رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان مارشمالو|Hediyeh.Sکاربر انجمن نودهشتیا


Hediyeh.S
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به یاد او...

نام رمان:مارشمالو 

ژانر:عاشقانه، طنز 

به قلم :هدیه سعادتی 

خلاصه:نفس و ژینا و مهنوش سه دوست با شخصیت های متفاوت هستند

ژینا تصمیم داره برای ادامه تحصیل به خارج بره و با دوستانش برنامه ی یک سفر چند روزه را قبل رفتنش میریزندکه از روز اول شانس باهاشون یار نیست و ماشین ژینا خراب میشه و مجبور میشن با ماشین مهنوش برن از اون طرف ماهان هم دانشگاهی مهنوش برای عوض شدن حال و هوای پسر عموی افسرده اش بردیا برنامه ی سفر میچیند و برای این کار از دوستانش آرمان و محمد هم کمک میگیرد.توی این سفر کلی اتفاقات غیر منتظره و جذاب میفته که مسیر زندگشون رو تغییر میده...

مقدمه:

یک کرم زشت و کثیف درون هر موجود و انسانی خفته است.

ولو این انسان وارسته ترین زاهد ها باشد .

خم شوید و آهسته به این کرم بگویید :

دوستت دارم!

همان لحظه بر پشت این کرم بال هایی می رویند و به پروانه تبدیل می شود.

پارت 1

- نفس باز تو اون گوشی دستته بزارش  کنار بیا کمک من کن .

- مامان شما هم هی غر بزن .

مهنوش استوری گذاشته( یک عکس از خودش بود زیرشم نوشته بود ،منو رخشم به سوی آریشگاه) وا باز این بشر کجا داره می ره ،بزا بهش زنگ بزنم.

- الو مهنوش.  

- سلام .

- داری می ری آرایشگاه؟ 

- آره وقت ترمیم ناخون دارم .

- خب پس بیا دنبالم باهم بریم حوصلم پوکید تو خونه.

- اتفاقا می خواستم بهت زنگ بزنم که با هم بریم، نزدیکم رسیدم تک می زنم بیا پایین .

- باشه منتظرم .

ریز خندیم و رفتم  سمت اتاقم که آماده بشم لباسم رو با یک هودی آبی نفتی عوض کردم داشتم شالم رو مرتب می کردم که نیما یهو وارد اتاق شد :

- تو در زدن بلد نیستی؟ 

- تو هم حرف زدن بلد نیستی ؟ این چه طرز حرف زدن با برادر کوچک تره؟!

- وای چقدر پرویی تو به خدا به سنگ پا قزوین گفتی هرری من جات هستم .حالا چی کار داشتی اومدی ؟

یک تیکه کاغذ رو به سمتم گرفت و گفت :

 

- مامان گفت اینا رو بگیری .

- بعد تو چی کار کنی اون وقت ؟

- من الان وقت استراحتم که با هم صحبتی با جناب عالی ده دقیقه اش هدر رفت .

- مردم داداش دارن،ما هم داداش داریم ،فقط دوست دارم کنکور قبول نشی اون وقت سلامت می کنم .

- از خداتم باشه که داداش به این ماهی داری، برای کوری چشم حسودم  که شده قبول می شم. 

همین طور که به سمت  در می رفتم گفتم :

 

- ببینیمو تعریف کنیم خان داداش .

پله ها رو دو تا یکی پایین اومدم.

 

- مامان جونی کاری نداری من رفتم.

- باشه فقط زود بیای ها کلی کار داریم.

شونو ای  بالا انداختم نمیدونم این چه کاری بود که تمومی نداشت!

 

پارت 2 

رفتم جلوی درکه  پراید البالویی مهنوش بهم چشمک زد سوار شدم.

- سلام مهنوش گلی چطوری خلی؟ 

-  چیه؟ شاد می زنی نکنه  خبری کلک می خوان بیان بگیرنت از دستت راحت شیم؟   

- نه بابا شوهر کجا بود تا آخر عمر سینگل به گوریم. 

- آخ گفتی با یکی جدیدن دوست شدم این یکیم به گیر نیست ،اصلا انگار ناف مار رو با سینگلی بریدن .

اینو که گفت چشمام گرد شد :

 

-تو الان سینگلی هم زمان با هفتاد نفر رل می زنی تو اگه سینگلی من چیم پس!

- کی گفته من با هفتاد نفر رل می زنم نهایت با سه چهار پنج شیش هفت نفر اونام که بگیر نیستن بعدشم ما جاست فرندیم که اونم شوهر نمی شه واسه آدم .

- هزار دفعه گفتم با پسرا دوست نشو اگرم می شی با محمد ها دوست شو محمدا بگیرن .

 

- محمد که پیدا نمی شه ، همشون سپهر و مارتین آرتینو .

اینو که گفت با هم زدیم زیر خنده .

- خدا نکشتت مهنوش همیشه یک جواب تو آستینت داری آدم با تو باشه پیر نمی شه که (تا این لحظه دستش رو روی سینه اش گذاشته بود و  سرشو بالا پایین می کرد و لبخند می زد که یعنی ارادت مخلصیم. .) 

که جوون مرگ می شه (اینو که گفتم یهو زد روی ترمز و سرش رو چرخند سمتم و غضبناک نگام کرد)

- چیه دیوونه چرا اینجوری میکنی نزدیک بود به کشتمون بدی!!

- اثرات گشتن با تویه دیگه رفیق .

- نظر لطفت.

بالاخره آنقدر سربه سر هم گذاشتیم که رسیدیم.

مهنوش ماشین  رو جلوی یک برج خیلی شیک و خوشگل  پارک کرد منم که مات مونده بودم یعنی اینجا آرایشگاه هستش! با صدای مهنوش به خودم اومدم :

- پیادشو دیگه .

- اوو لع لع  این جا رو نگا چه خوشگل ساختمونش  .

- بیا بریم داخل .

مهنوش جلو می رفت و منم مثل کش تمون دنبالش وارد  آسانسور شدم دکمه طبقه  بیست و پنج رو زد .

با پام روی کف آسانسور ضرب گرفتم که آسانسور ایستاد و خانمی با ناز گفت:طبقه بیست و پنج خوش آمدید .

 

پارت3

 

با هم از آسانسور خارج شدیم که مهنوش زنگ یکی از واحد ها رو زد بعد از چند ثانیه خانم شیک پوش با موهای دکلته درو باز کرد .

- سلام خوش آمدید 

 مهنوش با ناز خاصی گفت :

 

- سلام ممنون ،مینا جون هستن قبلا وقت گرفته بودم واسه ناخون.

- بله بفرمایید داخل (که با دستش ما رو همراهی کرد).

 داخل از بیرون هم شیک تر بود و سر تا سر آینه کاری شده بود به جز یک دیوار که عکس چند تا مدل عروس رو نصب کرده بودند مشغول تماشا سالن بودم که با صدای خانم به سمتش برگشتم.

- بفرمایید بشینید الان به مینا جان می گم بیاد .

 بعد چند دقیقا یک خانم لاغر اندام اومد به سمت مهنوش و با لبخند گفت:

 

-خوش آمدی عزیزم و مهنوش رو به سمت یک صندلی که روبه روش میز داشت راهنمایی کرد و مشغول ور رفتن با ناخن های لاک زده ی مهنوش شد.

منم از فرصت استفاده کردم و چند تا عکس خوشگل از خودم گرفتم بعد یکی از عکس هایی که به نظرم خوب افتادم رو پست کردم و اولین لایکشم خودم کردم .

 بعد چهل دقیقه کار مهنوش تموم شد و از خانم تشکر کرد و با هزار تا تعارف قابل شمار و نداره ،حالا باشه خدمتتون اینا مهنوش پول پرداخت کرد و اومد که بریم.

ویراستار:  @ فاطمه مومنی

ناظر: @ _qAtena

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  4

سوار ماشین شدیم.

