رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان از میان ستاره‌ها | سوگند آقائی کاربر انجمن نودهشتیا


sogand-A
 اشتراک گذاری

کیفیت رمان از هر لحاظ؟  

5 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. کیفیت رمان از هر لحاظ؟

    • ۲۰ درصد تا ۴۰ درصد
      0
    • ۴۰ درصد تا ۶۰ درصد
      0
    • ۶۰ درصد تا ۸۰ درصد
      0
    • ۸۰ درصد تا ۱۰۰ درصد
  2. 2. کدوم کاراکتر بهتر از بقیه روش کار شده و شخصیت سازیش بهتره؟

    • اینجونگ
    • چوگوآن
    • لیا
    • نامادری (رها)


ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب

عنوان رمان:

از میان ستاره‌ها

رمانی خاص از سوگند آقائی

ساعات پارت گذاری:

نامشخص

ژانر:

علمی تخیلی، فانتزی، تاریخی، عاشقانه، تراژدی
خلاصه: 
اگر از بُعدی دیگر و از دریچه ای دیگر به آسمان بنگری متوجه خیلی چیز ها خواهی شد، زاویه ی نگاهت اگر تغییر کند می توانی متوجه دوردست ها شوی، متوجه کهکشان های غرق در نور شوی و متوجه ستاره ها و سیاره هایی شوی که از آسمان بزرگ برایت دست تکان می دهند!
آن ستاره ها برای کسی در اینجا معنی و مفهوم خانه را دارد و آسمان مسیر خانه را نشان می دهند، خانه دور است و او در سیاره ای به نام زمین، مجبور به ماندن می شود، مجبور به یافتن و جست و جو می گردد و در آخر میفهمد که قلب دیوانه اش حاضر به دل کندن و رفتن نیست! قلب کوچک و بازیگوشش فریاد می کشد:« خانه جایی است که کسی عاشقانه تو را دوست بدارد!».

اتاق نقد و بررسی رمان از میان ستاره ها

@سادات.۸۲

  • لایک 27
  • تشکر 1
  • غمگین 5

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 14
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

مقدمه: 
همه چیز از میان ستاره ها آغاز گشت! آغاز از میان آسمان تا بیکران ها بود! همین آغاز کوچک باعث شد تا سال هایی متفاوت، روز هایی متفاوت و لحظه هایی متفاوت رقم بخورد!
عشق، قلبش را به اسارت در آورد و این اسارت را در زمین و میان موجوداتی به نام انسان ها درک کرد! عشق را یاد گرفت و چیزی به نام واقعیت و حقیقت را یاد داد! او در حصار عشق، طعم تلخ جدایی را آموخت و به راستی که می تواند باز گردد؟!


این روایت، روایتی آمیخته به عاشقانه هایی خاص و زیباست! عاشقانه هایی با اتفاقاتی مهیج و جالب که تو را در خود حل خواهد کرد و تو غرق در عاشقانه های تند و توفانی خواهی شد!

ویرایش شده توسط sogand-A
  • لایک 32
  • تشکر 1
  • غمگین 1

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت یکم/از میان ستاره ها

فصل نخست:

گردنبند الماسی شکل را که به طرز عجیبی برق میزد بر گردن انداخت و دستان سفید شماره ی هفت‌هزار و نهصد و هشتاد و پنج را گرفت، لحظه ای چشم هایش را بست و طی هشت ثانیه و هفتاد و یک صدم ثانیه تمام اطلاعات را استخراج کرد. چشم باز کرد و با تکان دادن سرش تعظیم کوتاهی برای شماره ی هفت‌هزار و نهصد و هشتاد و پنج کرد، گردنبند الماسی شکل را با انگشت شصتش لمس کرد که صفحه ی مستطیلی شکلی روبه رویش باز شد، تمام اطلاعات سفر و پُرتال ها باز شده بود و او یکی یکی نام های عجیب پُرتال ها را از نظر می گذراند، چشم های تیز بینش بر روی عدد پانصد و دو ایستاد و آن را در ذهنش خواند:

" پُرتال زمین:

موقعیت: جنوب شرقی آسیا

کشور:کره

حکومت: گوریو

نقطه ی فرود: جزیره ی گانگوا (پایتخت گوریو)

دوره ی زمانی در آنجا: هزار و دویست و سی و یک سال پس از میلاد مسیح

مدت زمان فرود و رفتن به این پرتال: نود و هفت ثانیه ی ستاره معادل با صد و نود و چهار ساعتِ زمین به عبارت دیگر هشت شبانه روز و هشت ساعت و... ".

دستش را به نشانه ی احترام بر روی پیشانی اش گذاشت و بعد از برداشتن سه حلقه ی طلایی اش نام پُرتال زمین را لمس کرد که گردنبند، بدنش را مانند اسکَنِری اسکن کرد، پُرتال باز شده بود و اکنون وقت تلپورت بود! چشمانش را میخ چشمان قهوه ای رنگ دوستش کرد و در ذهنش گفت:« من خیلی زود بر می گردم!».

بدنش بعد از اسکن شدن شروع به ناپدید شدن کرد و در لحظه ی آخر چشمانش را بست، او باید به زمین میرفت!

تا چشم باز کرد خودش را در پرتگاه هولناکی که به آب منتهی می شد دید، نگاه در فضای زمین گرداند، آسمان در دور دست ها به نظر می رسید و موجوداتی کوچک و پر دار در آسمان در حال پرواز کردن بودند، مثل سفینه های خودشان!

تا بی نهایت ها آب مشاهده می شد و در اطرافش نیز پر از موجوداتی با سر های پر از موهای سبز رنگ دیده می شد، با احتیاط جلو رفت تا بتواند ببیند این موجود با بدنی قهوه ای رنگ و موهایی سبز رنگ کیست! دور تا دور موجود چرخید ولی چیزی از او نفهمید، این موجود حتی چشم هم نداشت! نگاهی به دست های بی شمارش انداخت و در ذهن چند بار پشت سر هم گفت:« تو کی هستی؟!».

امّا جوابی از سوی آن موجود دریافت نکرد، اخمی کرد و عصبی از جواب ندادن موجودک ابله به طرفی دیگر رفت تا با کسی دیگر صحبت کند، هنوز چند قدم جلوتر نرفته بود که صدای خنده های کسی متوقفش کرد، با فکر به اینکه آن موجود مسخره اش می کند به طرفش برگشت امّا چیزی نیافت، به طرف موجودک ابله رفت و خواست غرولندی کند که دوباره همان صدا وسعت گرفت، متعجب درخت را دور زد که با موجوداتی دیگر روبه رو شد، موجوداتی درست به شکل و شمایل خودشان! انگشتش را بر روی گردنبند کشید که کاملا ماهیت این موجودات آشکار شد، انسان! همه ی آنها لباس هایی عجیب پوشیده بودند و مثل دیوانگان می خندیدند، دو انسان با لباسی عبایی شکل؟!

جلوتر رفت و با چشم هایی ریز شده به آنها خیره شد، چشم داشتند، گوش داشتند، بینی داشتند، پا، دست و مو هم داشتند، دقیقاً عین خودشان بودند، جلو تر رفت که آنها متوجه او شدند، یکی از آنها با غیض و عصبانیت چیز هایی گفت، ولی او چیزی نفهمید، گنگ به انسان سفید پوست خیره شد، جلوتر رفت که مرد خیره خیره نگاهش کرد و چیز هایی دیگر نیز گفت، سر انسان را گرفت و با نگاهی کنجکاو دهان انسان را باز کرد و توانست زبان انسان را ببیند، لبخندی زد و درحالی که کشف کرده بود انسان ها شبیه به خودشان هستند با خوشحالی خندید، دستش را بر روی پیشانی اش گذاشت و به نشانه ی احترام خم شد، انسان ها با تعجبی زیاد به او نگاه کردند و یکی از آنها چیز هایی گفت، او دریافت که طرز حرف زدن خودشان با این افراد متفاوت است در نتیجه محکم دست های انسان را گرفت و طی سه ثانیه اطلاعات زبانی را به خودش منتقل کرد، بعد از سه ثانیه چشم باز کرد که مرد سیلی محکمی به او زد و گفت:« هوی! تو کی هستی؟! معلومه که چیکار میکنی؟!».

انسان دیگری که یک وسیله ی فلزی نوک تیز در دست داشت و کنار یکی از همان موجود های مو سبز ابله ایستاده بود گفت:« ولش کن هیونگ، این مرد به احتمال زیاد دیوانه است! نگاه کن به لباس ها و قیافه ی اسف بارش! این دیگه چه نوع لباسیه! اَه،اَه، مردک احمق، آخه کدوم ابلهی چنین چیزی میپوشه؟!».

حالا که متوجه حرف های این مرد ها شده بود، نگاهی به لباس هایش انداخت، لباسی چسبان مشکی رنگ که به عنوان محافظ عمل می کرد و در برابر حملات به راحتی از او دفاع می کرد، لباسی سراسر مشکی و چسبان به بدنش!

هیونگ نیز نگاهی به او انداخت و گفت:« راست میگی جیو! هوی! میتونی حرف بزنی؟! بگو از کجا اومد؟ به قیافت که نمیخوره اهل گانگوا باشی! اصلا کره ای نیستی! ».

لب هایش را از یکدیگر فاصله داد و بعد از چندی فکر کردن، بر حسب الفبای کره ای دهان باز کرد و گفت:«بله؟!».

جیو خندید و آن فلز را بر روی گردن آن موجود با موهای سبز رنگش گذاشت، فلز را به حرکت درآورد که او با چشم هایی گشاد شده به موجودک خیره شد، درست بود که جوابش را نمی داد و ابلهی بیش نبود ولی نمیتوانست بگذارد که او را بکشند. به طرف جیو رفت، ابزار فلزی را از دستش کشید و گفت:« قاتل! چطور میتونی یه موجود بی گناه رو بکشی؟! مگه اون بیچاره چه بدی در حق تو کرده؟!».

جیو با تعجب و بهت به او خیره شد و سپس با هیونگ هر دو شروع به خندیدن کردند، هیونگ ضربه ای به شانه ی او کوبید و گفت:« وای پسر! تو دیگه کدوم دیوونه ای هستی؟ خیلی بامزه بود!».

جیو بریده بریده در میان خنده هایش گفت:« به درخت میگه موجود بی گناه! اوه! معلومه که خیلی عقب مونده شده بیچاره!».

متعجب و گیج از ندانستن معنی این خنده ها و این کار ها گفت:«ها؟! یعنی چی؟! درخت؟!».

جیو با نیشخندی گفت:« ببین پسر جون! به اینا میگیم درخت! اصلاً زنده نیستن، ما از اونها برای کارهای مختلفی استفاده می کنیم، در ضمن این کار قتل نیست، قتل یعنی کشتن یه آدم! ما دو تا به عنوان نجار باید برای پول در آوردن، این درخت ها رو قطع کنیم وگرنه از گشنگی میمیریم! فهمیدی یا نه؟».

اخم هایش در هم رفت و سری به نشانه ی دانستن تکان داد، فلز را به مرد سپرد و درحالی که چیز جالبی کشف کرده بود پرسید:« این چیه؟!». منظورش همان فلز با نوک تیزش بود.

جیو خندید و هیونگ با تمسخر گفت:« جزء انسان های اولیه شدی؟! بهش میگیم اَرّه! اَرّه! اَرّه! فهمیدی یا بازم بگم؟!».

به ارّه نگاه کرد و زیر لب تکرار کرد:« اَرّه». دست هایش را مانند کودکان خردسال به هم کوبید و با شوقی وصف ناپذیر گفت:« با ارّه درخت می برین! بعد گشنه نمیمونین! درخت میخورین؟!».

جیو در حالی که از شدت خنده اشک از چشمانش سرازیر شده بود خطاب به هیونگ گفت:« شنیدی چی گفت؟ میگه درخت میخوریم!».

هیونگ ارّه را از جیو گرفت و با غیض گفت:«نخیر، درخت نمیخوریم، چوب درخت رو میفروشیم و با پولش غذا میخریم! حالا هم برو تا با این سوال های فیلسوفانت اعصاب من رو داغون نکردی!».

 @مدیر منتقد  تست قلم گرفته بشه لطفاً

ویرایش شده توسط sogand-A
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 4

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت دوم/از میان ستاره ها

با دست پشت گوشش را خاراند و زیر لب کلمات جدید را تکرار کرد:« درخت، ارّه، پول، سوال های فیلسوفانه، اعصاب، داغون!».

کنار جیو نشست و گفت:« پول چیه؟! سوال های فیلسوفانه مگه سلاح جنگیه که هیونگ رو میکشه؟!».

جیو نیشخندی زد و با رگه هایی از خنده گفت:« راستی راستی از کجا اومدی داداش؟! پول برای زنده موندنه، تو هم فرض کن که سوال های فیلسوفانه هیونگ رو میکشه!».

هیونگ بازوی جیو را گرفت و او را به طرف خود کشید، انگشت اشاره اش را روبه روی او تهدید وار تکان داد و گفت:« دیگه نبینمت پسر جون! ».

سپس با چوب ها و ابزاری که داشتند آنجا را ترک کردند، کنجکاو از فهمیدن این اطلاعات به دنبال جیو و هیونگ به راه افتاد، اینجا دیگر کجا بود؟!

وارد جایی شدند که پر از انسان بود، نگاهش متعجب همه جا را کنکاش می کرد، تخته های چوب، آدم هایی با لباس های رنگارنگ و گشاد، اتاقک هایی کوچک پر از وسایلی مختلف که حتی نامشان را نیز نمی دانست، هیونگ چوب ها را به انسانی داد که مرد مقابلش چند فلز دایره ای شکل به هیونگ تحویل داد، نگاهش بر روی دختر بچه ای نشست که غذایی دایره ای در دهانش گذاشته بود و آن را میخورد. جلوتر رفت و خواست غذا را از دختر بچه بگیرد که دختر بچه با اخمی گفت:« آهای آقاهه! این شیرینی مال منه! برو از اونجا برای خودت بخر!».

دختر کوچولو به جایی اشاره کرد که پر از شیرینی های سفید رنگ و گِرد بود، زیر لب نام شیرینی را چند بار تکرار کرد و لبخندی زد، به آن طرف رفت و شیرینی را برداشت، با احتیاط آن را در دهان گذاشت و کمی آن را مزه مزه کرد، با طعم کردن مزه ی فوق العاده اش چنگی زد و شش تا از آن ها را برداشت، مرد فروشنده با غیض گفت:« اینو ببین! مگه از قحطی اومدی داداش؟ بیست و یک یانگ بده!».

ذهنش شروع به پردازش کرد و گفت:« قطحی؟ یانگ؟ ».

مرد چشم گشاد کرد و گفت:« میگم پولم رو بده! ».

سرش را کج کرد و با یادآوری حرف های جیو گفت:« پول برای زنده موندنه منم گفتم پول، پس زنده میمونم!».

مرد با حرص و خشم به طرفش حمله کرد و داد زد:« پول من رو بده! هفت تا شیرینی خوردی، زود باش ببینم!».

گنگ به مرد خیره شد و گفت:« از کجا پول بدم بهت؟!».

مرد محکم گوشش را کشید که آخش بلند شد، مرد فریاد زد و گفت:« که از کجا پول بدی، اره؟! پس بگو میخوای پول ندی! حالیت میکنم پسره ی احمق!».

مشغول کنکاش کلمه ی احمق شده بود که مرد محکم با دست روی دهانش کوبید، شوری خون را در دهانش حس کرد که مرد محکم او را هُل داد، انسان ها دور تا دور آنها حلقه زده بودند و به آن دو نگاه می کردند، مرد روی شکمش نشست و با مشت در صورتش کوبید، آخی گفت و درحالی که نمی دانست برای چه کتک میخورد گفت:« چی شده؟!».

مرد بلند شد و اینبار با خشمی بیشتر گفت:« که چی شده، اره؟! ». با پا شروع کرد به کتک زدن و لگد زدن، بلند شد و در حالی که دیگر نمی توانست درد را تحمل کند شروع به دویدن کرد، چه شده بود؟ الان مثلاً باید مورد احترام قرار می گرفت ولی در ابتدای حضورش داشت کتک نوش جان می کرد.

به سرعتش افزود و در حالی که می خواست از نیروی تلپورتش استفاده کند کسی محکم او را گرفت و به طرف یکی از دیوار ها را هُلش داد، خواست چیزی بگوید که همان فرد با جثه ی ریزش دست بر روی دهانش گذاشت و گفت:« هیس! آروم بگیر بچه! الان میفهمن که اینجایی!».

چند دقیقه گذشت که صدا ها کمتر شد، دختر با لباس مردانه ی با مزه اش از او فاصله گرفت و از بالا تا پایین اسکنش کرد، دختر خندید و گفت:« خدایی اینم لباسه؟! این چیه پوشیدی؟!».

بی قیدانه شانه ای بالا انداخت و گفت:« تو کی هستی؟ چرا داشتن منو میزدن؟!».

دختر نگاهی عاقل اندر سفیهانه به او انداخت و گفت:« توی روز روشن، جلوی خودِ فروشنده دزدی میکنی، پولش رو هم نمیدی اون موقع توقع داری نازت رو هم بکشن؟! وقتی پول نداری چرا آخه میری دزدی؟! بزنمت بچه؟!».

