رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان منکوب| fati کاربرد انجمن نودهشتیا


Ma
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: منکوب [به معنای: سختی کشیده]
نام نویسنده: فاطمه آرمده
ژانر: عاشقانه، معمایی، غمگین
خلاصه:
تهدیدی که زندگی من را تباه کرد! 
بزرگترین دشمنم، دامون را، تهدید به مرگ عزیزانش کرد.
در قبال چه؟! عاشق کردن من؟!
او برای محافظت از خانواده‌اش دست به این کار کثیف زد.
چه در انتظار من است؟
سرنوشت من، چگونه رقم خورده؟
مقدمه:
دستم را رها کردی و من رها شدم.
مانند پیکری که با چشمان باز، در اعماق آب فرو می‌رود. آن‌قدر به اعماق دریا نزدیک می‌شود که دیگر چشمانت قادر به دیدنش نیست!
اگر باز هم به دیدارم آمدی، برایت از زندگی در ته دریا می‌گویم. 
از مرده‌ای که دلقک‌ ماهی‌ها در کاسه چشمانش تخم‌ریزی کرده‌اند.

ویراستار: ( نکات به خوبی رعایت شده و احتیاج به ویراستار ندارید).

ناظر: @ _qAtena

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب‌

#part1

《 آنا 》

توی تالار منتظر سلین بودم. واقعا غافلگیر شدم، که سلین می‌خواد ازدواج بکنه.

اونم بی‌خبر از من! مثلا من دختر داییشم، ولی حتی نمی‌دونم داماد کیه؟ من باید یه ماه قبل عروسی حاضر می‌شدم، ولی یه روز قبل عقدش بهم خبر داد.

 با صدا کردنم توسط کسی برگشتم دیدم تانیاست، محو زیبایی این دختر شدم، مثل همیشه لبخند زده بود، منم لبخندی زدم.

- سلام، چقدر دیر کردی! واو چه خوشگل شدی.

چشمکی زد و دیگه چیزی نگفت، کل مهمون‌ها اومده بودن و همه منتظر عروس و داماد ناشناس بودیم. با صدای جیغ و هورا فهمیدم که عروس و داماد اومدن. بدون توجه به بقیه جلو رفتم تا به بهترین دوستم که تو سختیا پشتم بود و بهتره منم تو خوشی‌هاش تنهاش نزارم. بدو-بدو به سمت در ورودی تالار رفتم، که دیدم سلین با لباس عروس زیبا در عین حال ساده داره وارد تالار می‌شه. بدون توجه به بقیه محکم از ته دل سلین و بغل کردم و زیر گوشش گفتم:

‐ زیاد دلبری نکنیا واسه آقا داماد. از بغل کردنش دست برداشتم و خواستم به داماد هم تبریک بگم، ولی با دیدن کسی که لباس داماد به تن داره و تو جایگاه دامادی بود لبخندم کم-کم محو شد.

***

#فلش‌بک

روی بام تهران وایسادم و ماشین‌های مختلف رو نگاه می‌کنم. ماشین‌های مدل بالا تا ماشین‌های مدل پایین! آدم‌هایی که سوار این ماشین‌ها می‌شن بعضی‌ها ناراحتن بعضیا خوشحال، این ربطی به مدل ماشین یا پول داشتن نیست! مثلا ما پولداریم، ماشین مدل بالا داریم، ولی خوش‌بخت نیستیم! همیشه خوش‌حال نیستیم تا حالا نشده دور هم بشینیم و غذا بخوریم، تا حالا خانواده نبودیم فقط اسم خانواده رو یدک می‌کشیدیم. پدرم که هیچ وقت نیست و ترکیه رفته. فقط به فکر شرکتشه نمی‌گه زن یا بچه داره! مامانم‌‌ هم که استاد دانشگاه و فکرش فقط دانشگاست و دانشجوهاش! داداشام‌ هم که ترکیه‌ان چون دست راست بابامن، بگذریم. هرچی‌ هم باشه من عاشق تهرانم و هیچ‌جا رو به تهران ترجیح نمی‌دم. با اینکه تنهام، ولی سعی می‌کنم گاهی اوقات خوش‌حال باشم، وقتی‌‌ هم که ناراحت یا عصبانیم میام روی بام وایمیستم. تهران تا از اون بالا بفهمم من دقیقا کیَم و بهم می‌فهمونه! که سعی کنم ناراحتی رو دفن کنم. بهم می‌فهمونه که من آنا فرهمند هستم.

 یه دختر قوی که نباید ناراحت باشم؛ نسبت به چیزی یا کسی که باعث ناراحتیم هستن.

 بی‌خیال باشم، آره الان ناراحتم از پدرم چون امروز هجده آبان و تولدمه، ولی پدرم تو ترکیه به فکر شرکتشه و کسی یادش نیست. 

اومدم محل دفع ناراحتی‌هام، هندزفری روتوی گوشم گذاشتم و آهنگ رو پلی کردم:

بارون نم-نم اومد و/ رو قلب من غم اومدو 

من دیگه دخلم اومد و/ ازت خبر نیست که نیست

آرزوم بود تو بودی/ وقتی بارون می‌باره

 دلم خیلی گرفته/ حال دلم خرابه

آهنگ در مورد بارون بود.

 درست مثل هوای تهران، هوای تهران مثل حال دل و چشم‌های گریونم بود.

 تو حال خودم بودم؛ که دستی روی چشم‌هام نشست.

 اون دست‌ها رو لمس کردم دست مردونه‌ی بزرگ، اون دست مطلق به بهترین دوستم کامیار بود! همدم تنهایی‌هام، همدم ناراحتی‌هام من بیش از حد این پسر برام عزیز بود، حتی پیشتر از داداش هام چون جای خالی داداشام و پرکرده بود.

-‌ کامیار مگه نمی‌دونی دوست ندارم اینجا بیای. 

- من اومدم اینجا که تنها باشم.

کامیار دست داخل جیبش کرد و به پشتم رفت و گردنبند ساده و قشنگی و به گردنم بست.  

-‌‌ تولدت مبارک، بهترین من ایشاا... صد ساله بشی .

و من خوش‌حال بودم از این‌که بالاخره کسی به یاد من بود، کامیار کنار من وایستاد.

 بغلش کردم و گفتم:

-‌ مرسی که به یادم بودی، مرسی که هستی اگه نبودی چیکار می‌کردم؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب

#part2

 بعد از بیست دقیقه که بارون شدیدتر شد با کامیار به کافه نزدیک اون‌جا رفتیم.

طبق معمول قبل از نگاه کردن به منو، یه آب‌ پرتغال‌ با کیک شکلاتی سفارش دادم چون عاشقش بودم. 

کامیارهم مثل من سفارش داد بعد از یه‌ ربع بالاخره سفارش مون اومد بعد از خوردن؛ سوار ماشین کامیار شدم چون خودم پیاده اومده بودم. موقع ناراحتی دوست دارم به محل ناراحتی‌هام پیاده بیام. 

کامیار منو رسوند خونه، در خونه‌ رو باز کردم. هه خونه تاریک بود.

-‌ مامان؟ مامان جون من اومدم خونه‌ای؟

هه چه توقعی داشتم معلومه که خونه نیست، طبق معمول تنها بودم، به خونه نگاه کردم.

 خونه بزرگ، خالی و بی‌روح بود. بی‌خیال وارثی خونه شدم و به سمت اتاقم رفتم؛ خودم رو انداختم روی تخت و به خواب عمیق فرو رفتم.

***

با احساس سرد شدیدی چشمام و باز کردم نمی‌تونستم از جام بلند بشم احساس می‌کردم کل استخونام گرفته با هزار جور زحمت، بالاخره موفق شدم از جام بلند بشم به سمت دستشویی رفتم بعد از شستن دست و صورتم به آینه نصب شده رو‌ دیوار نگاه کردم. صورت رنگ پریده و بی‌روح، من همون آنا شوخ و شیطون قبل و می‌خواستم با گذشت زمان چی شد؟ چی عوض شد که این شدم با بزرگ شدنم چی تعقیر کرد؟ من این و نمی‌خوام، نمی‌‌خوام که بی‌‌روح باشم وقتی از دستشویی بیرون اومدم و به سمت میز آرایش رفتم؛ تا سعی کنم این صورت بی‌روح‌ و بپوشونم اونقدر کرم زدم تا صورتم از رنگ پریدگی در بیاد وقتی آرایشم تموم شد به خودم نگاه کردم. لبخند به لبم نشست هر چقدر که بی‌روح باشم باز خوشگل بودم که نمیشد انکارش کرد. با اعتماد به نفس خواستم از اتاقم خارج بشم که صدای پیامک گوشیم اومد بازکردم دیدم از طرفه پدرمه که نوشته:

-‌ تولدت مبارک دختر قشنگم، بیست ساله شدنتم مبارک ببخشید سرم شلوغه نمی‌تونم بیام ایران، ولی سعی‌ می‌کنم به زودی برگردم، هر چقدر که می‌گم بیا ترکیه که نمیای می‌گی من عاشق تهرانم.

زدم رو پاسخ و براش تایپ کردم: 

-‌ مرسی با اینکه سرت شلوغه، ولی بازم به یادم بودی ممنون، بله بابا جون من عاشق تهرانم

زدم رو ارسال و از اتاقم اومدم بیرون دیدم از اتاق خواب مامانم صدای خر و پف میاد طفلکی حتما دانشجوهاش خسته‌‌ش کردن. خیلی گرسنه بودم به سمت آشپزخونه رفتم در یخچال و باز کردم و یدونه کیک برداشتم و خوردم رفتم از کتاب‌خونه خونمون یه کتاب رمان برداشتم و به سمت حیاط پشتی خونه‌مون، رفتم روی تاب نشستم شروع به خوندن رمان کردم، رمان عاشقونه بود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب

#part3

یه رمان برداشتم و به سمت حیاط پشتی خونه‌مون قدم برداشتم. 

روی تاب نشستم شروع به خوندن رمان کردم.

ژانر رمان عاشقانه بود. 

چیزی که من برای خودم ممنوعش کرده بودم!

 آره! من نباید عاشق می‌شدم.

 چون نود درصد از پسرا به‌ خاطر پولم به من نزدیک می‌شدن.

جز کامیار!

اون دوست واقعی بود. بعد ازخوندن قسمتی از رمان تا اونجایی که خوندم کتاب و علامت زدم تا ادامش رو بعداً بخونم.

 به سمت خونه رفتم.

 دیدم مامانم روی مبل نشسته و داره تلوزیون نگاه می‌کنه.

 به سمتش رفتم و بغلش کردم و گفتم:

-‌ سلام مامان‌جون، خسته نباشی خوابیده بودی دلم نیومد بیدارت کنم. چه خبر؟

-‌‌ سلام دختر قشنگم هیچ خبری نیست، خبرا دست توعه!

منتظر تبریک تولدم از طرف مامانم بودم ولی زهی ‌خیال ‌باطل امروز تولدمه و انگاری یادش نیست.