 مهنوش گفت :

- کجا بریم ؟
- بریم شیرینی ناخونات رو بهم بدی.
مهنوش با تعجب گفت:

- کدوم آدمی وقتی ناخون هاش رو ترمیم میکنه شیرینی میده!
- تو .
- نه خانوم خانوما من شیرینی مفت به کسی نمی دم .
گفتم :

- مگه آدم وقتی یک چیز نو می خره شیرینی نمی ده ؟
- چرا.
- مگه آدم وقتی یک چیز و نو نوار می کنه شیرینی نمی ده ؟
- چرا.
- خب تو ام باید شیرینی بدی چون تو هم ناخن هات رو نو نوار کردی .
- از دست تو  نفس، باشه بابا .
- همینطور که با مهنوش سر اینکه کدوم شیرینی فروشی بریم کل کل میکردیم که  گوشیم زنگ  زد .
- عه مامانمه!
 - جواب بده خب.
- چشم ،منتظر دستور تو بودم .
مهنوش یک چشم قره رفت و روش رو برگردوند.
- الو سلام مامانی خوبی؟ 
- الو سلام نفس کجایی ؟مگه قرار نشد زود بیای خونه ؟
- تو راهیم مامان جان.
- همه ی چیزایی که نوشتم رو خریدی؟
- آ هههه هه آره فقط چیز امم. 
 مامانم گفت :

-چیز؟
- امم هیچی کاری نداری؟
- نه فقط زود بیا که کلی کار داریم

و بعد تماس رو قطع کرد.

رومو به مهنوش کردمو گفتم :

- دور بزن من باید برم فروشگاه یک لیست مامانم داده باید اونا رو بخرم.

- اااه کاش زود تر میگفتی چند تا  فروشگاه  رو رد کردم.
- راستش اصلا یادم شده بود الانم سریع تر برو دم یک فروشگاه نگه دار  دیرم میشه.
- باشه الان دور می زنم یکی همین نزدیکی هست.
- باشه فقط زودتر تا مامانم پوستم رو نکنده.
(بزا ببینم اصلا  تولیست چیا نوشته)
- اوه اوه چه لیست پر پیمونی هم هست فکر کنم مهمون داریم ،ترامیسو، قهوه،آواکادو، او مای گاد آخه مادر جان من تو عمرم آواکادو دیدم که الان آواکادو بخرم !!
رو مو با مهنوش کرم و گفتم :

- مهنوش این فروشگای آواکادو هم داره ؟
- آواکادو، خبری راستشو بگو ناقلا  فکر کنم جدی جدی خواستگار داری .
- خودمم نمی دونم والا هرکس هست مامانم می خواد جلوش کلی قوپی بیاد.
مهنوش جلوی فروشگاه نگهداشت ،پیاده شدیم رفتیم داخل .
یک فروشگاه زنجیری بزرگ بود که میوه و تره بارم داشت،دوتا سبد برداشتیم قرار شد میوه ها رو مهنوش بره بگیره منم بقیه لیستو 
خرید تموم شد و حساب کردمو پلاستیک برداشتیم و سوارماشین شدیم و حرکت کردیم.
- نفس رسیدیم .
- ممنون ،فکر نکنی یادم رفت باید شیرینی بدی.
- باشه برو .
 - فعلا بوس بهت .
- فعلا

ویرایش شده توسط Hediyeh.S
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 5

وارد خونه شدم و بلند گفتم:

- سلام من برگشتم .

پلاستیک های خرید هارو گذاشتم زمین و داد زدم :

- نیما بیا خرید ها رو ببر تو آشپز خانه.

نیما از تو اتاق داد زد :

- خودت ببر من درس دارم.

- مامان این نیما کمک نمی کنه!

- عه برگشتی ،کجایی تو کلی کار داریم  بیا این سبزی رو از دست من  بگیر.

- بزار برسم خونه مامان بعد کار بریز رو سر آدم،بعدشم  بده نیما یکم کارا رو انجام بده!

- بیا بگیر ببینم ،نیما، نیما می کنه برای من اون بچه درس داره. 

- من درس ندارم دانشگاه ندارم ؟

- اون کنکور داره فرق داره .

- مامان!

- یامان !

- بیا زود بگیر، برا من مامان مامان می کنه .

- اخ مامان این چرا آنقدر سنگینه  کمرم شکست!

- ببین من چی می کشم حالا یک دقیقه گرفته هی غر غر می کنه برو بزار شون تو بالکن  کلی کار داریم.  ماشالله کار نمی کنه برا آدم کنه ام هی غر می زنه .

سبزی رو گذاشتم تو بالکن داشتم می رفتم سمت اتاقم که  مامانم داد زد: 

- کجا کجا؟

- میرم لباسامو عوض کنم.

- بیا اینجا رو جارو کن بعد هر جا که خواستی برو.

- گیردادیا.

- خودت میای یا بیام؟ 

- اوففففف اومدم.

جارو برقی رو برداشتم، اونجا که تمیزه ،اونجا هم که دیده نمی شه، اونجا هم که کسی نمی ره ،فقط اینجا می مونه که مامان بهم نگفت .

خوب کار من تموم شد من برم که دیگه تو دست و پا نباشم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

وارد اتاقم شدم لباسامو با یک تیشرت گله گشاد عوض کردم و خودمو پرت کردم رو تخت .

 - آخیش هیچ جا راحت تر از تخت خود آدم نیست .

 بزا ببینم عکس خوشگلم چند تا لایک خورده .

چیییییییی؟یک دونه لایک اونم خودم زدم پس این مهنوش و ژینا بیشعور چه غلطی می کنن؟! منم دیگه عکساشونو لایک نمی کنم. 

 برم ببینم کجاین، رفتم توی  پیچ مهنوش

پست جدید گذاشته،بود بازش کردم .

(یک عکس جلوی آینه تموم قد از خودش گرفته بود که ناخوناش هم دیده می شد)

پدر سوخته ۵۶۰ تا لایک خورده بود بزا برم کامنت هارو بخونم :

- یا حضرت آرایش.

- عزیزم ناخوناتو کجا کاشتی؟ 

- آنقدر ناخون نکارید کم بود آب جدیه.

این مهنوش از اولم خر شانس بود بعد قرنی یک عکس گذاشتم اونم فقط خودم لایک کردم  حالا مهنوش و ژینا هیچی این نیما کدوم گوریه نمی خواد هوای خواهرش رو داشته باشه حقاً که به هیچ دردی نمی خوره .

حالا برم ببینم این نیما کیا رو دنبال می کنه .

 این انگل که اصلا منو دنبال نمی کنه!

ببین تو رو خدا سوسن دختر عموی همسایهٔ ی مهنوششون رو دنبال می کنه من که خواهرشم دنبال نمی کنه .

رفتم توی دنبال کننده هاش:

هر چقدر پایین تر می رفتم چشام گرد تر می شد چه موزماری این نیما هر چی دنبال کننده داره دخترن. 

حالا دارم برات آقا نیما یک آتوی خوبی ازت گرفتم. 

همین طور که تو پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25) می چرخیدم نفهمدیم کی به عالم بی خبری رفتم.

ویرایش شده توسط Hediyeh.S
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

تو عالم خواب و بیداری بودم که صدای مامانم اومد :

- نفس ؟

- بله ؟

- نفس ؟

از پله ها پایین رفتم.

- بله مامان ؟

- چرا جواب نمی دی؟

- مامان حلقم پاره شد انقدر گفتم بله. 

- پس چرا صدای من آمد؟ 

-من چه می دونم مامانم!

- بسه دیگه دلیل نباف برای من بیا این میز ها رو تمیز کن که کلی کار داریم.

- مامان از صبح هی کار میگی بعد می گی کلی کار داریم  یعنی نیمچه ازکاراتم تموم نشد؟!

- نه، تا زمانی که همچین دختری من دارم صد سال سیاه کارام تموم نمی شه خب دیگه چرا منو نگا می کنی بدو دستمال رو از تو کشو بردار، شیشه پاک کن هم تو کابینت هست بدو دخترم. 

- مامان می خواد کسی بیاد خونمون ؟

- آره. 

- کی؟

- حالا چه فرقی داره.

- خب بگو دیگه؟ مامان جونی.   

- بیا برو دختر کارتو کن اومدی از من بازجویی می کنی؟ 

- نه مامان سوال پرسیدم .

رفتم سریع دستمال و شیشه پاک کن رو برداشتم و به جون میزا افتادم. 

کمرم خشک شد خسته و کوفته خودمو انداختم رو کاناپه ها .

بعد چند دقیقه دیدم مامانم با یک چایی داره میاد سمتم .

مامانا هیچی تو دلشون نیست فقط یک چیزی می گن. 

