رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان تندیس گر | نرگس شریف کاربر انجمن نودهشتیا


Narges.Sh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام داستان: تندیس گر (از مجموعه داستان‌های کاراگاه لوکان)

نویسنده: نرگس شریف

ژانر: معمایی، جنایی

خلاصه:

تمامی جریانات، از مسابقه‌ای شروع شد که دخترکی برای پیدا کردن فرد مورد نظرش، اجرا کرد و مجسمه‌ای که بد دیدگانش را شیدای خود کرده بود. انتظاری که به ماه‌ها کشیده شد تا رصد کند آنچه که انتظارش را داشت و دید! لیکن در مرز پذیرفتن، دیده چیزی رؤیت کرد که پذیرفتنش سخت بود! قتلی که به سادگیِ نوشیدن لیوانی آب انجام شد و یافتن قاتلش، چون کوه کندن می‌مانست!

ویرایش شده توسط Narges.Sh

معمایی درآمیخته با گذشته‌ای دفن شده:

رمان فراغ‌بال

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست اول:

 

«یازدهم آوریل_ساعت نه شب، منطقه سوهو (soho)»

موسیقی بی‌کلام و کلاسیک از باند طلایی رنگ جا گرفته روی کتابخانه، تمام فضای اطراف را احاطه کرده بود. طبقات طلایی و شکلاتی رنگ کتابخانه، مانند همیشه از تمیزی برق می‌زدند.

چشمانش را با آرامش حول کتاب‌ها گرداند و انگشت باریک و کشیده‌اش را روی هشت جلد هری‌پاتر کشید. لبخندی کوچک، بر روی لبان براقش نشاند و به آرامی نشستن پر روی آب، روی صندلی حصیری و خنکش نشست.

دستی به لباس خانگی و راحتش کشید و از رنگ سرخ و زیبایش، بیش‌تر لب کش داد و اینبار، خنده‌اش با ذوقی دخترانه همراه بود. انگشتانش را در یکدیگر قلاب کرد. نمی‌دانست اینبار سراغ کدام کتاب برود تا آن را بخواند. تقریباً تمام کتاب‌های این پنج طبقه را خوانده بود، به استثنای پنج یا شش کتاب.

هیجانی که در رج به رج پیکرش درحال بازیگوشی بود، مجال نمی‌داد به اتاق خوابش برود و پلکی برای دریافت انرژی روی هم بگذارد. نگاهی کوتاه حوالهٔ ناخن‌های متوسطی که با رنگی سرخ مزین شده بودند، کرد.

محض حواس پرتی هرکاری می‌کرد تا در نظرش زمان زودتر بگذرد. میان گیسوان شرابی رنگش دست می‌کشید، کتابی تکراری از قفسه برمی‌داشت و پس از خواندن دو صفحه اولش، دوباره آن را به کتابخانه بازمیگرداند.

دو تقهٔ آرامی که به درب دو لنگه و بزرگ اتاقش کوبیده شد، در لحظه سبب براق شدن دیدگان مشکی رنگش از ذوق شد. ای برخاست؛ نه! علناً از جایش پرید و به سوی درب پرواز کرد.

با سرعت آن را گشود و با دیدن چیزی که ورایش بود، جیغی بلند و گوش‌خراش کشید؛ نه از ترس، بلکه از ذوق! پدرش از گوشهٔ درب وارد شد و تشرزنان، ولی به آرامی و طوری که احساسات ظریف دخترک نوزده‌ساله‌اش جریحه‌دار نشود، غرید:

-‌ آرامش خودت رو حفظ کن کلوئی!

دخترک گویا نمی‌شنید. چشمان ستاره بارانش فقط و فقط مجسمهٔ آزادی‌ای را می‌دید که به سفارش شخص خودش، طلایی و شکلاتی رنگ ساخته شده بود. دو کارگر با هل دادن آن و به وسیلهٔ چرخ‌هایی که زیرش قرار داشتند، آن را به داخل کتابخانهٔ محبوب دخترک هدایت کردند.

دخترک با ذوق جستی زد و دستان سفید و ظریفش را به دور گردن پدرش حلقه کرد و با دل و جان در آغوشش فرو رفت. مرد لبخندی بر لب نشاند و پر مهر لب زد.

-‌ دوستش داری؟!

کلوئی با خرسندی فاصله گرفت و سریعاً سرش را به نشانهٔ مثبت تکاند. دو دستش را زیر چانه‌اش زد و علناً جیغ‌کشان گفت:

-‌ معلومه! عاشقشم، خصوصاً رنگش!

دو کارگر پس از جا ساز کردن مجسمه‌ای که به اندازهٔ قد یک انسان بالغ بود، در ضلغ شرقی اتاق، دستی به پشانی‌شان کشیده و رو به کلوئی گفتند:

-‌ جاش رو پسند می‌کنید بانوی جوان؟

کلوئی لبخندی بر لبان براقش نشاند و با قدردانی پاسخ داد.

-‌ مچکرم، عالیه!

هنگامی که هر دو پسر، از پشت مجسمه کناری آمدند، کلوئی گفت:

-‌ می‌تونم اسم‌هاتون رو بدونم؟!

