکه ...

- من آدم خطر ناکیم منو  دستم کم نگیر 

یکتای ابرویم را بالا انداختم و با نیشخند  به او نگاه کردم 

-منم خود شیطانم ..

کمی با تعجب به من نگاه   انداخت  و بحث را عوض کرد 

- ممنون  تاکسی  می گیرم  کار دارم جایی

 خودم را از تک و تای نینداختم 

-مشکلی نیست تو رو هم تا جایی می رسونم 

نگاهی مردد به من انداخت  می دانستم نمی تواند اعتمادی به من کند

-رانندگی بلدی ؟

- اره  

سوءیچ پورشم را به سمتش انداختم   اینگونه  خیالش راحت می شد .

برای اینکه راحت باشد سریع سوار شدم و سرم را  به آن طرف شیشه کردم  دو هفته ای از اولین بار که صورتش را دیدم می گذشت    اما هر ثانیه جلوی  چشمانم   بود  . آشفتگی  رهایم نمی کرد 

با خودم فکر می کردم  شاید دیدن او در باغ  توهمی بوده  واصلا در خیالم نمی گنجید  که چه ربطی به عمارت دارد

اما این فکر در اولویت من نبود 

و  حال آرامشی باور نکردنی  داشتم .

آرامشی که بعد از  سال ها درک کرده بودم ...

 

@ So.Bloom

@ همکار ویراستار♥️

 

 

ویرایش شده توسط 9999maryam
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دلارام

 پارت 13

 

به سمت پاساژی راندم انگار خواب بود سرش را به ان سمت شیشه تکیه داده بود    کنار خیابانپارک کردم همین که می خواستم پیاده شوم .

مچ دستم را گرفت عصبی  و با صدای نسبتا بلندی گفتم :

-بهتره مچ دستمو ول کنی وگرنه تضمین نمی دم  دستتو تا آرنج قطع نکنم .

-فک می کنی از تهدیدت می ترسم؟!

-نمی دونم بهتره بترسی

-فک نمی کنی  برای اینکه ازت  بترسم زیاد از حد کوچولویی؟

- یه شاعر هست که می گه فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه

درحالی که  ناغافل ناخون دستم را  در گوشت دستش می کردم  دستم را رها کرد در ماشین را باز کردم و پیاده شدم و  ادایی برایش در آوردم که باعث شد با چشم های  گرد شده من را نگاه کند  اهمیتی ندادم و به سمت پاساژ پا تند کردم  در حالی که  او نیز پیاده می شد   و قصد داشت مرا دنبال کند.

 با سرعت به یکی از مغازه ها رسیدم و مانتویی ر در دست گرفتم و به اتاق پرو رفتم .  چند دقیقه ای را معطل کردم ...

مطمعا او رفته بود .

 بعد از گشت کوتاهی در پاساژ لباس زیبایی توجهم را جلب کرد . بعد از پرو و خرید لباس به سمت  عمارت حرکت کردم هنوز حواسم معطوف  به پسری با چشمان میشی و پوستی جو گندمی و  و موهای لخت مشکی بود که او را پشت سر خود جا گذاشته بودم .

 بعد از برگشت  به عمارت   با ساشا رو به رو شدم

-کجا بودی دلارام ؟

-بیرون

-اون که می دونم جایی که رفته بودی بیرون می گم  کجای بیرون بودی

- اتفاقی دوستمو دیدم  رفتیم  یه دور بزنیم 

- آهان کدوم دوستت

جلو تر رفتم و سینه به سینه او گفتم  :

-می دونی که از فضولی  تو کارم خوشم نمیاد بهتره تو کار من دخالت نکنی سرگرد  اوکی 

- دلارام فقط نگرانت شدم 

-لطفا دیگه نگران من نشو 

-اما !

-من خستم بای 

- باشه برو 

 خسته از بازخواست  ساشا و دعوای عصرم به سمت اتاقم رفتم  شمیم و لیلا هر چه اصرار کردند لباسم را به آنها نشان  ندادم . 

-دلارام ور پریده  من که میدونم رفتی چشم بازار رو کور کردی بابا نمی خورمش به منم نشون بده 

لبخند شروریبه روی شمیم  زدم  

- نوچ شمیم جان شب مهمونی تنم می بینی 

لیلا و شمیم  با انرژی که داشتند  اجازه خواب هم به من نمی دادند  شمیم که خاطرات کلاس دانشگاه خود را می گفت و من با آن چشم های نیمه باز به او نگاه می کردم

-دلارام کلاس اسلام و حقوق بشر داشتیم وای باورت نمیشه یه استاد کچل بود از اینا که کلشون برق میزنه اقا یه یکی از دخترای شهرستانی نمره کم داده بود خلاصه دختره مثلا می خواست استاد رو راضی کنه  نمره بده بهش  با لهجه شهرستانی  که همه رو به خنده می انداخت  با حالتی فریاد مانند وسط کلاس گفت  استاد الهی قربون کله طاست برم  که مث گنبد امام رضا برق می زنه  فقط دو نمره بده  تا پاس شم  آقا کل کلاس  منفجر شده بودند  دلی باورت نمیشه استاد بعد اون ماجرا استاد قبلی نشد رفته بود مو کاشته بود و بلند کرده دم اسبی می بست 

منو لیلا که غش کرده بودیم و کف اتاق قهقه می زدیم انقدر صدای خنده هایمان  عجیب غریب بود که پارسا با شلوارک و موهای ژولیده و چشمان سرخ از خستگیش که ناشی از بیدار شدن  با وحشت بود با  در اتاق ها را باز می کرد و با فریاد می گفت زلزله  فرار کنید ما که آتوی  جدیدی برای خندیدن پیدا کرده بودیم   با تمام وجود قهقه ای که بی شباهت با  صدای الاغ نبود از خود در می آوردیم  همه با وحشت به اتاق من می آمدند و   منگ به ما و پارسا نگاه می کردند . 