با ناراحتی مشغول نگاه کردن به تلوزیون همراه با مامانم شدم.

چون فیلم خیلی غمگین بود از بس گریه کرده بودم هعی فین-فین می‌کردم و دماغم و می‌کشیدم؛ که مامانم با حالت عصبی رو کرد به سمتم و گفت:

-‌‌ کشتی من و دختر. برو صورتت و بشور شبیه آدم بشی. نزاشتی بفهمم دارم چی نگاه می‌کنم.

منم با دلخوری بدون اینکه جواب مامانم رو بدم رفتم صورتم و شستم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد زدم رو دکمه سبز که صدای مارینا بلند شد:

-‌ سلام گوساله، خیلی وقته ندیدمت! دل آجی سارینام برات تنگ شده.

-‌‌ اول سلام، دومن گوساله خودتی، سومن ما دیروز نه پریروز دانشگاه هم و دیدیم.

چی می‌شه بگی دل من واست تنگ شده نه خواهرم سارینا، اینقدر سخته رو راست بودن ابله؟

-‌‌ حالا هرچی خب دل من و سارینا واست تنگ شده حالا خوب شد؟ میای هم و ببینییم؟

- عزیزم حقیقت رو گفتی غرورت شکست؟

 حالا که اینقدر اصرار می‌کنی میام.

بعد قبل از اینکه به مارینا فرصت جواب دادن بدم گوشی‌ رو قطع کردم.

 سارینا و مارینا دوقلو بودن و ما هم دانشگاهی هستیم و هر سه‌تامون معماری می‌خونیم و اونا بهترین دوستای من هستن.

با اینکه خونسرد بودم و با هرکسی صمیمی نمی‌شم ولی دوستای خوبی‌ داشتم.

 با مارینا و سارینا دو کله پوک و با کامیار تو دانشگاه آشنا شدیم.

 الان هر سه‌تامون هوای هم‌ دیگر رو داریم و همه به دوستی ما غبطه می‌خورن.

 راستی اینم بگم که مارینا عاشق کامیار البته خودش بهم نگفته ولی می‌دونم! من هم احساس می‌کنم خیلی بهم میان. گندش بزنن دیرم شد.

 بدو-بدو به سمت اتاقم رفتم تا حاضر بشم در کمد و باز کردم خب چی بپوشم یه مانتو لش طوسی، یه شلور گشاد مشکی، شال زرد و کفش زرد چون تیپم لش بود کیف لازم نبود.

 صورتم نیازی به آرایش نداشت؛ ولی فقط کرم، رژ و ریمل اکتفا کردم.

 تا صورتم از بی‌روحی در بیاد.

 به آینه نگاه کردم.

 چشم‌های بادومی درشت سیاهم با ریمل دو برابر جذاب شده بود.

 پوست سفید و لبای قلوه‌ایم، که با رژ جیگری شده بود.

 بینیم قلمی بود و سر بالا و به عمل نیاز نداشت.

زیادی خودم برانداز کردم، دیر شد.

سریع گوشیم و از میز آرایشم برداشتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب‌

#part4

از اتاق بیرون زدم و با مامانم با لحن سردی خداحافظی کردم.

چون هم از این‌که یادش رفته تولدم بوده و هم سرم داد زد، دلخور بودم. 

به طرف پارکینگ رفتم، بعد سمت ماشین بنز آلبالوییم که کادوی پارسال پدرم بود رفتم.

خودش نبود ولی هدیش به دستم رسیده بود.

خدا می‌دونه امسال واسم چی خریده.

آهنگ عیمان رو زدم:

«ازهمون اولش، خیلی بینمون فرق بود.

من عاشق بارون بودم، اون عاشق برف بود.

من خیلی آروم بودم، اون خیلی پرحرف بود... »

درحال رانندگی بودم، آهنگ رو هم لب‌خونی می‌کردم که بالاخره بعد از بیست دقیقه رانندگی، به جای همیشگی قرارمون رسیدم؛ ولی کسی اون‌جا نبود. 

چون مارینا توی تماس‌ها ردیف اول بود، با اعصبانیت به اون زنگ زدم که به دو بوق نرسیده، فوراً جواب داد:

-‌ الو؟

-‌ الو و کوفت، کاشتی؟ چرا نیومدین‌؟ ها؟

-‌ من نکاشتمت، مگه من آدرس بهت دادم؟ تو که گوشی رو قطع کردی نذاشتی آدرس بگم.

چون قطع کرده بودم، از لج من رفته یه جای دیگه!

-‌ دارم برات مارینا، چرا جای همیشگی نیومدی؟ آدرس بده.

-‌ باشه داشته باش، چون دوست نداشتم.

لوکیشن می‌فرستم، بوس بای.

و گوشی رو قطع کرد. 

بعد از یک دقیقه، بالاخره لوکیشن فرستاد و من دوباره شروع به رانندگی کردم که بعد از یک ربع رسیدم. 

احمق‌ها چون من رو کاشتن، فقط چهل دقیقه درحال رانندگی بودم. 

بالاخره رسیدم؛ روبه‌روم یه هتل لوکس بودم، واسه چی هتل؟ بی‌خیال این چیزها شدم داخل هتل رفتم، که مارینا و سارینا قبل از این‌که بهم اجازه حرف زدن بدن، من رو به داخل یکی از اتاق‌ها بردن. 

در رو که باز کردن صدای جیغ و سوت بچه‌ها بلند شد. 

باید حدس می‌زدم که می‌خوان واسم تولد بگیرن! با وارد شدن من، همه بادکنک‌هاشون رو ترکوندن و شعر تولد رو واسم خوندن.

تقریباً نصف دانشگاه داخل هتل بودن‌؛ من هنوز تو شوک سوپرایز بودم که سارینا گفت:

- تولدت مبارک عشق من، ایشاا... صدساله بشی.

می‌خواستیم پارتی بگیریم ولی خواستیم تنوع بشه.

-‌ عزیزم، کافیه همین که به یادم بودین.

همه کادوهای خودشون رو دادن.

کامیار هم که صبح کادوش رو بهم داد.

بالاخره نوبت کیک شد؛ به جای شمع بیست، بیستا شمع گذاشتن. 

قبل از این‌که فوت کنم، آرزو کردم و رو به همه بچه‌ها گفتم:

- شما هم آرزو کنید تا با هم فوت کنیم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب‌

#part5

همه با‌‌هم فوت کردیم.

 بعد از کلی شادی و خنده بالاخره وقت برگشتن‌ بود.

 چند نفر از بچه‌هایی که ماشین نداشتن رو با خودم سوار کردم، تو ماشین‌ باهم آهنگ خوندیم و توماشین‌هم کلی خوش‌گذروندیم.

 ساعت تقریبا ده و نیم شب بود، نیم ساعت کشید تا بقیه رو محل مورد نظرشون پیاده کنم.

 ساعت یازده شد که بالاخره به خونه رسیدم.

 دیدم خونه تاریکه، مامانم کجا رفته؟

 هر چقدر صداش زدم جواب نداد.

 چراغ‌ های کل خونه خاموش بود، خونه کلاً تاریک بود.

 یهو کل برق‌ها روشن شدن، آهنگ تولدت مبارک از باند پخش شد.

 دست مردونه‌ی چشم‌هام و گرفت، این دست متعلق به بابام بود.

 بابام از ترکیه به‌ خاطر تولدم اومده ایران یا کار واسش پیش اومده؟ 

با شگفتی اسمش رو صدا زدم.

-‌ بابا.

-‌ جونم، دخترقشنگم تولدت مبارک اگه پیرهم بشی باز هم دختر کوچولو‌ی منی.

باورم نمی‌شد، از خوشحالی زیاد شروع کردم به گریه کردن.

 دلم بیش از حد واسه مردی که جلوم وایستاده تنگ شده بود. 

بغلش کردم، بابا دستش و بالا آورد و شروع به نوازش موهام کرد.

-‌ باباجونم، چی‌شد که اومدی؟ اون هم بی‌خبر، اتفاقی افتاده؟

-‌ نه عزیزم، چه اتفاقی قرار بود بیفته؟ خواستم سوپرایزتون کنم.

در‌ همین حین مادرم از آشپزخونه بیرون اومد و با لحن شاکی زمزمه کرد:

-‌از راه نرسیده مادرت رو فراموش کردی؟ نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار.

بعد از زدن این حرف اومد کنار من و نشست؛ طوری که من وسط بابا و مامانم بودم.

 هر دوتاشون رو بغل کردم و گفتم:

-‌ مگه می‌شه شما رو فراموش کنم؟ هر دوتاتون جون من هستید.

بعد از‌ خوردن شام خانوادگی که خیلی وقت بود ازش محروم بودم؛ یهو انگار چیزی یادم اومده مثل برق گرفته‌ها از جام بلند شدم که مامان و بابا با تعجب نگاهم کردن.

 بیخیال تعجب‌شون شدم و رو به بابا گفتم:

-‌ راستی بابا، داداش‌هام کجان؟ اون‌ها چرا نیومدن؟

-‌ دخترم من که نمی‌تونستم شرکت رو ول کنم؛ باید یکی حواسش باشه؟ 

-‌ آخه خیلی دلم واسشون تنگ شده، حتی بهم تبریک‌ هم نگفتن.

بعد از یک ساعت صحبت کردن با مامان و بابا نوبت کادوهاشون بود‌

 پدرم مثل همیشه با چیزی که می‌خرید آدم و شگفت‌زده می‌کرد.

 مامانم برام یک نیم‌ست طلا تک نگین خریده بود و بابام یه کارت هدیه و باکس شکلاتی چاپ‌گر عکس.

از هردو تشکر کردم، برای من کادو مهم نبود، برای من این مهم بود که به یادم بودن؛ ولی مامان خیلی خوب نقش بازی کرد که باور کنم تولدم رو فراموش کرده.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب‌

#part6

بعد از کلی خوش‌گذرونی با مامان و بابام، به هر دوشون شب‌بخیری گفتم و به سمت اتاقم رفتم.

 به ساعت روی دیوار نگاه کردم، ساعت دو و نیم شب بود. 

فردا دانشگاه داشتم پس بهتر بود زود بخوابم...

 به طرف دستشویی اتاقم رفتم و بعد از مسواک زدن و روتین پوستی، خودم رو روی تخت انداختم؛ ولی خوابم نمی‌اومد.

با صدای تکراری تیک‌تاک ساعت که برام مثل لالایی چشم‌هام گرم شد و به خواب عمیق رفتم.

 

***

صبح با تابش نور که مستقیم به چشم‌هام می‌خورد، از خواب بیدار شدم. 

با یادآوری اینکه امروز دانشگاه دارم، مثل جن‌زده‌ها از خواب پریدم.

 بعد از شستن دست و صورتم، به طرف آشپزخونه رفتم و دیدم که مامان و بابا صبحونه میخوردن منم پیششون نشستم و صبح‌بخیری گفتم، اون‌ها هم با لبخند جوابم رو دادن. 

