رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان یه جا شاید بهشت|سارا ایزدی کاربر کاربر انجمن نودهشتیا


sarah._.iz2004
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 نام رمان: یه جا شاید بهشت

نویسنده: سارا ایزدی

ژانر: تخیلی،عاشقانه،تاریخی

ساعت پارت گذاری:هر روز یک پارت

خلاصه: نیلی،دختر 19 ساله که دانشجوی رشته ی تاریخ هست پس از شنیدن یه خبر ناگوار، بیهوش می شود اما هنگامی که چشم هایش را باز می کند دیگر در دنیای خودش نیست و وارد زمان قدیم می شود.  او قصد دارد گذشته را تغییر دهد و از اتفاقات بد جلوگیری کند اما ...

مقدمه: اگه بتونی به گذشته سفر کنی اشتباهات گذشته رو جبران می کنی یا همونجوری که سرنوشت رقم خورد ادامه می دی ؟همیشه بهم می گفتن ادما با تغییر دادن سرنوشت همه چیزو بدتر می کنن ولی اگه بهت بگم تصمیم به تغییر دادن گذشته، سرنوشته چی؟ اگه سرنوشت با انتخاب های ما چیده میشه بازم تغییرش نمی دی؟!

 

سخن نویسنده:

سلام به خواننده ی عزیز، خیلی خوشحالم که داری این رمان رو می خونی، این رمان مربوط به سفر در زمان هخامنشیان است پس من برای نشون دادن واقعیت ماجرا، گاهی از کلمات سلسله ی هخامنشیان استفاده می کنم که معنی هاشون رو هم نوشتم. برای راحتی شما رمان رو به زبان ساده تایپ می کنم فرض بر این است که توی گذشته مردم به زبان فارسی امروزی صجب می کردن... امیدوارم لذت ببری...

ویراستار: @ فاطمه مومنی

ناظر: @ _qAtena

ویرایش شده توسط sarah._.iz2004
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#1

سینا لپ تاپشو روی پام گذاشت و گفت:

-معلمم گفته در مورد این صفحه و ادمایی که توی این صفحه نام برده شده، تحقیق کوتاهی انجام بدم و کنفرانس بدم.

-تحقیق در مورد کاراشون؟

-در مورد زندگیشون. یه جورایی زندگینامشون رو می خوام

-خب توی گوگل سرچ کنی برات میاره...!

-توی گوگل یه عالمه چیز نوشته بود که من از هیچ کدوم سر در نیاوردم. دیگه این کار دست خودتو می بوسه

خواستم اعتراض کنم که سریع گفت:

-برا بستنی می خرم...!
بستنی نقطه ضعف منه. انگشت کوچیکمو بالا بردم و گفتم:

-قول مردونه؟

اونم انگشتشو حلقه کرد و بهم قول داد که برام بستنی بخره... با رضایت کامل نگاهی به صفحه انداختم.. خب اینا اسونن. یه خلاصه ی کوتاه از هر کدوم براش کافیه.

-نیلی تو برای چی تاریخ می خونی؟

-تاریخ گذشته ی ماست. خب همه باید تاریخ بخونن

-اما به نظر من اصلا جذابیت نداره. چند نفر میان یه کارایی می کنن بعد ما مجبور میشیم اونا رو بخونیم؟ کارایی ک اصلا جذابیت نداره. نمیدونم تو چطوری رفتی رشته ی تاریخ. من دارم خودمو می کشم تا تاریخم رو پاس شم..!

با لبخند نگاهی به سینا انداختم.سینا یکی از اقوام دور بابام میشد. 17 سالشه ولی اگه یکی به قیافش نگاه کنه حس می کنه حداقل 21 سالشه... گفت:

-چرا لبخند می زنی باعث میشی ازت بترسم. حس می کنم الان میخوای منو جر بدی درسته؟

-نه بچه جون .

-بچه خودتی. فقط دو سال ازم بزرگ تری همش بهم میگی بچه

-دلیلی که تاریخ رو دوست دارم اینه که می تونم بفهمم مردم توی گذشته چطوری از پس مشکلات و سختی هاشون بر می اومدن. تصمیم هایی که توی گذشته می گرفتن، درسته بوده یا غلط. الان که از اون زمان گذشته پس من می تونم قضاوت کنم که نتایج خوب و بد اون تصمیم هاشون چی بود

-اما تو حق قضاوت کردن نداری. تو توی اون شرایط نبودی. اصلا سختی های اونا رو تجربه نکردی پس چطوری میتونی قضاوت کنی. دردی که اونا تجربه کردن رو فقط به حرف شنیدی ولی نمیفهمی توی اعماق وجود اونا چی گذشته

-همه ی ادما سختی و مشکلات داشتن. از همون زمان خلقت انسان ها، ادم و حوا، بگیر تا الان. ما ادما باید از مغزمون استفاده کنیم نه از قلبمون. اگه بخواییم تحت تاثیر احساسات اون لحظه تصمیم بگیریم انتخاب های غلطی می کنیم که ایندگان باید تقاص پس بدن.

-من این حرفتو قبول ندارم. با اینکه از تاریخ متنفرم ولی همیشه یه داستان توجه منو به خودش جلب کرد. داستان دختر کوروش کبیر که به ...

با زنگ گوشیم حرفش نصفه موند. نگاهی به اسمش انداختم. خاله بود. از سینا عذر خواهی کردم و گوشیمو جواب دادم:

-سلام

صدای نفس کشیدن کسی پشت گوشی میومد.

-خاله جان؟ الو خاله؟

خاله با صدای گرفته ای گفت:

-نی..لی

-خاله چی شده صدات گرفته. حالت خوبه؟

-نیلی بدبخت شدیم. نیلی خاله، بیچاره شدیم

خدایا چی شده. چرا خاله اینجوری میگه.

-نیلی تنها شدی. نیلی دیگه کسیو نداری وای نیلی بی مادر شدی

حتی یه دونه از حرفای خالمو متوجه نمیشم. چی داره میگه. با عصبانیت گفتم:

-خاله درست بگو ببینم چی شده

با صدای داد من سینا اومد سمتم و با اشاره ازم پرسید چیزی شده که سرمو به نشونه ی نمی دونم تکون دادم.

-خاله چی شده بهم بگو

-مادرت مرده. مادرتو کشتن. یتیم شدی. خانوادتو کشتن. بیچاره شدی

چی

یعنی چی. چی داره میگه.

-خاله خواب بد دیدی؟ چرا چرت میگی

-بیا اینجا. بیا که مادرتو دارن میارن

مکث کردم. به صدای پشت گوشی گوش کردم. صدای جیغ گریه...

سینا اومد سمتم و گوشیو ازم گرفت

چشمام سیاهی رفت و همه جا توی تاریکی مطلق فرو رفت!

 

چشمامو باز کردم. همه جا تار بود. من کجام

نگاهی به زنی که کنارم بود  انداختم. چشم هاش خیس بودن...

یکم طول کشید تا بفهمم کیه

عمم بود

سرفه ای کردم که متوجه بیدار شدن من شد و دستمو گرفت و با صدایی همراه با بغض گفت:

-نیلی...!

بهش خیره شدم. چرا صورتش... چشماش قرمز شده؟

چرا ذهنم خالیه

با کمکش سر جام نشستم. چرا متوجه ی اطراف نشده بودم. بیمارستان؟

اینجا چخبره

 من چرا اینجام؟؟عمه چرا اینجوریه؟

-چرا

-چی؟

-چرا چشمات قرمزه

داد زدم:

-چرا لباس مشکی پوشیدی؟ چرا اینجامم؟

درد بدی توی سرم پیچید که باعث شد از درد ناله کنم. اخ خدایا... انگار کسی داره یه چیز تیز توی سرم فرو می کنه

پرستار وارد اتاق شد. عمه دست هامو گرفت و سوزش چیزی رو توی دستم حس کردم و بعد همه جا برام تاریک شد.

****

-نیلی بیدار شو این رو بخور

به زور چشمامو باز کردم. با دیدن خالم از جام بلند شدم.

صدای گریه توی گوشم بود. اما چیزی یادم نیست!

-خاله چی شده

با شنیدن این حرفم زد زیر گریه. منو بغل کرد و اروم گفت:

-بمیرم برات که تنها شدی. بمیرم برات که یتیم شدی...دیگه خواهرم نیست...

چرا نمی فهمم؟ چه بلایی سرم اومده؟ مامانم کجاست؟

منو از بغل خودش بیرون اورد و یک لیوان به دستم داد. به لیوان اشاره کرد که بخورمش. به سمتم دهنم بردم. بوی دمنوش میده. از بچگش عاشق نوشیدنی مخصوصا دمنوش بودم.اشک هاشو پاک کرد. دستمو گرفت و بلندم کرد. صدای گریه از بیرون اتاق میومد. نگاهی به لباس هام انداختم. مشکی بودن... چرا نمی تونم یادم بیاد. چرا هیچی احساس نمی کنم. یعنی واقعا مامانم رفت؟ بابام؟ داداشیم؟ چرا اینجوری شدم؟ چرا با اینکه فهمیدم خانوادم دیگه پیشم نیستن، نمیتونم گریه کنم؟

چه بلایی سرم اومده..

 

@ فاطمه مومنی

@ _qAtena

ویرایش شده توسط sarah._.iz2004
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#2

خالم اومد سمتم و شالمو درست کرد. از اتاق خارج شدم. خونه فضای خوبی نداشت. دلگیر بود. نگاهی به بقیه انداختم. پاهام اصلا انرژی ندارن. انگار گرسنمه... انگار یک هفتس هیچی نخوردم.

خاله زیر بقلمو گرفت و منو به سمت حیاط برد. با وارد شدنم به حیاط نگاه همه به سمتم اومد. اما یه نگاه توجه منو به سمت خودش جلب کرد. انگار تمام انرژیشو صرف دیدن من گذاشته تا بهش توجه کنم یه جوری می خواست اعلام حضور کنه. به صورتش نگاهی انداختم. عینک دودی زده بود. انرژی خاصی از سمتش دریافت می کردم. هوا به شدت گرم بود و با این لباس مشکی باعث بالا رفتن دمای بدنم میشه

خاله منو به سمت کوچه کشوند. ناگهان چشمم به اعلامیه روی دیوار افتاد.

با تعجب به اسم مامان و بابا و نوید خیره شدم. 

خانواده ی تهرانی در گذشت برادرتان را بهتان تسلیت عرض می کنیم.

در گذشت دخترتان را به خانواده ی محمدی تسلیت عرض می کنم. از طرف همکاران{تسلیت از طرف همکاران پدر بزرگ نیلی است}

 

اینا چیه

-خاله؟ اینا چین؟

خاله دستمو گرفت و گفت:

-چیز مهمی نیست بیا بریم

-چی چیو چیز مهمی نیست؟ این مسخره بازیا چیه!؟ میخواین باهام شوخی کنین؟ بازم نقشه ی نویده؟

نشستم روی زمین

حالم از این بازی بهم میخوره. نوید کارش همینه. هر وقت حوصلش سر میره میاد سراغ من و منو اذیت می کنه. اینم یکی دیگه از نقشه هاشه

-بلند شو نیلی

-تا این بازی رو تموم نکنین بلند نمیشم.

نگاهی به خونه انداختم و داد زدم:

-نوید بسه . باشه تو بردی بهتره تمومش کنی

-نیلی خاله بلند شو

دست خاله رو پس زدم!

ناگهان یه ضربه ی خیلی محکم به کمرم وارد شد. به حدی که نفس کشیدن برام سخت شد و با سختی به پشت سرم خیره شدم ولی کسی نبود. نفس نفس میزدم به خاله نگاهی کردم تا کمکم کنه...

