رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان واگرا | Outis کاربر انجمن نودهشتیا (ناظر )


Outis
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

رمان:واگرا 
نویسنده:saba,m
کاربر فعال انجمن نودهشتیا
ژانر:عاشقانه،هیجانی،اربابی

مقدمه:

دختری به نام اشک‌ناز، مانند اسمش زیبا، ظریف و نحیف، مهربان و بیش از حد از خود گذشته!
در پرورشگاهی بزرگ می‌شود؛ 
اما پسری به نام اُسامه مانند اسمش مغرور، مانند اسمش مثل شیری در بیشه. از همان کودکی که توله شیری بود غرور تمام وجودش را احاطه کرده بود، موهایش مثل یال شیر زرد بود، چشمانش رنگی بسیار روشن داشت، زردی روشن، به قول اشک‌ناز زرد لیمویی. 
این پسرک‌هم در پروشگاه آناهید داشت بزرگ می‌شد، آناهید به معنای مادرخورشید؛ این دو را دوسال بزرگ کرد. اما بعد از دوسال این دو به طرز غیر قابل باوری از هم دور شدند، دلشان شکست و اشک ریختند. ولی مثل این‌که مادرخورشید طاقت دوری این دو را نداشته، سرنوشت این دو را بازهم به‌هم گره زد اما یکی دیگری را نشناخت، یکی بی‌رحمی کرد، یکی عذاب داد، یکی شکست دلی و دلی را خورد کرد. سرنوشت برگشت و حالا دیگری عذاب کشید. برگه‌های کتاب سرنوشت باز برگشت و بازهم پایان خوش‌شد!

*********دل نوشته‌ی اشک‌ناز*********
قاصدکی هستم تنها، در دل طوفان. به دست خود طوفان، می‌روَم و می‌روَم و می‌روَم. تا شاید دست انسانی نرم مرا بگیرد؛ با من آرزو کند، به امید این‌که بتوانم آرزویش‌را برآورده کنم. بازهم با نسیمی خنک به سمت طوفانی سهمگین راهی می‌شوم. البته شانس بیاورم نرم مرا بگیرند، اگر نرم بگیرند که هیچ، مشکل این‌جا هست که اگر در مشتی فرو روَم اثری دیگر از من باقی نمی‌ماند. اما باز هم شانس بیاورم بدانند نباید مرا در مشت خود فشار دهند. می‌دانید دیگر، کودکان همه چیز را یا می‌جوند یا در مشت کوچک خود فشرده‌اش می‌کنند. خردسالان یا پر پرم می‌کنند یا به کمک کف پاهایشان با زمین یکی می‌کنند مرا؛ اگر هم دست انسانی عاقل بیفتم می‌گوید این چیز ها خرافات است و یا بازهم از بین میرم یا اگر هم از دستش رها شَوَم آرزویی همراه خود ندارم. اگر شانس همراهم باشد که به دست شخصی بیفتم که نرم مرا بگیرد، مرا لِه نکند، پر پرم نکند، بداند آرزویش را برآورده می‌کنم و بویی از خرافات نبرده‌ام، و بداند بعد از آرزویش وقتی می‌خواهد مرا ول کند، باید مرا فوت کند تا نسیم بتواند مرا در بر بگیرد. آن‌وقت است که دیگر خوشبخت هستم! کم است از این آدم ها؛ راست می‌گویم. مگرنه؟

قاصدک که من هستم، طوفان‌هم که قطار روزگار است، آن دست مهربان‌هم انسانی خوش تینت و خوش ذات است، آرزوهم محبتی است که به من می‌کند، اگر بتوانم آرزویش‌را برآورده کنم یعنی توانسته‌ام محبتش‌را جبران کنم، آن نسیم راهی کوتاه است برای جبران محبت‌های کوچک آن انسان، اما آن طوفان راهی پر پیچ و خم است، همان راهی هست که به او قول دادم برای جبران محبت او از آن هم عبور می‌کنم. قول، قول است دیگر!
از نرم گرفتن منظورم این است که محبتشان بی‌دریغ باشد نه با انتظاری غیر اخلاقی، اگر در مشتشان فرو روم این یعنی محبتی داشتند و به من تقدیمش کردند که با هزار چشم داشت بد بوده است، اگر انسانی عاقل مرا بگیرد آن‌هم صحیح و سالم و بعد هم مرا صحیح و سالم رها کند قطعاً بخاطر خرافات بوده است، پس این یعنی بعد از مدتی من دیگر به دردش نخورده‌ام و برای او تکراری شدم، منظورم از آن کودکان انسان‌های در ظاهر خوب ولی در باطن بی‌قیافه است. منظورم از خردسالان انسان‌های کلاََ بد است؛ چه در باطن چه در ظاهر. و منظورم از آن انسان خوب همان انسانی واقعا خوب است،ولی.....
ولی چرا پیدایش نمی‌کنم؟ مشکل کجاست؟ من بد هستم؟ یا انسان‌های اطرافم؟ من که نفهمیدم چون انسان‌های دور و برم چند رو دارند و نم پس نمی‌دهند، خودتان حدس بزنید، باشد؟!
***********پایان**********
پارت #1

(دانای کل)

- عمو،میشه من بلم پیش عموم؟
- دخترم عموی تو فعلا نمی‌تونه بیاد ببرتت خونشون،  به ما گفته مراقبت باشیم تا هروقت وقت کرد بیاد. 
- یعنی کال‌های عموم واجب تل از منه؟!
- نه دخترم، کارهای عموت واجب تر از تو نیست؛ ولی الان خودش گفت به یه دلیل دیگه‌ای نمی‌تونه بیاد. 

دختر کوچولو با حالت بامزه‌ای که دل آن سرهنگ تمام برای او ضعف رفت، انگشت کوچک اشاره‌اش را زیر چانه‌اش گزاشت و گفت: 
- هل جور حساب می‌کنم کال‌های عموم واجب تله، باشه اشکال نداله. مامان بابام‌هم یعنی نمی‌تونن بیان؟
- گفتم که دخترم، اون‌هاهم میان. ولی الان پدر و مادرت یجایی هستن که...می‌دونی...آهان یه‌جایی هستن که خیلی از این، جا دوره، ببین اگه بخوان اون‌ها بیان اینجا باید یه چند روزی رو صبر کنی. فکر کنم دختر خوبی باشی، دخترهای خوب‌هم صبور هستن. 


مرد نمی‌دانست چطور دختر را راضی کند تا بتواند او را راهی آن پرورشگاه کند، واقعاََ دلش به حال آن دختر کوچک که خبری از مرگ پدر و مادرش نداشت می‌سوخت؛ آن دختر کوچک در عقب ماشین روی صندلی مخصوص خود خوابیده بوده و وقتی تصادف صورت گرفته به او آسیبی نرسیده بوده. ولی پدر و مادرش از شدت فشار فوت کردند، کسی از اقوام آن‌هاهم حاضر به نگهداری از این دختر شیرین زبان نشد! 


- باشه عمو، قبوله. ولی من الان باید چیکال کنم؟
- من یه فکر خوب دارم. نظرت چیه بریم یه جایی که پر از دختر هم سن و سال خودت باشه؟

دخترک شیرین زبان از شدت ذوق به بالا پرید و کف دست‌های کوچکش‌را به هم کوبید. 

- اخ جون! می‌خوایم بلیم پالک عمو؟
- نه دخترم، ولی می‌خوایم بریم یه خونه‌ی بزرگ که توش پر از دوسته، نظرت چیه؟ بریم؟ 
- با اینکه بهتل از پالک نیست، ولی بهتل از تنها موندنه! بلیم.

مرد که از این تیزی کودک در عجب‌گیر کرده بود، دست کودک‌را گرفت و به سمت در خروجی آن اتاق کذایی راه افتاد.
راه روی پاسگاهی که منتهی می‌شد به در خروجی را به پیش گرفت و همراه حرف زدن درباره‌ی چیز‌های مختلف با آن دختر به‌راه افتاد!