یکی از پسرها، دستی به موهای قرمز رنگ و طبیعی‌اش کشید و با زدن لبخندی ملایم پاسخ داد.

-‌ من مکس هستم!

با آرنج ضربه‌ای به پهلوی پسر جنبش زد و در گلو غرید. دیگری به خود آمد و سریعاً پس از دست کشیدن بر چهرهٔ سبزه و موهای مشکی‌اش، دندان‌هایش را تا ته به نمایش گذاشت و گفت:

-‌ من هم ویلیام هستم.

کلوئی این دو نام را به خوبی در خاطر سپرد. قصد داشت به پدرش بسپارد خارج از دستمزد، مقداری برای کمک‌شان که حمل مجسمه به اینجا بود، برایشان کنار بگذارد.

پس از خداحافظی و بوسهٔ کوچکی که پدر دخترک_آقای فاستر_ بر روی سر کلوئی کاشت، اتاق را ترک کردند. کلوئی با ذوق چشم از درب بسته شدهٔ اتاقش گرفت و به مجسمه دوخت.

ترکیب این مجسمه با فضای کلاسیک کتابخانه‌اش، بدجوری به مدهوش شدن وادارش می‌کرد. با ذوق به سویش رفت و انگشت بر روی آن کشید. خنده‌ای زیر کرد و لحظه‌ای آن را بغل گرفت.

سه ماه برای ساخته شدن این مجسمه شکیبایی کرده بود تا اکنون در این اتاق داشته باشدش. خودِ کلوئی هم می‌دانست که علاقیاتش با هم سن و سالان خودش فرق دارد؛ ولی طرز فکرشان هم فرق داشت دیگر، نه؟! همین تفاوت طرز فکر بود که هم سن و سالان او الآن یا در حال درس‌خواندن در کالج بودند، یا سرشان با دوست‌هایشان گرم بود و به فکر چگونه آرایش کردن‌شان بودند! ولی او، با راه اندازی سایت خودش، عتیقه‌های زیادی را خرید و فروش کرده بود!

پول، که درباره‌اش صحبت نکند بهتر بود؛ چون نمی‌توانست صفرهای جلویشان را بشمارد؛ البته پدرش هم زیاد در این راه به او کمک کرده بود تا به اینجا برسد. حتی برای خودش هم تعجب داشت که چگونه راه هفت تا ده ساله را، در چهار سال طی کرده بود!

سوی تنها پنجرهٔ اتاق رفت و پس از کنار زدن پردهٔ شکلاتی، دو درب آن را تا انتها گشود. از پنجرهٔ نیم قد فاصله گرفت و وسط اتاق ایستاد. کفش‌های سرخگونش را از پا بیرون کشید و کف پای برهنه‌اش را روی پارکت‌های عسلی و خنک نهاد. با سر خوشی چرخی به دور خود زد.

از سن پانزده سالگی مدرسه را رها کرده و ترجیح داده بود با یادگیریِ راه و رسم تجارت، جادهٔ درآمدزایی خودش را بسازد.

از چرخیدن استعفا داد و روی زمین جلوس کرد. گیج رفتن سرش سبب نمیشد از مجسمه چشم بگیرد. هر لحظه چشمانش بیش‌تر از پیش ستاره باران می‌شدند.

بیاد داشت مسابقه‌ای در سایتش که در طی چهار سال، اعتبار زیادی میان بازار پیدا کرده بود، برگذار کرد که هر فرد، مجسمه‌ای بسازد. چه بسیار استعدادهایی که به چشم دید و می‌دانست آینده‌ای نورانی در انتظارشان خواهد بود؛ لیکن، چشم کلوئی، در میان تمامی آثار ارسالی که سی روز پی برسی‌شان بود، فقط و فقط خیرهٔ مجسمهٔ مسیح بود که گویا کپی کرده و کوچک شدهٔ مجسمهٔ اصلی در برزیل بود!

طی تماسش با سازندهٔ آن و سفارش این مجسمهٔ آزادی، با خود عهد بست اگر همان چیزی بشود که می‌خواهد، او را برای توسعهٔ شغل جدیدی که یک سالی میشد برای عملی کردنش برنامه ریخته بود، استخدام کند!

سر گیجه‌اش که تسکین یافت، از جای برخاست و با وسواس دستی به ملبس سرخش کشید تا مبادا حالتش خراب شده باشد. به سوی تلفن ثابت جا خوش کرده کنج کتابخانه حرکت کرد و آن را برداشت.

باید همین الآن با مجسمه ساز_آقای پارکر_ تماس می‌گرفت و بی‌برو برگرد استخدامش می‌کرد. شماره را گرفت و با هیجان شکیبایی پیشه کرد تا بوق‌ها به اتمام برسند و صدای مرد را سمع کند.

-‌ بله؟!

نفسی گرفت و با آوای رسایی گفت:

-‌ آقای پارکر؟!

مرد پشت خط، «بله‌ای» گفت و کلوئی شروع به سخن گفتن کرد.

-‌ من کلوئی فاستر هستم!

