رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان پول‌ پیته‌ی بدبو | اثر آفل جور کاربر نودوهشتیا


Afeljowr
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

پول پیته‌ی بد بو 
 
اثری از: آفل جور 
 
ژانر: تخیلی، فانتری، عاشقانه
 
هدف: به تو خواهم گفت؛ که در هر حالت، زیباای...
 
خلاصه: افسانه‌ها می‌گویند پول پیته‌ میان مرداب جنازه‌ها شکفته شده است...می‌گویند ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هنگامی که نفرین بر دل شاهدوخت چیستا می‌نشیند شاه دستور می‌دهد قلب تنها دخترش را از سینه در بیاورند! نفرین چیزی نبوده که پدر‌ش از او بگذرد لیکن بوسه‌‌ی آتش بر چهره‌‌‌ی او خوابیده  که مرد رویای دختراش بی‌شک یک شیطان بوده است! چیستا و نفرین به همراه نوزادشان گالوس فرار می‌کنند بر همین برهان بی‌عدالت عشق اترس فرمان یافته‌ی شاه آن دو را در جایی دور افتاده می‌یابد. سینه‌هایشان شکافته می‌شود و قلب‌های آن دو بیرون می‌زند. پس افسانه‌ها از آن کودک گرسنه‌ای که در میان جنازه‌ی مادر و پدرش رها می‌شود چه می‌‌گوید!؟ نفرین بر او چه می‌خواند که در میان دریای خون چیستا سیراب می‌ماند!؟  و سرنوشت چه می‌داند که گم‌گشته‌ی شاه کی باز‌می‌گردد!؟
 
مقدمه: او مرا می‌شناسد که صدایم می‌زند! چرا نجوااش به هنگام ریخته شدن قطرات خون در می‌آید!؟ هنگامی که قلب‌های آدمی از سینه شکافته می‌شود و درون دستان من می‌تپد. او هم ناگهان می‌آید نمی‌بینمش در حالی که زیر تخت‌خوابم نیست... روی انعکاس آیینه‌ها نیست... حتی پشت سر من هم نیست.! پس او، در کجای خاطرات من پنهان شده است!؟ باز هم حس‌اش می‌کنم! هنگامی که پول‌پیته یا نه! همان عشق می‌آید فریاد می‌زند: بیدارشو، فرار کن، من می‌آیم دیگر وقت‌اش است به یادام آور ‌ من واقعی هستم.
(ویراستار: نکات به خوبی رعایت شده و احتیاج به ویراستار ندارید).
ناظر: @ Crazy purple
ویرایش شده توسط Afeljowr
مدیر ویراستار