ویراستار @ petrichor

ناظر: @ MONIE

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Outis
ویراستار|petrichor 🌱
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #2

- بگو ببینم عمو، چند سالته؟ 

دخترک درحالی که آبنبات چوبی‌اش در دهانش بود، به طرف سرهنگ تمام برگشت و انگشتان دستش‌را با حالت شیرین‌واری بالا  و عدد پنج را نشان داد. 
- پنج سالته. پس دختر خوب، تو دیگه بزرگ شدی؛ می‌دونستی آدم‌های بزرگ گریه‌های الکی نمی‌کنن؟
مثلا از روی ناراحتی کم یا عصبانیت زیاد؟

دخترک سرش را تکان داد، اما بدون نگاه کردن به مرد. 

- می‌دونی که، دخترهای بزرگ اذیت نمی‌کنن؟

دخترک بازهم سرش‌را تکان داد. 

آن دخترک در قبال پرسش‌های مرد دوباره و دوباره سرش‌را تکان داد. 
وقتی به ماکسیما‌ای که کنار جوب آب پارک شده بود رسیدند، مرد از دختر پرسید: 

- دخترکوچولو چرا حرف نمی‌زنی؟ 
- مگه تو نگفتی من دختل بزلگم؟
- چرا عزیزم گفتم، ولی این اسم‌رو خودم روی تو گزاشتم چون تو اسمت رو به من نگفتی.
- خب چلا از من نپلسیدی؟
- می‌خواستم خودت بگی دختر کوچولو. 
- باشه، من دختل کوچولو نیستم؛ من اشک‌نازم. 
- اشک‌ناز، چه اسم قشنگی‌؛ اسم من هم علی‌رضاست. 
- اسمت گشنگه؛ اسم بابای من هم محمد‌لضا بود. 
- چقدر اسم بابات شبیه اسم منه!
- اهوم

دختر کوچوک بیچاره نمی‌دانست می‌خواهد پا به‌جایی بگذارد که تمام کودکی آن در آن‌جا گذرانده می‌شود، دخترک بیچاره!

در تمام مدتی که در راه بودند هیچ حرفی بین سرهنگ تمام و آن دخترک رد و بدل نشد، البته بعد از (اهوم) گفتن آن دختر کوچولو. 

تقریبا بیست دقیقه‌ای طول کشید تا به پرورشگاه آناهید برسند. 
تمام کارهای پذیرفتن آن دختر کوچولو در پروشگاه از قبل انجام شده بود، ولی دل دخترک خبر نداشت.

سرهنگ تمام ماکسیمای مشکی را درست در کنار پل روبه‌روی آن پرورشگاهی که آینده‌ی اشک‌ناز در آن رغم خواهد خورد پارک کرد.
سرهنگ از ماشین پیاده شد و به سراغ دری که دخترک پشت آن بود رفت و آن‌را باز کرد، دخترک‌ را بغل کرد. بیچاره دخترکوچولو که وزنی نداشت! در همان حین که دخترک را در بغل داشت در را بست و درهای ماشین را با ریموت قفل کرد؛ و به سوی در پرورشگاه آناهید راه افتاد. بله پرورشگاه معروف آناهید!

دو یا سه دقیقه‌ای طول کشید تا بتواند طول آن حیاط بزرگ و درندشت‌اش را طی کند؛ 
به در سالن پرورشگاه که رسید دید در کمال تعجب در باز است. نگاهی از پشت شیشه به داخل سالن انداخت، هیچ‌کدام از کارکنان را ندید هیچ کودکی هم در سالن نبود!

ویراستار @ petrichor

ناظر @ MONIE

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor 🌱
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #3

دخترک را بالاتر آورد و بهتر او را به بغل گرفت. در را باز کرد و پا به داخل سالن گذاشت، به تابلوی روی دیوار که می‌خورد نقشه‌ی این پرورشگاه باشد نگاهی انداخت، درست فکر کرده بود؛ معلوم است که جایی به این بزرگی نقشه‌هم می‌خواهد. 

از در که رد می‌شدی چهار راه مقابل تو وجود داشت، یکی سمت چپ و یکی سمت راست و دوتا هم روبه‌رو. از آن‌جا نمی‌شد دید هر راه رو به کجا منتهی می‌شد ولی با توجه به نقشه، می‌شد فهمید!
علیرضا نگاهی به نقشه انداخت و یاد مسیر ها را در ذهن خود زندانی کرد، دیگر راحت می‌توانست به هر کجا که می‌خواهد برود. 
آرام و با طمانینه قدم برمی‌داشت و خودش هم نمی‌دانست چرا؟

شاید چون اولین‌بار است که به این‌جا آمده است. 

باید از راه‌روی سمت چپ عبور می‌کرد، اتاق مدیر تقریبا در اواسط آن راه‌رو بود. 

به سمت آن تونل وحشت راه افتاد و اشک‌ناز را  کمی محکم تر بغل کرد، فقط کمی!
هنگام عبور از آن راه تاریک و مخوف متوجه درب‌های زیادی شد، روی هر در اسم مخصوص آن اتاق زده شده بود و تعداد کودکان آن اتاق و رده سنی افراد اتاق‌هم روی بورد اطلاعاتی درها بود.
در همان حین که داشت به هر در نگاهی می‌انداخت تا بتواند اتاق مدیر را پیدا کند، چند در جلوتر دقیقا همان جایی که دیوار کوبی سفید و آبی قرار داشت، دری باز شد و بعد از چند ثانیه پسری که از قیافه‌اش می‌توان حدس زد شش یا هفت سالش باشد اما از قدش می‌شد حدس زد ده یا یازده سالش باشد از آن اتاق خارج شد. سرهنگ چشم‌های تیزی داشت، تیزی که می‌گویم یعنی به تیزی چشم‌های عقاب. می‌دانید دیگر؟
در نگاه اول متوجه بوری پسر شده بود. موهایی طلایی با چشمانی بسیار روشن، پسر نگاهی به سرهنگ انداخت و بعد بی‌توجه به سرهنگ برگشت و به جلو راه افتاد. برای سرهنگ این بی‌تفاوتی پسر جالب بود، اما خوب نبود. 

ویراستار @ petrichor

ناظر @ MONIE

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Outis
ویراستار|petrichor 🌱
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #4

سرهنگ هم تصمیم گرفت بی توجه به آن پسرک عجیب و قریب به راهش ادامه دهد...،عیلرضا انقدر درهارا نگاه کرده بود و برد های روی در هارا خوانده بود که حس میکرد اگر کمی دیگر به کارش ادامه دهد،حروف هارا یا قاطی میکند یا همان حروف ها از یادش میرود!
در زمانی که کم کم داشت نا امید میشد از پیدا کردن اتاق مدیر و حدس میزد راه را اشتباه آمده،نوشته ای توجه اورا به خودش جلب کرد

**(اتاق مدیریت؛خانم فرمانشاهی؛پرورشگاه آناهید)**

پس بالاخره پیدایش کرد،از قدیم گفتند جوینده یابنده است...یا هیچ چیز نشد ندارد،!
علیرضا لبخندی زد و به دخترک نگاهی انداخت،اگر می توانست حتما آن دخترک را به فرزند‌خواندگی قبول می کرد،اما نمی شد...او باید پسری را می برد تا بتواند آن روستا را اداره کند،امان از عشق...راهش که طوفانی نیست!گردبادی است،!
*انسان که عاشق میشود،راه ها برایش یکی هستند اگر طوفانی باشد به خودش اطمینان دارد برای به دست آوردن عشقش به دل آن راه میزند اگر گردبادی و نسیمی هم باشد باز هم آن راه هارا طی میکند...چه دلیلی دارد بین راه ها فرق گذاری کند وقتی که از همه ی آن راه ها با دلی عاشق عبور خواهد کرد؟*

دخترک را به نرمی پایین آورد و دست های کوچک و مانند ابریشم اورا در دست گرفت...!
دست هایی که به دلیل جریان داشتن خونی پر از شوق کودکانه گرم مانده بودند...مرد از ته دل خواست که دستان این دختر همیشه همینقدر گرم بماند،مهر این دختر کوچک بدجور به دلش نشسته بود...به آینده ای که این دخترک به روی پیش داشت...این مرد بدجور اعتماد داشت!

مرد که به راه افتاد دخترک مثل جوجه اردکی زش...نه نه خیلی زیبا و کوچک به دنبال او راه افتاد...علیرضا در دل خود به قدم های کوچک آن کودک میخندید،هم تند تند راه می آمد،هم دستش در دست علیرضا بود و هم آب نباتش را میخورد...هر قدم مرد برای دخترک به اندازه چهار قدم خودش بود این خیلی جالب بود،این هم جالب بود که علیرضا از این وضعیت خوشش می آمد و دست دخترک را رها نمیکرد و همینطور آن را به بغل نمیزد،طفلی دخترک هم دستش و هم پاهایش درد گرفته بود...!