- الهی قربونت بشم مامان مهربونم واسه چی زحمت کشیدی؟

-چرا ؟

- اینکه برام چایی آوردی دیگه ؟

- این چایی واسه ی تو نیست. 

- پس واسه کیه ؟؟

- واسه باباته .

- پس چرا آوردیش اینجا؟

- اومدم اینجا که بگم بلند بشی از رو کاناپه الان تمیز شون کردم برو بشین رو زمین،انگار زمینو ازش گرفتن .

- بیا بلند شدم. 

- حالا شام چی درست کردی؟ 

- هیچی ،چی ؟!یک چیزه حاضری می خوریم.

منم مثل لشکر شکست خورده با یک کوه غم تلو تلو خوران وارد اتاقم شدم و خودم رو روی تخت ولو کردم و  از خستگی به خواب عمیق فرو رفتم.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

صبح با صدای آلارم گوشیم نیمه هوشیار شدم دستمو چرخوندم وبعد کلی  تلاش گوشیم و پیدا کردم و آلارم رو خفش کردم و سرمو گذاشتم رو بالشت که بخوابم  که ناگهان با صدایی ملایم تر از شبنم صبحگاهی( پاشو زلیل مرده دانشگاه دیر شد)از خواب پریدم.

  به ساعت قراضه عهد قاجار روی دیوار ، نگاهی انداختم که ساعت 8 رو نشون می داد غرغر کنان به سمت آشپز خونه رفتم.

- مامان چرا الان بیدارم کردی کلاسم ساعت 10 شروع میش...

- دختر تو از کدوم قبیله ی آمازون فرار کردی این دیگه چه ریخته حداقل یک شونه بکش به  موهات که شپش توش لونه کرده!

- وا مگه قیافم چشه (به سمت آینه رفتم)

- چش نیست گوشه، واسه همینه که ترشیدی دیگه وگرنه هم سن و سال های تو دوتا بچه به بغل دارن، ای خدا چقدر من بدبختم .

- منم میتونم فقط به فکر آبروی شمام.

که  ناگهان درد جان گدازی در کتفم حس کردم.

- دختره ی بی حیا به عمش رفته الهی خدا منو مرگ بده تا از دست شما راحت شم.

- وا مامان سر صبحی چیکار به عمه داری اخه؟

- از دست توی دیگه آدم به حرف میگیری ای وای کلی کار دارم امشب شریک بابات با خوانوادش میخواد بیاد.

- مهنوششون میان؟

- نه یک  شریک جدید .

- خب (و به مامانم خیره شدم)

-  خب که خب تو کار و زندگی نداری همیشه مثل بیکارا توی خونه ول میچرخی برو حاضر شو برو دانشگاه دیگه همش مثل بچه ها باید بهت بگم چیکار کن چیکار نکن.

- باشه چرا میزنی؟

مامانم پشت چشمی برام نازک کرد و مشغول شستن کاهو ها شد.

- هم زمان که به سمت اتاقم میرفتم و با خودم میحرفیدم:

(دانشگاهم که ساعت 10 الان چیکار کنم حوصلم سر نره بشینم یکم حقوق اساسی بخونم شاید استاده امروز بپرسه هیچی بلد نیستم کتاب رو که برداشتم یادم اومد ساعت 8:30با مهنوش قرار دارم خب خدارو شکر از بی حوصلگی هم درآمدم، خدایا خودت شاهدی من هر وقت نشستم درس بخونم یک کاری پیش اومد.)

 - پاشم آماده بشم دیگه.

یک مانتوی ساده با مقنعه سر کردم چون قرار بود از همون جا  که نمیدونم کجاس بریم دانشگاه .

در حیاط رو بستم و سوار پراید مهنوش شدم.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت 9

- خب حالا سرصبحی کجا میخوایم بریم؟

- رسیدیم میفهمی.

- خب الان بگو،دارم از فضولی  میمیرم؟

مهنوش یک لبخند ژکوند روی لبهاش نشست.

-اگه خدا بخواد دارم از سینگلی درمیام .

- این که کار همیشگیته .

- این یکی فرق داره،بگیره .

- این که تکراری یک‌چیز جدید بگو؟

اینو که گفتم با شیطنت نگام کرد و با یک شوق خاصی گفت :

- تازه تو  رو هم میخوام از ترشیدگی دربیارم.

چشام تا حد امکان گرد شد.

- وا مهنوش من ترشیده‌ام؟! من خودم نمی‌خوام ازدواج کنم می‌خوام ادامه تحصیل بدم.

- آره از خواستگارات که پاشنه‌ی در خونه رو کندن معلومه.

- یک جور حرف نزن انگار اصلا خواستگار نداشتم ها!

- یکیشون رو بگو؟

- خب.

-خب!؟

- آها پسره جمال آقای همسایه.

اینو که گفتم مهنوش زد زیر خنده.

- عه مهنوش مگه چیز خنده داری گفتم، مسخرم میکنی؟

- نه کی تو رو مسخره کرد دیوونه،ولی خدایی خیلی باحال گفتی همچین با غرور میگه پسر جمال آقا هرکی ندونه فکر میکنه پسر رئیس‌جمهور فلان‌کشوره، اون که شلوار خودشم نمیتونه بکشه بالا تازه همونم نخواستت، اومدن خواستگاری به مامانش گفت  من پشیمون شدم اصلا زن نمیخوام .

بعد دوباره خندید.

منم رومو برگردوندم سمت پنجره که بعد چند دقیقه گفت:

- حالا قهر نکن دیگه  شوخی کردم بی‌جنبه!

- بی‌جنبه خودتی .

- باشه حالا میریم اونجا خواهشا آبرو داری کن مثل ندید پدیدا زل نزنی به پسر مردم.

یک چشم قره هواله‌اش‌رفتم که خفه‌شد. 

 مهنوش جلوی یک رستوران پارک کرد.

- رسیدیم.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10 

پیاده شدیم و از قرار معلوم مهنوش منو مثل کش‌تنبون دنبال خودش کشید، وارد رستوران که شدیم مهنوش یک لحظه ایستاد و به اطراف نگاه کرد انگار داشت دنبال کسی میگشت که یک آن به سمت میزی رفت که دوتا پسر خوش پوش نشسته بودن.

وقتی رسیدیم به میز مهنوش لبخند دل رباعی زد و با ناز گفت:

- سلام .

پسرا هم متقابلا سلام کردن و تعارف زدن که بشینیم .

مهنوش با دست به من اشاره کرد و گفت :

- ایشون نفس دوستم .

پسرا احوال پرسی کردند و اظهار خوشبختی کردند.

یکیشون که از روی حرف‌های مهنوش فهمیدم اسمش مهدی منوی صبحانه رو به سمت‌مون گرفت و گفت: 

- بفرمایید سفارش بدید.

مهنوش یک نگاه سطحی کرد و گفت:

- من بشقاب سبزیجات میخورم.

منم بدون نگاه کردن به منو گفتم:

- املت با دوغ و پیاز فراوا...که هنوز جمله‌ام کامل نشده بود سوزشی در کمرم حس کردم و فریاد بلندی زدم.

- آی چیکار می‌کنی وحشی؟!

مهنوش که از عصبانیت قرمز شده بود،گفت :

- منظورت چیه نفس‌جان (جان رو با حرص بیان کرد انگار فقط منتظر یک اشاره  بود تا منفجر بشه)

- حالت خوب نیست؟

من که با دیدن عصبانیت  مهنوش درد رو از یاد بردم با صدای آرومی زیر لب گفتم:

- نه خوبم.

مهنوش نفسی از سر آسودگی کشید و یک چشم قره‌ی اساسی بهم رفت فکر کنم خرابکاری کردم،  اوه اوه نفس گاوت زاییده است. 

آنقدر توی فکر بودم که نفهمیدم پسرا چی سفارش دادن و بالاخره صبحانه رو آوردن منم که اشتهام بخاطر شرایط بوجود اومده نه تنها کم نشده بلکه بیشتر شده بود همه‌ی املت رو با ولع خوردم خیلی هم چسپید.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت11

( اصلا به چشم قره‌های مهنوش محل نذاشتم، تقصیر خودشه من که ازش نخواسته بودم منو هم‌بیاره)

مهنوش نگاهی به ساعت کرد و رو به پسرا گفت :

- ما باید بریم دیگه ممنون بابت صبحانه و خوشحال شدیم از دیدنتون.