دختر دستش را بلند کرد که عقب تر رفت و دستانش را به عنوان محافظ جلوی بدنش گرفت، اگر این لباس محافظ نبود مطمئناً پودر شده بود، از بینی اش خون می آمد و فقط صورت بیچاره اش مورد اصابت ضرب و شتم ها قرار گرفته بود، دختر دستش را جلو آورد و گفت:« من چوگوآن هستم و تو پسرک بامزه؟!».

با تردید دستش را جلو برد و دست چوگوآن را فشرد، لب باز کرد و گفت:« من هم شماره ی هفت هزار و نهصد و هشتاد هستم».

چوگوآن ابرو در هم کشید و مشتی حواله ی بازویش کرد، با اخمی غلیظ گفت:« هوی، خودت رو مسخره کن! من نگفتم عدد و شماره بگی، گفتم اسمت چیه؟ اسم! ».

 کلمه ی نا آشنای مسخره را چند بار در ذهنش کنکاش کرد، اسم باید می گفت؟! با زبانش لب هایش را خیس کرد و در حالی که نمیدانست چه بگوید نگاهی به اطراف انداخت، چوگوآن محکم با پا روی مچ پایش کوبید که چهره اش در هم رفت و با شنیدن اسمی از زبان یکی از انسان ها که در حال رد شدن بود، تصنعی لبخندی زد و گفت:« اینجونگ!».

چوگوآن لبخندی زد و گفت:« خوشحال شدم از آشناییت اینجونگ، خب کجا زندگی میکنی؟!».

اینجونگ کلافه از این سوال ها گفت:« من راستش نمیدونم! گم شدم و راه خونه رو یادم نمیاد!».

چهره ی چوگوآن در هم رفت و گیج گفت:« یعنی فراموشی گرفتی؟! اره انگاری ... چون حتی نمیدونستی باید پول بدی و چیزی بخری!».

سری تکان داد که چوگوآن ادامه داد:« پس یعنی الان نمیدونی کی هستی؟ چطوری اسمت رو گفتی؟!».

اینجونگ با دست کنار گوشش را خاراند و با لبخندی تصنعی گفت:« اِم ... فقط متاسفانه میدونم اسمم اینجونگه!».

چوگوآن گفت:« خب پس میتونی بیای و دستیار شخصی بانو چوگوآن در قصر بشی! چطوره بچه؟ حداقل یه پولی گیرت میاد که دزدی نکنی!».

سری تکان داد و دستش را به نشانه ی احترام روی پیشانی اش گذاشت، خم شد و گفت:« ممنونم!».

چوگوآن خندید و گفت:« هان؟! این دیگه چطور احترامیه آخه؟! برای احترام فقط خم بشی کافیه بچه! ».

سری تکان داد و خیره ی چوگوآن شد، موهای بلندش تا پایین زانویش می رسید و بور بود، چشم های قهوه ای رنگش پر از شیطنت های دخترانه بود و جثه ی ریزی داشت.

@Atlas _sa

ویرایش شده توسط sogand-A
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 1

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت سوم/از میان ستاره ها

چوگوآن دستش را متفکرانه زیر چانه اش گذاشت و گفت:« قبل از اینکه بریم به قصر و نخست وزیر اعظم تو رو با این شکل و شمایل ببینه باید این لباس ها رو عوض کنی!». دست اینجونگ را کشید و ادامه داد:« بیا بریم ببینم بچه!».

در حالی که ذهنش داشت تمام کلمات عجیب و غریب چوگوآن را تفسیر می کرد، متعجب تقریباً به دنبال چوگوآن دوید، چوگوآن لباسی را به طرفش هُل داد و کلاه مشکی رنگ را به طرفش گرفت، کیسه ای  را در آورد و از داخل آن همان فلزات دایره ی شکل و آشنا را در آورد؛ آنها را به مرد داد که مرد تشکری کرد.

متعجب پرسید:« این چیه؟!».

چوگوآن با تعجب نگاهش کرد و جواب داد:« پول! یعنی اینم یادت نمیاد؟!».

سرش را به چپ و راست تکان داد و به پارچه ها اشاره کرد:« این ها رو چیکار کنم؟!».

چوگوآن پس گردنی محکمی حواله اش کرد و گفت:« باید بپوشیش ابله! مگه از فضا اومدی که هیچی حالیت نیست؟!».

لبخندی زد و گفت:« اوهوم ... از فضا اومدم ».

چوگوآن خندید و در میان خنده اش گفت:« تو خیلی بانمکی بچه!».

اینجونگ نگاهی به لباس انداخت و گفت:« این چه طور لباسیه؟!».

چوگوآن لباس را بر روی پارچه های دیگر پهن کرد و گفت:« ببین بچه این لباس رو ما بهش میگیم هانبوک! لباس هانبوک مردانه شامل دو تا قسمته، جوگوری که پیراهن بلند لباسه و شامل یه قسمت هایی مثل گیل، دونگ جونگ ، گوریوم و... است و باجی بچه جان! باجی همون شلوار گشاد مردانه ی ماست ».

چوگوآن به پیراهن بلند دیگری اشاره کرد و ادامه داد:« اینم پو! ردای بیرونیه لباسه! حالا برو بپوش اینقدر من رو معطل نکن بچه!».

***

لباسی که به گفته ی چوگوآن به آن هانبوک می گفتند را پوشید و متعجب به خودش در صفحه ای تیره و تار خیره شد، یک جوگوری آبی پر رنگ و یک باجی آبی کمرنگ که ترکیب جالبی بود، پو یا همان ردای بیرونی لباسش هم مخلوطی از این دو رنگ بود که زیبایی لباس را دو چندان می کرد، کلاه را هم روی سرش قرار داد و از چوگوآنی که خیره اش شده بود و با تاسف سری برایش تکان می داد پرسید:« این صفحه ی تار که من رو توش نشون میده، اسمش چیه؟!».

چوگوآن با دستش ضربه ای به پیشانی اش وارد کرد و با حرص گفت:« آینه ابله! در ضمن اون کلاه رو درست بپوش! ». چوگوآن جلو رفت و کلاه برعکس را صاف کرد، اینجونگ خواست چیزی بگوید که صدای مهیب و بلندی به گوشش رسید، متعجب به چوگوآن خیره شد و گفت:« صدای چیه؟!».

چوگوآن متعجب به آن طرف تر نگاه کرد و گفت:« شیپور! نشون میده که یکی از افراد دربار و قصر سلطنتی داره به اینجا میاد».

اینجونگ زیر لب نام شیپور، دربار و قصر سلطنتی را تکرار کرد، خواست با گردنبند الماسی اش آن کلمات جدید را اسکن کند که اخم هایش در هم رفت، چند باری به گردنش خیره شد امّا اثری از گردنبند نیافت! ترسیده و متعجب از نبودن ناگهانی گردنبند بلند گفت:« گردنبند نیست! چوگوآن تو گردنبند منو ندیدی؟!».

چوگوآن نگاهی متعجب به او انداخت و گفت:« گردنبند؟! چه گردنبندی؟ از اولش هم گردنبندی نبود!».

اینجونگ نگران و پریشان خواست چیز دیگری بگوید که صدای شیپور ها افزایش یافت و بعد از آن مردمی را دید که با عجله و شتاب، راه را باز کردند و در کنار راه ایستادند، صدایی بلند بقیه را متوجه خود کرد:« اولیا حضرت وارد می شوند، اولیا حضرت، امپراطور از جنگ بازگشته اند!».

عصبی و پریشان به دنبال گردنبند گمشده اش گشت، آن گردنبند تنها راه ارتباطی اش با ستاره بود، همه ی مردم به نشانه ی احترام روی زمین خم شده بودند، متعجب به مردم خیره شد و بعد بی توجه به آنها مشغول گشتن اطرافش شد، چهره اش در هم رفته بود و ترسیده و مضطرب به دنبال تنها راه ارتباطی اش با خانه می گشت.

چوگوآن دستش را کشید و او را محکم بر روی زمین هُل داد، با حرص خطاب به اینجونگ غرید:« هوی بچه! بشین! میگم بشین!».

محکم دست چوگوآن را پس زد و بلند شد، در حالی که از گم شدن تنها راه ارتباطی اش با خانه واهمه داشت فریاد کشید:« چوگوآن گردنبندم نیست، می فهمی؟!».

در سکوتی که فقط توسط او شکسته شده بود تمام نگاه های مردم به او دوخته شد، بی توجه به این افراد، شروع به گشتن اطراف کرد و بلند گفت:« کسی گردنبند منو ندیده؟!».

صدای شیهه ی اسب باعث شد تا برگردد و به طرف دیگر نگاه کند، یک اتاقک با پرده هایی حریر به چند اسب بسته شده بودند و این تخته همراه با سایبانش با نوار هایی طلایی و سرخ رنگ تزئین شده بود، روی صندلی مردی با لباس هایی به شدت زیبا و اشرفی نشسته بود و از همین دور هم شکوه و عظمتش معلوم بود، مرد اخم کرده بود و هر دو دستش را مقتدرانه بر روی زانویش گذاشته بود، در اطرافش پر از آدم هایی با لباس های فلزی دیده می شد که کلاه های فلزی روی سر گذاشته بودند.

کمی عقب تر رفت و سرش را کج کرد، به افراد اخمویی که روی حیوان ها نشسته بودند خیره شد و بعد خطاب به همان مرد خوش لباس گفت:« شما گردنبند منو ندیدید؟!».

ابرو های مرد بالا پرید و تمام حاضرین با چشم هایی گرد شده از تعجب به او خیره شدند، چوگوآن لب گزید و مشتش را با حرص بر روی زمین کوبید، مطمئناً این پسر یک احمق به تمام عیار بود!

یکی از مردانی که با لباسی فلزی بر روی حیوان نشسته بود، جسمی فلزی را از کنار کمرش بیرون کشید و با عصبانیت فریاد زد:« احمق! هیچ میدونی داری به چه کسی بی احترامی می کنی؟! میخوای همینجا زنده زنده بسوزونمت؟!».

چشم ریز کرد و جلو تر رفت، گویی که ذره ای ز حرف های این مرد را نشنیده باشد به جسم فلزی که در برابر نور خورشید می درخشید اشاره کرد و گفت:« این چیه؟! ».

مرد ابروهایش بالا پرید و حیرت زده گفت:« به شمشیر من توهین می کنی؟! همینجا گردنت رو میزنم!».

مرد خواست به طرفش حمله ور شود که با صدای همان مرد خوش لباس روی تخت متوقف شد:« صبر کن!». مکثی کرد و ادامه داد:« تو کی هستی که به من و دربار قصد اهانت و توهین داری؟ خیلی شجاعی پسر جون!».

فردی که شمشیر به دست ایستاده بود گفت:« امّا علی حضرت...».

اینجونگ جلو رفت و گفت:« گردنبند من گمشده آقا، دارم دنبالش میگردم و این مرد فلزی به من توهین میکنه!».

ابروهای چوگوآن بالا پرید و محکم با دست بر روی پیشانی اش کوبید، این دیگر که بود؟! مرد فلزی؟!

چوگوآن دست او اینجونگ را کشید و هردو بر روی زمین افتادند، لب باز کرد و با التماس خطاب به علی‌حضرت گفت:« ایشون ندیمه ی منه امپراطور، دیوانه ای بیش نیست و به هیچ وجه صد توهین به شما رو نداشت، فقط دیوونه شده و بیماری بدی هم داره».

امپراطور از تخت پایین آمد و به طرف آنها رفت، نگاهی به اینجونگ انداخت و گفت:« چطور میخوای ثابت کنی که این مرد دیوانه است؟».

چوگوآن لب گزید و خواست چیزی بگوید که اینجونگ گفت:« حرف دهنت رو بفهم! من دیوانه نیستم تو دیوانه ای که جواب سوال من رو نمیدی، مگه کری؟!».

مردم با چشم هایی گرد شده به اینجونگ خیره شده بودند و با حیرت و بهت او را می نگریستند، امپراطور شمشیر را در آورد و روی گردن او گذاشت، اینجونگ نگاهی به شمشیر انداخت و گفت:« با شمشیر چیکار میکنین؟!».

تعجب و حیرت در تمام چهره ها مشاهده میشد و حتی امپراطور نیز بهت زده بود، یکی از مشاوران جلو آمد و گفت:« قربان میخواید این مرد دیوانه رو به قصر ببریم تا ببینیم واقعاً بیماری داره یانه؟!».

امپراطور چند دقیقه به اینجونگ خیره شد و گفت:« باشه، می بریمش، اگه دیوانه بود آزاد میشه و اگر نه خودم میکشمش تا متوجه اهانتش بشه!».

مشاور اعظم فریاد کشید:« سرباز ها دستگیرش کنین تا درمورد جرمش تصمیم گیری بشه!».

چوگوآن با چشم های گرد شده و ترسیده خیره اش شد و زیر لب گفت:« ای وای! ».بلند شد و خطاب به  امپراطور ملتمسانه گفت:« عالیجناب! خواهش میکنم! لطفاً سرورم، ندیمه ی من خیلی وقته که دیوونه شده و حتی نمیدونه که پدر و مادرش کی بودن، لطفا عفو کنید سرورم!».

امپراطور به طرف تختش رفت و بلند گفت:« اگر دیوانه بود آزاد میشه و اگر نه سرش رو میزنیم، مطمئن باش!».

سرباز ها او را گرفتند که متعجب به آنها خیره شد، چه اتفاقی داشت می افتاد؟! اخم کرد و بلند روبه امپراطور گفت:« با توأم با شمشیر چیکار میکنین؟!».

اخم چاشنی صورت فرمانروا شد و بقیه ی سربازان تقریباً با بهت و حیرت به اویی نگاه کردند که بی پروا سخن می گفت. چوگوآن چهره اش در هم رفت و حس کرد قابلیت این را دارد که این بچه ی بی ملاحظه را کتک بزند و بعد او را از طنابی بیاویزد، ابرویش را در هم کشید و زیر لب گفت:« به من چه اصلاً؟! بزار هرچی دوست داره بلغور کنه بعد هم خیلی راحت بمیره!».

شانه ای بالا انداخت و خواست دور شود که عذاب وجدان گریبانش را گرفت و زیر لب نالید:« اَه ... خیلی خب میرم نجاتش بدم!».

عقب گرد کرد و کلافه از ابراز وجود بی موقع وجدانش به طرف اینجونگی دوید که دست هایش را بسته بودند و اینجونگ گنگ و مبهم به اطرافیانش خیره شده بود.

@Atlas _sa

@azamshahpori 

@Z sadghinjad

 

ویرایش شده توسط sogand-A
  • لایک 15
  • تشکر 1

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت چهارم/از میان ستاره ها

***

لباس هایس عوض شده و حال فقط لباسی سفید رنگ به تن داشت، متعجب و پر از سوال به اطرافش نگاه می کرد و نمیدانست که چه خبر است. میله های چوبی رنگ و اتاقکی که نمونه ی بارز یک زندان بود!

اول از همه که درخت را دیده بود، بعد کتک خورده بود و حالا هم که در زندان به سر می برد، دنیای انسان ها و کره ی زمین از نظرش پیچیده و مبهم بود و نبودن گردنبند الماسی شکلش باعث شده بود تا بترسد، اگر گردنبندش گم می شد مطمئناً نمیتوانست با ستاره ارتباط بگیرد و مجبور می شد در این سیاره ی ناشناخته و بی رحم زندگی کند، آهی کشید و با استفاده از نیروی تلپورتش* از زندان خارج شد، باید دنبال گردنبندش می گشت و نمیدانست که چرا اصلاً او را به آن اتاقک چوبی برده بودند.

با استفاده از نیروی ماورایی اش درست در همان جایی که فهمیده بود گردنبندش گم شده چشم باز کرد و نگاه در اطراف گرداند، اگر کسی آن را برداشته باشد چه؟

نفسش را با صدا بیرون داد، تا به حال اینقدر احساس ناتوانی و درماندگی نکرده بود، چشم های ماورایی اش مدام به این طرف و آن طرف می رفت و به دنبال نشانی کوچکی از گردنبندش بود.

هنوز مشغول گشتن بود که کسی دست روی دهانش گذاشت و او را به داخل اتاقکی هُل داد، با چشم هایی گشاد شده تقلا کرد، صدای آرام آشنایی به گوشش خورد و باعث شد تا بفهمد او کیست:

ـ« هوی بچه! چطوری فرار کردی احمق  جون؟!».

چوگوآن دست از روی دهانش برداشت و متعجب و حیرت زده بدون اینکه اجازه دهد او چیزی بگوید ادامه داد:

ـ« از بین اون همه سرباز و نگهبان چطور اومدی بیرون بچه؟!».

اینجونگ کمی فکر کرد و گفت:

ـ« خیلی راحت، با یه چشم بستن و باز کردن خودم رو رسوندم اینجا!».

چوگوآن چشم ریز کرد و مشتی حواله ی بازویش کرد، با اخم گفت:

ـ« درست حرف بزن ببینم، احمق میدونی با فرار کردنت باعث میشی تا فرمانروا با شمشیر سرت رو خیلی راحت بزنه؟!».

