رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان اَهمَر، strange کاربر انجمن نودهشتیا


Straange
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

 رمان:  اَهمَر-ahmar

 

     نویسنده:   (wisemind)strange

ژانر: جنایی، معمایی

سبک:تحقیقاتی(پلیسی)، روانشناختی،رمزآلود

 

                                  

خلاصه:

هرکه دست‌هایش را درونِ این سیاه‌چاله‌یِ عمیق فرو برد، غرق و نابود  یا در آن ماند و هم‌رنگ با آن شد. به راستی این چاله چه چیزی دارد؛ که هیچ‌کس از آن خارج نمی‌شود؟! همه می‌گویند این هم پرونده‌ و سوژه‌ای همانندِ تمامی پرونده‌هایِ دیگر! اما کدام پرونده‌ای تمام نشدنی  است؟!

 

مقدمه:

صدایِ ناله‌هایم را به یاد داری؟

زجه‌هایی که در لحظه‌یِ واپسین زدم؛ اما   نسبت به آن بی‌توجه بودی!

مرسی! دیگر همه‌یِ آن‌ها صرف شد، صرفِ بزرگ شدن و آدمی جدید شدن.

متعجب نباش! آدم از چیزی که خودش مسبب آن است   شوکه نمی‌شود.

 

(تقدیم به کودکان کار و قربانی های خشونت خانگی کسانی که هیچکس صدایشان را نشنید.)

 

 

<سخنی کوتاه از نویسنده>

رمان زاده یِ سرزمینِ تخیلاتِ نویسنده  بوده

وهرگونه وجه تمایزی اتفاقی 

است.

ویراستار:@ VampirE☆ویژه☆

ناظر: @ Artemis.T

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Straange
ویراستاری VampirE
  • لایک 15
  • تشکر 2
  • غمگین 1

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

(فصل اول: لحظاتِ تاریکی)

(پارت  یک)

تابستانِ ۱۳۹۶ _ساعت3:00 صبح_مخفی-گاه

تلاش مستمرش برای یافتن آب قابل تحسین بود!  حق هم داشت. چندین ساعت   عاری از هر آذوقه‌ای  ماندن،   هر شخصی را به زانو در می‌آورد. هرچند تقصیرکار خودش بود؛ اگر بدون هیچ مخالفتی همان اول  زبان باز می‌کرد و  نام هم‌دست‌اش را می‌گفت، نتیجه  این نمی‌شد

گویا دیگر بهرام  کارکشته را هم عصبی ساخته بود.  در این مدت طولانی، موفق شد سیگار    را به   اتمام برساند.  تهِ سیگارِ به اتمام رسیده را بر روی زمین پرت کرد و با تمام وجود پاشنه‌اش را روی آن قرار داد. گویی که با جُثه‌یِ ریزِ دخترک کلنجار می‌رفت.

اگر آن سیگار جانی داشت و می‌توانست سخن بگوید، قطعا از  دردی که زیر آن بوتِ  ثقیل متحمل شده بود، حرف می‌زد. بهرام  دَمی   پر حرص از دهانش خارج کرد و آرام به سمتِ   بره‌یِ نابش رفت.  حال که تمامی اختیارها را به او داده بودند، قصد داشت تمامی قدرتش را به رخ بکشاند. از تمامی نوچه ‌هایشان گرفته تا آن بره‌یِ   ریز اندامی که   ساعت‌ها سخن نگفته بود، ولی در طلب  چیزی بود!

 صدایش را  بالا برد:

-   نوچ- نوچ!

بره ‌اش  تکانی خورد و لرزشی کوتاه در بدنش ایجاد شد.  گویا با چنین چیزهایِ کوچکی ذوق می‌کرد.   لبخندی زد و  دَوان- دَوان  به سمتش رفت.    صدای برخورد آن بوتِ سهمگین همراه با زمین،  او را مُجاب به طولانی‌تر کردن  راهش   و ریز قدم برداشتن می‌کرد. گویا که تمام قدرتش در این حرکت پنهان شده بود!

به او رسید! آرام کیسه‌یِ سیاه رنگ  و خاکی را از رویِ سرش کشید. صورتِ خیس از عرق و گریان دخترک نمایان شد. به  چشم‌هایِ آبیِ توام با  رگه‌هایِ قرمزش رنگش زل زد. هنوز هم نئشگی در چشم‌هایش  موج می‌زد!

آهی کشید و در حالی که پر افسوس به آن  رُخ زیبا نگاه می‌کرد، گفت:

-   حیفه! دختری مثل تو این‌جوری نابود بشه!

دختر ک در نگاه بهرام چیزهایِ خاصی می‌دید. چیزهایی که با یک‌دیگر متفاوت بودند. در همان چند لحظه‌یِ کوتاه، رنگِ نگاهش به‌طور عجیبی تغییر یافته بود. وضعیت‌اش ترسناک‌تر از این نمی‌شد. آن چشم‌هایِ مشکی رنگ، بسیار خطرناک بود.

به ثانیه نرسید که چشم‌هایش پر از اشک‌هایی شد که هرگز نمی‌خواست نمایان شود!   بهرام که در این مدت  تمام نگاهش به چشم‌خایِ دخترک بود، سرتاپایش را از نظر گذراند و  بر رویِ زانوانش نشست.

-   تا یک ساعت  فرصت داری. در غیر این صورت، یا به خاطر نئشگی، یا به خاطر  بی‌آبی هلاک میشی!

دخترک دوست داشت با همان دهان بسته فریاد بزند و بگوید: "از همه‌چیز بی‌خبر است"  دست‌هایش را نزدیکِ صورتِ سفیدش که  تماماََ قرمز شده بود، برد.  بره‌اش  برق آسا سرش را عقب کشید و پر نفرت در چشم‌هایش زل زد. اعتنایی به  بی‌توجهی دختر نکرد و برخاست

- ولی   وقتی همه‌چیز رو بگی،   یه داستان خوشی در انتظارمونه و   داخل داستان‌مون می ‌دونی چی می‌نویسن؟

نیش‌خندی زد.  دست‌هایش را به  دو طرف باز کرد و در حالی که به سقف سرپوشید‌ه‌ی آهکی نگاه   می‌کرد، گفت

-   پرنس و پرنسس  به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند!  