خنده هایمان آنقدر زیاد شده بود که سرهنگ با شلوارک قلب قلبی  و پیراهن یونیفرم خود  به اتاق آمده بود خنده هایمان  هی بیشتر و بیشتر می شد دلمان را گرفته بودیم و مثل الاغ عرعر می کردیم همه با چشمان وحشت زده به ما  نگاه می کردند . 

 با سکوت به ما خیره شده بودند  لیلا که عادت داشت وقتی می خندد  محکم به بازو یا کمر کسی بزند  مرا به باد کتک گرفته بود   و.قتی سرهنگ  به خود آمد و تاثیر خواب از سرش پریده بود فریاد زد و  گفت :

-چه خبرتونه  این صدا ها چیه از خودتون در میارید  جن زده شدید 

ما که از ابهت نظامی سرهنگ سکوت کرده بودیم  سرهنگ  ناگهان به پارسا نگاه کرد  جستی زد و گوش پارسا را گرفت 

-توله سگ   بزنم کتلتت کنم این صدا ها چیه از خودت بیرون میاری زلزله کجا بود ضرر اقتصادی

 پارسا که هنوز در خواب بود

-  بابا  به جان خودت زلزله اومد  این دختر ا هم شاهدن 

 با حرف سینا دوباره همه به خنده افتادند  برادر سرهنگ که خواب آلود بود 

-ا علیرضا چقدر شلوارکت قشنگه  چقدر دوس داشتم بخرم 

 با این حرف فرهاد  همه تازه  نگاهشان به شلوارک سرهنگ افتاد ساشا که تازه رسیده بود و پتویی را که دور خودش   به خنده افتاد انقدر خندید که اشک از چشمانش روان شده بود   با قهقه ای گفت :

-عموجان من از این به بعد  با این تیپ بیا اداره  خیلی به ابهتت میاد

سرهنگ که حسابی بد خواب بود  و وفتی او را از خواب بیدار می کردند انگار با نیرو های دشمن طرف بود همه ما را به بیرون  سالن عمارت اندخت

- امشب رو بیرون عمارت می مونید تا آدم بشید 

ساشا که پتو را دور خودش گرفته  بود و مثل دختر ها حجاب کرده بود  

-عمو تو که می دونی من بی تقصیرم  جان اون سیبیلات بزار بیام تو 

-  نمی شه امشبو اینجا می مونید آدم بشید . 

- عمو لاقل بزار بیام تیشرتمو بپوشم  نوچ نمی شه  تیپت با پتو دختر کش تر می شه

لیلا و شمیم قصد داشتند با لوس بازی های دخترانه پدرشان را راضی کنند  سرهنگ با تمام قدرت در را به هم زد  قفل کرد انقدر  پنجره های عمارت بلند بود که نمی شد   از آنها بالا برویم با سرعت به سمت در پشتی عمارت که  در آشپز خانه قرار داشت هجوم بردیم  اما با قفل بودن در اشهد خود را خواندیم 

 همانطور که ساشا پتویش را بالا تر می گرفت تا خاکی نشود  

-الهی تک تکتون بترشید که نصف شبی آوارمون کردید ذلیل مرده ها 

شمیم که هنوزآثار خنده بر لبانش بود 

- تو هم همین طور پسر عمو ممنون از دعای خیرت 

پارسا که همانطور ایستاده در حال خواب بود و گردن می رفت  و به ستون تکیه داده بود  لیلا گفت :

-حالا که آواره شدیم   بریم یه میوه ای چیزی بخوریم مثل اینکه  حالا حالا ها اینجا باشیم تازه ساعت یک شبه  ساشا تایید کرد و. گفت :

- توت بخوریم بهتره  من دیروز یکم چیدم خوردم انقده رسیده و شیرین بود که نگو...

انقدر دخترانه این کلمات را ادا کرد که  دوباره از خنده ولو بودیم 

شمیم که دلش را گرفته بود گفت : 

-من اگه  یه لبخند دیگه بزنم شهید می شم 

پارسا که هنوز در خواب سیر می کرد و دنبال ما می آمد 

-الهی شهید شی  راحت بشم ازدستت زلزله 

شمیم که در حال خنده بود 

- تا حلوای تو رو نخورم که نمی میرم 

-خواهرم آرزو بر جوانان عیب نیست
-نه که خودت پیر مردی 

ساشا گفت:

-ول کنین جون مادرتون 

 به درخت توت که رسیدیم همه به سمت درخت حمله کردند پارسا  با چشم های نیمه بازش مشتی توت در دهانش گذاشت  همانطور که شمیم و لیلا و ساشا غر غر می کردند و می خندیدند  صدایی از درخت گفت :

-خفه شید !