گنگ به چوگوآن خیره شد و گفت:

ـ« احمق کیه؟ سرم رو بزنه؟ منظورت اینطوریه؟».

دستش را بالا برد و پس گردنی محکمی حواله ی چوگوآن کرد، سرش را کج کرد و به چشم های حیرت زده ی چوگوآن خیره شد، چوگوآن با حرص دندان بر دندان سابید و چندین مرتبه محکم بر روی سینه اش کوبید، با حرصی زیاد غرید:

ـ« هوی بچه! کی گفت بزنی منو؟ ها؟ با این دست سنگینت چه غلطی کردی؟».

اینجونگ دستش را به نشانه ی تسلیم بالا برد و متعجب گفت:

ـ« چیه خب؟ منظورم این بود اینجوری میخواد منو بزنه؟ چرا یهو عصبی شدی حالا؟».

چوگوآن زیر لب نا سزایی نثار این پسرک نفهم کرد و با حرصی مشهود گفت:

ـ« ساکت خواهشاً! نخیر با شمشیر اونموقع که سرت رو از تنت جدا کرد میفهمی چطور میکشتت».

اینجونگ چند دقیقه گذشت تا بتواند مفهوم جمله را درک کند و بعد با هول و ولا گفت:

ـ« یعنی میخوای بگی برای تنبیه بیست روز سرم رو از تنم جدا میکنه و به شبکه ی مرداب ها تبعیدم میکنه؟».

چوگوآن گنگ و مبهم گفت:

ـ« برای بیست روز؟! شبکه ی مرداب ها؟! چی میگی دیوانه؟ احمق وقتی بمیری یعنی دیگه تا آخر عمرت مردی نه اینکه بیست روز بعدش زنده بشی! بعدشم وقتی بمیری دیگه مردی، تبعید دیگه چیه؟!».

اینجونگ سری بالا انداخت و گفت:

ـ« چیه خب؟ توی ستاره اینجوری تنبیه میشیم ما».

چوگوآن لحظه ای گنگ به کلمه ی ستاره اندیشید و سپس سری به نشانه ی تاسف تکان داد، زیر لب گفت:

ـ« بیچاره خُل و چِل شده! ».

 بلند تر ادامه داد:

ـ« کمتر حرف بزن ببینم باید چیکار کنم».

اینجونگ خیره ی قیافه ی متفکر چوگوآن شد که یکی از دستانش را زیر چانه اش گذاشته بود، با چشم هایی ریز شده و اخم هایی در هم به نقطه ای از زمین خیره بود و حرفی نمیزد، متعجب از این حرکات گفت:

ـ« داری چیکار میکنی؟ میخوای با چشمات زمین رو سوراخ کنی؟».

چوگوآن پس گردنی محکمی حواله ی او کرد و با حرص و عصبانیت رو به او توپید:

ـ« دو دقیقه حرف نزن خواهشاً! دو دقیقه! ».

حلقه ی طلایی نامرئی دور مچ دستش را نگاه کرد و بعد از گذشت دو دقیقه طبق زمان کره ی زمین گفت:

ـ« وقتی که خواستی تموم شد، دو دقیقه گذشت، داری چیکار میکنی؟».

چوگوآن حرصی نفس کشید و از میان دندان های کلید شده اش غرید:« کاش میتونستم زبونت رو ببرم! تنها راه حلی که وجود داره اینه که برگردی به همون جایی که زندانی شده بودی، همین امشب بازجویی میشی و اگه جدی جدی دیوونه بودی اونموقع آزاد میشی، خوب گوش بگیر ببین چی میگم، خودت رو میزنی به دیوونگی و احمق بازی، مثل همین الان، باشه؟ اصلا فهمیدی چی گفتم؟».

اینجونگ متفکر گفت:

ـ« زبونم رو چرا ببری؟ بازجویی چیه؟ دیوونگی چیه؟ چرا خودم رو بزنم به احمق بودن؟ احمق به کی میگن؟ چطوری گوش رو بگیرم؟ چرا باید خودم رو با دیوونگی کتک بزنم؟ دیوونگی مگه ابزار جنگــ...».

سوالات پشت سر همش با صدای خشمگین چوگوآن نصفه نیمه ماند و فهمید که چوگوآن یکی از بی رحم ترین و خشن ترین دختر های روی زمین است:

ـ« هیس! ساکت! فقط برگرد به اون دخمه ی خراب شده و به این کارای دیوونه وارت ادامه بده! فهمیدی؟».

سری تکان داد و خواست لب باز کند و سوالات بعدی اش را بپرسد که چوگوآن گفت:

« مواظب خودت باش دیوونه! فردا اگه آزاد شدی بیا و خدمتکارم شو!».

خواست دهان باز کند که چوگوآن رفت، نا امید از پیدا نکردن جوابی برای سوال های پشت سر همش با تلپورت به همان اتاقک چوبی بازگشت، دخمه چه بود؟ خراب شده دیگر کجا بود؟ چرا کسی به او نمیگفت دیوانه کیست؟ تا به حال که به این نتیجه رسیده بود زمین مزخرف ترین سیاره ی کل جهان است، حالا چطور گردنبندش را پیدا می کرد؟ اصلا چرا به حرف چوگوآن گوش داده بود و دوباره به اینجا بازگشته بود؟ اگر گردنبندش پیدا نمی شد چه؟ نفسش را محکم بیرون داد و به آن دخترک خشمگین روی زمین اعتماد کرد، باید می فهمید چرا گفته که به اتاقک چوبی بازگردد.

ناظر برای من تگ کنید لطفاً: @مدیر راهنما

ویراستار برای من تگ کنید لطفاً: @مدیر ویراستار

ویرایش شده توسط sogand-A
  • لایک 16
  • تشکر 1

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • کاربر منتخب

 

پارت پنجم/از میان ستاره ها

با لگد ها و کتک های کسی گیج و منگ از خواب برخاست و به مردک فلزی چشم دوخت، لگد ها و کتک هایش مثل نوازش میماند و این را مدیون لباس مشکی اش بود که در زیر این لباس های سفید رنگ پوشیده بود، خمیازه ای کشید و گفت:

ـ« چیزی شده مرد فلزی؟ ».

مرد فلزی با چشم هایی گشاد شده گفت:

ـ« ها؟ مرد فلزی؟ داری به گارد سلطنتی اهانت میکنی؟ پاشو بیا بیرون فرمانروا میخواد کارت رو یکسره کنه بدبخت!».

مرد فلزی پوزخندی زد و ادامه داد:

ـ« شاید حداکثر سی دقیقه ی دیگه زنده باشی که اونم به خاطر بازجویی!».

کلمات جدید را زیر لب تکرار کرد:

ـ« گارد سلطنتی، یکسره، بدبخت، بازجویی».

 خطاب به مرد فلزی گفت:

ـ« یک سره چیه؟ بازجویی کیه؟ گارد سلطنتی کجاست؟ بدبخت منم؟».

مرد فلزی اخم غلیظی روی صورتش نشاند و دستش را محکم کشید، هنوز خوابش می آمد و دلش می خواست بخوابد ولی برای اینکه بفهمد این مرد فلزی با او چه کاری دارد برخاست و به دنبالش روانه شد، مرد فلزی محکم او را هُل داد که روی زمین افتاد، با تعجب به کارهای او نگاه می کرد که مرد فلزی فریاد کشید:

ـ« با زنجیر ببندینش تا ببریمش پیش علی حضرت!».

چندی بعد فلزی آهنی که فهمیده بود نامش زنجیر است دور تا دور پا ها و دست هایش بسته شده بود و او را به جایی دنبال خود می کشیدند، زنجیر چقدر محکم و قشنگ بود.  با کنجکاوی به اطرافش نگاه می کرد و همه را در ذهنش ثبت می‌کرد، همه چیز چقدر جالب بود!

به خاطر زنجیر حرکتش کند شده بود و هر از چند گاهی او را محکم می کشیدند تا به سرعتش بیفزاید و او بی خیال همانطور کنجکاو به اطراف نگاه می کرد و قصدی هم برای افزایش سرعتش نداشت، به صدای پچ پچ سرباز ها که  از او فاصله داشتند گوش سپرد.

« میگن مغول ها وحشی شدن، توی کشور همسایه غوغا به پا کردن و حالا میخوان بیان به کره!».

« اره منم شنیدم، فرمانروا داره سرباز ها رو افزایش میده تا اگه حمله ای صورت گرفت بتونیم در مقابلشون بیاستیم!».

با دور شدنش و رسیدنش به همان مرد خوش لباس دیروز دیگر به حرف آن دو سرباز گوش نداد و با کنجکاوی نظاره گر لباس های امپراطور شد، دست سرباز ها را پس زد و به طرف فرمانروا دوید، دست فرمانروا را کشید، خم شد و به لباس فرمانروا از نزدیک خیره شد، همه ی حاضرین در سکوت و با چشم هایی از حدقه در آمده و پر از حیرت به او زل زده بودند و نگاهشان بر روی اینجونگ و فرمانروا خشک شده بود، فرمانروا با تعجب و بهت زیادی به کار های عجیب و غریب این پسرک نگاه می کرد، اینجونگ دستی به لباس کشید و گفت:

ـ« چقدر نرمه! منم از این لباس ها میخوام، پول دادین تا بهتون از این ها دادن؟».

آنقدر کارهایش عجیب بود که همه در شوک فرو رفته بودند.

اینجونگ سرش را کج کرد و نگاهش به تاج طلایی رنگ خورد، دست داز کرد و تاج را لمس کرد، کم کم لبخند روی صورتش نقش بست و گفت:

ـ« این چیه؟ چرا اینقدر برق میزنه؟ کی این رو ساخته؟ خدا، امپراطور یا خورشید؟».

امپراطور از شوک بیرون آمد و او را به عقب هُل داد، چهره اش در هم رفته بود و عصبی به نظر می رسید، با خشم گفت:

ـ« چیکار داری میکنی احمق؟ به تاج من دست نزن! ».

اینجونگ پشت گوشش را خاراند و گفت:

ـ« تاج؟ ».

مکثی کرد و با فکر به مکالمه ی چند دقیقه قبل دو سرباز گفت:

ـ« مغول کیه؟ چرا بهتون میخواد حمله کنه؟ مغول حتما یه مرد قویه، کشور همسایه کیه؟ چرا دارین نیرو جمع می کنین که در مقابل مغول بیاستید؟».

فرمانروا با چشم هایی گشاد شده به او خیره شد و گفت:

ـ« تو... تو ... تو چطوری این ها رو فهمیدی؟ جاسوسی؟ هیچکس از این چیزهایی که میگی خبر نداره!».

اینجونگ به چهره ی فرمانروا خیره شد و گفت:

ـ« ولی اون دو تا مرد فلزی که شما بهشون میگین سرباز به من گفتن!».

فرمانروا اخم غلیظی کرد و گفت:

ـ« مرد فلزی؟! کدوم سربازها؟! ».

کمی مثل چوگوآن ایستاد که مثلا نشان دهد دارد فکر می کند، سپس گفت:

ـ« اون طرف تر دارن نگهبانی میدن».

با اسکن اطلاعات آن سرباز ها ادامه داد:

ـ« اسم یکیشون چونچه و اسم اون یکی هم یوشینه، یوشین چاقه و تازه به گارد سلطنتی اضافه شده و چونچه هم پسر عموی یوشینه!».

امپراطور با بهت به او خیره شد و گفت:

ـ« تو از کجا میدونی؟».

مثل پسربچه های خنگ سرش را خاراند و در حالی که نمیدانست این کلماتی که به زبان آورده چه معنی می دهند گفت:

ـ« داشتن حرف میزدن فهمیدم، حالا جاسوس کیه؟ گارد سلطنتی چیه؟ ».

توسط حلقه ی طلایی اش که هیچکس آن را نمیدید تمام این اطلاعات را اسکن کرده بود و هنوز نمیدانست این کلمات چه معنی می دهند، نگاه به حلقه ی طلایی دور دستش انداخت و یکی یکی مفهوم این کلمات را اسکن کرد، با صدای بلندی شروع به خواندن کرد:

ـ« جاسوسی از جرایم علیه امنیت ملی است و هرگاه شخصی اطلاعات مهم یک کشور را در راستای انجام وظیفه خود در زمینه نظامی، سیاسی یا امنیتی در اختیار اشخاصی قرار دهد که صلاحیت دسترسی به آنها را ندارند عمل مرتکب متضمن نوعی جاسوسی می باشد برای...».

جملاتش با صدای عصبی فرمانروا قطع شد:

ـ« ساکت شو، دیوانه ی احمق! سرباز ها چونچه و یوشین رو به اینجا بیارید!».

دو تا از سرباز ها با گفتن اطاعت قربان از آنها دور شدند، با خواندن مفهوم جاسوسی هنوز هم نمیدانست که جاوسی چیست، جرایم دیگر چه بود؟ راستای انجام وظیفه ی خود؟! سیاسی؟! نظامی؟! امنیتی؟! صلاحیت؟! اینها دیگر یعنی چه؟!

با صدای بلندی خطاب به امپراطور گفت:

ـ« ای مرد خوش لباس! جاسوسی چیه؟!».

امپراطور چشم گرد کرد و گفت:

ـ« با منی؟! مرد خوش لباس؟ مردک دیوانه! من امپراطور حکومت گوریو هستم و تو چطور جرئت میکنی به من چنین القابی بدی؟ دوست داری سرت رو از تنت جدا کنم؟».

اینجونگ پشت گوشش را خاراند و گفت:

ـ« پس چی بگم بهت؟! پیرمرد؟! یا نه ... اوم... مرد ریش ریشو خوبه؟».

امپراطور از حرص و عصبانیت سرخ شده بود، تمام حاضرین با شوک و بهت و حیرت به او چشم دوخته بودند، بعضی از افراد هم از خنده ی زیاد سرخ شده بودند و انگار که دوست داشتند بخندند، اینجونگ بلند خطاب به یکی از خدمتکار ها گفت:

ـ« چرا نمیخندی؟ مگه خندت نگرفته؟».

زن خدمتکار لب گزید و دست پاچه گفت:

ـ« نه! نه!... چی میگین؟ من ... من ...

امپراطور حرفش را قطع کرد و با حرصی آشکار روبه اینجونگ غرید:

ـ« حالا میفهمم چه دیوونه ای هستی! آزادش کنین تا همینجا سرش رو از تنش جدا نکردم، چونچه و یوشین رو مورد بازجویی قرار بدید و این پسر دیوانه هم بهتره زودتر از جلوی چشمام دور بشه! سریع!».

 

