رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رویای منِ سیب زمینی | S.khaju|مارمولک کاربر انجمن نودهشتیا


مارمولک
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام ایزد یگانه

به قلم:  مارمولک|S.khaju

نام  اثر: رویای منِ سیب زمینی

ژانر:  طنز، عاشقانه، اجتماعی

خلاصه: در این هستی بی‌کران، هانا تنها عضو کوچکی از آن به شمار می‌رفت که عواطف و افکارش با باور های عموم هم‌خوانی نداشت. او برای رسیدن به خواسته هایش دست به شکستن تابو ها زد؛ در حالی که نمی‌دانست در این راه اغلب قلب خودش شکسته می‌شود. اما هانا با گام های محکم، در مسیری از عشق و دشواری، توانست جاده خموش زندگی را طی کند  به فروغ ابدی برسد!

مقدمه رمان: من دختری نه از جنس حریر شبم، نه لطافت گل؛ چشم های آبی رنگی که دل مردی را اسیر کند یا کمندهای بلندی که هوش از سر کسی بپراند هم از ویژگی های من نیست!
آری! من مستثنی هستم. همانند گل آفتابگردان، همانند خورشید سوزان و همانند تو.

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

ویراستار: @ Asali _mA

ناظر: @ MO-BIN

 

نقد هاتون در مورد رمان رو می‌تونید در این تاپیک باهام به اشتراک بذارید. مایه  خشنودیه من میشه💕

ویرایش شده توسط مارمولک
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام ایزد یگانه

نام نویسنده:  مارمولک|S.khaju

نام اثر: رویای منِ سیب زمینی

ژانر: طنز،عاشقانه

خلاصه رمان: می‌خواهی بدانی او کیست؟ در حالی که خودش برای دانستن آن، ناهمواری های زیادی را پشت سر گذاشت.  تمام اتفاقات از جوانه زدن عشقی در قلب هانا آغاز شد.
قصه من، روایت دختریست با شکل ظاهری همانند تمام دختران جهان! زیبا! 
اما تلاش های بیهوده اش برای متمایز بودن در حالی که نمی‌دانست تفاوت در آن‌چه که تصور می‌کرد، جز خیال واهی چیز دیگری نیست، درس های بزرگی برای او برجای گذاشت که در نهایت به درک درستی از ارزش واقعی انسان ها رسید.
همراهم باشید!

مقدمه رمان: من دختری نه از جنس حریر شبم، نه لطافت گل؛ چشم های آبی رنگی که دل مردی را اسیر کند یا کمندهای بلندی که هوش از سر کسی بپراند هم از ویژگی های من نیست!
در جاده پر پیچ و خم زندگی، آدم های زیادی بر سر راهم‌ قرار گرفتند؛ انسان هایی که بدون انتخاب من، گاه همانند نور، سبب رشد و گاه تیغی برنده در تاریکی این جاده، سبب خراشیدن جسم و روحم می‌شدند اما در نهایت، این من بودم که با گام های محکم از مسیر خموش زندگی به فروغ ابدی رسید!

 

بخش یکم:


آخرین قاشق مملو از بستنی شکلاتی رو توی دهنم چپوندم و با دقت تمام به صفحه لپ‌تاپ خیره شدم. 
هیجان زیادی وارد جریان خونم شده بود و قلبم گرومپ گرومپ‌زنان خودش رو به دیواره بدنم می‌کوبید.
اتاق فرو رفته در حاله تاریکی و صفحه تابان لپ‌تاپ، فضا رو برام شورانگیز تر کرده بود.

- یالا زود باش... دست بجنبونید دیگه...

قاشق حاوی بستنی توی دهنم مونده بود و ذره ذره ذوب می‌شد اما اجازه بعلیدنش از فرط هیجان از من سلب شده و تمام حواسم به صحنه روبه روم جمع شده بود.

جانی دپ صورت دخترک مو بور، با چشم های خمار سبز رنگ رو بین دست هاش قاب کرده و هر لحظه به صورتش نزدیک‌تر می‌کرد.
هر آن منتظر حرکت انتحاری و رمانتیکی بودم که قلبم رو به جنب و جوش می‌انداخت.

- خدا لعنتتون کنه، چه قدر لفتش می‌دین...

چیزی تا اتفاق هیجان انگیز فیلم نمونده بود و مشتاق‌تر از قبل بودم که در با شتاب باز شد و قامت مامان در درگاه پدیدار شد.
سکته ناقصی زدم و فوری در لپ‌تاپ رو روی هم کوبیدم.

- داشتی با کی حرف می‌زدی؟

با صدای مامان به خودم اومدم اما به تته پته افتادم.

- ا... ا ...آخه... 
قدم های مامان بهم نزدیک و نزدیک‌تر شد و من از ترس بستنی رو با قدرت قورت دادم.
صاف سر جام نشستم و خیره خیره رفتار های مامان رو با هول و ولا تماشا می‌کردم.
مامان مشکوک نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: جوابم رو ندادی؟!

نمی‌دونم ترسم از چی بود... شاید چون فیلم دیدن برای مدتی برام ممنوع شده. 
قاشق بستنی رو از دهنم کشید بیرون و توی سینی پر از خوراکی هایی که بعضی نصفه و نیمه خورده شده و بعضی دست نخورده، گذاشت.
دست برد سمت لپ‌تاپ و من ضربان قلبم از قبل شدت بیشتری گرفت و چشم هام رو روی هم فشردم. منتظر برخورد شدیدی از جانب مامان بودم.

- چند دقیقه دیگه برای شام بیرون بیا. کمتر فیلم ببین.کور شدی.

و با بسته شدن صدای در توی جام پریدم و لای پلک هام رو باز کردم. برخلاف انتظارم، مامان برخورد جدی نسبت به این موضوع نکرد و تنها به یه هشدار بسنده کرده بود. فوری لپ‌تاپ رو برداشتم و بازش کردم. آهنگ و تیتراژ پایانی فیلم در حال پخش بود.
نفسی از سر آسودگی کشیدم و روی تخت پهن شدم.

آهی کشیدم و به سقف سفید بالای سرم زل زدم؛ بهم آرامش می‌داد. نفس کشیدنم به حالت نرمال برگشته بود. کلید برق کنار تختم رو فشردم و آروم
توی جام نشستم. خورده ریز های چیپس با صدای ضعیفی زیر بدنم له می‌شد. سینی حاوی هله هوله و شکلات و بستنی رو پایین تخت گذاشتم و خورده چیپس ها رو با دست به سمت سینی هول دادم. با سر و صداهای بیرون متوجه شدم بابا برگشته خونه و برای شام صدام می‌کنن.
فیلمی که بازیگر مورد علاقم توی اون نقش داشت رو بستم و با خاموش کردن لپ‌تاپ از اتاق بیرون رفتم.

@ MO-BIN

ویرایش شده توسط مارمولک
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش دوم:

سیب زمینی های سرخ شده رو با لذت به وسیله چنگال توی دهنم گذاشتم و پشت بندش دو قاشق برنجی که با خورشت قیمه مخلوط شده بود، وارد دهنم کردم. عاشق طعم سیب زمینی با قیمه بودم.

- دخترم نمی‌خوای کلاس های آموزشی بری؟ اگه اذیت می‌شی معلم بگیرم، خونه بیاد؟

با تعجب چشم از غذاهای خوش رنگم گرفتم و به چشم های بابا بخیه زدم.

- چرا معلم؟!

- عه اون لقمه ت رو قورت بده بعد حرف بزن حالمون بهم خورد.

دهنم پر بود از غذا و تند و تند می‌جوییدم. نگاهم از بابا به چشم های سبز وحشی حامی سوق دادم و با باز کردن دهنم به اندازه کلِ هیکلش، لقمه غذای جوییده شده رو بیشتر به نمایش گذاشتم و برای اینکه بیشتر حرصش بدم، زبونم رو از داخل دهن به گردش درآوردم و ملچ و ملوچ راه انداختم.
عقی زد و از سرمیز بلند شد.
حقت بود. لوس‌ِ ننر!
لقمه رو با نوشابه گازدار نارنجی رنگ پایین فرستادم و همون‌طور که گوشت های سمج رو با زبون از لای دندون هام بیرون می‌کشیدم، دوباره به بابا خیره شدم.

- جانم بابا چی عرض می‌کردین؟

بابا متعجب با دهن نیمه باز بهم خیره شده و مشخص بود از حرکت من خوشش نیومده.

- هانا! آخه چندبار بگم درست رفتار کن؟
مگه نمیگی بزرگ شدی؟ پس چرا هروقت می‌خوام بهت اعتماد کنم خلافش بهم ثابت میشه؟!

