رفتن به مطلب

رمان جوجه اردک زشت ! / سوگند آقائی کاربر نود هشتیا


sogand-A
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب

" به نام خداوند لوح و قلم                                                                                                      حقیقت نگار وجود و عدم "

( تقدیم به عزیزترین‌هایی که همیشه و تا ابد در قلب و ذهنم باقی خواهند ماند ! تقدیم به بهترین‌هایم و تقدیم به تک تک دوستانم که با این رمان خنده را به لب‌هایشان هدیه دادم ).

" عنوان رمان " :

" جوجه اردک زشت  "

نویسنده :

سوگند آقائی 

ژانر :

طنز ، اجتماعی ، عاشقانه 

خلاصه  :

یه جوجه اردک زشت که سبیل داره ، مسواک نمیزنه و دندونای زرد داره ، راستش گاهی وقتا هم که موهاش ژولیده پولیدست و رنگ برس رو به خودش ندیده  ! به  قول مامان بزرگ گرامی ، ایشون یه پَلَشت به تمام معناست ... ولی خب جوجه اردک ما یه کوچولو تنبل تشریف داره و به خودش نمیرسه وگرنه موقعیتش که پیش بیاد میشه یه خانوم متشخص ! طوری که همون مامان بزرگ گرامی هم آب دهنش بپره تو گلوش ! 

مقدمه :

اردک خانم قشنگه ، جوجه اردکم که خیلی ناز تشریف داره ولی خب گاهی اوقات وقتی که جوجه اردک تنبل بشه و نخواد بپره تو آب ، یا اینکه آب تموم بشه و نتونه بپره تو آب ، پر‌هاش کثیف میشن و دیگه اونموقع ما میگیم جوجه اردکمون زشت شده . پس ما میایم و به زور و ضرب جوجه اردک زشتمون رو میندازیم تو آب تا یکم تمیز بشه و حداقل بشه نگاش کرد . 

من یه جوجه اردک زشتم ! 

همیشه پر هام کثیفه ! 

من یه جوجه اردک زشتم ! 

موهام ژولیده پولیده ! 

من یه جوجه اردک زشتم ! 

هیشکی مثل من ندیده !

من یه جوجه اردک زشتم ! 

همه میگن  اسم من همینه !

ساعات پارت گذاری : نا مشخص

ناظر: @-Madi-

ویراستار: @-Aryana-

@N.a25

ویرایش شده توسط سوگند
  • لایک 4
  • تشکر 1
  • هاها 3

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 4
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت یکم" ( جوجه اردک زشت ) :

فصل نخست

دستم را به طرف کوله پشتی دراز کردم و بدون اینکه کوله را از روی شانه هایم پایین بگذارم سعی کردم تا کتاب را در کوله هل بدهم، بعد از چند دقیقه تلاش کتاب زیست شناسی بدون هیچگونه اعتراضی به خاطر تا شدن برگه هایش در کتاب جای گرفت و من اینبار سعی در بستن زیپ کوله پشتی داشتم، بعد از تلاش های بسیار بالاخره زیپ پر دردسر کوله پشتی بسته شد و لبخند پیروزمندانه ای روی لب هایم شکل گرفت، دست های خسته ام را کمی ماساژ دادم و با یادآوری حرف های مادربزرگ گرامی لبخندم عمق گرفت، به قول مادربزرگ بچه های این دوره ی جدید تبدیل شده بودند به مرغ های کارخانه ای!

مادربزرگ گرامی عقیده داشتند که مرغ های محلی بسیار قوی تر و بهتر از مرغ های کارخانه ای هستند، در نتیجه به نظر مادر بزرگ، بچه های دهه ی هفتاد، هشتاد و نود همان جایگاه مرغ های کارخونه ای را داشتند و بچه های دهه ی چهل، پنجاه و شصت هم همان مرغ های محلی و قوی هستند!

مادربزرگ تلاش های بسیاری کرد تا مرا نیز جزء همان دسته مرغ های محلی کند امّا خب ... تمام سعی و تلاش های او منتهی شد به نود و هفت درصد مرغ محلی بودن و سه درصد مرغ کارخانه ای بودنم!