خس خس سینم...

-خاله نمی...

با دیدن خاله حرفم نصفه موند. خاله خشک شده بود... به بقیه نگاه کردم همه خشک شده بودن. بدون هیچ حرکتی... بدون هیچ حرفی! انگار زمان ایستاده بود. حتی پرنده ها هم توی اسمون بدون حرکت مونده بودن.

خدایا

اینا همش توهمه؟ خواب؟

بسم الله

چند تا نفس عمیق کشیدم که باعث شد حالم بهتر شه... با صدای قدم هایی سعی کردم از جام بلند شم. صدای تق تق پاشنه های مردونه از خونه میومد.  به سمت خونه رفتم اما نور سفیدی به چشمم خورد. چشمامو بستم و دستمو اوردم جلوی چشمم... با خاموش شدن اون نور، چشمامو باز کردم. همه جا تار بود یکم طول کشید تا چشمم به فضا عادت کنه. نگاهی به اطراف انداختم. خدایااا

سریع سر جام نشستم. اینجا کجاست؟

@ فاطمه مومنی

@ _qAtena

ویرایش شده توسط sarah._.iz2004
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#3

توی یه اتاق نسبتا بزرگ بودم. ارتفاع سقف خیلی زیاد بود. سقف گنبدی بود!

توی دیوار ها ایینه کاری شده بود. شیش تا پنجره ی بزرگ رو به روم بود که به جای پرده با ایینه های رنگی پوشیده شده بودن.

سمت راستم دو تا ستون بزرگ بود که انگار با الماس ساخته شده بودن. انعکاس نور خورشید توی این الماس ها نمای فوق العاده ای رو به نمایش گذاشته بود. نگاهی به خودم انداختم روی یه تخت بزرگ از جنس چوب نشسته بودم. دو تا بالشت کنارم بودن. روی چوب با طرح خیلی خاصی طراحی شده بود. پشت سرم بالکن قرار داشت. از روی تخت بلند شدم. با دیدن خودم توی ایینه از ترس جیغی کشیدم. یه لباس قرمز بلند تنم بود که با یه نوار طلایی بالا تنمو از پایین تنم جدا می کرد. موهام بافته شده بودن. یه روسری بزرگ مثل تور سفید روی سرم بود با یه... یه تاج گل؟!

ناگهان در اتاق باز شد و یه دختر جوون با نگرانی و عجله اومد تو. ترسیدم و ازش فاصله گرفتم.

نفس زنان خم شد و گفت:

-بانو...بی..دار شدین؟

این چی میگه؟ چرا اینجوری حرف می زنه؟ اصلا چرا منو بانو صدا زد؟ خالهل کجاست؟ من که جلوی خونه بودم؟ بقیه کجان

-تو کی هستی؟

به سمتم اومد که باعث شد گارد بگیرم.

-بانو... من

-پرسیدم تو کی هستی؟ ماجرای این لباسا چیه؟ من کجام؟

چشماشو با تعجب گرد کرد و گفت:

-صبر کنید طبیب رو صدا می زنم

نزاشت در جواب حرفش،چیزی بگم و از اتاق خارج شد.

امروز چرا اینجوری شده؟ بهتره از خواب بیدار شم. خواب کافیه! حتما تا الان نوید هم مسخره بازیشو تموم کرده. از صورتم یه نیشگون گرفتم که دردم گرفت.

چرا از خواب بیدار نمیشم؟ چرا اینقدر واقعیه؟ خیلی واضح صدای پرنده ها رو می شنوم. صدای اب... بوی گل و گیاها رو حس می کنم. میتونم نسیم ملایمی که می وزه رو حس کنم. تا حالا هیچ خوابی به این طبیعی نبوده...!

با صدای در به خودم اومدم. اون دختر جوون همراه با یه مرد پیر وارد اتاق شد.

-بانو لطفا روی تختتون بشینید.

-چرا بهم میگی بانو؟

طبیب و دختره نگاهی نگران بهم انداختن.

-اینجا کجاست؟

طبیب به سمتم اومد.

-بانو لطفا دراز بکشید.

همینطوری بهش خیره شدم. چرا می خواد دراز بکشم؟

دختره پاهای منو دراز کرد و منو روی تخت خوابوند. اسمشو نمیشه تخت گذاشت چون نه تشکی داره و نه چیز دیگه ای

یه تخته ی خیلی بزرگ با دو تا بالشت!

اخ کمرم شکست!

طبیب کیفشو باز کرد و یه سوزن به سمتم اورد.

سریع نشستم و گفتم:

-چکار میکنی؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#4

-بانوی من، اجازه بدید کارم رو انجام بدم. مشکلی در شما هست! باید بیماری شما رو با این دارو ها بر طرف کنم!

-من بیماری ندارم اونی که بیماره شمایید.

سوزن رو سر جاش گذاشت و صاف ایستاد و گفت:

-بانو

حرفشو قطع کردم و گفتم:

-می دونستی اینجا خواب منه، شما الان توی خواب منین. اینا هم الکیه

دختره با چشم های گریون نزدیکم شد و گفت:

-بانو حالتون خوب نیست چرا چیزی یادتون نمیاد

-اینقدر به من نگو بانو. اسم من نیلیه نه بانو

طبیب رو به دختره گفت:

-برو ندیمه هارو صدا بزن

دختره با سرعت از اتاق خارج خارج شد و چند دقیقه بعد با چند تا زن هیکلی وارد اتاق شد. با ترس از جام بلند شدم. به سمت بالکن رفتم. یا خدا اینجا راهی نداره... چکار کنم؟ کجا فرار کنم؟

دختره اروم به سمتم اومد و گفت:

-بانو بشینید. باید سریع بیماریتون رو درمان کنیم.

-خودت بیماری داری. بابا بزارید من برم. اصلا اینجا کجاست؟ چطوری منو اوردید اینجا

طبیب به اون زنا اشاره کرد که به سمتم اومدن.

-جلو نیاین! برید عقب وگرنه خودمو پرت می کنم پایین

تا خواستم حرکتی بزنم منو گرفتن و به سمت تخت بردن. هر چی تلاش کردم از دستشون فرار کنم فایده ای نداشت. من در مقابل اونا مثل مورچه ای بودم بین چند تا فیل..!

منو روی تخت گذاشتن و دست و پاهامو گرفتن.

-چه غلطی دارید می‌کنید؟

با فرو رفتن چیزی توی دستم اخی گفتم و چند ثانیه بعد چشمام بسته شد و دیگه هیچی نفهمیدم...

 

@ فاطمه مومنی

@ _qAtena

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#5

با صدای بسته شدن در چشمامو باز کردم. فکر کنم بالاخره خواب مسخرم تموم شد. اما با دیدن اون اتاق با ناراحتی سر جام نشستم. چرا این کابوس تمومی نداره؟ چرا من هنوز اینجام؟

توی اتاق تنها بودم. بلند شدم و به سمت ایینه رفتم. هنوزم همون لباس ها تنم بود. اینجا چخبره؟ من کجام؟ چرا همه چیز اینقدر عجیب و مبهمه!

با صدای قدم هایی به سمت در نگاه کردم اما انگار از سمت بالکنه. به سمت بالکن نگاه کردم ولی چیزی نبود اما صدای قدم میومد. صدای کفش مردونه! نه انگار این صدا توی مغزمه...! هر لحظه داره بهم نزدیک میشه ولی هیچوقت بهم نمیرسه! این حس های عجیب چیه که دارم دریافت می کنم؟

-کی هستی؟

با دقت به صدا گوش دادم...

تق تق تق

اما یه صدای دیگه هم جز صدای قدم میاد... انگار یکی داره دم گوشم نفس میکشه... با ترس به اطرافم نگاه کردم. خدایا لاله ی گوشم قشنگ نفس هاشو حس کرد!

داد زدم:

-کی اینجاست؟ خودتو نشون بده

ناگهان در اتاق باز شد و همون دختر اومد تو...

- بیدار شدید؟

توی چشماش نگاه کردم. نگرانی.. استرس و ترس رو به خوبی می تونستم حس کنم!

به سمتش رفتم و دستشو گرفتم.

-بهم میگی اینجا کجاست؟ من...

-بانو... شما چیزی یادتون نیست؟

سرمو به نشونه ی نه تکون دادم.

به تخت اشاره کرد که بشینم. روی تخت نشستم. اون هم روی زمین، روبه روی من نشست.

-بانو نمی دونم چه اتفاقی افتاده براتون افتاده اما...

-صبر کن صبرکن! چرا بهم میگی بانو؟

-پس چی صداتون کنم؟

-من چیزی یادم نمیاد. اول بگو اینجا کجاست، چرا بهم میگی بانو و تو کی هستی

سرشو پایین اورد و گفت:

-چطوری می تونم اسم شمارو به زبون بیارم؟

-مشکلی نیست بگو

-بان من نمی تونم همچین جسارتی رو بکنم

-اشکال نداره. مگه نمیگی اسم منه؟

-بله

-پس من بهت اجازه میدم که بگی!

-شما... شما شاهدخت آتوسا، سومین فرزند پادشاه کوروش کبیر هستید.

-چی برای خودت میگی؟ کوروش کبیر؟ فکر کنم زیادی تاریخ خوندی؟ تبلیغاته؟ دوربین مخفیه؟ دوربین کجاست براش دست تکون بدم. این بازی مسخره رو تمومش کنین

-بانو متوجه حرفاتون نمیشم. دور..؟ این کلمات را از کدام کتاب اموختید؟ همون کتابی که پادشاه کبیر بهتون داده اند؟

اخه کوروش کبیر؟ مال 2500 سال پیشه!! حداقل 500 سال قبل از میلاد مسیح! دارم توی سریالی بازی می کنم؟ نه فکر کنم دوربین مخفیه

صبر کن ببینم. اتاق قدیمی و گنبدی شکل با ایینه کاری های زیبا... لباس های قدیمی و زبان گفتاری متفاوت! یعنی چی؟؟ یعنی

-یعنی الان زمان کوروشه؟

-بانوی من اینجوری خطاب نکنید

یعنی چی؟ چرا هیچی با عقل جور در نمیاد... نه نه نه امکان نداره! یعنی من به گذشته سفر کردم؟ اونم 2500 سال پیش

چطوری ممکنه! چرا این اتفاق افتاد! اصلا سفر در زمان یه چیز الکیه. همش مال فیلم و داستان هاست... این اصلا واقعی نیست مطمینم اینجا کابوسه...

 

@ فاطمه مومنی

@ _qAtena

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#6

از فکر خارج شدم و به اون دختره گفتم:

-دیگه چی؟ از اول همه چیزو بگو

-دو شبانه روز گذشته، بانو ... من حق گفتن ندارم ولی بانو رکسانا شما را به داخل آب انداختن که از هوش رفتید.

-رکسانا کیه؟ 

-بانو، شما یک خواهر و دو برادر دارید. به نام های شاهدخت رکسانا، اَنام بردیا و اَنام ارکو 

-اَنام یعنی چی

-بانو..

-سوال منو جواب بده

-چگونه جواب بدم؟ بانو برای زنان و دختران است و اَنام برای پسران و مردان.

فکر کنم معنیش میشه شاهزاده یا پسری که از خاندان سلطنتی هستن.

اگه الان زمان کوروشه... پس باید سلسله ی هخامنشیان باشه! و منظورش از قصر حتما کاخ کوروش کبیره!