مرد پشت خط به هیجان آمد و با ذوقی وصف ناپذیر، چنگی به گلویش زد تا هیجانش به صورت اصواتی عربده مانند از دهانش خارج نشوند و دخترک پشت خط را نیازازد. در گلو غرید و با صدایی لرزان از خرسندی، گفت:

-‌ مـ...مجسمه‌تون رو ساعتی پیش ارسال کردم...من...

کلوئی تماس نگرفته بود تا لکنت‌های فرد را بشنود. زنگ زده بود تا او را استخدام کند! سخنش را برید، زیرا که می‌دانست افراد هیجان‌زده را رها کنند، قادرند دو خط سخن را بیست و چهار ساعت کِش بدهند.

-‌ مجسمه به دستم رسید، نبوغ و توانایی‌تون توی این کار رو واقعاً تحسین می‌کنم و صادقانه میگم که چیزی فراتر از تصور و خواستهٔ من هستش!

نگاهش را به مجسمه‌ای کلاف کرد که جنب پنجرهٔ باز قرار داشت. لبخندی از زیبایی‌اش بر لب طراحی کرد و ادامه داد.

-‌ راستش در سرم هست که شما رو استخدام کنم، به عنوانِ...

نگاهش در اطراف همان نقطهٔ پیشین پرسه میزد، ولی اینبار دیدگانش براق از زیبایی مجسمه نبودند؛ بلکه از وحشت مالامال شده بودند.

نیش اشک به کاسهٔ چشمانش سبب لبریز شدن قطرات اشک از گوشهٔ دیدگانش شد. تلفن از دستش رها شد و پنجهٔ دیگرش به میز تلفن پشت سرش با تمام قوا چنگ زد. چیزی که پیش رویش درحال حرکت بود، وحشتناک‌تر از آنی بود که بتواند تحلیلش کند.

قلبش نبضی محکم زد. یکی از دستانش بر روی قلبش چنگ شد. تپش بعدی قلبش گویا تیری بود که از گلوله رها شد. جیغ دردمندش از پیچیده شدن درد در تک به تک سلول‌های بدنش، به قدری بلند که بود پرنده‌های باغ، از روی شاخه‌ها به آسمان پر زدند.

جسم نحیف دخترک با شکم بر روی پارکت‌های عسلی رنگ اتاق پهن شد. دیدگان وحشت‌زده‌اش به نقطه‌ای نامشخص خیره شد و روحش در میان عربده‌های بلند آقای پارکر که از تلفن افتاده بر روی زمین ساطع میشد، به آسمان پرواز کرد و پس از آن، همه چیز بجز جانِ کلوئی، به طرزی غریبب سر جایش بود!

 

قسمت تعلیقی اندکی طولانی شد و تصمیم گرفتم برای پراکنده نشدنش، توی یک پارت قرارش بدم. @[email protected]

معمایی درآمیخته با گذشته‌ای دفن شده:

رمان فراغ‌بال

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پست دوم:

 

«دوازدهم آوریل_ساعت هشت و چهل و پنج دقیقهٔ صبح»

لوکان:

دسته‌کلید خودرویم را چرخشی دادم و پس از وارد شدن به سالن اصلی اداره، آن را درون جیب کت بلندم نهادم. پیش از آنکه با افراد اداره رو در رو شوم، کلاه فدورای محبوبم را از روی سر برداشتم و پس از سر تکاندن برای نظافت‌چی که مشغول طی کشیدن سطح سیقلی سالن بود، کلید انداخته و قفل را گشودم. دستگیره که میان دستم جای گرفت، ابرویی بالا انداختم و وارد اتاقم شدم.

همان‌گونه که کت قهوه‌ای رنگ، نازک و خنکم را از تن خارج و همراه کلاه‌ام به چوب‌لباسی جنب درب آویزان می‌کردم، گفتم:

-‌ چه توضیحی برای ورودِ بدون اجازه به اتاقم داری جوزف؟!

سرش را از پشت میز کارم بیرون کشید و لبخندی زد. روی گام‌هایش ایستاد و همانطور که دست درون جیب‌هایش فرو می‌کرد، با چهره‌ای گشاده گفت:

-‌ بهونه‌ای جز انتظار به ذهنم نمی‌رسه!

در دو قدمی‌ام توقف کرد. دست بر شانه‌ام زد و گفت:

-‌ درست ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه! زمان بندی‌تون همیشه من رو به وجد می‌آره!

چهره در هم کشیدم. دهانش بوی خوشایندی نمی‌داد. دستی به بازویش کوفتم و هم‌زمان که به سوی میز کارم می‌رفتم، گفتم:

-‌ نگو که افتادی روی دور سیگار کشیدن آنتون!

آهی افسوس مانند کشید. پشت میز نشستم که همان موقع گفت:

-‌ شاید حق داشته باشم.

شانه‌ای برایش بالا انداختم. حقیقتاً زندگی شخصی‌اش به من ربطی نداشت، محض دانستن پرسیده بودم که می‌کشد یا نه و پاسخم را هم داد! دلیلی نداشت که همانند پدربزرگ‌ها نصیحت کنم.

وسایل میز را از نظر گذراندم که ناگهان، چشمم به پرونده‌ای گره خورد. ابرو در هم کشیدم، مطمئن بودم روز کاری پیش، این پرونده روی میزم قرار نداشت. از طرفی، زود آمدن آنتونی که سابقه نداشت و از سمتی این پرونده، احساس خوبی به پیکرم تزریق نمی‌کرد.