با یادآوری ساعت به قدم هایم سرعت دادم تا زودتر بتوانم به رستوران برسم، مطمئناً اگر امروز نیز دیر می رسیدم آقای بینی بزرگ مرا نیز با همان مرغ های جدی جدی کارخانه ای می پخت و تحویل مشتری های کثیفش می داد، مشتری هایش از خودش هم احمق تر بودند! هربار بعد از رفتن هر مشتری مجبور به طی کشیدن کامل سالن می شدم و واقعاً از این وضع رقت انگیز متنفر بودم.

وارد شدنم به رستوران با صدای غرغر های همسر جناب بینی بزرگ آمیخته شد! چهره ام از صدای بلند و اعصاب خورد کنش در هم رفت و من خیلی سریع وارد آشپزخانه شدم، همسر جناب بینی بزرگ با همان راه رفتن های پنگوئنی وارش به طرفم آمد و با اخمی که روی صورت سبزه اش نشسته بود گفت:« دوباره دیر اومدی! میدونی ساعت چنده؟! خب الان هم دیگه نمیومدی!».

نگاهی به ساعت انداختم و خنده ی شیطانی در دل سر دادم، نگاهم را مظلوم و ناراحت کردم و به پنگوئن جان گفتم:« خانم رستمی توروخدا یه نگاه به ساعت بندازین! من کِی دیر اومدم آخه؟!».

خانم رستمی نگاهی به ساعت انداخت که ابروهایش از فرط تعجب بالا پرید، خنده ای که تا میانه های لب هایم در حال پیشروی بود را کنترل کردم و با تلاشی فراوان خودم را ناراحت و دلخور جلوه دادم:« خانم رستمی درسته که من دیروز حدود پنج دقیقه دیر کردم ولی اصلاً انصاف نیست که همش به من گیر بدین!».

خانم رستمی پشت چشمی برایم نازک کرد و در حالی که هنوز هم نگاهش میان ساعت و من جا به جا می شد گفت:« نه این چه حرفیه عزیزم! برو کارت رو شروع کن، اصلاً حواسم به ساعت نبود، تازه پنج دقیقه زود تر هم که اومدی!».

به روح باهوش و زرنگم درودی فرستادم و وارد آشپزخانه شدم، دیروز وقتی که داشتم باتری ساعت را عوض می کردم دقیقاً سی دقیقه آن را عقب کشیده بودم و امروز آن سی دقیقه به فریادم رسیده بود!

لباس هایم را عوض کردم و همینطور که زیر لب داشتم برای خودم شعر های سهاب سپهری را زمزمه می کردم دستکش ها را پوشیدم، مغموم، ناراحت و بی حوصله به سینک پر از ظرف نگاهی انداختم و بعد با فهمیدن اینکه چاره ای جز شستن آن ها را ندارم اسکاج صورتی رنگ را برداشتم، آهی کشیدم و زیر لب ادامه دادم:

" چه کسی میداند؟

که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟

چه کسی می داند ، که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟

پیله ات را بگشا،  تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی!

ازصداي گذرآب چنان فهمیدم : تندتر ازآب روان، عمرگران میگذرد. زندگی رانفسی، ارزش غم خوردن نيست! آرزویم این است آنقدرسيربخندي كه ندانی غم چيست."

با صدای فوضول خانم جان به عقب برگشتم و شعر را به پایان رساندم، سلامی دادم که مثل همیشه از سر تا پا مانند اسکنری بدنم را اسکن کرد و وقتی به همان نقطه ی همیشگی رسید اخم هایش را در هم برد، نقطه ی همیشگی دقیقاً پاچه ی شلوار بیچاره ام بود که جوراب را روی آن کشیده بودم! کبری خانوم فوضول که از همه چیز همیشه خبر داشت گفت:« خوبه هزار بار گفتم دختر اینجوری زشت و پلشت لباس نمی پوشه!».

بی قیدانه شانه ای بالا انداختم و گفتم:« کبری خانوم کارا مونده!».