چون عجله داشتم، فوری بعد از خوردن آب‌پرتغال، بلند شدم که مامان لقمه‌‌ای جلوم گرفت و بهم داد.

تشکری کردم و از خونه خارج شدم، سوار ماشینم شدم و لقمم رو تو ماشین خوردم.

 بعد از کلی گاز دادن بالاخره به دانشگاه رسیدم.

  کامیار، مارینا وسارینا منتظر من بودن.

 بعد از سلام علیک، همه به سمت کلاسامون رفتیم.

 من مثل همیشه نفر اول و کاملاً سرد و خشک وارد کلاس شدم، حتی کوچک‌ترین نگاه هم به بقیه دانشجوها نکردم و به سمت آخر کلاس رفتم، کامیار پیش من نشست و دوکله‌پوک‌هم[مارینا وسارینا] جلوی ما نشستن بعد مدتی صبر کردن بالاخره کلاس تموم شد.

 با اینکه به معماری علاقه داشتم ولی تو کلاس حسینی، حوصله‌م به شدت سر می‌رفت. 

به سمت بچه ها رفتم و رو بهشون گفتم:

-‌ بچه ها! یه ساعت دیگ کلاس داریم بریم کافه بغل دانشگاه، وقت نداریم بریم جای همیشگی!

بچه‌ها هم برای تایید حرفم، سری تکون دادن و‌ با هم به کافه رفتیم.

 دنج‌ترین جا رو انتخاب کردیم و هرکی چیزی رو سفارش داد، این یک ساعت هم با کلی شوخی و خنده گذشت، کامیار حساب کرد و به دانشگاه برگشتیم.

این کلاس هم تموم شد.

بعد از خدافظی با بچه‌ها، سوار ماشینم شدم و به‌ سمت خونه حرکت کردم. 

با کلید در و باز کردم، طبق معمول مامانم دانشگاه بود.

 ولی بابا کجاست؟ 

حداقل الان که از ترکیه برگشته، می‌تونست خونه بمونه و استراحت کنه!

 بی‌خیال همه اینا شدم، حسابی خسته بودم و به یه دوش آب‌گرم احتیاج داشتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب‌

#part7

به سمت حموم رفتم و لگن‌‌ رو پر از آب‌گرم کردم. شامپو رو ریختم داخل آب؛

 داخل لگن رفتم. چند حس هم‌زمان بهم نفوذ کرد؛ آرامش روحی و روانی، جسمی و... باعث می‌شد خستگی که چند وقت بود داشتم، از بین بره.

 با شامپویی که داخل لگن ریخته بودم حباب درست کردم.

 درست مثل بچه‌ها آب بازی می‌کردم.

 بی‌خیال درست کردن حباب شدم.

 داخل لگن، دراز کشیدم نفهمیدم کی خوابم برد.

***

با صدای تق-تق در از خواب پریدم که با شنیدن، صدای مامان که می‌گفت:

-‌ دخترم! سه ساعته داخل حموم خوابیدی.

اوف، درست مثل خروس بی‌محل بود.

 از خواب ناز بیدارم کرد.

-‌ اوف! مامان از خواب بیدارم کردی. آب‌ بکشم بیرون میام.

دیگه صدایی ازش نشنیدم‌ بعد از شستن خودم از حموم اومدم بیرون و لباس‌های راحتی که آماده گذاشته بودم، پوشیدم. 

خودم رو انداختم روی تخت و گوشیم رو از شارژ در آوردم. صدرصد شده بود.

 با ذوق تو گپی که سارینا عضوم کرده بود رفتم و یه 《سلامی》 تایپ کردم. کسایی که آنلاین بودن، جواب دادن. 

همین‌طوری که داخل گپ بودم دیدم، کامیار درحال نوشتنه که بالاخره پیامش اومد، که《 سلام》 کرده بود. من روی پیامش ریپ زدم و براش تایپ کردم، 《 چرا این‌قدر کند تایپ کردی؟》 که بلافاصله جواب داد که 《دستم بنده.》

 بی‌خیال گپ شدم.

 من به گپ هیچ علاقه‌ای نداشتم، از این گپ‌ هم به خاطر سارینا لف ندادم. 

گوشی و گذاشتم کنار و رفتم سراغ لب‌تاپ یه ایمیل از طرف بهترین کسم، سلین داشتم.

 سلین دخترعمه‌ی منه با اینکه ترکیه است.

 ولی من خیلی دوسش دارم و مثل خواهرمِ، سلین و حتی بیشتر از دوکله پوک‌ها دوست دارم. ایمیل‌ رو بازکردم، یه فیلم ظاهر شد.

 فیلم خودش بود، عه تانیا‌ هم باهاش بود! تانیا دختر عموم بود، تانیا هم مثل سلین دوست داشتم.

 با اینکه از این دو دور بودم، ولی جوری با هم صمیمی بودیم؛ که انگار با هم هستیم. 

فیلمی که ایمیل کرده بود، این بود که تانیا و سلین یه کاپ کیک داشتن، شمع‌های کاپ کیک و فوت کردن و هر‌ دو با هم شعر تولدت مبارک و واسم خوندن و بیست ساله شدنم رو بهم تبریک گفتن؛ این کاپ کیک برای این بود که حسرت دوریشون رو نکشم و فکر کنم توی جشنی که گرفتن منم حضور دارم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب‌

#part8

ولی نمی‌شه من نمی‌تونم. مادرم رو تنها ول کنم و ترکیه برم، چون خانواده مادرم این‌جا بودن و دوست نداشت، از خانوادش دست بکشه، ولی خانواده پدرم کلاً تو ترکیه‌‌ هستن. برای تشکر به سلین زنگ زدم که بعد از کلی بوق زدن برداشت.

- سلام خوبی؟

سلین که هنوز متوجه نشده بود منم بعد از فهمیدن یه جیغ فرابنفشی کشید که گوشم سوت کشید و جواب داد:

-‌ آنا! خودتی دلم برات تنگ شده گاو، من خوبم تو چطوری؟

-‌ مرسی که من به یادت بودم! من هم خوبم، راستی تو دیگه پیر شدی، نباید حرف زشتی بزنی!

-‌ چی پیر، پیر تویی فقط دو سال ازت بزرگ‌ترم اگه دستم بهت برسه، می‌کشمت! مگه می‌شه من به یاد آجی کوچولوم نباشم.

-‌ به قول خودت فقط دو سال ازم بزرگ‌تری، پس کوچولو، عمته، راستی چخبر از عمه و شوهر عمه بهشون سلام برسون.

-‌ باشه عزیزم، توهم به دایی و زن دایی سلام برسون، مراقب خودت باش، بای-بای.

بعد از حرف زدن با سلین لبخند به لب‌هام اومد من این دختر برام پیش از حد عزیز بود. من و تانیا هم سن بودیم، البته همسن نمیشه گفت تانیا بااینکه مثل من سال اول دانشگاهشه اما ازمن چند ماه کوچیک‌تره اونم به‌خاطد اینه که نیمه اوله و من نیمه دوم.

فقط اون سه ماه از من بزرگ‌تر بود، ولی سلین دو سال از هر دوتامون بزرگ‌تر بود. حالا نوبت تانیا بود، که بهش زنگ بزنم. تانیا که انگار منتظر تماس من بود فوری جواب داد و قبل از اینکه من حرفی بزنم، گفت:

-‌ سلام! عشق خودم دلم برات تنگ شده، کره‌خر بی‌وفا شدی رفت!

خنده‌م گرفت، تانیا نسبت به من و سلین خیلی شیطون بود و من این شیطونی کردن‌هاش و زیادی دوست دارم، چون باعث می‌شه از آنا سرد و بی‌روح به آنا خوش‌حال تبدیل بشم، این دختر می‌تونست من رو خوش‌حال کنه.

-‌ سلام، تانیا جون حالت خوبه؟ همیشه آدم قبل فحش دادن حال اون طرف و می‌پرسه، بی‌وفا عمته، دل من هم برات تنگ شده، دلبر!

بعد از کلی حرف زدن و تشکر کردن واسه این‌ که به یاد من بود. قطع کردم و با روحیه شاد از اتاقم خارج شدم. همیشه همین بود این دوتا می‌دونستن، چطوری حال‌ من رو خوب کنن. دیدم مامان و بابا هر دو نشستن تو پذیرایی دارن حرف می‌زنن قبل این که من و ببینن با صدای بلند گفتم:

-‌ جمعتون، جمعه گلتون کمه!

وقتی کلمه گل رو گفتم؛ به خودم اشاره کردم که هر دو خندیدن. بابا رو به من گفت:

-‌ دخترم! قبل از این که تو بیای من هم می‌خواستم بیام پیشت، یکم پیش داداش آریات زنگ زد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب‌

#part9

بعد از حرف زدن با داداش آریا، که تولدم رو بهم تبریک گفت، گوشی رو به بابام دادم.

رفتم، نشستم پیش بابا و مامانم که بابام رو به من و مامانم گفت:

- دخترم و همسر عزیزم، یه خبر بد دارم واسه‌ی شما! داداشت زنگ زد گفت، که تو شرکت مشکل پیش اومده باید برگردم ترکیه...

واقعا متاسفم!

تمام خوشحالی که به‌خاطر صحبت با داداش آریا و تانیا، سلین داشتم، از بین رفت و جاش رو غم پر کرد. برای اولین بار فکر می‌کردم خانوادگی دور هم هستیم، برای اولین بار بود که حسش میکردم منظورم «خانوداه داشتنِ» اما نه من باید عادت کنم، به این عادت کنم تا وقتی ایرانم بابام پیشم نیست، باید به این عادت کنم که ما فقط اسم خانواده رو یدک می‌کشیم، حداقل باید از این خوش‌حال باشم که مامانم پیشمه، اگه اون نبود چی می‌شد؟

بدون جواب به بابا با بغض بلند شدم تا اونجا رو ترک کنم، ولی با صدا زدن‌های مامانم که می‌گفت:

- بیا عصرونه بخوریم، نهار هم نخوردی از گشنگی می‌میری!

مامان هر چقدر سرش شلوغ باشه، باز پیشمه، الانم از این طرز حرفش معلومه که از رفتن بابا ناراحته.

راست می‌گفت واقعا گشنه‌م بود، پس مجبور شدم برم پیش پدرم واقعا از دستش ناراحت شدم، بابا که فوری برمی‌گرده ترکیه واقعا به خاطر تولد من و برای دیدن مامان اومده؟ یا براش کاری پیش اومده و گفته حالا که تا ایران اومدم تولد دختر عزیزم رو خانوادگی جشن بگیریم.

من چی فکر می‌کردم، من از همون اولش می‌دونستم بابا همیشه به فکر شرکتشِ، روز تولدمم خودم رو قول زدم بابا به خاطر من اومده ایران اما هرچی باشه بابامه و من دوسش دارم.

بی‌حرف آشپزخونه رفتم و مامان و بابام هم اومدن.