اول همه به سمت پارسا برگشتیم  شانه ای بالا  انداخت 

-من که نبودم

به سمت ساشا برگشتیم  که او با بی خیالی 

- من هم نبودم 

تازه  هر کدام به خود امده بودیم و با بهت به درخت توت نگاه می کردیم ساشا که شکه شده بود  پتو را تند بر زمین انداخت در حالی که بدون پیراهن یا حتی تشرتی بود و شلوارک خاکستری پوشیده بود  و با حالت با مزه ای گارد گرفت  و داد زد :

- من ازت نمی ترسم بیا مبارزه کنیم 

 صدا گفت :
-سگ تو روحتون اگه گذاشتین کفه مرگمو بزارم

 

@ همکار ویراستار♥️

@ So.Bloom

 

ویرایش شده توسط 9999maryam
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت14

لیلا و شمیم با شنیدن این حرف شروع به جیغ زدن کردند و. پشت پارسا که خواب از سرش ایستاده بود قایم شدند .
که ناگهان فردی از بالای درخت به پایین پرید
بادیدن صاحبآن چشمان میشی به خودم آمدم او او روی درخت توت چه می کرد .
ساشا که انگار خیالش راحت شده باشد گفت :
-پسر زهره ترک شدم تو اون بالا چیکار می کردی
سرم را به پایین گرفتم تا مرا نشناسد و موهای بلندم را آرام طوری که جلب توجه نکند روی صورتم آوردم لیلا و شمیم که انگار تازه شناخته بودند با صدای ضعیفی که از ترس بود سلامی کردند . اما او بی توجه گفت :
-ساشا مث اینکه خوب بلدی ارامش منو بهم بزنی خودت کم بودی پارسا و سه تا دختر دیگه هم جیغ جیغ کنن
پس او رادوین بود پسر عمویشان لعنت به شانس من اگر اخبار امروز را می داد قطعا به شدت توسط سرهنگ و ساشا باز خواست می شدم .
پارسا که به خود آمده بود گفت :
- چطوری پسر عمو ؟
-تا قبل از اینکه شما بیاید خوب بودم
ساشا که انگار حوس دردل کرده بود گفت:
- میبینی داداش بخاطر پارسا و این سه تا زلزله عمو ما رو از خونه بیرون کرده تا آدم بشیم حالا اینا که وضعشون خوبه من لختو بگو ؟
او که نیشخندی می زد گفت؟
-پارسا قبلا که سه تا بودید الان چهار تا شدید مبارکه یه خبر می دادی
من که از حرف او شکه شده بودم سرم را بلند کردم و به او نگاه کردم او هم به مانند من سرش را به سمتم گرداند.
اول حالت شکه به خود گرفت و بعد طوری که عصبی شده بود و با خشم به پارسا نگاه می کرد . تا حرفش را تایید کند . پارسا که با حرف او شروع به خنده کرده بود و قصد حرف زدن نداشت گفت :
-نه داداش ما هنوز همون سه تاییم اگه خبری بود که اول از همه به تو می گفتم
هنوز نمی توانست حضور مرا در آنجا هضم کند با بی طاقتی گفت :
- ساشا نکنه تو ؟
ساشا که پشت گردنش را با خنده می خاراند گفت :
-هنوز که نه اما انشاءالله به زودی اقدام می کنیم
پارسا و دختر ها به خنده افتاده بودند و تنها آدم ساکت در جمع من و رادوین بودیم رادوین مثل اینکه زیادی برای فهمیدن نسبت من عجول بود جلو تر آمد و رو به من گفت :
-معرفی نکردید شما !!
ساشا جلو آمد و دقیقا رو به روی رتدوین ایستاد گفت :
-دلارام از دوستای خانوادگی ما هستن و قراره با هم زندگی کنیم .
رادوین که دوباره قیافه سرد به خود گرفته بود گفت :
-بریم حوصله تعارف ندارم
پارسا که پرت از مرحله بود گفت :
-کجا؟
رادوین بدون اینکه برگرددگفت :
- خونه من
همه مات به او که قصد رفتن داشت نگاه می کردند به دنبال او می رفتیم در آخر باغ خانه ای وجود داشت و دری مخصوص رو به روی آن بود در را باز کرد و به داخل رفت همه دنبال او می رفتیم تمامی چراغ های خانه خاموش بود .
بعد از زدن ریموت چراغ ها روشن شدند . به سمت مبلی تک نفره رفتم و روی آن نشستم کل دکوراسیون خانه مشکی رنگ بود او هم رو به روی من مانند آیینه دقی نشسته بود و خیره به من نگاه
می کرد خانه ای بزرگ بود که به سیصد متر می رسید خانه دو طبقه بود سه اتاق در پایین با در های هم شکل قرار داشتند . آشپزخانه سمت چپ قرار داشت و راه پلهای مار پیچ به سمت بالا می رفت لوستر های خانه زیبا و در عین حال ساده بودند .
همه روی مبل ها معذب نشسته بودیم من از ترس اینکه مرا در آن جمع به بازخواست نگیرد و بقیه بخاطر احترامی که به او می گذاشتند یا شاید ترسی که گریبان گیر آنها بود . پارسا که دوباره می خواست حرفی بزند و جو خانه را عوض کند گفت:
-چرا روی درخت می خوابیدی ؟
- دنبال فضولم می گشتم که خوشبختانه خودش پیدا شد
ساشا و پارسا غش کرده بودند و قهقه می زدند اما مادختر ها جرعت حرف زدن نداشتیم خسته بودم و انگار آنها قصد خواب نداشتند ساشا که تازه چیزی یادش آمده بود گفت:
-راستی دلارام لباس چه رنگی خریدی برای مهمونی ؟
تازه نگاهم به ساشا افتاد که لـخـ*ت و لـخـ*ت روی مبل لم داده بود
- چرا لباس نپوشیدی
او که انگار به خود امده بود
- ای وای یادم رفت پتو رو از زمین بردارم
رادوین که با این حرفم اول به من و بعد به ساشا نگاه کرد و رنگش به سرخی می زد با صدای کنترل شده ای رو به ساشا کرد و گفت:
-برو بالا از اتاقم لباس بردار
ساشا با بی خیالی گفت :
اتفاقا الان بهتره گرمه هوا منم اکثرا تو خونه عادت دارم اینطور بچرخم
ساشا دوباره گفت :
-دلارام نگفتی چه رنگی خریدی لباس ؟
-چرا می پرسی ؟
-اوم فک کنم می خوام افتخار بدم باهات ست کنم
درحالی که نیشخندی زدم گفتم :
- من عادت دارم همیشه متفاوت باشم نمی خوام با تو ست باشه رنگ لباسم
-د لارام خیلیم دلت بخواد یه پسر خوشتیپ و جذاب که از قضا سرگردم هست افتخار بده باهات ست کنه
به او توجه نکردم و رو به رادوین کردم
- می شه به من یه اتاق بدید استراحت کنم
او که انگار از خدایش بود من از جمع بروم سریع بلند شد و رو به من گفت :
-بیا باهام