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

img_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B5

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

- بلندشو بخورش
پلک‌های سنگین‌ام را هنگامی که باز می‌کنم باز ندایی در من می‌گوید:
- بخورش
چینی به ابرو می‌دهم و روی ماسه‌های داغی که پوست روی‌ام را می‌سوزاند می‌نشینم. از لابه‌لای گرمای سوزان آفتاب به عقربی خیره می‌شوم که چند قدم آن‌سوتر در حال جست خیز کردن است. روی شن‌ها چنگ می‌زنم و تنم را با آه و ناله می‌کشانم دستانم را دراز می‌کنم که آن موجود سیاه کوچک را ببلعم که دم‌ حلقه‌ا‌ی‌اش را می‌چرخاند و دست دراز شده‌ی من را ناکار می‌کند. خرسناکی از روی درد می‌کشم و درون خودم جمع می‌شوم که باز صدا‌یی در گوش‌هایم می‌پیچد:
- بخورش
احساس می‌کنم نور آفتاب آن‌چنان زیاد است که قطره‌های عرق  روی پیشانی‌ و اشک چشم‌هایم را ذوب می‌کند؛ نیم خیز می‌شوم و زبان خشک‌ شده‌ام را که لام تا کامم چسبیده بود بیرون می‌آورم و دور دهان‌ام می‌کشم با خشم زیر لب زمزمه می‌کنم:
- گشنمه!
 قدرتی که نمی‌دانم از کدام سو بر من چیره شده است آن موجود را قدری سریع به دست می‌گیرم و هول زده درون دهان کوچک‌ام فرو می‌برم که لحظه‌ای دیوانه‌وار از این حرکات عجیب‌غریب‌ام جیغ می‌کشم و تا آخرین بزاق دهان‌ام را توف می‌کنم. هق می‌زنم و از جای برمی‌خیزم در حالی که چشمانم به روی خون سبز او گیر کرده می‌چرخم و خیره‌ می‌شوم به لباس بلند سفیدی که به تن دارم دستانم را با لباس‌م پاک می‌کنم و گوله‌های اشکی که وارد دهانم شده است را مزه-مزه می‌کنم با وحشت به دست نیش‌خورده‌ام نگاه می‌کنم و می‌گویم:
- یعنی درد داره! 
صدا‌یی بم و آزاردهنده باز می‌گوید:
- دارن میان
شوکه شده سرم را بالا می‌گیرم و به اطراف‌م نگاه می‌کنم تا چشمانم کار می‌کرد صحرایی با ماسه‌هایی که بخار از آن بیرون می‌زد می‌دید. گوشم را می‌گیرم و به خود می‌غرم:
- این صدای تو نیست.
- دستات رو ببر بالا و آروم بچرخ حرکت اضافی کنی کشته میشی
صدایی که می‌شونم در خود من نبود! صدا از آن کسی بود که تیزی‌ای بر کمرم گذاشته بود. هراسان نفسم را می‌بلعم و چشمانم را هم با درد می‌بندم آهسته به سمت آن‌ بر‌می‌گردم؛ سکوت را که می‌شنوم یک لای چشمم را باز می‌کنم و به سر نیزه‌ای خیره می‌شوم که مقابل چشمانم قلمداد کرده است. آب گلو‌ام را بلند قورت می‌دهم و سرم‌ را کج می‌کنم تا که نگاهم به مردی چهارشانه می‌غلتد او نیزه‌ی دراز‌ش را بر من گرفته بود و با چشمانش سرتاپای مرا کنکاش می‌کرد. به آدم‌های پشت سر او نگاه می‌کنم که تیر کمان‌هایشان را بیرون آورده بودند و با نگاه متعجب‌شان نگاهم می‌کنند. چندی پلک می‌زنم و در آخر به اویی خیره می‌شوم که پارچه‌ای سفید دور سر‌ش پیچیده و لباسی رزمی که زره‌اش را تا به‌ حال ندیده بوده‌ام به تن دارد. او جلو می‌آید و نیزه‌ی طلایی‌اش را قلاف می‌کند. به آرامی دستانش را بالا می‌آورد و روی پیشانی‌اش می‌کشاند در حالی که چشمان آبی‌اش تا حد امکان درشت می‌شود با صدای زمخت و خش-‌خش گونه‌ای لب می‌زند:
- یک دختر تک و تنها توی این صحرا چه می‌کنه!
آب گلو‌ام را قورت می‌دهم که زهر تلخ آن موجود معده‌ام را سوراخ می‌کند روی زانو خم می‌شوم و از ته وجود‌م عق می‌زنم اما دریغ که هیچ چیز بالا نمی‌آید! صدای زمزمه‌ای مردان را می‌شنوم که می‌گویند:
- اون یک هیولا نیست! 
با آستین‌م ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دور دهانم را پاک می‌کنم و تلو-تلو خوران نزدیک همان مرد جوان چهارشانه‌  می‌شوم او که دست‌ش به سمت کمری‌‌اش می‌رود و چاقو را از قلاف‌ش بیرون می‌کشد. من بی‌توجه باز خودم را نزدیکش می‌کنم و دور مچ‌اش را می‌گیرم. می‌توانم در همین فاصله عرق‌های ریز و درشتی را که بر پیشانی بلندش حتی لابه‌لای ابروان کم‌پشت باریک‌اش نشسته بنگرم و صدای گوم-گوم قلب‌ش را به خوبی بشنوم. با بی‌قراری به چشمان درشت آبی‌اش خیره می‌شوم؛ از گوشه‌ی چشمانم آن مردانی را می‌بینم که باز سر کمان‌هایشان را بر من تیز کرده‌اند. آب گلوم‌ام را بلند قورت می‌دهم و شمرده-شمرده می‌گویم:
- اینجا کجاست!؟  
به این می‌اندیشم که نامم را هم یادم نمی‌آید!
- من کی‌ام!؟
می‌دانم دختر ته‌تغاری یک پیرزن پیر بودم جایی که در آن زندگی می‌کردم سرسبز بود و از میان درختان گیلاس جوی‌بار باریکی می‌گذشت اما این‌که اینجا چه می‌کنم و چه بر من گذشته هیچ به یاد نمی‌آورم. ناگهان از افکار پیچ و خم اندوهناک‌ام بیرون می‌آیم و فسرده به او خیره می‌شوم که اخم غلیظی به پیشانی زده و پره‌های بینی‌اش تنگ شده به طرز عجیبی چانه‌اش می‌لرزد و گونه‌هایش باد می‌کند که ناگهان به روی دامنم خم می‌شود و همان‌جا بالا می‌آورد! از ترشحات قهوه‌ای که به روی لباسم چرکی‌ام ریخته قدمی به عقب می‌روم و چینی به ابرو‌ی‌ام می‌دهم اما چیزی نمی‌گویم و باز با آن نگاه اشکی‌ام نگاه‌اش می‌کنم.
او دست‌اش را روی زانو‌اش می‌گذارد و نفس-نفس زنان به من خیره می‌شود و از زیر دندان‌هایش می‌غرد:
- تو یک پول‌پیته‌ی بوگندو هستی که حالم رو بهم زد!
 
ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

img_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B5

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت دو

او را سه یا چهار تا می‌بینم با تصویری تار و مبهم! دستانم را روی پیشانیم می‌گذارم و به سوت صدای آن‌ها گوش می‌دهم مردان سیاه پوش با چفیه‌های روی سرشان دور تا دور من حلقه زدند و به منی که بر زانوهای سست تلو-تلو می‌خورم نگاه می‌کنند و چیزی نامفهوم می‌گویند!  بالاخره چشمانم دست از خیره شدن به پیچ تاپ پاهایم برمی‌دارد و نقش بر زمین‌م می‌کند. به روی خاک صحرا چنگ می‌زنم تا که ماسه‌های داغش پوستم را بسوزاند و کمی مرا هوشیار کند اما امان که، چیزی لجز و نمناکی زیر دستانم له می‌شود! یک چشمم را باز می‌کنم که چیز پشمالوای می‌نگرم مثل تیری که از کمانش رها شده می‌پرم و به سگ سیاهی خیره می‌شوم که زیر درخت گیلاس در حال تخلیه شدن است! جیغی ناشی از حال زارم می‌کشم و به دستم خیره می‌شوم که هیچ آثاری از آن مدفوع نمی‌بینم آب دهانم را ناچار قورت می‌دهم و نفس‌-نفس زنان به دور اطرافم نگاه می‌کنم. نسیم سردی    موهای  سیاهم را به بازی می‌گیرد و چشمانم هم چیزی جز دیوارهای سفید بلند که باغی بزرگ سرتاپوش چمن را در برگرفته نمی‌بیند 