 بعد از خوردن عصرونه بی‌حوصله بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم. زندگیم خیلی تکراری بود و حوصله سر بر، الان هم حوصلم به شدت سر رفته و ناراحتی بهم هجوم آورده، اندام خوبی داشتم چون تو ارث ما هیچ‌کس استعداد چاقی نداره، ولی من برای تنوع به زندگی خسته کننده‌م باید برم باشگاه تا حوصلم سر جاش بیاد و شاید اندکی از ناراحتیم و حال گرفتم کم بشه...

با پوشیدن لباس و برداشتن لباس ورزشی به سمت ماشینم رفتم و بی‌حوصله شروع به رانندگی کردم، تو راه یه ماشین نزدیک ماشینم شد می‌خواست به ماشینم عمدا برخورد کنه، ولی یهو از ماشینم فاصله گرفت. 

وا مردم روانی شدن، چرا عمدا می‌خواست به ماشینم بخوره؟! بی‌خیال لابد روانیِ یا چیزی مصرف کرده. 

بعد از یه ربع بالاخره رسیدم به باشگاه، باشگاه دو بخش بود. قسمت اول بدن‌سازی و قسمت بعدی استخر که جدا از هم بودن، من به سمت قسمت اول یعنی بدن‌سازی رفتم که دیدم مربی به بعضی‌ها ایروبیک یاد می‌ده، بعضی‌ها هم برای خودشون با وسیله ورزشی بدن‌سازی کار می‌کردن. 

بد از تعویض لباس دمبلی برداشتم و شروع به ورزش کردن شدم. بعد از کلی ورزش و عرق کردن به سمت حموم استخر رفتم و یه دوش پنج دقیقه گرفتم تا به استخر برم، بد از دوش به استخر رفتم، مربی رو صدا کردم و ازش خواستم تا چندتا ورزش داخل استخر بهم یاد بده.

هر حرکتی که مربی گفت رو انجام دادم و بعد از تموم شدن ورزش شروع کردم به شنا کردن. بعد از کلی شنا اونقدر خسته شدم که نای بلند شدن نداشتم، با هر سختی بود خودم‌ و به لبه‌ی استخر رسوندم و لباس شنام رو با مانتو تعویض کردم و از باشگاه بیرون زدم، حسابی عرق کردم باید دوش می‌گرفتم. وقتی رسیدم خونه یه سلام کوتاهی به هردو کردم و وارد اتاقم شدم. رفتم حموم برم، تا عرقی که حاصله ورزش بود، بره بد یه ساعت از حموم در اومدم.

بعد از پوشیدن لباس خواب، خودم رو، روی تخت انداخت‌م و به اون ماشینی که عمدا می‌خواست بهم بزنه فکر کردم، چیز مهمی نبود، ولی نمی‌دونم چرا از ذهنم نمی‌رفت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب‌

#part10

اونقدر به این موضوع بی‌ربط فکر کردم که قبل از خوردن شام خوابم برد.

***

صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم، رفتم دست‌شویی، بعد از انجام کارهای مربوطه از اتاقم خارج شدم، دیدم بابام داره با چمدون از خونه خارج می‌شه! الان وقت قهر نبود، الان وقت دل‌خوری نبود، معلوم نیست کی ببینمش، معلوم نیست کی برگرده ایران، پس بدو-بدو به سمتش رفتم و بغلش کردم و تا می‌تونستم عطر تنش رو بو کردم، چون خدا می‌دونه کی دوباره این بو رو استشمام می‌کردم.

- خیلی بدی بدون خداحافظی از من می‌خواستی بری؟ 

بابا شاید به فکر شرکت و ثروتش باشه، ولی بابا این‌قدر بی‌حس نیست که ناراحت نشه، اون هم از این دوری‌ها خسته شده، بابا با مهربونی دستش رو بالای سرم آورد و موهام رو نوازش کرد و با چشم‌های خستش گفت:

- خواب بودی، دلم نیومد بیدارت کنم، تازه گفتم از من دل‌خوری، بهتره صدات نزنم.

- ازت دل‌خور که هستم، ولی تو همچین موقعیتی وقت قهر نیست، می‌دونی موند کی ببینمت؟ شاید ترکیه نزدیک به ایران باشه ولی تو خیلی سرت شلوغه، می‌دونی چقدر ناراحت می‌شم برای اینکه باهات خداحافظی نکنم؟ اه راستی بابا جون ببخشید یه ساعت دیگه دانشگاه دارم نمی‌تونم فرودگاه بیام برای بدرقت، به سلامت بری.

 با هر سختی که بود دل از بابام کندم، اما با دل کندن ازش گوشه‌ قلب خودم هم کنده شد، خیلی ناراحت بودم، حالم قابل توصیف نبود.

 نرفته دلم واسش تنگ شد، به سمت اتاقم رفتم و شروع کردم به گریه کردن از چشم‌هام گریه دلتنگی می‌بارید، شاید بابام و خیلی نمی‌دیدم باید به این دوری‌ها عادت می‌کردم، ولی من هرچقدر از بابام دور باشم، همون‌قدر به بابا وابسته‌ام.

 رفتم دستشویی به آینه نگاه کردم چشم‌هام قرمز شده بود، صورتم رو شستم از اونجا بیرون زدم.

 بعد از آماده شدن سوار ماشینم شدم، امروز قرار بود کامیار هم با من بیاد چون ماشینش خراب شده بود، بعد از سوار شدن کامیار احوال‌پرسی کردیم، بالاخره به دانشگاه رسیدیم. ماشین و پارک کردم وقتی رفتیم دانشگاه، فوری مارینا و سارینا اومدن سمت من و کامیار بعد از احوال‌پرسی رفتیم دانشگاه، بعد از تموم شدن این واحد از کلاس خارج شدم و رفتم توی حیاط و روی نیمکت نشستم که دیدم کامیار و دو کله پوک دارن سمت من میان، سارینا کنار من نشست و کامیار کنار مارینا، سارینا در حال وراجی بود، ولی من اصلا به حرف‌هاش گوش نمی‌دادم.

 دلم شور می‌زد تا حالا تو این وضع نبودم، احساس می‌کردم قرار یه اتفاق بد بی‌افته ولی نه، مشکل من برگشتن بابا به ترکیه بود، من هروقت بابا به ترکیه برمی‌گشت حالم بد می‌شد و غم سراسر دلم رو پر می‌کرد، ولی هیچ وقت حال الانم رو نداشتم، الان در کنار حال غم، استرس سرتاسر وجودم رو پر کرده، حال غمم به خاطر رفتن بابا، ولی استرسم چی؟ استرسم به‌خاطر چی بود؟ شاید به خاطر ماشین دیروزی که می‌خواست بهم برخورد بکنه ترسیدم، ولی اون که چیز مهمی نبود، با احساس تکون خوردنم به خودم اومدم دیدم سارینا یه ساعته داره صدام می‌کنه، ولی من تو حال خودم نیستم، سارینا با عصبانیت گفت:

- یه ساعتِ دارم وراجی می‌کنم به حرفم گوش نمی‌دی؟ واقعا که.

انگار تازه چشمش به قیافم افتاد و با حالت ترسیده گفت:

- تو حالت خوبه؟ چت شده چقدر رنگت پریده!

با گفتن این حرف کامیار و مارینا هر دو به من نگاه کردن و ترسیده به سمتم اومدن و اصرار کردن که بگم چمه، ولی من بهشون گفتم که چیزیم نیست ولی اون‌ها باور نکردن، مجبور شدم قضیه ماشین و برگشتن پدرم به ترکیه رو بگم، بهشون بگم نمی‌دونم حال بدم به خاطر کدوم مشکل، ماشین یا بابا؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب

#part11

آخه چیز مهمی نبود؛ دلیل اصلی این حال خراب من دلشوره‌ی عجیبی بود، که داشتم.

کامیار وقتی دید که حالم خیلی بده به سمت سلف رفت و یه قهوه خرید دستم داد. قهوه رو مزه‌-مزه کردم که حالم کمی بهتر شد، ازش تشکر کردم و رو به بچه‌ها گفتم:

- پچه‌ها من برم خونه کلاس بعدی نمیام، مثل اینکه حالم خوب نیست!

 قبل از اینکه فرصت حرف زدن بهشون بدم از حیاط دانشگاه بیرون زدم، بعد رفتم سمت ماشینم، می‌خواستم جایی برم که همیشه ناراحتم می‌رم، می‌خوام برم بام تهران تا بتونم همه‌ی آدم‌ها رو ببینم، بتونم همه‌ی ماشین‌ها رو ببینم، تا بفهمم همه خوش‌حال نیستن، بعضی‌ها ناراحت و بعضی‌ها خوش‌حال حتی بعضی‌ها بی‌حس هستن. توی خیابون درحال رانندگی بودم، که همون ماشین مشکی دیروزیه با سرعت از کنارم گذشت این ماشین چرا این‌طوری می‌کنه دیگه دارم می‌ترسم، کم‌مونده بود با من برخورد کنه و تصادف کنیم، ولی چون حال خودم بد بود، کنترل ماشین از دستم در رفت و از خیابون کج شدم و محکم به جدول برخورد کردم و سرم محکم به فرمون ماشین خورد، با احساس مایع غلیظی از سرم، دیدم تار شد و دیگه چیزی نفهمیدم. اون لحظه احساس می‌کردم روی زمین و آسمون معلقم.

***

با احساس سر و صدا از بالای سرم چشمام و باز کردم، تار می‌دیدم. چند بار پلک زدم تا دیدم واضح‌تر بشه، وقتی دیدم واضح شد، دیدم چند تا پرستار بالای سرم هستن که یکی از اون پرستارها باصدای بلند گفت:

- بهوش اومد، بهوش اومد

با این حرف همه چی یادم اومد، ماشینی که نزدیکم شد و... 

اون ماشین از من چی می‌خواد که همش من و می‌ترسونه؟ با شنیدن صدای گریه کنار تختم، سرم و برگردوندم؛ دیدم مامانم داره گریه می‌کنه، با صدای ضعیفی اسمش رو صدا زدم نزدیکم شد و گفت:

- دخترم الهی من بمیرم! اگه تو چیزیت می‌شد من چی‌کار می‌کردم؟ خوبه آسیب جدی ندیدی.

- مامان جون خدا نکنه، تو چیزیت بشه منم می‌میرم دیگه این حرف رو نزن، می‌بینی حالم که خوبه!

غرق صحبت با مامانم بودم که چند نفر با سر و صدا اومدن پیشم، کامیار و دو کله‌پوک بودن. پرسیدن چی‌شد که تصادف کردم منم گفتم حالم بد شد ماشین از کنترلم خارج شد همین، بعد از چند دقیقه پرستار زیبایی بچه‌ها رو انداخت بیرون و گفت:

 - وقت ملاقات تموم شده‌.

 و به سمت من اومد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب‌

#part12

واکسنی به سِرُمم تزریق کرد و با لبخند که زیبایش‌ رو دو برابر می‌کرد، گفت:

- عزیزم خیلی دختر قوی هستی، خیلی زود حالت خوب شد، فردا مرخص می‌شی.