 

@ همکار ویراستار♥️

@ So.Bloom

ویرایش شده توسط 9999maryam
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 15

رادوین

کلافه روی درخت توت همیشگیم نشسته بودم و به امروز فکر می کردم .صدای خنده و حرف زدن اهالی عمارت زیر درخت توت عصبیم کرده بود صدا درحدی بود که فریادی بلند زدم:
-خفه شید !
اما گوششان بدهکار نبود و سرو صدا می کردند .
-سگ تو روحتون اگه گذاشتین کفه مرگمو بزارم
جیغ دادشان بیشتر شده بود و همین مرا عصبی می کرد به پایین درخت پریدم ساشا که بابالاتنه لـخـ*ت گارد مسخره ای گرفته بود فوری گاردش را پایین اورد وگفت :
-پسر زهره ترک شدم تو اون بالا چیکار می کردی
-ساشا مث اینکه خوب بلدی ارامش منو بهم بزنی خودت کم بودی پارسا و سه تا دختر دیگه هم جیغ جیغ کنن
پارسا که تا به حال منگ مرا نگاه می کرد جلو آمد وگفت :
-چطوری پسر عمو ؟
-تا قبل از اینکه شما بیاید خوب بودم
ساشا که تازه شروع کرده بود به حرف زدن گفت:
- میبینی داداش بخاطر پارسا و این سه تا زلزله عمو ما رو از خونه بیرون کرده تا آدم بشیم حالا اینا که وضعشون خوبه من لختو بگو ؟
نگاهی به او انداختم و بعد نگاهم را چرخاندم بجز دوقلو های عمو دختری دیگر ایستاده بود و موهایش را برروی صورتش ریخته بود. که تشخیص او مشکل بود . 
 
ویرایش شده توسط 9999maryam
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 16

نیشخندی زدم و رو به پارسا گفتم :

-پارسا قبلا که سه تا بودید الان چهار تا شدید مبارکه یه خبر می دادی

دختری که کنار ایستاده بود سرش را بالا گرفت با دیدنش قلبم ریتم تند گرفت  بی دلیل در ذهنم همه چیز را به هم زبط می دادم دلیل آن روز دیدنش در باغ توهم نبوده بود  نکند همسر پارسا باشد با این فکر  به جنون می رسیدم  در دلم خدا را که بعد از مدت ها پیدا کرده بودم صدا می زدم شنیده بودم انسان ها همیشه وقتی کارشان به خدا گیر میکند خدا را صدا می زنند خودم را در ذمه آن انسان ها قرار داده بودم  پارسا که در آن موقعیت قصد کشتن مرا داشت  شروع به خندیدن کرد  وقصد نداشت مرا  از این فکر شکنجه آور رها کند

من که از حرف او شکه شده بودم سرم را بلند کردم و به او نگاه کردم او  هم به مانند من سرش را به سمتم گرداند.

 بعد از خندیدن هایش که برای من صد ها سال آن لحظه ها می گذشت گفت :

-نه داداش ما هنوز همون سه تاییم اگه خبری بود که اول از همه به تو می گفتم

هنوز نفس راحتی نکشیده بودم که چشمم به ساشاخورد کل عالم بر سرم ویران  شد نکند آن دخترک  در تقدیر ساشا  باشد

ساشا که پشت گردنش را  با خنده می خاراند ضربه نهایی را بر قلبم که ریتم گرفته بود می زد در همان حالت گفت :

-هنوز که نه اما انشاءالله به زودی اقدام می کنیم

با شنیدن اینکه نسبتی با ساشا ندارد آرامشی به قلبم سرازیر شد  هنوز دلیل این همه  شلوغ بازی که قلبم در می آورد را نمی د ا نستم

پارسا و دختر ها به خنده افتاده بودند  و تنها آدم ساکت در جمع من و ان دخترک بودیم که هنوز نامش را نمی دانستم    زیاد برایم مهم بود دلیل بودن دخترک در اینجا  که  جلو تر رفتم   گفتم :

-معرفی نکردید شما !!

ساشا جلو آمد و دقیقا رو به روی من و پشت به او ایستاد و گفت :

-دلارام از دوستای خانوادگی ما هستن و قراره با هم زندگی کنیم .

نامش برعکس خودش بود اسمش دلارام بود و هنگامی که او را می دیدم قلبم نا آرام می شد .