- هی دختر!؟
سر می‌چرخانم و به سربازی خیره می‌شوم که زره و کلاه‌خود طلایی به سر دارد.
- چرا اونجا وایسادی نمی‌دونی این باغ سلطنتی و هیچ ‌‌کسی جز شاه نمی‌تونه داخلش بشه!؟ 
این را می‌گوید و با قدم‌های سنگینی که صدای بهم خوردن آن زره به گوشم می‌رسد نزدیک‌تر می‌شود سر نیزه‌اش را جلوی چشمانم می‌گیرد و فریاد می‌کشد:
- می‌خوای درسی بهت بدم که یاد بگیری دیگه از این غلط‌ها نکنی!؟
چشمانم پر می‌شود و زبانم از ترس بند می‌آید من این صحنه را چند لحظه پیش دیده بودم می‌خواهم فریاد بکشم و فرار کنم و باز به آن صحرای ناشناخته برگردم که صدایی چون خودم به آرامی و با وقار می‌گوید:
- تو خودت چطور جرعت کردی اومدی اینجا!؟
سر می‌چرخانم و به دختری خیره می‌شوم که نور آفتاب بر پوست سفید بلورینش تابیده موی سیاه بلند‌ش در پیچ تاپ گل‌های سرخی بالا رفته و بر حالت فری تکه-تکه خیس روی گونه‌ی برجسته‌اش و چانه‌ی زاویه‌دارش چسبیده در حالی که عرق‌های ریز و درشتی از پیشانی بلندش تا ابروی هشتی پرپشتش ریخته و چشمان آبی آسمانی‌اش جسورانه به او خیره شده من آرام نزدیکش می‌شوم و به نیم رخ زیبایش نگاه می‌کنم که انگار او مرا نمی‌بیند و از کنار من عبور می‌کند! 
 -  صدای آوازت رو شنیدم! بی‌اجازه اومدی این‌جا و واسه خودت ول...
- اینجا چه خبره!؟
هر سه برمی‌گردیم و به مردی خیره می‌شویم که لباس بلند سیاهی با رگه‌هایی ابریشمی که بر آن نقش بسته  به تن دارد در حالی که تاج طلایی‌اش در نور خورشید می‌درخشد. من به سختی از آن الماس‌های ریز روی تاجش چشم بر‌می‌دارم و به صورت پیر چروکیده‌اش خیره می‌شوم
- چیزی نیست اعلاحضرت ایشون بی‌اجازه اومدن اینجا من هم سعی داشتم بندازمش بیرون
- تو سرباز وظیفه ‌‌شناسی هستی 
شاه با قدم‌های پر صلابتی فاصله‌ی خود را طی می‌کند و از شانه‌ی آن سرباز می‌گیرد در حالی که کمر او را صاف می‌کند خنجری از آستین بلندش بیرون می‌کشد و درون سینه‌اش فرو می‌کند!
-   سلطنت همیشه نیاز به آدم‌های ابله داره 

 من هی‌ای می‌کشم و عقب‌-عقب می‌روم و به خونی که از دهان او بیرون می‌آید خیره می‌شوم آن دختر هم دست کمی از من ندارد و با چشمانی گرد شده به جان دادن آن سرباز خیره می‌شود! شاه به خونسردی با چاشنی لبخندی که روی لب‌های چروک افتاده‌اش نشسته؛ به سمت آن دختر می‌چرخد و می‌گوید:
- عزیزم نیازی نیست انقدر بترسی اون نباید توی باغ گشت می‌زد؛ سرباز احمق! با خودش فکر نکرد تو وسط ملک مخصوص من می‌تونی چیکار کنی!
وقیحانه می‌خندد و صورت آن دخترک را قاب می‌گیرد و با حالت چندشی که نگاه‌اش می‌کند می‌گوید:
- نگفتم که دیگه آواز نخون صدای تو ممکنه به گوش هر سربازی برسه اونوقت ممکنه شایعه‌ها همه جا پخش بشن و جون تو به خطر بی‌افته.
نگاه تر دختر دل من را هم می‌سوزاند آن شاه پیر که تمام استخوان‌های صورتش بیرون زده اشک روی گونه‌ی او را پاک می‌کند و باز با صدای نازک از ته چاه بیرون آمده‌اش می‌گوید:
- قول  میدی تنها  وقتی که کنار منی آواز بخونی!؟ تنها برای من!
لب‌های سرخ اناری‌اش را خیس می‌کند و عصبی از زیر دندان‌هایش می‌غرد:
- من صدایی از زیر زمین می‌شنوم؛ ناله‌ی گوش خراشی به گوشم میرسه. برای همین هم آواز می‌خونم چون اون صدا هم آروم می‌گیره!

 

 

@ Crazy purple

 

ویرایش شده توسط Afeljowr

نویسندهٔ داستان شازده کوچولو و دراکولا

رمان در حال تایپ: مالاگاسی

دلنوشته: مستر‌گاف‌ها

img_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B5

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...