یک زندگی تصنعی برای خودش   و دخترک ساخته بود؛ اما هر جفت آن می‌دانستند که  خیالاتی بیش نیست.   مجدداََ نگاهش را به دختر دوخت؛ ولی دختر چندش‌وارانه   نگاهش را از او گرفت!  پوزخندی زد؛ اما ناگهان جنون وارانه  به سمت  دخترک هجوم برد و چانه‌هایش را در مشت‌هایش گرفت.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Straange
ویراستاری VampirE

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

(پارت دوم)

دخترک   حالش از این فضایِ خفقان‌آور بد شده بود. نور سفید رنگی که   هرلحظه امکان  داشت خاموش شود و صدایِ چک- چکِ  پیاپِی آبی  که  مبدأ آن مشخص نبود، او را بیش از قبل  هراسان می‌کرد!   حال همه‌یِ این‌ها دست به دست هم داده بودند که این مردمکِ لرزانش هرلحظه بیش‌تر از قبل  جنبش داشته باشند.

این گردش و لرزش از چشم‌هایِ ترسناک بهرامی که چانه‌های ضعیفِ گردش را در مشت داشت، دور نماند .  عصبی    چانه‌هایش را با یک حرکت رها کرد  و  به تندی از او فاصله گرفت. درهمان حال، نگاهش را به صورت رنگ و روی رفته‌یِ دخترک دوخت و به خود اشاره‌ای کرد:

- بدت میاد؟! ولی   من اون‌قدرها هم بد نیستم!

مکثی کرد و کلاهش را از روی سرش برداشت.  دستی به  سرِ تهی از موهایش کشید و گفت:

-   من  آدم  نابی بودم.

فکرش را همراه با پوزخندی روی لب‌هایش هماهنگ کرد و گفت:

-   خانواده‌یِ خوب و معتقدی داشتم! درسم  عالی بود؛ حتی   داخل دانشگاه تو رشته‌یِ تاپم، معدلم از A  پایین‌تر نمی اومد.  می‌تونم  بگم یک‌بار هم سراغ رفقای ناباب و اعتیاد نرفتم. حتی عاشق  هم شدم!

پوزخندش را پررنگ‌تر کرد و گویی که در ذهن با خود سخن می‌گفت. برای تایید آن‌ها سری تکان داد و گفت:

-   همه‌چی خوب پیش می‌رفت!

دوباره حالت جنون‌وارش برگشت‌ و تند به سمت دخترک خیز برداشت.

چسبی که  به "مدت هفتاد و دو" ساعت تمام   بر روی دهان دختر قرار داشت و تنفس را برایش مختل کرده بود را   کَند. دردی در تمام وجود دختر رسوخ  کرد و تمام آن  با گفتن "آخ" آن هم زمزمه‌وار   پنهان شد!   لبخندی دلهره‌آور روی لب‌هایش نشست و در حالی که به دو جفت  دایره‌های آبی رنگ و لرزان زل زده بود، گفت:

-   اما یه روز دیدم بی‌هدفم!

دست‌هایش را محکم بر روی شانه‌هایِ دختر قرار داد و با تمام حرص فشرد. چشم‌های  از دردِ ناشی از فشارهایش  روی هم رفت.   بهرام هرچه‌قدر بیشتر درون فکرهایش غرق می‌شد، فشارش قدرتمندتر از قبل می‌شد!

ذهنش را آزاد کرد. به نقطه‌یِ نامعلومی زل زد .  گویی که موجودی خیالی آن‌جا حضور داشت. دختر گردنش را برگرداند با دیدنِ صندلی‌ای خالی که آن‌جا قرارداشت، متوجه روانی بودن این مرد شد و زندگی‌اش را تمام  شده دانست! این مرد روانی‌ای تمام عیار بود!   بهرام در همان حالت ادامه داد:

-   دقیقاً رویِ همون صندلی نشسته بودم و دیدم هدفی ندارم. همین!

حینِ حرف زدن، لحظه‌ای چشم‌هایش را بست. دست‌هایش را محکم به سرش گرفت و با تمام وجود فریاد زد. هراس بیش از قبل  همراهِ دخترک شد. قلبش آن‌قدر محکم به سینه کوبیده می‌شد که حدس می‌زد تا دقایقی دیگر از جایش  کنده  خواهد شد!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Straange
ویراستاری VampirE

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

(پارت سوم)

بهرام در همان حالت ادامه داد:

-   دقیقاً رویِ همون صندلی نشسته بودم و دیدم هدفی ندارم. همین!

حینِ حرف زدن، لحظه‌ای چشم‌هایش را بست. دست‌هایش را محکم به سرش گرفت و با تمام وجود فریاد زد. هراس بیش از قبل  همراهِ دخترک شد. قلبش آن‌قدر محکم به سینه کوبیده می‌شد که حدس می‌زد تا دقایقی دیگر از جایش  کنده  خواهد شد.

دوست داشت حرفی بزند تا او را از این حالت خارج کند؛ اما مگر دیوانه حرف حالی‌اش می‌شد؟ آن هم صدایِ  دخترکی که به مدت دو روز گرسنه، تشنه و موادی به او نرسانده بودند!  به ثانیه نکشید بهرام محکم سرش را بالا آورد؛ اما دختر به وضوح تغییرِ رنگِ چشم‌هایش را دید!

برایش قابل باور نبود!  اصلاً همچین چیزی امکان داشت؟! حال خبری از فریاد و حرف‌هایِ زننده‌یِ تهوع‌آور نبود!   بهرام بدون هیچ حرفی تنها به او نگاه می‌کرد، ولی نگاهش  ترسناک‌تر از همیشه بود. گویی که در این یک ثانیه، به آدمی دیگر تبدیل شده بود. فضایِ دلهره‌آور با این  چهره  به صد رسید و این را به معنایِ  تمام شدنِ  زندگی‌اش  می‌دانست. دخترک وقتی دید فایده‌ای ندارد، با  ناتوان‌ترین بانگ خود گفت:

-   کمکم کن!