ویرایش شده توسط sogand-A
  • لایک 16
  • غمگین 1

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت ششم /از میان ستاره ها
***
قرن بیست و یکم:
بی‌حوصله بر‌روی صندلی نگاهم مدام بین عقربه‌های‌ساعت بزرگ خانه جابه‌جا میشد . عقربه‌هایی که هربار بدون هیچگونه اعتراضی از خستگی، یک دورِ کامل منطقه های زمانی را پشت سر میگذاشتند، میچرخیدند و دوباره این چرخش را از سر میگرفتند. حتی ثانیه‌ای را یا لحظه‌ای را از دست نمی‌دادند و مشتاقانه در قلمروی‌کوچک ساعت و منطقه‌ی بزرگ زمان پیاده‌روی می‌کردند. همزمان با هرقدمشان و رژه ی بینظیرشان سمفونیِ زیبایِ تیک تاک ، آرامش قشنگی را در فضای مسکوت خانه ایجاد میکرد. 
بی‌حوصله تر از قبل چشمانم را در حدقه چرخاندم و اینبار به جای توجه به ملودیِ آهنگینِ ساعت، گوش به صدای اعتراض آمیز شکمم سپردم. بلند شدم و به طرف آشپزخانه به راه افتادم. 
با روشن کردنِ لامپ‌های LED و سَرَک کشیدن نورِ بنفش رنگ به تمام آشپزخانه ، توانستم فضای‌غرق در‌تاریکیِ آشپزخانه را ببینم. بی رمق و همان طور خسته به طرف یخچال بزرگ آشپزخانه رفتم و با باز کردنش آهم بلند شد. دلم از همان شیرینی های دانمارکی گرم و نرم میخواست ، همان هایی که سارا خانم می پخت و گاهی اوقات به عنوان عصرانه ای برایم می آورد ولی انگار این یخچال را قحطی زده بود ، چون همان نان و پنیر ساده را هم نداشت، فقط چند تایی توت قرمز، تخم مرغی کوچک و شیری فاسد شده فضای یخچال را پر کرده بود. 
پوف کلافه ای کشیدم و تمام محتویات موجود در یخچال را بیرون آوردم. شیر بدبو و صد البته ترش شده سهم سطح زباله شد. نگاهم به طرف تخم مرغ کشیده شد ، میتوانست درمانی برای این شکم دردمند باشد. به طرف سفره رفتم و با نگاهی اجمالی متوجه شدم که تکه نان کهنه شده اش میتواند کمی از گرسنگی ام را بکاهد. 
یک هفته ای از رفتنشان به کیش می گذشت. دوباره مسافرت! شاید ماهیانه پانزده روزش را در مسافرت های گاه و بیگاهشان بودند و مابقیش را هم مرا آزار میدادند. 
در نبودشان افسرده و تنها میشدم و در هنگامی که بودند هم تحقیر!
ترجیح میدادم نباشند تا اینکه تحقیر ها را تحمل کنم. نفس عمیقی کشیدم که نمی دانم آه بود یا نفس عمیقی برای جنگیدن! 
تخم مرغ را در سکوت با اشتهایی که دیگر با یاد آوری آنها کور شده بود خوردم . باید از پدر میخواستم تا چیزی بخرد وگرنه سوء هاضمه می گرفتم . بعد از جمع کردن ظرف های گران قیمتی که همه و همه سلیقه ی او بود به طرف موبایل صورتی رنگم رفتم . موبایلی که به خاطر رنگ صورتی اش تحقیر هم شده بودم . 
عاشق رنگ صورتی بودم ، رنگ بی نظیری که شادی را به من هدیه می‌داد . دنیایم هنوز هم رنگی بود البته اگر به قول آن نویسنده‌ی مشهور هرکس‌ها و کرکس‌ها بگذارند! 
بر روی شماره اش مکث کردم ، الان چه میکرد؟ دوباره عصبانی می‌شد یا اینکه سرسری تماس را قطع می کرد؟ با بیخیالی شماره را گرفتم و منتظر ماندم . بوق های متوالی که در تلفن می پیچید اعصابم را متشنج می کرد. با لب هایی آویزان تلفن را از گوشم فاصله دادم ، تماس قطع شده بود و حال صدای زنی به گوش میرسید که ادبی و رسمی می گفت " مشترک مورد نظر پاسخگو نمی باشد " . 
دوباره شماره را گرفتم که بعد از چند ثانیه جواب داد :
ـ« بله ؟ چیکار داری لیا ؟ وقتی جواب نمیدم یعنی کار دارم میفهمی که ؟ » 
لب هایم لرزید و مثل همیشه بغض در گلویم جا خوش کرد ، هنوز هم بعد از اینهمه مدت و بعد از اینهمه تحقیر باز هم عادت نکرده بودم ، نمی توانستم هم عادت کنم به بی توجهی های عزیزترینم ، نمی توانست هم عادت شود برایم تمام تحقیر هایش و تمام رنجش هایم ! من آدمی نبودم که عادت کنم ، اگر عادت می کردم که الان این لیا نبودم ، می شدم لیای بیخیالی که کاری به این خانه و آدم هایش ندارد . 
عادت کلمه ایست که من هنوز هم نه معنایش را فهمیده ام و نه درکش کرده ام ، فقط میدانم که آن را تجربه نخواهم کرد ، آرام و بی صدا مثل تمام وقت ها آن سنگ گیر گرده در گلویم را قورت دادم :
ـ« سلام ».
 مکثی کردم تا آن لرزش لعنتی هم برود و چند دقیقه ای مرا راحت بگذارد :
ـ« میدونم بابایی ، ولی کار داشتم ، وقتی میای خونه یکم خرید کن چیزی تو یخچال نداریم ». 
نفس حرصی را پشت تلفن شنیدم و سپس صدای خودش :
ـ« این کارِ مهمت بود ؟ خیلی خوب ، میگم زینت خرید کنه بیاره خونه » .
باز هم بدون هیچ خداحافظی درست مانند سلامش تلفن را قطع کرد. نه منتظر جوابی ماند و نه منتظر حرفی ! خودش تصمیم گرفت و کاری هم به منِ دل شکسته نداشت . 
نفس لرزانم را آه مانند بیرون دادم و بر روی مبل طوسی رنگی که باز هم سلیقه ی او بود جا خوش کردم . همه چیز اینجا سلیقه ی او بود ، دکور آشپزخانه ، دکور اتاق های خودش و دخترانش ، دکور سالن پذیرایی و دکور اینجا و آنجا ! فقط از اتاق من بیخیال رد شد که مطمئناً مرا لایق سلیقه ی زیبایش نمیدانست ! هه ! در چه برهوتی گیر افتاده بودم . اینجا همان برهوت خشک و عذاب آور بود . زیبا بود اما از دور ! 
همه چیز همینطور بود ، از دور می درخشید و از نزدیک فقط چشم را میزد و آسیب می رساند ، سرابی بیش نبود ، سراب !
صدای باز شدن درِ بزرگِ حیاط نشان از آمدنشان میداد . اول از کجا شروع می کردند ؟
اول طعنه می زندند یا اول تحقیر می کردند ؟ نه ! شاید هم اول از همه توهین می کردند با الفاظ و حرف هایی که مناسب خودشان بود نه منِ بخت برگشته . 
گوشی ام را برداشتم و به طرف اتاقم رفتم . اتاق ؟ 
نه ؛ همان انباری ، انباری که از دَه سال پیش به اتاقم تبدیل شده بود .  هه ! نیشخندی تحویل این فکر های مزخرفم دادم . 
دَرِ اتاق را باز کردم و به طرف تخت خواب زوار در رفته ام رفتم . 

ویرایش شده توسط sogand-A
  • لایک 12

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت هفتم/از میان ستاره ها
خودم را در آغوش بزرگ تخت‌خواب رها کردم و به دنیای‌کوچکم از قابی دیگر نگاه کردم . آنقدر‌ها هم که بد نبود دنیایم ... بود ؟ 
من به آرزویم داشتم میرسیدم و این آرزو تنها هدف من از زندگی کردن در این دنیای‌پوچ و خالی بود . این دنیا از همان ابتدای‌تولدم با من خوب تا نکرده بود و من دلم می‌خواست کمی هم که شده بر خلاف میلش زندگی کنم ، بر خلاف میلش از ته قلبم بخندم ، بر خلاف میلش به آرزویم برسم و در آرزویم غرق شوم و بر خلاف خواسته‌اش میخواستم ثابت کنم که من خیلی قوی‌تر از این حرف‌هایم ! من از بدو تولدم برای جنگیدن با دنیا و این جهان متولد شده بودم . این همان حقیقتی بود که در هشت سالگی‌ام آن را درک کردم . 
چشم‌هایم تازه داشتند برای خواب و بی‌خبری روی هم می‌افتادند که صدایش از همان طبقه‌ی پایین به گوشم رسید :
ـ« لیا ؟ کدوم گوری رفتی ؟ ». 
میخواست شروع کند نه ؟ میخواست آزار‌هایش را شروع کند و چرا از سفرش خسته نشده بود که برود و مرا راحت بگذارد ؟ 
چشم‌هایم بی توجه گرم شدند و مرا به طرف خواب بردند. شاید خوابیدنم می‌توانست کمی تحقیر‌هایشان را به تعویق بیندازد و مرا کمی هم که شده راحت! 
صدای کفش‌های پاشنه بلندش بر روی پله‌های سرامیکی و اشرافیِ‌خانه طنین انداخت و بعد صدای‌خودش هم به آن کفش‌های نوک سوزنی ملحق شد:
ـ« با توأم موش احمق ، کدوم گوری فرار کردی؟ ». 
دستگیره‌ی در بالا و پایین شد و همزمان اجازه دادم که بغض خسته و کهنه ام باری دگر در گویم لانه کند . نفس عمیقم با صدایش مخلوط شد و چه وقت مرا راحت می گذاشتند ؟ 
تمام ارگان‌های بدنم یکصدا پاسخ این سوال را فریاد زدند " هیچ وقت " ، " هیچگاه و هیچ زمان " . 
ـ« مگه صدای منو نمیشنوی موش کثیف؟ اوه ... خودت رو به خواب زدی ، که چی؟ یعنی نمیخوام ببینمتون؟ نه ! اشتباه فکر میکنی من نمیخوام توی پاپتی رو ببینم ». 
بدون هیچ ترسی دستانم را از روی چشمانم به طرف پایین سر دادم و بلند شدم ، روی تخت نشستم و منتظر خیره شدم تا بقیه ی اراجیفش را هم بگوید و برود . 
لب باز کردم و حرف همیشگی را به زبان آوردم :
ـ« سلام خانم ». 
خودش میخواست که در این خانه ، به قول خودش خانمِ عمارت خطاب شود و این زن عقده‌ای بیش نبود ، عقده‌ی برتری داشت ، عقده‌ی پول و عقده‌ی به تصویر کشیدنِ زیباییش !
باری دگر از اول تا آخر قیافه‌اش را از سر گذراندم . چه کسی میگفت که این زن زیباست ؟ 
بینی که عمل شده بود ، لب‌های پروتزی ، گونه‌ها و دور چشمش که بُتاکس شده بود ، ابرو‌های‌هاشور زده‌ی قهوه‌ای رنگ ، چشم‌های قهوه‌ای که پشت پلکش را برداشته بود ، ناخن‌های مانیکور شده و موهای رنگ کرده‌اش! همه‌ی اینها او را الهه‌ی زیبایی نکرده بود بلکه فقط از او یک الهه‌ی‌آزمایش شده توسط تمام این جراحی‌های‌زیبایی ساخته بود . این زن با چه عزت نفسی ادعا داشت که زیباست ؟ آن هم با این همه جراحی‌ها و این همه خروار‌خروار آرایش ! هفت‌قلم به خودش مالیده بود و به جای زیبا شدن تبدیل به جنی زشت و کریه شده بود . 
پوزخندی بر روی لب‌های سرخ از رژلبش نشست و او را مضحک‌تر کرد :
ـ« هوم ، بالاخره موشمون از توی لونش بیرون اومد ... نه ؟ » 
تهی از هر حسی خیره به اویی شدم که همیشه با اعتماد به نفس‌ ، کاذب خودش را نشان می‌داد . دهان باز کردم و جوابش را دادم ، من هر تحقیری را بی‌جواب نمی گذاشتم :
ـ« اگه منظورت از لونه موش اتاق منه باید بگم که در اشتباهی ! این یه هفته خودت تو کدوم لونه موشی بودی که الان اومدی بیرون ؟! ». 
جواب برنده‌ام پوزخندش را از بین برد و به جایش اخم را در صورتش نشاند :
ـ« این یه هفته نبودم دور بَرِت داشته ، اشکالی نداره » 
چرخی در اتاق زد و ادامه داد :
ـ« آروم‌آروم دوباره آدمت می‌کنم ». 
هه ! خودش آدم نبود و چیزی از انسانیت نمی‌دانست و بعد مرا آدم می‌کرد؟ به حق چیز‌های ندیده و نشنیده ! 
در این زندانِ‌زیبا و عمارت شکل ، او زندان‌بان بود و من زندانی ! زندان‌بانِ سیاستمداری که زندانی‌اش را خوب می‌توانست آزار دهد و زندانی چیزی نمی‌توانست بگوید . 
هر بار بعد از سفرش این جمله‌ی منفور را تکرار می کرد " این یه هفته نبودم دور برت داشته " . هه ! چه خوش خیالی‌ های‌کاذبی !
جوابی به جملات بی‌ارزشش ندادم و منتظر تحقیر‌های بعدی‌اش ماندم . به طرف کمد کوچک و قدیمی گوشه‌ی اتاق رفت و درش را باز کرد ، چیزی در آنجا نبود که بخواهم حرصش را بخورم ، فقط همان لباس‌هایی بود که برای آن دخترانِ‌منفور‌تر از خودش خریده بود و به خاطر سایزشان یا هر چیز دیگری به من می‌داد . بعد از آمدنش کهنه پوش هم شده بودم ! چقدر زندگی‌ام مانند سیندرلا شده بود . من سیندرلا بودم و او نامادری با دو دختر‌دوقلو ! منتهی پرنسی نبود که مرا نجات دهد و من باید تا ابد در این زندان میماندم !
با نیشخندی به طرفم برگشت و بعد به سمت قیچیِ روی میز رفت . قیچی ِ‌صورتی رنگم را برداشت و مسیرش را به طرف مانتو‌هایم ادامه داد  مانتو‌های جلوبازی که هیچ‌گاه آن را نپوشیده بودم و آنها را نخواهم هم پوشید ، این مانتو‌های جلف فقط به دردِ‌خودش و دخترانش می‌خورد . 
یکی یکی آن ها را قیچی کرد و منتظر عکس‌العملی از سوی من ماند. به جای‌جَر و بحث دوست داشتم تشکری هم بکنم که این لباس‌های احمقانه و جلف را از کمد من خالی کرد . تهی از هر حسی نگاهش کردم و بعد روی تخت‌خواب دراز کشیدم :
ـ« بعد از اینکه قیچیشون کردی برو بیرون ، میخوام بخوابم ».
مکثی کردم و به چشمان پر از بهت و حیرتش چشم دوختم :
ـ« در ضمن راستی ، سفرت امیدوارم خوش گذشته باشه ».
همین و بعد او را در حرص و عصبانیتش تنها گذاشتم. زنیکه‌ی ‌احمق ! من به خاطر آن مانتو‌های به درد نخور ذره‌ای هم دربرابرش ضعف نشان نمیدادم! 
صدای به هم خوردن دَر نشان از رفتنش می‌داد. لبخند محوی زدم و در دلم قهقهه‌ام را رها کردم . باید منتظر تلافی‌اش میبودم . این زن با این بی‌توجهیِ من مطمئناً داشت از عصبانیت خودش را تکه تکه می کرد . اینبار خنده‌ام صدایش بلند شد و من دستانم را روی دهانم گذاشتم تا صدایم بیشتر از این بلند نشود. 
این زن نمونه‌ی کاملِ یک نامادری بود . کسی با حیله‌ها و سیاست‌های یک نامادری و آزار و اذیت‌هایش !

ویرایش شده توسط sogand-A
  • لایک 9
  • غمگین 1

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت هشتم/از میان ستاره ها
***
با استرس فراوان که داشت ذره‌ذره مرا از پا می‌انداخت روی صندلی منتظر ماندم . از استرس ناخن‌هایم را داشتم می‌جویدم و پاهایم را تکان میدادم . امروز یا از شدت خوشحالی غش می کردم یا از شدت ناراحتی و غم ، سکته!
با صدا زدن نامم بلند شدم و به طرف آقایی رفتم که حتی نمی‌دانستم فامیلش چیست . 
ـ« چی‌شده ؟ » 
مردمک‌هایم بر روی برگه‌ی پرینت شده لرزید و منتظر جوابش ماندم :
ـ« قبول شدید خانم ، دانشگاه علوم پزشکی تهران ! » 
مردمک‌هایم با شنیدن خبر‌‌ِشیرینی که او داد ثابت ماند . شیرینی خبرش مثل عسلی ذره‌ذره به تنم تزریق شد و لب‌هایم را بی‌اراده کش داد . لبخندم وسعت گرفت و بعد با تمام وجودم احساس شادی و شعف کردم . تشکرم همراه با خوشحالی بی‌حد و حصر و لبخندی دلنشین بود . برگه را برداشتم و چندباری آن را خواندم.
دانشگاه علوم پزشکی !
دانشگاه علوم پزشکی تهران ! 
بعد از پرداخت هزینه ، کوله پشتی‌ام را برداشتم و به طرف کافه‌ی‌دنج کنار خیابان رفتم . لبخند عضوی جدا نشدنی از صورتم شده بود و من بالاخره به آرزویم و به هدفم رسیده بودم . بالاخره جنگیدن‌هایم با این دنیا نتیجه داده بود و من داشتم از ته قلبم می‌خندیدم . مثل دیوانه‌ها در وسط خیابان قهقهه‌ای از خوشحالی سر دادم و نگاه‌های‌متعجب و چپ چپ رهگذران را به جان خریدم .
با شادی زاید‌الوصفی خودم را مهمان همان خوشمزه‌های همیشگی کردم . 
کیک شکلاتی و شیرکاکائو ! 
یکی هم بیشتر خریدم تا این جشن خوشحالی‌ام را با دیدار سارا خانم تکمیل کنم ! پیرزنی که مانند مادری دوستم داشت و من هم او را از اعماق قلبم دوست داشتم . 
با تاکسی خودم را به آنجا رساندم و آیفن را چندباره و چندباره فشردم . پس از چند ثانیه آیفن را برداشت و گفت :
ـ« اِ ... چت شده دختر ؟ نگران شدم ».
بی‌بهانه خندیدم و گفتم :« درو باز کن سارا خانم که میخوام یه جشن توپ بگیریم ». 
« وا .. بیا تو مادر » . 
خندیدم و از مادر گفتنش غرق در لذت شدم . عمارت زیبایی داشت که فقط خودش و همسرش در آن زندگی می‌کردند . فرزندی نداشت و از موقعی که مرا دیده بود فرزند خودش خطابم می‌کرد . دنیا چه بی‌رحم بود . یکی مثل پدرم مرا داشت و به من بیتوجه بود و یکی هم مثل سارا خانم و همسرش بدون هیچ فرزندی و در آرزوی‌کودکی بودند که زندگیشان را لبریز از شادی کند ! 
یک بار وقتی از او پرسیدم که چرا کودکی را از پرورشگاه بزرگ نکردید فقط جوابش آه بود . این آه میتوانست معنی‌های‌زیادی دهد ولی من قادر به تفسیر معنایش نبودم . اگر میخواست ، می‌توانستم روزی سنگ صبورش باشم و خودش جواب این آه عمیق را بدهد . 
باغ زیبا و سرسبز عمارتشان را پشت سر نهادم و به طرف خانه رفتم . باغ پر از درختان مختلف بود و کار هر ساله‌ی من چیدن میوه‌های‌درختان ! 
همه جور درختی هم داشتند . درخت سیب ، گردو ، توت‌قرمز و سفید ، زردآلو ، پرتقال و البته میوه‌ی مورد علاقه‌ام هلو و آلبالو ! 
هلو‌هایش بزرگ و شیرین بودند و طعم دلنشین شادی را می‌دادند ، شاید هم اینطور نبود و من این حس را داشتم و آلبالوهایش قرمز و آبدار بود! ملس و ترش و شیرین! هرساله با به هم کشیدن چهره‌ام دَرهَم ، و خوردن بیش از اندازه‌ی آلبالوها و ملچ و مولوچ فراوان ، فریدون‌خان را هم به خوردن آلبالوها دعوت می‌کردم و به قول سارا‌خانم دَخلِ همه ی آنهارا در می‌آوردیم به طوری که فقط یک یا دو شیشه می‌توانست مربای‌آلبالو درست کند . مرباهایش هم که از خودش خوشمزه‌تر بودند و مرا به رویای‌زیبای‌شهر آلبالویی می‌بردند. 
عمارتشان قدیمی بود و به گفته‌ی سارا خانم موروثی! 
او می‌گفت که این عمارت قدمت زیادی دارد و لحظه‌های زیادی را به چشم دیده. لحظه‌های رسیدن دو کفتر عاشق به یکدیگر ، لحظه‌های زیبای‌خوشحالی یک خانواده، لحظه‌های غم‌انگیز غروب و وفات اهالی‌اش و لحظه‌هایی از عشق‌های‌آتشین و خاطراتی تلخ و شیرین! 
عمارت همان عمارت‌ِقدیمی بود فقط هرساله تعمیر می‌شد. حالا فقط نمی‌دانستم بعد از سارا خانم و فریدون خان چه کسی در اینجا اقامت میکرد و این محل مقدس و سنتی را حفظ می‌کرد. شاید سالهایی بعد دیگر اینجا هم تبدیل به همان آسمان‌خراش‌ها و آپارتمان‌های مجلل شده بود و شاید هم نه ! به هرحال کسی از آینده خبر نداشت . نه من ، نه سارا خانم و نه دیگری!
از پله‌ها بالا رفتم و نگاهم را در سالن سنتی عمارت چرخاندم . من به اینجا میگفتم عمارت خانوم‌بانو ! عمارت مادربزرگ فریدون‌خان ! در عکس‌هایی که از او دیده‌ام ، خانوم بانو واقعاً زیبا و شیک‌پوش بود . اینجا هم عمارت او بود . عمارتی که خودش و همسرش اینجا را صفا داده بودند و تبدیلش کرده بودند به خانه‌ای صمیمی و گرم ! 
مبل‌های قدیمی و صد‌البته شیک و فانتزی که زیباییشان را به خوبی حفظ کرده بودند ، تابلو‌فرش‌های قشنگی که به گفته‌ی فریدون‌خان بعضی‌ها کارِ دستِ خانوم‌بانو بود و بعضی‌ها هم کارِ دستِ مادرش ! هر چند که سارا خانم هم هنرمند بود و به جای تابلو‌فرش ، گلیم و جاجیم می‌بافت . 
عطرِ‌دلپذیرِ‌چایِ‌هل در سالن پیچیده بود . با ولع نفس‌عمیقی کشیدم و چشم‌هایم را بستم . 