سرم رو با شرمندگی پایین انداختم. در مقابل هر کسی قُلدر و بی پروا بودم، در برابر بابا توانایی سرتق بازی رو نداشتم... شاید چون یاد گرفته بودم با هرکسی عین خودش رفتار کنم و بابا همیشه برام در جایگاه والایی قرار داشت.

- شرمنده بابا.

- عیب نداره. حالا بگو ببینم از پس درس‌ها برمیای؟

همون‌طور که سرم پایین بود، توی ذهنم به دنبال جواب می‌گشتم. از اینکه هم توی چشم هاش خیره بشم و هم دروغ بگم خجالت می‌کشیدم.
سنگینی نگاه مامان و بابا رو که منتظر پاسخی از جانب من بودن، به خوبی حس کردم و بالاخره اولین چیزی که به ذهنم رسید و به زبون آوردم:
نه خیالتون راحت نیازی به معلم نیست. تازگی ها با یه سایتی آشنا شدم که آموزش صفر تا صد دروس رو از پایه آپلود می‌کنه... منم استفاده می‌کنم.

- هزینه‌اش چی؟

با سوال بعدی بابا، هول شدم و نگاهم با اخم های درهم گره خورده مامان تلاقی شد که با چشم غره توپی که حواله حال نامطلوبم کرد، فحش های رکیکش رو ترجمه کردم. بهتر از هرکسی می‌دونست تمام حرف‌هام جز خالی‌بندی اعتبار دیگه‌ای نداره!

- خب... چیزه... از اون پولی که برای سفر کیش بهم داده بودین، مقداریش مونده بود که استفاده کردم.

بابا سری تکون داد و درباره جریانات کنکور ازم سوال های زیادی پرسید که دست و پا شکسته جوابش رو دادم. 

***

اتاق با پرتو نور کمی که از بیرون پنجره نشات داشت، روشن شده بود و من باز هم با زل زدن به سفیدی سقف، از افکار درهم و برهمم حرص می‌خوردم. کمتر از یک ماه تا شروع آزمون کنکور باقی مونده بود و من کاری جز خوردن و خوابیدن و فیلم دیدن، نمی‌کردم؛ در واقع میلی به مطالعه کتاب های سنگینی چون زیست و فیزیک و شیمی رو نداشتم. هزینه های هنگفتی که صرف کتاب و ویدیو و کلاس های آموزشی مختلف شده بود با تن پروروی های من، عین آب برش زدن، بی تاثیر می‌شد. 

آخه زوری که نمی‌شد! دوست نداشتم پزشک بشم. بیشتر از اینکه رویای من باشه، رویای پدرم بود. کاش در این باره خودم تصمیم می‌گرفتم و در مقابل مخالفت و سرکوب هاشون، می‌ایستادم اما توانایی مقابلمه در برابر پدر و مادرم در من وجود نداشت. هر چه باد، آباد!

@ MO-BIN

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش سوم:

روزها با سرعت باور نکردنی طی شد و حالا من وسط جلسه کنکور منتظر رقم زدن تاریخی‌ترین گند زندگیم بودم.

با استرس جلد رنگارنگ توی دستم رو باز کردم و گازی بهش زدم. برگه‌های آزمون توزیع شد و بعد اعلام کردن، شروع به تست زدن  کنیم.

با دیدن اولین سوال فشارم افتاد. پاسخ‌نامه رو محکم بین دست‌هام نگه داشته‌بودم و به مغز نخودیم برای یافتن جواب، فشار می‌آوردم.
با دست به مراقب خانمی که در گوشه ای ایستاده بود اشاره کردم یک رنگارنگ دیگه بهم بده.


همان‌طور که ورقه رو زیر و رو می‌کردم، شیرینی رنگارنگ رو هم مزه- مزه کردم.
چشم‌هام از کاسه در آمد ولی دریغ از یه دونه جواب درست و حسابی که توی ذهنم نمایان بشود.

حرص می‌خوردم و گرمم شده‌ بود و دلم می‌خواست وسط سالن بشینم و با کشیدن موهام، جیغ بکشم. دستم رو زیر مقنعه‌ مشکی رنگم بردم و با خشم به سوال‌هایی  مثل خار توی چشم‌هام فرو می‌رفت، خیره شدم.

زیر لب یا التماس خدا رو می‌کردم  تا شاید برام امداد غیبی برسونه یا فحش‌هایی نثار خودم می‌کردم که چرا اصلاً وقتی اندازه باد شکم مگس چیزی حالیم نیست پاشدم سرجلسه امتحان اومدم؟


دو بار توی سرم کوبیدم بلکه جوابی توی سرم جرقه بخوره، اما توقع نابه جایی بود.

- لعنتی آخه تو که می‌دونی هیچی بلد نیستی، چرا میای می‌شینی سرجلسه و خودت رو مسخره می‌کنی؟


وایی، تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده!
اگه خبر رفوزه شدن من توی فامیل بپیچه چی؟ هانا رستمی، دختر مهندس رضا رستمی، از پس چهار تیکه ورق برنیومده و پشت کنکور موند.


قراره مضحک و مایه تمسخر خاص و عام بشم. 
سرم تیر کشید از خودم برای هزارمین دفعه بدم اومد.
قطره‌های اشک با سبقت از دیگری، صورت و برگه ام رو خیس کردن. با ناراحتی سرم و روی دست‌هایم گذاشتم و چشم‌هایم رو بستم. 

نمی‌دونم چه‌ قدر گذشت که با شنیدن صدایی، حواسم جمع محیط اطرافم شد.

- خانم... خانم؟ مگه اومدین هتل که گرفتین خوابیدین؟

سرم رو آروم بالا آوردم و با هول دادن مقنعه‌ام به سمت عقب، موهام رو مرتب کردم.

مراقب که آقای جوانی بود با اخم بهم خیره شده‌ بود.

- حالتون خوبه؟

 

نه! داغان‌تر از آنم که بدانی.

اما سرم رو تکون دادم و چیز دیگه‌ای گفتم:

- فقط داشتم تمرکز می‌کردم... آخه می‌دونین وقتی سرم و پایین می‌اندازم خون بیشتری به مغزم میرسه و بهتر تست می‌زنم.

چیز بهتری در جوابش پیدا نمی‌کردم که بگم. آخه اینم وقت گیر آورده‌ها؟ آخه مگه دکتری که حال منو می‌پرسی؟ مراقب با حالت گیجی نگاهم می‌کرد و خواست چیزی بگه که قبل از اون، روی برگه خم شده و نمایشی شروع به محاسبه کردن کردم.

- دو به‌ علاوه چهار ضرب در پنج... ام... چند میشه؟... میشه شما برید سرکارتون؟ آخه تمرکز من رو بهم می‌ ریزید و اگه امتحانم رو خراب کردم شما مدیون می‌شید!

 

آقا که عینک مستطیل شکل فلزی به چشم داشت، نگاه عاقل اندر سهیفانه‌ای بهم انداخت و رفت.
به سوال‌های عربی روبه روم که به طرز فجیعی حس بدی بهش می‌داد، خیره شدم.

زکی! آدم عاقل رو... آخه کی تا حالا عربی رو دو- دو تا چهارتا کرده، آدم باهوش؟ هرکسی بود به عقل نداشته‌ام شک می‌کرد!


تنها چیزی که من رو می‌ترسوند، تحمل سرزنش‌های مامان و بابا بعد از فهمیدن نتایج بود؛ وگرنه برای خودم که ملالی نیست. هدف‌های من با درس خوندن بدست نمی‌اومدن.

هدف؟! مگه هدفی هم داشتم؟ جز انتظار آپلود فیلم و سریال‌های هالیوودی! دست از حرص خوردن برداشتم و نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم هر چیزی رو که ذهنم توی این چندسال از درس و مدرسه ثبت کرده‌ بود، روی ورقه پیاده کنم.

***

جرعه‌ای از آب معدنی‌ام و نوشیدم و پره‌های کولر رو به سمت خودم چرخوندم.

- چطور بود؟

 

- چی چطور بود؟

 

- کنکور دیگه!

 

- همون چیزی بود که خودت سه سال پیش تجربه کردی دیگه... مثل همین آبی که می‌بینی به راحتی قورت می‌دم.

 

- چه عجیب و باور نکردنی!

 

- حالا که چی؟ منو سیم جین می‌کنی! هان؟ اصلاً کی گفت بیای دنبال من و بشینی بغل گوشم و آیه‌های یاس طلاوت کنی؟ تو مگه خودت کار و بار نداری؟

 

- هوی- هوی! بی ادبی نکن‌ها! بد می‌بینی. 

 

حامی چشم های گربه‌ایش و بهم دوخت و با این کارش تحکم کلامش دوچندان شد.

 

- زارت! حسنی به لاک‌پشت مرداب تهمت تاسی می‌زنه.

 

- پوف! سرم رفت.

حامی روبه روی درب درمانگاهی ترمز کرد.
با حالت سؤالی بهش خیره شدم بلکه منظورش رو بفهمم.