تنها می‌توانست همین درخواست را داشته باشد! درون نگاهش سردی، بی‌میلی و حتی خشمی پنهان شده نمایان بود.   چه‌طور یک نگاه می‌توانست همچین چیزهایی را بفهماند؟! پس این بود آخرِ زندگی دخترکِ داستان؟!

 در ذهن باخود مرور کرد "اگر به گذشته باز می‌گشت، همانند همیشه با خانواده سفر رفتن را ترجیح می‌داد‌. وقت گذراندن در کنار کسانی که دوست‌شان داشت؛ و از همه مهم‌تر وارد این کار نمی‌شد!" 

  گویا وقت رفتنش فرا رسیده بود. زیرا  این فکرها بی‌خودی به هر ذهنی خطور نمی کرد،  مگر آن که لحظاتِ پایانی عمرت باشی!     آهی کشید،  همان‌طور که بغضش را فرو می‌داد، اشک‌هایش  سرازیر شد.

بهرام هم که همچنان ساکت بود؛ ولی صورت بی‌حالتش گواه خوبی نمی‌داد!   لحظاتی بعد تکانی خورد، برخاست.   در یک حرکت ناگهانی،   دست‌هایش را درون کاپشن چرمش برد و  کلتی کمری‌اش را خارج کرد.    بی‌مکث  به سمت دختر گرفت و برای آخرین‌بار در چشم‌هایِ اشکین دخترک زل زد. بدون هیچ فرصت  اضافه‌ای  شلیک کرد.

پنج‌بار پشت هم و بدون وقفه به قسمت‌های   مدنظرش زد و فرز   اسلحه را رها کرد. در نهایت با تمام و جودش آهی کشید و نفسی بیرون فرستاد! این از راحتی خیالش بود یا حسِ دیگری داشت؟!   دقایقی بعد، صدایِ باز شدن در آمد؛ ولی بهرام همچنان   به جسد بی‌جان و ترسیده‌ی دختر خیره بود.

-   چی‌شد؟!

عاجزانه نگاهی به سرتا پایِ بی‌حرکت دخترکِ زیبا کرد و   گفت:

-   کمکش کردم!

در نهایت محکم چشم‌هایش را رویِ هم قرار داد و بدون هیچ حرفی برگشت.

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

(پارت چهارم)

تابستان ۱۳۹۶_ساعت5:00_مخفی-گاه

- قربان گویا ما  نهایی‌ترین شاهدمون رو از دست دادیم.

حرکت دستش متوقف شد! توپ  را  سخت فشرد:

- منظورت چیه؟!

شخص که نمی‌دانست چه‌‌گونه بازگویِ تمامی مطالب باشد، با مکث تمامی  اطلاعات در ذهنش را جمع آوری کرد:

- بهرام بهش شلیک کرد!

توپ ریزِ پینگ- پنگ را محکم پرت کرد که مصادف با شکستن تلوزیون بزرگ  ترک خورده‌یِ حائل به دیوار شد.  عادت همیشگی‌اش بود. تمام عصبانیت را در صدایش جمع کرد و با همه‌یِ وجود فریاد کشید.  همه افرادِ اتاق سرشان را پایین بردند، چرا که در این لحظه، هیچ‌کس  شهامت حرف زدن را نداشت!

گلویش از این فریادِ نا به‌ هنگام دچارِ سوزش شد؛ ولی چه اهمیتی داشت؟! او دو راه داشت! یا آن‌قدر فریاد بکشد که تمامی حرصش خالی  شود؛ یا بهرام را نابود کند.  ناگریز دستی به ماسکِ سیاه و چسبناکی این روزها  موجبِ  تعدی‌اش  می‌شد، کشید. بزاقی فرو برد تا صدایش صاف‌تر به نظر برسد:

- اون چوب رو به من بده!

فردِ مقیدش  همین جوان ِ چابک؛ اما ریز اندامی بود که به طرز عجیبی از پس همه‌چیز برمی‌آمد. پسر چشم ‌هایِ سبز رنگ را یک‌بار به معنای چشم باز و بسته کرد. با حالتی که شاید تردید همراهش بود، به سمت چوبی که کنار آکواریوم ماهی‌ها قرار داشت رفت.

نقابدارِ سیاه چوب را محکم در دست گرفت و به سمت آکواریوم رفت‌. مسببِ تمامِ زیبایی اتاق این ماهی‌هایِ رنگی و زیبا شکل بودند. آهی کشید، پر افسوس  و  با تمامی قدرتی که در خود جمع کرده بود، چوبِ بسیبال را به آکواریوم کوبید.

ضربه‌یِ اول، ضربه‌یِ دوم و  در نهایت در ضربه‌یِ سوم بود ؛ که آکواریوم با شدت شکاند.   آب‌ها و ماهی‌هایِ بزبان تنها چیزهایی که بودند که به زمین برخوردند. این جا چه کسی آزار می‌دید؟! تمامی ماهی‌هایی که در مجادله برای زنده ماندن بودند!

کلافه نگاهی به  زمین دوخت. با دیدن ماهیِ ریزِ قرمزی که بر رویِ زمین در حالِ تقلا بود.  چوب را بالا برد و سعی کرد آخرین ضربه‌اش را بزند. آماده‌یِ زدن بود؛ که یکی از   مقیدها به سمتِ مردکِ نقاب‌دار آمد و با صدایی که شاید لرز، ترس و افسوس در آن موج سواری می‌کرد، گفت:

- با شما کار دارن!

در همان حال که  به ماهیِ از دنیا رفته زل زده بود، چوب را محکم به گوشه‌ای پرتاب کرد و دستش را به سمت او گرفت. با صدایی آرام پاسخ داد:

- بگو!

گویا از حرف شخصِ پشت خط خوش‌حال نشد و به عصبانیتش افزوده شد:

- یعنی چی که... .

عصبی موبایل را به دیوار کوبید و گفت:

- باید بریم مخفی‌گاه!