حالم خوبه؟ حال من کجاش خوبه؟ حال ظاهریم شاید ولی حال روحیم اصلا خوب نیست، از استرس زیاد حالت تهوع داشتم.

پرستار قبل از این‌که فرصت بده ازش تشکر کنم، اونجا رو ترک کرد، نمی‌دونم چی بهم تزریق کرد که باعث شد خوابم بیاد، جام رو صاف کردم و به خواب عمیقی رفتم.

***

صبح با نوازش مادرانه‌ای بیدار شدم، تصادف کردم، ولی بابام کو؟ همیشه مامان پیشمه، اگه یه روز نباشه من تنهاتر از اینی هستیم که می‌شم.

صبحونه‌ رو آوردن، من و مادرم مشغول صبحونه خوردن بودیم که صدای پیامک گوشیم بلند شد، بی‌خیال باز کردن پیام شدم، چون یا پیام دادن ببینن حالم چطوره یا از ایرانسله، بعد از خوردن کامل صبحونه، رفتم سراغ گوشیم. حق با من بود یکی نوشته بود خدا بد نده با ایموجی چشمک، به شمارش نگاه کردم، ناشناس بود! کی می‌تونه باشه؟ زدم رو پاسخ و براش تایپ کردم [ممنون شما؟ ] بعد از ده دقیقه انتظار بالاخره جوابم و داد، ولی با چیزی که دیدم چشم‌هام اندازه توپ شد همون ناشناس بود، که نوشته [من همونی هستم که باعث شدم تو تخت بیمارستان بخوابی] مردم مریضن، مشکلش با من چیه؟ چندتا فحش براش فرستادم، به این آدم‌ها رو بدی پرو می‌شن پس زیاد پی‌گیرش نشم بهتره. پرستار اومد و بعد از باز کردن سِرُم و پانسمان سرم، با کمک مامانم از منفورترین جا زدیم بیرون، من از بیمارستان متنفرم و بهش لقب، منفورترین جا رو دادم، ماشین خوشگلم بی‌چاره تو صافکاریِ، مجبور شدم با ماشین مامانم برگردیم.

 بعد از نیم ساعت خونه رسیدم، بدنم بوی گند بیمارستان و می‌داد!

 سریع رفتم دوش پنج دقیقه‌ی گرفتم و لباس‌هام و پوشیدم خودم و روی تخت اندختم که همون لحظه صدای زنگ گوشیم بلند شد همون ناشناسه بود، روی دکمه سبز زدم که صدای مردونه و تو داری جواب داد:

- سلام کوچولو بیمارستان بهت سخت گذشت؟می‌بینم که زود مرخص شدی.

واقعا تعجب کردم، این کی بود از کجا می‌دونست من مرخص شدم؟ اصلا چرا هی با ماشین دور و اطراف منِ، چرا عمدا بهم زد و باعث شد تصادف کنم؟ بهتر بود ازش بپرسم.

- چرا اون‌کار رو کردی؟ کم‌ مونده بود تصادف کنم اگه آسیب می‌دیدم چی؟ از کجا فهمیدی من مرخص شدم؟ اصلا تو کی هستی؟!

- نوچ-نوچ خانم کوچولو زیادی سوال پرسیدی، فقط زنگ زدم بهت هشدار بدم، این سری یه روز بستری شدی ولی سریِ بعد واسه همیشه می‌خوابی، اصلا شاید مامان یا بابات تصادف کنن، ولی اون‌ها بستری نشن درجا بمیرن و سوالی که کردی من کی هستم، به زودی می‌فهمی!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب‌

#part13

بعد قبل از این‌که چیزی بگه گوشی‌ رو قطع کرد، الان این مرد من‌ رو تهدید کرد؟ با چه جراتی؟ هیچ کاری نمی‌تونه بکنه، مگه این‌جا چاله میدونه هرکس و تهدید می‌کنن، البته من هرکسی نبودم من دختر داریوش فرهمند صاحب بزرگ‌ترین شرکت ترکیه بودم، می‌گه پدر و مادرم و می‌کشه. هه! چه حرف خنده داری! البته بگم نترسیدم دروغه، من گفتم زندگیم تکراری شده، ولی نگفتم دوست دارم به زندگیم هیجان هم اضافه بشه، همون زندگیِ تکراری بهتر از زندگیه که سرتاسرش استرس باشه؛ ولی خب این‌ هم می‌دونم که هیچ کاری نمی‌تونه بکنه.

 اونقدر خسته بودم و بدنم توی بیمارستان کوفته شده بود، به خوابه درست حسابی احتیاج داشتم. 

***

با آلارم گوشی از خواب بیدار شدم بعد از شستن دست و صورتم به سمت آشپزخونه رفتم. چون سرم ضربه خورده بود کمی باعث سردردم شده بود، پس بعد از برداشتن یه مسکن از یخچال پیش مامانم رفتم که دیدم داره امتحان‌ دانشجوهاش رو تصحیح می‌کنه. کنارش رفتم، بهش سلامی کردم و با لبخند جوابم رو داد و دوباره مشغول کارش شد و من با عشق به مادرم نگاه می‌کردم. شاید خیلی تنها باشم، ولی حداقل مامانم کنارمه و مثل بابا یا داداش‌هام من‌ رو تنها نمی‌زاره. بعد از یه ساعت مثل این‌که خسته شد و رو به من گفت:

- دخترم! بریم نهار من خسته شدم، توام حتما گرسنه‌ی چون می‌دونم غذای بیمارستان و دوست نداری... بعدشم درسته سرما نخوردی ولی بالاخره تازه از بیمارستان مرخص شدی، به‌خاطر همین برات سوپ بختم!

با شنیدن کلمه سوپ چشم‌هام برقی زد و قبل از جواب دادن به مامان وارد آشپزخونه شدم و میز رو چیدم. چون من عاشق سوپ بودم، درسته مامانم شاغله، درسته پولداریم، ولی مامانم اصلا دوست نداره که خونه خدمتکار داشته باشه. می‌گه اگه توی خونه زن باشه خدمتکار لازم نیست. اگه من مُردم خدمتکار بیارین و من هم با این حرف مامانم ناراحت می‌شم. بعد از نهار از مامانم تشکر کردم و به سمت حیاط پشتی خونه‌مون رفتم، آب پاش رو پر از آب کردم و به گل‌های داخل گلدون‌های رنگی و به گل‌های داخل باغچه آب دادم، دیدم آب واسه درخت کفاف نمی‌ده شلنگ و وصل شیر آب کردم و طرف درخت، کاج، آلوچه حیاط گرفتم. بعد از کلی آب دادن به گل و درخت‌ها به سمت اتاقم رفتم. حوصله‌م به شدت سر رفته بود باید به کامیار زنگ می‌زدم تا بریم بگردیم، به سمت گوشیم رفتم قبل از اینکه زنگ بزنم، دیدم واسه‌م پیام اومده باز کردم دیدم، همون ناشناسه که نوشته:

- مثل این‌‌که حرفم رو جدی نگرفتی، پس بهتر فردا اثباتش کنم.

چرا دست از سرم بر نمی‌داره؟ چرا هی مزاحمم می‌شه؟ نکنه واقعا تهدیدهاش راست باشه و من جدی نگیرمش واسم خطرناک بشه؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب

#part14

بی‌خیال جواب دادن بهش شدم و زنگ زدم به کامیار، بهش گفتم بیاد دنبالم، اون هم قبول کرد بعد از آماده شدن از مامانم خداحافظی کردم ولی مامانم نمی‌ذاشت برم. می‌گفت «شاید مرخص شدی ولی بالاخره تصادف کردی باید استراحت کنی» من هم رو بهش گفتم:

- حوصله‌م سر می‌ره، بخدا حالم خوبه، الان من به بیرون رفتن احتیاج دارم.

 قبل از این‌که مامان جوابی بهم بده، بوسی تو هوا براش فرستادم و از خونه بیرون زدم، ماشینم که به‌خاطر تصادفی که کرده بودم داغون شده بود و الان تو صاف‌کاری بود، مجبور بودم با ماشین کامیار برم، کامیار هم ماشینش و تازه از تعمیرگاه گرفته. 

بعد از کلی انتظار تو دم در خونه بالاخره سر و کله کامیار پیدا شد، ساعت پنج عصر بود. کامیار به سمت خونه مارینا و سارینا رفت. من رو به کامیار گفتم:

- بریم جای همیشگی؟ خیلی وقتِ نرفتیم بعد وقتی یکم تاریک شد بریم شهربازی هوس اژدها کردم.

 اون هم بی‌چون و چرا قبول کرد، خونه مارینا و سارینا دو خیابون پایین‌تر از خونه ماست، چون وضع مالی اون‌ها هم بد نیست بعد از رسیدن به دم در، دو کله‌ پوک زنگ در رو زدم؛ چون اون‌ها نمی‌دونستن قراره بریم بیرون. ده ساعت طول کشید بیان و من رو کلافه کردن البته مبالغه کردم، نیم ساعت طول کشید. با کلی شوخی و خنده، جیغ و هورا که سراسر شادیمون تو ماشین پیدا بود، بالاخره رسیدیم جای همیشگی‌؛ یه کافه دنج بود، چندتا صندلی داخل داشت و رو به پشتش یه حیاط بود که زمینش چمن کاری شده بود و چندتا درخت داشت و چندتا صندلی تخته‌ی داشت، درش چراغونی بود و حسابی تو چشم می‌زد! ما همیشه می‌ریم قسمت بیرونیش، البته اینجا تنها پاتوق ما نیست، پاتوق پنج‌تا پسر علافم هست. طبق معمول جرات یا حقیقت بازی کردیم بعد از آوردن سفارشمون، حرف زدن و جوک گفتن، ساعت هشت و نیم شد که رو به کامیار گفتم:

- قرارمون یادت نرفته که؟ 

 همون لحظه صدای باهم [ حتی صداشون هم شبیه به همه من چجوری تشخیصشون می‌دم؟ ] دو کله‌پوک که گفتن:

- حالا بدون گفتن به ما قرار می‌زارین؟ چی قرار گزاشتین؟

 چشمکی زدم و با چشم‌هایی که از داخلشون ذوق زیادش معلوم بود گفتم:

- شب می‌خوایم بریم شهربازی، البته اگه پایه هستین که من بدون شما جایی نمی‌رم.

 اون‌ها هم بی‌چون و چرا قبول کردن. بعد از رفتن به شهربازی، بعد این‌که حسابی بازی کردیم، ساعت یک شب بود، کامیار من رو خونه رسوند که دیدم مامانم داره با گوشیش نمی‌دونم با کی حرف می‌زنه ولی از چهرش استرس موج می‌زد، دوست داشتم برم بپرسم ببینم حالش خوبه یا نه، ولی شاید خصوصی بود و دوست نداشت به من بگه، زیرلب با صدای آروم ناشی از جیغ و دادی که توی شهربازی کردم، یه سلامی دادم و به سمت اتاقم رفتم. فردا دانشگاه داشتم اون هم سه‌تا کلاس، رشته‌ی من معماری داخلیِ و من آرزو دارم که معمار شرکت خودمون بشم.