- پیاده شو.

 

- وا! چرا من رو آوردی مریض‌خونه؟ نکنه دردی، مرضی گرفتی خبر نداریم؟ واگیردار که نیست؟

 

- اِ..دور از جونم! تو برو پایین بهت میگم.

 

نگاه مشکوکی بهش انداختم و با تردید پیاده شدم. با نوک انگشت‌هام ضربه‌ای به شیشه ماشین ساینای مشکی رنگ اش زدم و منتظر بهش چشم دوختم که یکهو گازش رو گرفت و رفت.


با بهت به جای خالی ماشینش زل زدم. پسره نکبتِ بی‌مسئولیت! وسط ناکجاآباد ولم کرد به حال خودم و شوتش رو گرفت و رفت. آخه اسم این موجود وحشی رو میشه گذاشت برادر؟!

مودی خل وضع. با حرص زیر نور مستقیم آفتاب ایستاده‌بودم و دونه- دونه فحش‌هایی که از بدو تولد تا الان یاد گرفته‌بودم رو نثارش می‌کردم.


دلم نمی‌خواست بهش زنگ بزنم و ازش بخوام مسیرش رو دور بزنه و برگرده. دَرَک!
تحمل گرمای آتش بخشی که در عرض دو دقیقه جریانات عرق رو روانه هیکل ام کرد، نداشتم و طی یک تصمیم آنی شماره پانی رو گرفتم.

 

بعد از سه بوق جواب داد:

- های بیب!

 

- چطوری حیف نون؟ 

 

- بهتر از شما نیستم، سیب زمینی... کنکور چطور بود؟

 

- ام... بیا سمت درمونگاه صفا، واست تعریف می‌کنم.

 

- اتفاقی افتاده؟ 

 

- نه فقط زود خودت رو برسون.

 

و بعد فوری مکالمه رو قطع کرد. نگاهی به دور و اطراف انداختم. سر خیابان شلوغی، وسط روز من رو به امون خدا ول کرده‌بود و رفته‌بود پی کارش. هعی!


فضای سبز کوچیکی، کنار درمونگاه وجود داشت که تصمیم گرفتم تا زمان رسیدن پانی، اون‌جا منتظرش بمونم.

کمی دورتر از درمونگاه روی نیمکت فلزی نشستم. اولش نشیمنگاه ام از فرط داغی سوخت و جیگرم خون شد. ولی بعد عادی شد و خدا رو هزاران مرتبه شکر، سایه درختی مانع تابش نور مستقیم خورشید آتشین روی من شده‌بود. فقط روزنه‌هایی از لای شاخ و برگ درخت، سر و صورتم رو عین نیزه نشونه گرفته‌بود.

 

آه مُردم! اون از حامی، این هم از پانیذ ذلیل شده. گرسنه ام بود و ضعف داشتم. فرکانس بوق‌های ممتدی توی گوش ام پیچید که توی اون لحظه زیباترین ملودی بود که می‌تونستم بشنوم.  

با دیدن ماشین آشنای زرشکی تیبا چشم‌هایم برقی از خوشحالی زد و با سرعت میگ- میگ خودم رو بهش رسوندم و داخل ماشین نشستم.

 

عین سگ‌های گیرنده دست آموز، زبونم بیرون افتاده‌بود و نفس- نفس می‌زدم.

- جون! خانمی خسته شدی؟

 

با دیدن پسری با ریش و سبیل، جیغ فرابنفشی کشیدم که سر دوتامون منفجر شد.

- تو... تو کی هستی؟ 

 

- هر کی که تو بخوای!

 

- پا... پانیذ کو؟ ماشینش رو دزدیدی مرتیکه عوضی؟

 

- هی تهمت چرا میزنی خانم؟ اومدی نشستی توی ماشین من، با روی باز ازت استقبال کردم ولی دیگه بهم انگ دزدی نزن‌ها!

 

- ماشین تو؟ من فکر کردم این... این ماشین پانیه!

 

- پانی دیگه کیه بابا. من عمادم! عماد فرفری... به خاطر موهام بهم میگن فرفری... ببین چه سیسی بهم میده.

 

به تصویر خودش توی آیینه جلو زل زده و در حال بازی با موهای پیچ در پیچ اش بود و من حیرون بهش خیره شده‌بودم.

- جون مشتی، کیف می‌کنی چه گنگه! دخترها رو آوردن به موهای فِر و کشته مرده این پیچک‌ها هستن و منم به خواست خدا یکی از نشونه‌های زیبایی رو دارم.

 

و نگاه اش رو از آیینه گرفت به قیافه بهت زده من دوخت ولی کمی که بررسی ام کرد، کم- کم پوزخندی روی لب هایش نشست.

- یه چیز بهت بگم، به پر و پوزت برنمی‌خوره؟... هیکلت رو آب کن... خیلی جاگیری!

از بهت خارج شده و در کثری از ثانیه جایش رو به عصبانیت دادم.


نفسم رو از حرص محکم بیرون فرستادم و با کیف ام بهش حمله‌ور شدم.

- مرتیکه بی‌وجود چطور جرات می‌کنی به من بگی جاگیر؟ هان؟ خودت و ماشینت رو باهم له و لَورده می‌کنم.

 

ویراستار: @ Asali _mA

@ MO-BIN

ویرایش شده توسط مارمولک
ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش چهارم:

چنگی به موهای فرش زدم و به این طرف و اون طرف تاب دادم.

- حالیت می‌کنم کی جاگیره.

- آی آی خرس گریزلی از ماشینم گمشو بیرون... آی ننه ...

- ساکت شو تا یه لقمه چپت نکردم.

- تن لش هشتاد کیلیوییت رو از روم بردار پرس شدم.

- من هفتاد و پنج کیلو ام نه هشتاد! هه له شدی؟ وقتی به پوره عماد فرفره تبدیل شدی و واسه شام مامان جونت دم خونتون فرستادم می‌فهمی با کی در افتادی.

دو سه بار با ضربه کُنگی( ضربه پشت انگشت به سر) به فرق سرش کوبیدم.

- سیب زمینی گنده بک دست از سرم بردار.

برای آخرین بار مشتی حواله سرش کردم و جلدی از ماشین پیاده شدم. کارد می‌زدی خونم در نمی‌اومد. تحمل وزن سنگین حرف هاش، عذابم می‌داد.
به من میگه سیب زمینی مردک بیشعور!
با حرص لگدی به ماشینش زدم که فریادش بلند شد و بعد هم گازش رو گرفت و با سرعت از اون خیابون دور شد. با این که بارها از این جملات مخرب شنیده و به خاطر اضافه وزنم مورد تمسخر عموم واقع شده بودم اما هیچ‌ وقت به حرف هاشون اعتنایی نمی‌کردم و هرگز به خودم اجازه ندادم به لقب ها و اراجیفشون عادت کنم. از این گوش می‌شنیدم و از گوش دیگه م بیرون می‌نداختم.
صدای بوق ناگهانی ماشینی من رو از جا پروند و به عقب برگشتم.
پانی پشت فرمون نشسته بود و وقتی متوجه ول معطل بودنم وسط جاده شده بود، اشاره کرد که سمتش برم.
توی ماشین خنکش نشستم و در رو محکم بهم کوبیدم.

- عزیزم آروم‌تر... ماشین بابات که نیست.

- خیلی خب حرکت کن.

- چی شده؟ باز پاچه گیر شدی؟

- یه خدازده ای به پر و پام پیچید.

- کی؟

- هیچی ولش کن. 

- باشه...کجا بریم حالا؟ 

- یه جا که خنک باشه و بتونم این صاحب مرده رو پر کنم.

و به دنبال این حرفم، دستی روی شکمم کشیدم که صدای غار و غور ناشی از گرسنگیم در اومد.

- تو هم که معدت عین جوراب من سوراخه... هرچی میریزی توش پر نمیشه.

از حرفش خندم گرفت و اتفاقات چند دقیقه پیش رو به کل فراموش کردم.

جلوی اولین کافه ای که سر راهمون بود، توقف کرد.
مغنعه ام رو با شال توپ توپی با زمینه سورمه ای رنگ تعویض کردم. مانتو گشاد ساده ای از جنس ابر و بادی و شلوار جین بَگ و آل استار های مشکی سفیدی تنم بود.
هر دو عینک آفتابی دایره شکل و بزرگی به چشم زدیم و پیاده شدیم. گرم های بندرعباس ستودنی بود!
داغ داغ عین کف گرگی بهت سیلی می‌زد.

- عه! هانا اینجا رو ببین. نرده کشیدن! چطور رد بشیم؟

با وجود نرده های بلندی که قرار داشت، مانعی برای عبور از جدول فاضلاب می‌شد. 

- شیهه کشان از روش بپر اسب نجیب.