حالت همیشگیم را به صورت گرفتم و گفتم :

-بریم  حوصله تعارف ندارم

پارسا که  همیشه گیج بازی در می آورد  گفت  :

-کجا؟

 بدون اینکه برگردم گفتم :

- خونه من

همه مات  پشت به من می آمدند شاید باورش برایشان سخت بود  من سرد و عصبی کسی را به خلوتم راه بدهم اما با حضور آن دختر نمی خواستم زیاد از حد به پارسا و ساشا نزدیک شود  به خانه که رفتیم رو به روی مبل دخترک نشستم و نگاهش می کردم صورت خسته اش و چشمان خمار از خستگیش  باعث می شد فقط به او بنگرم و به حرف های بقیه بی توجه باشم  با حرف دخترک که رو به من بود به خودم آمدم

- می شه به من یه اتاق بدید استراحت کنم

از خدایم بود که او را از  چشمان حریص ساشا دور کنم

-باهام بیا 

 او را به سمت اتاق خودم راهنمایی کردم  و نزد بقیه  رفتم

 

@ همکار ویراستار♥️

@ So.Bloom

 

 
ویرایش شده توسط 9999maryam
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 17 

دلارام 

صبح زود با بقیه از خانه آن پسر سیاه پوش بیرون آمدیم و به سمت عمارت می رفتیم خودم را به ساشا رساندم  زیاد از حد در دو هفته وقتم را تلف کرده بودم باید هر چه زود تر به هدفی که برایش به اینجا آمده بودم آماده می کردم   

-ساشا امروز میری بیرون 

او که انگار از تعغیر موضع من حسابی خوشحال بود  

-اره دلارام کاری داشتی ؟

-ام اگه بگم باهام میای لطفا !

-چرا که نه از خدامه فقط چند دقیقه اداره کار دارم بقیه وقتم آزاده

نیشخندی زدم و با ذوق گفتم :

- من خیلی دوس دارم محل کارتو ببینم  منم می بری 

او که انگار روی ابر ها سیر می کرد با سر تایید کرد 

-حتما چرا که نه ؟

-باش پس کی آماده بشم من 

-نیم ساعت دیگه پایین باش  تا با هم بریم 

خودم را زیاد از حد خوشحال نشان دادم و گفتم :

-اخ جون مرسی 

-اگه می دونستم خوشحال می شی زود تر می بردمت 

-الان می ریم دیگه ممنون 

سریع به سمت اتاقم رفتم و فلش و دوربین دکمه ای را بر لباسم  نصب کردم و بدون هیچ آرایشی به پایین رفتم ساشا که کیفش کوک بود به سمتم آمد چقدر زود حاضر شدی  

-اوم خوب کاری نداشتم بریم 

- باشه بریم 

بعد ار رسیدن به پایگاه  ساشا همه جا را به من نشان می داد مرا به اتاقش برد  و برای کاری اتاق را ترک کرد با سرعت به سمت سیستم  رفتم و کلش را  و اطلاعات دوربین ساختمان آرین را در آن  کپی کردم  و به سمت پرونده های روی میز رفتم و پرونده را جلوی لباسم که دکمه بر آن وصل  بود گرفتم  و همه چیز را مجددا به جای خود برگردانندم 

بعد غاز چند دقیقه ای که ساشا برگشت  و گفت کارش تمام شده  به سمت کافه ای حرکت کرد 

بعد از یک ساعت که او قصد داشت با هم به پیاده روی برویم بی خوابی دیشب را بهانه کردم و خودم را از همراهی او  معاف کردم.

 

 

@ So.Bloom

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط 9999maryam
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 18 

دلارام

 

به لپتاب روبه رویم خیره شده بودم و با بی خیالی به  شمارش معکوس   نگاهی کردم  

-یک . دو .سه 

لبخندی زدم سایت هک شد  فک نمی کردم با نیم ساعت وقت گذاشتن سایت پلیس را هک کنم  مشخصات صاحب پلاک بیرون آمد  تند لباس هایم را پوشیدم  و یک دست لباس مخصوصم را در کوله پشتیم قرار دادم  قصد ویرانی داشتم  و همه دست به دست هم داده بودند تا به قصدم برسم . 

آرامش قبل از طوفان را داشتم ...

 بی صدا از خانه بیرون رفتم . نگاهی دیگر به کوچه انداختم  آدرس خیلی دور بود . باید فکری به حال رفت و آمدم می کردم  پارسی پارک شده  در کنار خیابان توجهم را جلب کرد گیره مویم را از بین موهایم بیرون کشیدم   پیچ گوشتی مخصوصم را با آرامش  روی لبه در گذاشتم و گیره مو  را داخل قفل ماشین قرار دادم با سرعت ده ثانیه به پیچ گوشتی فشار آوردم و گیره را دوبار در راست و یک بار در چپ چرخاندم و فشار دادم  در بدون اینکه دزدگیر فعال شو د باز شد . 

تند روی صندلی نشستم  و دست به زیر پایه فرمان کردم و سیم ها را بیرون کشیدم  سیم قرمز و ابی را با چاقویی که در جیب داشتم پاره کردم  و تند سیم ها را مخالف هم وصل کردم  ماشین روشن شد .لبخندی زدم و با سرعت راه افتادم . 

آدرس برای جردن بود  حدسم درست بود .آنها  حتی ماشین هایشان را با نام خود نمی خریدند . جلوی دری قدیمی و داغون  ایستادم ماسک صورتم را زدم ماسکی طبیعی بود که فقط جای بینی و دهان و چشم پیدا بود و حالت چهره دیگری داشت که کیپ صورت می شد . از ماشین پیاده شدم  بخاطر رفت و آمد های  کوچه نمی توانستم  از دیوار بالا بروم . 

 درزدم  صدای خش خش دمپایی پلاستیکی ها را در حیاط کوچک می شنیدم و بالا کشیدن دماغی  را ..

 در را باز کرد  چشمانش خواب آلود بود و قیافه زوار در رفته ای را داشت  که معتاد بودنش را جار می زد  با عشوه ای  مصنوعی 

-سلام آقا می تونم  بیام داخل
او که انگار زیاد خوشش امده بود  بدون اینکه نسبتم را بپرسد  در را تا آخر برایم باز کرد همین که در را بستم به سمتش جست زدم ویقه او را گرفتم و مشتی را نثار صورتش کردم او که قصد داد و فریاد را داشت  با زدن ضربه ای به گیجگاهش بی هوشش کردم  و به داخل خانه کشاندم . 