ویراستار @ petrichor

ناظر @ MONIE

ویرایش شده توسط Outis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #5

به جلوی در قهوی ای و چوبی اتاق که رسیدند علیرضا در راه ارام با پشت چهار انگشتش کوبید،سه بار،آری سه بار کوبید...تق‌تق‌تق؛پشت سر هم
کسی جوابی نداد،علیرضا تا خواست خودش دست به کار شود و در را باز کند،متوجه سنگینی نگاهی شد اولش فکر کرد اشک‌ناز است نگاهی به زیر پاهایش انداخت،نخیر دخترک بدجور مشغول بازی با آن اسباب بازی بسیار کوچک بود همان که علیرضا در ماشین به او داده بود،به عنوان یادگاری؛جا‌کلیدی کوچکی به شکل یک پسر با سر بزرگ و بدنی کوچک بود سر پسرک موهایی مشکی و چشم‌هایی قهوی ای داشت و همواره درحال رقص بود،حتی با یک تکان ریز هم سرش بندری میرفت،دخترک هم ریز ریز میخندید و با انگشت سبابه ی کوچکش به کله ی آن بیچاره میکوبید،
مرد چشم از دخترک و دستش گرفت و به دور و بر نگاهی انداخت،پسری داشت وارد اتاقی میشد مرد خواست توجهی نشان ندهد،اما زمانی که درک کرد چه دیده دوباره به همان جا نگاهی انداخت،اثری از پسرک نبود.
_سلام اقای فرهنگ،مشتاق دیدار بودیم...مشکلی پیش اومد که دیر کردید؟
_سلام خانم فرمانشاهی،خیر خداروشکر مشکلی پیش نیومده بود،یخورده ترافیک زیاد بود،یه خیابون های تهران و یه ترافیکه!همین جا هم یه مقدار طول کشید تا اتاق شمارو پیدا کنم
_اینطور که معلومه چیز خاصی نبوده داشتم نگران میشدم...آخ ببخشید یادم رفت
خانم فرمانشاهی از جلوی در خودش را کنار کشید و به در تکیه داد تا علیرصا و اشک‌ناز وارد اتاق شوند
علیرضا وقت را تلف نکرد و قدم هایش را به سمت صندلی چرم وسط اتاق تند کرد
فضای این پرورشگاه خیلی خفقان آور بود،تحمل این موضوع هم برلی سرهنگ بسی سخت بود.
_خانم فرمانشاهی،معذرت خواهی میکنم اما من مقدمه چینی بلد نیستم
دربارهری این دختر کوچولو هم قبلا کار هاش انجام شده...اشک‌ناز مُرشِد خانوادش رو.....بله همونطور که میدونید خانوادش فعلا نمیتونن بیان و جوری به زن نگاه کرد که زن متوجه نیت سرهنگ شد،او هم سرهم را همراهی کرد.
_بله،پس این خوشگل خانوم همون دختر هستن
_خانواده ی پدری و مادریش هم شرایط نگهداریش رو ندارش و متاسفانه باید...باز هم با عجز به چشم های زن خیره سد تا سوتی ندهد
..._باید مدتی رو اینجا بمونن
زن:_اطلاعات کامل رو درباره ی این دختر کوچولو دارم،اتاقش هم از قبل تو سالن خردسالان و کودکان آماده شده،هم اتاقش هم یه پسر و یه دختر کوچیک تر از خودش هست،پرستار هر روز سر ساعت هشت،یک و هشت شب وعده های غذاییش رو میارن،هر دو روز یکبار به حموم برده میشه و تا جایی که میتونیم سعی میکنیم بهش یاد بدیم خودش از پس کارهاش بربیاد،خب دختر کوچولو!

خانم فرمانشاهی روی صندلی چرخ دار خود نشست و چرخی زد و با چشمان زیبای خود دخترک را رسد کرد و نگاهی خریدارانه به او انداخت،زیادی با نمک و معصوم بود. حیف این دختر نبود که پدر و مادر نداشت؟چرا خانواده ی پدری و مادریش اون رو قبول نکردند؟مسلما کسی نمیدانست پاسخ اصلی این سوال ها چیست!
*همه سوال ها جواب دارند،جواب هم میتواند همراه با حقیقت باشد یا دروغ،یا اصلا چیزی میان این دو باشد و یا اصلا ربطی به سوال نداشته باشد،هیچوقت هیچکس نمیتواند پاسخ حقیقی سوالاتی که در زندگی‌اش هست را پیدا کند،اگر هم همه را پیدا کند که امکان ندارد،باز هم چند سوالی میتواند حتما دروغ باشد.*
*زندگی هم پر از دروغ ها و راستی هاست و این قانون طبیعت است،تا راستی نباشد دروغی وجود ندارد و تا دروغی نباشد راستی وجود ندارد.*

_سرهنگ،دیگه کار ما با شما تموم شده،اگه سوالی دارید میتونید بپرسید و اگر هم نه که....
_من سوالی ندارم ولی یه کار کوچیک دارم،میتونید چند لحظه من رو با این دختر کوچولو تنها بزارید؟
_بله،حتما...فعلا

مرد با قدم هایی بلند که جزئی از زندگی‌اش شده بود به سمت صندلی گوشه ی اتاق راه افتاد،همان صندلی که اشک‌ناز روی آن جا گرفته بود..با اینکه مدت کمی بود سرهنگ دختر را میشناخت اما مطمئن بود دلش برای دخترک تنگ میشود،این چشم ها برایش خیلی آشنا بود!

جلوی پای دخترک زانو زد،
_خب اشک‌ناز خانوم،شاید دیگه نتونیم همدیگرو ببینیم...میخوام این یادگاری از من رو هیچوقت گم نکنی قول میدی؟این برای من خیلی ارزشمنده
_قول میدم،حالا چی هست این؟اصن میخوام مثل چشمام ازش محافطت تونم
_این یه گردنبنده قدیمیه،یه یادگاری از طرف برادرم
علیرضا دم گوش دخترک ارام زمزمه کرد؛
_برای تو خوش‌شانسی میاره،گمش نکنی
_باشه،قول میدم

علیرضا گردنبند زمرد برادرش علی را از گردنش در
آورد و به گردن دخترک بست
در دلش زمزمه کرد،بالاخره یادگاریت رو پیدا کردم،شک دارم ولی یه زمانی مطمئن میشم

ویراستار @ petrichor

ناظر @ MONIE

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #6
در زنگ های تفریحی که میخورد همیشه پیش پسرک یا پشت پسرک راه میرفت و هردختری که نزدیک پسر میشد را به نحوی فراری میداد
_ججامه جونم یه لحظه وایمیستی؟
_ججامه نه اُسامه،وقتی میگی ججامه میخوام سرم‌رو بکوبم دیوار
_ببخشید،باشه حالا جسامه،میشه بیای باهم دیگه دوست شیم؟
_چرا باید با تو دوست شم؟
_چون من میخوام باید با من دوست شی!تازشم حق ندالی با دختل دیگه دوست شی!شیفخم شد؟
_حرف زدنش رو نگاه کن،تا خودم نخوام با کسی دوست نمیشم!