سوار ماشین شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم توی راه هم با هم صحبت نکردیم یعنی جرأت نمی‌کردم چیزی بگم.

بعد از پیاده شدن من از مهنوش جلو  تر رفتم و وارد کلاس شدم هیچ سروصدایی نمیومد. نگاهی به بچه ها انداختم که مظلوم ساکت و پوکر سرجاشون نشستن و هیچ خبری از مسخره و دیوونه بازی‌های  ماهان نیست.

صدای یکی از دخترا توی کلاس پیچید :

 - هوف امروز که ماهان  نیومده چقدر کلاس خسته کننده‌اس.

رفتم نشستم سرجام و مهنوش هم اومد و سر جای همیشگیش نشست انگار اونم تعجب کرده بود از سکوتی که توی کلاسه (ماهان یکی از همکلاسی های سال بالایی‌مونه که در طول  یکشنبه ها باهم کلاس مشترک داریم ماهان یک بچه‌ی پر انرژی و جذاب و اجتماعی هستش از حق نگذریم قیافه‌ی  خوشگلی هم داره همه‌ی دخترهای دانشگاه تو کفشن ،یکیش همین مهنوش خودمون  اما ماهان بچه‌ای هست که توی این فازا نیست و با همه گرم و صمیمیه و توی کلاس هم با مهنوش و بقیه‌ی بچه‌ها  کل‌کل میکنه و بساط شادی فراهم می‌کنه)

توی همین فکرها بودم که با شنیدن  صدای قدم های  محکم و استوار سرم رو به  سمت درب کلاس چرخوندم و زل زدم به در و با دیدن پسری که وارد کلاس شد متعجب شدم .

(دانشجوی جدید بود؟مگه وسط سال کسی رو ثبت نام میکنن؟ شاید هم انتقالی گرفته؟حتما پارتیشن کلفته!)

اومد و روی یکی از  صندلی های آخر کلاس نشست.

با ورودش هم‌همه  توی کلاس ایجاد شد:

- من که مردم برای چشمای زیتونیش.

- برم تورش کنم دخترا هوام رو داشته باشین.

آرمیتا  نجفی یکی از دخترای کلاس بود که انگار قصد تور کردن دانشجوی جدید رو داشت تا بلند شد استاد امینی وارد کلاس شد و عملیات تور کردن آرمیتا نیمه کاره موند و با صورت مغموم برگشت سر جاش نشست.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 12

استاد امینی مثل همیشه دفترش رو باز کرد و شروع کرد به حضور غیاب :

- صالحی.

 - حاضر.

- امین پور.

- حاضر...

تا رسید به ماهان رستگار  دانشجوی جدید گفت :

- حاضر.

آها پس دانشجوی جدید نبود بجای ماهان اومده حضور بزنه.

حضور غیاب که تموم  شد استاد شروع کرد به پرسش.

- خانم نجفی شما اول از همه بلند شو و به ما بگو ....

یس، دلم خنک شد حقته‌حقته دختری پرو. 

- بفرمایید بشینید جوابتون درست بود.

- خانم سعادت بلند شید که خوشحال به نظر می‌رسید. 

- من استاد؟

- بله ،ما غیر شما سعادت دیگه‌ای  هم داریم؟

- نه استاد.

- پس بلند شید.

- خانم سعادت ،شما بیاید پای تخته این مسئله رو حل کنید.

ای خدا چقدر من بد شانسم .

- نفس جان کاری دیگه از من ساخته نیست .

- می دونم حالا بلند شو بزا من برم.

مهنوش بلند شد و منم با کلی ترس و لرز به سمت تخته رفتم.

وای خدایا آسون باشه .

- خب خانم سعادت شما بگو این مسئله‌رو چطوری باید حل کرد.

- چشم استاد .

بعد از پنجمین باری که مسئله رو زیر لب مرور کردم استاد گفت:

- خانم سعادت شما نمی‌خواین چیزی بگید؟ اینطور که به نظر میاد مسئله به این آسونی رو بلد نیستید. 

-کی میاد اینو توضیح بده امم خب آقای (شریعتی) شما بیاید.

خیلی ریلکس و آروم بلند شد و با وقار و مستحکم به سمت تخته اومد.

ای خدا الان فکر می کنه من خنگم .

- لطفاً  ماژیک رو بدید به من.

- بله بفرمایید.

(ایشالله که نتونه ، بعد  مثل  خر تو گِل بمونه.)

بعد چند دقیقه که توضیحش  تموم شد استاد گفت:

- بله درسته می‌تونید بشینید.

 

 

 

ویرایش شده توسط Hediyeh.S
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 13

کلاس که تموم شد(چه کلاس حوصله سر بری بود) بی‌توجه به بقیه که به سمت دانشجو جدید سرازیر می‌شدند با مهنوش به سمت سلف رفتیم تصمیم گرفته بودم دوتا قهوه بگیرم و از دل مهنوش دربیارم .
دوتا قهوه گرفتم و روی یکی از میزهای سه نفری نشستیم.
یکی از قهوه‌ها روبه‌روی مهنوش گذاشتم که زیر لب ممنون آرومی گفت.
فضایی که بینمون ایجاد شده بود رو دوست نداشتم من و مهنوش دوست های قدیمی‌ای بودیم که به واسطه همکاری پدرهامون هم این دوستی قوی تر شده بود خیلی باهم کل‌کل می‌کردیم ولی کم پیش میومد قهر کنیم حالا هم دوست نداشتم این قهر بیشتر ادامه پیدا کنه مخصوصا که میدونم اشتباه از من بوده.
با شوخی گفتم:
-قهری الان؟!

-نه مگه بچه‌ام.
- همینکه مثل قبل مسخره بازی درنمیاری یعنی قهری.
- ول کن نفس حوصله ندارم.
- ببخشید نباید مسخره بازی درمیاوردم. 
- نه مشکلی نیست تقصیر خودمه نباید دنبال خودم میبردت رستوران.
- آشتی؟!
- گفتم که قهر نیستم.
- پس بخند.
مهنوش یک لبخند زد.
- راستی امشب قرار مهمون بیان خونمون .
- به سلامتی.
- هستی فردا بریم خرید؟
- فکر خوبیه.
- ساعت چند؟
- عصر ساعتی 5 ،6 بریم.
- بزار به ژینا هم زنگ بزنم ببینم میاد یا نه.
- الو.
- الو سلام خوبی ژینا؟
- خوبم من ممنون تو خوبی؟
- فردا کلاس نداری؟
- واسه چی؟
- می‌خوایم با مهنوش بریم خرید حال و هوا‌مون  عوض شه.
- ساعت چند؟
- ساعت 5 .
- اره میام.
- پس فعلا.
- فعلا.
- چیشد!گفت میاد؟
- آره میاد.
- خوبه پس یک رب به 5 آماده باش میام دنبالت .
- باشه.

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت 14 

- بریم ؟

- آره بریم .

سوار ماشین شدیم و رفتیم .

-نفس کاری نداری ؟

- نه قربونت.

- خدافظ.

- خدافظ.

وارد خونه شدم و بلند مثل همیشه گفتم:

- سلام من برگشتم .

- سلام مادر بیا این میوه‌ها را پاک کن دخترم. 

- باشه مامان هم بزار پام به خونه برسه  لباسامو عوض کنم میام .

- باشه فقط زود بیا یک دقیقه دیگه اینجا باشی. 

- وا مامان من تا بالا برم میشه دو دقیقه.

- دیگه به من مربوط نیست زمانت  از الان شروع شده .

- ای خدا.

سریع از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم لباسامو عوض کردمو اونای دیگه رو  پرتشون کردم رو تخت و سریع اومدم پایین. 

مامانم گفت:

 - بیا این میوه‌ها را پاک کن بعد قشنگ بچین تو ظرف .

- باشه.

 میوه‌ها رو پاک کردم و چیدمشون تو ظرف و گذاشتمشون رو میز. 

- مامان تموم شد من برم به کارام برسم.

 - کجا !هنوز کلی کار هست. 

- چی!؟

- پس این نیما چیکار میکنه یکم از کار‌ها رو هم بده به اون انجام بده؟

- چقدر باید بگم نیما درس داره تو چیکار به کار اون داری کاری که بهت میگن رو انجام بده.