-بانو چرا چیزی یادتون نیست؟

-اسمت چیه؟

- پری 

-پری باید کمکم کنی

-چه کمکی بانو؟

-تو می دونی سفر در زمان یعنی چی؟

-سفر در ...؟ نه بانو

-یعنی می تونی از اینده به گذشته بیایی

-بانو.. متوجه نمیشم... اینکه امکان نداره.

-باورش سخته ولی فکر کنم این اتفاق افتاده چون من از اینده اومدم. اسمم نیلی هست و از سال 1401 اومدم. حدودا 500 سال دیگه میلاد مسیحه و بعدش دین مسیحی و کاتولیک میاد.

-بانو من نمی فهمم

-شما چند تا خدا دارین؟ دین شما چیه

-زرتشت و خدای خورشید 

-در اینده فقط یه خدا وجود داره که نه خورشیده، نه ماه و نه ستاره. خدایی هست که همه ی این ماه و ستاره هارو افریده. اون کل جهان رو ساخته. انسان هارو افریده.

-بانو کفر نگید. لطفا به خودتون بیایید. چه بلایی سرتون اومده

-نه نه گوش کن  توی اینده خیلی چیزای جدیدی به وجود میاد... من از 2500 سال بعد اومدم. الان اینجا کجاست؟

-دشتسان

-توی اینده اینجا به عنوان اثار تاریخی یاد  میشه و یکی از چیز هایی که برای کشور با ارزشه

-شما اینارو از کجا می دونید

-توی دانشگاه خوندم

-د اشن..؟کاه؟

-داشنگاه نه داشنکاه! یه جایی که ادما توی اون چیز های جدید یاد می گیرن. یاد می گیرن بخونن و بنویسن

-منظورتون مکتبه؟

-اره اسمش توی گذشته مکتبه ولی توی اینده بهش میگن مدرسه

-اگه شما از زمانی دیگه اومدین  پس یعنی شما بانو نیستید؟

-نه

-اگه شما بانو نیستید، پس بانوی من کجاست؟

-نمی دونم. می خوام به زمان خودم برگردم اما نمی دونم چطوری.... اول باید راهی پیدا کنیم که من از این دنیا خارج بشم.

@ فاطمه مومنی

@ _qAtena

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۱/۳/۱۴ در 20:01، sarah._.iz2004 گفته است:

 نام رمان: یه جا شاید بهشت

نویسنده: سارا ایزدی

ژانر: تخیلی،عاشقانه،تاریخی

ساعت پارت گذاری:هر روز یک پارت

خلاصه: نیلی،دختر 19 ساله که دانشجوی رشته ی تاریخ است پس از شنیدن یه خبرناگوار، بیهوش می شود اما هنگامی که چشم هایش را باز می کند دیگر در دنیای خودش نیست و وارد زمان قدیم می شود.  او قصد دارد گذشته را تغییر دهد و از اتفاقات بد جلوگیری کند اما ...

مقدمه: اگه بتونی به گذشته سفر کنی اشتباهات گذشته رو جبران می کنی یا همونجوری که سرنوشت رقم خورد ادامه میدی ؟همیشه بهم میگفتن ادما با تغییر دادن سرنوشت همه چیزو بدتر میکنن ولی اگه بهت بگم تصمیم به تغییر دادن گذشته، سرنوشته چی؟ اگه سرنوشت با انتخاب های ما چیده میشه بازم تغییرش نمیدی؟!

 

سخن نویسنده:

سلام به خواننده ی عزیز، خیلی خوشحالم که داری این رمان رو می خونی، این رمان مربوط به سفر در زمان هخامنشیان است پس من برای نشون دادن واقعیت ماجرا، گاهی از کلمات سلسله ی هخامنشیان استفاده می کنم که معنی هاشون رو هم نوشتم. برای راحتی شما رمان رو به زبان ساده تایپ می کنم فرض بر این است که توی گذشته مردم به زبان فارسی امروزی صجب می کردن... امیدوارم لذت ببری...

ویراستار: @ فاطمه مومنی

ناظر: @ _qAtena

عزیزم از است استفاده نکن مثلا 

استهست✔️

عزیزم فاصله ها رو درست انجام بده مثلا 

خبرناگوار  خبر ناگوار ✔️ 

عزیزم رعایت فاصله رو هم بکن مثلا 

میدی می‌‌دی✔️

و نکته بد عزیزم  به غلط املایی هات دقت کن  گلم از  خلاصه  رمانت هم خیلی خوشم اومد موفق باشی.

@ sarah._.iz2004

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۱/۳/۱۷ در 15:36، sarah._.iz2004 گفته است:

#1

سینا لپ تاپشو روی پام گذاشت و گفت:

-معلمم گفته در مورد این صفحه و ادمایی که توی این صفحه نام برده شده، تحقیق کوتاهی انجام بدم و کنفرانس بدم.

-تحقیق در مورد کاراشون؟

-در مورد زندگیشون. یه جورایی زندگینامشون رو می خوام

-خب توی گوگل سرچ کنی برات میاره...!

-توی گوگل یه عالمه چیز نوشته بود که من از هیچکدوم سر در نیاوردم. دیگه این کار دست خودتو می بوسه

خواستم اعتراض کنم که سریع گفت:

-برا بستنی میخرم..!
بستنی نقطه ضعف منه. انگشت کوچیکمو بالا بردم و گفتم:

-قول مردونه؟؟

اونم انگشتشو حلقه کرد و بهم قوقل داد که برام بستنی بخره... با رضایت کامل نگاهی به صفحه انداختم.. خب اینا اسونن. یه خلاصه ی کوتاه از هر کدوم براش کافیه.

-نیلی تو برای چی تاریخ می خونی؟

-تاریخ گذشته ی ماست. خب همه باید تاریخ بخونن

-اما به نظر من اصلا جذابیت نداره. چند نفر میان یه کارایی می کنن بعد ما مجبور میشیم اونا رو بخونیم؟ کارایی ک اصلا جذابیت نداره. نمیدونم تو چطوری رفتی رشته ی تاریخ. من دارم خودمو می کشم تا تاریخم رو پاس شم..!

با لبخند نگاهی به سینا انداختم.سینا یکی از اقوام دور بابام میشد. 17 سالشه ولی اگه یکی به قیافش نگاه کنه حس می کنه حداقل 21 سالشه... گفت:

-چرا لبخند می زنی باعث میشی ازت بترسم. حس می کنم الان میخوای منو جر بدی درسته؟

-نه بچه جون .

-بچه خودتی. فقط دو سال ازم بزرگ تری همش بهم میگی بچه

-دلیلی که تاریخ رو دوست دارم اینه که می تونم بفهمم مردم توی گذشته چطوری از پس مشکلات و سختی هاشون بر می اومدن. تصمیم هایی که توی گذشته می گرفتن، درسته بوده یا غلط. الان که از اون زمان گذشته پس من می تونم قضاوت کنم که نتایج خوب و بد اون تصمیم هاشون چی بود

-اما تو حق قضاوت کردن نداری. تو توی اون شرایط نبودی. اصلا سختی های اونا رو تجربه نکردی پس چطوری میتونی قضاوت کنی. دردی که اونا تجربه کردن رو فقط به حرف شنیدی ولی نمیفهمی توی اعماق وجود اونا چی گذشته

-همه ی ادما سختی و مشکلات داشتن. از همون زمان خلقت انسان ها، ادم و حوا، بگیر تا الان. ما ادما باید از مغزمون استفاده کنیم نه از قلبمون. اگه بخواییم تحت تاثیر احساسات اون لحظه تصمیم بگیریم انتخاب های غلطی می کنیم که ایندگان باید تقاص پس بدن.

-من این حرفتو قبول ندارم. با اینکه از تاریخ متنفرم ولی همیشه یه داستان توجه منو به خودش جلب کرد. داستان دختر کوروش کبیر که به ...

با زنگ گوشیم حرفش نصفه موند. نگاهی به اسمش انداختم. خاله بود. از سینا عذر خواهی کردم و گوشیمو جواب دادم:

-سلام

صدای نفس کشیدن کسی پشت گوشی میومد.

-خاله جان؟ الو خاله؟

خاله با صدای گرفته ای گفت:

-نی..لی

-خاله چی شده صدات گرفته. حالت خوبه؟

-نیلی بدبخت شدیم. نیلی خاله، بیچاره شدیم

خدایا چی شده. چرا خاله اینجوری میگه.

-نیلی تنها شدی. نیلی دیگه کسیو نداری وای نیلی بی مادر شدی

حتی یه دونه از حرفای خالمو متوجه نمیشم. چی داره میگه. با عصبانیت گفتم:

-خاله درست بگو ببینم چی شده

با صدای داد من سینا اومد سمتم و با اشاره ازم پرسید چیزی شده که سرمو به نشونه ی نمی دونم تکون دادم.

-خاله چی شده بهم بگو

-مادرت مرده. مادرتو کشتن. یتیم شدی. خانوادتو کشتن. بیچاره شدی

چی

یعنی چی. چی داره میگه.

-خاله خواب بد دیدی؟ چرا چرت میگی

-بیا اینجا. بیا که مادرتو دارن میارن

مکث کردم. به صدای پشت گوشی گوش کردم. صدای جیغ گریه...

سینا اومد سمتم و گوشیو ازم گرفت

چشمام سیاهی رفت و همه جا توی تاریکی مطلق فرو رفت!

 

چشمامو باز کردم. همه جا تار بود. من کجام

نگاهی به زنی که کنارم بود  انداختم. چشم هاش خیس بودن...

یکم طول کشید تا بفهمم کیه

عمم بود

سرفه ای کردم که متوجه بیدار شدن من شد و دستمو گرفت و با صدایی همراه با بغض گفت:

-نیلی...!

بهش خیره شدم. چرا صورتش... چشماش قرمز شده؟

چرا ذهنم خالیه

با کمکش سر جام نشستم. چرا متوجه ی اطراف نشده بودم. بیمارستان؟

اینجا چخبره

 من چرا اینجام؟؟عمه چرا اینجوریه؟

-چرا

-چی؟

-چرا چشمات قرمزه

داد زدم:

-چرا لباس مشکی پوشیدی؟ چرا اینجامم؟

درد بدی توی سرم پیچید که باعث شد از درد ناله کنم. اخ خدایا... انگار کسی داره یه چیز تیز توی سرم فرو می کنه

پرستار وارد اتاق شد. عمه دست هامو گرفت و سوزش چیزی رو توی دستم حس کردم و بعد همه جا برام تاریک شد.

****

-نیلی بیدار شو این بخور

به زور چشمامو باز کردم. با دیدن خالم از جام بلند شدم.

صدای گریه توی گوشم بود. اما چیزی یادم نیست!

-خاله چی شده

با شنیدن این حرفم زد زیر گریه. منو بغل کرد و اروم گفت:

-بمیرم برات که تنها شدی. بمیرم برات که یتیم شدی...دیگه خواهرم نیست...

چرا نمی فهمم؟ چه بلایی سرم اومده؟ مامانم کجاست؟

منو از بغل خودش بیرون اورد و یه لیوان به دستم داد. به لیوان اشاره کرد که بخورمش. به سمتم دهنم بردم. بوی دمنوش میده. از بچگش عاشق نوشیدنی مخصوصا دمنوش بودم.اشک هاشو پاک کرد. دستمو گرفت و بلندم کرد. صدای گریه از بیرون اتاق میومد. نگاهی به لباس هام انداختم. مشکی بودن... چرا نمی تونم یادم بیاد. چرا هیچی احساس نمی کنم. یعنی واقعا مامانم رفت؟ بابام؟ داداشیم؟ چرا اینجوری شدم؟ چرا با اینکه فهمیدم خانوادم دیگه پیشم نیستن، نمیتونم گریه کنم؟

چه بلایی سرم اومده..