تو همین لحظه دختری به نام آتوسا که با همان کودکی‌اش به اُسامه علاقه داشت نزدیک این دو که نه....فقط نزدیک اُسامه شد!
_آقاپسر،میشه در این بطری رو برام باز کنی
در ادامه این حرفش چشمانش را با حالت مظلوم واری گرد کرد
اُسامه هم برای در آوردن حرص اشک‌ناز و ثابت کردن به او که خودش با هرکی دلش بخواهد میتواند دوست شود لبخندی به آتوسا زد و بی حرفی بطری را گرفت
اشک ناز هم که پشت اُسامه بود واقعا از آن لبخند اُسامه به آتوسا حسودی اش شد و گریش گرفت!
جلو رفت و بدون خجالت با آن دست های کوچکش زد زیر بطری و آب پاشید به صورت آتوسا،با همان چشمان اشکی اش خندید و یه قطره اشک از گوشه ی چشمش به پایین افتاد،با شیرین زبانی
انگشت سبابه اش را جلوی آن دخترک تکانی داد و گفت
_این آقاپسل فقط بلای خودمه،ببینم نزدیکش شی چشماتو از کاسش دَلمیالَم،فهمیدی؟
تمام این حرف‌هایش را از مادرش یاد گرفته بود!
این کلمات را زمانی به خاطرش سپرد که مادرش تلفن به دست با کسی حرف میزد!
دست اُسامه را گرفت و با قدرت به عقب کشید...اُسامه که توقع این حرکت را از دخترک نداشت به عقب کشیده شد،دخترک با خشم به چشم های متعجب اُسامه نگاهی انداخت و گفت:
_مگه نگفدم با دختلا حرف نزن؟مگه نگفدم؟
_چی میگی بابا نیم وجبی برای من تعیین تکلیف میکنه،برو خودتو جمع کن!
اشک‌ناز متعجب گفت:
_چیو جمع کنم؟
_برو خودتو جمع کن بچه!
بعد از این حرفش بدون توجه به چشمان مثل چشمه پرشده ی اشک‌ناز دستش را با شتاب از دست دخترک بیرون کشید و از او دور شد!
بدکشیده شدن دست اشک‌ناز باعث شد دخترک زمین بی‌افتد و زانویش خراش بردارد!
اشک‌ناز بدون توجه به درد زانوییش بلند شد و به سمت اتاقش راه افتاد!
غم‌وار در اتاقش را باز کرد و به سمت تختش قدم برداشت!
"مگر میشود آدم به تلخی حقیقت پی ببرد و اشک چشمانش هم تلخ نشود!میشود؟مگرد میشود؟نمی شود!"
با صورتش روی بالشت فرود آمد و بلند بلند شروع کرد به هق هق کردن...از آن طرف دل پسر از غم مچاله شده بود و از کرده‌اش پشیمان شد،خیلی هم پشیمان شد...اما امان از این غرور کودکانه اش!

ویراستار @ petrichor

ناظر @ MONIE

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #7
در زنگ های تفریحی که میخورد همیشه پیش پسرک یا پشت پسرک راه میرفت و هردختری که نزدیک پسر میشد را به نحوی فراری میداد
_ججامه جونم یه لحظه وایمیستی؟
_ججامه نه اُسامه،وقتی میگی ججامه میخوام سرم‌رو بکوبم دیوار
_ببخشید،باشه حالا جسامه،میشه بیای باهم دیگه دوست شیم؟
_چرا باید با تو دوست شم؟
_چون من میخوام باید با من دوست شی!تازشم حق ندالی با دختل دیگه دوست شی!شیفخم شد؟
_حرف زدنش رو نگاه کن،تا خودم نخوام با کسی دوست نمیشم!

تو همین لحظه دختری به نام آتوسا که با همان کودکی‌اش به اُسامه علاقه داشت نزدیک این دو که نه....فقط نزدیک اُسامه شد!
_آقاپسر،میشه در این بطری رو برام باز کنی
در ادامه این حرفش چشمانش را با حالت مظلوم واری گرد کرد
اُسامه هم برای در آوردن حرص اشک‌ناز و ثابت کردن به او که خودش با هرکی دلش بخواهد میتواند دوست شود لبخندی به آتوسا زد و بی حرفی بطری را گرفت
اشک ناز هم که پشت اُسامه بود واقعا از آن لبخند اُسامه به آتوسا حسودی اش شد و گریش گرفت!
جلو رفت و بدون خجالت با آن دست های کوچکش زد زیر بطری و آب پاشید به صورت آتوسا،با همان چشمان اشکی اش خندید و یه قطره اشک از گوشه ی چشمش به پایین افتاد،با شیرین زبانی
انگشت سبابه اش را جلوی آن دخترک تکانی داد و گفت
_این آقاپسل فقط بلای خودمه،ببینم نزدیکش شی چشماتو از کاسش دَلمیالَم،فهمیدی؟
تمام این حرف‌هایش را از مادرش یاد گرفته بود!
این کلمات را زمانی به خاطرش سپرد که مادرش تلفن به دست با کسی حرف میزد!
دست اُسامه را گرفت و با قدرت به عقب کشید...اُسامه که توقع این حرکت را از دخترک نداشت به عقب کشیده شد،دخترک با خشم به چشم های متعجب اُسامه نگاهی انداخت و گفت:
_مگه نگفدم با دختلا حرف نزن؟مگه نگفدم؟
_چی میگی بابا نیم وجبی برای من تعیین تکلیف میکنه،برو خودتو جمع کن!
اشک‌ناز متعجب گفت:
_چیو جمع کنم؟
_برو خودتو جمع کن بچه!
بعد از این حرفش بدون توجه به چشمان مثل چشمه پرشده ی اشک‌ناز دستش را با شتاب از دست دخترک بیرون کشید و از او دور شد!
بدکشیده شدن دست اشک‌ناز باعث شد دخترک زمین بی‌افتد و زانویش خراش بردارد!
اشک‌ناز بدون توجه به درد زانوییش بلند شد و به سمت اتاقش راه افتاد!
غم‌وار در اتاقش را باز کرد و به سمت تختش قدم برداشت!
"مگر میشود آدم به تلخی حقیقت پی ببرد و اشک چشمانش هم تلخ نشود!میشود؟مگرد میشود؟نمی شود!"
با صورتش روی بالشت فرود آمد و بلند بلند شروع کرد به هق هق کردن...از آن طرف دل پسر از غم مچاله شده بود و از کرده‌اش پشیمان شد،خیلی هم پشیمان شد...اما امان از این غرور کودکانه اش!

ویراستار @ petrichor

ناظر @ MONIE

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #8
*اگر مغرور ترین آدم دنیا هم باشی،اشک کسی که دوسش داری غرورت را با باران اشکانش می‌شورد تو هم مجبوری غرور شسته شده‌ات را حتی برای مدتی کوتاه ببوسی و کنار بُگذاری!*

هق‌هق دخترک آنقدر مظلومه و سوزناک بود که دل پسرک هم برایش سوخت،با سوز اشک های دخترک غرورش ذوب شد!
نه برای همیشه...برای مدتی کوتاه مثل "سُربی" ذوب شد تا دوباره سفت شود.
قانون طبیعت همین است،هیچ چیز ماندگار نیست حتی این زمین گردی که ما روی آن به ادامه ی حیاتمان میپردازیم،خودمان هم ماندگار نیستیم،چه برسد به غرورمان!

پسرک تصمیمش را گرفت،کمی بزرگانه عمل کرد...غرورش را فقط برای مدت زمان کمی کنار گزاشت تا غم کارهایی که انجام داده است را از دل دخترک دربیاورد!نمیدانست چه کششیست که به این دخترک دارد،انگاری سالهاست که آن را میشناسد.
(ولی حالا حالا ها شخصیت این دخترک برای همه مجهول است،مجهول می‌ماند...صبر کنید!کمی صبر لازم است تا خودتان دخترک را بشناسید...فقط کمی!)

اُسامه با آرامش درب اتاق را باز کرد،کسی درون اتاق نبود...زنگ تفریح است و خوشی‌هایش!
تمامی کودکان و نوجوانان در حیاط بزرگ و وسیع پرورشگاه درحال تفریح بودند!
خیلی کم پیش می‌آمد که کسی نبود پدر و مادرش را حس کند؛این را کارکنان آن پرورشگاه از روی ظاهر حدس میزدند اما خبری از درون دل ها نداشتند...!
این پرودشگاه تمامی خواسته های کودکان را حتی بیشتر از خود خانواده ها برطرف میکرد!
شهربازی‌هایشان،پارکشان،اردویشان و پیک نیکشان....غداهای‌خوشمزه و خوردنی همه و همه را این کودکان داشتند،یادم رفت بگویم که مدرسه‌شان از بهترین مدارس و لوازم‌التحریر هایشان از بهرین برند ها بود!
کسی نمیدانست چه خیری حاضر به پرداخت همچین پول هنگفتی آن هم ماه به ماه شده...!