- مامان!

- یامان بیا این شیرینی ها رو بچین خودت رو هم اینجوری نکن، ترها رو پایین بچین خشک ها رو  طبقه‌ی بالا.

-باشه.

همین جوری که شیرینی ها رو می‌چیدم چند تا رو هم قاچاقی خوردم.  

- خب شیرینی ها رو هم چیدم مامان دیگه کاری با من نداری؟ 

- نه دخترم برو آماده شو .

 

چشمی گفتم و قدم زنان رفتم بالا و در کمدم رو باز کردم و خیره به لباس های بهم ریختم نشستم.

- خب حالا چی بپوشم؟

یک لباس یقه اسکی مشکی تنم کردم با شلوار لی روش هم یک مانتوی جلو باز پوشیدم که بنظرم بهم میومد یک شال مشکی هم انداختم رو سرم و از اتاق خارج شدم  نیما رو دیدم که یک بلیز آستین بلند سبز پسته‌ای تنش کرده بود با شلوار سبز .

- چمن کدوم باشگاهی دادا؟

- چمن بودن بهتر از خفاش شب بودنه!

 منم در کمال آرامش جواب دادم (صدات نمیاد)و بی‌توجه به نیما به سمت آشپز خونه رفتم مامان با دیدم کپ کرد و عصبی گفت:

- مراسم ختم عمه‌ته ایشالله به حق پنج تن، این چیه تنت کردی؟

- مامان دیواری کوتاه‌تر از عمه‌ام پیدا نکردی؟

- تو چی؟ لباسی بهتر از این پیدا نکردی؟

- چی بپوشم پس؟

- خدایا منو بکش از دست این، چقدر من بدبختم که تو دخترمی، خرس گنده نمیتونه یک لباس مناسب بپوشه.

حرصی رفتم سمت اتاقم .

به اون خیار دیلاق گیر نمیده همش منو تخریب میکنه!

یک شومیز شیری با شلوار ابرو بادی سفید تنم کردم با یک شال سفید و رفتم پایین که مامانم داد زد و گفت: 

- عروسی ننته؟!یعنی خاک تو سر من که تو دخترمی بیا بریم خودم برات انتخاب کنم.

یک بلیز طوسی با یک سارافون صورتی طوسی به سمتم گرفت و گفت بیا اینا رو بپوشو یک شال صورتی از کمد در آورد اینم سرت کن.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 15 

- نفس؟

- بله مامان .

- نفس؟

(ای بابا)

اومدم جلو در اتاقم وگفتم :

- بله مامان.

- نفس بیا پایین .

- باشه اومدم.

-بله.

- کجایی تو پس دختر سه ساعت دارم صدات میزنم؟

با صدای زنگ رومو برگردوندم.

- باباته برو درو باز کن.

- سلام بابا جان.

- سلام دخترم بیا این خریدها رو از من بگیر .

- چشم.

خریدارو از بابا گرفتم و به آشپز خونه بردم(انگار نه انگار یک پسر هم توی این خونه هست همه‌ی کارا رو من میکنم).

رفتم در یخچالو باز کردم یک نگاهی کردم آخ جون کیک شکلاتی.

- در یخچالو ببند نفس. 

- باشه .

در یخچال رو که بستم صدای زنگ توی خونه پیچید:

- احمد در باز کن مهمونا اومدن.

 مامان پشت سر بابا رفت و با مهمانمان احوال پرسی کردند.

- سلام به به علی آقا خوش آمدید بفرماید داخل (منم با متانت و وقاری که ازم بعید بود جلو رفتم و باهاشون سلام و احوال پرسی کردم)

- سلام ،سلام دخترم .

سلام

با خانمش روبوسی کردم .

سلا..

(یک لحظه کپ کردم، دانشجو جدیده!)

- سلام .

بابا راهنماییش کرد به سمت پذیرایی ولی من هنوز تو شک بودم آخه اون اینجا چیکار می‌کرد.

با نشکون مامان به خودم اومدم .

- دختر چرا چپ‌چپ به مردم نگاه می‌کنی بیا تو آشپز خونه چایی هارو  ببر.

با مامانم رفتیم تو آشپز خونه.

- دخترم بیا این چایی هارو ببر .

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 16 

- مهمونا اومدن این نیما کجاس پس؟ (مامان جوابم رو نداد فکر کردم نشنیده)

- مامان !

- یامان! برو چایی‌ها سرد شد .

به همه تعارف کردم و همه ازم تشکر کردن .

 چایی ها رو که تعارف کردم بعد از روی میز ظرف شیرینی‌هارو برداشتم و تعارف کردم که گفتن:

- زحمت نکش خودمون  بر می‌داریم .

 چه بهتر دیگه لازم نیست هی خم و راست شم .

منم از خدا خواسته رفتم نشستم روی یکی از مبل‌های راحتی و تلویزیون روشن کردم و مشغول عوض کردن کانال‌های تلویزیون شدم  ولی هیچی نداشت برای همین روی یکی از کانال‌ها نگه داشتم و رفتم تو اتاقم  دراز کشیدم روی تخت بعد گوشیم رو برداشتم دیدم مهنوش زنگ زده،بهش زنگ زدم.

- الو!

- الو سلام مهنوش.

- سلام .

- خوبی در چه حالی؟ 

- خوبم ممنون تو خوبی؟

- میگم کاری داشتی زنگ زدی؟

- بگو ببینم مهموناتون اومدن؟

- مهنوش نمیدونی چی‌شده!

- چی شده؟!خواستگاره؟!

- نه بابا توهم که همش میگی خواستگار.

- خب بگو ببینم چیه پس؟

- اون پسره دانشجو جدیده که بجای ماهان اومده بود.

- خب!؟؟

- اونم همراهشون.

- شوخی می‌کنی؟!

- نه جدی میگم خودشه .

- پس چرا  داری با من حرف می زنی؟

- چیکار کنم پس؟

 - برو پایین ببین چه خبره اسکل ببین پسره مجرده یا نه اسمش چیه ببین میتونی مخش رو بزنی؟

- چی میگی مخ چی؟

- عه توهم که شیر پاستوریزه‌ای! من اگه جای تو بودم پسره رو روی هوا میزدم.

- حالا یک جوری میگی رو هوا میزدی انگار اومده خواستگاری.

- خواستگاری هم میاد فقط تو باید بلد باشی .

- مثلا چیکار کنم؟

- یک نازی یک عشوه‌ای برو خودت رو تو چشمشان جا کن فقط خراب کاری نکنی خودت رو که نخواستن دوستاتم نخوان در اون صورت من یا تو هیچ نسبتی ندارم.

- توهم وقت گیر آوردی الان وقت شوخی.

- من با کسی شوخی ندارم جدی میگم اگه خراب کاری کردی نه من نه تو. 

- باشه کاری نداری؟

- نه عزیزم یادت نره خبرش رو بهم بدی.

- اوکی بای.

- بای.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  17

از پله ها پایین می‌رفتم  با چیزی که  شنیدم  برای بار دوم کپ کردم .

- آره دختر منم خیلی باهوشه همیشه نفر اوله کلاسه کلا استعداد یادگیری زیادی داره. 

چشام چهار تا شد،(آخه پدر من شما هیچ وقت از من تعریف نمی‌کنی همین الان باید از من تعریف کنی  که نباید تعریف کنی ای‌خدا چقدر من  بدبختم.)

کاملا از پله ها اومدم پایین که صورت سرخ پسر رو دیدم داشت  به من می‌خندید؟!

پسره پرو ی بی‌خاصیت زشت میمون، حالا چیه مگه یک بار نتونستم جواب استاد رو بدم!

 - بجای اینکه مثل مجسمه‌های بی‌خاصیت اونجا وایستی بیا به من کمک کن میز رو بچینیم.

بالاخره بعد کلی رفت و آمد میز رو  کامل چیدیم.

- بفرمایید شام .

- نفس ،عزیزم برادر رو هم صدا بزن بگو بیاد شام بخوریم.

منم که خیلی گشنم بود اعتراض نکردم و سریع بالا رفتم و نیما رو صدا زدم.