دستی به کتِ مشکی و  نخی‌اش کشید طبقِ عادت دستی به ماسکش کِشید و حرکت کرد. در همان حال  افزود:

- اینی که موبایل رو به من داد؛ تازه‌ وارد بود؟!

مقید اصلی‌اش جوابِ مثبتی داد. بی‌آن‌که ذره‌ای مکث کند، گفت:

- از شرش خلاص بشید؛ یا جوری ادبش کنید، که دفعات بعد از این چیزها ناراحت نشه.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Straange
ویراستاری VampirE

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

(پارت پنجم)

بدونِ درنگی حتی از نوعِ کوتاه‌ترین‌اش، در را  با تمامِ قدرت هُل داد. هرچند آن درِ آهنین و سنگین بود، ولی  بدونِ ذره‌ای مکث محکم به در برخورد کرد.  او به شدت حرصش را با  موجودات و اشیایِ بی‌جان خالی می‌کرد. به راستی آن‌ها چه جرمی مرتکب شده بودند؟!  

 یکایکِ اعضا که جمیعاََ متشکل از ده نفر بودند، به سرعت صف   در کرانِ مناسب‌شان  ایستادند. آن‌ها خوب می‌دانستند یک اشتباهِ ریز منجر به چه مشکلی می‌شد!  مَرد از همین دور همه‌چیز را می‌دید!

بهرامِ سیاه پوشی که در حالِ سیگار کشیدن بود. آرام میانِ صفی که به احترام منظم ایستاده بودند گذشت. گویی که آدمی معروف است. ریز بهرامِ نشسته بر روی صندلی را پایید.  اوایلِ کار  هم خوب می دانست این پسر چیز خوبی است. قوی، قدرت‌مند؛ اما ساده و به شدت فراموش‌کار بود!

این یک مورد شاید یک جا به کارشان می‌آمد، ولی از حدش که فراتر می‌رفت؛  بدترین  مشکلات را رقم می‌زد. دستکش‌هایِ  چرم و سفتش را از  جیبِ  کتان و تنگش به سختی بیرون کشید. در حالی ساکت به او نزدیک می‌شد، گفت:

- چه‌خبره این‌جا؟!

به وضوح از همان فاصله‌یِ شاید نسبتاََ زیادش لرزشِ شانه‌هایِ بهرام را دید.  او ترس از حادثه داشت یا از این مَرد می‌ترسید؟! آرام برخاست و برگشتنش مصادف با کوبیدنِ اولین مشتِ آتشین ِ مَرد شد. آن‌قدر سوزناک بود که دردِ در چانه‌یِ بهرام سببِ اندکی تلو- تلو خوردن به عقب شد.

ولی توانست خودش را کنترل   و از برخورد با زمینِ خاکی کثیف جلوگیری  کرد.   خشم در نگاهش پدیدار شد، آرام نگاهش را به مَرد دوخت و سعی داشت همه‌چیز را توضیح دهد. ولی مشتی مجدد به شکمش خورد که تاب تحمل این درد را نداشت و محکم بر رویِ زمین فرود آمد.

عصبی در همان حالِ ولو شده فریادی از رویِ   خشم کِشید و  در حالتی که دردی شدید را متحمل می‌شد، گفت:

- چی‌شده؟!

ابروانِ مَرد بالا رفت و با صدایی که بیشتر به طعنه شباهت داشت گفت:

- چی‌شده؟! 

یکی از دستکش‌هایش را تند  از دستانش خارج کرد. آن را با تمامِ  قدرتی که داشت به صورت بهرام کوبید و گفت:

- می‌دونی اون دختر چه ارزشی داشت؟!

بهرام صورتش را بالا گرفت، در چشم‌هایِ  پر از آتشَش زل زد. همان مَردی که تنها چشم‌هایش را دیده،  حرف‌هایِ زیادی درونِ چهره‌یِ پنهانی و حتی نام دروغینش بود! کسی که یک‌بار هم خودش را نشان نداده، ولی تمامِ مقیدها و کارکنانش با چهره‌یِ حقیقی شروع به‌ کار می‌کردند؛ اما دلیلش چه بود؟!

او با خودخواهی تمام خود را زیرِ نقابی سنگین پنهان و همیشه تظاهر به میش بودن می‌کرد! در حالی که همان گرگِ معروفِ قصه‌ها بود!  مَرد سکوت بهرام را که دید فریادی زد که در  تمام ِ  آن مخفی‌گاه صدایش پخش شد:

- نمی‌دونی؟!

بهرام که دردش رو به بهبودی بود تنهای سری به معنای"نفی" تکان داد. مَرد پوزخندی زد، کُلتش را با یک حرکت حرفه‌ای بیرون آورد.

- در این حد که باید جونت رو بگیرم!

بهرام چشم‌هایش  گشاد شد! خواست حرفی بزند؛ اما فرصتی به او داده نشد، چرا که این کشیده شدن و رهایی تیرِ اسلحه، به هیچ‌کس فرصتی نمی‌داد.  زندگی‌ای  که به پایان رسید.  شاید آدم شرافت‌مندی نبود، ولی  این نوع   پر کِشیدن   برای هرکسی  دردناک است.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

(پارت ششم)

روز بعد-ده صبح

دست‌هایش را  بر لبه‌هایِ  یخ زده‌یِ تراس قرار داد و چندمین پُکش را به سیگارِ (Treasurer)*  زد و   چشم‌هایش را بست. خودش را به دستِ نسیمی که موهایِ پریشانش را به بازی گرفته بودند سپرد.   دلش خواستار قطع شدنِ تمامی صداهایِ   اطراف بود، حتی باد را عاری از هر آوایی دوست داشت.  

پُکِ آخرِ سیگار را با مهارت خاصی کشید، آن را از همان ارتفاع رها کرد. دیگر برایش مهم نبود با تراسِ شخصی دیگر یا حتی با فردی  برخورد کند، باید نتیجه همانی می‌شد که  در ذهن داشت. کلافه دمی بیرون فرستاد، دست‌هایش را به صورتِ خسته‌اش کشید  و به آسمان روشن و درخشنده زل زد. با وجود نسیمِ خشنی که در این فصل بهار می‌تابید، آفتاب درخشنده‌ای در آسمان بود!  دست‌هایش را به حالت ستاره درآورد و یک چشمی در حالِ کاویدن  خورشیدِ درخشان بود.