 

ویرایش شده توسط sogand-A
  • لایک 11

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • کاربر منتخب

پارت نهم/از میان ستاره ها
ـ« سلام دختر گلم ، چی‌شده بود که حالا دستت رو از روی اون آیفون بدبخت برنمی‌داشتی؟ » 
لبخندی عمیق بر روی لب‌هایم جان گرفت و به طرفش برگشتم :
ـ« سلام ساراخانمِ مثل همیشه خوشگل ، بیا که خبر دست ‌اول دارم ».
بلوز ‌و شلوار یاسی رنگ خوب بر تنش نشسته بود و با موهای‌بلوندش جذابیت خاصی داشت . اندامش هنوز هم بعد از این همه سال زیبا و ظریف بود ، صورتش را غم و اندوه‌های زندگی‌اش کمی چروک کرده بود ولی هنوز هم بی‌نقص بود و زیبایی‌اش چشمگیر ! 
مرا در آغوش کشید و گفت :
ـ« من کجام خوشگله آخه دخترجان ؟ حالا چه خبری داری ؟ ».
ریز خندیدم و با شیطنت گفتم :
ـ« حالا که خوشگلین هیچی ، ولی خب جوونم که بودین مطمئناً خوشگل‌تر هم بودین دیگه ! فریدون‌خان تا شما رو دیده محو جمالتون شده ، بعدشم که خواستگاری و عروسی و مُهیّا کرده ! »
نشگون ریزی از بازویم گرفت که آخم در آمد ، چپ‌چپ نگاهم کرد و گفت :
ـ« فوضولی موقوف ! خبرت چیه؟ دق‌مرگم کردی دخترجان ». 
روی مبل جا گرفتم و سری به نشانه‌ی منفی تکان دادم :
ـ« نُچ ، نمیگم ، البته اگه قبول کنین مُشتُلُق بدین چرا ، شاید بگم ». 
اخمی کرد و گفت :
ـ«خب نگو ، نمیخوادم بگی » .
ریز خندیدم و گفتم :
ـ« من که میدونم نمیتونین طاقت بیارین از فوضولی ! » 
مکثی کردم و به چشم غره‌اش چشم دوختم :
ـ« ولی میگم دیگه ! من کلاً آدمِ با معرفتیم ! » . 
بلند شد و گفت :
ـ« تا تو بیای بگی یا من دق‌مرگ شدم یا شب شده رفته ! » 
خندیدم و جوابش را دادم :
ـ« قهر نکنین دیگه ، قبول شدم دانشگاه علوم پزشکی تهران !» 
خندید و در آغوشم گرفت :
ـ« پس مبارک باشه ، موفق‌ باشی دختر قشنگم ! » گونه‌ام را بوسید و ادامه داد:« حالا شیرینی کِی میدی؟» 
نشگون ریزی از بازویش گرفتم و گفتم :
ـ« خیلی شکمویینا ، میدونستین ؟ حالا نگران نباشین کیک و شیرکاکائو گرفتم ؛ از شکم جناب عالی خوب خبر داشتم ». 
بر خلاف اختلاف سنی که داشتیم مثل یک دختر و مادر یا مثل دو دوست خیلی راحت باهم صحبت می کردیم ، خندید و چشمک ریزی زد : 
ـ« خب پس به قول امروزیا یه جشن توپ می‌گیریم » .
***
ساعت عدد نُه را نشان می‌داد . آرام کلید انداختم و در را باز کردم . کُل امروز را به خودم و ساراخانم اختصاص داده بودم و به قول او با یک جشن توپ کلی خوش گذرانده بودیم . از یادآوری امروز لبخندی زدم و به سالن پذیرایی رفتم . 
پدر روی کاناپه لم داده بود و سرش با مجله‌اش گرم بود ، دخترها باهم در موبایلشان غرق بودند و هر از گاهی لبخندی میزدند . نامادری هم حتماً داشت یا آرایش میکرد یا به خودش می‌رسید . 
بلند سلامی دادم که دخترها هرکدام نگاهی به من انداختند و پشت چشمی برایم نازک کردند . ایش چه جلف و رو مُخ ! پدر سرش را بلند کرد و سری برایم تکان داد ، مثل همیشه اخم بر روی پیشانی‌اش جا خوش کرد :
ـ« تا این موقع شب کجا بودی ؟» 
روی مبل روبه‌رویش نشستم و جوابش را دادم :
ـ« پیش سارا خانم ، همسایمون ». 
کیمیا نگاهی بیخیال به من انداخت و گفت :
ـ« کجا بودی ؟! دروغ هم خوب چیزیه والا ، امروز تو کافی‌نت دیدمت که !». 
ابروهای پدر بیشتر در هم فرو رفت و توبیخ‌گرانه نگاهم کرد ، منتظر جوابی از سوی‌من بود :
ـ« بعد از کافی‌نت رفتم پیشش ، میتونین زنگ بزنین ازش بپرسین ، به خدا راست میگم ! » 
پدر سری تکان داد و گفت :
ـ« زنگ که میزنم ؛ ولی کافی‌نت چیکار داشتی ؟» 
نفس‌عمیقی کشیدم و نفسم را لرزان بیرون دادم  ، این بی‌اعتمادی‌ها از کجا نشأت می‌گرفت؟ آه دوباره وارد این زندان شده بودم ! زندانی که زندان‌بان هایش یکی دوتا هم نبود و مثل اینکه حتی این خواهرهای‌ناتنی هم امر و نهی می‌کردند . 
ـ« نتایج کنکور و انتخاب رشته اومده بود ». 
کیمیا پوزخندی زد و گفت :
ـ« توهم که قبول نشدی لابد ! حتما رفتی پیش اون پیرزن گریه کنی دیگه ! » 
من هر چقدر هم خودداری می کردم بازهم می خواستند تیکه بیندازند ؟ دیگر تحمل نکردم و من هم پوزخندی تحویلشان دادم :
ـ«سارا خانم ! » 
کیمیا ابرو در‌هم کشید و گفت : 
ـ« چی ؟» 
با تمسخر گفتم :
ـ« اسم اون خانمی که ازش صحبت می کنی ساراست ! نکنه دوست داری یکی هم به تو بگه اون دختره ؟!» 
کیمیا جاخورده نگاهم کرد و بعد پشت‌چشمی نازک کرد . پدر عصبی گفت : 
ـ« بسه دیگه ! درست با خواهرت حرف بزن ! » .
کیمیا پوزخندی زد و نگاهش را به طرف گوشی ملیکا ، خواهر دوقلویش سوق داد . مخاطبش من بودم ! اشک در چشمانم جمع شد و دوباره بغض مهمان گلویم ، من درست با او حرف نمیزدم یا او با من ؟ 
بله دیگر وقتی پدر هم از من متنفر بود ؛ چه توقعی باید ازدیگران داشته باشم ؟ 
صدای لرزانم را کنترل کردم و نمیدانم که چقدر موفق بودم :
ـ« قبول شدم ، دانشگاه علوم پزشکی تهران ! »  
هر دو خواهر های ناتنی‌ام با ضرب سرشان را بلند کردند که شک کردم گردنشان سالم باشد یا نه ؟ پدر با همان صورت تهی از حس به من خیره شد و گفت :
ـ« خوبه ، ولی من این هزینه‌های اضافی رو نمیدم ، همین که تا این سن درس خوندی کافیه برات ! » 
کیمیا با بهت گفت :
ـ« قبول شدی ؟ » بعد به پدر نگاه کرد و ادامه داد :
ـ« پاپا ؟ تو رشوه دادی تا قبول بشه ؟ »
بدون توجه به سوال کیمیا گفتم :
ـ« یعنی چی بابا ؟ من اینهمه تلاش کردم تا تونستم قبول بشم ، بعد شما ... شما ... » 
صدایم لرزان شد و اشک‌هایم ریزان ! هوای چشمانم بعد از اینهمه زمان تلاش برای اشک نریختن دوباره بارانی شد . 
پدر نگاهش میان قطرات اشکم گردش کرد و بعد به طرف کیمیای مبهوت گفت :
ـ« نه ! خودِ لیا تلاش کرده و قبول شده ! » .
ملیکا با حیله‌گری گفت :
ـ« پاپا راست میگه ! تا همین سن که درس خوندی کافیه برات دیگه ! » 
دستی زیر چشم های بارانی‌ام کشیدم و خطاب به پدرم گفتم :
ـ« ولی من میخوام برم دانشگاه ». 
پدر اخمی کرد و نگاهش را به صورتم دوخت :
ـ« اگه خودت میتونی هزینه‌هاش رو بدی برو ! من پول برای این هزینه‌های‌اضافی نمیدم ، هر وقت تونستی از پَسِ هزینه‌هاش بر بیای اون موقع برو ! » 

  • لایک 3
  • غمگین 1

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دهم/از میان ستاره ها
کوله پشتی‌ام را برداشتم و در حالی که سعی می‌کردم صدای هق‌هقِ گریه‌ام در سالن نپیچد به طرف اتاقم رفتم. دیگر خسته شده بودم؛ برای آن نامادری و دخترهای افاده‌ای‌اش پول داشت هزینه کند ولی برای منی که میخواستم درس بخوانم میشدند هزینه‌های ‌اضافی؟! 
عدالت نداشت؛ نه آدم‌های ‌اینجا چیزی از عدالت می‌دانستند و نه این دنیایی که مرا در خود جای داده بود. به اندازه‌ی‌ تمام روز‌های‌ زندگی‌ام خسته بودم، به اندازه‌ی تمام جنگیدن‌هایم شکست خورده بودم و من، لیا تهرانی کسی نبودم که در برابر شکست سر تعظیم فرودآورم. من همیشه دربرابر شکست باز هم می‌جنگیدم. 
در اتاق را باز کردم و به بغض سمجِ گیر‌کرده در گلویم اجازه‌ی ترکیدن دادم. مثل همیشه اشک‌ها، اندوه‌ها، شکست‌ها و حسرت‌هایم را در اتاق کوچکم دفن کردم و برای وضع رقت‌انگیزم تاسف خوردم. 
اتاق کوچکم اگر هم قبلاً انباری بود، برایم مهم نبود. اینجا مأمن آرامش و تنهایی‌هایم بود، من در اینجا بود که بزرگ شدم، خندیدم، شکست خوردم، حسرت خوردم، غرورم شکست و گریه کردم ! 
اتاقم مثل بقیه‌ی‌ دختر‌ها یا مثل آن خواهر‌های ‌ناتنی‌ام؛ تخت‌خواب آنچنانی نداشت، میزهای ‌آرایش زیبا با هزاران قلم لوازم آرایشی نداشت، کاغذ دیواری‌های ‌رنگارنگ نداشت و کمد لباسم نه بزرگ بود و نه لباس‌های ‌مُد روز و آنچنانی داشت! اتاقم را با تمام سادگی‌اش می‌پرستیدم، اینجا محلی بود که قامت می‌بستم و خدایم را ستایش می‌کردم، اینجا مکان مقدسی بود پر از راز‌های ‌قلبم و خدایی که مرا دوست داشت. 
زیباترین قسمت اتاقم، پنجره‌ی‌ بزرگی بود که با پرده‌ای نه چندان زخیم آراسته شده بود و من بارها و بارها خودم را در پشت آن پنجره، میهمان چای یا لیوانی قهوه کرده بودم. در پشت آن پنجره شعرهای ‌فروغ و سهراب‌سپهری را زمزمه می‌کردم و از آن بالا به باغ زیبای ‌حیاط خانه و حیاط خانه‌های دیگر سرک می‌کشیدم. گاهی اوقات هم برای گنجشکانی که جیک‌جیک می‌کردند و آواز می‌خواندند دستی تکان می‌دادم و مقداری دانه، دوستانه به آنها تعارف می‌کردم. بعضی اوقات هم با ساز دهنی‌ام همراهشان به آواز می‌پرداختم و همراهی‌شان می کردم. 
سازدهنی را برداشتم و روی سکوی‌ پنجره‌ی ‌باز اتاقم نشستم. آن را روی لب‌هایم قرار دادم و پلک‌های خیس از اشکم خود به خود روی یکدیگر افتادند؛ نفس‌های ‌لرزانم به درون سازدهنی پیچید و همان ساز سوزناک همیشگی را نواخت، آرام‌آرام مانند همیشه در خلسه‌ای آرامش‌بخش و در عین حال تلخ فرو رفتم و تلخی‌اش را مزه‌مزه کردم.
دنیای ‌کوچک من آنقدری کوچک بود که آرزو‌هایم نیز کوچک به نظر می‌رسیدند. من دوست داشتم مثل کسی که پدرش عاشق اوست صبح‌ها برای پدرم صبحانه‌ای آماده کنم و بعد او نیز مثل پدرهای مهربان نازِ منِ لوس را بکشد. دختر بودم دیگر ! دلم میخواست پدرم قربان صدقه‌ام برود و نازم را بخرد! 
دختر بودم دیگر ! قلبم کوچک بود و دلش محبت‌های ‌پدرانه می‌خواست با چاشنی مهر مادری! مهر مادری را که سال‌ها بود از آن دریغ بودم ولی پدر که داشتم ... نه؟ 
دنیای کوچکم در همین عمارت بزرگ و آن دانشگاه پزشکی خلاصه می‌شد و گاهی هم برای تنوع، به خریدن لباس‌هایی رنگارنگ آغشته می‌شد.
شاید هم دنیای ‌کوچکم نواختن همین سازدهنی بود ...
شاید هم به مشام کشیدن عطر دلپذیر یاس‌ها و بوی‌شور ساحل بود ...
و شاید هم آزادانه دویدن در پهنای ‌ساحل و یا در میان درختان بزرگ خانه بود ...
قلب من و دنیایم به همین چیزهای‌کوچک هم راضی بود. به همین آزادانه دویدن‌ها راضی بود، به همین ساده بودن‌ها راضی بود و به همین کوچک بودن‌ها و ذوق‌هایی دخترانه رضایت می‌داد. 
نوای‌ساز غمگین‌تر و اندوهگین‌تر می‌شود و قطره‌ای مرواریدی از حصار چشم‌هایم بر روی گونه‌ام می‌غلتد. گاه هم در خیالات و رویاهایم به آرزویی دیگر می‌اندیشم؛ به اینکه هر روز صبح که بر می‌خیزم صدایی بم و محکم مرا برای صرف صبحانه دعوت کند ؛ صدایی که محکم بودنش به من امنیت را القا می‌کند و حس پدرانه‌ی زیبایی را بازگوست، یا اینکه صدایی نرم و دل‌انگیز مرا به خوردن لیوانی چای یا نسکافه‌ فرا بخواند و یا حتی در آرزوی ‌دعوا کردن‌ها و غر زدن های خواهر و برادرنه‌ای هستم که نشان دهد خانواده‌ای دارم که مرا دوست دارند. آری من آرزوهایی ‌تکراری و کلیشه‌ای دارم، آرزو‌هایی که بگویند خانواده‌ای دارم که مرا عاشقانه می‌پرستند، نصیحتم می‌کنند و برای آینده‌ی‌درخشانم غر می‌زنند. 
گاه حتی دوست دارم دختر زشتی باشم با موهای بنفش و سرخ رنگ، چشم هایی ریز و کوچک، پوستی کک‌مکی و جثه‌ای ریز! اما هر بار مادر و پدرم مرا عزیز دردانه و پرنسس خانشان خطابم کنند. آری زشت‌ترین هم که باشی باز هم عزیز‌دردانه‌ای هستی که مادرها می‌گویند فرزندم تحفه‌ای بی همتاست! حالا هر چقدر هم که بد و زشت باشی باز هم همان تحفه‌ی بی همتا و زیبا خطاب می‌شوی ! به این می‌گویند مهر و محبتی مادرانه و حسی شاعرانه که خانواده‌ات در تو القا می‌کند! 
آه چه زیبا خواهد بود خوردن صبحانه، ناهار و شام در کنار آنها! هر روز صبحانه، هر روز ناهار و هر روز برای شام کنار یکدیگر بودن! اصلا این صحنه‌ی تکراری‌ِ میزهای‌صبحانه، ناهار و شام دلنشین‌ترین صحنه ایست که می توانم از آن برایت بارها و بارها بگویم، صحنه‌ای تکراری که هیچگاه تکراری نمی‌شود! صحنه‌ای کلیشه‌ای که هیچگاه کلیشه‌ای نمی‌شود! و شاید این صحنه‌ها برای تو عادتی بیش نباشد که ساده از کنارشان می‌گذری و لذتی نمی‌بری! چه تضاد زیبایی و چه پارادوکس دلنشینی! 
من باید به دانشگاه می‌رفتم؛ هر طور که شده بود. من باید می‌جنگیدم برای تنها رویایی که آن را عاشقانه دوست داشتم! 
 باد روسری‌ام را به طرف پایین هل می‌دهد و من بالاخره نوت‌های پایانی موسیقی بدون متنم را می‌نوازم. صدای رد پای باد با موسیقی غمگینم آمیخته می‌شود و سمفونی دلپذیری را به ارمغان می‌کشد. 
سازدهنی را از لب‌هایم فاصله می‌دهم و از سکو فاصله می‌گیرم. پنجره را می‌بندم و بعد نور را در پشت پرده‌ی یاسی رنگ، محصور و زندانی می کنم. 
سازدهنی را روی میز تحریرم می‌گذارم و آرام روی تخت‌خواب می‌نشینم. انگشت اشاره‌ام قطره‌ی ‌سمج و بازیگوش را می‌گیرد تا نخواهد روی گونه‌ام آویزی بلوری شود و من به فرش روی زمین خیره می شوم. 
من باید به دانشگاه می‌رفتم. به جایی که آرزو و رویایم در آنجا تحقق می‌یافت. چه با پولی که او می‌داد و چه با پولی که خودم کار می‌کردم و به دست می‌آوردم. من برای هدف و رویایم اینجا که خوب بود تا قله‌ی ‌قاف هم می‌رفتم ! 
چقدر سریع ، خوشی‌ها و لبخندهای امروزم را با اشک عجین کردند؛ استعداد عجیبی در توهین‌ها و دل شکستن‌ها داشتند و ای کاش چنین استعدادی اصلا وجود نداشت.
خوب می دانستند از کدام طرف خنجرهای پی در پیِ بی‌رحمی و سنگدلی را در قلبم فرو کنند وای کاش اصلا چنین خنجری وجود نداشت‌. 
کاش‌ها بسیارند و غیر قابل دست‌یافتنی‌! این ماهیت کاش‌هاست، این ذات واقعی کاش‌هاست و ای کاش اصلا کلمه ای به نام کاش وجود نداشت! 