نگاهی مشکوفانه به آنتونی انداختم که دستی میان موهای طلایی‌اش کشید و علناً خودش را روی مبل‌های اتاق پرتاب کرد. خودش شروع به سخن گفتن کرد.

-‌ یک قتل توی منطقهٔ سوهو! دختری به اسم کلوئی فاستر، به قتل رسیده در ساعت نه و ده دقیقهٔ شب قبل، یعنی یازدهم آوریل!

پرونده را به سوی خود کشیدم. حال دلیل زود آمدن و به نوبه‌ای، پنهانی آمدن آنتونی به دفترم، و وجود ناگهانی این پرونده را فهمیده بودم. قتل در منطقهٔ سوهو! چیزی نبود که با آشکار شدنش بشود به سادگی جلوی شایعه‌هایش را گرفت!

-‌ سرهنگ تأکید کرد که حتی نظاف‌چی هم نباید چیزی از قتلی که توی این منطقه اتفاق افتاده بفهمه؛ گفت که یک دستوره!

پوزخندی زدم. این را خودم هم می‌دانستم! خود به خوبی آگاه بودم که اگر از این قتل، چیزی به گوش مردم برسانم، مطمئناً صاحبان املاک‌های آن مکان و حتی هتل‌دارهایشان هم به خونم نشسته می‌شدند و بی برو برگرد نقشهٔ قتلم را می‌کشیدند! نوای تلخ سخن آنتونی که در گوش‌هایم طنین انداز شد، به کل از تفکراتم خارج شدم.

-‌ قتلی که با کم‌ترین، یا اصلاً بگم بدون مضنون انجام شده! بدِش اینه که بارِ ساکت نگه داشتن کلمهٔ قتل رو هم باید به دوش بکشیم! قشنگه، نه کاراگاه!

لبی بر هم فشردم و از جای برخاستم. حتی نشد آبی بنوشم لااقل! باید سریعاً به خانه‌ای که قتل در آن صورت گرفت می‌رفتم، صبر کردن در شغل من، بی برو برگرد مصادف بود با از بین رفتن سرنخ‌های به جا مانده. به سوی چوب‌لباسی رفتم که دست آنتونی روی شانه‌ام جای گرفت.

-‌ کاراگاه، باید جدا از هم حرکت کنیم! دم در خونه می‌بینمتون!

باشه‌ای گفتم و با بیاد آوری موضوعی، همانطور که کت را تن می‌زدم، خطاب به آنتونی گفتم:

-‌ اسلحه‌ت یادت نره! یک چیزی هست که باید بدونی! اون‌جا انتظار نداشته باش باهات مثل یک فرد متشخص و دستیار یک کاراگاه رفتار کنن!

چهره‌اش در هم شد و دیدم که عتاب در اجزای صورتش رخ نمایان کرد. حرص‌زده گفت:

-‌ حتماً به خاطر می‌سپارم، ولی...هه، چرا؟

کلاه فدورای مشکی‌ام را با وسواس روی موهایم گذاشتم و با خنده گفتم:

-‌ پول! تکیه کردن به پول توی کارتشون، انقدر بهشون غرور داده که همه رو از بالا نگاه کنن آنتون! و اینکه...

دستگیره را در میان دست فشردم و پیش از خروج، ادامه دادم.

-‌...بدون هیچوقت وقتی قدرتش رو نداری، بر خلاف جریانِ حرکت پول، حرکت نکنی که جونت توی مشتش مچاله میشه!

از اتاق خارج شدم. بالاخره باید کسی این‌ها را به او می‌گفت تا بداند. من دیگر حاضر نبودم استرس نبودن آنتونی را برای یک ندانم کاری دیگر به جان بخرم!

 

معمایی درآمیخته با گذشته‌ای دفن شده:

رمان فراغ‌بال

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست سوم:

 

«منطقهٔ سوهو_ساعتِ نه و نیم صبح»

از خودرو پیاده شده و درب را پس از خروج کامل، قفل نمودم. با دیدن آنتونی از آن‌سوی خیابانِ خلوت، در جای ایستادم تا او هم به من ملحق شود.

با نزدیک شدن و توقف کردنش در نزدیکی‌ام، خیره به چشمان آبی رنگ و چهرهٔ سردش، گفتم:

-‌ امیدوارم الآن به این درک رسیده باشی که چرا تأکید داشتم تکیه‌شون به پولشون بنده!

دستی به پشت گردنش کشید و تکیه‌اش را به خودرویم داد. تک‌خنده‌ای متمسخر زد و گفت:

-‌ بلــه! کاملاً متوجه شدم! این‌ها نبلکه من رو مجازات می‌کنن اگر باهاشون لج کنم، یقیناً می‌تونن چندین نسلِ آیندهٔ من رو هم بدبخت کنن!

خنده‌ای کردم و من هم همانند او به خودرو تکیه دادم. خیره به جلال و جبروت خانه که نه، قصرهای پیش‌رویم پلک چین دادم که آنتونی با حیرتی متمسخر گفت:

-‌ جای قاتل بودم، دست‌برد زدن رو انتخاب می‌کردم تا به قتل رسوندن!