 

@ فاطمه مومنی

@ _qAtena

یه یک✔️

ادمایی آدم های✔️

فاصله ها رعایت بشه 

می 

خوام می‌خوام✔️

در  اینجا عزیزم به نقطه توجه کن  ....!  .. .

قول مردونه؟؟ قول مردونه؟✔️

می تونم می‌تونم✔️

می کنن می‌کنن✔️

یه یک✔️

نمیفهمی نمی‌فهمی✔️

میومد می‌یومد✔️

عزیزم تو تو مواردی های بالا که اشاره کردم ایراد های زیادی داری اصلاح کن فاصله ها رو رعایت کن عزیزم.

چخبره چه خبره✔️

خط دیالوگ رو هم رعایت کن 

غلط املایی هم داری قشنگم بدن بقیه رمانت رو ویرایش می‌کنم

@ sarah._.iz2004

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۱/۳/۱۷ در 15:53، sarah._.iz2004 گفته است:

#2

خالم اومد سمتم و شالمو درست کرد. از اتاق خارج شدم. خونه فضای خوبی نداشت. دلگیر بود. نگاهی به بقیه انداختم. پاهام اصلا انرژی ندارن. انگار گرسنمه... انگار یه هفتس هیچی نخوردم.

خاله زیر بقلمو گرفت و منو به سمت حیاط برد. با وارد شدنم به حیاط نگاه همه به سمتم اومد. اما یه نگاه توجه منو به سمت خودش جلب کرد. انگار تمام انرژیشو صرف دیدن من گذاشته تا بهش توجه کنم یه جوری می خواست اعلام حضور کنه. به صورتش نگاهی انداختم. عینک دودی زده بود. انرژی خاصی از سمتش دریافت می کردم. هوا به شدت گرم بود و با این لباس مشکی باعث بالا رفتن دمای بدنم میشه

خاله منو به سمت کوچه کشوند. ناگهان چشمم به اعلامیه روی دیوار افتاد.

با تعجب به اسم مامان و بابا و نوید خیره شدم. 

خانواده ی تهرانی در گذشت برادرتان را بهتان تسلیت عرض می کنیم.

 

در گذشت دخترتان را به خانواده ی محمدی تسلیت عرض می کنم. از طرف همکاران

اینا چیه

-خاله؟ اینا چین؟

خاله دستمو گرفت و گفت:

-چیز مهمی نیست بیا بریم

-چی چیو چیز مهمی نیست؟ این مسخره بازیا چیه!؟ میخواین باهام شوخی کنین؟ بازم نقشه ی نویده؟

نشستم روی زمین

حالم از این بازی بهم میخوره. نوید کارش همینه. هر وقت حوصلش سر میره میاد سراغ من و منو اذیت می کنه. اینم یکی دیگه از نقشه هاشه

-بلند شو نیلی

-تا این بازی رو تموم نکنین بلند نمیشم.

نگاهی به خونه انداختم و داد زدم:

-نوید بسه . باشه تو بردی بهتره تمومش کنی

-نیلی خاله بلند شو

دست خاله رو پس زدم!

ناگهان یه ضربه ی خیلی محکم به کمرم وارد شد. به حدی که نفس کشیدن برام سخت شد و با سختی به پشت سرم خیره شدم ولی کسی نبود. نفس نفس میزدم به خاله نگاهی کردم تا کمکم کنه...

خس خس سینم...

-خاله نمی...

با دیدن خاله حرفم نصفه موند. خاله خشک شده بود... به بقیه نگاه کردم همه خشک شده بودن. بدون هیچ حرکتی... بدون هیچ حرفی! انگار زمان ایستاده بود. حتی پرنده ها هم توی اسمون بدون حرکت مونده بودن.

خدایا

اینا همش توهمه؟ خواب؟

بسم الله

چند تا نفس عمیق کشیدم که باعث شد حالم بهتر شه... با صدای قدم هایی سعی کردم از جام بلند شم. صدای تق تق پاشنه های مردونه از خونه میومد.  به سمت خونه رفتم اما نور سفیدی به چشمم خورد. چشمامو بستم و دستمو اوردم جلوی چشمم... با خاموش شدن اون نور، چشمامو باز کردم. همه جا تار بود یکم طول کشید تا چشمم به فضا عادت کنه. نگاهی به اطراف انداختم. خدایااا

سریع سر جام نشستم. اینجا کجاست؟

@ فاطمه مومنی

@ _qAtena

یه یک✔️

.... .. .✔️

می 

کردم می‌کردم✔️

 

در گذشت دخترتان را به خانواده ی محمدی تسلیت عرض می کنم. از طرف همکاران

خوب عزیزم اینجا توجه کن دختر داستان مگه زنده نیست خوب چرا تسلیت رو اینطور بیان کردی  در تلفظ دیالوگ بیشتر دقت کن  و اینکه تو علامت های نگارشی همه دقت کن  

محمدی تسلیت عرض می کنم. از طرف همکاران

محمدی تسلیت عرض می‌کنم، از طرف همکاران.✔️

 

میخواین می‌خواین✔️

توهمه تو همه✔️

اینجا این‌جا✔️

خوب عزیزم به این مواردی که گفتم دقت کن تا رمان زیبا ترین داشته باشی.

و یک مورد دیگه پارت های رمانت کوتاه هستن  وقتی رمانت به پی دی آف تبدیل بشه تو دردسر میوفتی پارت های رمانت رو طولانی تر کن گلم 

در هد ۵۰ تا ۷۰ خط گلم 

کمتر نباشه 

موفق باشی 

@ sarah._.iz2004

 

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#7

دانای کل: خرداد ماه سال 1401

جسم نیلی وسط کوچه افتاده بود. مردم اطراف نیلی رو گرفته بودن. معلوم نبود چه اتفاقی برای این دختر افتاده. همه سردرگم به او خیره شده بودن.

خاله ی نیلی فریاد زد:

-یکی به اورژانس زنگ بزنه

مرد جوانی با قدم های اهسته جمعیت را کنار زد و نگاهی به نیلی انداخت. کنار نیلی نشست و رو به خاله ی نیلی با لحن ارامی گفت:

-به سرزمین خودش برگشته

با گفتن این حرف، سردگمی مردم بیشتر شد!

-چی میگی

حرفش رو تکرار کرد و سپس بلند شد و از میان جمعیت غیب شد. خاله ی نیلی بی توجه به اون مرد به نیلی خیره شد و باز او را صدا زد.

-نیلی خاله بمیره برات. بلند شو 

چند ثانیه بعد اورژانس رسید و نیلی رو به بیمارستان بردن.

نبض داشت... نیلی زنده بود

 

 

***

نیلی:

از اتاق خارج شدم. نگاهی به فضای قصر انداختم. واقعا زیبا بود. زیبا تر از اون چیزی که توی کتاب تاریخ گفته بودن!

نزدیک شب بود. با کمک پری راه خروجی رو پیدا کردم. وارد باغ شدم. یه باغ خیلی بزرگ که یه جوی اب از وسط اون رد می شد و کلی درخت سر تا سر باغ رو پوشانده بود. نفس عمیقی کشیدم که متوجه بوی خوشی شدم. مامانم همیشه بهم میگفت حس بویایی قوی ای دارم. شروع  به بو کشیدن کردم. بو از سمت راست باغ میاد.  فانوسی که به دست پری بود رو ازش گرفتم و به سمت باغ به راه افتادم

- بانو کجا میرید؟

-بوی چیه؟

-چه بویی؟

همونطور که به دنبال اون بو بودم، جواب سوال پری رو دادم:

-یه بوی خوش...

یه جاده ی باریک بود. انگار به پشت قصر راه داشت.

- اینجا نرید.

-چرا؟

-اینجا ممنوعه هست

-نه برای هرکسی... من دختر شاهم پس مشکلی پیش نمیاد

-اما شما بانوی من نیستید مگه خودتون نگفتید!

بدون توجه به پری به اون جاده رفتم.

-پری تو اینجا بمون اگه کسی اومد منو خبر کن

- خطرناکه

-نگران نباش

از پری فاصله گرفتم. هر چی به انتهای اون جاده نزدیک می شدم، رایحه ی اون بو بیشتر می شد...

یعنی بوی چیه؟ از پشت دیوار نگاهی به اون طرف انداختم. خبری نبود... دامنمو بالا گرفتم و وارد یه فضای باز شدم.

یه جای نسبتا تاریک که با درخت های خشک شده پوشیده شده بود. همه ی جای قصر بهار بود اما اینجا... انگار زمستونه... هیچ برگ یا گیاهی روی درخت ها و زمین نبود. همه جا خشک بود. حتی جوی اب هم خشک شده بود.

بازم بو کشیدم. از پشت یه بوته ی خشک شده بود... اروم اروم قدم برداشتم و به سمتش رفتم...

وای...

یه گل رز... فقط یه شاخه گل رز؟ این بو از این گله؟ توی این منطقه که هیچ گیاهی نیست فقط همین یه شاخه وجود داره و اونم همچین بوی قدرتمندی داره؟ چه عجیب...

ولی این موضوع به اندازه ی سفر در زمان عجیب نیست...

ولی هنوزم شک دارم که اینجا واقعی باشه. شاید واقعا خواب باشه یا شایدم  توهم...

دستمو به سمت اون گل بردم که به خاطر سوزش دستم سریع اونو عقب کشیدم. نگاهی به دستم انداختم. یه خار کوچولو توی دستم رفته بود ولی چرا اینقدر خون میاد؟

قطرات خون از دستم به روی زمین ریختن. نگاهی به گل انداختم. اون با داشتن خار از خودش محافظت می کنه من نباید اونو بکنم. خار رو از دستم در اوردم. بلند شدم و به سمت راه برگشت رفتم. برگشتم و نگاهی به اون گل انداختم. گل خاصی بود... شاید یه روزی کندمش ولی امروز نه!  الان وقت اینکارا نیست. باید دنبال راهی بگردم که بتونم به زمان خودم برگردم. من نمی خوام اینجا بمونم!

 

 

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#8

-بانو بانو

با شنیدن صدای پری سرعتم رو زیاد کردم و به سمتش رفتم.

-چی شده

با ناخنش که روی بینیش قرار گرفته بود، بهم فهموند که باید ساکت باشم. به سمت درخت ها اشاره کرد.

نگاهی به اونجا انداختم. سایه ی یه نفرو دیدم. به خاطر فضای تاریک این منطقه مشخص نبود که کیه. فانوس رو پشت دیوار مخفی کردم تا نورش توجه اون ادم رو جلب نکنه... از طرز لباس پوشیدنش مشخصه که یک مرده! انگار کت و شلوار مشکی پوشیده... صبر کن ببینم! مگه من به گذشته سفر نکردم؟ پس چطوری کت و شلوار مشکی پوشیده؟

- باید بریم...

-صبر کن. چکار می کنی وایسا

بدون توجه به حرف من، به سمت قصر به راه افتاد و منو دنبال خودش کشوند. نگاهی به اطراف انداختم اما... اثری از اون مرد نبود... خدایا اینجا چخبره! من می خوام به دنیای خودم برگردم جایی که خبری از چیزای عجیب نیست. جایی که همه چیز عادی  بود

وقتی به قصر رسیدیم پری دست منو ول کرد. روی زمین نشستم تا نفسی تازه کنم. چطوری یه دختر جوون اینقدر تند می دوه.

به قیافش می خوره  هفده سال داشته باشه ولی بیشتر از سنش درک می کنه.