 استاد حسینی گفته که طرح داخلی یه آپارتمان و طراحی کنیم...

شروع کردم به طراحی که ساعت حدودا سه شب شد که صدای خمیازم بلند شد، بعد از روتین پوستی خودم رو انداختم روی تخت و نفهمیدم کی خوابم برد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب‌

#part15

صبح با آلارم گوشی از خواب بیدار شدم. ساعت و نگاه کردم دیدم، دو ساعت زودتر تنظیم کردم و زودتر بیدار شدم، ساعت ده کلاس دارم، الان ساعته هشته. مامانم هم که امروز کلاساش زود تموم میشه، ولی ساعت هشت کلاس داره پس احتمالا الان تو دانشگاهه، با انجام دادن کار های مربوطه رفتم طرف آشپزخونه یه صبحونه کامل خوردم تا آماده بشم ساعت نهم و نیم شد، صدای بوق از دم در اومد در و باز کردم دیدم کامیار که با خنده بهم گفت:

- بپر بالا، تو که ماشین نداری!

منم خندیدم. سوار ماشین شدم، رسیدم به دانشگاه به دو کله‌پوک سلامی کردم و رفتم به سمت کلاسم. بعد از تموم شدن این کلاسم، حال و حوصله رفتن به بیرون رو نداشتم پس رفتم به سمت سلف یه قهوه و کیک شکلاتی خریدم و روی نیمکت نشستم و باشنیدن صدای پای یکی سرم و چرخوندم دیدم کامیار و پشت سرش دو کله‌پوک، وقتی رسیدن بهم کنارم نشستن سارینا گفت:

- چرا نیومدی بریم کافه بغلی نیم‌ساعت تا کلاس مونده!

- حوصله ندارم دوست دارین خودتون برین من امروز سرم درد می‌کنه حوصله هیچی رو ندارم.

دیگه چیزی نگفت، خودم سکوت کرده بودم و به حرف های بچه‌ها گوش می‌دادم، که صدای گوشیم بلند شد، شماره ناشناس بود زدم رو دکمه سبز که صدای خانومی بلند شد:

- سلام، از بیمارستان... زنگ می‌زنم.

- چی‌شده، اتفاقی افتاده؟!

- زنی به اسم، ناهید ترکمن تصادف کرده و بیمارستانه، منم توی پذیرش از توی لیست تصادف ها شمارتون رو پیدا کردم مثل این که دیروز تصادف کردین.

دیگه ادامه حرف های اون زن رو نفهمیدم گوشی از دستم افتاد، حتی توان گریه کردن هم نداشتم، مثل این‌ که شوکه شدم و هضم این اتفاق واسم سخته که یهو حرف های اون مرد ناشناس تو سرم اکو شد" مثل این که حرفم رو جدی نگرفتی، پس بهتر فردا اثباتش کنم" باورم نمی‌شه یعنی ممکنه کار اون باشه؟ به خودم اومدم دیدم کامیار یه سیلی محکم زد همین سیلی کافی بود تا اشک هام جاری بشه کامیار هی سوال می‌پرسید چی شده، ولی من سوئیچ ماشین کامیار و گرفتم و بدون جواب دادن به اونا از دانشگاه زدم بیرون و به سمت بیمارستانی که خودم تصادف کردم، منتقل شده بودم رفتم. اگه چیزیش بشه من چی‌کار کنم؟ بعد از کلی گاز دادن بالاخره رسیدم. با عجله رفتم سمت پرستارا داد زدم و گریه کردم و پرستارا بهم می‌گفتن اینجا بیمارستانه لطفا ساکت باشید، منم بی توجه به اونا داد زدم و رو به یکی از پرستارا گفتم، مادرم ناهید ترکمن حالش چطوره، الان کجاست؟ پرستار با عصبانیت چند تا ورقه رو چک کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب‌

#part16

پرستار چند تا ورقه چک کرد و گفت:

- اتاق عملِ، وضعیتش وخیمِ اتاق عمل هم طبقه دومه.

با شنیدن کلمه وضعیتش وخیمِ دنیا به چشمم تاریک شد، بدون جواب دادن به پرستار، سوار آسانسور شدم هزار بار دکمه طبقه دوم رو فشار دادم که بالاخره رسیدم، از آسانسور زدم بیرون، جمعیتی که اون‌جا بودن من رو با تعجب نگاه می‌کردن چون در حال گریه بودم همه فکر می‌کردن دیوونم...

دونه-دونه اتاق‌ها رو نگاه کردم، یکی از اتاق‌ها قفل بود، حدس زدم مامان بی‌چاره‌ی من اینجا باشه. با دست هم محکم به در کوبیدم ولی هیچ‌کس از اتاق بیرون نیومد، جیغ و هوار راه انداختم شاید صدام رو بشنون و دلشون به‌ حالم بسوزه اما دریغ از اندکی توجه، بعد از یه ساعت بالاخره چند نفر با لباس سبز از اون اتاق بیرون اومدن، بدو-بدو سمتشون رفتم و با گریه و زجه گفتم:

- مامانم، مامانم، ناهید ترکمن اون ک... کجاست؟

مردی که از همه جلو وایساده بود، فکر کنم اون دکتر عمل باشه، با ناراحتی سرش رو انداخت پایین و گفت:

- دختر خانم، نمی‌دونم بهتون چی بگم... سرتون سلامت، غم آخرتون باشه!

این چی گفت؟ غم آخرمون باشه؟ چرا این حرف رو زد مامان من سالمِ، با جیغ اسم مادرم رو صدا می‌زدم. رو زانو نشستم و به سرم می‌کوبیدم و پرستارها سعی می‌کردن من رو آروم کنن، بعد از کلی جیغ و داد فشارم افتاد و نفهمیدم کی بیهوش شدم.

***

با احساس سوزش گلوم چشم‌هام رو باز کردم، دیدم بالای سرم یه پرستار بود بعد از تزریق واکسن به سِرُمم از اتاقم رفت. دقیق‌تر به محیط اطرافم نگاه کردم، من چرا بیمارستانم؟ با کمی فکر کردن، همه چی یادم اومد؛ مامان نه مامانم من و تنها نمی‌زاره. یعنی قرار تنهاتر از اینی هستم که بشم؟ آخه خدایا چرا من تنها بودم، دیگه چرا مادرم و ازم گرفتی و تنهاترم کردی؟ می‌دونم دارن باهام شوخی می‌کنن، مامانم هرگز ولم نمی‌کنه، می‌دونم با جیغ داد زدم:

- مامانم من و تنها نمی‌زاره!

 بعد خودم و می‌کوبیدم به تخت که چند تا پرستار ریختم رو سرم و به سِرُمم مسکن زدن و من آروم روی تخت دراز کشیدم، چیزی که بهم تزریق کردن باعث شد توان حرکت کردن دست و پام رو نداشته باشم، گوشه‌ی از تخت آروم دراز کشیدم و مثل افسرده‌ها آروم اشک می‌ریختم. بعد از کلی گریه کردن دیگه اشکی برام نمونده بود، مثل افسرده‌ها یه‌جا کز کردم و بدون پلک زدن به یه ‌جا خیره شدم. بابام حتما خبر تصادف مامانم رو باید شنیده باشه ولی شرکتش براش مهم‌تره و هنوز از ترکیه به ایران نیومده، یعنی نمی‌دونه مامانم مرده؟ حتما باید بفهمه مامان مرده دل از شرکتش بکنه. زیر لب اسم خدا رو صدا زدم آخه این انصافه؟ سرنوشت من چی‌ می‌شه؟ می‌خوام مثل یتیم‌ها توی خونه به اون بزرگی تنها بمونم؟ البته من همیشه تنها بودم ولی گاهی مامانی هم داشتم به حرف‌هام و درد‌هام گوش بده.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب‌

#part17

مامانم هم از من گرفتی خدا؟ آخه من چقدر سختی بکشم حق من این نیست. من پول و ثروت نمی‌خوام من مامانم‌و می‌خوام، مادری که همین دیروز نگرانم بود. همین‌طور بی‌صدا اشک می‌ریختم جیغ میزدم، فریاد می‌زدم هرکس که از در اتاق بیمارستان من رد میشد و صدام رو می‌شنید، بعضی از اونایی که رد می‌شدن با ترحم به من خیره می‌شدن بعضیا هم انگار براشون عادی بود خدا حتی مردم صدام رو شنیدن و دلشون به حال من سوخت ولی... ولی... تو که صدای من رو می‌شنوی بهم توجه نمی‌کنی خدا؟ به‌خاطر جیغ و فریاد چند نفر با عجله اومدن پیشم، حتی توان برگشتن و دیدن این که اونا کی هستن هم نداشتم. مثل مرده بودم ولی در جسم زنده. کسی که اومد پیشم بغلم کرد، ولی بدن من بی‌حس بود با شنیدن صدای گریه‌ی آشنایی فهمیدم ساریناس که بغلم کرده و کامیار و مارینا هم همراهش اومدن پیشم ولی من چون حس چیزی رو نداشتم، حرف زدن هم یکی از اون‌ها حتی توان سلام کردن بهشون هم نداشتم به سختی که به زور می‌شد صدام رو شنید گفتم:

- سلام چرا اومدین؟ من به ترحم هیچ‌کس احتیاج ندارم مامان من زندست.

کلمه زندست رو با جیغ گفتم که هم‌زمان بغضم با صدای بدی شکست، اونا با این حرفم ناراحت شدن. خب حق دارن حرصم رو سر اینا خالی کردم حقشون این نبود. پرستار چاقی با اخم اومد سِرُمم رو باز کرد بدون نیم نگاهی به من گفت: 

- مرخصی، می‌تونی بری.

هه یعنی اِنقدر زشت شدم که توان نگاه کردن به من رو نداره یعنی این‌قدر تحقیر آمیزم؟ این‌قدر ترحم انگیزم؟ بدون توجه به اون سه تا سوئیچ کامیار رو بهش دادم و از بیمارستان زدم بیرون. وایستادم و یه دونه تاکسی گرفتم و آدرس تعمیرگاه ماشین رو بهش دادم. بعد از رسیدن به تعمیرگاه، دیدم ماشینم رو تعمیر کرده. سوار ماشین شدم و از تعمیرگاه زدم بیرون و به محل دفن، دردهام، رنج‌هام رفتم ولی این درد دفن نشدنی بود. ماشین‌رو گوشه‌ی پارک کردم و رفتم بام تهران، آدم‌ها رو نگاه کردم یعنی بعضی از این‌ها عزیزانشون و از دست دادن؟ باصدای بلند داد زدم، طوری داد زدم که مردمی که از بام تهران به اندازه مورچه دیده می‌شن صدام و بشنون ولی غیرممکن بود. داد زدم:

- خدا چرا زندگی کردن این‌قدر سخته؟ اگه خودم رو از بام بندازم پایین گناهه؟ پس گناه من چیه که این‌قدر سختی کشیدم؟ چطوری خلاص بشم از این همه درد. خدایا کرمت رو شکر. اون‌قدر داد زدم و خودم و خالی کردم که گلوم می‌سوخت و دیگه صدام در نمی‌ا‌ومد در حال نگاه کردن به ماشین ها و مردم تهران بودم که بغضم با صدای بدی شکست. بعد از بیست دقیقه گریه از اون‌جا زدم بیرون سوار ماشینم شدم و به سمت خونه رفتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب‌

#part18

در رو با کلید باز کردم و با صدای بلند اسم مامانم‌ رو صدا زدم ولی دیگه مادری نبود که برام سوپ بپزه...