 دستی  روی کمرش  قرار گرفت! قطعِ به یقین  می‌دانست چه کسی است. دِلوین جوری او را در آغوش گرفته که گویا وعده‌هایِ نابی  به هم داده‌اند. در حالی که خودش هم می‌دانست، این حس چیزی جز  زودگذری  و تلخی‌اش بر جای نمی‌گذاشت. کلافه دست‌هایش را کنار زد و با صدایی که سعی داشت خون‌سرد به نظر برسد، گفت:

- بارها گفتم از پشت  بغلم نکن!

صدایِ خنده‌هایِ پر عشوه در گوش‌هایش  پخش شد.  چشمی بست و  در دل زمزمه کرد "از این خنده‌ها متنفرم!" 

- از پشتت می‌ترسی؟!

 آرام به پشت برگشت و نگاهِ عاقل‌ اندر سفیهانه‌اش را تقدیم چشم‌هایِ عسلی‌اش کرد.  دِلوین* ریزخندی تحویلش داد. دست‌هایش را آرام بر روی خراشِ زیر چشمی که تا  پیشانی‌اش وجود داشت برد. با لحنی خجل‌زده و حاوی بغض گفت:

- آران*؟! چی میشه یک‌بار به حرف‌هایِ حداقل چرت و پرتم بخندی؟!

آیا به راستی عاشقش بود؟!   آران  که به علت زبر و زرنگ بودنش از کودکی لقبش همین بود و  با این زخمِ ننگین بر رویِ صورتش  زندگی سختی می‌گذراند را دوست داشت؟!  لجش گرفت و بدون مکثی گفت:

- چرا دوستم داری؟!

- دوست داشتن دلیل نمی‌خواد!

پوزخندی زد و گفت:

- با وجود این‌که پادویی بیش نیستم و این زخم بزرگ رو صورتم از کودکی حَک شده دوستم داری! این عشقه یا ترحُم؟!

دِلوین دستی به  دامنه‌یِ مانتویِ حریرش کشید،  آن را صاف کرد و  گفت:

- حتی با وجود این‌که نمی‌دونم اسمِ واقعیت چیه!

ابروانِ آران بالا رفت، در حالی که  دندان‌هایش را از رویِ خشم رو هم می‌فشرد و هرآن امکان شکستنش وجود داشت، گفت:

- من دیروز یکی از بهترین و قدیمی‌ترین مقیدهام رو کشتم! حتی مجبور شدم اون‌جایی که خونش ریخته شده بود رو با دست‌های خودم تمیز کنم.  در نهایت به خونه اومدم و  خوابیدم. اونم با خیالِ راحت!

دِلوین  به حرصِ صورت و عذاب‌هایی که درون صدایِ رسایش نهفته شده بود، توجه‌ای نکرد.   بدون توجه به زجه‌هایِ  دلیل دارش، دست‌هایش را در دست گرفت و با صدایی مملو از غم گفت:

- چرا این زخم‌ها رو پانسمان نکردی؟!

متعجب به  زخم‌هایِ ایجاد شده در دستش نگاهی کرد. گویا این دختر حرف‌هایِ او را نمی‌شنید! کلافه دست‌هایش را  محکم کشید. با صدایی  سودا از حرص، افسوس و غم گفت:

- برو!

دِلوین می‌دانست مخالفت با او عواقبِ سختی دارد‌. حتی با وجود این‌که لج‌باز بود، عصبانیتش را بیش از هرچیزی دوست داشت. تنها سری تکان داد. کیف کِرِمش را در دست گرفت و با صدایی آروم گفت:

- می‌بینمت!

   آران بی‌توجه، پشتش را به او کرد. در کناره‌ترین قسمت تراسِ نشست. گویی تنها جایی که از  این خانه می‌شناخت همین بود.  نگاهش را به دیواره‌یِ یاسی رنگِ دیواره‌هایش دوخت. نقش و نگارهایی  که به هنرمندیِ دِلوین  اندکی این تراس را دلنوازتر می‌کرد.  آرام برخاست. به سمتِ دیوارها رفت و گویی که دِلوین  است،   آهسته دستانش را دو طرفِ دیوار قرار داد و  آن را در آغوش  خود حَل کرد.

شاید علت دوست داشتن این تراسِ بزرگ و  پر ازدحام؛ اما دِنج  وجود اثری از دِلوین بود!  ولی علتِ رنجاندن این دختر چه بود؟! با سوزشی که در کفِ دستش ایجاد شد، کلافه از دیوار دست کِشید و به دست‌هایش نگاه کرد. این زخم‌ها هرگز پانسمان نمی‌شد. او باید هربار  این‌ها را می‌دید تا متوجه این‌که چه کسی بود می‌شد. او منفورترین آدمِ داستان، همان کسی که نه چهره‌یِ طبیعی دارد، نه اسمی حقیقی بود!

وجودش اهمیتی نداشت و تنها برای تصنعی  بودن ساخته شده بود. باقی اطرافیانش از او بهره که بردند، او را  بی‌خیال شده،  تا باقی افراد ذخیره، او را برای خود کنند. وجودِ  قصه تنها همین بود و بس!  ارزش او به اندازه‌یِ وجود بهرام و همان آکواریوم اتاقش بود.

 

*Treasurer: تولید کشورِ انگلستان+طلایی رنگ +یکی از گران قیمت ترین‌ها است.

*دِلوین-delvin: رباینده دل و عشق است.

*آران-aran:پادشاها قدیمی-ریشه کردی، ایرانی است.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

(پارت هفتم)

شاید عبور از بعضی مراحلِ زندگی‌اش، هم‌چون عبور از میدان مین بود. خطرناک و ریسک‌پذیریِ بالایی می‌خواست؛ اما او پذیرفت  و پا فراتر از آن‌چیزی گذاشت که نباید. حال هر چه‌قدر دست و پا بزند، هر چه‌قدر تقلا برای زنده ماندن کند؛  بی‌فایده است. 