ویرایش شده توسط sogand-A
  • لایک 2
  • غمگین 1

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب


پارت یازدهم/از میان ستاره ها 
***
با چنگال آن نخود‌فرنگی بازیگوش را می‌گیرم و به سمت دهانم هدایتش می‌کنم. صدای کیمیا که با آب و تاب چیزی را تعریف می کرد روی اعصابم یورتمه می رفت. درباره تئاتر و بازیگری حرف میزد و ادعا داشت که یکی از کارگردان ها به او پیشنهاد کار داده . نامادری هم مدام قربان صدقه ی کیمیا می رفت و بیشتر از قبل اعصابم را متشنج می کرد .
حسرت قربان صدقه‌هایش بر روی قلبم سایه افکند و نگاهم را با حسادت آشنا ساخت. دلم مادری می‌خواست که برای قبول شدنم به دانشگاه نازم را بکشد و قربان صدقه‌ام برود. آهی کشیدم و به نامادری چشم دوختم، مثل همیشه با آرایشی کامل برای خوردن ناهار سر میز نشسته بود و با دستمال، کثیفی‌های خیالیِ دور دهانش را پاک می‌کرد. نگاهش روی منِ بی‌حوصله نشست و گفت:
ـ« راستی لیا جان، چه خبر از دانشگاهت؟ ». 
جانی که به آخر اسمم اضافه شده بود باعث شد از سیاست‎های این زن‌، دچار حالت تهوع شوم. الان چون پدرم اینجا بود جان را به ریشم  می‌بست؟! حالم از آدم‌های دورویی مثل او به هم می‌خورد ...هر چند که او دو رو نبود ؛ زن باسیاستی بود با چند رو و چند شخصیت! مثل جعبه‌ای از مداد رنگی‌ها بود. گاهی مداد سفید رنگ را در می‌آورد و مثل مادر حقیقی‎ام می‎شد، گاهی با مداد مشکی رنگ کینه را در قلبم می‎کشید، گاهی با مداد سرخی عصبانیت را مهمان جانم می‎کرد و گاهی هم با مدادی خاکستری جان و قلبم را سرشار از تنفر و بیزاری می‎کرد. این زن همان مداد‌های رنگ رنگیِ جامدادی کودکی‌هایم بود‌. 
در کودکی‌ها هم می‌شود خیلی چیز‌ها آموخت. از مداد‌رنگی‌هایش گرفته تا خاله‌بازی‌هایش! 
"دلم همان روز ها را می خواهد، روز های کودکی در سرزمین کودکی و نفهمیدن‌ها! بزرگ که می‎شوی باید بزرگونه هم رفتار کنی، باید مثل بزرگترها بفهمی همه‌ی سیاهی‎ها را! 
و من دلم همان روزهای سفید کودکی را می‌خواهد! "
با آرامش نگاهی به پدر انداختم که بی‎توجه به غذا خوردنش ادامه می‎داد، لب باز کردم و خطاب به نامادری گفتم:
ـ« برای مهر ماه انتخاب واحد میکنم». 
چهره‌ی نامادری در هم رفت، کیمیا متعجب نگاهی به من انداخت و با صدای بلندی گفت:
ـ« چی؟! ».
به پدر خیره شد و ادامه داد :
ـ« پاپا؟! مگه قرار نبود لیا نره دانشگاه؟! ». 
پدر به من نگاه کرد و خطاب به کیمیا گفت:
ـ« قرار شد اگه خواست بره دانشگاه هزینه‌های دانشگاه رو خودش بده ».
اینبار ملیکا اظهار نظر کرد:
ـ« از کجا قراره هزینه‎ها رو بدی؟! ».
دست از غذا خوردن کشیدم و نگاهش کردم. کاش به جای این بحث، دوباره کیمیا بلوف‎ها و لوس‎بازی‌هایش را شروع می‌کرد. اینطوری حداقل لازم نبود مورد بازجویی زندا‌بان‌هایم قرار بگیرم، تهی از هر حسی به چشم‎هایش خیره شدم و جواب دادم:
ـ« به نظرت چطوری هزینه‎ها رو میدم ؟! » .
ملیکا جا خورده از برخوردم نگاهم کرد و چیزی نگفت. نامادری به جای ملیکا جواب داد:
ـ« یعنی چی؟ درست با خواهرت حرف بزن! ».
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ« به خواهرم بگین به جای دزدکی کار کردن با گوشی غذاش رو بخوره! » 
خواهرم را طوری با تمسخر بیان کردم که هر عاقلی می‎فهمید این خواهر از صد تا دشمن بدتر است. 
ملیکا دست‎پاچه و مضطرب نگاهم کرد. موش در تله افتاده بود.  نگاه خشمگین پدرم به اویی افتاد که از ترس رنگش پریده بود:
ـ« ملیکا؟! ». 
نامادری سعی کرد که پا در میانی کند :
ـ« آرش جان ؟ » 
نخودی خندید و ادامه داد :
ـ« حالا که چیزی نشده، ملیکا جان چرا با گوشی؟ » .
پدر نفس حرصی کشید و گفت :
ـ« مگه قانون این خونه رو نمیدونی؟ هیچ کسی حق نداره سر میز غذا با گوشی کار کنه. گوشی رو بده به من ملیکا! » .
لب‎های ملیکا از ترس لرزید و با مِن و مِن گفت:
ـ« پاپا ... به خدا .. به خدا دیگه تکرار .... ». 
پدر دستش را به طرف ملیکا دراز کرد و بلند تر گفت :
ـ« گوشی ملیکا ! وگرنه به تنبیه‎هات اضافه میشه ! » .
ملیکا با حرص نگاهم کرد و لب‎هایش را از عصبانیت روی هم فشرد. آرام گوشی را از زیر میز بیرون آورد و در دست پدر گذاشت. 
پدر محکم خطاب به ملیکا گفت :
ـ« دیگه تکرار نشه، تا دو هفته حق نداری به گوشیت دست بزنی، حالا هم غذات رو بخور » . 
نگاه خشمگین و عصبی ملیکا روی منی نشست که با آرامش مشغول غذا خوردن بودم . با نگاهش چند باری خط و نشان کشید و بعد با گفتن " من سیر شدم " میز غذا را ترک کرد. 
اوه ... یکی از زندانبان‌هایم کمتر شد. فردا بعد از انتخاب واحد باید به دنبال کاری می‌گشتم ، اینطور که معلوم بود آقای پدر در تصمیمش مصمم بود .
 

  • لایک 2

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوازدهم/از میان ستاره ها
***
دارای مدرک لیسانس ...
کلافه‌تر از قبل روزنامه را ورق زدم، آخر منشی‎گری و جواب دادن به تلفن‎های مردم چه نیازی داشت به مدرک لیسانس؟ 
برای فردی با مدرک فوق لیسانس کار نبود آنوقت من انتظار داشتم که با دیپلم جایی کار پیدا کنم. این چه وضعش بود؟ اقتصاد کشور چقدر نابود شده بود که همه در به در دنبال کار بودند و من در میانشان نه سابقه کاری داشتم نه مدرک درست و حسابی! 
خسته از گرمای بی‎حد و حساب هوا، وارد کافه‌ای شدم و خودم را به خوردن بستنی خنکی میهمان کردم. با روزنامه خودم را باد زدم و نگاهی به اطراف گرداندم. 
کافه‌ی تَر و تمیزی بود و صد البته شیک و زیبا! شلوغ بود و جایی برای نشستن نبود. خدا را شکر کردم که حداقل با ذره‌ای شانس توانستم جایی خالی برای نشستن پیدا کنم.  
با شنیدن صدایی به عقب بازگشتم :
ـ« خانم ؟ من میتونم اینجا بشینـ ... » .
متعجب به او چشم دوختم. حرفش نصفه نیمه ماند، چند لحظه به صورتم چشم دوخت و بعد با ذوق و شوق گفت:
ـ« وای خدا تویی لیا ؟ ».
با ذوق بغلش کردم و گونه‌اش را بوسیدم :« سلام! » .
روبه‎رویم نشست و نگاهم کرد . چندین لحظه به یکدیگر خیره شدیم و صورت یکدیگر را کنکاش کردیم. چقدر بزرگ‎تر شده بود ، همزمان گفتیم :
ـ« اصلاً عوض نشدی! » 
خندیدیم و من اضافه کردم :
« البته تو بزرگ‎تر و عاقل تر به نظر میای! » .
بستنی‎ام را از گارسون گرفتم و به او اشاره کردم :
ـ« برای دوستم هم آب هویج بستنی بیارید لطفاً » .
خندید و گفت :
ـ« پس یادته که من عاشق آب هویج بستنیم، چه خبر لیا خانم ؟ ».
با لذت گازی به بستنی زدم و گفتم :
ـ« اره معلومه که یادمه! »
گاز دیگری زدم و ادامه دادم :
ـ« دارم دنبال یه کار درست و درمون می گردم » . 
چکاوک یکی از دوستان صمیمی‎ام در دوره‎ی راهنمایی بود. بعد از تصادف مادر و پدرش به خانه‎ی مادربزرگش در مازندران رفتند و بعد از آن دیگر نتوانستم خبری از او بگیرم. 
متفکر نگاهم کرد و گفت :
ـ« چرا؟ تو که وضع مالی خانوادت بد نبود. نکنه بابات هر چی مال و اموال داشت از دست داد».
ـ« قضیش مفصله، اصلا ربطی به وضع مالی خوانوادم نداره، راستی چطور دوباره اومدی به تهران ؟ » .
مهسا خندید و گفت :
ـ« اینم قضیش مفصله ، بزار ببینم خونتون همون عمارته؟ » . 
سری تکان دادم و با حسرت به بستنی تمام شده نگاه انداختم :
ـ« شمارت رو بده که دیگه گمت نکنم دوست صمیمی و البته قدیمی ».
چکاوک به قیافه‎ی حسرت بارم نگاهی انداخت و با خنده گفت :
ـ« خب یکی دیگه بخر! » . 
هنوز حرفش تمام نشده بود که سر و کله ی گارسون پیدا شد . چکاوک  با دیدن آب هویج بستنی چشمانش برق زد و تشکر کرد. سریع نِی را طبق عادت همیشگی‎اش بیرون آورد و لیوان را تا نصفه سر کشید . 
ـ« بِپا خفه نشی چکاوک خانم! » .
سری بالا انداخت و گفت :
ـ« یادداشت کن شماره رو ، من نیم ساعت دیگه باید برم سرکار ، حالا با پسر خالم یه صحبتی می‎کنم ، اگه قبول کرد تو هم بیا پیش خودم ». 
با ذوق دستانم را در هم قلاب کردم و گفتم :
ـ« دختر تو کِی تصمیم گرفتی بری سر کار؟ حالا چی هست اصلا این شغل گرامی‎؟ ».
چشمکی زد و گفت :
ـ« سوال اضافی موقوف ، بنویس بعد دربارش حرف میزنیم ، ...........091325 ».
با خودکار آبی رنگ شماره را در کف دستم یادداشت کردم، چکاوک مابقی آب هویج را باز هم بدون نِی سر کشید، نگاهی به ساعت دخترانه‎اش انداخت و گفت :
ـ« خب من برم تا آرمان سیم پیچی هاش قاطی نکرده ، فردا حتماً یه سری به خونتون میزنم ». چشمکی زد و ادامه داد :« باید فردا مادر فولاد زره رو ملاقات کنم ».
خندیدم ، همیشه به نامادری می گفت ماد فولاد زره، هنوز این عادتش را هم ترک نکرده بود، به دو تا کوله پشتی اش چشم دوختم و گفتم :
ـ« چه خبره با دوتا کوله پشتی میگردی؟ » .
بلند شد و جواب داد :
ـ« وسایل کارمه، فعلا خداحافظ، فردا خونتون پِلاسم ».
خندیدم و خداحافظی زمزمه کردم. هنوز هم مثل همان سال‎ها پر انرژی و شاد بود، چقدر به حضورش نیاز داشتم. نفس‌عمیقی کشیدم و برای تسویه حساب به طرف فروشنده رفتم .
ـ« آقا میز شماره هفت رو حساب کنید » .
پیرمرد فروشنده، عینک گِردش را جابه‎جا کرد و به مانیتور روبه‎رویش چشم دوخت، نگاهی به من انداخت و گفت :
ـ« حساب شده خانم ».
اِی وای، مطمئناً کار چکاوک بود ، باید جبران می‌کردم! از پیرمرد تشکری کردم و از کافه‌ی شلوغ خارج شدم. خورشید هنوز هم مثل همان دقایقی پیش خودنمایی می کرد و گرمایش به هر جایی سرک می‎کشید. 
***
حرکت نرم و آهسته‌ی چیزی روی بینی ام باعث می‌شد قلقلک شوم و نتوانم بخوابم، بدون اینکه چشمانم را باز کنم و از خوابم دست بکشم بینی‌ام را با دستم خاراندم و غلطی زدم. اینبار کف پاهایم شروع به خارش کرد که عصبانی بلند شدم تا عامل اصلی‌اش را ببینم، مطمئناً اگر سوسک یا پشه‌ای بود در جا هلاکش می‌کردم!
با دیدن چکاوک که از خنده سرخ شده بود و صدایی از دهانش خارج نمی‌شد عصبی به طرفش حمله ور شدم، این دختر همیشه در وجودش کِرم داشت. با دیدن بیداری‌ام از خنده ریسه رفت و به معنای کلمه داشت روده‌بُر می‌شد. نشگون ریزی از پهلویش گرفتم و مشتی حواله‌ی بازویش کردم :
ـ« بیشعور مگه کوری؟ نمیبینی خوابم؟ باز اومده کرم بریزه! » .
با شنیدن حرف‌هایم به خنده‌هایش وسعت بخشید و بیشتر و بیشتر خندید. کوفتی گفتم و نشگون‌های بعدی را از بازو و پهلو هایم گرفتم که آخش در آمد . 
با حرص نگاهم کرد و گفت :
ـ« وحشی شدیا، یه مدت نبودم افسارت از دستم در رفته ».
جیغ خفه‌ای کشیدم و با بالش به طرفش یورش بردم:
ـ« به من لقب حیوون میدی؟ » .
خندید و همینطور که فرار می کرد گفت :
ـ« نه به جانِ تو ، فقط گفتم افسارت از دستم دَر رفته ».
صدای خنده‌هایمان در کل خانه پیچیده بود و از ته دل قهقهه می‌زدم، این دختر بمب انرژی بود، مثل همیشه در تمام غم و اندوه‌هایم خوشحالم می‌کرد و کاری می‌کرد تا خودِ واقعیِ غمگین و افسرده‌ام را از یاد ببرم. 
کیمیا در را با حرص باز کرد و با موهای ژولیده که اثرات خواب بود وارد اتاق شد :
ـ« چه خبره بوزینه؟ مگه نمیبینی خوابیم ما؟ ».
جوابی ندادم که چکاوک به جای من گفت :
ـ« اولاً که بوزینه لقب خودته، دوماً این خونه فقط مالِ توئه هیولا نیست، مالِ لیا هم هست و سوماً با این موهای ژولیده شبیه هیولاهای میمون شدی».
لبم را گاز گرفتم تا نخندم و با چشم و ابرو اشاره‎ای کردم تا دیگر ادامه ندهد ولی با شیطنت ابرویی بالا انداخت. اگر می‎دانست که به قول خودش این مادر فولاد زره مرا بعد از رفتنش نابود می‌کرد اینگونه ابرو بالا نمی‌انداخت . کیمیا ایشی گفت و نگاه تندی به من انداخت ، بیرون رفت و در را با صدای مهیبی بست.  
نگاه سرزنش بارم به چکاوک دوخته شد، چکاوک با تعجب و حیرت نگاهم کرد و بعد کنارم، روی تخت جاگیر شد :
ـ« چی شده که خواهر من دوست نداره اون مادر فولاد زره و دخترهاش اذیت بشن؟ ».
ترس دوباره مثل همه‎ی این سال‎ها بر تنم رخنه کرد و از استرس به جان لب‌هایم افتادم‌، ملیکا تلافی می‌کرد بابت آن گوشی، کیمیا تلافی می‌کرد بابت امروز صبح و رهای فولاد زره هم به جای تلافی‌ها فقط شکنجه‌ام می‌کرد. 
چکاوک با تعجب به عکس‌العملم خیره شد و مرا در آغوش کشید:
ـ« چی شده دختر ؟ تو اینجوری نبودی که!».
لب باز کردم و لرزان گفتم:
ـ« منو انداخت تو زیر زمین! اونجا تاریک بود، من از تاریکی می‌ترسم چکاوک، فوبیای تاریکی دارم از اون موقع! می‌فهمی ؟ من از هرچی زیر زمینه می‌ترسم ، از هرچی تاریکیه می‌ترسم ، اون بعد از اینکه تو رفته بودی ... نابودم کرد ، از همشون می‌ترسم ، من ... من می‌ترسم می‌فهمی؟ ».
حرکاتم مثل تمام اوقات وقتی آن شب را یاد آوری میکردم ، عصبی و هیستریک شد. دستانم می‌لرزید و آن صحنه‌ها مانند فیلمی کوتاه از جلوی چشمانم عبور می‌کرد و دوباره و دوباره تکرار می‌شد، غیر قابل متوقف کردن شده بود. چکاوک مرا محکم تر در آغوش کشید و دستانش را حمایت‌گرانه بر روی کمرم حرکت داد. بغضم ترکید و مثل ترسیده‌ها در آغوشش جمع شدم و هق زدم. بالاخره بغض کهنه‌ام سر باز کرد و هق زدم. کمی که گریه کردم و خالی شدم، چکاوک موهایم را خواهرانه نوازش کرد و گفت :
ـ« هیش، بیخیالش شو خب؟ هر وقت که لازم شد اونموقع اون شب رو برام تعریف کن باشه؟ ».
سری تکان دادم، دلم نمی‎خواست در همین اولین روزِ کنار یکدیگر بودنمان حالش را خراب کنم.
 