- من می‌پرم ولی تو چیکار می‌کنی؟ خرس های گریزلی که نمی‌تونن از روی نرده بپرن.

چپ چپ نگاهش کردم و چنگی به مو هاش زدم.

- آره ولی قابلیت چنگ زدن و تیکه کردن موش خرما هایی مثل تو رو دارن.

- دردم اومد. مو هام و ول کن وحشی.

مو های موج دار مشکی رنگش رو رها کردم و از کنار نرده‌ها حرکت کردم.
پانی هم دنبالم روونه شد و بلاخره از پل فلزی که روی جدول فاضلاب نصب شده بود، گذر کردیم و خودمون رو به کافه رسوندیم. 
پانیذ رفیق چندین و چند ساله من محسوب می‌شد و همیشه و همه جا باهم بودیم. با اینکه در مقطع دبیرستان، من با زور تجربی خوندن و پانیذ هم با شور وکیل شدنش، سبب سوا شدن مسیرمون از هم شده بود اما همیشه هوای هم دیگه رو داشتیم و روز به روز ریسمون دوستیمون محکم تر از قبل بافته می‌شد. تنها کسی که توی این سال‌ها با حضورش بهم ثابت کرده بود همیشه قرار نیست تنها بمونم و بلاخره یکی که ارزش واقعیت رو بدونه، پیدا میشه، اون بود. با یادآوردی دوستی های ناپایداری که توی مقطع های مختلف داشتم، آهی کشیدم. هیچ‌کس دلش نمی‌خواست با تنها دختر چاق کلاس دوست بشه. چی میشد آدم‌ها سطحی‌نگر نباشن و از روی ظاهر کسی رو قضاوت نکنن؟

هوای خنکی که توی محیط کافه جریان داشت، بهم حس خوبی می‌داد. فضای دنجی رو در گوشه ای انتخاب کردیم و سفارش بستنی و نون خامه ای و شیک نوتلا دادیم.

- خب تعریف کن ببینم می‌خوای چیکار کنی؟

دهن باز کردم حرفی بزنم که گارسون سفارشمون رو روی میز گذاشت.
هر دو ازش تشکر کردیم و رفت.
نون خامه ای و بستنی رو جلوم گذاشتم. بستنی وانیلی که با سس شکلاتی و اسمارتیز و تیکه های کاکائو تزئین شده بود.

- خب؟

کمی از بستنی رو مزه مزه کردم. اوم... خوشمزه بود.

- خب که خب.

- ای بابا هانا! جواب سربالا بهم نده. می‌خوای از این به بعد چیکار کنی؟

- خر سواری کنم! چی چی و چی‌کار می‌کنی؟ همین امروز کنکور دادم‌ها... بزار نتایج اعلام بشه بعد اگه دیدم قبول نشدم یه خاکی، گچی، سیمانی تو سرم می‌ریزم.

- واقعاً فکر می‌کنی قبول بشی؟

- چرا همتون از من نا امیدین و مدام آیه یاس برای من می‌خونین؟ بابا منم آدمم‌... مثل شماها هرکاری ازم برمیاد... قبول هم نشدم فدای سرم این همه شغل... بالاخره یکیش توی دامن من بیچاره میفته دیگه.

- بابا دلت خوشه ها... کو کار؟ مردم با هزار بدبختی یه شغلی برا خودشون دست و پا می‌کنن اونم با مدرک بالا... نه دیپلم.

- پانی اگه اینجا اومدی نصیحتم کنی برم گردون خونه‌ها.

- چی میگی تو دیوونه؟ من دارم نصیحتت می‌کنم یا راهنمایی؟

- عزیزم لالایی هات قشنگه‌ان ولی بخون خودت خوابت ببره... من تازه از خواب بیدار شدم.

چشم های درشت قهوه ایش که حصار مژه های ریمل زده بلندش شده بود و نا امیدی درشون موج می‌زد، به چشم هام دوخت.

- هانا چرا نمی‌فهمی چی میگم؟ هم من میدونم هم تو‌... توی این کنکور چیزی عایدت نمیشه رفیق من... بیا و برو یه پِلَنی بریز روی آینده بی بخارت.

بی توجه به جز و ولز کردنش، آخرین تیکه نون خامه ای هم توی دهنم گذاشتم و از جام بلند شدم.

- پاشو بریم حوصلمو سر بردی.

- لقبت برازندته! سیب زمینی‌ِ بی بخار!

عینکم رو به چشم هام زدم و بی اهمیت از کنارش میز رو دور زدم و از کافه خارج شدم. 
دیگه خبری از آفتاب سوزان نبود و رفته رفته شیفتش با شب داشت عوض می‌شد و اگه دیر می‌کردم تیکه بزرگم گوشم بود!
ماشینش رو پیدا کردم و کنارش دست به سینه ایستاده و منتظر پانیذ بودم.
چند دقیقه ای گذشت و خبری ازش نشد. معلوم نیست بی‌خبر کجا مونده بود. منم با این هیکل گنده ام نمی‌تونستم زیاد سرپا وایسم. نفسم زود به شماره می‌افتاد. خواستم دنبالش برم که دیدم خرمان خرمان عین کرم خاکی سمتم میاد.

- اَه اَه! مگه کتکت زدن این‌قدر آروم راه میای؟

- ببخشید نمی‌دونستم شازده خانم منتظر ایستادن بیام و کالسکه سلطنتی رو راه بندازم.

- حالا که دونستی راه بیفت.

 با لبخند ژکوندی پشت فرمون جا گرفت و بوقی زد و پشت بندش هوار کشید:
بجنب... اسب هامون خسته میشن زیاد سرپا وایسن.

@ MO-BIN ناظر

@ Asali _mA ویرستار💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش پنجم:

بالاخره بعد از کلی اَدا و اصول و چشم غره رفتن به من با اکراه استارت رو زد.
خیابون‌ها شلوغ از ماشین های یک یا دو سرنشین بود  و با کمی علافی توی ترافیک، به خونه رسیدیم.

- مرسی... خونه نمیای؟

- نه ممنون... سلامم و به مامانت برسون.

 بعد از خداحافظی کوتاهی از هم جدا شدیم.
مقابل خونه دو طبقه ای با سنگ نمای قهوه ای رنگی ایستادم و زنگ خونه رو فشردم و پشت در مشکی رنگ فلزی منتظر موندم. 

- وای دختر چرا یادت میره با خودت کلید ببری؟ می‌میرم و زنده میشم تا از اتاق بیرون بیام.

- سلام عرض شد بانو. در رو باز می‌کنین یا از لوله بخاری بیام تو؟

- آخه تو این گرما بخاریمون کجا بود دختر؟ بیا تو که آفتاب زیادی به سرت تابیده... همون یه نیمچه عقلت هم از دست دادی.

- وایی مامان این در رو باز کن دیگه... اومدم تو تا صبح سر من غر بزن.

- من رو از اتاق با این وضعم می‌کشونی بیرون تا این لنگه در رو باز کنم، اون وقت تحمل دو کلوم حرفم رو نداری؟ 

دیگه داشتم کلافه می‌شدم! مامان که این‌قدر ناز نداشت. این هم از مصیبت های بارداری!

- مامان جان... جون جدت در رو باز کن بیام تو... لطفاً!

در با صدای تیکی باز شد و وارد حیاط شدم. باغچه کوچیکی از درخت لیمو و کُنار که با زحمت های فراوون بابا کاشته شده بود و قسمت دیگر اون با نعنا و ریحون  پر شده  که با رایحه بی‌نظیرشون آدم و مسخ می‌کرد و بخش بزرگی از زیبایی های حیاط کوچیکمون محسوب می‌شد رو گذروندم و از پله ها حَس‌حَس‌کنان بالا رفتم.
دیگه حالم داشت از این وضع بهم می‌خورد! یعنی چی که به خونه ما مجوز آسانسور گذاشتن رو ندادن؟ شاید یکی اینجا افلیج و الیل بود نتونست این پله های مرمر رو بالا بره. هوف!

پشت در رسیدم. طبق معمول کفش های رنگارنگ زیادی از من دم در ریخته شده بود، هرکی ندونه فکر می‌کنه عروسی چیزیه!  آل استارم رو درآوردم و روی بقیه کفش‌ها پرت کردم. تمام کارهای خونه تا زمانی که مامان وضع حمل کنه روی شونه های من بود و قطعاً اگه مامان وضع بهتری داشت، دونه دونه کفش های اضافی رو توی جاکفشی می‌چید اما از اونجایی که خسته راه بودم، دلم می‌خواست زودتر به اتاقم برسم. تا نفسم سرجاش اومد و خواستم وارد خونه بشم با دهن کجی کفش ها روبه رو شدم.
سگ خورد! هوفی کشیدم و نشستم دونه دونه کفش هارو توی جاکفشی چیدم.