خنده‌ای کردم. بی‌ربط به سخن آنتونی، با بیاد آوری موضوعی، تکیه‌ام را از خودرویم گرفتم و گفتم:

-‌ باید اول از همه بفهمیم چرا گزاشات پزشکی قانونی و نحوهٔ به قتل رسیدن توی پرونده ذکر نشده بوده! یا در واقع، چرا جسد به پزشکی قانونی مراجعه نشده!

سری برایم تکاند و هنوز هم گرفتگی در چهره‌اش نمایان بود. چرخشی به گردنش داد و همان‌گونه که تکیه از خودرو می‌گرفت و به جلو حرکت می‌کرد، گویا با خود سخن می‌گفت:

-‌ اوکی...قرار نیست اون‌جا باب میلت حرف بزنن...من آمادم! من باهاشون لج نمی‌کنم!

خنده‌ای کوتاه کرده و پشت سرش حرکت کردم. درست پیش‌روی درب ورودی باغی که خانهٔ آقای فاستر در اواسطش مستقر شده بود، توقف کردیم.

-‌ آقای آوردریچل و جوزف؟!

گردن به سوی منبع صدا گرداندم. نگاهم چرخشی نچندان طولانی لابه‌لای موهای مشکی رنگ و افشانِ مرد پیش‌رویم کرد و با صدایی رسا گفتم:

-‌ بله.

درب به طور خودکار گشوده شد و من و آنتونی بی‌درنگ وارد شدیم. مرد دستی به جلیقهٔ مشکی رنگش کشید، اندکی کمر خم کرد و سپس دستش را به سوی خانه دراز کرد و گفت:

-‌ بفرمایید.

پشت سرش به حرکت‌مان ادامه دادیم. آن‌زمان که از جنب حوض وسط باغ عبور می‌کردیم و من برای جلوگیری از پاشیده شدن آبی که از فواره‌های حوض بیرون میزد، تا حد امکان از آن فاصله می‌گرفتم، مرد بدون آنکه به سویمان بازگردد، در حین حرکت شروع به سخن گفتن کرد.

-‌ من الکس هستم. امیدوارم از حساس بودن این اتفاق خبر داشته باشید و بدونید که نباید هیچ کسی به این موضوع پی ببره!

سری در تایید سخنانش تکاندم؛ هرچند او که نمی‌دید! آنتونی دستی به بلوز مشکی‌اش کشید. اخم‌های درهمش حس خوبی انسان القا نمی‌کرد.

-‌ جزو خدمه هستید آقای الکس؟

الکس، باز هم بدون آنکه کوچک‌ترین چرخش یا اختلالی در حرکتش ایجاد کند، با گفتن یک «بلهٔ» کوتاه سخن آنتونی را تأیید کرد و در ادامه گفت:

-‌ آقای فاستر الآن توی وضعیت بحرانی و آزار دهنده‌ای هستند و تأکید می‌کنم زیاد ازشون سؤال جواب نکنید تا بلکه فشاری افزون بر فشار مرگ فرزندشون بهشون وارد نشه!

چشم در حدقه چرخاندم. به راستی این فرد، ما را با زیر دستانش اشتباه گرفته بود. حتی از واژهٔ «لطفاً» هم استفاده نکرد؛ چه ستودنی!

با رسیدن به ورودی خانه، الکس لحظه‌ای در جای توقف کرد. هر دو دستش را پشت کمرش قلاب کرد و درست جنب درب ورودی ایستاد. نگاهش به روبه‌رویش بود و حتی نیم‌نگاهی هم به من و آنتونی نمی‌انداخت، لیکن خطاب به ما گفت:

-‌ باید صبر کنید تا خدمه به گوش آقای فاستر  برسونن که شما قصد ورود دارید!

خیره به شیئ کوچک و سیاه‌رنگ درون گوشش که به سختی از این فاصلهٔ نزدیک قابل رؤیت بود، خنده‌ای کوتاه کردم که گردن به سویم گرداند، اخم‌هایش به قدری در هم بود که می‌دانستم اگر لقب کاراگاه را به دوش نمی‌کشیدم، بدون تعارف چند ناسزای آب‌دار نثارم می‌کرد. خطاب به الکس گفتم:

-‌ آقای فاستر تا همین‌جا هم سخنان رد و بدل شده بین من و شما رو شنیدن! نگید که قصد دارن مثل لردهای بیریتانیایی قبل از ورود، افراد رو امتحان کنن، با وجودی که طی نهایت یک ساعت تمام زندگی‌نامه‌ش رو از بر شدن!

خنده‌ای مرموز کردم و ادامه دادم.

-‌ پس به اطلاعاتی که خدمه‌ش دربارهٔ ما بدست آوردن شک دارن! نتیجه‌گیری خوبی شد، نه؟

الکس نفسی بلند و اضطراب‌وار کشید که همان‌لحظه، درب ورودی باز شد و مردی شیک پوش و بلند قامت از ورایش پدیدار شد. چشمان سردش را گردشی میانِ من و آنتونی داد و گفت:

-‌ سلام. آقای آوردریچل، من به خدمهٔ خودم اطمینان دارم!