ویرایش شده توسط sogand-A
  • لایک 2

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت سیزدهم/از میان ستاره ها
اشک‌هایم را پاک کردم و از آغوش خواهرانه‌اش فاصله گرفتم. چکاوک خندید و روی بینی کوچکم ضربه زد:
ـ«باز دوباره دماغت سرخ شده که دلقک ! ».
خندیدم و جوابش را دادم :
ـ« بخشید ، ناراحتت کردم! ».
مشتی نمایشی حواله‌ی بازویم کرد و گفت : 
ـ«بشین بینیم بابا! خب نمیخوای بدونی شغلی که گفتم چی بود؟».
به کل فراموش کرده بودم که به یک کار درست و درمان نیاز دارم، با شوق و کنجکاوی دستانم را مثل بچه‌ها به یکدیگر کوبیدم و چهار زانو روی تخت نشستم :
ـ« بگو تورو خدا ، دارم از فوضولی غش می‌ کنم! ».
خندید و گفت :
ـ« خب اول از همه بگم که من خبرنگارم، یه پاپاراتزی تازه کار که دارم پیش پسر خالم کار می‌کنم، حقوق خوبی داره و اینکه دردسرهاش هم حدوداً زیاده! با پسر خالم حرف زدم، یه نیروی کار می‌خواستیم که خدا تورو سر راهمون قرار داد، حالا اگه هستی بیا تو گروهمون! ».
پاپاراتزی؟ آن هم من؟ 
متفکر به چکاوک خیره شدم و گفتم :
ـ« تو خبرنگاری چکاوک ، من که نیستم! حالا اصلا باید چیکار کنم؟».
چکاوک به دو کوله پشتی پر از وسایلش اشاره کرد و گفت:
ـ« بهت خودمون دوربین عکاسی میدیم و یه سری تجهیزات دیگه، به هر کدوم از بچه‌های تیم یه آدم گله کنده وا گذار میشه، گاهی سرمایه داره اون آدم خرپول، گاهی بازیگره، گاهی هم خواننده و این چیزا، تو فقط طبق مأموریتت باید از هر لحظه زندگی اون آدم عکس یا حتی فیلم بفرستی برامون! همین! ».
نخودی خندیدم و گفتم :
ـ« دیوونه‎ای! چطوری به اون آدم کله گنده من نزدیک بشم؟ تازه باید درس‎های دانشگاهم رو هم بخونم‎، وقت کم نیارم یه وقت؟ ».
چکاوک شانه ای بالا انداخت و گفت :
ـ« نمیدونم! راستی تو چی قبول شدی؟ بنده که دارم خبرنگار میشم ». 
خندیدم و با ذوق گفتم :
ـ« خوشبختانه به آرزوم رسیدم ، پزشکی ! دانشگاه تهران ». 
مکثی کردم و با خنده اضافه کردم:
ـ« از بس که فوضول بودی آخرشم خبرنگار شدی! ».
چکاوک حرصی دندان بر هم سایید و مشتی حواله‎ی بازویم کرد:
ـ« کمتر حرف بزن بچه! بنده یه مقداری کنجکاوم فقط! راستی مبارکه آبجی! تبریک عرض می‎کنم بابت موفقیتت آبجی جان ». خندید و بعد متفکر گفت:
ـ« حالا برای چی میخوای کار کنی؟ بابات که پولش از پارو بالا میره». 
آهی عمیق کشیدم و گفتم :
ـ« میگه اگه خودم بتونم پول دانشگاهم رو جور کنم میتونم برم دانشگاه!». 
پوزخندی زدم و ادامه دادم :
ـ« میگه من این هزینه‎های اضافی رو نمیدم! ».
چکاوک هم پوزخندی زد، بلند شد و گفت :
ـ« من میرم ، باید برم دنبال یکی از این بازیگر‎های خفن آمارش رو دربیارم، تو هم تا فردا خبر بده که میای یا نه ».
بلند شدم و همراهی‎اش کردم، بوسه‌ای بر روی گونه‌اش گذاشتم و گفتم:
ـ« باشه فردا خبرش رو میدم، راستی دیروز کی بهت گفت حساب کنی هزینه‎های کافه رو؟ ».
چکاوک چشم‎های طوسی‎اش را کج و معوج کرد و ادایم را در آورد، اخمی چاشنی صورتش کرد و گفت:
ـ« هوی لیا خانوم ! بزار درس یک رو برات خوب تعریف کنم، بین دو تا خواهر اصلا این چیزای مادی مهم نیست، پس اگه یه بار دیگه قانون نقض کنی خودم کلت رو می‎کوبم تو دیوار! ». 
لبخندی به غر زدن‎هایش زدم، او برای منی که نه خواهری داشتم و نه برادری، مثل خواهر مهربان بود و مثل برادری تکیه گاه! او همان چند سال پیش هم همینطور بود، حالا می‎فهمیدم که چقدر دلتنگش بودم. لبخندم عمیق‎تر شد و جوابش را دادم:
ـ«چشم، خوبه؟ موفق باشی گلم خداحافظ » .
هر دو کوله‎اش را بر داشت و با چشمک ریزی گفت:
ـ« آبّاریکلا! این شد یه چیزی! فعلاً خداحافظ ، فردا جواب بده ببینم هستی یا نه!».
سری تکان دادم و بعد از بدرقه‎اش با همان پیراهن و شلوار خرسی که راحت و شل و ول بود به طرف آشپزخانه رفتم، بی‎توجه به موهای بلندم که اعصابم را متشنج می‎کردند و روی روح و روانم پیاده‎روی، روی یکی از صندلی ها نشستم، مشتاقانه لقمه‎ای از نان را کندم و با آغشته کردنش به ظرف نوتلا، آن را کاملاً در دهانم چپاندم. کیمیا با لباس خواب زرشکی‎اش وارد آشپزخانه شد و پوزخندی زد که دقیقا معنی‎اش را درک نکردم‎، یا به لباس خواب خرسی‎ام پوزخند می‎زد یا به طرز خوردنم! دخترک ابله! همیشه دلش می‎خواست خودش را مثلا خیلی امروزی و عالی نشان دهد در صورتی که از نظر من لب‌های پروتزی، دماغ عملی و لباس‌های خواب حریری و تور مانند و صد البته ناز و ادا در حین خوردن غذا عملی مضحک و جلف بود، نه زیبا به نظر می‌رسید و نه مثلا امروزی بودن را نشان می‌داد. بی‎توجه به پوزخند هزار معنی‎اش مثل قحطی زده‌ها یک نان کامل و نصفی از آن را خوردم و در آخر خودم را به خوردن لیوانی شیر گرم دعوت کردم. آستین پیراهنم را مثل بچه‌های کوچک دور دهانم کشیدم و باز هم بی‌توجه به نگاه تمسخر بار کیمیا ظرف خالی نوتلا و دیگر ظرف‌ها را جمع کردم. از حرص همین دخترک ابله دماغ عملی هم که شده بود، کار پیشنهادی چکاوک را قبول می‌کردم و با خیالی راحت به طرف دانشگاه پزشکی و موفقیت روز افزونم قدم بر می‌داشتم. 
***
برای بار هزارم دور کلمه‌ی پاپاراتزی که در دفترچه‌ی کاهی‌ام نوشته شده بود خط کشیدم و دستم را زیر چانه‌ام گذاشتم ، چه می‌کردم؟ اگر قبول می‌کردم به این معنی بود که در این بحران شغلی توانسته‌ام به خواسته‌ام برسم و برای موفقیتم بجنگم، ولی ... 
اگر قبول نمی‌کردم هم یعنی لیا تهرانی شکست خورده بود و برای تنها رویایش نجنگیده بود. لپ تاپ مشکی رنگ کیمیا که بعد از سه سال با شکستن صفحه‌اش به من تعلق گرفته بود را روشن کردم و به صفحه‌ای که به چهار قسمت تقسیم شده بود چشم دوختم، همیشه همین بود، تحقیر پشت تحقیر! من باید همیشه تکه‌های آشغال آن ها را استفاده می‌کردم و این به خاطر نفرت پدرم از من بود. چرا اصلا متنفر بود؟ چه کرده بودم؟ به چه گناهی مرتکب شده بودم که خودم هم نمی‌دانستم؟ به اشکی که می‌خواست میهمان چشم‌ها و گونه‌هایم شود اجازه‌ی خروج ندادم و با قورت دادن بغض همیشگی وارد گوگل کروم شدم. این بغض‌های لعنتی آخر تبدیل به غده‌ای می‌شدند و جانم را می‌گرفتند. هر بار قورت دادن این بغض‌ها ، گلوی خسته‌ام را زخمی و قلب ترک خورده‌ام را ، می‌شکست.
با سرچ کردن کلمه‌ی پاپاراتزی همان اطلاعاتی که چکاوک به من داده بود را خواندم و در آخر متوجه شدم که حقوق خوبی می‌توانم از طریق این کار به دست بیاورم، به طوری که هم هزینه‌های شهریه‌ی دانشگاه بر طرف می‌شد و هم هزینه‌های خریدن کتاب‌های مختلف و ... . 
لپ تاپ را خاموش کردم و با درنگی طولانی به صفحه‌ی تلفن خیره شدم. پدرم چه‌؟ اجازه می‌داد وارد این کار شوم؟ مشکلم یکی دوتا هم نبود. مکثی کردم و با چیدن کلمات در ذهنم شماره‌ی پدرم را گرفتم، با شنیدن صدای بوق‌ها ریتم قلبم از استرسی ناشناخته تند‌تر شد و بعد صدای سرد همیشگیِ این سال‌ها را شنیدم:
ـ«بله؟». 
آب دهانم را نا‌محسوس قورت دادم و لب‌هایم را با زبانم خیس کردم، بسم اللهی در دل زمزمه کردم و بعد جوابش را دادم:
ـ« سلام، کارتون داشتم، در رابطه با دانشگاهم!».
مکث طولانی‌اش در پشت تلفن باعث شد تا صدایش بزنم:
ـ « بابا ؟ می شنوید چی میگم ؟».
ـ« اره. چی میخواستی بگی ؟ کار دارم زود‌تر !».
همیشه به من که می‌رسید نه وقت داشت ، نه پول داشت و نه محبت! کلاً وقتی که مرا میدید خنثی و تهی از هر چیزی می‎شد، هر چیز مادی و یا هر چیز معنوی‎! 
استرس ناشناخته‎ی چند لحظه پیش پَر کشید و جایش را به چیزی به نام مصمم بودن و محکم بودن داد:
ـ« من کار پیدا کردم، می‌خواستم بهتون اطلاع بدم که از فردا یا پس فردا وارد حیطه‎ی کاریم میشم و اینکه من حتماً به دانشگاهی که دوست دارم میرم، حتی تنفر شما و بقیه از من، یا سنگ انداختن شما جلوی پای من هم نمیتونه مانعی برای پیشرفتم و رسیدن به آرزوم باشه!».
سکوت شد و بعد از چند ثانیه‎ای طولانی پدرم گفت:
ـ« چه کاری؟ ».
ازهمین مرحله اش وحشت داشتم، زبان باز کردم و با غلبه کردن بر صدای لرزانم جوابش را دادم:
ـ« عکاسی از آدم‎های مهم! ».
معنی پاپاراتزی تقریبا همین می‏شد دیگر‏؟ پس نه دروغ گفته بودم و نه واضح حقیقت را! عکاسی می‎کردم آن هم از آدم‎های مهمی مثل خواننده‎ها و بازیگر‎ها و ... . 
آب نداشته‎ی دهانم را باری دگر قورت دادم که صدای پدرم را شنیدم:
ـ« خوبه‎! خوب یادت باشه لیا‎، من یه قرون هم واسه‎ی اون دانشگاه کوفتی خرج نمی‎کنم، پس بهتره که کارت دوام داشته باشه تا بتونی اون دانشگاه رو تمومش کنی! ». 