بعد از تموم شدن کارم که دو دقیقه ای طول کشید، وارد خونه شدم و نگاه غصب آلود مامان که  با شکم بالا اومده اش روی مبل تک نفره ای نشسته بود، همچون تیری بهم سمتم پرتاب شد.
همیشه از این نگاهش می‌ترسیدم. 

- دیرتر می‌اومدی!

در حالی که با کوفتگی به سمتش می‌رفتم، گفتم:
وایی مامان باز شروع نکن.

- با خودت نمی‌گی من توی این خونه دست تنها چه طوری از پس کارها بربیام؟ بابات هم که صبح زود ماموریت رفت. 

روی مبل خاکستری رنگی که جنسش رو نمی‌دونستم، نشستم و با شنیدن جمله آخرش حسابی تعجب کردم.

- چه قدر بی خبر رفت!

- یه ماموریت یهویی... آیی داره لگد می‌زنه.

ابرو های مامان از درد درهم تنید و من با خنده دستم و روی شکم گرد و قلمبه اش کشیدم.

- مامان غلط نکنم این از اون وروجک هایی میشه که خونت و توی شیشه می‌کنه و صبح به صبح هورت می‌کشه.

- وایی بلا به دور. اگه بدتر از تو و حامی  بشه که از پسش برنمیام. شما دوتا رو هم با هزار جور جون کندن و خون و دل خوردن، بزرگ کردم.

- از من گفتن بود. با این لگد هایی که این می‌زنه مشخصه چه گرد و خاکی توی این خونه قراره به پا کنه.

- قربونش برم من الهی. دعا کن به سلامتی زودتر بپره بیرون، هممون راحت بشیم.

@ MO-BIN

@ Asali _mA 💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش پنجم:

بالاخره بعد از کلی اَدا و اصول و چشم غره رفتن به من با اکراه استارت رو زد.
خیابون‌ها شلوغ از ماشین های یک یا دو سرنشین  و با کمی علافی توی ترافیک، به خونه رسیدیم.

- مرسی... خونه نمیای؟

- نه ممنون... سلامم و به مامانت برسون.

 بعد از خداحافظی کوتاهی از هم جدا شدیم.
مقابل خونه دو طبقه ای با سنگ نمای قهوه ای رنگی ایستادم و زنگ خونه رو فشردم و پشت در مشکی رنگ فلزی منتظر موندم. 

- وای دختر چرا یادت میره با خودت کلید ببری؟ میمیرم و زنده میشم تا از اتاق بیرون بیام.

- سلام عرض شد بانو. در رو باز می‌کنین یا از لوله بخاری بیام تو؟

- آخه تو این گرما بخاریمون کجا بود دختر؟ بیا تو که آفتاب زیادی به سرت تابیده... همون یه نیمچه عقلت هم از دست دادی.

- وایی مامان این در رو باز کن دیگه... اومدم تو تا صبح سر من غر بزن.

- من رو از اتاق با این وضعم می‌کشونی بیرون تا این لنگه در رو باز کنم، اون وقت تحمل دو کلوم حرفم رو نداری؟ 

دیگه داشتم کلافه می‌شدم! مامان که این‌قدر ناز نداشت. این هم از مصیبت های بارداری!

- مامان جان... جون جدت در رو باز کن بیام تو... لطفاً!

در با صدای تیکی باز شد و وارد حیاط شدم. باغچه کوچیکی از درخت لیمو و کُنار که با زحمت های فراوون بابا کاشته شده بود و قسمت دیگر اون با نعنا و ریحون و رایحه بی‌نظیرشون پر شده و بخش بزرگی از زیبایی های حیاط کوچیکمون محسوب می‌شد رو گذروندم و از پله ها حَس‌حَس‌کنان بالا رفتم.
دیگه داشت حالم از این وضع بهم می‌خورد! یعنی چی که به خونه ما مجوز آسانسور گذاشتن رو ندادن؟ شاید یکی اینجا افلیج و الیل بود نتونست این پله های مرمر رو بالا بره. هوف!

پشت در رسیدم. طبق معمول کفش های رنگارنگ زیادی از من دم در ریخته شده بود، هرکی ندونه فکر می‌کنه مجلس عروسی چیزیه!  آل استارم رو درآوردم و روی بقیه کفش‌ها پرت کردم. تمام کارهای خونه تا زمانی که مامان وضع حمل کنه روی دوش های من بود و قطعاً اگه مامان وضع بهتری داشت همه چی سر جای خودش بود و دونه دونه کفش های اضافی رو توی جاکفشی می‌چید اما از اونجایی که خسته راه بودم، دلم می‌خواست زودتر به اتاقم برسم و بکپم. چند لحظه ای استادم و تا نفسم سرجاش اومد و خواستم وارد خونه بشم با دهن کجی کفش ها روبه رو شدم.
سگ خورد! هوفی کشیدم و نشستم دونه دونه کفش هارو توی جاکفشی چیدم.

 با وارد شدن به خونه، نگاه غصب آلود مامان که با شکم بالا اومده اش روی مبل تک نفره ای نشسته بود، همچون تیری بهم سمتم پرتاب شد.
همیشه از این نگاهش می‌ترسیدم. 

- دیرتر می‌اومدی!

در حالی که با کوفتگی به سمتش می‌رفتم، گفتم:
وایی مامان باز شروع نکن.

- با خودت نمی‌گی من توی این خونه دست تنها چه طوری از پس کارها بربیام؟ بابات هم که امروز صبح ماموریت رفت. 

روی مبل خاکستری رنگی که جنسش رو نمی‌دونستم، نشستم و با شنیدن جمله آخرش حسابی تعجب کردم.

- چه قدر بی خبر رفت!

- یه ماموریت یهویی... آیی داره لگد می‌زنه.

ابرو های مامان از درد درهم تنید و من با خنده دستم و روی شکم گرد و قلمبه اش کشیدم.

- مامان غلط نکنم این از اون وروجک هایی میشه که خونت و توی شیشه می‌کنه و صبح به صبح هورت می‌کشه.

- وایی بلا به دور. بدتر از تو و حامی اگه بشه که از پسش برنمیام. شما دوتا رو هم با هزار جور جون کندن و خون دل خوردن، بزرگ کردم.

- از من گفتن بود. با این لگد هایی که این می‌زنه مشخصه چه گرد و خاکی توی این خونه قراره به پا کنه.

- قربونش برم من الهی. دعا کن به سلامتی زودتر بپره بیرون، هممون راحت بشیم.

@ MO-BIN  @ Asali _mA 💕

ویرایش شده توسط مارمولک
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ششم:

- چهار ماه بیشتر نمونده دیگه مامان جون.

مامان با ذوق وصف نشدنی قربون صدقه نی نیِ توی شکمش می‌رفت. مامان چشم های قهوه ای سوخته ای داشت که وارث اون چشم‌ها من بودم. لب هایی با اندازه متوسط که به خاطر کم خونی به سفیدی می‌زد و لپ و بینی و ابرو های بهم ریخته اش، صورت دلنشینی رو براش رقم زده بود.(عادت ندارم زیاد چهره شخصیت هارو توصیف کنم تا با میل خودتون شخصیت پردازی کنید) از آثار حاملگی هم می‌تونم به لکه های ریز و آب شدن عضله های صورتش اشاره کنم اما همیشه می‌گفت سختی های این نه ماه با به دنیا آوردن نوزادی که قلب و روح پاکش باهات عجین شده جبران میشه و حس مادرانه ای که برای بار سوم تجربه می‌کنه رو دوست داره.
مامان رو توی حال و هوای خودش رها کردم و به سمت اتاق راه افتادم. فضای اتاقم زیادی شلوغ بود و آرامشم رو بهم می‌زد. کاغذ دیواری اتاق طرحی از گل های درشت بنفش در زمینه یاسی رنگ بود و فضای سمت چپ، کتابخونه ای نامرتب و میز توالتی شلوغ و شلخته پر کرده بود و در سمت راست هم تخت خواب و آیینه قدی قرار داشت. روبه روی ورودی در هم کمد لباس و در گوشه ای دیگر، رگال فلزی که انواع و اقسام لباس ها روی اون ریخته شده بود، وجود داشت. پنجره اتاق هم که روبه کوچه و سایر خونه‌ها باز می‌شد با پرده ضخیم صورتی رنگ که طرح های هندسی نظیر دایره و مثلث داشت، پوشیده شده بود.
 حین در آوردن لباس از تنم، به سمت تخت رفتم. حوصله گشتن دنبال لباس خونگی بین این همه هیاهو رو نداشتم و تاپ آبی رنگی که زیر مانتو پوشیده بودم، کارم رو راحت کرد. تلپی روی تخت افتادم و به سه نکشیده، خواب تن خسته ام رو در آغوش کشید.