می‌خواستم به سمت اتاقم برم ولی قبل از رفتنم بابا از اتاق خوابش با مامان بیرون زد. هه! از ترکیه برگشته. نگاه بی‌تفاوتی به قیافه ناراحتش کردم و از اون‌جا بیرون زدم. پنجره‌ رو باز کردم دیدم داداش‌هام هم هستن، هه تازه قدر مادرم‌ رو دونستن و اومدن، راستِ می‌گن «وقتی می‌میری قدر آدم‌ رو می‌دونن. »

بی‌خیال نگاه کردن به داداش‌هام شدم و پرده رو کشیدم. از تو کمد آلبوم خانوادگی رو درآوردم، روی تخت دراز کشیدم و شروع به نگاه کردن عکس‌هام با مادرم شدم که صدای، صدا زدن‌های بابا که من رو صدا می‌زد شنیدم؛ ولی من نمی‌خواستم صداش رو بشنوم پس خودم رو به بی‌خیالی زدم که در اتاقم با صدای بدی باز شد! قبل از این‌که من حرف بزنم، بابام گفت:

- دختر عزیزم، می‌دونم ناراحتی منم ناراحتم، بیا بریم جنازه مادرت توی سردخونه‌‌س بریم دفنش کنیم. مراسم خاک‌سپاری هم ترکیه می‌گیریم.

یعنی این‌قدر واسش آسون بود؟ طوری حرف می‌زنه انگار منتظر همین بود که مادرم بمیره! حالم از این بی‌حس بودنش بهم می‌خوره، تازه داره می‌گه بریم ترکیه! با عصبانیت داد زدم:

- چی با خودت فکر کردی؟ طوری حرف می‌زنی انگار منتظر بودی مامان بمیره، تازه برات خوب شد نه؟ بهونه شد من رو از ایران به بری؟

با سیلی که بابا بهم زد حرفم ناتموم موند، بابام چی‌کار کرد؟ من رو زد؟ پدری که برام پدری نکرد حق دست بلند کردن روی منم نداشت! بابا با شرمندگی گفت:

- آنا من نمی‌خواستم...

قبل از این‌که حرفش رو کامل بزنه با صدای لرزون گفتم:

- تو که از همون اولش من و مادرم رو ول کردی، خودت رفتی سراغ شرکتت و برای من پدری نکردی، حق نداری با نیت پدرانت من رو بزنی چون تو تا حالا برای من پدری نکردی!

بعد با جیغ داد زدم:

- از اتاقم برو بیرون.

 بعد از رفتن بابا روی تخت دراز کشیدم و اشک‌هام دونه-دونه جاری شدن، درسته پدرم ترکیه بود ولی هیچی برای من کم نزاشت، زیاده‌روی کردم باید ازش معذرت بخوام.

باصدای پیامک گوشیم اشک‌هام رو پاک کردم، گوشیم رو برداشتم دیدم پیام از طرف همون ناشناسس که نوشته:

- خدا رحمت کنه مادرت‌ رو، دیدی گفتم فردا اثباتش می‌کنم و بهت ثابت می‌کنم که می‌تونم بابا و مامانت رو ازت بگیرم کوچولو!

چی؟ یعنی مادرم به قتل رسیده؟ اونم به دست این؟ اگه من این قضیه رو جدی می‌گرفتم، مامانم زنده بود! روی تخت دراز کشیدم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب‌

#part19

دونه-دونه قطره‌ اشک از چشم‌هام جاری می‌شد، من چقدر بدبختم، چرا نباید بفهمم این مرد با من چه مشکلی داره؟ چرا باعث بدبختی من می‌شه؟ دیگه گریه بسه، بهتره سر از ماجرای این ناشناس در بیارم، چرا مزاحم من می‌شه؟ اصلا شاید دروغ می‌گه مامانم رو نکشته! گوشیم رو برداشتم زنگ زدم به همین ناشناسه که به یه بوق نرسیده گوشی رو برداشت ولی قبل از حرف زدنش، من گفتم:

- الو از‌ جون من چی می‌خوای؟ می‌خوام ببینمت تا دیگه ریختت رو نبینم! من الان تو شرایط سختی هستم لطفا دیگه تو این وضعیت مزاحم من نشو.

- سلام، خب من از شما چی می‌خوام؟ من دوست دارم زندگیتون نابود بشه، درست مثل زندگی من!

چرا؟ مگه من مقصرم که زندگیش نابود بشه؟ چرا حرف‌هاش بوی نفرت می‌ده؟

- مگه من باعث نابودی زندگی تو شدم لعنتی؟ التماست می‌کنم دیگه مزاحم من نشو!

- من می‌شم کابوس زندگی تو فقط یه شرط داره دست از سر تو بردارم! می‌خوای بفهمی من کی هستم؟ امروز بیا این آدرس..‌‌.

قبل از جواب دادن من، گوشی رو قطع کرد. کابوس؟ نکنه واقعا قاتل مامانه منِ؟ باید ببینم این کیه که از من نفرت داره بعد از پنج دقیقه صدای پیامک گوشیم بلند شد که همون ناشناس آدرس رو برام فرستاده بود. آدرس رو نگاه کردم، با این‌که کلِ تهران رو بلدم ولی این‌جا دیگه کجاست؟ بهتر ترس به دلم راه ندم اگه این قاتل مامانمه باید برم، باید قوی باشم تا با دست‌های خودم بکشمش! قبل از هر کاری باید از بابا معذرت‌خواهی کنم، از اتاقم بیرون زدم، بی‌تفاوت از کنار داداش‌هام رد شدم و طرف بابام رفتم. با این دست و اون دست کردن گفتم:

- بابا، من رو به ببخش، من چون مادرم رو از دست دادم نفهمیدم چی می‌گم!

بابا، من رو بغل کرد و گفت:

- اون منم که باید از تو معذرت بخواد ولی روی این حرفم هم هستم.

با تعجب از بابا پرسیدم:

- رو کدوم حرفتون هستی بابا جان؟!

بابا با کمی تردید و نگرانی گفت:

- باید تو هم با ما بیای ترکیه.

با تعجب و عصبانیت از بغل بابا بلند شدم و گفتم:

- چی داری می‌گی؟ من عاشق تهرانم، اون‌وقت می‌گی توام بیا ترکیه؟

- این یه انتخاب نیست، یه اجبار آنا!

- به زور من‌و می‌خوای ببری ترکیه؟ مگه من بچه‌م؟

بابا با عصبانیت داد زد:

- دِ بسته می‌گم می‌ریم یعنی می‌ریم، مامانت به قتل رسیده، نمی‌خوام تو رو هم از دست بدم!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب‌

#part20

حرف‌های بابام توی ذهنم اکو شد، یعنی واقعا مامانم به قتل رسیده؟

نکنه اون مزاحم‌تلفنی مادرم‌ رو کشته؟ با صدای لرزون و لحن ناباوری پرسیدم:

- از کج..‌ ا کجا فهمیدی که مادرم به قت... ل قتل رسیده؟

بابام دستی به صورتش کشید و گفت:

- من قبلا یه دشمنی داشتم، اون سر و کلش پیدا شده و می‌گه شما رو از من می‌گیره، مامانت رو گرفت ولی نمی‌تونم بذارم یادگارشم از من بگیره.

با گریه پذیرایی رو ترک کردم. یعنی من باید برای همیشه از ایران برم؟ خدا یه پدر چطور می‌تونه این‌قدر بی‌حس باشه؟ شاید به خاطر خودم باشه خوب اونم ایران می‌موند.

 آخه دیگه چقدر بدبختی؟ یادم افتاد که فردا با مزاحم‌تلفنی قرار دارم، مطمئن شدم که اون قاتل مامانمه خودم با دست‌های خودم می‌کشمش. گوشیم رو برداشتم رفتم داخل واتساپ و زدم روی گروهی که من و کامیار و دو کله‌پوک عضو بودیم و اسم گروه، اکیپ خل و چل‌ها بود.

یعنی واقعا باید از این‌ها جدا بشم؟ چطوری می‌تونم از عزیزهام بگذرم؟ خدا همتون رو لعنت کنه! باید تنهاتر از اینی که هستم بشم؟ خدا پس سرنوشت من رو نوشتی که آنا همیشه تنها و حقیر!

اشک‌هام رو پاک کردم بهتره قوی باشم، تا این‌ها رو ناراحت نکنم روی دکمه‌ی تماس تصویری زدم، از شانس من همشون آنلاین بودن و همشون وارد تماس تصویری من شدن قبل از این‌که من حرفی بزنم، مارینا گفت:

- آنا، غم آخرتون باشه! اتفاقی بدی افتاده؟ من تو رو خوب می‌شناسم هر وقت خبر بدی داری تصویری تو واتساپ می‌گیری، چی‌شده؟

با کمی تردید رو به همشون گفتم:

- ممنون بابت تسلیت گفتنت، راستش خوب من رو شناختی. یه خبر بدی دارم.

همشون با نگرانی گفتن:

- چه خبری؟ زود باش بگو زهر ترکمون کردی!

رک بهشون گفتم:

- دارم ترکیه می‌رم.

همشون اولش سکوت کردن، مثل این‌که این حرف رو تو ذهنشون مرور می‌کردن چون بعدش همشون با صدای بلند گفتن:

ُ- چی؟

من هم بهشون گفتم:

- علتش رو نمی‌تونم این‌جا بگم، جای همیشگی بیاین تا قرار آخرمون رو اون‌جا باشیم و این به عنوان آخرین دیدار و خداحافظی باشه.

 این حرف ها رو با گریه می‌گفتم دیگه طاقت نیاوردم و گوشی رو قطع کردم، من چطوری از این‌جا دل بکنم؟ رفتم از کمد، یه لباس مشکی برداشتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب‌

#part21

این روزها افسرده شده بودم.

 مرگ مادرم، فهمیدن این‌که مادرم به قتل رسیده، به ترکیه رفتن و دل کندن از عزیزهام، چقدر بدبختی!

 میون گریم مثل دیونه‌ها خندیدم، به دردهام به رنج‌هام. سالانه-سالانه از اتاقم بیرون زدم، وارد اتاق کار بابام شدم، آخه بابا وقت‌هایی که می‌اومد ایران داخل این اتاق کار می‌کرد، اتاقی که از کمد گرفته تا پنجرش سیاه بود، درست مثل زندگی من! البته تا چند ساعت دیگه این سیاهی زندگیم تیره‌تر می‌شه چون ممکنه کشته یا قاتل بشم.