دست و پاهایش را بستم  و روی  صندلی آهنی قدیمی گذاشتم  پارچی آب که در آنجا  قرار داشت  را برداشتم و بر صورتش ریختم  با لرز به خود آمد و قصد فوش دادن داشت چاقویم را بر گلویش گذاشتم.

 -می دونی من اصلا خوشم نمیاد بدون اینکه حرفی بزنی بکشمت   

قهقه ای زدم او ساکت نظارگر من بود . 

-چی می خوای؟

چاقو را از گلویش برداشتم و به سمتش خم شدم 

- من چیز زیادی ازت نمی خوام فقط تو باید بگی که اون لکسوزی که  به اسم تو زدن برای کیه 

- ضعیفه خواب دیدی من هشتم گرو نهم هست تو عمرم پرایدم درس حسابی ندیدم  چه برسه این مدل ماشین 

- می دونی من از چی خوشم میاد

منتظر نگاهم کرد  نیشخندی زدم و چاقو را بالا آوردم  و محکم در رانش فرو کردم فریاد حال بهم  زنی زد

-  نوچ  مث اینکه زیاد دردت  نمیاد  می دونی من خیلی ناراحت شدم . 

 دوباره رو به او گفتم :

-بهتر نیست بگی ؟من همچنان  ناراحتما!

- من هیچی نمی دونم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 19

دلارام 

 

- سگ خوبی هستی و به صاحبت وفا داری  خوبه ! خوشم اومد اما تو که سر تا پات هزار تومنم نمی ارزه خیلی تعجب می کنم که  چطور سی گرم حشیش  بغل بساط عیش و نوشت هست نمی خوای که باور کنم فرشته مهربون برات  هر شب میاد میزاره  بالا سرت  چون پسر خوبی بودی 

 او که از درد در حال ناله کردن بود   حالم را بهم میزد و داشت مرا به آدم عصبی و وحشتناک همیشگی تبدیل می کرد . بار دیگر چاقو را بلند کردم و محکم در شانه چپش فرو کردم  بوی خون  حلم را بهم میزد . او که با این ضربه فریاد می زد و التماس می کرد  

-تو رو خدا درش بیار می گم همه چیزو 

- می دونی تا نگی قصد ندارم این چاقو رو در بیارم !

سرش را تکان داد

-باشه باشه بزار بگم 

 منتظر نگاش کردم 

- فرخ  یه دوست قدیمم بود یه روز که تو کوچه و خیابون  افتاده بودم از خماری  منو برد خونش و مواد بهم داد  تا سر حال بیام بهم گفت اگه یه ماشین به نامم بزنه هر چقدر مواد بخوام و پول بهم میده منم که  از خدام بود قبول کردم  بعدش برام مواد و پول  میاورد می گفت هر چقدر بیشتر ماشین به اسمم بزنم بیشتر مواد بهم میده  منم قبول کردم  

- آدرس فرخو به من بده

-اگه بدم منو می کشه 

- اگه به منم ندی تو رو می کشم  و چاقو را بیشتر بر شانه اش فشار دادم  از درد فریاد زد و گفت : 

-قبوله  قبوله می گم 

تند آدرس ها را نوشتم   و رو به او کردم 

-تشکر لازم نیست چون در عوض جون خودت بهم دادی مگه نه ؟

تند سرش را تکان داد او که از شدت خونریزی و خماری حال نداشت  

-اره اره هر چی که تو می گی 

 آمپول  های مخصوصم را بیرون آوردم  و نیمه ای را ببر سرش و بقیه را در گردنش زدم  او بی هوش شد  از خانه بیرون رفتم و سوار ماشین شدم  قدم به قدم به هدفم نزدیک تر می شدم  .  و این برایم خوشایند بود 

به طرف آدرسی که مرد داده بود حرکت کردم خانه ای در  فرشته مثل اینکه رِیسش زیاد از حد به کارمند هایش می رسید امروز قصد  رفتن نداشتم ماسک و وسایلم را در کیفم ریختم  و ماشین را دو کوچه  بالاتر پارک کردم و پیاده به راه افتادم .  با کلیدی که حنا جون به من داده بود در را باز کردم و به سمت عمارت راه افتادم  رادوین در قسمتی زیر درختان رو به روی در  عمارت نشسته بود و به در نگاه می کرد با دیدن من که وارد شدم با سرعت تمام  به سمتم آمد  سینه به سینه ام ایستاد و گفت :

- تو چرا به من خبر ندادی  کجا میری 

-  دو تا سوال دارم ازت 

سرش را گنگ به طرفم گرفت 

-اول اینکه  چرا باید به تو خبر بدم بعد برم بیرون ؟ و دوم اینکه به تو چه ربطی داره  که آمار منو می گیری ؟

او که از جواب قاصر شده بود  عصبی شد 

-من نگاه کردن به هیچ چیزو دوس ندارم  از همه دخترا بدم میاد مخصوصا تو  که باعث  مریضی من شدی  وقتی می بینمت قلبم درد می گیره وقتی نیستی بازم دردم می گیره  

فریاد زد و گفت :

 

@ همکار ویراستار♥️

@ So.Bloom

ویرایش شده توسط 9999maryam
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 20 

دلارام 

 

-پس تو مقصری

فریاد زد : 

-مقصر  و تا قلبم وقتی می بینمت و نمی بینمت تند میزنه باید جواب پس بدی وگرنه به جرم سو قصد ازت شکایت می کنم  فهمیدی 