***

- خدا مرگم بده! این اتاقه یا میدون جنگ؟ درد نگیری دختر... آخه این چه وضعشه؟!

با صدای آشنای نجواگونه ای پلک های سنگینم رو از هم گشودم.
مامان درحین سوا کردن لباس چرک‌ها، زیرلبی از عالم و آدم گلایه می‌کرد.

- بیدار شدی خپلو؟ دارم میرم خونه خالت تا برمی‌گردم این آشغال‌دونی رو تمیز می‌کنی و اِلا من می‌دونم و تو.

- خونه خاله چه خبره؟

- فشفشه و مُنوَره. سوال هایی می‌پرسی‌ها!
پاشو پاشو خودت و جمع و جور کن.

- باشه؛ سلام منو برسون.

- خدانگهدارت.

بعد از رفتنش خمیازه ای کشیدم و به عضلات بدنم کش و قوسی دادم. فضای روشن از پرتوهای گرم نور خورشید اتاق، نوید از روز تازه ای رو می‌داد. اوه چه قدر زمان از دست رفته، صرف خواب! با اینکه به اندازه کافی و یا حتی بیشتر خوابیده بودم اما باز هم احساس کوفتگی در بدنم، رخصت بلند شدن از جام رو نمی‌داد. قبل از اینکه خواب از سرم بپره بالشم رو به سمت دیگری چرخوندم و دوباره سرم و به آرومی روی اون گذاشتم و با بستن چشم هام، به خواب عمیقی فرو رفتم‌؛ گویی آخرین فرصت خوابیدن رو به من داده بودن و به هیچ وجه دوست نداشتم این فرصت رو از دست بدم.
غرق دنیای شیرین خواب بودم. وسط علفزاری سرسبز که تکه ابر های نازک پنبه ای سفید در زمینه آبی روشن آسمون سقف اون بود، نشسته بودم و داشتم با دونات و گونه های مختلف شیرینی خودم و خفه می‌کردم. ماکارون های رنگارنگ و نون خامه‌ای با سلیقه توی ظرف های پایه بلندی چیده شده بودن و از خوردنشون سیر نمی‌شدم. وسط بهشتی حیرت‌انگیز همچنان مشغول بخور‌بخور بودم که آهنگی توی فضای رویایی و گل‌مَنگلی اطرافم پیچید. خوب که دقت کردم، صدای آشنای موبایلم رو تشخیص دادم. با بی‌میلی از شیرینی‌ها فاصله گرفتم و دربه در بین علف‌ها و خوراکی‌های شناور دنبال موبایلم می‌گشتم که بیشتر از این نتونستم توی دنیای خواب طاقت بیارم و پلک های سنگینم رو باز کردم. نیمه هوشیار با دست دنبال موبایلم می‌گشتم که زیر پتو پیداش کردم و با کلنجاری بیرون کشیدم.

- بله؟

- بله و بلا. چرا گوشیت رو جواب نمی‌دادی؟ از بس شمارت و گرفتم قراره فردا با هم بریم ماه عسل.

خندیدم و هوشیار تر از قبل گفتم:
مبارکه. کی بر می‌گردین به سلامتی؟

- گمشو بینَم نفله.

- چی‌کار داشتی حالا؟ مزاحم اوقات شریفم شدی.

- مزاحم؟! من مراحمم، مرحمت و دریایی از رحمتم جانم.

- سرسام گرفتم بابا... نمی‌خوای بگی چی‌کارم داشتی جناب مَزمَز؟

- مزمز و مرض. ببینم خواب بودی؟

- بله و داشتم توی انبوهی از دونات و شیرینی دست و پا میزدم که یه از خدا بی‌خبری از خواب پروندم.

- حقته، تک خورِ شکم لوس. توی خواب هم آروم و قرار نداری... اوم... راستی یادم رفت بگم... پایه ای یه گشتی توی پاساژ ها بزنیم؟

- نه.

- چرا؟

- چون پول ندارم.

- لوس نشو دیگه. 

- باهام بد حرف نزن‌ها قطع می‌کنم!

- مسخره بازیو بزار کنار. بیا بریم دیگه... خودم هر چی بخوای برات می‌خرم.

- نوچ نوچ. حوصله گردش ندارم. دست و پاهام درد می‌کنه. 

- بهونه بی‌خود نیار... لطفاً.

- التماس نکن. یه کلام ختم کلام. نمی... یام!

- این تن بمیره نمیای؟ هیچ کس و جز تو ندارم.

 

@ MO-BIN   @ Asali _mA 💕

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش هفتم:

- به من چه. من مسئولیت بی کس و کاریِ تو نیستم.

- هوف هانا!... باشه پس فعلاً بای.

دکمه گرد و قرمز روی نمایشگر رو به منظور قطع تماس فشردم. واقعاً حوصله گشت و گذار توی پاساژ های بی‌انتها وپرازدحام رو توی این هوای گرم و طاقت فرسا  نداشتم و صدالبته که به تحمل پا دردی که بعدش گریبان‌گیرم می‌شد، نمی‌ارزید. 
《دارم میرم خونه خالت تا برمی‌گردم این آشغال‌دونی رو تمیز می‌کنی و اِلا من می‌دونم و تو.》

دیالوگ هشدار مامان قبل از رفتن، عین زنگوله ای در سرم به صدا در اومد. نگاه اجمالی به اطراف انداختم. همه چیز سرجاش بود یا بهتره بگم هیچی سرجاش نبود! باید تا قبل از اومدن مامان اتاق رو از تمیزی برق بندازم. قبل از هر چیز شلوار جینم رو با شلوار نخی لیمویی با طرح های شلوغ عوض کردم و بعد، از کتابخونه شروع به تمیز کاری کردم. کیسه زباله کوچیک و مشکی رنگی که قرار بود از آت و آشغال هایی در گوشه-گوشه اتاق، پر بشه رو آماده کردم. 
کتاب هایی با ژانر های متفاوت پخش و پلا در هر لاین رو مرتب می‌کردم و به بلندی قرار می‌دادم. بعضی از اون‌ها به علت حجم ورقه‌ها روی هم قطور و بعضی‌ها حتی شامل ده برگ هم نمی‌شد. برخی دیگر جلد های رنگی و برخی ساده و مشکی بودن. از بچگی عاشق کتاب و کتاب خوندن بودم و قدیمی ترین اون‌ها برمی‌گرده به کمیک کودکانه ای در اوایل سال هشتاد و نه که سال اول دبستان رو گذرونده و به عنوان هدیه از بابا دریافت کرده بودم. بخش بزرگی از کتاب‌ها شامل کتاب های علمیِ مستند مانندی بودن که بیشتر از موضوعات اخترشناسی و نجومات تشکیل می‌شد. البته تعداد کمیک و رمان‌های قدیمیِ شناخته شده هم کم نبود و کمترین موضوعی که به چشم می‌خورد، کتاب هایی با ژانر تاریخی و مذهبی بود. جدیدترین کتابم رو که زیر خروارها لباس زیر، مظلوم واقع شده بود رو بیرون کشیدم و نجات دادم.
《مغازه جادویی_ نوشته دکتر "جمیز.آر.دوتی".》