خیلی راحت و غیر مستقیم حالی اش کرده بودم که حق ندارد درباره ی من و زندگی شخصی ام نظری دهد! کبری خانوم ابروهایش را بیشتر و بیشتر در هم فرو برد به طوری که حس کردم پیشانی اش آنقدر چروک شده که حتی با اتو کشیدن هم صاف نمی شود!

هنوز دقایقی نگذشته بود که صدای کبری خانوم بلند شد:« دخترجون؟! اون پاتیل رو بده من ببینم!».

چه رویی هم داشت! دخترجون؟! حتی اگر با خواهش و اصرار هم می گفت باز هم کاری که می گفت را انجام نمی دادم، مگر دیوانه شدم که آن پاتیل سنگین را تنهایی برایش ببرم؟! آن پاتیل حداقل سه برابر من بود! سکوت کردم و حتی جوابش را هم ندادم، پس از چند ثانیه منتظر بودن، خودش بلند شد و طوری که من بشنوم گفت:« دختره ی چشم سفید! معلومه دیگه بزرگتر بالا سرش نبوده که چیزی به اسم احترام یادش بده!».

از جمله ی دومی که گفت آتش گرفتم و حس کردم تا عمق وجودم شروع به سوختن کرد، قلب کوچکم فشرده شد و کاش آن جمله ی بی رحمانه را بر زبان نمی آورد! از کلمه ی چشم سفید ذره ای دلخور نشدم ولی وای به آن جمله ی بی رحمانه که ذرّه ذرّه جانم را گرفت و خوردم کرد!

دستکش ها را از دستم در آوردم و با عصبانیت دندان هایم را روی هم سابیدم، لب هایم لرزید و غریدم:« خفه میشی یا نه پیرزن فوضول؟! یکم فکر کن به چیزی که میخوای بگی بعد اون دهنت رو باز کن! فهمیدی یا نه؟!».

چشم های کبری خانوم از تعجب و بهت گرد شده بود، همیشه به بزرگتر هایم احترام می گذاشتم حتی اگر توهینشان خیلی دندان شکن باشد ولی تحمل اینکه کسی به خانواده ام و پدر و مادرم توهین کند را نداشتم، لباس هایم را عوض کردم و با همان عصبانیت به طرف خانم رستمی رفتم، کوله پشتی را روی شانه ام انداختم و با آرام ترین لحن ممکن گفتم:« تسویه حساب کن خانم رستمی من دیگه اینجا کار نمی کنم!».

خانم رستمی پشت چشمی نازک کرد و گفت:« وا... چت شد یهو؟ جنی شدی؟!».

چند نفس عمیق کشیدم و جوابش را دادم:« فردا میام برای گرفتن حقوقم! خداحافظتون!».

به طرف اتوبوس ها قدم تند کردم و سعی در جمع کردن تکه های شکسته ی قلبم داشتم، روی یکی از صندلی ها نشستم و سرم را به پنجره ی کوچک شیشه ای تکیه دادم، خسته شده بودم، در تمام زندگی ام سعی می کردم با هزار جور راه مختلف خودم را شاد نگه دارم و به حقیقت های زندگی ام فکر نکنم امّا...

امّا هر چه می کنم خودی را میبینم که غم با تمام وجودش عجین شده! نگاهم تمام خیابان ها را می کاود و حسرت در دلم سایه می افکند، آهی از ته قلبم می کشم و سعی در فرو خوردن آن بغض سمج گیر کرده در گلویم دارم، پایین نمی رود و فقط بزرگتر و بزرگتر می شود، هفت سال بیشتر نداشتم که فهمیدم باید به خودم تکیه کنم، در همان هفت سالگی ام موضوع و حقیقت تلخ زندگی ام را فراموش کردم و با مسخره بازی ها خودم را استوار و شاد نگه داشتم.

"همیشه حقیقت تلخ است، تلخ به اندازه ی چشیدن طعم گس اندوه ها!"

ویرایش شده توسط sogand-A
  • لایک 4
  • هاها 2

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت دوم "جوجه اردک زشت"

کرایه را حساب می کنم و از اتوبوس خارج می شوم، چشم هایم را تا بیشترین حد ممکن باز می کنم تا آن قطره اشک لانه کرده در چشم هایم اجازه ی خروج نداشته باشد، با قدم هایی نا استوار به طرف خیابان آفتاب مهر قدم تند می کنم و بعد نگاهم به تابلوی بزرگی که بالای عمارت زده شده می افتد، نام بزرگ آفتاب مهر بر روی آن همان حقیقت تلخ را برایم یاد آوری می کند، دوباره آهی می کشم و نمیدانم چرا این آه ها پایان نمی یابند.