اُسامه درب را آرام باز کرد و به سوی دخترک به راه افتاد،مثل اینکه دخترک هنوز متوجه حضور پسرک نشده بود،اما جالب اینجا بود که آرامشی وصف‌ناپذیر در وجودش به طغیان افتاده بود و دیگر گریه را از سر نمی‌گرفت،این دو کودک هم‌دیگر را آرام میکردند،آرامش را ناخواشته به وجود هم تزریق میکردند،دلهایشان هم‌دیگر را دوست داشتند...
اُسامه روی تخت نشست و کمی فنرهای تخت جابه‌جا
شد همین حرکت فنرها کافی بود تا دخترک متوجه حضور کسی شود،سرش را برگرداند و اُسامه را دید دلش از او خیلی پر بود‌...به حالت نشسته درآمد و سرش را روی زانوهایش گذاشت و به دیوار کنار تخت تکیه داد،نگاهش هم دوخت به روتختی!

ویراستار @ petrichor

ناظر @ MONIE

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #9
اخم های کودکانه‌اش هم بامزه بود. بانمک اخم کرده بود و منتظر معدرت خواهی پسرک بود!
با همان افکار کودکانه اش با خودش عهد بسته بود که اگر اُسامه از او معذرت خواهی نکند دیگر حتی نیم نگاهی به او نیندازد!جالب بود حتی دخترک از دست رفتار مغرورانه ی پسرک عاصی شده بود...
اُسامع نگاهی به اشک‌ناز انداخت و چشمانش را قفل روتختی کرد...کار اشک‌ناز را تکرار کرده بود!
چشمانش را از بند روتختی رها کرد و به اشک‌ناز نگاه انداخت،دیگر نگاهش را از او نگرفت و مستقیم به چشمهایش که حالا داشت درب اتاق را کند‌ و کاو میکرد دوخت. اُسامه دخترک را صدا کرد:
_اشک‌ناز؟
_......
_قهری
_.....
_ببخشید
_.....
_قبول کن یخورده رو مخ بودی!ببخشید دیگه
_.....
_باشه،حالا به من نگاه میکنی؟
دخترک با اخم های درهم گره خورده به او زل زد؛اُسامه بار دیگر غروری کودکانه که داشت سفت میشد را با کمک اخم های اشک‌ناز ذوب کرد...دست هایش را با فاصله از هم دیگر باز کرد و به او،به دخترک یا به اشک‌ناز اشاره کرد تا به بغل او دست ردی نزند!
همین حرکت کوچیک لازم بود تا غم‌ها و ناراحتی‌های اشک‌ناز از بین رود...دل دخترک زیادی مهربان بود و همین موضوع باعث تغییر آینده ی خوش او میشد!
آینده ای خوش که به وسیله ی مهربانی و از خودگذشتگی بیش از حد تباه خواهد شد....ولی قانون طبیعت آین است که هیچ چیز پایدار نیست،خورشید هیچوقت پشت ابر نمیماند و بعد از سختی ها راحتی های بی حد و اندازس....
ابر ها خیلی آهسته حرکت میکنند غم ها هم همینطور ناراحتی ها هم همینطور....کلا هرچیزی که بد باشد آرام حرکت میکند ولی با صبر زیاد میتوان به حرکت این ابر های تیره و تار سرعت بخشید!
دخترک لبخند ریزی زد و به بغل توله شیر پناه برد،توله شیر هم اورا محکم در آغوش کشید و دستی به موهای او کشید.....!
روز های زیادی گذشت و شب های زیادی هم سپری شد!
قلبی که برای پسرک بود حالا دخترک آن را در آغوش داشت،با آغوش گرم دخترک غرور پسرک هم هرشب ذوب میشد و هیچوقت فرصتی برای سفت شدن نداشت،این فرصت هارا دخترک با وجود پر حرارت از مهربانی خود میگرفت.
پسرک هر روز بیش از پیش به دخترک وابسته میشد و نمیتوانست لحظه ای،شب و روز را بدون آن بگذراند....

ناظر @ MONIE

ویراستار @ petrichor

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #10

همان یک آغوش پر مهر کافی بود تا این دو نتوانند لحظه ای از هم دل بکنند،همیشه و هرجا پشت هم بودند و نمیگذاشتند یکی از این دو نفر ناخوش باشد!
هرلحظه درکنار هم بودند،برایشان مهم نبود که در چه حال و زمانی هستند.
لپ کلام وابسته ی هم بوندند،بدون هم داغون میشدند
و اصلا حالشان خوش نبود.!

..........|*دوسال بعد*|..........
_اُسامه،اُسامه جونم کجا داری میری؟!
_جایی نمیرم اشکنازی،من همیشه همینجام.
_پس چرا عمو علیرضا اینطوری نمیگه؟!میگه اُسامه قراره پسر من بشه،من خودم از پشت در شنیدم!
_مطمئن باش اگه من جایی برم تورو هم با خودم میبرم،فکرش هم نکن بدون تو جایی برم
_خاله ژاله به عمو علیرضا گفت فقط یکیشون رو میتونید ببرید،من نمیتونم با تو بیام

بعد از این حرف،چشمان دخترک پرشد و قطره اشکی از گوشه چشمش به پایین افتاد،اُسامه گونه ی اشک‌ناز را بوسید و باز گفت من بدون تو جایی نمیروم،گفت جایی که تو پیشم نباشی من هم آنجا نمی‌مانم!
ولی سرنوشت اینهارا برای مدتی طولانی از هم دیگر دور کرده است ،در این سالیان طولانی هر دو در فکر یکدیگر بودند،اما وقتی به هم رسیدند دل یکی غریب بود و نامردی کرد و دلی که درکودکی غرور اورا از بین برده بود نشناخت،یا شاید هم شناخت ولی آن غرور مضحکی مانند چسبی محکم بر دهان آن قلب کوبیده شد و زبان دل را به نحوی برید!

پسرک به قولش عمل نکرد،خودش از جان و دل دوست نداشت لحظه ای از دخترک فاصله بگیرد،با همان سن کمش میدانست اگر از هم دور شوند قلب هایشان دو نصف شده و نیمی از قلب اشک‌ناز در دست پسرک و نیمی دیگر از قلب اُسامه در دست دخترک است،اما سرنوشتشان به دست دیگران رقم خورد،این انسان های اطرافشان بودند که به زور آن‌ دورا از هم دیگر دور کردند،هنگامی که پسرک را به زور جسمی وارد آن ماشین لعنتی میکردند دخترک هرلحظه اشک‌هایش بیش از پیش بزرگ تر میشد و انگاری قطره های شبنم مانند اشک ها باهم مسابقه میدادند،پسرک هم با چشم‌های پر شده به دخترک نگاهی انداخت و قطره قطره ی اشک‌هایش پشت سرهم از چشمانش خارج میشدند،در اصل قلب های مانند گنجشکشان داشت گریه میکرد،قلب ها تحمل دوری از همدیگر را نداشتند،پسرک را سوار ماشین کردند تا از پرورشگاه خارجش کنند،اما پسرک تا لحظه ی آخر سرش را برگردانده بود و با چشمانی اشک‌باران به دخترک نگاهش را دوخته بود،دخترک هم دلش طاقت نیاورد با آخرین سرعتش به طرف ماشین دوید با هرقدمی که برمیداشت اسم کسی که با رفتنش دل دخترک را داشت میشکست بر زبان می‌آورد!
دخترک با آخرین نفس تمام راه را از درب سالن تا دروازه ی پرورشگاه دوید و لحظه ی آخر....که ماشین از پرورشگاه خارج شد دست دخترک به سمت پسرک دراز شد و دخترک از ته دل زار زد،دستش را پایین آورد و با زانو برزمین افتاد،دیگر پسرکی نبود تا آن را از روی زمین بلندش کند و دستی به زانوی دخترک بکشد و گونه ی اورا ببوسد،دیگر پسرک نبود که شب ها قبل از خواب اورا بغل کند و دخترک با آسوده خاطری به خواب رود،دیگر....دیگر پسرک نبود تا نگذارد کسی اشک‌ناز را اذیت کند،دیگر اُسامه نبود تا عروسک موفرفری دخترک را از دست پسران پرورشگاه که آن را مسخره میکردند...حتی با زور بگیرد،دیگر هیچ پسرک و اُسامه ای نبود!