از پرطرفدار ترین آنلاین‌شاپ پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25) سفارش داده بودم و با توجه به کامنت‌ها، نوشته این کتاب امیدبخشِ بزرگترین گروه درحال حاضر خاننده دنیا، "BTS" شده بود. عکسی از نمای پشت سر هفت پسر خاننده اکیپ روی جلد اون طراحی شده و آرم مخصوصی از این گروه هم در گوشه کتاب چاپ شده بود. به-به! ببین چه چیز منحصرد به فردی بین خرت و پرت های بی‌مصرفم پیدا کردم! کتاب و با ملایمت روی عسلی گذاشتم تا در زمان مناسب از خجالتش دربیام.
مابقی کتاب ها رو هم مرتب کردم و در همین حین هر گونه شی‌ای که به نظرم زباله می‌اومد و توی کیسه جمع آوری می‌کردم. با اینکه هنوز یک سوم از اتاق رو هم جمع و جور نکرده بودم اما انرژی زیادی از بدنم تحلیل رفته بود ولی ترس از شماتت مامان دلیل محکمی برای تکاپو های متوالیِ من در جریان برقراری نظم اتاقم بود. بدون معطلعی سراغ قسمت دیگه ای از اتاق رفتم.
لباس‌ چرک های نگون‌بختی که اسیر بی‌سلیقی من شده بودن و از چشم های مامان دور مونده بود و به لباس‌شویی منتقل کردم. سپس پیس-پیس کنان با شیشه پاک‌کن به جون شیشه و آیینه‌ها افتادم و دستمال می‌کشیدم. در همین حال نگاهم به چهره‌‌‌ی خودم در آیینه گره خورد. مو هایی که بر اثر سرعت رشد کم و پیچ و تاب تا روی شونه ام می‌رسید و رنگ حنایی داشت، ژولیده-پولیده توسط چنگک های کلیپس مهار شده بود. صورت گرد و گندمگون داشتم که با جوش های ریز و درشتی که در دوران بلوغ با دشمنی از قبل برنامه ریزی شده‌ی سیستم بدنم عین ته دیگ عدس پلو می‌موند، تزئین شده بود. سعی می‌کردم بهشون دست نزنم و با شوینده های مخصوص آثارش رو کمرنگ کنم. با این حال من می‌دونم این جوش‌ها از عادی‌ترین بخش صورتم هستن و وجودشون برام اهمیت چندانی نداشت.  چشم های قهوه ای کشیده با مژه های فر و بلندی داشتم که با دوبار پلک زدن، بال می‌گرفتم توی آسمون و با کفترهای صمد نمکی (کفتر باز قهار محله) می‌تونستم هر روز روی سر پیرزن های فوضول محله پی‌-پی کنم و هار-هار بخندم. ابرو های پر و نامنظم همرنگ مو هام و با انگشت مرتب کردم و لب و بینی پفکی مو یه چینی دادم. واه-واه قربون خودم برم؛ شباهتم با مونیکا بلوچی مو نمی‌زنه (ارواح عمه‌ی نداشتت). وا! این خال وسط پیشونیم از کجا سبز شد؟ تا جایی که یادم میاد همچین چیزی نداشتم. به آیینه نزدیک‌تر شدم که خال پرید روی گونه سمت راستم. وویی خالِ متحرک! دوباره این ور و اون ور شدم و به دنبالم خال هم از جایی به جایی دیگر نقل مکان می‌کرد. دِ یه جا وایسا دیگه ببینم چه موجود نشناخته‌ای هستی. اخر سر خال وسط چشم سمت راستم توقف کرد. جیغی کشیدم و از آیینه فاصله گرفتم. یا پیر زیارت! این چی بود پرید تو چشمم؟! چشمم و مالیدم و دوباره به نقطه سیاه روی آیینه خیره شدم. خاک باغچمون با کرم هاش روی سرم! نقطه متحرکی که فکر می‌کردم خاله فقط یه لکه ریز چندش و رو مخ بود. ایستگاه من و می‌گیری آره؟ دارم برات. الان همچین با تف پاکت کنم که دامستوس بیاد پامو ببوسه. آب دهنم و جمع کردم و روی لکه شوتیدم. دستمال پارچه ای و چندین‌بار محکم روی اون بالا و پایین کردم. بله! هیچ اثری ازش نموند. هانا دست مریزاد. بوی نامطبوعی از آیینه به مشامم خورد. با تعجب روی دستم پوفی کردم و بعد بو کشیدم. اه-اه دختر چند وقته مسواک نزدی؟ به مولا که دیشب زدم. بیخیال. حالا کسی هم نمیاد آیینه تو رو بو بکشه. ولی اگه یه نفر پیدا شد که آیینه‌ مو بو کرد و حالت تهوع بهش دست داد چی؟ 
هیچی حاملگی‌‌ش رو بهش تبریک بگو. نوچ

حالا که بعد یه ماه شروع به شستن و سابیدن کردم باید بی‌نقص عمل کنم. دو تا پیس بیشتر که حروم نمیشه. با لکه پاک‌کن روی اون کشیدم و با لذت به برق درونش لبخندی از رضایت زدم. این شد یه چیزی!
تخت و کمد و سایر نقاط اتاق هم بدون جا انداختن کوچیک‌ترین ذره ای تر و تمیز کردم و در نهایت با کشیدن جارو برقی به عملیاتم پایان دادم.
نفس کیسه از زباله های مختلف بریده بود و داشت خفه می‌شد. حدود سه ساعتی رو زمان صرف این اتاق تکونی  کرده بودم و دیگه نایی نداشتم. آی- آی، احساس ضعف و گشنگی همزمان باهم به سراغم اومده بود و شد قوض بالا قوض!

ویرایش شده توسط مارمولک
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش هشتم:

از خستگی وسط اتاق ولو شده بودم و به لوستر حبابی بالای سرم که درونش لامپ خاموشی بود، نگاه می‌کردم. پاشو دختر الانه که لوستر وِل بشه بیفته فرق سرت. تو که شانست در راه خدا خشک شده. با همین اندیشه نامعتبر از زیر لوستر بلند شدم. نفسی تازه کردم و کیسه آشغالی رو در گوشه ای گذاشتم. اتاق از تمیزی برق می‌زد. هانا یا یه کاری رو نمی‌کرد یا اگه می‌کرد کارستون بود. 
سر و صدایی از بیرون اتاق توی گوشم پیچید. قابل حدس بود که مامان و حامی به خونه برگشته بودن. با برداشتن کیسه زباله از اتاق خارج شدم. خونه ما در مرکز شهر قرار داشت که دویست متر واحد و چهارصد متر هم زیربنا رو تشکیل می‌داد. سه اتاق خواب و سالن و پذیرایی و آشپزخونه، دو عدد سرویس بهداشتی کلِ واحد ما رو شامل می‌شد. 
وسط گفت و گو مامان و حامی به سالن نشیمن رسیدم. توجه مامان و حامی به کیسه زباله ام جلب شد و مکالمه شون ناخودآگاه نصف و نیمه موند. کیسه رو کنار در خروجی گذاشتم تا سر فرصت توی سطل زباله سرخیابون بندازم. 

- اون چیه تو کیسه؟!

کنار مامان لَم دادم و پا روی پا انداختم  و روبه حامی گفتم:
سر بریده تو.

- اِ دختر جون زبونت رو گاز بگیر. 

زبونم و روبه مامان بیرون آوردم و بین دندون هام فشردم که درد خفیفی رو حس کردم.

- خوب شد؟!

- حالا نگفتی چی توی اون کیسه بود.

حامی دوباره سوالش رو تکرار کرد و با نگاهی کنجکاو بهم زل زد.

- رفیقاتو از گوشه به گوشه شهر جمع کردم ریختم توش ببرم آشغالی.

- راجع به دوستای من درست حرف بزن‌ها!

- مثلاً اگه درست حرف نزنم چی میشه؟ 

- خودت و می‌کنم توی گونی و کت بسته تحویل شهرداری میدم تا با سوزوندنت شهر از آلودگی پاک بشه.

- منو هم اگه بسوزونی باز دود میشم میام تو چشمت کورت میکنم.

- وایی بسه دیگه! سرم رفت. یکی نشسته بغل این گوشم وِر می‌زنه و یکی نشسته بغل اون یکی. دِ دو دقیقه عین آدمیزاد با هم حرف بزنید یکم دلم خوش شه بچه زاییدم نه سگ و گربه.

بالاخره کاسه صبر مامان لبریز شد و با  فریادش  ما رو به سکوتی دعوت کرد که نه من نه حامی این دعوت و نپذیرفتیم و دوباره به جون هم افتادیم.

- این دختر خانومت یاد نگرفته چه طوری با بزرگترش حرف بزنه.

- بزرگتر؟! تو مگه اینکه از نظر اعداد تو شناسنامه از من بزرگتر باشی وگرنه از لحاظ عقلی  نیمچه منم مغزت تشکیل نشده.

حامی دست برد سمتم و منم به تقلید از اون و برای دفاع از خودم دستم و به سمتش دراز کردم تا مانع برخورداش به خودم بشم. داشتیم با دست بهم ضربه می‌زدیم که یهو مامان فریاد کشید. 

- آی ... آی ننه... فشارم... فشارم افتاد... بچه... بچه ام... وایی مادر... (جیغ فرا بادمجونی مایل به کبود) ..‌. ای خدا جون بچه مو از دست این دوتا جونوری که افتاده تو کاسه‌ام نجات بده و جون من رو بگیر... خدایا به فریادم برس...

با نگرانی به مامان خیره شده بودم. جیغ می‌کشید و گله می‌کرد و فحش های درشتی گاه سمت من و گاه سمت حامی پرتاب می‌کرد. هراسان از وضعیت مامان، احوالش رو جویا شدم:

- مامان چی‌ شد؟ کجات درده؟ 

حامی بیم‌زده تر از من به نظر می‌اومد و نگران ناگهانی به جفتشون سرایت کرده بود.

- مامان؟ غلط کردم ببخشید. هانا پاشو برو آب قند بیار.

فوری از جام پریدم و به آشپزخونه رفتم. لیوان شیشه ای رو از آب خنک پر کردم و شکرپاش و توش خالی کردم. حالا هرچی با قاشق هم می‌زدم، شکرها توی آب خنک حل نمی‌شد. بیخیال شدم و کمی از آب و چشیدم.

- اوم... خوشمزه بود.

یه قلوپ دیگه خوردم که با فریاد حامی شرایط کنونی و درک کردم.