نقاب پر از نقش و نگار خوشحالی را به صورت می زنم و زنگ در را می فشارم، پس از چند ثانیه نگهبان عمارت در را باز می کند و با همان لهجه ی آمیخته به زبان محلی اش می گوید:« سلام خانم جان! ».

لبخندی به روی مش رجب می زنم و با مهربانی جوابش را می دهم:« سلام باباجان، چطوری؟ زانو درد که نداری به حمدالله؟».

لبخند بر روی چهره ی چروکیده از پیری اش می نشیند و جواب می دهد:« خوبم بابا، پیر شدم دیگه باباجان، زانو درد نداشته باشم باید تعجب می کردی».

لبخندی به پهنای صورت میزنم و با خنده می گویم:« پیری کجا بود مش رجب؟! ماشاءالله هزار ماشاءالله تو که از من جوون تری!».

خنده ای می کند و همینطور که از من دور می شود جواب می دهد:« از دست شما بچه ها!».

دستی برایش تکان دادم و به طرف سحر رفتم، مثل همیشه در حال بازی با عروسک محبوبش بود، کاش دوباره کودک می شدم و به کودکی ام باز می گشتم!

"نمی دانم چطور و چگونه ولی تا چشم بر هم زدم کودکی رفته بود و من مجبور به فهمیدن سیاهی ها و تاریکی های دنیای آدم بزرگ ها شده بودم، زمان منطقه ی زیبای کودکی هایم را از من ربود و من تا ابد از زمان دلگیر خواهم بود!"

سحر با خوشحالی خودش را به من رساند و گفت:« خاله آسو؟ بازی کنیم؟ به خاطر من، به خاطر من، به خاطر...».

انگشت اشاره ام را روی بینی ام گذاشتم و لب زدم:« هیس! آروم باش بچه! من بزرگ شدم، بزرگ ها که بازی نمی کنن، می کنن؟!».

لب هایش آویزان شد و گفت:« نه! ولی خاله آسو تُپُل باهام بازی نمیکنه!».

متعجب نگاهش کردم و روی دو زانو ام نشستم تا با او هم قد شوم، با چشم های گرد شده ام گفتم:« تُپُل کیه؟ مگه قرار نبود هیچوقت بچه ها رو مسخره نکنی؟ چرا بهش میگی تُپُل؟ دلت تنبیه میخواد؟!».

سرش را تند تند به چپ و راست تکان داد و دست پاچه گفت:« نه به خدا خاله آسو، آخه مریم خیلی چاقه برای همین اشتباهی همش بهش میگم تُپُل، اونم قهر کرده!».

اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم:« حق داره قهر بکنه! اگه یه نفر به منم می گفت تُپُل قهر میگردم، اصلاً تو خودت دوست داری مریم بهت بگه لاغر مردنی؟!».

نگاهی به بدن لاغرش انداخت و با لب های آویزان جواب داد:« نه! ببخشید خاله آسو، دیگه هیچوقت تکرار نمی کنم، همین الان از مریم معذرت خواهی می کنم!».

سری تکان دادم و خواستم چیزی بگویم که به طرف اتاق مشترک خودش و مریم رفت، لبخندی زدم و به مسیر رفتنش خیره شدم، دنیای کودکی چیز عجیبی است!

"کودک که باشی زود آشتی می کنی ولی وقتی پا به دنیای آدم بزرگ ها بگذاری دیگر این کدورت ها به کینه تبدیل می شوند، دنیای آدم بزرگ ها چقدر ناراحت کننده است!"

به طرف پله ها رفتم و بعد مستقیماً به طرف دفتر مدیریت قدم تند کردم، اول از همه باید مادربزرگ را میدیدم، چند تقه به در زدم و با صدای بفرمایید مادر بزرگ گرامی پا به دفتر گذاشتم، پر از انرژی سلام دادم و مستقیماً به آغوشش پناه بردم، این زن برای من بوی مادر می داد.