 

ناظر @ MONIE

ویراستار @ petrichor

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #11
دخترک روز به روز افسرده تر میشد،روز به روز هم حالش بدتر میشد تا جایی که خانم فرمانشاهی تصمیم گرفت دخترک را ببرد سراغ مشاور کودکان...مشاور هم نتوانست حال دخترک را بهتر کند،هیچ کس نمیتوانست حال دخترک را خوب کند...غم دوری اشک‌ناز از اُسامه خیلی زیاد بود انگاری آسمان قلب دخترک طوفانی و تیره و تار شده بود و اقیانوس قلب دخترک وحشی شده بود، موج ها آرام نمیگرفتند فقط شب ها دیگر خبری از آن دریای طوفانی نبود ولی روز ها،اقیانوس نا آرام بود،ابر های تیره و پر باران و رعد برق آسمان را پوشانده بودند و خورشید را در دل خود جای داده بودند!هرکس که میخواست دل دخترک را به دست آورد و آن دریا را آرام کند موج های بلند و پرقدرت کشتی اش را آش و لاش تحویل آن شخص میدادند....اشک‌ناز وعده های غذاییش را به خوبی نمیخورد،همیشه آن را نصفه و نیمه تحویل میداد،به اردوها و شهربازی ها نمیرفت...او فقط در صورتی به اینجور جاها پا میگذاشت که اُسامه همراه او باشد....اشک‌ناز نمیدانست اُسامه چقدر از او فاصله دارد که اگر میدانست قطعا دق میکرد...اشک‌ناز هر روز به امید آمدن اُسامه از بالشت سر برمیداشت و هرشب وقتی میدید از اُسامه خبری نیست،گریه را از سر میگرفت و وقتی خسته میشد خود به خود به خواب میرفت،چند سال گذشت و وقتی بزرگ تر شد چشمه ی اشک‌هایش خود به خود خشک شد،افسردگی کهنه ای در دل او جا خشک کرده بود و هرشب بازهم با یاد اُسامه سرش را روی بالشت میگذاشت....! هنوز هم خبری از اُسامه نبود؛اُسامه هم از آن سر کشور با اینکه در ناز و نعمت بزرگ میشد حالش دست کمی از اشک‌ناز نداشت،دلش برای اشک‌نازش بی‌تاب بود!هرچقدر بزرگ تر میشد عاقلانه تر فکر میکرد و افسردگی درون دلش هم کهنه تر میشد....امان از آن روزی که با دست خودش آن افسردگی را از خواب زمستانی اش بیدار کند!به خودش قول داده بود روزی اشک‌ناز را پیدا میکند و با خودش به این عمارت میاورد. خبر نداشت اشک‌ناز با پای خودش به عمارت میاید و با بدبختی.....بگذریم هیچ چیز آن‌طور که ما دوست داریم پیش نمیرود. اگر اینطور باشد که تمام جهان بهم میریزد و اثری از عدالت و حقیقت در دنیا باقی نخواد ماند. اُسامه روز به روز بزرگ تر میشد و قد میکشید،چهره ی جذابی داشت و قدی بلند...اندامش هم به لطف باشگاه هایی که میرفت رو فرم و تیکه تیکه بود!

ناظر @ MONIE

ویراستار @ petrichor

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #12
تمامی دختران روستا بجز چند نفر که عاشق کسی بودند یکی از آرزوهایشان ازدواج با اُسامه و خانم عمارت شدن بود،آرزوهای دیگرشان هم گسترده شده ی این رویا بود!

(یازده سال بعد)


.....(پرورشگاه آناهید؛ 14:30).....

اشک‌ناز با شوق فراوانی به صفحه ی لپ‌تاپ نگاهی انداخت و روبه خانم فرمانشاهی گفت:
_خاله ژاله چرا اینقدر سرعت نت اینجا کمه؟بریم اتاق من؟خیلی استرس دارم
خانم فرمانشاهی رو به کسی که اورا به اندازه ی دختر خودش یا شاید هم حتی بیشتر دوست داشت نگاه کرد. خانم فرمانشاهی هم کم کم داشت پیر میشد!
_دخترم ما شانس نداریم،هیچوقت سرعت اینترنت انقدر کم نبوده...صبر کن الان بالا میاد اشک‌ناز
در همین حین در با شدت زیادی باز شد و دیوار پشتش برخورد کرد و آتوسا با خوشحالی وارد اتاق شد،آتوسا همان دخترکی که در بچگی گریه ی اشک‌ناز را در آورده بود الان بهترین دوست اشک‌ناز بود!
_واییی اشکی جونم دارم از هیجان میمیرم،دعا کن فقط یه نیمچه سکته بزنم!بیشتر نزنما
خانم فرمانشاهی رو به آتوسا گفت:
_دختر تو چقدر هولی؟الان نتایج اعلام میشه دیگه...یه اعلام رتبس الان غش میکنید میفتید رو دستم بیاید بشینید کنارم منم استرس میگیرم شما اینجوری میکنید
_خاله خودتون میدونید دیگه چقدر این رتبه برای ما مهمه،از شما این حرف بعیده
_باشه حالا....آ بالا اومد بیاید!
اول اشک‌ناز کدش را گفت چند لحظه طول کشید تا رتبه ی او معلوم شود،اشک‌ناز با دیدن اعداد و ارقام جیغی خفیف کشید و دستش را روی دهانش گذاشت،از نظر خودش بهترین رتبه را آورده بود ۲۵۶۰ واقعا هم رتبه ی خوبی بود!
آتوسا هم رتبه ی خوبی داشت ۲۶۳۰ مطمئن بودند دانشگاه یکجا قبول میشدند که اگر در دانشگاه هم با هم نباشند شده با زور انتقالی میگیرند!
هر دو از خوشحالی یکجا بند نبودند و تند تند بالا و پایین میپریدند...وقتی به خودشان آمدند همدیگر را در آغوش کشیدند و بوسه بر صورت هم زدند
_اشکی جونم میدونستم میدونستم
_چیو میدونستی آتوسا؟دیوونه شدی بخدا
بعد از این جمله‌اش با حالت تمسخر آمیز و خنده دار به آتوسا نگاهی انداخت.
آتوسا از این حرکت اشک‌ناز خنده‌اش گرفت و با دست راستش ضربه ای به سرشانه ی ظریفش زد.
_خودتو مسخره کن عوضی
بعد هم قیافه‌اش را شبیه کسی کرد که ناراحت شده است!توقع داشت اشک‌ناز نازش را بکشد و معذرت خواهی کند اما در کمال تعجب:
_حنات دیگه برا ما رنگی نداره اتو خانم!
_خیلی نامردی
دستانش را با حالت خنده داری بالا آورد و ادامه داد
_ببین یکبار هم نشد از من بدبخت بیچاره معذرت خواهی کنی،بخدا عقده‌ای شدم نامرد
_من همیشه طرف حق بودم...چرا بی دلیل ازت معدرت خواهی کنم آتوسا،دیوونه شدی
_دیوونه رو تو شدی!وای نمیفهمم چی میگم اشک‌ناز حس میکنم دارم از خوشحالی دارم از بین میرم
_مواظب باش سکته نکنی بمونی رو دستمون بترشی
_منو ترشیدمم میگیرن،برو مواظب خودت باش ترشی لیته نشی بخاطر این اخلاقت
_آتوسا دوست نداری که یه کف گرگی حرومت کنم؟نکنه اخلاق تو خیلی خوبه؟

 

ناظر @ MONIE

ویراستار @ petrichor

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #13
_ای ای ای!دخترا چرا بجای خوشحالی چهارپنجولی افتادید به جون هم؟اشک‌ناز چت شده؟
_هیچی خاله جون...مهم نیست.
_ولش کن خاله ژاله،باز یاد اون اُسامه افتاده!بابا قضیه برای ده دوازده ساله پیشه این خانوم هنوز یادش نرفته،الان معلوم نیست حاج آقا کجاست اصلا زندس یا مرده اما این خانوم هنوز به یادشه!
آتوسا میدانست این حرفش نتیجه ی خوبی ندارد...اما میخواست اشک‌ناز را از این حال و هوا بیرون اورد
اشک‌ناز که حس میکرد این جملات آتوسا مانند خنجری وارد قلب او میشود و باز هم قلب او بخاطر اُسامه تکه تکه شده خواست به طرفش خیز بگیرد اما آتوسا زرنگ تر این این حرف‌ها بود،به طرف میز ته اتاق دوید و از دست اشک‌ناز خلاص شد اما هنوز به گفتن جملات زهرمانندش ادامه داد
_خیلی عجیبه اشک‌ناز،اون یه وابستگی بچه گونه بود ولی مثل اینکه تو هنوز هم بچه موندی!این قضیه انقدری خنده دار هست که به کسی نمیشه گفتش...چرا به خودت نمیای؟فکر میکنی اون هم هنوز به یادته؟اصلا شاید مرده باشه؛بسه اشک‌ناز به خودت بیا و دست از این اخلاق لعنتیت بکش!بخدا من هم کم کم دارم کلافه میشم،تو وقتی میتونی این احساسات رو بروز بدی که از احوالش با خبر باشی نه اینکه اصلا ندونی اون وارفته کجای این دنیای لعنتیه!خیلیا از دست این رفتارات عاصی شدن،باور کن!فقط من و خاله ژاله امید داریم به اینکه خوب شی بخاطر همینه که هنوز پشتت هستیم...ترو به جون من و خاله به خودت بیا