  • لایک 3

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهاردهم/ ازمیان ستاره ها
چشمی گفتم و با خداحافظی آرامی گوشی را قطع کردم . بعد از چند دقیقه تازه درک کردم که قبول کرده و آرام آرام لبخند بر روی لب‎هایم شکل گرفت، خندیدم و هورایی بلند از دهانم خارج شد، چشم‏هایم پر از خنده شد و از همینجا هم می‎توانستم آن روپوش سفید رنگِ دکتری‎ام را ببینم‎، چنگی به گوشی‎ام زدم و با خوشحالی پیامی را برای چکاوک ارسال کردم. بر روی تخت خواب پریدم و پتو را تا گردنم بالا کشیدم‎، هنوز داشتم رویای دانشگاه و بیمارستان را می‎دیدم که تلفنم لرزید و بعد اسم خواهری روی آن چشمک زد. با ذوق جواب دادم و گوشی را کنار گوشم گذاشتم:
ـ« سلام».
چکاوک با صدای ارامی بدون اینکه جواب سلامم را بدهد گفت:
ـ« جدی جدی قبول کردی؟ بابات اجازه داد؟ از فردا میای تو تیم دیگه ؟ اره؟ چرا جواب نمیدی؟ ».
خندیدم و گفتم:
ـ« آروم‌تر تو رو خدا! یکی یکی بپرس. چرا آروم حرف میزنی؟ ».
صدای دویدن آمد و بعد صدای چکاوک را شنیدم:
ـ« برای اینکه دارم مخفیانه عکس میگیرم! چی‌شد؟ گفتی میای دیگه آره‌؟ میخوام مطمئن بشم که درست خوندم پیامت رو!».
ـ« بله ! درست رؤیت کردید پیام بنده رو! ».
صدای نفس نفس زدن چکاوک بلند شد و بعد از چند ثانیه با همان صدای آرام گفت:
ـ« ساعت چهار بعد از ظهر میتونی بیای به جایی که میگم؟».
اوهومی گفتم که ادامه داد :
ـ« خیلی خب پس من آدرس رو برات میفرستم، بیا اونجا ، کار دارم فعلاً خداحافظ!».
بدون اینکه مجالی برای حرف زدن بدهد گوشی را قطع کرد. مثل اینکه جدی جدی کار پر دردسری بود. چه می‌شد کرد، قبول کرده بودم دیگر! 
با نگاه کوتاهی به ساعت متوجه شدم که کمتر از یک ساعت وقت دارم تا خودم را به آدرسی که چکاوک بود برسانم. کمد لباسی را باز کردم و با نگاهی سرسری مانتوی سورمه‌ای رنگ و شلوار راسته‎ی همرنگش را برداشتم، ساعت اسپرت مشکی رنگی که سارا خانم سال پیش برای تولدم خریده بود را برداشتم و به دست کردم. بعد از پوشیدن لباس‎‏ها سراغ موهای درهم رفته و شلخته‎ام رفتم و برس صورتی رنگ را مثل همیشه با جنگ و دعوا در سرم فرو کردم، با کشیده شدن موهای بلندم آخی گفتم و با دست راستم کمی پوست سرم را مالش دادم، درست بود که با بلند بودنشان اذیت بودم ولی خب عاشق موهای بلند بودم.
سرسری موهایم را جمع کردم و دم اسبی بستم. به طرف کمد رفتم و دو دل به شال مشکی‎ام چشم دوختم، نه! بهتر بود روز اولی که برای استخدام می‎رفتم رسمی‎تر باشم، مقنعه ی مشکی تقریباً بلندم را در آوردم و با برانداز کلی خودم در آینه بالاخره دل از اتاق کندم و با بر داشتن کوله پشتی‏ام به طرف مقصد پا تند کردم. کیمیا که روی مبل لم داده بود از سر تا پا بر اندازم کرد و گفت:
ـ« با ایت تیپ دهاتی کجا میری؟».
اخم هایم را در هم کشیدم و خواستم به تندی جوابش را بدهم که یادم آمد چوب خط اشتباهاتم در حال پر شدن بود، کفش اسپرتم را پوشیدم و جوابش را آرام دادم:
ـ« میرم سر کار، فعلا خداحافظ».
با شنیدن جوابم جاخورد و چند ثانیه خیره ام شد، دستی برایش تکان دادم و عمارت منفور روزها و ثانیه‌هایم را ترک کردم. 
دستی برای تاکسی تکان دادم تا زودتر بتوانم به آن آدرس ناشناخته برسم. به محض نشستنم آدرس را برای راننده خواندم و از پنجره ی شیشه ای کوچک به تهران و خیابان های شلوغش چشم دوختم. هر کسی برای دغدغه و هدف خاصی آن بیرون بود، یک نفر برای کار های اداری اش، یک نفر برای پول درآوردن، یک نفر برای تفریح و آدم های مختلف با هدف های مختلف! چشم هایم را روی یکدیگر گذاشتم و برای مدتی از سکوت دل انگیز داخل ماشین لذت بردم. باد خنکی که از کولر در ماشین ساطع می شد باعث شده بود تا احساسی شبیه به آرامش و خلسه داشته باشم. 
بالاخره بعد از گذشتن دقایقی راننده گفت:
ـ« رسیدیم خانم».
چشم باز کردم و بعد از حساب کردن کرایه ای که از نظر من زیاد بود پیاده شدم. ساختمانی که چکاوک آدرسش را داده بود حدود شش یا هفت طبقه ای بود و به احتمال زیاد جزء آسمان خراش های تهران محسوب می شد. 
داخل ساختمان شدم و به جای استفاده از آسانسوری که به طرز خنده داری از آن می ترسیدم تا طبقه ی پنجم را از پله ها بالا رفتم. آسانسور و فضای کوچک و کمی هم تاریکش نفسم را بند می آورد و خاطرات بدی را برایم تداعی می کرد. خاطراتی که نه مایل بودم آن ها را دوره کنم و نه مایل بودم درباره ی آنها کمی هم که شده فکر کنم. آن خاطرات منفور را در اعماق خاطرات بد و مدفون شده ام دفن کرده بودم و مایل نبودم که پرده از آنها بردارم. 
از تمام پله های پیچ در پیچ ساختمان بالا رفتم و بالاخره به طبقه ی مَد نظرم رسیدم. طبق آدرسی که چکاوک داده بود اینجا یکی از ساختمان های تقریباً خالی و البته در پستوی تهران بود و دلیلش هم به احتمال زیاد برای این بود که کسی نتواند پاپاراتزی های تهران را شناسایی کند. واحد شماره ی بیست و یک را فشردم و منتظر به در قهوه ای رنگ چشم دوختم. در باز شد و بعد توانستم مردی را که در پشت آن بود ببینم، دست‌پاچه از ملاقات کسی که نمی شناختم هول هولکی سلامی دادم وسرم را پایین انداختم. فضای تاریک پشت سر مرد ترس را در دلم جاری کرد و باعث شد تا به آدرسی که آمده ام شک کنم. تاریکی محضی که آن واحد را در هم فرو برده بود باعث شده بود تا نتوانم چهره ی مرد روبه رویم را ببینم. 
بالاخره صدای مرد را شنیدم و باعث شد تا قدمی به عقب بردارم :
ـ« اینجا چی میخوای؟».
با زبانم لب خشک شده ام را خیس کردم و در حالی که هنوز هم به زمین چشم دوخته بودم جوابش را دادم:
ـ« لیا تهرانی هستم، خانم ریاحی گفتن بیام به این آدرس برای ...».
جمله ام را قطع کرد و در را کاملاً تا آخر گشود که باعث شد فضای تاریک را بهتر ببینم :
ـ« هیش... فهمیدم ! نباید بقیه ی جمله رو ادامه بدی دختر خانم!».
گنگ از این موش و گربه بازی ها نگاهش کردم که با دستش به داخل اشاه کرد و گفت:
ـ« توضیح میدم! برو داخل!».
آب دهانم را نامحسوس قورت دادم و پرسیدم:
ـ« داخل واحد خیلی تاریکه؟».
مردی که هنوز خودش را معرفی نکرده بود تک خنده ای کرد و گفت:
ـ« نه! مگه می ترسی؟».
بدون اینکه خودم را گم کنم جوابش را دادم:
ـ« نه! فقط برام سوال شده بود».
سری تکان داد و من بالاخره وارد آن فضای منحوس تر از عمارت شدم. خدا خدا می کردم که راست گفته باشد و این فضای تاریک از بین برود. راهرو را ادامه دادم و صدای قیژ مانند در را شنیدم، مرد با قدم های بلندی زود تر از من به طرف در بعدی رفت. در نیمه باز بود و فضای تاریک راهرو را کمی با نور قرمز مانندش روشن می کرد. لب تر کردم و پرسیدم:
ـ« خانم ریاحی نیومدن؟».
مرد در را تا آخر گشود و جواب داد:
ـ« همینجاست».
نفسم را بیرون دادم و مثل جوجه ای به دنبالش راه افتادم. چشم هایم از ترس دو دو میزدند و هر آن منتظر بودم تا دوباره آن خاطره ی منفور تکرار شود. صدای جیغ هایم در سرم اکو می شد و انگار که مثل ماهی به دنبال ذره ای هوا برای نفس کشیدن بودم. نفس هایم مقطع و تند تر شد و ریتم ضربان قلبم از ترس بالا رفت. خون در رگ هایم یخ بسته بود و انگشت های سردم نشان از ترس بی حد و حسابم داشتند. صدایش درست مثل همان روز در سرم تکرار می شد و من انگار که داشتم جان می دادم. 
"موش ... تو مثل موش میمونی ..."
"موش فاضلابی ... زیرزمین برات مثل فاضلاب میمونه مگه نه؟"
صدای التماس هایم چنگ به گلویم انداخت و نفسم را تنگ تر کرد. دستم را ار روی همان مقنعه بر روی گردنم گذاشتم و قدم هایم لرزان به دنبال آن مرد ادامه پیدا کرد. 
"توروخدا ... به خدا دیگه تکرار نمیکنم ... تکرار ... نمی کنم ... نمی کنم "
بدنم نتوانست وزنم را نگه دارد و همان جا کنار دیوار سر خوردم و روی زمین نشستم ، صدایم لرزان و ناله مانند به گوش آن مرد رسید:
ـ« تورو خدا ... یه لامپ روشن کنید ... خواهش می کنم ».
مرد به طرفم برگشت و ندیده هم می توانستم چهره ی حیرت زده و پر از تعجبش را تصور کنم. چند دقیقه ی بعد دویدن کسی به طرفم را حس کردم و بعد از ترس زیاد چشم هایم خودکار روی یکدیگر افتادند. صدای بلند آشنایی را شنیدم و هنوز بدنم کرخت شده و بی حس بود :
ـ« لیا؟ لیا خوبی؟ باز کن چشمات رو. لیا؟ ».
احتمالاً چکاوک بود. چند بار صدایم کرد و وقتی دید جوابگو نیستم داد کشید:
ـ« روشن کن اون لامذهب رو آرمان، غش کرد. فوبیای تاریکی داره».
دور شدن چکاوک را حس کردم و بعد از چند دقیقه با برخورد مایعی به لب هایم چشم هایم را کم کم از یکدیگر فاصله دادم. مردی که به احتمال زیاد آرمان نام داشت و پسر خاله ی چکاوک بود آن طرف تر نگران نگاهم می کرد ، چکاوک مضطرب و عصبی به من خیره شده بود و لیوان را درست روی لب هایم قرار داده بود. 
چکاوک با دیدن چشم های بازم نگران گفت:
ـ« خوبی؟ یه کوچولو از این آب قند بخور ببینم».
خجالت زده از اولین برخوردم با این مرد غریبه که به احتمال زیاد رئیسم هم بود لیوان را از چکاوک گرفتم و با خوردن چند جرعه از آن توانستم کمی آرام تر شوم و ترسم کاهش پیدا کرد. لامپی که نور سفید رنگش اتاق را احاطه کرده بود باعث شده بود تا خود به خود حالم بهتر شود و آن خاطره ی منفور ذهنم را ترک کرده بود. 
با خوردن جرعه ای دیگر نفس لرزانم را بیرون دادم و حس کردم که ریتم قلبم آرام تر شد و نفس هایم منظم! خجالت زده و شرمگین نگاهم را به فرش رنگین زیر پایم انداختم و گونه های سرخ شده از خجالتم را با دستان سردم پوشش دادم. لب باز کردم و لرزان و ترسیده و شاید هم با خجالت گفتم:
ـ« ببخشید، باید می گفتم که فوبیای تاریکی دارم».
آرمان که حالا خیالش راحت تر شده بود از روی دسته ی مبل بلند شد و با سر دادن دستش در جیب شلوار آبی رنگش گفت:
ـ« اشکالی نداره، همینجا توضیحاتم رو میگم و بعد میریم توی اون اتاق». 
با دستش به یکی از در های سفید رنگ اشاره کرد و ادامه داد:
ـ« اونجا سوژه های مورد نظر رو برای بچه های تیم انتخاب می کنم، از چکاوک شنیدم که با دوربین عکاسی قبلاً کار کردی پس مشکلی این قسمت نیست».
الان با برخورد نور به تمام خانه می توانستم هم چهره ی رئیس جدیدم و هم خانه را ببینم. خانه اصلاً شبیه به دفتر کار نبود و بیشتر شبیه به یک خانه ی معمولی بود با وسایلی مثل مبل، میز، تلوزیون و ... . 
سردی پارکت باعث شد تا یخ بزنم و بلافاصله از زمین سرد فاصله بگیرم. بلند شدم و با مرتب کردن لباسم روی یکی از مبل های خاکستری رنگ جاگیر شدم. صدایم را صاف کردم و با حالی بهتر گفتم:
ـ« بله، قبلاً عکاسی می کردم».
این عکاسی هم از کمک های فریدون خان بود. خودش عکاس بود و به من هم آموزش داد. متاسفانه چون پدرم پول اضافی برایم نداشت خودم نتوانستم دوربین عکاسی بخرم و بیشتر این حرفه را ادامه دهم. هه! فقط در حدی بود که با دوربین عکاسی فریدون خان آموزش های مبتدی دیده بودم ولی مثل اینکه اینجا به دردم خورده بود. 
آرمان نگاهی به چهره ام انداخت و گفت:
ـ« من آرمان ریاحی هستم، یکی از بهترین تیم های پاپاراتزی در تهران زیر نظر منه، حقوقی که بهت میدم بستگی داره به مأموریتت ! ببین برای هر مأموریت من هفت میلیون تومن به حسابت واریز می کنم و انتظار دارم که خبر های مهمی رو هم در اختیارم بزاری! در هفته میای و عکس هایی که گرفتی رو تحویل خودم میدی». 
مکثی کرد و با تک خنده ای گفت:
ـ« البته قبلش بهم میگی که لامپ خونه رو روشن کنم!».
خجالت زده سرم را پایین انداختم. به احتمال زیاد هر بار که مرا میدید این برخورد را یادآوری می کرد و من را خجالت زده تر ! 
آرمان بلند شد و به طرف همان اتاقی که از آن حرف زده بود رفت، در را باز کرد و گفت:
ـ« اگه هنوز هم میخوای با من کار کنی بیا تا تجهیزات رو بدم بهت و هم بگم باید از امروز بری دنبال کدوم خری جهت آمار در آوردن!». 
چکاوک پر از اخطار گفت:
ـ« آرمان! ». 
آرمان شانه ای بالا انداخت و با خنده گفت:
ـ« چیه ؟ خرن دیگه ! یه مشت خر که آدمای عادی الکی الکی بهشون بها میدن». 
چکاوک سری به نشانه ی تاسف برای آرمان تکان داد و روبه من گفت:
ـ« این همینطوریه خواهر! همش چرت و پرت به هم میبافه ، تو ایراد نگیر!».

@Atlas _sa @azamshahpori  @mob_ina

ویرایش شده توسط sogand-A
  • لایک 3

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • کاربر منتخب

انتقال داده بشه به متروکه لطفا @مدیر انتقال

اگه میشه کلا حذف بشه دیگه نمیخوام نوشتنش رو ادامه بدم، ایدش به نظرم افتضاح بود. @مدیر اسپم

  • لایک 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3 ساعت قبل، sogand-A گفته است:

انتقال داده بشه به متروکه لطفا @مدیر انتقال

اگه میشه کلا حذف بشه دیگه نمیخوام نوشتنش رو ادامه بدم، ایدش به نظرم افتضاح بود. @مدیر اسپم

عزیزم هر نوشته، داستان، رمان در چهارچوب خودش دارای ارزش هسته و این حجم از ناامیدی در نویسنده لایقی مثل شما باعث تاسفه! 

اما برای حذف رمان باید بگم امکان پذیر نیست مگر جریمه نقدی 250 تومان پرداخت کنید در غیر این صورت تنها می‌توانید درخواست دهید به متروکه فرستاده شود. 

ویرایش شده توسط مدیر اسپم
  • لایک 1
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...