《فلش بک(بازگشت) به بیست سال قبل》

تحملِ این زندگی ننگین برایِ پسرکِ کاری که صبح و شب  آدم‌ها و آن  ماشین‌های زمخت‌شان  را تحمل می‌کرد، بسیار سخت بود.  خصوصاً فصل تابستان  آن‌قدر گرمایش را به رُخ می‌کشاند که هربار  همراه با لپ‌های قرمز و دست‌هایِ سوخته از آفتاب به خانه می‌رفت!

کنارِ حوضچه‌یِ کوچکِ فاقد از هرگونه ماهی و آب نشسته بود، با همان صورت خیس و با اخم‌هایِ در هم رفته، به والدیت زل زده بود که هم‌چون مار به دورِ گنج، پول‌ها را به آغوش گرفته بودند. او برای پدر و مادرش اهمیت چندانی نداشت! هیچ‌کس نمی‌دانست  او برای جمع کردن ذره‌ای پول، دست  به چه کارهایی دست می‌زد!

همین دیروز پسرهایِ قلچماقی که از محله‌یِ بالا آمده بودند، با قلدری پول‌هایی که برای  آن شبانه روز جان کند را مستبدانه گرفتند. او ماند و حوضش و   شبی را که با ضربت ِ همراه با کمربند گذراند. چه شب زیبایی بود! 

این پسر از فصل‌ها متنفر بود. فصل‌هایِ بهاری که همه ‌یِ کودکان به فکر لباس‌هایِ جدید و شادی‌هایِ نابی بودند. پاییزی که همه با خش- خشِ روی برگ‌های رنگی ذوق‌ زده می‌شدند. تابستانی که آن‌قدر گرمایش طاقت‌ فرسا و زمستانش سوزناک  بود؛ که یخ زدنِ قلبت هم حس می‌شد. پس چه‌طور می‌توانست چیزی را دوست داشته باشد که هیچ‌گاه برایش خوشایند نبود؟!

از آدم‌ها هم متنفر بود. چه لگدها و تازیانه‌هایی از هم جنس‌ها و غیرِ آن‌ها نوش جان کرد و چه کبودی‌هایی بر روی جانِ کوفته‌اش نبود!  او به جایی رسیده بود که دلخوشی برایش وجود نداشت و تنها به فکر سر رسیدن روز و شب‌هایش بود. شب که می‌شد به سختی و با تمام کوفتگی‌هایی که داشت، به خواب می‌رفت. حداقل   سعی داشت اندکی خواب و دنیایِ تخیلی خودش را قابل تحمل کند.

گاهی اوقات  می‌اندیشید که شبانه خود و تمامی این اهالی حاضر در خانه  که تنها به پول تشنه بودند  را با یک گاز سمی به فلاکت بکشاند. این‌گونه شاید  درد کشیدنش کمتر می‌شد. کلافه از جا برخاست. همانند همیشه خودش را با تکه نانی سیر کرده بود. به سمت رخت‌خواب کهنه‌یِ بودار و تعفن  انگیزی که مقدار قلیلی‌اش  هربار می‌سوخت رفت.

بویِ کثافت و  مواد تمامی خانه را در برگرفته بود! برایِ حشرات هم بد نشد. در میان آشغال‌ها چیزی برای خوردن و غلت زدن در آن پیدا می‌شد. بهتر از این نمی‌شد! خانه‌ای که شب‌هایش با مواد سیر  می‌شد و در نهایت با کتک به خواب فرو می‌رفتی. پدر مافنگی‌ای که بالاجبار مادرت را به اعتیاد کشاند. چرا که توانایی طلاق نداشت!

اصلا دلیلِ به دنیا آمدنش چه بود؟!  از نظرش هرگز به دنیا نیامدن و در همان حالت جنین به دنیایِ دیگر  رفتن بهترین چیزی بود که می خواست‌. این‌که هربار باید به تحمل چیزی فکر می‌کرد، جانش را می‌گرفت.  آهی کِشید و دراز کِشید. اتاقکِ کوچکی که پوسته‌هایِ کنده شده‌یِ دیوار،  هربار بیش از قبل نوید فروریختگی را می‌داد. ‌امیدوار بود باران و برف نیاید.  چرا که دیگر به باد ویرانی  می‌رفت.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

(پارت هشتم)

دست‌هایش را زیر سرش قرار داد تا اندکی سرش بالا بیاید. در حالِ تماشایِ چرت زدنِ آن دونفر در کنارِ پول‌ها بود. حتی مادرش هم دیگر  به آن سمت گام برداشته و حتی او را نمی‌شناخت. بدتر از این هم می‌توانست باشد؟! بارها  باهمان سنِ کم‌اش از لایِ سوراخِ باریکِ در  چوبیِ رو به نابودی،  کتک‌ها و ضربات سهمگینی که بر او فرو می‌آمد را تماشا می‌کرد‌. بسیار زیاد به او پیشنهاد طلاقی  را داد که تنها اسم‌اش را از ممد گل فروش شنیده بود؛ اما نمی‌دانست  چیست!

بعدها متوجه شد که تصمیم زن و مرد برای جدایی از هم تعریفِ جامعی از طلاق است. پس اکیداََ اصرار داشت؛ اما  بعدها شنید امکان پذیر نیست.  کسی که نامش وکیل بود آن‌قدر هزینه‌ای که می‌گرفت بالا بود  که مادرش ترجیح داد با  آن مرد زندگی کند!   پسرک پیشنهاد به فروشِ اسباب و اثاثیه به دردبخور و سالم مانده‌ هم داد.  مادرش هم کاملاََ می‌توانست با دوخت و دوز  کماکان هزینه‌ها را جمع کند، ولی هربار  اصرارِ پسرک مساوی  با مخالفت مادرش می‌شد!

