رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان سرنوشت| دختری با ارزوهای قشنگ کاربر انجمن نودهشتیا


ارسال های توصیه شده

نام رمان : سرنوشت

نام نویسنده : دختری با ارزوهای قشنگ

ژانر : عاشقانه

خلاصه : من ماهلین هستم دختری با مو های لخت و چشمانی درشت و صورتی سفید  و سرنوشت زندگی من از وقتی شروع شد که انتخاب رشته کنکور را انجام داده بودم و ....

ویراستار: @ Mosaken_Shab

ناظر: @ Saghar 2021

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

 

پارت اول

 

من ماهلین هستم دختری با موهای لخت و چشمانی درشت و صورتی سفید  ، سرنوشت زندگی من از وقتی شروع شد که انتخاب رشته کنکور را انجام داده بودم ...

بعد ازیکسال پشت کنکور بودن و درس خوندن بالاخره نتایج کنکور اعلام شد ، درگیر انتخاب رشته کنکور و بالا و پایین کردن رشته ها برای انتخاب رشته بودم ، موبایل مامان زنگ خورد طبق همیشه خاله زنگ زده بود مامان وسط صحبت هاش به من نگاهی کرد و رفت داخل اتاق خودش ، توجهی به رفتارش نکردم و ادامه دادم به سرچ کردن در مورد رشته ها ...

نگاهی به ساعت انداختم ساعت 8 شب بود و من اصلا متوجه نشده بودم که دو ساعت گذشته بود هنوز ذهنم درگیر بود ایا بهداشت عمومی رشته مناسب تری هست برای من یا بهداشت محیط

بیخیال فکر کردن بهش شدم و موبایلم را برداشتم و طبق معمول اهنگ عالیجناب از ایوان بند را پلی کردم ...

عاشق این اهنگ ایوان بند بودم ،عجیب به دلم نشسته بود ، همینطور که در حال گوش دادن به اهنگ  قفلی این روزهام بودم مامان وارد اتاق شد و بهم گفت فردا یک مهندسی برای ساخت طبقه بالا میخواد بیاد خونه و راهنمایی کند واز همکاران خاله ات هست و چون بابا فردا خونه نیست به خاله ات هم گفتم اون ساعت که قراره بیاد اونم کنارمون باشه

   

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...