لبخندم را بیش‌تر کش دادم. واکنشش صریح بود و احساساتی همانند حرص و عتاب در میان کلماتش وجود داشت. این تنها یک معنا داشت، آن هم این بود که اگر این فرد، فردِ فاستر نام بود، حتی به خودش هم شک داشت؛ چه رسد به خدمتکارانش!

کلاهم را از سر پایین آوردم و با همان لبخند کوچک و ملایمی که سعی در حفظ کردنش داشتم، گفتم:

-‌ کار درستی می‌کنید آقای فاستر، خوشبختم!

 

معمایی درآمیخته با گذشته‌ای دفن شده:

رمان فراغ‌بال

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست چهارم:

 

همانطور که انتظار می‌رفت، هیچ واکنشی نشان نداد. با همان لحن پیشینش، بدون توجه به سخن قبلی که گفته بودم، گفت:

-‌ همراه من بیاید.

سپس بدون کشیدن حتی ثانیه‌ای انتظار، پشت کرد و وارد خانه شد. آنتونی زودتر از من وارد شد و از قدوم محکمی که برمی‌داشت، به سادگی عتابش حس میشد. به محض ورود، درب پشت سرم بسته شد و هوایی ملایم و خنک به چهره‌ام اصابت کرد.

بوی خوشی در خانه پیچیده بود. هیچ عجله، همهمه یا دستپاچگی‌ای که نشان دهد قتلی در این خانه رخ داده است، در میان خدمه و افرادی که در آسوده‌ترین حالت ممکن حرکت می‌کردند، نبود!

آنتونی با لحنی آهسته، ولی رسا خطاب به آقای فاستر گفت:

-‌ باید سریعاً جایی که این اتفاق افتاده رو برسی کنیم.

آقای فاستر، که در میان اسامی پرونده دیده بودم نامش ادوارد است، با لحنی خشک خطاب به او گفت:

-‌ خرسند میشم اگر وضیفهٔ گفتن همچین سخنانی رو کاراگاه و به نوبه‌ای بالا دستتون محول کنید آقای جوزف!

ابرویی از خشونت گفته‌هایش بالا انداختم و خیره به آنتونی که زیر لب چیزی می‌گفت، شانه بالا انداختم. این مرد مو سپید، همانند خمپاره‌ای بود که تنها به یک مشغل نیاز داشت تا منفجر شود. سخن آنتونی که جنب گوشم به صدا درآمد، به خنده‌ای بی‌صدا وادارم کرد.

-‌ احساس می‌کنم من و این آقا دو خروسی هستیم که در قماربازی‌های قدیمی برای جنگ وسط میدون می‌فرستادن! اگر شما اینجا نبودید مطمئنم که حمله می‌کرد کاراگاه!

چه بسیار خوشحال بودم که جلوتر از ما حرکت می‌کرد و این سخنان را نمی‌شنید.

خدمه‌ها ملبس‌های مشکی رنگی به تن داشتند و این تنها سرنخی بود که نشان می‌داد فرد مهمی مرده و به احترامش سیاه به تن کرده بودند.

هالِ بزرگ و مجللی که مزین شده با رنگ‌های طلایی و سفید بود را پشت سر گذاشتیم و من طرح‌های گل رز ژولیت طراحی شده روی ستون‌های عظیم سالن را به خاطر سپردم.

دربی دو لنگه و بزرگ، در فاصله‌ای حدودا پنج تا شش متر با پله‌های مارپیچی که به طبقهٔ بالا راه داشت، وجود داشت. ادوارد روبه‌روی درب ایستاد. سرش را پایین انداخت و با لحنی گرفته گفت:

-‌ این اتاق، اتاقِ کتابخونهٔ فرزندم کلوئی هست که بیش‌تر اوقاتش رو اونجا می‌گذرونده، و در همین‌جا هم...

دیگر ادامه نداد و من هم منتظر ادامه نماندم. از جنبش عبور کرده درب را با انگشتانی محفوظ در دستکش‌های چرمم، گشودم.

آنتونی هم پشت سرم وارد شد و و خیره به اتاقِ تقریباً خالی و سادهٔ پیش‌رویم شدم. نگاهی به زمین انداخته و از شفافیت پارکت‌هایش چشمانم به وضوح برقی زدند.

گردن به سوی ادوارد گرداندم که دم درب ایستاده بود و هنوز هم به زمین خیره بود. غمی در دلش افتاده بود و حتماً به شدت هم در پیکرش سنگینی می‌کرد.

انگشت‌های دستکش را دانه به دانه کشیدم و سپس، آن را از دست خارج کردم. انگشتم را روی قسمت داخلی دستگیرهٔ درب کشیدم و خطاب به ادوارد گفتم:

-‌ از اونجایی که جسد دخترتون رو به پزشکی تحویل ندادید برای برسی، انتطار می‌رفت، جسد همین جا توی صحنهٔ جرم باشه! کجاست؟

انگشتم را از دستیگره فاصله دادم و همان‌گونه که خیره به گرد سیاهِ خفیفی که روی انگشتم قرار گرفته بود، بودم، ادوارد با همان لحنِ نامحترمانه‌اش پاسخ داد.