بعدها پسرک متوجه شد، که دلیل مخالفتش ترس از  تنهایی است. چرا که زنی  مکتب ندیده‌ای بود که به سختی از پس  تنهایی بر می‌آمد. ولی مگر فرقش با وضعیت الانش چه بود؟!هربار می گفت:

- مادر  الان اون‌قدر وضعیتت با تمیز کردنِ خونه‌یِ نیره خانم و هیزبازی‌هایِ  آقایون خونه سخت هست، که اگر مراحلش رو پیش بری و مستقل بشی واسه‌ات راحت‌تر میشه! اما به قولی چه کسی به حرف یک بچه سال گوش می‌داد؟! همه‌ منتظر بودند ببینند بزرگترها چه می‌گویند.  چرا که تصمیمات آن‌ها مهم بود؛  اما امثال ما به شرط کودک بودن و به جرم بویِ شیر دادن دهان هرچه می‌گفتیم نادرست  می‌شد!

 هربار از او  اصرار و از مادرش انکار بود!  دست آخر هم مورد آزار  همان آقایان داخلِ خانه قرار گرفت و  کماکان اعتیاد دامان گیرش شد. حال این دو هربار آن‌قدر دور آن پول‌هایِ مثلا مقرون به صرفه‌شان  دایره شکل می‌شدند، که هما‌ن‌جا به خواب فرو می‌روند.

اگر نیمی از این تلاش‌شان برای حفظ پول‌ها،  صرفِ خوب شدن‌شان می‌شد؛ شاید زندگی  حالِ او بهتر از هر کسی دیگر  بود! شاید منت یک لقمه را در خیابان نمی‌کشید و در نهایت قلدرهایِ محل آن را از او نمی‌گرفتند. ممکن بود دیگر لازم نباشد در خیابان دست دراز  و با منت  و ترحم چیزی از بقیه قبول  کند!

از او می‌پرسیدی زندگی چیست؟! تنها دو پاسخ داشت: "ننگ، سختی" شاید در فرهنگ لغاتش تنها همین کلمات  کار شده بود. هربار که به خواب می‌رفت، آرزویِ این را داشت که اگر بیدار شد با دنیایِ جدیدی هم‌چون داستان‌هایِ تخیلی که از اطرافیان شنیده بود روبه‌رو شود. اگر هم نشد، تنها همه‌چیز برای همیشه تمام شود! 

یک روز طبقِ رِوالِ عادی بساطش را جایِ همیشگی‌اش پهن کرد و گوشه‌ترین قسمت که شاید کمترین قسمتِ آفتاب‌خور بود نشست. به یکایکِ افرادی که پیاده و سواره  عبور می‌کردند زل زده بود. با خود فکر می‌کرد اگر لک‌- لکِ قصه‌ها او را دمِ خانه‌یِ یکی از این مرفهان بی‌درد می‌گذاشت، والدینش این پت و مت نبودند و بهترین زندگی را داشت.

آهی کِشید و همان‌طور که به جعبه‌ی  پر از بسته‌هایِ  سیگار زل زده بود. دستی جلویش قرار گرفت. نگاهش را از دست سبزه و  نسبتاً پر مو گذراند و بالا برد. با دیدنِ مردِ مسِنِ کلاه‌دار  با صدایی که ضعف و خستگی در آن موج می زد گفت:

- شما؟!

مَرد لبخندی زد:

- شاید لک‌- لکِ قصه‌ها!

پسر متحیر از این‌که  او قدرت ذهن خوانی داشت، همراه با لب‌هایِ خشک و گرد شده‌اش چشم‌هایش درشت شد! مرد تک خنده‌ای کرد و گفت:

- من همون کسی‌ام که قراره زندگی‌ات رو دگرگون کنه!

شاید به درستی "همراهِ هر سختی یک آسانی بود" پس از قرارِ معلوم یک مَرد بی‌دلیل، بی‌آنکه تازیانه‌ای به او بزند کمکش کند؟! در نهایت  همین یک دستِ کوتاه بدجور پسرکِ داستان را درونِ فکر فرو برد و اندیشید  که چه کند؟!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

(پارت نهم)

حال-آران

دستی به لباس خوابش کشید، آن‌قدر محکم کرد و در حالی که قدم زنان راهِ نشیمن را پیش گرفته بود،  ما بین راه   به  آینه‌یِ قدی که ما بین سرویس بهداشتی و اتاق خواب  چسبیده به دیوار بود نگاهی کرد.   سرتاپایش  را از نظر گذراند. آن اندامِ لاغر  به یک حالتِ ورزیده تبدیل شده. این روزها بی‌شباهت به غولِ درون داستان‌ها نبود. با آن خراشی که برای  بعضی‌ها اُبُهت، گاهی هم نحسی   بیش از حد شبیه به  همان دیوِ داستان  می‌شد. دستی رو زخم گذاشت و به نرمی نوازشش کرد. 

یک حالت گرگی داشت که این‌گونه چشم‌هایِ قهوه‌ای رنگ و بادامی‌اش به حالتی   شبیه به سوختگی در آمده بود.  گویا این‌که از دیشب به راحتی خوابیده، دروغی بیش نیست! این لب‌های گوشتی خشک شده و چشم‌های گود شده این گواه را نمی‌داد. او از همان دیشب مدام  به بهرامی فکر می‌کرد که دیگر حضور نداشت.  آهی پرسوز کشید و لحظه‌ای کوتاه چشم‌هایش را بست!

با صدایِ موبایل فرز چشمی باز کرد و برق‌آسا به سمت کاناپه‌یِ کِرِم رنگ رفت و   پاسخ داد. این موبایل چیزی نبود که با وقفه‌یِ زیاد  پاسخ‌گویِ آن باشد! سعی کرد  خودش را خون‌سرد جلوه دهد و وقتی موفق شد، گفت:

- بله؟!

- قضیه‌یِ بهرام رو شنیدم!

با شنیدنِ صدایِ مهراب، تمام حرصش را همراه دمش کرد و آن را  بیرون فرستاد.

- پس درسته!

کلافه پاسخ داد:

- کدوم بی‌وجودی این‌قدر زود خبر میاره؟!

گویا مهراب از پشت تلفن هم خواهان به رُخ کشیدنِ قدرتش بود! تمام نیرویش را در پوزخندی جمع و آن را تقدیم به آران کرد:

- من نفوذی زیاد دارم!