این اولین باری نبود که با این حرف ها قلب اشک‌ناز خورد و خوردتر میشد،کم کم داشت از اُسامه بدش می‌‌آمد که باعث و بانی این حال و روزش است اما هیچوقت نمیتوانست از آن پسرک دوران کودکی هایش بدش آید شاید از دستش ناراحت شود ولی متنفر شدن اصلا در تفکرات اشک‌ناز نمیگنجید!
با خودش عهد بسته بود که حتی اگر یکروز از طول عمرش باقی مانده باشد اُسامه را پیدا کند و دلیل اینکه هیچوقت به سراغش نیامده بود را بپرسد،اشک‌ناز همیشه از فراموش شدن میترسید و هیچوقت نمیخواست فکر این را کند که دیگر در یاد اُسامه نیست!

چند لحظه ی کوتاه به آتوسا نگاه کرد و به حقیقی بودن حرف‌های او پی برد،حرف حق جواب نداشت...بدون جواب دادن به اعتراظات آتوسا از اتاق مدیریت خارج شد و به سمت درب سالن به راه افتاد.
از پله ها که پایین آمد به باغچه ی بزرگ روبه رویش خیره شد،خیلی وقت بود که بعد از رفتن اُسامه خانم فرمانشاهی تصمیم گرفت این باغچه ی بزرگ را در دل حیاط جای‌گذاری کند!این کار را باید خیلی وقت پیش انجام میداد اما حیف هیچوقت به یاد این موضوع نیفتاده بود!
بزرگی باغچه به حدی بود که تقریبا تمام حیاط روبه‌رویش را میپوشاند...در دل باغ جاده های باریکی کنده کاری شده بود و نیمکت هایی در آغاز و انتها و حتی اواسط آن راه ها وجود داشت!
اشک‌ناز به سمت جاده ی همیشگی و مخصوص خودش به راه افتاد.

 

 ناظر  @ MONIE

ویراستار @ petrichor

ویرایش شده توسط _qAtena
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #14
به نظرش جاده ی مورد نظر او از تمامی جاده ها زیباتر و با صفا تر بود،چیزی که باعث شده بود اشک‌ناز این احساس را پیدا کند این بود که هنگام ورود به آن باریکه راه حال و هوایش عوض میشد...حال خوبی که با ورود به آن جاده اشک‌ناز آن را حس میکرد،قابل درک در هیچ چیز دیگری نبود آن باریکه راه برای اشک‌ناز ارزش زیادی داشت آتوسا هم با زیبایی بی حد و اندازه ی آنجا موافق بود و میدانست تنها آنجاست که میتواند اشک‌ناز را آرام کند با این حال به خودش اجازه ی ورود به حریم شخصی اشک‌ناز را نمی‌داد و با خودش فکر کرد که چه خوب است او را برای مدتی کوتاه تنها بگذارد...قطعا محیطی آرام و سوت و کور آرامش زیادی با خودش همراه دارد و چه چیزی بهتر از این است برای آن دختر؟
اشک‌ناز با قدم های کوتاه از پله ها پایین آمده بود و داشت به سراغ آن جاده ی با صفا میرفت،با هر قدمی که بر می‌داشت افکارش عمق بیشتری پیدا میکرد و عمیق تر به فکر فرو میرفت...چه شد که اُسامه دیگر به دیدار او نیامد؟چه شد که اصلا هنوز هم در فکر اُسامه بود!؟چرا اورا فراموش نمیکرد؟یا شاید چرا نمیتوانست آن پسرک دوران کودکی‌اش را فراموش کند؟؟
این ها سوالاتی بود که پاسخی به همراه نداشت و باعث سردرگمی اشک‌ناز شده بود.
با موجی از نسیمی خنک که با صورت اشک‌ناز برخورد کرد دخترک متوجه شد وارد باریکه راه شده،آنقدر این حس برای دخترک خوشایند بود که برای مدتی کوتاه سوالات ذهن او مانند پرنده ای که از بندی رها شده باشد پرواز کرده و رفت!

ناظر @ MONIE

ویراستار  @ petrichor

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #15
بالاخره برای لحظه ای حس کرد بی‌خیال است،بی‌خیالی یکی از بهترین حس های دنیا بود که اشک‌ناز برای مدتی طولانی از آن محروم بود.
اشک‌ناز میدانست چه جایی میتواند حالش را از این هم بهتر کند،بی‌درنگ به سمت صندلی بزرگ سه نفره راهی شد،سطح زمینی که پر از علف های سبز و شلخته بود با گل های زیبا و ریز سفیدی یکی شده بود و اون گل ها فقط مقداری کمی از سبزی چمن رو به نمایش می‌گذاشتند. بوی گلی که فضای آن منطقه از باغ را فرا گرفته بود مدهوش کننده بود،درخت های بزرگ و کوچکی که باغک را تشکیل داده بودند به زیبایی و زینت آنجا می‌افزود.
اشک‌ناز مانند همیشه،درهمان لحظه ای که روی نیمکت می‌نشست لبخند ریزی زد.این لبخند ریز نشانی از ذوق و ناراحتی کمی که در انتهای دل او جا گرفته بود، ‌بود.
اشک‌ناز خسته شده بود،انقدری پیچ و خم راه دنیای او ،اورا به بازی گرفته بود که دخترک خسته شده بود،مگر چه چیزی کم داشت که باعث و بانی این شده بود او از داشتن خانواده محروم بماند؟یعنی می‌توانست هنوز امیدی داشته باشد؟!فقط خدا می‌توانست در آن لحظه حال اشک‌ناز را درک کند،فقط خدا می‌توانست پاسخی داشته باشد برای تمامی سوالات اشک‌ناز و فقط هم خدا از آینده ی به تلخی قهوه و به شیرینی کوکی اشک‌ناز ‌باخبر بود.
اشک‌ناز با مغزی که حالا بازهم پر شده بود از سوالات بی جواب،روی صندلی نشست.
دوست داشت شده حتی برای یک‌روز در طول عمرش کاملا بی‌خیال باشد،بی‌خیال این حس های ضد و نقیض،بیخیال این سوالات بی جواب و بی‌خیال هرچیزی که در کودکی‌اش وجود داشت همینطور هم بی‌خیال عجیب بودن این که چرا اشک‌ناز یک دوست صمیمی که تا هفت سالگی او بیشتر پیشش نبوده را نمی‌تواند فراموش کند.
چه چیزی می‌توانست بی‌خیال بودن کوتاه مدتی را برای او فراهم کند؟
مثل هر روز که به این باغک می‌آمد و ذهنش آزاد میشد از بند فکر و خیال،گوشی‌اش را برداشت تا ذهنش را پاک‌سازی کند،جایی خوانده بود که تایپ کردن و نوشتن میتواند کمکی باشد برای رها سازی مغز،وارد نوتز گوشی‌اش شد و شروع کرد به تایپ کردن هرچیزی که درون سرش درحال جولان بود!هرچیزی که به ذهنش می‌آمد را تایپ میکرد و یک ربی به این کارش ادامه داد تا دستش خواب رفت،حالا دیگر به چیز های مسخره و بیهوده فکری نمیکرد،میتوانست خوب راجب موضوع بی‌خیال شدن فکر کند تا بتواند راه حلی برایش پیدا کند.
از روی نیمکت بلند شد و نشست پشت نیمکت دقیقا روی گل های زینتی و چمن های سبز رنگ،به نظر او تمرکز بیشتری داشت وقتی رطوبت علف ها و گل های سفید زیرش را حس میکرد!