-‌ نباید طلب‌کار نباشید کاراگاه! پیکرِ دخترم به قدری ارزشمند هست دست دکترهای عامه‌ای که در تحقیقات پلیسی نقش دارن و به شدت خشن هستند، نسپارم! فعلاً توی سردخونهٔ خانوادگیمون نگه‌داری میشه و نهایتاً پنج یا شش روز دیگه می‌تونم برای تحقیقاتتون نگه‌ش دارم! علناً باید بدونید بیش‌تر از شش روز وقت ندارید برای حل کردن پرونده و پیدا کردن قاتل دخترم آقای آوردریچل!

گوشهٔ لبم قدری بالا رفت. کت مشکی‌اش را از نظر گذراندم و نفسی عمیق کشیدم. مجرای بویایی‌ام اندکی سوزش گرفت و شَکّم به یقین بدل شد. بدون توجه به سخن طولانی که نثارم کرده بود، گفتم:

-‌ می‌بینم که زود دست به کار شدید!

چهره‌اش در گیجی فرو رفت و اخم در هم کشید. پشت کرده و با چند گام بلند وسط اتاق قرار گرفتم. نفسی دیگر کشیدم و در ادامهٔ سخن پیشینم گفتم:

-‌ نزدیک به سیزده ساعت از قتل گذشته و من با تمام وجود اون کسی که تونسته توی این مدت، اثر پودر شناسایی انگشتی که برای پیدا کردن مثلاً قاتل، اینجا پخش کردید رو از بین ببره، تحسین می‌کنم آقای فاستر! مثل اینکه افراد باتجربه‌ای اطرافتون دارید!

گردن به سویش گرداندم. چشمانی که به سختی حیرت را در آن‌ها پنهان کرده بود را از نظر گذراندم و ادامه دادم.

-‌ پارکت‌ها خیلی تمیزن! بیش‌تر از ربع ساعت از تمیز کردنشون نمی‌گذره!

لبخندی بزرگ زدم و گفتم:

-‌ می‌خوام با فردی که پودر رو پخش و بعد هم پاکش کرده ملاقات کنم...می‌دونم که توی خونه‌س!

 

@ Flare  @ .mahtab.

ویرایش شده توسط Narges.Sh

معمایی درآمیخته با گذشته‌ای دفن شده:

رمان فراغ‌بال

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست پنجم:

 

ادوارد، آشکارا تعجب را از چهره‌اش پس زد و در پاسخ تمام سخنانی که گفته بودم، لبخندی کج تحویلم داد و گفت:

-‌ الکی نیست که جزو پانزده کاراگاه کارکشتهٔ نیویورک هستید! همراه من بیاید، می‌برمتون پیشش.

سری برایش تکان دادم. گردن کج کردم و نگاهی کوتاه حوالهٔ آنتونی کردم. چنان با دقت و خیره مجسمهٔ آزادی درون کتابخانه را می‌نگریست که آدمی نمی‌دانست، فکر می‌کرد عتیقه‌ای چیزی بود! از برقی که از بدنه‌اش ساطع میشد هم کاملاً آشکار بود که دو روز به زور از ساختش می‌گذشت.

حرکتی به گام‌هایم دادم و اجازه دادم آنتونی اتاق را از نظر بگذراند. همراه ادوارد از کتاب‌خانه خارج شده و از پلکانی که در نزدیکی‌اش بود بالا رفتم. هم‌زمان که دستکش‌هایم را می‌پوشیدم، گفتم:

-‌ شمارهٔ مجسمه سازی که اون مجسمهٔ خارق‌العادهٔ توی کتابخونه رو ساخته، به دستیارم بدید!

به راهش ادامه می‌داد تا آنکه آخرین پله را رد کرد. باز هم بدون نگاه کردن به من پاسخ داد.

-‌ به خودتون میدم، ولی میگم که کار بیهوده‌ای هست چون مجسمه ساز حتی یکبار هم با دخترم ملاقات نکر...

از آنکه فردی در مسائلی که مرتبط با شغلم بود، دخالت کند به شدت بیزار بودم. خنده‌ای مصلحتی کردم و طعنه‌زنان گفتم:

-‌ هرچه امرتون هست...کاراگاه!

هیچ نگفت من هم بیش‌تر کشش ندادم. نه علاقه‌ای به دیدن و شنیدم واکنشش داشتم، نه مشتاق بودم که حرص خوردنش را ببینم.

درب اتاقی را گشود و من زودتر از ادوارد وارد شدم. خیره به پسرک جوانی که لبهٔ صندلیِ چوبیِ واقع در ضلع شرقی اتاق نشسته بود، سلامی کوتاه دادم که چون فنر از جایش به بالا پرید.

تا کمر خم شد و علناً فریاد کشید.

-‌ از دیدنتون خوشحالم، من رو عفو کنید!

از واکنش صریح و عجیبش در جای توقف کرده و به خنده‌ای کوتاه بسنده کردم. معلوم نبود ادوارد چه در گوشش خوانده بود که اینگونه وحشت کرده بود.

-‌ عفو کنم؟ برای چی؟!