-می دونی اینجا کی از همه بیشتر می دونه؟

-منظورتون چیه که بیشتر می دونه؟

-یعنی دانا تره.. کی از همه دانا تره و در مورد همه چیز می دونه. در مورد تمام علم ها !

-در حال حاضر اخترشناس سورنا.

-خب پس بریم پیشش

-بانو ایشون توی حکوت بابل هستن...

-مشکلی هست؟

-ما با حکومت بابل سر جنگ داریم(یعنی با حکومت بابل دشمنی دارن و رفتن به بابل و دیدن سورنا غیر ممکنه)

-من باید چکار کنم؟ الان چطوری می تونم این سورنا رو ببینم؟!

-ارتش بابل در هفت شبانه روز اینده به این سرزمین می ایند.

-خب پس اگه بتونم با ارتش بابل صحبت کنم می تونم برم و سورنا رو ببینم؟

-پدرتون اجازه ی رفتن را نمیدن

-پدرم؟ کوروش؟ چرا؟ چطور ادمیه؟

-چطور ادمی؟

-یعنی ازش برام بگو. اخلاقش چطوریه؟

-ایشون پادشاهي هوشيار و بخشنده و مهربانند. با نبوغ پادشاهي داراي فضايل دانشمندان هستن. پادشاهي بزرگوار، بخشنده و باگذشت  هستن. مانند خسروان{ادم های بالا رتبه ی حکومت} ديگه، چشم به مال و منال ندارن و  به داد ستمكشان مي رسن و دادخواه هستند...

یا خدا چه صفاتی. فکر کنم حرف هایی که کتاب تاریخ زده درست باشه مردی با غیرت! اگه واقعا اینجور ادمی باشه حق دارن اونو کوروش کبیر صدا بزنن.

با اینکه به گذشته سفر کردم و این بدن و جایگاه برای من نیست ولی افتخار می کنم که دختر این ادمم...!نه یعنی دختر کوروش نیستم ولی هستم. درک شرایطی که الان توش قرار دارم خیلی سخت و پیچیدس!

از روی زمین بلند شدم.

-بریم اطراف کاخ کوروش رو بهم نشون بده

-کاخ کوروش؟

-منظورم قصره. توی اینده به این قصر میگن کاخ کوروش و یکی از با ارزش ترین چیز هایی است که از گذشته بجا مونده

پری همینطوری که به حرفای من گوش می داد منو به سمت راست برد. یه کلبه ی کوچولو که از چوب درست شده روی درخت بود.

حرفمو قطع کردم و با هیجان به سمتش رفتم. وای طراحی و برش چوب رو ببین. چقدر خارق العاده... توی این زمان هیچ تکنولوژِی و امکاناتی نیست ولی خیلی قشنگ درست شده. برش چوب، دقیق و تمیز انجام شده جوری که ادم فکر می کنه این چوب رو از یه کارخونه خریدن!

-اینو کی درس کرده؟

-سردار آریومَن

-آریومن؟ اریومن دیگه کیه؟

-سردار سپاه فرمانروا.

چه اسم باحالی... اریومن! چقدر اسمش اشناست... کجا شنیدم؟ حتما توی کتاب تاریخم خوندم. دیدن و تجربه ی گذشته خیلی بهتر از کتاب خوندنه. درسته تقریبا شبیه چیز هاییه که تو کتاب ها نوشته ان ولی خیلی بهتره... درست نتونستن زیبایی و توانایی های مردم اینجا رو به نمایش بکشن. واقعا یه سردار اونم توی این زمان چطوری این کلبه ی درختی رو ساخته.

-کسی بهش یاد داده؟

- این اتاقچه رو اولین نفر ایشون بنا کردن.

مطمینم اگه این ادم توی دنیا من بود حتما یه ادم موفق می شد. چون نبوغ و خلاقیت رو باهم داره و کسی که این ویژگی رو توی سال 2022 داشته باشه بهش میگن نابغه...!

 

@ فاطمه مومنی

 

ویرایش شده توسط sarah._.iz2004
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#9

-دیگه چی هست؟

به سمت قصر اشاره کرد و گفت:

-این قصر رو پادشاه زمان تولد شما، ورود کردن{افتتاح کردن}. برای ساختن این قصر سی و چهار سال از زمان پادشاه صرف شده است.

-سی و چهار سال طول کشیدد؟

-طول کشید؟ منظورتون چیه

-مهم نیست.

با تعجب به قصر خیره شدم. خب درسته قصر بزرگیه و خیلی چیزهای زیاد و ریز کاری داره  ولی سی و چهار سال خیلیه!

دیوونه شدی نیلی... توی زمان خودت این قصر نهایتا پنج یا شیش سال زمان می خواد ولی الان تو توی دوران هخامنشیان هستی! اونا هیچ ماشین و دستگاهی ندارن!

چقدر زندگی براشون سخت بوده ...!

-بانو بریم به سمت بال

-بال؟ یعنی چی

بدون گفتن چیزی به راه افتادیم. وارد یه باغ خیلی خیلی بزرگ شدم. بند های لباس سر تا سر باغ رو گرفته بودن. خدمتکارا کنار دریاچه نشسته بودن و مشغول شست لباس بودن.

تا چشمشون به من افتاد از جاشون بلند شدن و بهم احترام گذاشتن! حس عجیبی بود. تا حالا کسی جلوم خم نشده بود!

با دستم بهشون اشاره کردم که راحت باشید. واقعا نیاز به تعظیم نبود... من که دختر کوروش نیستم! ولی خب اگه بخوام دروغ نگم، خوشم اومد. کیه که از احترام بدش بیاد. از اینکه شاهزاده باشه بدش بیاد! منم مثل همه دوست دارم ...!

-بانو بال اونجا قرار داره

و ناخنشو به سمت یه چیزی دراز کرده بود. نگاهی بهش انداختم. این که... تاب خودمونه !

یعنی اینا به تاب میگن بال؟ مگه تاب اصلا توی این دوره و زمونه وجود داره؟ چطوری توی کتاب ها چیزی در این مورد ننوشتن! تاب با طناب های بسیار محکم به یه شاخه ی ضخیم اویزون بودن و وسط اونا یه تخته ی چوب محکم بود.

-این کار کیه؟

-این هم کار سردار..

حرفشو قطع کردم و گفتم:

-اینم کار اریومنه؟

-بله بانو

این اریومن، نابغست! سوار تاب شدم. تاب و نسیم خنک و فضای باغ یه چیز خفنه. کلا ارامش خاصی داره، این حرف منو کسایی که عاشق طبیعتن درک می کنن...

به فکر فرو رفتم. یعنی واقعا من به گذشته سفر کردم؟ اینا واقعیه؟ خواب نیست؟ واقعا خانوادم فوت کردن؟من نمی تونم باور کنم. تا با چشمای خودم نبینم باور نمی کنم. مطمینم همش بازی نویده. اون می خواست سر به سرم بزاره ولی... اگه واقعی باشه چی... یعنی من کسیو ندارم؟ نه نه این امکان نداره. اگه بلایی سر مامان و بابام افتاده باشه من نمی تونم بدون اونا زنده بمونم. من نمی تونم بدون خانوادم... نه نه

مامان.. بابا ... نوید ....من...من نمی تونم ... نه نه اصلا امکان نداره. من شب قبلش باهاشون صحبت کردم... تمام تلاشمو می کنم تا از این دنیا خارج بشم . اون موقع به حساب نوید می رسم که نباید از این شوخی های مسخره بکنه..!

وقتی به خودم اومدم صورتم پر از اشک شده بود. من چرا دارم گریه می کنم...؟ من که می دونم شوخیه و مرگ خانوادم واقعی نیست پس چرا دارم گریه می کنم؟ نه من نباید گریه کنم. باید قوی بمونم وتمام تمرکزمو بزارم روی برگشتن به دنیای خودم شایدم.. بیدار شدن از خواب و توهم...

اشکامو با دستام پاک کردم. نفس عمیقی کشیدم.. یکم  تاب سواری کردم و بعد پیاده شدم. جدا از خوبی های شاهزاده بودن، مشکلاتی هم داره... درسته اولین بار وقتی یکی بهت احترام بزاره حس خوبی بهت دست میده ولی کم کم مزخرف میشه. یه حس برتری مسخره...!

جوری رفتار میکنن که انگار انسان نیستن. خودشون رو بی ارزش نشون میدن...! به نظرم هیچ انسانی در مقابل دیگری برتر نیست مگه اینکه بحث سر عقل باشه... چون برتری انسان به عقلشه نه پول و مقامش...!

وای چه سخرانی خوبی بود...! خودم خوشم اومد.

نمی دونستم چکار کنم. درک اینکه کجام سخته. اصلا با عقل سالم ادمم جور در نمیاد. سفر در زمان؟

@ فاطمه مومنی

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#10

توی وجودم یه حس دوگانگی مسخره به وجود اومده. قلبم اینجا رو قبول داره و میگه واقعیه و من واقعا سفر در زمان کردم وی عقلم این حرف رو نقض می کنه! باید به حرف کدوم گوش کنم؟ ولی من اینجام! من الان توی یه دنیای دیگم پس مجبورم حرف قلبم رو قبول کنم!

خب الان تنها کاری که می تونم انجام بدم اینه که بتونم با سورنا ملاقات کنم. شاید اون بتونه منو به دنیا خودم برگردونه. توی این مدت هم باید در مورد تمام ادمای اینجا تحقیق  کنم چون اگه کسی بفهمه من شاهدخت نیستم منو می کشن و شاید هیچوقت نتونم به دنیای خودم برگردم!

طبق چیزی که توی کتاب ها خونده بودم کوروش پسر ماندانا، دارای 4 فرزنده. دو تا دختر و دو تا پسر. اتوسا و رکسانا و بردیا و اکو. اتوسا و بردیا بچه های ملکه هستن ولی رکسانا و اکو بچه های صیغه ی کوروش!

توی تاریخ.. چه بلایی سر حکومت هخامنشیان اومد؟ طبق چیزی که خوندم حکومت اسنکدری هخامنشیان رو نابود می کنه! َبابل هم دشمن هخامنشیانه و توی جنگ به اسنکدریان کمک می کنه پس من چطوری سورنا رو ببینم؟ اگه اونا دارن میان به ایران پس باید سورنا رو ببینم ولی حس می کنم این کار غیرممکنه! بابل و ایران دشمن های قدیمی ان....!

من باید کوروش رو ببینم و ازش َخواهش کنم. با توجه به چیزی که توی داستان ها اومده و تعریفی که پری از کوروش کرده حتما بابد مرد خوبی باشه و حرف حساب حالیشه! ولی اگه گفت با سورنا چکار دارم چی بگم؟ بگم من دخترش نیستم و از اینده اومدم و یهویی توی جسم دخترت بیدار شدم؟ اگه اینو بگم حس می کنه دیوونه شدم ...

صحبت با سورنا غیر ممکنه پس باید دنبال یه راه حل دیگه باشم. باید کسیو پیدا کنم که باهوش باشه. نه نه باید کسیو پیدا کنم که توی کار جادو و جادوگری باشه! توی این زمان به جادوگر چی میگن؟َ ساحره..!

-پری

-بله بانو

-توی ایران..

نزاشت حرفمو بزنم که جلوی من ایستاد و گفت:

-بانوی من ایران کجاست؟ شما واقعا از اینده اومدید؟

دستشو گرفتم و توی چشماش خیره شدم.

-بیا بریم یه جایی بشینیم برات همه چیزو تعریف می کنم فقط بید قول بدی که حرفایی که می زنیم بین خودمو بمونه و به کسی چیزی نگی!