 من که اولین بار بود که این کلمه را از دهان مردی می شنیدم  قلبم با سرعت هر چه تمام تر در سینه می کوبید  چه می گفت او  من مقصر تند زدن قلبش بودم  با دهان باز به او نگاه می کردم که ناگهان در جای گرم و آرامی فرو رفتم سرم دقیقا روی قلبش بود و ضربان  نا منظم قلبش را می شنیدم  گر گرفته بودم و  دلم نمی خواست از آن جای گرم بیرون بروم دوست داشتم تا آخرین نفس هایم  در این حصار گرم و نرم بمانم  نمی دانستم با دوبار دیدنش چرا اینگونه با او احساس صمیمیت می کردم  در حالی که اگر کس دیگری  مرا در آغوش می گرفت  او را از به دنیا آمدن پشیمان می کردم . با  آرام ترین  حالت ممکن  شال را از دور موهایم به عقب داد و نفسی عمیق روی موهایم کشید قلبم بیشتر خود را به در و دیوار سینه ام میکوبید و قصد فرار از این معرکه  را داشت قدم خیلی از او کوتاه تر بود ضربان قلبش الان  آرام شده بود کمی بیشتر  به سمتم  خم شد و با نفس های گرمش زیر گوشم زمزمه کرد:

-خودت باعث درد گرفتن قلبم می شی و خودت باعث آروم شدنش  تو از این به بعد مسئولیت  داری   ارام تر زمزمه کرد :

-تو در مقابل من و قلبم مسئولیت داری حق نداری  بدون اجازه من جایی بری  فهمیدی!!

این را که گفت مرا رها کرد با سرعتی باور نکردنی  به سمت عمارت دویدم  و به اتاقم پناه بردم .. 

چرا دستانش را که مرا در حصار گرفته بود   باز نکرده بودم  چرا بی حرکن و مات شده در آن آغوش مانده بودم  من که با هدف به اینجا آمده بودم و آن پسر دیوانه قطعا مرا طلسم کرده بود  . 

قطعا همین طور بود نبود ؟!!

@ همکار ویراستار♥️

@ So.Bloom

 

ویرایش شده توسط 9999maryam
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 21

دلارام 

روز مهمانی فرا رسیده بود  و از اول صبح شمیم و لیلا  مرا با خودشان راهی آرایشگاه کرده بودند . و همه عمارت در تکاپوی مهمانی بودند . 

من که از کشیدن موهایم توسط آرایشگر عصبی شده بودم  تند -تند پایم را تکان میدادم تا از شدت عصبانیتم کم کنم  وبعد از اینکه آرایشگر کارش را تمام کرد با لذت به من نگریست  و گفت :

-عزیزم  نمی دونم من خیلی کار بلدم یا تو زیاد  از حد خشگلی که با این آرایش کم اینقدر تعغیر کردی 

تشکری کردم و   با کمک آرایشگر  لباسم را پوشیدم  لباس بلند و زیبای سفید رنگی که از کمر تا زانو تنگ می شد و  با مهره دوزی های  ها بود  چشمان سبزم  که  با آرایش  ساده ای  درشت تر نمایان می شد و موهایم که از دو طرف مقداری را گیس کرده بود و به هم گیره زده بود  و تاج  گل های سفید  که بر موهای مشکیم گذاشته شده بود    کفش سفید رنگ پاشنه بلندی که  نگسن های نقره ای رنگی بر آن بود .  بعد از تشکر به سمت شمیم و لیلا رفتم آنها با آن لباس شب های کوتاه قرمز زیبا شده بودند . از سالن خارج شدیم و به سمت ماشین پارسا رفتیم  کت و شلواری مشکی با پیراهن سفید پوشیده بود  با دیدن ما  گفت:

-سلام  خانوما  شما سه تا دختر زشت ندیدید  ؟

شمیم با کیف لباس هایش بر سر پارسا زد که پارسا اعتراض کرد موهایش که زحمت کشیده است  خراب شده پشت فرمان نشست و  ولوم موزیک را زیاد کرد این سه خواهر و برادر در راه تا عمارت قر می دادند و با صدای بلند با آهنگ همراه می شدند  به عمارت که رسیدیم  به محض پیاده شدن از ماشین  نگاهم با نگاه میشی رنگی پیوند خورد  کت اسپرتی پوشیده بود و موهای لختش را به بالا زده بود   و مرا می نگریست  .  بدون هیچ نگاهی به او   راهم را رفتم  در تمام طول جشن  نگاه های گرم و آرام او را  به خود احساس می کردم  .  من برای   نگاه او تحلیلی نداشتم  و نمی خواستم داشته باشم .  من هدفی داشتم و نمی خواستم  هدف را در گرو پایبندی به احساسی   به فراموشی بسپارم .

در اواسط مهمانی  بود که از گرمی هوا به تراس  رفتم   تا در آن گرمی هوا  نفسی تازه کنم  در افکار خود غرق بودم که دستانی قوی  دور کمرم قفل شد   و سری  روی شانه ام قرار گرفت   بوی سرد و تلخ عطر بد به مذاقم  خوش آمده بود  و با تمام وجود قصد داشتم آن بو را ببلعم صدای  آرامش را کنار گوشم شنیدم 

-اصلا مسئولیت پذیر نیستی  و خیلیم   خشگل شدی 

تقلا کردم تا خود را از حصار  او بیرون بکشم  دستش را محکم تر کرد و گفت :

- نمیزارم فرار کنی  

-دهنت رو ببند و منو ول کن وگرنه قول نمیدم باهات خوب رفتار کنم 

- ازت شکایت می کنم 

- برو هر کاری دلت می خواد انجام بده برام مهم نیست زود  منو ول کن  تا جیغ نزدم 

- ام فک کنم اگه جیغ بزنی  همه بیان فکر خوبی نمی کنن درسته !

- آشغال ازت بدم میاد 

ناگهان  رهایم کرد و مرا به سمت خودش برگرداند 

- تو حق نداری از من متنفر باشی فهمیدی !