 

ناظر @ MONIE

ویراستار @ petrichor

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #16
تو این روز ها در به در دنبال چیزی بود که آرامش خفته شده در دلش را بیدار کند،مطمئنا چیزهای زیادی بود که می‌توانست برای او این کار را انجام دهد،اما فعلا حضور ذهن نداشت.
چند دقیقه ای فکر کرد و چیزی به ذهنش نرسید نا امید از جایش بلند شد و باز هم روی صندلی نشست،به دانشگاهی که قرار بود برود فکر می‌کرد،اشک‌ناز علاقه ی وافری به درس خواندن داشت و دوست داشت حداقل تا گرفتن مدرک لیسانس پیش رود.
احتمالا در روزهایی که به دانشگاه می‌رفت زیاد وقت خالی نداشت و نمی.توانست به خوبی در آن چهار سال استراحت کند،با این اوصاف قطعا نمی‌توانست از دانشگاه رفتن لذت ببرد.
در همین ،چه چیزی بهتر از این است که بتواند قبل از رفتن به دانشگاه چند روزی را به مسافرت برود،سفر به شمال کشور می‌توانست تحولات خوبی در حالش ایجاد کند.گیلان هم مقصد خوبی می‌توانست برای این سفرش باشد،از جایش بلند شد تا این موضوع را با خانم فرمانشاهی و آتوسا درمیان بگذارد.
از باغک خارج شد و به سمت در سالن راه افتاد،هوا داشت تاریک میشد و او باورش نمی‌شد که این همه مدت را در باغ گذرانده باشد،بی توجه به این موضوع در سالن را باز کرد و به سمت آنطرف پرورشگاه که برای نوجوانان و جوانان بود به راه افتاد،طی کردن این راه چند دقیقه ای لازم داشت ،از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید و سرعتش را بیشتر کرد تا زودتر برسد به اتاق خودش و آتوسا.
در راه با چند نفر از کودکان چهار یا پنج ساله برخورد کرد،هرکدام را جداگانه می‌بوسید و بغل میکرد،به دختران سالن خود هم سلامی داد و دنبال اتاقش میان آن سیصد و بیست اتاق گشت،بعد از ده دقیقه آن را پیدا کرد و به سراغ آتوسای درحال چرت زدن رفت.

ناظر @ MONIE

ویراستار @ petrichor

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت #17
بیچاره آتوسا فکر می‌کرد اشک‌ناز دیوانه شده،نه به آن حال بد و داغونش و نه به این حالش،سرحال بودن اشک‌ناز آتوسا را خوشحال می‌کرد اما دیوانه شدن او مورد خوشحال کننده ای برای آتوسا نبود.
اشک‌ناز هم پشت سرهم با لبخندی بر لب تند تند او را صدا میزد:
-آتوسا،آتوسا بیدار شو،به خدا اگه بدونی از ذوق می‌میری
-چی رو بدونم اشک‌ناز،حالت خوبه؟نمی‌خوای بریم پیش خاله ژاله؟
-چرا چرا پیش اونم می‌ریم اما اول می‌خوام با تو مشورت کنم.
-خب بنال ببینم چی می‌گی،تازه داشت چشم‌هام گرم می‌شد.
-ببین آتوسا می‌دونی تا تقریبا دو هفته دیگه قراره بریم دانشگاه
آتوسا با چشمانی بسته و حالت خمار نشسته بود و در خواب و بیداری به اشک‌ناز گوش سپرده بود.
-مثل ادم بشین ببینم،بزار دو دقیقه باهات حرف بزنم پشیمونم نکن
آتوسا با فریاد اشک‌ناز خوابش کاملا پرید و دو گوش داشت دو گوش دیگر هم قرض گرفت و به اشک ناز چشم دوخت
-ببخشید،خیلی خوابم می‌اومد
-مهم نیست، ببین خوب گوش کن،ما تو دوران دانشگاه نمی‌تونیم تفریح کنیم،یعنی اصلا وقت نمی‌کنیم...نظرت چیه یه مسافرت بی‌افتیم؟
-واییی،اشک‌ناز عاشقتم دیگه کم کم دارم بهت امیدوار می‌شم،فکر می‌کردم اصلا احساس نداری.
-جمع کن این لوس بازیات رو آتوسا،شوخی ندارم باهات دارم جدی حرف می‌زنم.
-نکنه فکر می‌کنی من دارم باهات شوخی می‌کنم،به خدا حقیقته
-بسه دیگه فهمیدم چقدر بیچارم،خب نظرت چیه بریم شمال؟
-اشکی جون تو که خودت می‌دونی من چهارپایم،هرجا بری من میام ولی خاله ژاله چی؟اجازه میده؟اگه همه ی این ذوقات بی نتیجه باشه چی؟
آتوسا با چشمان روشنش نگران به اشک‌ناز نگاه میکرد
ابرو های مرتب و پر اشک‌ناز باز درهم دیگه تنیده شد،طوری که آتوسا فکر میکرد ابروان اشک‌ناز پیوسته شده.

 

ناظر @ MONIE

ویراستار @ petrichor

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت #18
اشک‌ناز با همان اخم روی صورت خود ادامه داد:
-تو نمی‌خواد نگران این موضوع باشی،خودم حل میکنمش.
-پس حله اشکی جونم،برو هر وقت با خاله حرف زدی بیا یه ندا بده.
اشک‌ناز با این حرف آتوسا هم عصبانی شد و هم خنده‌اش گرفت،عصبانی شد چون آتوسا خیلی تنبل بود و تمام کار هارا به دوش او انداخته بود و خنده اش گرفت،برای خودش تاسف خورد که با همچین آدمی دوستی کرده.اما جان به جانشان می‌کردند نمی‌توانستند حتی ‌یکروز از هم جدا باشند.
اشک‌ناز عصبانیتش را با یک پس گردنی که به پشت گردن آتوسا زد خالی کرد و گفت:
-هلو بپر تو گلوئه دیگه،آره؟!چقدر تو پر رویی بشر!همه ی کارها بیفته گردن من اونوقت خوش به حال تو بشه؟بیشین بینیم بابا مفت خور از این خبرا نیست!!
هنگامی که داشت جمله ی آخرش را ادا میکرد خم شد روی صورت درهم رفته ی آتوسا و انگشتش سبابه اش را بالا و پایین کرد.
هیچوقت هیچکس نفهمید این دختر با این ریزه بودنش چه کار کرده بود که همه از او حساب می‌بردند.
-حالا هم پا میشی با هم دیگه می‌ریم سراغ خاله ژاله،اومدن تو منفعتی برای من نداره اما باید به تو بفهمونم یه آدم نباید انقدر تنبل و ..... باشه!
-خدایا!ببخشید،غلط کردم با این دوستی کردم،زمان رو به عقب برگردون تا دیگه هیچوقت از این کمک نخوام و تو دام این نیفتم!لعنت به اون روزی که از تو کمک خواستم و الان شدی بلای جونم!
آتوسا زمانی که داشت این جملات را بر زبان می آورد،پا شده بود و دستانش را رو به سقف اتاق گرفته بود و با صورتی کج و معوج از خدا درخواست کمک می‌کرد!
-آتوسا نور بباره به قبر مردگانت،انقدر نمک نباش پاشو بریم پیش خاله.
اشک‌ناز بعد از گفتن این جمله به سمت در اتاق حرکت کرد و خواست دستگیره ی در را پایین بکشد،اما در لحظه ی آخر برگشت و کف دست چپش را به آتوسا نشان داد:
-بیام ببینم گرفتی خوابیدی،با کف گرگی میام رو صورتت.
آتوسا طعم کف‌گرگی های اشک‌ناز را نچشیده بود اما با توجه به پس گردنی هایی که او میزد قطعا کف‌گرگی هایش هم درد بدی به همراه داشت،
آتوسا همان طور که دستش را پشت گردنش گزاشته بود،بالش را بلند کند و طوری قرار داد که سپر بلای جانش باشد:
-بخدا همچین کاری نمی‌کنم،اصلا غلط بکنم بخوام همچین کاری کنم.بزار صورتم رو آب بزنم میام،می‌خوای برو اتاق فاطمه تا من بیام اونجا ۰

 

ناظر @ MONIE

ویراستار @ petrichor

ویرایش شده توسط Outis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...