مهمونا  نشستن ،خانم آقای علی که اسمش آسمان بود کلی از دیزاین میز و غدا ها تعریف کرد و بالاخره شروع کردیم به خوردن منم که دو روز بود غدای درست و حسابی نخورده بودم حسابی از خجالت شکمم در اومدم .

 جوجه و کباب بود با ترامیسو و مخلفات به من که خیلی چسبید.

 شام که صرف شد کلی تشکر کردن و آقایون رفتند سالن پذیرایی و شروع کردند صحبت درباره ی کار و... ،نیما هم به اتاقش برنگشت و نشست و با پسرشون حرف میزد.

و خانوما  با یک عالمه ظرف کثیف موندن من میز رو جمع کردم و خاله آسمان و مامان ظرف ها رو شستن .

از لابه‌لای حرف‌های مامان و آسمان خانم فهمیدم اسم پسره آرمان و پزشکی میخونه از قضا مجردم هست.

(اوف خیلی خسته شدم)

بعد از این همه کار یک چایی خیلی میچسپه چایی دم کردم و رفتم نشستم تا خوب دم بکشه.

بعد از چند دقیقه چایی دم کشید تا خواستم برای خودم بریزم مامانم گفت:

- برای همه بریزم و با کیک ببرم.

 یعنی واقعا کوفت آدم میکنن  اول رفتم ظرف‌ها رو چیدم و بعد کیک رو تعارف  کردم در آخر رسیدم به آرمان که تا کمر تو گوشی بود کنجکاوانه داشتم نگاه می‌کردم که یهو نمی‌دونم چیشد حس سبکی خاصی تو دستام حس شد با دیدن صحنه جلوم نمی‌دونم باید می‌خندیدم یا عذرخواهی کنم  با نگاه سرد و خشمگینش فهمیدم باید عذرخواهی کنم.

- وای واقعا ببخشید!

همه دورش جمع شدن حالا انگار زخم شمشیر خورده حالا یکم کیکی شده دیگه بعد کلی رفت و آمد بالاخره همه رفتن نشستن سر جاشون  می‌خواستم سینی چایی رو ببرم  مامان گفت :

- تو نمی‌خواد ببری باز این دفعه چایی رو می‌ریزی روی بنده خدا،بده من خودم می‌برم و بعد سینی رو از دستم گرفت و برد .

الان تنها چیزی که می‌چسبه خوابه می‌خواستم پاشم برم اتاقم تا بخوابم که بابام گفت:

- همه آماده باشن می‌خوایم بریم فوتبال دستی .

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 18

 وات، اصلا درکشون نمی‌کنم یعنی‌چی آخه کی وقته مهممونی میره فوتبال دستی بازی می‌کنه!اما من خیلی بی‌تفاوت داشتم می‌رفتم بالا یهو بابام گفت:

- با تو هم هستم نفس خانم .

 - پدرم داشتم می‌رفتم که آماده شم و با خنده‌ای مصنوعی رفتم بالا و نشستم رو تخت، یک پالتو  پوشیدم و به سمت پله‌ها سرازیر شدم.

- مامان؟

- بله.

- من رفتم تو حیاط.

- برو ،چرا به من میگی؟!

- گفتم نگرانم نباشید. 

- حالا کسیم نگران تو نمی‌شد. 

- مردم مامان دارن ما هم مامان داریم .

- مردمم فرشته دارن ما هم بلای جون داریم .

کفش های آل استار مشکیم رو پوشیدم رفتم تو حیاط  نشستم رو تاب و بعد چند دقیقه گوشی مو از جیب مانتوم درآوردم و هنزفوری هم از تو جیب دیگش درآوردم و آهنگ دو سال رو پلی کردم:

" قرصامو قرصامو بهم بدین ، وقت رفته این دو سالو بهم بدین.

بهم بگین یه خوابه زندگیم ، هر چی که خوبه از اونا بهم بدین.

قرصامو قرصامو بهم بدین ، وقت رفته این دو سالو بهم بدین.

بهم بگین یه خوابه زندگیم ، هر چی که خوبه از اونا بهم بدین.

قرصامو قرصامو بدین ، تا خط پایان تو مسابقه ایم.

من و مغزم تو این اوضاع لهی واسه این چیزاست که خوش زائقه ایم.

سفید زرد بیارین آبی و رنگی ، که این حال دیگه حالیِ ردی.

یکی دیگه بارا ثانیه بعدی ، شارژ شم یه کم که باطریه تعطیله.

منی که میگفتم سست نمیشم ، حالم بد شد با پست دیشبت.

جلوم باز باید قرص بچینم ، یادم بره غصه پیشمه.

ولی میدونم این حس طلسم نیست ، میشکونمش فقط استرس ریسکه.

جز خودم واسم کسی مث که Best نیس ، بعد مایی که شده اسکلت ریختش.

قرصامو قرصامو بهم بدین ، وقت رفته این دو سالو بهم بدین.

بهم بگین یه خوابه زندگیم ، هر چی که خوبه از اونا بهم بدین.

قرصامو قرصامو بهم بدین ، وقت رفته این دو سالو بهم بدین.

بهم بگین یه خوابه زندگیم ، هر چی که خوبه از اونا بهم بدین.

گذشتن روزای سخت ، دوستای تو که شدن دوستای من نه.

پاک نمیشن این خاطره ها ، عین سوزن و جوهر زیر پوستای همیم"

اینجا های آهنگ بود که حس کردن یکی داره می‌کوبه به بازوم چشامو باز کردم دیدم مامانمه، هندزفری‌رو از تو گوشم درآوردم .

- دختر یک ساعته دارم صدات می‌کنم میگم بیا تو سرما می‌خوری ؟

- نشنیدم حتما .

- منم والا اگه بودم نمی‌شنیدم قرصامو بده نده آبروم رو بردی دختر، میگن حتما دختر خُل دیوونه‌ایی چیزیه، قرص میخوره.

- کجان پس مگه قرار نبود بازی کنیم؟

- چرا ولی به خاطر اینکه هوا سرده رفتن داخل.

- یعنی اسکلم کردن؟

- این چه طرز حرف زدن؟ 

همیجوری که تو کف اسکُلی خودم بودم اومدم تو و رفتم بالا داراز کشیدم و بعد از تقریبا یک ربع مامانم اومد تو اتاق و گفت:

- نفس بیا گیتار بزن برا مهمون‌ها .

- مامان اینا هنوز نرفتن؟

- نه.

- ای خدا الان نصف شبه که .

- وا دختر  تازه ساعت ده، نصفه شب کجا بود؟

گیتار رو برداشتمو رفتم پایین.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 19

نشستم روی صندلی و شروع کردم به گیتار زدن تموم که شد همه برام دست زدن و خاله آسمان گفت اتفاقا آرمان هم گیتار میزنه.

منم لبخند زدم و گفتم: 

- چه جالب.

- مامانم گفت:  

- عه چه عالی پس واجب شد گیتار زدن شما رو هم ببینیم.

 آرمان گفت :

- بله انشالاالله توی یک فرصت مناسب حتما.

 نیما پارازیت شد و گفت : 

- چه فرصتی بهتر از الان که همه هم هستیم.

- حالا که اسرار میکنید چشم.

و بلند شد تا گیتار رو از من بگیره.

- با اجازه!

(چقدر مؤدب این بشر ،بعد مهنوش میگه مخش رو بزن این رو چه به این حرفا!)

 با گیتار ژست گرفت و شروع به زدن کرد هم زمان میزد و می‌خوند:

"اونقدر قلبم قبره که راز تو توش دفن.

نفس حبس و ترس ممتد هست پس.

تو تنهاییاتو بزار رو دوش من.

صداى تو لالایى میشه تو گوش من.

تو شاهد شب و تب و تاب منى .

تو شب نارفیقى تو مهتاب منى .

کدوم لیلی مثل تو مجنون بود .

مجنون تویى تویى علت وجود.

تو اون کوهى که باد به تو تکیه کرد .

با اسم تو تفسیر شده واژه مرد .

قد قامت صلاه اگه رو لبمه .

به حرمت حضور تو بى واهمه .

تو تنهاییاتو بزار رو دوش من"

  صداش خیلی تاثیر گذار بود همه رفته بودن تو حس و در خاطرات خودشون غرق بودن.

آهنگ که تموم شد همه براش دست زدیم.