قایمکی زیر میز رفتم و رمز گاوصندوق رو زدم درش باز شد، درست حدس زدم، اسلحه این‌جا بود.

 اسلحه رو داخل لباسم قایم کردم در گاو صندوق رو بستم.

از اتاق کار و از خونه بیرون زدم. سوار ماشینم شدم، جای همیشگی قرارمون رفتم، قبل از رفتنم به اسلحه نگاه کردم، من که اهل این کارها نبودم، خدا سرنوشت من قرار چی بشه؟! خدا خودت به من رحم کن! اسلحه رو توی داشبورت گذاشتم و درش رو بستم از ماشین پیاده شدم و بیرون کافه رفتم، چراغ بیرون کافه مثل همیشه می‌درخشید، چی می‌شد اگه حال من هم مثل روزهای قبلی بود که با خنده وارد این کافه می‌شدم؟

 دیدم کامی و دو کله‌ پوک هم تو کافه‌اند آروم سمتشون رفتم، سلام آرومی بهشون دادم و قبل از این‌که فرصت حرف زدن بهشون بدم همه‌چیز رو بهشون گفتم، از اون ماشین، به قتل رسیدن مامانم، تهدید کردن من، تهدید کردن بابام خلاصه همه‌چی رو، فقط این رو بهشون نگفتم که می‌خوام برم پیش قاتل مادرم، فقط این رو بهشون نگفتم که تا چند ساعت دیگه قراره قاتل بشم، هه قاتل.

همه‌ی این حرف‌ها رو با اشک می‌گفتم. با درد با حالی که مملو از غصه بود می‌گفتم اما هرچقدر هم ناراحت بشن، آیا کسی می‌تونه اتفاق‌هایی رو که سرم اومده رو درک کنه؟

بعد از این‌که کل ماجرا رو بهشون گفتم، چشمم بهشون افتاد هر سه با حیرت و ناراحتی بهم نگاه می‌کردن، به سمت سارینا و مارینا رفتم، تو این چند سال از خواهر به من نزدیک‌تر بودن، بغلشون کردم و رو بهشون گفتم:

- شاید از این‌جا رفتم ولی شما همیشه تو قلب من هستین.

از اون دوتا خواهر جدا شدم و به سمت کامیار رفتم، و رو بهش گفتم:

- کامیار! تنها پسری هستی که صادقانه مثل برادر دوستش دارم، مرسی که هستی، قول بده همیشه باشی.

چشمم به قیافش افتاد بغض داشت این رو از سبیک بالا و پایین شدن گلوش فهمیدم، چشم‌هاش پر بود برای این‌که من نبینم سرش رو خم کرد، باورم نمی‌شه یعنی کامیار به‌خاطر من گریه می‌کنه؟ خدا لعنتم کنه ولی من که لیاقت اشک‌هاش رو ندارم، من ممکنه چند ساعت بعد قاتل بشم و قلبم سیاه بشه، من لیاقت قلب و اشک‌های پاک کامیار رو ندارم. من با برداشتن اسلحه حتی با فکر کشتن اون فرد زندگیم تباه شد.

به هرسه تاشون پرحرف خیره شدم، این نگاه خیلی چیزها می‌گفت.

 

مارینا  

چشمم به قیافه گرفته کامیار افتاد، بغض داشت چشم‌هاش آماده باریدن بود، کامیار کوه غرور کو؟ کامیاری که فقط جلوی ما می‌خندید برای بقیه مغرور بود، اما لبخند از لبش کنار نمی‌رفت کو؟ من همون کامیار رو می‌خواستم، فقط من از احساستش نسبت به آنا خبر داشتم، لعنتی به بد آدمی گفته بود، وقتی کامیار گفت که من آنا رو دوست دارم من نابود شدم، چون من خودم عاشق کامیار بودم، وقتی که بهم گفت من عاشق بهترین دوستتم من خورد شدم ولی از رفتن آنا هم خوش‌حال نیستم چون مثل خواهرم بود، چرا دروغ بگم؟ ته دلمم از این‌که با رفتنش باعث می‌شه کامیار فراموشش کنه خوش‌حالم، چه فایده‌ی داره هیچ وقت عاشق من نمی‌شه چون من مثل خواهرشم، لعنت به عشق یک طرفه، طاقت ناراحتی کامیار رو ندارم. از یه طرفی هم از خودم متنفرم، من چطور دوستیم که مشکل دوستم رو نفهمیدم؟ من چجور دوستیم که فقط به فکر قلب، احساس و عشق یک طرفم نسبت به کامیارم؟ و نفمیدم که دوستم داره خود خوری می‌کنه و نابود شده.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب‌

#part22

آنا

چشمم به مارینا افتاد که سخت در حال فکر کردن بود، چشمم به سارینا افتاد که در حال گریه کردن، ولی از همه غمگین‌تر برادر عزیز من بود. با کلی گریه و آه وقت خداحافظی شد، وقته دل کندن شد، اونم از کی از بهترین همدم‌هام، از بهترین دوست‌هام... به هر سختی دل از اون‌جا کندم یاد ناشناسه افتادم خدا خودت کمک کن. 

گوشیم رو در آوردم و دوباره به آدرسی که داده بود نگاه کردم، برم یا نرم؟ پس کو اون آنای سر سخت؟ نه من باید برم. بدون هیچ فکری به سمت اون آدرس که داده بود رفتم، هر چی بیشتر رانندگی می‌کردم ترسم بیشتر می‌شد. این‌جا دیگه کجاست؟ به اطراف نگاه کردم، ساختمون های نیمه ساخت و متروکه جای خیلی ترسناکی بود، یه لحظه پشیمون شدم از این‌که اومدم، خواستم برگردم ولی راه برگشت و بلد نبودم، من گمشده‌م، خدای من، از ماشین پیاده شدم داد زدم کسی این‌جا نیست؟ یکی کمکم کنه. خواستم سوار ماشینم بشم که با دستمالی که جلوی دهنم قرار گرفت چشمام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم.

***

با احساس خیسی صورتم چشمام و باز کردم، به اطراف نگاه کردم، دیدم همه‌جا تاریکه، خواستم بلند بشم که دیدم دست و پام بسته‌س و لباسام خیسه پس برای بهوش اومدن من روی صورتم آب سرد ریختن، همه چی یادم اومد. قاتل مادرم، مزاحم. من اومدم تا قاتل مامانم و ببینم این‌جا چی‌کار می‌کنم. یعنی کی من و دزدیده؟ با عجز و ناتوانی جیغی کشیدم و گفتم: 

- خدا لعنتتون کنه، کی من و دزدیده کسی صدام و می‌شنوه دری تو گوشه وجود داشت با تیکی باز شد مردی بلند قامت به طرفم اومد من هم از ترس با صدای بلند آب دهنم رو قورت دادم وقتی که به طرفم اومد بر خلاف تصورم که فکر می‌کردم یه مرد پیر یا خردسال مرد جوونی بود، خوش هیکل و جذاب بود، صندلی که اون‌جا بود و نزدیک من کشید و روی اون نشست دستش رو بالا آورد و موهام و نوازش کرد خیلی می ترسیدم با صدای لرزونی گفتم:

- چه اتفاقی افتاده، تو ‌کی هستی؟ از جون من چی‌ می‌خوای.

اون پسر پوزخندی زد دستش رو دراز کرد طرف بالای سرم چراغی که بود و روشن کرد چون اون‌جا حسابی تاریک بود، وقتی که اون‌جا روشن شد تونستم واضح قیافش رو ببینم. خیلی درشت هیکل بود و جذاب. من و چرا دزدیده بود؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#منکوب‌

#part23

‌ نفرتی که از چشم‌هاش می‌بارید من رو می‌ترسوند، با صدایی که کینه‌ی زیادش برام آشنا بود گفت:

- من بهادرم، کابوس شبونه‌ی تو، قاتل مامانت!

چی یعنی این پسر مامان من‌و کشته؟ پس این صدای آشنا همون صدای ناشناسی بود که مزاحمم می‌شد، هر چقدر تقلا کردم دستام باز نمی‌شد مثل پرنده‌ی بودم در حصار قفس. دیدم کاری از دستم بر نمی‌یاد، تفی توی صورتش کردم و گفتم:

- تو یه قاتل عوضی هستی؟ چرا اون‌کار رو کردی اصلا از کجا باور کنم تو قاتل مامان...

با سیلی که بهم زد حرفم نا تموم موند، دادی سرم زد و دست داخل جیبش کرد و چند تا عکس پرت کرد طرفم چون پرت کرده بود افتاده بود زمین، ولی برعکس و چون دست‌های منم بسته بودن نمی‌تونستم ببینمشون مرد که دید این‌قدر حقیرم با پوزخند عکس و به طرفم گرفت، ولی ای کاش عکس و نمی‌دیدم، ماشینی که به مادرم خورده بود، درست مثل ماشینی بود که عمداً به من نزدیک شد، عکس بعدی و بهم نشون داد، سر مامانم از شیشه ماشین زده بود بیرون و غرق خون بود، پس این مرد واقعاً قاتل مادرم بود، یه نفر چقدر می‌تونه حیوون باشه؟ با چشمای اشکی که دل هر کس رو به درد می‌اورد بهش خیره شدم، دیگه حرفی نداشتم که بهش بزنم، هرکس من رو توی این وضعیت می‌دید دلش به حالم می‌سوخت... ولی این مرد حالتش تغییری نکرد، از اولش با نفرت به من نگاه می‌کرد، اون لحظه توان هیچی و نداشتم حتی توان داد زدن تنها کلمه‌ی که از زبون بیرون اومد کلمه چرا بود، با صدای ضعیفی که به زور خودم می‌شنیدم گفتم چرا اونم با پوزخند نزدیکم شد و گفت:

- همش مربوط به سال‌ها گذشتس، دوستی سیاوش پدر تو و کمال پدر من، پدر من و پدر تو خیلی دوستای خوبی بودن، ولی 

به چشمام نگاه کرد وشروع کرد دوباره به حرف زدن و من فقط سکوت کرده بودم:

- دوستی اینا پایدار نشد که هیچ به دشمنی خیلی بزرگ تبدیل شد، چرا؟ چون هر دو عاشق یه زن شدن یعنی مادر تو

این مرد چی داشت می‌گفت؟ به چهرش خیره شدم انگار تو گذشتش غرق شده بود، با صدای لرزونی گفتم ادامش رو بگو پوزخندی زد و ادامه داد:

- مامانت و بابام عاشق هم شدن، ولی این وسط بابات هم بود، هر کاری کرد تا دل مامانت رو به دست بیاره، ولی مامانت عاشق بابام بود، وقتی بابات دید هیچ‌کاری نمی‌تونه بکنه، از طریق شراکتش با بابام وارد شد، ولی هیچی که تغییر نکرد که هیچ ناهید ترکمن(مامان آنا) نفرتش نسبت به سیاوش زیاد شد، سیاوش عصبی شد و دست به کاری زد که نباید می‌زد به مامانت تعرض کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...