آران در سکوت به سر می‌برد و اهمیتی به خزعبلات همیشگی‌اش نداد!   مهراب که موقعیت را مناسب می‌دید، همراه با تک خنده‌ای گفت:

-تا به امروز تو عزیز دُردونه‌یِ رئیس و مقیدهایِ نازنینت بودی. ولی بذار یک‌بار هم شده من  به قدرت بچسبم!

آران خسته بود و این پسر بیش از قبل خستگی را به جانش می‌گذاشت.  با صدایی که سعی می‌کرد  حالِ بدش را کنترل کند، گفت:

- معلومه تازه خماریت رفع شده! 

مکثی کردند! این‌بار مهراب هم حرفی نزد.  کاملاً صحیح بود که حقیقت هر زبانی را ساکت می‌کند. هردو رویِ خط؛ اما خاموش  منتظرِ حرفی از جانبِ طرف مقابل بودند! آران آهی کشید، در حالی که موبایل را از گوش‌هایش دور  می‌کرد افزود:

- مثل این‌که فقط خواستی قدرتت رو به رخ بکشی! باید بگم موفق شدی؛ اما من باید برم!

قصد داشت آن را قطع کند که مهراب تند و با صدایی بلند گفت:

- پلیس‌ها دارن یه تیم تحقیقاتی آماده می‌کنن!

مکث کرد! بزاقی فرو برد در همان حالت ثابت ماند و گفت:

- منظورت چیه؟!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای
ارسال شده در (ویرایش شده)

(پارت دهم)

همیشه بدبختی‌ها آماده بودند همراه یک‌دیگر حمله کنند و ضربات محکم‌شان را بر تن ناتوان هر انسانی فرود آوردند. تا بوده  همین روش   ادامه داشته. از همان گذشته‌یِ نگین‌اش تا به الانی که... . کلافه دست‌هایش را به دو طرف سرش گرفت و در حالی که سعی داشت. سردرد سهمگین‌اش را با این روش تصنعی فرم آرام کند، گفت:

- مهراب  بگو شوخی‌ات گرفته!

همین‌که پاسخی از جانبِ این پسرِ جاه‌طلب و  مضحک نشنید، همه‌چیز را دال بر درستی قرار داد.  گویا شوخی نداشت و بدونِ هیچ شیله- پیله‌ای  این حرف‌ها را می‌زد! این کاملاً از طرزِ بیانش مشهود بود. کلافه دستی میانِ موهایش کشید:

- اینا چه‌طور متوجه شدن؟! من که هیچ نشونه‌ای از هیچ‌چیز باقی نذاشتم! 

هرچند در نهایت بهرام کرمش را ریخته بود. از اول هم نباید گروگان مهم و اصلی‌ام دست یک روانی   می‌سپاردم. کاری کردم که دیگر پشیمانی بابتش سودی نداشت. مهراب که تا کنون سکوت مهمان لب‌هایش بود گفت:

- شاید هم گذاشتی!

آدم‌های مضحک همیشه این‌گونه‌اند! حرف‌ها، رفتارها و همه‌چیزشان بویِ تمسخر می‌داد. عصبی از میان دندان‌هایش نالید:

- میگم نذاشتم!

مهراب  هم‌چنان  بی‌آن‌که ذره‌ای درک به افکارش بقبولاند بیهوده گویی  می‌کرد! همان آدم قبلی برگشته بود. بی‌ملاحظه  تنها حرف‌هایی می‌زد که  رویِ اعصاب هر آدمی خدشه‌ای وارد می‌کرد. آران کلافه  رویِ اولین کاناپه‌یِ نزدیک به خودش  نشست.  در حالی که فکر می‌کرد اشتباهش کجا بود زمزمه‌وار گفت:

- من همه‌چیز رو  از بین بردم! پس چی باعث میشه پلیس بعد از مدت‌ها این پرونده رو باز کنه؟!

- احساست رو چی؟!

عصبی‌تر از همیشه جواب داد:

- احساس چیه؟! چرا همیشه مزخرف‌ترین حرف‌ها رو می‌زنی؟

مهراب که   قصدش مشهود بود و آن رویِ اصلی‌اش بازگشته بود،   یورتمه کنان ادامه داد:

- آدم‌ها به چیزی که وابسته میشن بهش احساس پیدا می‌کنن. بهرام یکی از قدیمی‌ترین نوچهزهات بود و تو اون‌قدر بهش اعتماد داشتی که  همه‌چیز رو به اون  بسپاری و در نهایت دستور کشتنش که اومد اون‌جا عصبی شدی و ممکنه... .

اجازه‌یِ ادامه‌یِ خزعبلاتش را نداد. کلافه به میان آمد و گفت:

- فکر کنم رژه  رفتن تو دنیای تخیلاتت بس باشه!

مهراب تک خنده‌ای کرد و گفت:

- راستی چی‌شد که بهرام رو... .

بی‌آن‌که منتظرِ حرف‌هایِ عصبی کننده‌یِ او شود، موبایل را قطع کرد و محکم بر روی  میز چوبی  که درست روبه‌رویش بود کوباند. به راستی علت دستور قتل بهرام چه بود؟!  می‌شد باور کرد که آن دختر یک‌دانه فرزند یکی از سروان‌هایِ سرشناس منطقه بود؛ اما مگر به دخترشان اهمیت می‌دادند؟

مگر دخترشان به قصد بی‌اهمیت  شدن از سویِ خانواده‌اش، به مواد روی نیاورد و در نتیجه این‌گونه همه‌چیز به هم پیچید!  به همه گفته بود مهاجرت می‌کند  و   هیچ‌کس نمی‌دانست در ایران است!   چه‌طور آن‌قدر  ناگاه درپی آن‌ها بودند؟

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE

نویسنده‌ی رمان‌هایِ : عبورازتاریکی،  رهاشده،  متناقض‌نما،  وینر،   شیریاخط 

 

>رمان‌هایِ  درحال تایپ  <

 

  ژوراسیک  (دورانِ تنهایی)

 

   اَهمَر

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...