- مامانم گفت :

- ماشالله هزار ماشالا چقدر با استعدادن گفتی پزشکی می‌خونی، نیمای ما هم رشته اش تجربی.

اینجا خاله اسمان گفت :

- نفس جون چی می‌خونن؟

 با دست بهم اشاره کرد و گفت :

- این؟ریاضی می‌خواست بره عرضه‌اش رو  نداشت رفت حقوق.(دیگه مطمعن شدم سره راهیم)

- خاله آسمان با لحن تحسین آمیزی گفت: 

- آفرین،عجب رشته‌ای حقوق خیلی رشته خوبیه معلومه دختر با جربزه‌ای هستی.

(مگه مردم ازمون تعریف کنن مامان خودمون که آبی ازش ولرمم نمی‌شه.) 

کلی  حرف زدیم وخندیدیم و بعد از یک دو ساعت بالاخره می‌خواستن برن  همه بلند شدن و سمت در رفتن و خدافظ‌ای کردن .

منم تا روی تختم دراز کشیدم بیهوش شدم.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 20 

صبح با صدای گوشی از خواب بیدار شدم و سریع از تخت جدا شدم و رفتم دست و صورتمو شستم و آماده شدم رفتم چایی برای خودم دم کنم که یهو مامانم از پشت صدا کرد.

- نفس چرا انقدر زود از خواب بیدار شدی ؟

- کلاس دارم .

همینطور که از آشپزخونه خونه خارج میشد با آرامش گفت:

- دختر امروز کلاس نداری.

و منو در اوج تنها گذاشت.

 ای وای اصلا یادم نبود که امروز کلاس ندارم  ای‌خدا یک بارم من زود بیدار شدم  کلاسی نبود .

 حالا که من بیدار شدم بزا موشی هم بیدار کنم،از آشپز خونه خارج شدم و وارد اتاق شدم و گوشیمو برداشتم.

- بله.

- الو سلام موشی خوبی؟ دختر تو هنوز خوابی پاشو کلاس داریم .

- ای وای الان بلند میشم

و سریع قطع کرد،اسکل باور کرد. 

بعد از چند دقیقه دوباره زنگ زدم. 

سریع گفت: 

- آماده شدم .

 روی کف اتاق پهن شدم و از خنده ریسه میرفتم.

- وای موشی تو چقدر زود باوری. 

- خیلی بیشعوری نفس. 

- به تو رفتم دیگه .

***

مهنوش:

ساعت چهار عصر بود، آماده شدم و رفتم پارکینگ.

- سلام خوشگل مامان چطوری عروسکم ؟

سوار رخشم شدم و با ریموت در رو باز کردم.

خونه‌ی نفس شون که رسیدم بوق زدم که بیاد پایین که بعد از چند دقیقه‌ای اومد.

- خب حالا کدوم مرکز خرید بریم؟

- بریم پاساژ که تازه افتتاحش کردن؟

- بریم.

وارد پاساژ شدیم .

- آخيش چقدر سرد. 

بعد از چند مغازه که رفتیم هیچی هنوز نخریده بودیم .

- نفس بیا بریم اون یکی مغازه خیلی شیکه .

وارد مغازه شدیم.

- وای چه مانتوهای خوشگلی .

- نفس.

- بله.

- بیا این مانتو فکر کنم خیلی بهت میاد .

- وای آره چه نازه تازه رنگ مورد علاقمم بنفشه.

- اره.

- برو پروفش کن.

نفس:

-ببخشید خانم این رو میخواستم پروف کنم.

- بفرمایید این فکر کنم اندازه‌اس.

 از خانمه لباس رو گرفتم و رفتم تا پروف کنم.

- بهم میاد؟

- آره خیلی قشنگ به تنت نشسته.

- پس همین رو برمی‌دارم.

داشتم برمی‌گشتم که خاله آسمان  رو دیدم ، آرمانم کنارش بود و خاله آسمان یک پیراهن مردانه رو جلوش گرفته‌بود ،چند قدم عقب رفتم که یهو...

@ _qAtena

ویرایش شده توسط Hediyeh.S
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 21

به جسم سفتی برخوردم و شپرق پخش زمین  شدم و درد جان‌گدازی در سراسر بدنم پیچید.
- آی ننه کجایی که بی‌نفس شدی!
با نگاهی که سراسر خشم بود به بالا نگاه کردم میخواستم ببینم چی باعث افتادنم شده که گلبرگام ریخت!
(واوو  عجب جیگری بود.)
با چشمام داشتم برانداز که نه رسما قورتش میدادم که صدایی مخملی و زیبا در گوشم پیچید:
- حالتون خوبه؟
به سختی آب دهنم رو قورت دادم و با ذوق گفتم :
- من خوبم شما چطورید؟
- ولی بعید بدونم خوب باشید!
همه دورمون جمع شده بودن.
سرم رو برگردوندم نگاهم به مهنوش خورد انگار توی چشماش قلب میترکید،رد نگاهش رو گرفتم رسیدم به پسره.
صدای آشنایی به گوشم رسید به گمانم ژینا بود. 
با نگرانی گفت:
- چی‌شده حالت خوبه نفس؟چرا پخش زمین شدی؟
یک فضول از توی جمعیت گفت:

- اتفاقی نیافتاده ایشون (به من اشاره کرد)با این آقای جذاب برخورد کردن و افتادن .

اینو که گفت گفتم:

- این به درخت میگن .
همینطور که سر میچرخوندم تا این نخود هر آش رو پیدا کنم صدای ژینا به گوشم رسید:
- آقا کوری نمی‌بینی نمیفهمی یکی جلوته؟
 از اون طرف  خاله آسمان صدام کرد:
- وای نفس جان خوبی خاله ؟
- ممنون خاله  جون خوبم .

صدای آرمان اومد که رو به همون پسره گفت:

- بردیا؟
 دیدم مرده بلند شد که بره   ناخدآگاه گفتم :
- کجا؟ 
همه‌ی سرها به سمتم چرخید.
تازه فهمیدم چی گفتم :
سریع رومو به ژینا کردم و گفتم:
- کجا؟
ژینابا تعجب  بهم نگاه کرد و گفت: 
- چی‌کجا؟
- نه میگم کجا منظور کجا بود؟
ژینا با تعجب بیشتری نگاهم کرد،با هول گفتم:
- ای بابا کجا چی،کجا چی؟
- نفس حالت خوبه؟زمین خوردی مغزت که سر جاشه البته اگه از اول مغزی بوده باشه.
ژینا دستم رو گرفت تا بلندم، تازه متوجه درد پشتم شدم .
- آی آخ خدا دیگه نمی‌تونم .
ژینا گفت :
- بس کن دیگه زخم شمشیر که نخوردی،راستی مهنوش کجاس تنها اومدی؟
- نه اتفاقا تا چند لحظه پیش همینجا بود.
سرم رو برگردوندم و به اطراف نگاهی انداختم که مهنوش رو درحال حرف زدن با پسره دیدم.

از پاساژ خارج شدیم و ژینا دعوتمون کرد رستوران باباش ما هم از خدا خواسته قبول کردیم. 
منو رو که آوردن منو مهنوش کباب کوبیده سفارش دادیم و ژینا هم ماهی سفارش داد. 
 ژینا گفت :
- همین جوری که می‌دونید یک ماه دیگه اقامت و ویزای تحصیلیم اوکی میشه واز ایران میرم و معلوم نیست که چه زمانی دوباره  هم دیگرو می‌تونیم ببینیم نظرتون درباره یک سفره سه نفره قبل رفتنم چیه؟
مهنوش گفت :
- من که پایم نفس تو چی ؟
- منم اوکی اگه مامانم اجازه بده.
- راضی کردن مامانت هم با من .
- پس عالی شد حالا کجا بریم ؟با چی بریم؟
 ژینا در جواب مهنوش گفت :
- با ماشین من بریم کجاشو که فکر نکردم شما بگید؟
- بریم شمال ؟
- نه بریم کویر ؟
- آها فهمیدم بریم اصفهان .
- آره فکر خوبی .
غذا رو آوردن و با ولع خوردم .
قرار شد پنجشنبه این هفته حرکت کنیم شنبه و دوشنبه هم تعطیل بود .
- خب دیگه بچه ها بریم که کلی کار داریم .
- آره فقط دو روز وقت داریم تا قبل از سفر همه‌ی برنامه‌هامون رو راست و ریست کنیم.