-قول میدم بانو. برای صحبت بهتره بریم به اتاقتون. اونجا کسی اجازه ی ورود نداره

سرمو به نشونه ی باشه تکون دادم و همراه پری وارد فضای داخل شدیم. اینجا خیلی با کاخ کوروش فرق می کنه. زیبا تره و از ایینه و الماس درست شده ولی توی اینده  ازکاخ فقط سنگ و خاک و ... باقی مونده

البته قابل درکه که از این کاخ بعد از 2500 سال چیزی جز سنگ نمی مونه و نباید توقع داشته باشم که ایینه کاری و الماس هاش هنوز مونده باشن.

وارد اتاقم شدم. نگاهی به خودم توی ایینه انداختم. قیافم تغییر نکرده فقط لباسام و موهام عوض شدن! توی دنیای واقعی یه ماه گرفتگی روی گردنم داشتم که توی این دنیا خبری از اون نیست...!

پری به تخت اشاره کرد. نگاهی بهش انداختم. یه دونه تشک هم روی تخت نیست خب کمر ادم درد می گیره

پوفی کشیدم و به سمت تخت رفتم.

پری هم جلوم روی زمین نشست. حس بدی دارم که اینکارو می کنه پس منم کنارش روی اون زمین خشک تر از تخت نشستم که پری با تعجب گفت:

-بانوی من چکار می کنید لطفا بالا بشینید.

-پری بهت گفتم که من بانوی تو نیستم. بهتره باهام مثل یه ادم عادی رفتار کنی

با شک و تردید سرشو تکون داد و کنارم نشست. با چشماش بهم فهموند که منتظره

-نمی دونم از کجا شروع کنم. اسم من نیلیه و توی دنیای خودم دانشگاه میرم. چیزی که من توی دانشگاه می خونم تاریخه. یعنی در مورد گذشته می خونم. گذشته یعنی این دنیا. یعنی دنیایی که تو الان توش زندگی می کنی، توی زمان من گذشته حساب میشه. من در مورد کوروش خوندم که این حکومت چطوری نابود میشه

چهره ی پری متعجب تر شد و گفت:

-حکومت به ای قدرتمندی نابود میشه؟

-اره به دست حکومت اسکندی...!

از چشمای پری می تونستم متوجه بشم که درکش براش سخته

-می دونم نمی تونی باور کنی اما لطفا گوش کن. برای منم غیر قابل باور بود که به گذشته سفر کردم و اومدم توی زمان کوروش

-توی دنیای تو، در مورد ما چی میگن؟

-توی دنیای من، کوروش خیلی معروفه چون پادشاه مهربون و عادلی بوده و هیچوقت به هیچکس ظلم نکرده و این قصر... توی دنیای من خیلی معروفه! اما به خاطر یه سری از دلایل که الان درست یادم نیست حکومت کوروش نابود میشه

-یعنی چی؟بانوی من نمیشه فکر کنید تا جلوی نابودی رو بگیریم؟

-من کتاب رو درست نخوندم...

یهو یه فکری به ذهنم خطور کرد

-اگه کمکم کنی من به دنیای خودم برگردم، میرم کتاب رو می خونم و برمی گردم تا باهم جلوی اتفاق رو بگیریم

پری منو ببخش. مجبورم بهت دروغ بگم. راه دیگه ای ندارم

چشمای پری از شدت خوشحالی برق زد و دست منو گرفت و گفت:

-چطوری کمکت کنم که برگردی

-نمی دونم. فکر کنم جواب این سوال رو سورنا می دونه؟

یهو خوشحالی توی چشماش به ناامیدی تبدیل شد. دستمو ول کرد و گفت:

-منظورتون اخترشناس سورناس؟

-اره

-بانو ملاقلات کردن با ایشون غیرممکنه. می دونید که کشور ما با بابل دشمن هستن و ملاقات کردن با هر کدوم از ادمای اون حکومن حکمش اعدامه!

-اما تنها کسی که می تونه کمکم کنه اونه. مگه نگفتی باهوش ترین ادم توی این دوران سورناست پس باید باهاش  صحبت کنم حتما اون چیزی درست می کنه که می تونه منو به دنیای خودم برگردونه. من باید همین الان برگردم شاید بعدا خیلی دیر باشه

-چرا الان

-چون...

چی بهش بگم؟ اگه بهش بگم که می خوام برم دیدن خانوادم اون کمکم نمی کنه . خدایا منو ببخش مجبورم یه دروغ دیگه بگم

-چون طبق چیزی که خوندم توی همین زمان ها بود که حکومت نابود شد اگه زودتر نرم ممکنه دیر بشه و اونا به کشور حمله کنن

-وای بانوی من. الان چکار کنیم شما چطوری می خوایید سورنا رو ملاقات کنید

-اولین کاری که باید انجام بدی اینه که در مورد تمام ادمای اینجا بهم اطلاعات بده. چون من بانوی واقعی نیستم پس هیچی از این دنیا نمی دونم و لطفا دیگه منو بانو صدا نزن. بهم بگو... نیلی

-اما بانوی من، حتی اگه شما بانوی واقعی نباشید اما الان شاهدخت این کشورید و من وظیفه دارم به شما احترام بزارم...

 

@ فاطمه مومنی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#11

دوباره مثل قبل چشماش پر از ذوق و شوق شد گفت:

-بانوی من میشه یکم در مورد دنیای خودتون بهم بگید؟ پادشاه و ملکتون کین؟ توی دنیای خودتون هم شاهدختید؟

خنده ای کردم و گفتم:

-توی دنیای من ملکه و پادشاه نداریم

-پس.. کی از کشور مراقبت می کنه؟

-خود مردم...! ما یه چیزی داریم به اسم رییس جمهور که با کمک و مشورت مردم انتخاب میشه و بر کشور حکومت می کنه اما قدرت مطق نیست. توی تصمیم گیری ها باید از ادمای دیگه هم مشورت بگیره

-مثل وزیر؟

-دقیقا. ما هم وزیر داریم. و تازه توی دنیای من یه چیزی وجود داره که شاید برات جالب باشه.

-چی چی

نگاهی به قیافش انداختم. تا حالا هیچکس اینقدر با علاقه به صحبت های من گوش نداده بود. چه توی این دنیا و چه توی دنیای خودم!

-یه وسیله که بهش میگن تلفن همراه! این وسیله می تونه کاری کنه تو با ادم هایی صحبت کنی که حتی توی کشور خودت زندگی نمی کنن!

-خب ما الان هم با ادم هایی صحبت می کنیم که برای کشور ما نیستن... فرستاده ها از کشور های دیگه به پاسارگاد{در زمان قدیم به ایران پاسارگاد می گفتن} میان...

-نه نه.. ببین دارم میگم یه وسیلس! یعنی چطوری بهت بگم... اها اگه من توی دنیای خودم بودم با کمک تلفن همراه می تونستم بدون اینکه سورنا رو از نزدیک ببینم باهاش صحبت کنم و سوالمو ازش بپرسم..

-یعنی چی؟ این وسیله چطوریه؟ مثل پرنده یا اتیش؟

-نه یه وسیله ی کوچول...

حرفمو قطع کرد و گفت:

-بانو بانو میشه وقتی رفتید به دنیا خودتون یه تلفن همراه هم برای من بیرید تا از نزدیک ببینم؟

هوف... دختر بیچاره.. من اگه برم به دنیا خودم دیگه بر نمی گردم...! دلیلی نداره که بخوام برگردم به این دنیای مسخره...

-خب بانوی من نوبت منه

از فکر خارج شدم و به پری نگاه کردم. تاحالا به اجزای صورتش دقت نکرده بودما...! چشمای عسلی و ابرو های پیوندی و صورت سفید... لب و گونه های سرخ...

برعکس چیزی که از گذشته خونده بودم، دخترای قدیم هم صورتون رو اصلاح می کنن...ولی من فکر می کردم توی قدیم مردم این افکار رو دارن که  دختر هر چی سبیلاش کلفت تر بود جذاب تر بود

از فکر خودم خندم گرفت.. دیوونم بخدا... الان این چه فکریه؟  پری ادامه داد:

-شما بانو اتوسا دختر ملکه ارتمیس هستید و یک داداش...

-داداش واقعی من بردیاست و رکسانا و ارکو هم بچه های صیغه ی پادشاهن...!

-شما... شما واقعا بانوی من هستید؟؟

-نه اینا رو توی کتاب تاریخ خوندم

بیشترین چیزی که توی تاریخ خوندم در مورد سال های 1300 به بعده... خب اطلاعات کمی در مورد 2500 سال پیش بود پس نوشته های زیادی توی کتاب ها نبود...!

 -جانشین پادشاه کیه؟

-منظورتون ولیهعده؟

-اره

-انام بردیا

خوبه پس داداش واقعی من قراره پادشاه بشه

-راستی تو بهم گفتی که رکسانا منو توی دریاچه انداخت؟

سرشو پایین انداخت و با شرمندگی گفت:

-بانو من مستحق مرگم. چند لحظه خوابم برد و متوجه ی رفتن شما نشدم و اون شب بانو رکسانا از این فرصت استفاده کردن و قصد جون شما رو کردن

ها؟ مگه کشکه؟ یعنی همینجوری دید کسی همراه اتوسا نیست و اونو انداخت توی دریاچه؟ 

-مگه میشه؟ همینجوری یهویی بخواد منو بکشه . کسی کاری نکرد؟ الان رکسانا توی زندانه؟

-نه بانو

-برای چی؟ یعنی الان یه قاتل توی قصر زندگی می کنه ؟

-بانوی من کسی ایشون رو موقع انداختن شما درون دریاچه ندید و ایشون هم این اتهامات رو رد کردن پس مدرکی بر علیه ایشون وجود نداره!

-پس چطوری تو میگی که رکسانا اینکارو کرده؟

-چون... ایشون همییشه شما رو اذیت میکردن و باهم دشمن هستید و چند باری شما رو تهدید به مرگ کرده...! و اون شب تنها کسی که اون اطراف پرسه می زد بانو رکسانا بودن! تازه ایشون به درباریانش دستور دادن که همراهشون نرن و تنها به سمت دریاچه رفتن...!

خب اگه اینجوری باشه واقعا کار رکساناس... ولی رکسانا برای چی باید منو بکشه.. نه یعنی من نه... من که واقعا اتوسا نیستم... برای چی باید خواهرشو بکشه؟ توی زمان قدیم خیلی از ادما جون ولیعهد یا پادشاه رو می گرفتن تا خودشون به اون مقام برسن اما مقام اتوسا و رکسانا یکیه پس دلیلی نداره که بخواد اونو بکشه...! مگه اینکه یه دعوای شخصی بینشون بوده باشه ولی هر چقدر هم دعوا بزرگ باشه فکر نمی کنم بخواد جون یه ادم رو بگیره شاید قصد کشتن نداشته و اشتباهی هلش داده یا شاید... نه اگه اشتباهی هلش داده باشه برای چی به درباریانش گفته که دنبالش نرن و خودش تنها رفت سمت دریاچه؟

صبر کن ببینم! اصلا چرا برای من مهمه؟ چرا من دنبال دلیل می گردم؟ اینکه بدن من نیست من فعلا باید دنبال راهی بگردم که بتونم از این دنیا خلاص شم نه چیز دیگه...!

به نظرم بهتره اول به دیدن کوروش برم اگه موافقت نکرد که سورنا رو ببینم اونموقع مجبورم برم ساحره هارو پیدا کنم و با اونا صحبت کنم...!

@ فاطمه مومنی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#12

-یه شاهدخت چطوری رفتار می کنه؟ یعنی من باید به کی احترام بزارم یا اینکه چطوری راه برم... همه چیزو بهم یاد بده.