- پس اون آب چی شد؟

تند دویدم و لیوان و به حامی رسوندم.

- این که خالیه!

ویرایش شده توسط مارمولک
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش نهم:

یه قلوپ آبی که برای مزه کردن خورده بودم، نصف بیشتر لیوان و خالی کرده بود و فقط کمی از اون ته لیوان باقی مونده بود.

- ای وای... بده ببرم پرش کنم.

حامی چشم غره ای بهم رفت و با غیض نگاهم کرد.

- لازم نکرده... این لیوان تا برسه اینجا تو بیست دفعه از سرش می‌خوری.

جیغ های مامان تمومی نداشت و هنوز داشت با خدا و اکثر پیام‌بر ها دردودل می‌کرد.

- امام خمینی عزیز ببین این رضا چی تو دامن من کاشته... دو تا توله...

امام خمینی؟! فکر کنم واقعاً مامان حالش خوب نبود و داشت هزیون می‌گفت.

- دِ یه کاری کن حامی!

- چه کاری مثلاً؟

- چه بدونم. تو مثلاً دکتری.

- آهان راست میگی. صبر کن.

بعد از کمی فکر کردن، گفت: کمکم کن مامان و بخوابونیم.

مامان و روی مبل خوابوندیم و آبی که ته لیوان مونده بود و روی صورتش می‌پاشیدیم.

- قربونت برم مامان خوشگلم. هانا برات بمیره که این روز ها رو نبینم.

- تو اگه به فکر من بودی به حرف هام گوش می‌دادی.

اشک هامو که تازه متوجه شدم روی صورتم روونه شده رو پس زدم و گفتم:
تو جون بخواه مامان سحری. 

- ببینم اتاقت و تمیز کردی؟!

تند-تند سر تکون دادم و جواب دادم:
آره، آره.

- راست میگی یا می‌خوای دل منو خوش کنی؟

- به جون این حامی که می‌خوام سر به تنش نباشه راست میگم.

حامی معترضانه وسط مکالمه احساسی من و مامان پرید:
حالا میشه دو دقیقه از حمله به من دست بکشی و از جون من مایه نذاری؟

- نخیر نمیشه.

پشت چشمی برای حامی نازک کردم و دوباره روبه مامان با بغض ادامه دادم: 
الهی دور سرت بگردم، چی می‌خوای برات بیارم هان؟

مامان دیگه جیغ پلیغ نمی‌کرد و بعد از کمی تامل، اولین خواسته اش و به زبون آورد.

- برای امشب شام درست کن. حامی مادر تو هم میری نونوایی تا تعطیل نشده، نون می‌خری...

و یکی یکی تمام امور روز رو بهمون گفت و خودش رو از کار و بار مرحوم کرد. ما هم چشمی گفتیم و پی کارمون رفتیم. شالی روی مو هام انداختم و با پوشیدن دمپایی های اسفنجی، کیسه زباله رو به کول زدم و رفتم.
خواستم دکمه آسانسور رو فشار بدم و هیکل گنده‌ام و به وسیله اون به پایین برسونم که یادم اومد خونه ما اصلاً آسانسور نداره. با حرص از پله ها پایین می‌رفتم و غر می‌زدم. به پیچ آخر راه‌پله رسیدم که متوجه شدم سایه ای روی دیوار مقابل افتاده و قبل از این‌که تصمیم بگیرم چی‌کار کنم قامت بلند مردی مقابلم ظاهر شد. از حیرت دهنم وا مونده بود. چه خوشتیپ و با وقار به نظر می‌اومد. کفش های اسپرت قرمز-مشکی و تیشرت قرمز ساده به تن داشت. روی تیشرت جلیقه ای از جنس چرم و کوتاه مشکی رنگ هم پوشیده بود. صورت مردونه با چشم های بادومی و لب و لوچه بامزه ای داشت که مات موندم.
دادا! این بابا خل شده توی این گرمای بندر جلیقه پوشیده؟!

- سلام. شبتون بخیر.

چی؟ با من بود؟ پس نه پسر مردم داره با ارواح سایه‌ها سخنرانی می‌کنه.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش دهم:

صدام و با تک سرفه‌‌ای صاف کردم و گفتم:
سلام. ممنون. شب شما هم خوش.

- شما ساکن همین واحد اول هستین؟

- نه پس. رفتگرم اومدم آشغال‌ها رو ببرم که دیگه کسی به زحمت نیفته تا سرخیابون بیاد.

پسر خنده ریزی کرد و از نوک انگشت بزرگم که از دمپایی بیرون افتاده تا مو هایی که مثل سبزه روز عید سیخ از شال بیرون زده بود رو بررسی کرد. چشم هات و درویش کن بی‌حیا! آخه این شانس من دارم؟ تاس ما رو باش، جا شیش‌تا، پنج وجه داره! یه روز که عین کفتار خسته از خونه بیرون زدم این آقای رعنا و ترگل-ورگل جلو روم سبز میشه. خدایا حواسم هست‌ها! داری موقعیت های ژیگول و از کفم می‌بری.

- نه منظورم این نبود‌. آخه با آقای رستمی کار داشتم.

- چه کاری؟ من دخترشون هستم.

- واقعاً؟ خوشبختم از دیدنتون.

درست می‌شنوم؟ وایی  ننه الانه که خل بشم. بالاخره یکی رو این زمین خاکی پیدا شد که از دیدن من خوشبخت بشه. 
لبخند ژکوندی تحویل صورت ملوسش دادم و گفتم:
مرسی، همچنین. معرفی نکردید؟!

- من پسر آقای کمال‌زاده، همسایه بالاییتون هستم.

پس این پسر اون پیرِ بداخلاق بود! نه به این پسر شیرین زبونش نه به خود سگ اخلاق غرغروش. 

- آهان که این‌طور. منم خوشبختم از آشناییتون.

- مچکر. پدر تشریف ندارن؟

پدر! چه لفظ قلم و کتابی حرف می‌زنه! نکشیمون با این ادبت!
چیز دیگه ای در دل می‌گفتم و چیز دیگه ای به زبون.

- متاسفانه خیر؛ به ماموریت رفتن. حالا امرتون خیلی واجبه بگید من به گوشش می‌رسونم.

- بد شد. باید حضوری با خودشون صحبت کنم.

- ا‌ِ آره بد شد.

دیگه چیزی نگفت و سکوت سنگینی بینمون حکم فرما شد. زل زده بودیم به همدیگه و هر یک منتظر سخنی از جانب دیگری. لبخندم عمیق تر شد که متوجه درخشش رنگ چشم هاش شدم. درست می‌بینم؟ نزدیک‌تر رفتم و فاصله مون و با یک پله دیگه کمتر کردم. چشم های پسر از تعجب گشاد تر شد و بله! درست می‌بینم. آقا پسرمون چشم های میشی رنگ داره. عاشق این رنگ بودم و انگشت اشاره مو و به چشم سمت راستش نزدیک کردم و با ذوق گفتم:
وویی ننه رنگ چشم هات... میشی‌ایه! خیلی قشنگه.

پسر هنوز مبهوت حرکات من بود و من رنگ های دیگری نظیر عسلی و رگه های آبی درون مردمک چشم هاش و کاشف شدم. پسر بالاخره از بهت خارج شد و لبخند پهنی به اندازه عرض گوش سمت راست تا گوش سمت چپش باز کرد و با تک خنده‌‌ای گفت:
ممنونم... تاحالا کسی این‌قدر رک بهم این و نگفته بود. مرسی از تعریفتون! 

- خوشحال شدی نه؟

- آره. خیلی.

کاش یکی هم پیدا می‌شد این‌طوری از ما تعریف و تمجید کنه. این‌قدر فر زدن به خودم و هیکلم که باورم شده پشمی تو کلاهم ندارم.

- می‌تونم دست کنم تو چشم هات و درشون بیارم؟ بسکه به چشمم خاصیت داره‌.

خنده پسر اوج گرفت و سرش و پایین انداخت.

- شما صاحب اختیارید. بفرما این چشم‌ها مال شما.

سرش و بالا آورد و با انگشت پوست زیر چشم شو  کشید و تخم چشمش بیرون زد. با این کارش خندم گرفت و انگشت های بلندم و به چشم هاش نزدیک و چندین بار باز و بسته کردم .
صدای خندیدنمون توی راه‌پله طنین انداخت. به کل فراموش کردم که دارم به کجا و برای چه کاری میرم. با یادآوری کیسه زباله، محکم با کف دست به پیشونیم کوبیدم. پسر ترسید و نگران پرسید:
چی شد؟ 

- هیچی. محو زیبایی هات شدم، ماموریتم یادم رفت.

- ماموریت؟

- آره. باید این بچه‌ها رو به خونشون برسونم.

ویرایش شده توسط مارمولک
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...