- بیش از هر کسی ازت متنفرم  

 دست در موهایش کرد و به سرعت از آنجا دور شد  حال او  برایم مهم نبود   حداقل  به خودم می توانستم دروغ بگویم نمی توانستم ؟

 

@ So.Bloom

 

ویرایش شده توسط 9999maryam
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  22

دلارام 

 دو روز بود که کشیک این خانه را می دادم  البته بجز شب ها که  آن هم با دوربین نظاره گر خانه  فرخ    بودم  . همسر و بچه هایش  با  ماشینی از خانه  خارج شدند . پس امشب وقت اجرای نقشه ام بود  و تعداد نگهبانان بسیار کم شده بود .  به خانه برگشتم   و مواد اولیه ای که خریده بودم به سرویس بهداشتی اتاق بردم امشب باید امپول دیگری درست می کردم   دیکلوفناک  و الکل را مخلوت کردم و مقداری کلوزاپین و هالوپریدول  وتریپتیلین و کلردیازپوکساید    هم اضافه کردم  و  داخل بشر ریختم ترکیبی به این آسانی باعث فلج مغزی و تشنج می شد   البته اگر سرنگ را نزدیک  نخاع خالی می کردم   باعث  فلج دائم می شد  و اگر مقداری را به قسمت جلویی مغز  تزریق می شد از دست دادن تکلم به طور دائم می شد دقیقا  چیزی که می خواستم .  برای شام پایین نرفتم باید  کمتر جلوی چشمانشان  می بودم برای خودم لازم بود مخصوصا زمانی که هر روز  رادوین برای شام و نهار به  عمارت می آمد . از وقتی که او را دیده بودم  قلبم لحظه ای آسایش نداشت   همانند کودکان بهانه او را می گرفت و مغزم  قصد انکار این موضوع را داشت  روز ها که از عمارت خارج می شدم  متوجه می شدم که به دنبالم می یاید قصد داشتم با دیدن  آن روی وحشتناکم مرا رها کند مگر چند نفر بودند که دختری را که به دنبال انتقام   هر روز در خانه ای می ایستاد و اوضاع را برسی می کرد  تا به هدفش برسد  دوست می داشت . مثل سایه ها به دنبالم  می آمد و   مدام خیره من می شد . شمیم و لیلا که  می گفتند دلباخته ام شده است و رهایم نمی کند به قول آنها جواب سلامشان را نمی داد و بی اعتنا بود .   حال عجیب بود که مرا با چیز هایی که می دید دنبال می کرد و دم نمیزد .

 ساعت راس دوازده بود  از تراس اتاقم اویزان شدم  و  با کمک پاهایم جای پایی را پیدا کردم  بعد از اطمینانم از کم بودن ارتفاع خودم را رها کردم  و به پایین پریدم  . ارام و قدم زنان به سمت در رفتم و در را باز کردم به محض خارج شدنم به چیزی خوردم سرم را که بالا کردم رادوین بود .

- این وقت شب کجا میری ؟؟

نیشخندی زدم 

-اگه لازم بود قبلش حتما اطلاع می دادم خدمتتون 

- چرا دنبال فرخی ؟

- چرا داری از من سوال می پرسی ؟

-  می خوام بببینم تا چه حد وحشی هستی 

- بزار خودم بهت بگم  خیلی  وحشتناک تر  و وحشی تر از چیزی هستم که فکر می کنی 

- یه چیزیو  بزار برات روشن کنم 

منتظر نگاهش کردم 

- هر چقدر  بد باشی  بازم   جات تو جهنمه  منم پادشاه جهنمم و تو ملکم هستی 

قلب بی جنبه ام در سینه بی تابی می کرد  خودم را بی تفاوت نشان دادم 

-درضمن  اگه خورده حسابی هم با اون آشغالا داری منم باهات میام   اما تا نخوای چیزی رو ازت نمی پرسم  اسبت رو  تا می تونی بتازون  ملکه جهنمم

نیشخندی زدم باش خودت خواستی  اما اگه مردی خونت پای من نیست 

- من از مردن ترسی ندارم 

- می بینیم 

- بریم هر جا میخواستی بری  منم آمادم 

 ابرویم را بالا انداختم 

-بریم 

 

@ So.Bloom

ویرایش شده توسط 9999maryam
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 23 

هر  دو هم زمان از دیوار بزرگ خانه فرخ پریدیم  و به سمت در ورودی  حرکت کردیم    و با سرعت داخل شدیم  با اشاره به هم  با پله ها به بالا  رفتیم  .

در راهرو نگهبانی  روی صندلی خوابیده بود   .  به سمت نگهبان رفتم و قبل از اینکه متوجه من شود   ضربه ای بر گیج گاهش زدم  رادوین که پشت ایستاده بود علامت لایک را نشان داد و لبخند مسخره ای زد .  به سمت اتاق رفتم و آرام در اتاق را باز کردم و سرکی  کشیدم  با چیزی که دیدم اتو ماتیک چشمانم را بستم و دستم را جلوی دهانم نگه داشتم  و به سمت عقب  برگشتم  که مستقیم به سینه رادوین  خوردم . او که لبخند شروری میزد  در اتاق را مجددا   باز کرد نگاهی کرد و با اخم به داخل رفت  و در رابست بعد از صدای داد و فریاد مردی بلند شد  و بعد از چند دقیقه ای  در را برایم باز کرد . مرد احمق  یعنی چه که بدون لباس خوابیده است . وارد که شدم  مرد پیرهنی را به تن داشت که یقه اس را تا اخر بسته بود  و دست هایش از صندلی  بسته شده بود 

لبخندی به او زدم 

-خوب شد اومدیا 

-صد درصد

و اخمی کرد 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...