مهم ترین کار اینه فعلا خودمو جای اتوسا جا بزنم تا کسی بهم شک نکنه و بخواد منو بکشه... حواسم هم باید جمع کنم که دوباره مورد حمله از سمت رکسانا یا هر کسی قرار نگیرم..! اگه این جسم بمیره روح منم می میره و به دنیای پس از مرگ میره یا من برمی گردم به دنیای خودم؟ کی می تونه جواب این سوالاتمو بده؟ توی دنیایی گیر کردم که اطلاعات کاملی ازش ندارم.

پری از جاش بلند شد و توضیح داد:

-یک شاهدخت موقع راه رفتن دامنشو بالا نمی گیره و هرگز در هیچ شرایطی نباید بدوید. یک خط گرمز{قرمز}توی سرتاسر قصر وجود داره شما نباید حتی دامنتون با اون خط برخورد کنه وگرنه باید مجازات بشید

-چرا

-اون خط محل عبور پادشاهه و برخورد کردن با اون خط برای ما ندیمه ها مرگ و برای شما مجازات زندان است..!
ها؟؟ به خاطر یه خط؟ هوف.. چیزی در مورد این خط توی تاریخ گفته نشده! پس همیشه باید حواسم به جایی که قدم می زارم باشه..! این بدن به دست من امانته. باید ازش مواظبت کنم.

-باید جوری راه برید که اگه کنارتون شمع روشن باشه، هیچ تغییری توی شعله های شمع ایجاد نشه. دست هاتون باید ...

به تک تک حرفای پری گوش دادم و اونا رو خوب به خاطرم سپردم..{ حرف های پری رو فقط و فقط  به شاهدخت گفتم.. شما که به این اموزش نیاز ندارید، خودتون همشو بلدید چون همتون ملکه و پادشاهید #سخن_نویسنده}

زندگی به عنوان یه شاهدخت خیلی سخته.. یادم باشه وقتی به دنیای خودم برگشتم همه ی اینا رو توی کتابی بنویسم تا اطلاعات بیشتری اززمان هخامنشیان باشه. ولی خب کسی اینا رو باور نمی کنه!

هوا کم کم داشت تاریک می شد. پری به سمت میز بزرگی که از جنس چوب بود رفت. شمع ها رو سر تا سر اتاق گذاشت و با کبریت روشنشون کرد. قصر توی سکوت رفته بود و صدایی بجز جوی اب، به گوش نمیرسید. حتی پرنده ها هم رفته بودن!

خب الان دیگه چی باید بدونم؟ باید چکار کنم؟ من حوصلم اینجا سر میره. هیچ سرگرمی نیست. نه گوشی.. نه کسی که بتونم باهاش صحبت کنم. پری هم که رفت به اتاق مخصوص خودش.

وقتی شب میشه ادما چکار می کنن؟ اصلا چرا من شام نخوردم؟ الان که فکر می کنم کل امروز رو در حال گشتن بودم و چیزی نخوردم! همینطور که به غذا فکر کردم گشنم شد. ععع تا الان اصلا نفهمیدی که غذا نخوردی چی شد که الان قار و قورت به صدا در اومد؟ خب الان باید کجا برم؟ نیلی فکر کن. نقشه ی کاخ رو به یاد بیار. فکر کن احمق. تو سه ماه پیش رفتی و کل این کاخ رو نگاه کردی! ولی خب باید به خودم حق بدم چون اون کاخی که اون زمان دیدم با الان از زمین تا اسمون فرق می کنه. اگه هم از یکی بپرسم شک می کنه. اصلا نمی دونم اتاق پری کجاست که از اون کمک بخوام. کاش قبل اینکه در مورد اداب شاهدخت بودن ازش بپرسم اول ازش در مورد جاهای مختلف قصر می پرسیدم.

از جام بلند شدم. نگاهی به تخت سفت انداختم! یعنی من الان باید روی این بخوابم؟ عمرا! کمرم تا صبح می شکنه. نیلی باید امشب تحمل کنی! فردا بهشون بگو برات تشک بیارن! من یه شاهدختم چطوری برام تشک اماده نکردن!  چه بلایی سرم اومده؟ خودم حرفی می زنم بعد خودم علاوه بر جواب دادن بهش یا سوال دیگه ای از خودم می پرسم یا حرف خودمو نقض می کنم! فکر کنم تاثیرات سفر در دنیاهاست. یادم باشه وقتی برگشتم حتما یه سر پیش روانشناس بزنم!

به سمت تخت رفتم. بالشت رو جابه جا کردم و روی تخت دراز کشیدم. صدای ترق کردن ستون فقراتم رو شنیدم! اخ درد داشت ولی خب خوبه ارومم کرد! عع باز همون کار مسخره رو تکرار کردم. باز خودمو نقض کردم... چشمامو بستم. نیلی به هیچی فکر نکن. فقط سعی کن بخوابی. مطمینم راه برگشت به خونه رو پیدا می کنی! چشمامو بستم و نفهمیدم کی خوابم برد.

-بانو بانو

لای چشامو باز کردم. سعی کردم بلند شم اخ! کمرم...

امروز باید حتما فکری به حال تشک بکنم هر جوری شده باید یکیو بخرم! ولی خب از کجا؟ باید بخرم یا بدون پوله؟ فکر کنم بدون پوله چون من شاهدخت این مملکتم!نه یعنی من نیستم. اتوساست!

ای بابا!  توی این دنیا روانشناس یا دکتری نیست که من برم پیشش؟ از جام بلند شدم. با سر به پری سلام کردم.

-دستشویی کجاست؟

-بله؟

-اب.. کجا دست و صورتتونو می شورید!

به سمت یه در چوبی توی اتاقم اشاره کرد. اوه! اصلا متوجه این نشده بودما

به سمت دستشویی رفتم. یه کاسه ی پر اب روی یه میز چوبی بود. شیر اب ندارن! تازه خبری هم از مسواک نیست. قراره حسابی اذیت بشم. به سختی ابی به دست و صورتم زدم. اب این دنیا خیلی پاک تر و خنک تر از اب دنیای منه..!

-پری یه چیزی بیار من بخورم خیلی گرسنمه

پری خم شد و یه چشم زیرلب گفت و از اتاق خارج شد. به سمت یه پنجره ی بزرگ رفتم و بازش کردم. ویوی فوق العاده ای داره..!

همه جا پر از گل های صورتی و ابی بود! بوی سبزه ها و اب و خاک به مشامم رسید. این حس فوق العاده رو هیچ جای دنیا تجربه نکردم! نفس عمیقی کشیدم. هوف... ارامش..! زندگی زیباست! صدای پرنده ها... با جوی اب... و بویی که حس می کنم ترکیبی از بهشته! انگار دارم توی بهشت زندگی می کنم! هوا خیلی پاکه و خبری از صدای بوق ماشین ها و دود و الودگی هوا نیست. خبری از خشکسالی و مشکلات توی کشور نیست. همه چیز خیلی عالیه

برای چند ثانیه مشکلاتی که داشتمو کلا فراموش کردم. چطوری اینقدر زود خودمو با شرایط وفق دادم؟ به جای ناراحت بودن و زیاد فکر کردن بهتره زندگی کنم. بهترین کار اینه حالا که این مدت توی این دنیام، ازش استفاده کنم و از زندگی به عنوان یه شاهدخت لذت ببرم!

تق تق تق

نگاهی به در انداختم. اهم اهم صدامو صاف کردم و مثل یه شاهدخت اروم و شمرده گفتم:

-بفرمایید

در باز شد و پری با یه سینی توی دستش اومد تو و بعد اون خدمتکارا پشت سرش اومدن. نگاه سوالی به پری انداختم که کجا بشینم که به اون میز بزرگ اشاره کرد. به سمتش رفتم. یه تیکه چوب که فکر کنم ازش به عنوان صندلی استفاده می کردن کنارش بود. یکی از خدمتکار ها صندلی رو پشت میز گذاشت. دامنمو صاف کردم و پشت میز نشستم. پری سینی رو روی میز گذاشت و مشغول چیدن وسایل روی میز شد. یکی از خدمتکار ها یه پارچه به یقه ی لباسم وصل کرد.

-من خودم به بانو غذا می دهم. شما برید

خدمتکار ها تعظیم کردن و از اتاق خارج شدن. نگاهی به میز انداختم. یه سری غذا روی میز بود که تا حالا اونا رو ندیده بودم فقط می دونم توی این لیوان شیره!

چایی ندارن؟ شکر؟ مربا؟ تخم مرغ؟ اینا چین! من نمی تونم اینا رو بخورم. به قیافشون نمی خوره که چیز خوشمزه ای باشن.! بیخیال اتوسا بیا از روی ظاهر چیزیو قضاوت نمی کنیم

چی من چراا خودمو اتوسا صدا زدم؟ من نیلی ام! نیلی... چه مرگت شده چرا فکر می کنی این بدن مال خودته؟ بهتره به خودت بیایی!

یه قاشق از سوپ رو به سمت دهنم بردم. قیافش شبیه سوپه ولی بوی سوپ نمیده!

مزه مزه کردم.

شت خیلی خوشمزس! باورم نمیشه. بو و مزه ی سبزیجات رو به خوبی می تونم متوجه شم. تا حالا همچین چیزی نخورده بودم. باورم نمیشه این غذا خیلی خاصه!

بقیه ی غذا هارو امتحان کردم. همشون فوق العاده بودن. تا حالا همچین صبحانه ای نخورده بودم. همه ی موادش طبیعی و سالم بود و از اب تمیزو پاک استفاده شده بود و مهارت اشپزش هم قابل تحسینه!

با لبخند نکاهی به پری کردم و گفتم:

-از اشپر تشکر کن این غذا فوق العاده بود. مزه ی خاصی می داد که تا حالا توی دنیای خودم نچشیده بودم!

پری خنده ای زیر لب کرد و وسایل روی میز رو دونه دونه توی سینی گذاشت. می خواستم کمکش کنم که بهم گفت نباید اینکارو بکنم. من الان یه شاهدختم. باید مثل یه شاهدخت رفتار کنم!

@ فاطمه مومنی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#13

دامنمو درست کردم. رفتم جلوی ایینه. کشو هاشو باز کردم و یه شونه ی طلایی که پشتش با یاقوت درست شده بود، پیدا کردم. واو چه شونه ی خاصی. ادم دلش نمیاد ازش استفاده کنه.

موهامو که به یه گیره بسته شده بودن، باز کردم. واو موهام توی این دنیا بلندتر از دنیای خودمن! تقریبا میشه گفت تا کمرمن. همینطوری که موهامو شونه می زدم به قیافم توی ایینه نگاه کردم. چشم و ابرو هام مشکی ان و یه دونه خال کوچولو روی گونه ی سمت راستم دارم. مژه هام تقریبا بلندن. توی این دنیا پوستم سفید تره و خبری هم از ماه گرفتگیم نیست. توی این دنیا خبری از حجاب نیست. من فقط یه تور سفید رنگ روی سرمه ولی پری و بقیه چیزی روی سرشون نیست. بهتره از این اتاق برم بیرون و یه دوری توی کاخ بزنم. دلم می خواد برم توی باغ و دوباره تاب سواری کنم. تازه باید برم دنبال تشک و دلم می خواد کتابخونه رو ببینم! هیچ کتابی از این زمان باقی نمونده. بهتره برم همه چیزو تجربه کنم تا زمانی که به دنیا خودم برگشتم و خواستم اون کتاب رو بنویسم به بهترین شکل بنویسم و هیچی رو از قلم نندازم. سر در زمان خیلی خاصه و خیلیا می خوان این اتاق رو تجربه کنن

دور از ذهن و خاص... همینه که شگفت انگیزش می کنه

به سمت در رفتم. درو باز کردم که با دیدن یه مرد و یه چند تا ادم دیگه پشت در ، از ترس جیغی زدم که اون مرده هم به خاطر جیغ من، جیغ زد و جفتمون عقب رفتیم.