بیش‌تر از پیش خم شد و من با خود تصور کردم الآن است با پیشانی به آغوش پارکت‌های سپید اتاق برود. باز هم فریاد کشان گفت:

-‌ چون جسارت کردم و برای خوشامدگویی نیومدم! من رو ببخشید!

اگر جایش بود، هر دو دستم را محکم بر روی گوش‌هایم می‌فشدم تا بلکه خطر کر شدن مرا تهدید نکند. آنتونی کجا بود که ببیند یک رقیب در فریاد زدن پیدا کرده؟

دستی در هوا تکان دادم و گفتم:

-‌ نیازی نیست...آقای...؟!

باز هم بیش‌تر کمر خم کرد و من آشکارا رصد کردم که انتهای موهای قرمزش روی زمین سابیده شد. باز هم فریاد کشید.

-‌ مکس هستم، مکس جانسون!

پیش از آنکه پسرک به دلیل ضربهٔ مغزی جان از کف بدهد، با حیرت گفتم:

-‌ نیازی به تعظیم نیست جانسونِ جوان! لطفاً راحت باشید!

در همان حین فریاد کشان پاسخی در قبال جملاتم داد و دیوانه‌وار احساس کردم بغض کرده بود.

-‌ من لیاقت احترامتون رو ندارم...این کار رو نکنـ...

کلامش را بریده و این‌بار با تنی بلند‌تر از پیش، برای آنکه گوش‌های احتمالاً کم شنوا و مغز کند فهمش، بگیرد چه می‌گویم، گفتم:

-‌ نیازی با خم شدن نیست مکس! صاف بایستید و لطفاً فریاد نزنید، فاصلهٔ من با شما به پنج متر هم نمی‌رسه و مطمئن باشید که حتی اگر پچ هم بزنید من می‌شنوم!

در پلکی بر هم زدن کمر راست کرد و چون نظامیان پایی بر زمین کوبید و بله‌ای کوتاه نثارم کرد. چشم در حدقه چرخاندم. کوتاه و مختصر پرسیدم:

-‌ از کارکنانِ مورد اعتمادِ آقای فاستر هستید، درسته؟!

سری تکان داد و همان‌گونه که روی صندلیِ چوبی می‌نشست، دستی به موهایش کشید. دو گام نزدیک‌تر رفتم. وسایل اتاق خلاصه می‌شدند در یک تخت خواب یک نفرهٔ فلزی و دو صندلیِ چوبی و فرسوده؛ به همراه پنجرهٔ بدون پرده‌ای که درست وسطِ عرض اتاق قرار داشت.

به سوی صندلیِ دیگر رفته و رویش جلوس کردم. مکس بینی‌اش را بالا کشید و دستی به چشمانِ قرمزش کشید. پای چشمان سیاهش را از نظر گذراندم و گفتم:

-‌ شدت عصبانیتت انقدر زیاده که برای تخلیهٔ احساساتت گریه می‌کنی؟!

جا خورد. از چشمانِ گرد شده‌اش می‌توانستم بفهمم. نگاهش را به جهت مخالفی که من قرار داشتم معطوف کرد و با نوایی گرفته پاسخ داد.

-‌ زندگی همیشه باب میل نیست کاراگاه!

سری تکان دادم. لبخندی کج کنج لبم نشست و نگاهی به جای خالیِ ادوارد انداختم. چه خوب بود که ما را ترک کررده بود. مشتم را جلوی دهانم گرفتم و در گلو غریدم. مشکوفانه پرسیدم:

-‌ پس آقای فاستر بهت گفته بود که یک کاراگاه قراره اینجا بیاد و تا قبل از اومدنش، اثرِ پودر شناسایی اثر انگشت رو از بین ببر، درسته؟!

بیش‌تر جا خورد و من برای آنکه از بیرون پریدن چشمانش از حدقه جلوگیری کرده باشم، با انگشت اشاره، ضربه‌ای آرام به شقیقه‌اش زدم و گفتم:

-‌ حرف زدنت، رفتارت، همه چیزت داره لوت میده مکس! من که بهت نگفتم کاراگاهم! پس در نتیجه همهٔ این حرکات از پیش برنامه ریزی شده!

انگشتم را به پشت گوشش هدایت کردم و با فشردنِ برجستگی‌ای که زیر انگشتم آمده بود، شیئ را شکاندم. اینبار چهره‌اش از وحشت پر شد و من با همان لبخند، درحالی که به تیشرت و شلوارِ راحتی، به شدت ساده و بدون طرحش اشاره می‌کردم، ادامه دادم.

-‌ مثلا برای اینکه شخص مقابلت از وجود شنودِ پشت گوشِ‌ت خبردار نشه، باید یه دست لباسِ پر طرح و شلوغ و صرفاً، یقه‌دار می‌پوشیدی تا منی که روبه‌روت هستم، به این شک بیوفتم که نکته شنود توی یقه‌ت باشه و ذهنم از جای اصلیش منحرف بشه!

 

 

@ Flare  @ .mahtab.

ویرایش شده توسط Narges.Sh

معمایی درآمیخته با گذشته‌ای دفن شده:

رمان فراغ‌بال

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...