رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

یـوگـ✞ـ‌م‌‌«幽玄»|بـ✧ورای کاربر انجمن نود و هشتیا


Boray
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اسم رمان:

یـوگـ✞ـ‌م‌‌«幽玄»

به قلم:

بورای

ژانر های:

روانشناختی،تراژدی،تخیلی،جنایی،رمانتیک

در قالب مکتب  "سایکوییسیم"

 

برشی از رمان:

آن جا که انگار تکه ای از کیک جهان را بریده باشند آن گرگ به ظاهر بره به کودک خردسال اش که دست های خونی اش را به طرف مادرش دراز کرده بود چشم دوخت و با لبخند دلربایی گفت:

-تو همیشه بچه ی مورد علاقه من بودی!

 

 

مقدمه:

همیشه اینطور بود که گذشته یقه مان را می گرفت و با خنده شیطانی اش فریاد میزد:«من همیشه بر می گردم.»

اما برای او اینطور نبود.

همیشه این آینده بود که باز می گشت و یقه اش را می درید.

ویراستار: @ Melika.

ناظر: @ برهون

@ Apollo.S

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش اول

 

برادر عزیزم!

امروز تازه فهمیدم دنیا برای من فقط به نان های خشکیده یتیم خانه و منتظر ماندن برای دیدن تو ختم میشود.

 

 

_میخوام بهم بگی.

 

پسرک چشم های آبی اش را باز کرد و در تاریکی شب به نقطه نامعلومی نگاه کرد. وقتی چشم های خسته اش به تاریکی عادت کرد به صاحب صدا  خیره شد.

زن بی هیچ احساسی در صورتش به پسرک زیرش نگاه کرد و دوباره لب زد:

-بهم بگو

 

پسر به ملافه روی پایش چنگ زد و با هنجره آسیب دیده اش آهسته پرسید:

-چی رو؟

 

زن با همان چشم های سردش به دست های مشت شده پسرک خیره شد و آهسته روی زخم گردنش دست کشید:

-درباره مادرت...درباره مادرت بهم بگو.

 

زن برای اولین بار به خودش فشار وارد کرد و گوشه های لب اش کمی بالا رفت. دست مشت کرده پسرک را باز کرد و بلند تر گفت:

_اون تو رو کتک میزد مگه نه؟

____________________________________________

@ Apollo.S   @ برهون

 

ویرایش شده توسط Boray
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...