هوف قلبممم! وای خدایا ترسیدممم.  این دیگه کیه! پشت در چه غلطی می کنه. سکته کردم

اصلا توقع نداشتم پشت در کسی باشه برای همین خیلی ترسیدم و فکر کنم اونم به اندازه ی من ترسید چون توقع نداشت من یهو درو باز کنم.

نگاهی به پشت سر اون مرده انداختم.5 نفر پشتس ایستاده بودن. خدمتکار بودن..

-اهم

با صداش منو متوجه ی خودش مرد. به چهرش نگاهی انداختم

یعنی چی؟

این..! این

از کسی که جلوم ایستاده بود نفسم بند اومد. باورم نمیشه

این چطوری اینجاست؟

اینجا چکار می کنه؟ اونم مثل من به گذشته سفر کرده؟ باورم نمیشه. خدایا شکرتت

به سمتش رفتم و بغلش کردم. حسی که توی اغوشش بودم، مثل همون حسه.. مثل همون حسی که توی دنیای خودم تجربه کرده بودم. زمانی که تنها بودم یا از چیزی می ترسیدم می رفتم توی بغلش و اونم محکم تر بغلم کرد و موهامو ناز می کرد. دلم براش تنگ شده بود. لنتی محکم تر بغلم  کن...  چرا دیگه موهامو ناز نمی کنی؟؟ ولی در کل الان حس بهتری دارم که اینجا تنها نیستم. خوشحالم که اونم کنارمه!

منو از بغلش جدا کرد و سرشو اورد پایین. چون قدش از من بلندتر بود مجبور می شد سرشو بیاره پایین مثل همیشه... خوشش نمیاد که از بالا به کسی نگاه کنه. به نظر خودش این یه حرکت بدیه، زمانی که از بالا به یکی نگاه کنی...!

 

@ فاطمه مومنی

@ Outis

ویرایش شده توسط sarah._.iz2004
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#14

-بانوی من حالتون خوبه؟

با نعجب بهش خیره شدم. چرا بهم میگه بانوی من؟

-نوید داداش چی میگی

نوید چرا اینجوری شده؟ چرا بهم میگه بانوی من؟ چرا از کلمات جمع استفاده می کنه؟

-بانو بانو

به پری که با عجله به سمتم میومد نگاه کردم. پری به سمت نوید خم شد و همینطوری که کمرش خم بود گفت:

-بانو تازه بهوش اومدن و یکم حالشون نامساعد است

نوید صاف شد و گفت:

-متوجه شدم.

بعد به من گفت:

-زمانی که بهتر شدید به دیدنتون میام

احترام گذاشت و همراه اون 5 نفر از اتاقم فاصله گرفتن

-نو..ید

بدون توجه به حرفم رفت.

-صبر کن

به سمتش رفتم ولی بهم توجه نمی کرد. بهتره دنبالش برم تا حداقل اتاقشو یاد بگیرم که اخر شب بیام دیدنش...

پشت دیوار قایم شدم که پری دستمو گرفت و گفت:

-بانو لطفا برگردید به اقامتگاهتون

-تو برو من میام

-نه بانو...

-دارم بهت میگم برو. اگه اینجا باشی جلب توجه می کنی. من نمی خوام کسی متوجه حضور من بشه!

پری با ناراحتی و دلخوری از من جدا شد و به سمت اتاقم رفت. نگاهی به اون طرف دیوار انداختم. عع نوید کجا رفت. غیب شد که... چطوری به این سرعت رفتن؟اصلا اینجا چخبره. نوید اینجا چکار می کنه؟ چرا باهام اینجوری رفتار  کرد. وی یه چیزو فهمیدم... فهمیدم اتفاقی برای خانوادم نیوفتاده...! می دونستم...! حتما اونا هم مثل من به گذشته سفر کردن برای همین همه فکر می کنن اونا مردن! پس باید دنبال مامان و بابام بگردم. نگاه دوباره ای به اطراف انداختم. خبری از نوید نبود. بعدا باید پیداش کنم. به سمت اتاقم رفتم. درو باز کردم که با پری که وسط اتاق با نگرانی راه می رفت خیره شدم. پری تا منو دید نفس راحتی کشید و گفت:

-بانو شما نباید با شاهزاده به صورت تنهایی ملاقات کنید. باید حتما من یا یکی از ندیمه ها همراهتون باشن

-چرا

-بانوی من شما شاهزاده رو به یاد میارید؟

-نوید؟ نه منظورم همین مردیه که اینجا بود؟

-بله ایشون...

در گوش من گفت:

-ایشون انام ارکو هستن

انام ارکو؟ برادر ناتنی اتوسا؟ پس نوید هم اشتباهی وارد بدن یکی دیگه شده ولی چرا منو نشناخت؟من که  تغییری نکردم؟ یعنی به خاطر این تور و لباسه؟ چرا نمی تونم تنها ببینمش

-دلیلش چیه

-چون ایشون برادر شاهدخت رکسانا هستن و با ایشون همدست هستن. نباید تنهایی به دیدن فرزندان صیغه های سلطنتی برید. براتون خطرناکه ممکنه بازم قصد جون شما رو بکنن و بخوان بهتون اسیب بزنن

نه نه نوید بهم اسیب نمی زنه. نوید داداش واقعی منه و بهش اعتماد دارم. می دونم منی خواد بلایی سرم بیاره...! ولی اگه نوید نباشه چی؟ اگه فقط از لحاظ ظاهری شبیهش باشه چی؟ صداش... صداش هم شبیه نوید بود... نوید همیشه وقتی می خواست صحبت کنه سرشو می اورد پایین مثل کاری که این شاهزاده کرد. پس ممکنه که نوید باشه...! هوف کلی سوال توی ذهنم ایجاد شد که جواب هیچ کدوم رو نمی دونم. هیچی نمی دونم و هر لحظه دارم سردرگم تر از قبل میشم و دنیا عجیب تر میشه.

باید هر چه سریع تر با سورنا ملاقات کنم. سورنا می تونه کمکم کنه... یه احتمال هم می تونم بدم... اینکه نوید برای اینکه کسی بهش شک نکنه مثل شاهزاده رفتار می کنه... اره این احتمالش بیشتر از اینه که بگم ارکو فقط از لحاظ ظاهری و صدا شبیه نویده! پس منم باید مثل شاهدخت رفتار کنم. خودم می دونم! قط دارم خودمو گول می زنم. دوست دارم که نوید باشه و دارم با این حرفام به خودم ارامش خاطر می دم...

بهتره دیگه به نوید یا ارکو فکر نکنم و برم سراغ تشک. حواسمو از این مسایل پرت کنم بهتره... می ترسم به حدی برسم که فقط با خودم حرف بزنم و دیوونه بشم!

-پری

-بله بانو

-کجا می تونم تشک پیدا کنم؟

-چی بانو؟

-تشک دیگه. همینایی که روی تخت می زارن و نرمه

-بانو همچین چیزی وجود نداره

-یعنی چی؟ پس شما روی تخت چی می زارید؟

-چیزی نمی زاریم بانو

وات ده هل. خب اینجوری کمر ادم داغون میشه. مگه میشه؟ تاریخچه ی تشک و الیاف چی هستن؟ از چه سالی تشک به وجود اومد؟ من اینا رو نخوندم برای همین نمی دونم. اشکال نداره حالا که اختراع نشده بهتره خودم درستش کنم. من نمی تونم روی این تخت ها بخوابم معلوم نیست تا کی توی این دنیا بمونم پس باید یه جوری زندگی کنم که راحت باشم!

-منو ببر به جایی که لباس می دوزن

-برای چی اونجا

-سوال نپرس فقط منو ببر اونجا

عه یه لحظه مثل یه شاهدخت واقعی دستور دادم. چه حس باحالی بود خوشم اومد دوست دارم از این به بعد بیشتر امتحانش کنم.

@ فاطمه مومنی

@ Outis

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#15

وارد یه راهروی باریک شدم که چند تا پله می خورد و به سمت پایین می رفت. فضای ترسناک و تاریکی داشت. مثل فیلمای ترسناک! از پله ها پایین رفتم تا رسیدم به یه در چوبی که پری اونو برام باز کرد. واو...! نزدیک 50 تا ادم  روی یه حصیر خیلی بزرگ نشسته بودن و در حال دوختن لباس و ... بودن. وای تمام لباس ها دست دوز هستن! بیچاره ها. اینجوری که دست هاشون نابود میشن

پوف کاری از دست من برنمیاد. نمی تونم که مخترع چرخ  دستی بشم. همین که بتونم تشک رو درست کنم خودش خیلیه.

اونا با دیدن من سریع بلند شدن  و بهم احترام گذاشتن.

-اهم من..

چطوری باید صحبت کنم که طبیعی باشه

-من..

پری:

-بانو چی می خواهید

اروم گفتم:

-یه پارچه ی محکم و بزرگ

-بانو خواستار پارچه ای طویل و عالی هستن

یکی از اون ادما که فکر کنم سر دستشون بود به سمت من اومدو توی دستش یه پارچه ی ضخیم ابی رنگ بود. خب جنسش خوبه.

-خوبه

پارچه رو ازش گرفتم و رفتم به سمت حصیر. دامنمو بالا زدم و پارچه رو روی زمین پهن کردم. خب از اینجا تا اینجا خوبه

-این نقاط رو ببرید

به حرفم گوش دادن و پارچه رو بریدن.

بهشون اموزش درست کردن تشک دادم و گفتم که باید از کجا بدوزید و چطوری پنبه رو داخلش بزارن. همشون تعجب کرده بودن. خب حق دارن کدوم شاهدختی یهویی میاد این حرف رو می زنه وهمچین خواسته ای می کنه؟؟

-وقتی اماده شد بیارید به اتاق من

همه هماهنگ باهم گفتن:

-بله بانو

لبخندی از سر رضایت زدم. خب اولین کار انجام شد. حالا بریم کل کاخ رو بچرخیم و جاهای مختلف رو یاد بگیریم و بعدش هم بریم کتابخونه. ولی اول برم کاخ رو ببینم یا برم ملاقات نوید؟ نه نوید نه... انام ارکو! باید حواسمو جمع کنم. من الان اتوسام. باید مواظب حرف ها و رفتارام باشم!

از اون سالن خارج شدم. خب کجا برم؟ دلم می خواد یه بار دیگه برم سمت اون باغ و یکم تاب سواری کنم

توی حفظ کردن ادرس ها عالیم اگه فقط یک بار یه جا برم ادرسشو یاد می گیرم و سریع می تونم راه خودمو پیدا کنم. از پله ها بالا رفتم و بعدش رفتم سمت چپ. اونجا هم از چند تا پله پایین اومدم و به سمت در رفتم. خیلی راحت تونستم برسم به باغ.

به سمت اون کلبه رفتم. خب چطوری باید برم توش؟ اها دیدم.

یه نردبون کنار درخت بود

-پری بیا اینو بگیر

پاهامو روی اولین پله گذاشتم.

-بانو مراقب باشید

-حواسم هست

از نردبون بالا رفتم و رسیدم به در کلبه. اروم بازش کردم. کلبه محکم هست؟ یهو بلایی سرم نیاد..؟!

@ فاطمه مومنی

@ Outis

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...