ـ« چه خبر ثریا خانم امیری گل؟!».

خندید و گفت:« خبرای خوب دارم!».

از آغوشش فاصله گرفتم و مشتاق پرسیدم:« چه خبرایی؟!».

از وقتی که در اینجا چشم باز کرده بودم او را مادربزرگ خطاب کرده بودم، شاید چون همیشه مراقبم بود! بقیه ی بچه های پرورشگاه هم تابع من او را مادربزرگ می خواندند. اگر این زن نبود شاید نمی توانستم سر کار بروم و بتوانم کتاب های مختلف آموزشی را خریداری کنم، کتاب ها آنقدر هزینه های بالایی داشتند که مطمئناً دولت و پرورشگاه نمی توانست هزینه های آن ها را بپردازد.

بر روی صندلی نشستم و با همان چشم های مشتاق خیره اش شدم، لب باز کرد و گفت:« نتایج انتخاب رشته اومده!».

آب دهانم را پر سر و صدا قورت دادم و منتظر به لب هایش خیره شدم، خندید و گفت:« قبول شدی تهران بچه جون! دانشگاه علوم پزشکی تهران!».

جیغی از خوشحالی کشیدم و دستانم را مانند کودکان خردسال بر هم کوبیدم، قبول شده بودم و این یعنی داشتم به تنها آرزویم می رسیدم، خندیدم و پر از شوق لب زدم:« خدایا شکرت».

روبه مادربزرگ گفتم:« کِی باید برم؟».

مادربزرگ به صندلی اش تکیه داد و با لبخند محوی گفت:« فردا باهم میریم برای خوابگاه و ثبت نام، از اول مهر ماه هم باید بری برای بگزاری کلاس ها».

خندیدم و مثل همیشه  دستم را کنار گوشم نگه داشتم، احترامی نظامی دادم و گفتم:« تشکر قربان!».

از دفتر خارج شدم و با خوشحالی زیادی که در وجودم به غلیان در آمده بود به طرف اتاق مشترکم با چکاوک، نسترن و پوپک رفتم.

خبری از چکاوک و نسترن نبود و پوپک مثل خرس های قطبی مشغول خوابیدن بود، لبخندی شیطانی زدم و به طرفش آهسته و آرام حرکت کردم.

درست در کنار گوشش جیغ بلندی زدم و با صدای بلندی فریاد کشیدم:« سوسک!».

پوپک شوکه شده و بهت زده بلند شد و با جیغ گفت:«سوسک؟!».

شروع به خندیدن کردم و قهقهه هایم به هوا رفت، چند دقیقه گیج و منگ خیره ام شد و بعد از اینکه از بهت و حیرت بیرون آمد جیغی از حرص کشید و گفت:« آسو! خودت با دستای خودت گورت رو کندی!».

به طرفم حمله ور شد و با بالش سفید رنگش به جانم افتاد، خنده هایم اوج گرفت و بعد از چند دقیقه کتک خوردن با بالش نرمش خودم را جمع و جور کردم و پا به فرار گذاشتم، پوپک شروع به خندیدن کرد و با بالش ها جنگ جهانی دوم را با هم دوره کردیم! پوپک روی تخت خواب ایستاد و با لحنی مثلاً مردانه گفت:« من ! هیتلر! ارتش تو را خواهم کشت بچه ی احمق! ».

به دیوانه بازی هایش خندیدم و بعد از چند دقیقه با ذوق و شوق گفتم:« میدونی قبول شدم؟».

پوپک سرش را گرفت و روی تخت خواب دراز کشید، پوفی کرد و گفت:« اره، موفق هم باشی و تبریک عرض می کنم ولی یقین داشته باش که یه روز تلافیه این کارت رو سرت در میارم، مطمئن باش بچه!».

همینطور که مقنعه ی چروک شده و بی نوایم را از سرم در می آوردم جوابش را دادم:« اگه تونستی تلافی کن، باور کن کسی مانعت نمیشه ».

ویرایش شده توسط sogand-A
  • هاها 5

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...