ویرایش شده توسط Hediyeh.S
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

***

نفس :

این یکی که نه،نه بذار برش دارم اگه یهویی بارون اومد چی؟  بذار اون یکی‌رو برندارم   چمدونم سنگین میشه،نه یهو دیدی هوا آفتابی شد پس اون یکی رو دیگه بر نمی‌دارم خدایی نکرده اگه سیل اومد چی؟نه برش می‌دارم.

همینجوری داشتم با خودم کل‌کل می‌کردم که یهو مامانم وارد شد .
- مامان مگه اینجا طویلست؟
- آره توام گاوشی.
منم با غرور گفتم :
- توام مامان گاویی.
- نه تو رو از تو جوب پیدا کردیم .
- مامان !
- یامان؟!
یعنی هر چی اعتماد به نفس بود رو با خاک یکسان کرد .
- اینجا چرا مثل بازار شامه؟
با لحنی که توش غم و شادی بود گفتم:
- چند روزی می‌خوام برم سفر دلت برام تنگ نشه زود برمی‌گرد.
 - دلتنگ چی!میری چند روز از دستت یک نفس راحت می‌کشم تازه بخوای برگردی قلم پات روهم خورد میکنم.
- مامان یکم مهربون باش میرم اتفاقی افتاد عذاوجدان می‌گیری ها ؟
- نگران نباش آنقدر غیر قابل تحملی که اتفاقات بد هم سمتت نمیان.
- مامان راستشو بگو منو از کدوم جوب آوردین؟
مامانم یک قری به گردنش میده و از اتاق خارج میشه.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

23

***

نفس:

کشون کشون داشتم چمدونمو می‌بردم پایین که نیما رو دیدم .

 نیما با لحنی پر از غرور گفت:

- بیا کنار ضعیفه این کارا مردونست .

دسته‌ی چمدونو ازم گرفت تا خواست برش داره یهو استوپ شد. 

 - نیما،نیما خوبی؟

نیما با دهن کج گفت :

- تو این چی گذاشتی تو؟آی کمرم به خدا ماشین هل می‌دادم سبک‌تر از این بود. 

- خودت گفتی؟ 

- تو نباید قبلش می‌گفتی که این سنگینه ممکنه کمرت درد بگیره!؟

 - چی؟تو نبودی گفتی این کارا مردونست؟

- حالا من یک چیزی گفتم .

بعد پنگوئنی به سمت اتاقش رفت .

و من باز کشون کشون به سمت در رفتم و چمدونم رو یک گوشه‌ای از حیاط گذاشتم.

 داشتم با خودم حرف می‌زدم. ای بابا اینا نمی‌خوان بیان که ژینا زنگ زد:

- الو سلام ژینا کجایی یک ساعت جلوی در منتظرم.

- الو سلام نفس ببین ماشین من خراب شده الانم دنبال بلیط بودم ولی پیدا نمیشه .

- خب پس چیکار کنم؟می‌خوای کنسل کنیم؟

- نمی‌دونم به مهنوش زنگ زدم گفت که با ماشین اون بریم .

- آره گزینه خوبیه .

- ماشین مهنوش اوکی دیگه .

- آره پس من منتظر مهنوشم .

که بعد یک ساعت اومد،چمدونم رو صندوق عقب گذاشتم و سمت در کمک راننده باز کردم و نشستم. 

- مهنوش تو کجایی یک ساعته؟

- ماشینو بردم کارواش. 

- آها ، الان باید بریم دنبال ژینا دیگه .

- آره .

خب بالاخره رسیدیم به خونه ژینا( یک ویلای شیک و لاکچری بود)

ژینا رو دیدم که کوله به دست داره میاد سمت ما. 

- سلام بچه با این می‌خوایم بریم؟بهش نمیخوره بتونه حرکت کنه وسط جاده نزارمون! اصلا بیاین هفته‌ی بعد بریم ماشینم تا اون موقع درست میشه.

مهنوش با غرور گفت :

- اولشم  من روی ماشینم غیرتیم آخرین باری باشه که به رخش قشنگم توهین میکنی این دفعه رو هم نشنیده میگیرم بعدشم همه چیزش اوکیه خیالت تخت تا گفتی سریع بردمش تعمیرگاه گفتم همه لاستیک هاش رو باد کنن روغنش هم اوکی کردند.

- باشه خدا رحم کنه!

خیلی خوشحال بودم و از خوشحالی تو پوست خودم نمی‌گنجیدم برای اولین بار میخواستیم یک سفر سه نفری بریم.

- پیش به سوی یک سفر هیجان انگیز هورا، مهنوش یک آهنگ بزار دلمون شاد شه.

مهنوش چشمی گفت و دستش رو به سمت ضبط برد و آهنگ" صحنه سازی" رو  گذاشت و صدای ضبط رو هم  تا آخر زیاد کرد و ما هم شروع کردیم همراه خواننده خوندن،با آهنگ بلند بلند می‌خوندیم و دیوونه بازی در میاوردیم  انگار که عروسی مهنوش ترشیدست احتمالا سوال پیش میاد که چرا مهنوش ترشیدست چرا خودت نه یا ژینا که خب سوال منطقی‌ای هم هست و درجوابش باید بگم ژینا کلی خواستگار خفن داره ولی  در کمال تعجب به همشون جواب منفی داده ، چراش رو هم خودم نمیدونم شاید واقعا  عاشق کسیه !نگاه مشکوکی بهش انداختم که مشغول مطالعه بود نه بابا بعید میدونم ولی پس چرا ؟خدا داند! خودمم فعلا قصد ازدواج ندرام و میخوام ادامه تحصیل بدم ،هر ماشینی که از کنارمون رد میشد چندتا بوق میزد انگار راستی راستی فکر کردن عروسیه! 

 چند ساعتی بود که تو راه بودیم و از شهر خارج شده بودیم همینجوری که داشت آهنگ نوش داری بعد مرگ فایده نداره یارم باش پخش میشد  صدای بوق و صدای مردم اومد:

-  خانم لاستیکت پنچره.

می‌یومد اولش محل ندادم فکر کردم با کسه دیگه‌ی همون لحظه بود که مهنوش گفت:

- میبینین ترو خدا عجب آدمایی پیدا میشن بدون اینکه ماشینشون رو تعمیر فنی کنن میزنن به دل جاده مزاحم بقیه میشن!

ولی خب که دقت کردم فهمیدم با ما هستند.

- اسکل با مان.

 من یک نگاهی به مهنوش، مهنوش یک نگاهی به من کرد و ماشینو یک کناری زد.

مهنوش خواست که پیاده بشه ولی هر چه تقلا کرد در ماشین باز نشد .

- ای بابا تو این هیری ویری این دیگه چشه؟

- چش نیست گوشه.

- ای بابا نفس وقت گیر آوردی تو این هاگیر واگیر .

(اصلا اوضایی بود.)

هر ماشینی که رد می شد یک نگاه می‌کردو می‌رفت. 

- بزار برم از بیرون باز کنم.

بعد از ماشین  پیاده شدم و رفتم سمت در راننده هر کاری کردم باز نمی‌شد، گیر کرده بود. 

مهنوش که دید تلاش هام بی‌نتیجه است و در باز نمیشه از سمت کمک راننده پیاده شد  و نگاهی به چرخ ها انداخت .

- ای وای چرخ سمت راست پنچر شده .

- میتونی پنچری رو بگیری؟

- آره یک زاپاس توی صندوق عقب دارم الان میام.

- ژینا در صندوق رو بزن.

بعد چند دقیقه دوباره گفت:

- بزن دیگه چرا نمیزنی؟

- زدم، باز شد؟

- نه بزار با سوییچ باز کنم.

- اوف باز نمیشه گیر کرده.

- گل بود به سبزه نیز آراسته شد!

- تو مطمئنی توی کارواش بجای آب چسپ نپاشید روی ماشین؟!

در این لحظه ژینا از ماشین پیاده شد و گفت:

- چیشد بچه‌ها؟

- هیچی دره صندوق باز نمیشه .

- یعنی چی که باز نمیشه ؟بیا این‌طرف ببینم و سویچ را از مهنوش گرفت و با قفل صندوق ور رفت .

بعد چند بار تلاش گفت :

- نمیشه که نمیشه .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...