رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان عشق عجیب faezeh darban کاربر انجمن نود و هشتیا


faezeh darban
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

ژانر: تخیلی ،عاشقانه،آمیخته با کمی طنز 

نويسنده:faezeh darban 

  خلاصه

داستان در مورد پسری به اسم یاشار سلطانی که پسر شوخ طبع و بانمکیِ یاشار بیست و سه سالشه و در رشته ی گرافیک فعالیت داره و در خانواده ای سه نفره زندگی می کنه و  وضعیت مالی متوسط و روبه پایین دارن  .

یک روز صبح که یاشار می‌خواد بره بیرون  داخل کفش هاش  یک عنکبوت  درشت  میره ولی اون نمی‌فهمه  و.

ناظر: @ Fateme71

 

ویراستار:@ زهرا بهرامی

همکار ویراستار: @ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط faezeh darban
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

مقدمه :   همه‌ی طبقات آسمان را گشته ام در دل ستاره باران نیمه شب های روشن و مهربان تابستان 

بر جاده ی کهکشان تاخته ام 

سحرای ابدیت را در نور دیده ام بال در بال فرشتگان در فضای پاک ملکوت پرواز کرده ام 

با خدایان، ایزدان با همه ی الهه های زیبای آسمان 

با همه‌ی  ارواح جاویدان که در نیرو های روشن وبی وزش آرام یافته اند اشنا بوده ام  

از هرجا ،از هر یک یادی، یادگاری برایت اورده ام از سیمای هر کدام زیبا ترین خط را ربوده ام 

از اندام هر یک نازنین طرح را گرفته ام 

از هر گلی، افقی، دریایی، اسمانی، چشم اندازی، رنگی دزدیده ام و با دست و دامنی پر از خط ها و رنگ ها و طرح های آن‌سوی اسمان زمینی ،از معراج نیمه شبان تنهایی 

به دامان مهربان تو ای دامان حریر مهتاب شب‌های زندگی سیاه من فرود امده ام، نشسته ام تا آن ودیعه ها که از اسمان اورده ام در دامن تو ریزم 

 

 

 

 

بسم تعالی 

(یاشار)

با کف دست به پیشونیم زدم   وای خدا الان آخه وقت پاره شدن کفش هام بود اه مسبب تو شکر نمی‌خوای بدی چرا دیگه لجم رو درمیاری آخه این راهشه اوس کریم.

مامان- مامان دیدم مامان با کفگیر اومده دنبالم 

-ها چی می خوای خیر سرت  بیست و هشت سالته فقط بلدی هوار بزنی مامان مامان درد یامان 

 

با اعتراض گفتم:

 

- مامان، من فقط بیست و سه سالمه!

مامان گفت:

- خوبه- خوبه حالا انگار بچه دو ساله است چی می خواستی صدام کردی؟

جواب دادم:

-آخه قربون  قد و بالات  برم  خوب از اول نمی پرسی تا بهت بگم ؟! کفش هام پاره شده خواستم اون هارو  برام بدوزی .

مامان گفت:

- باشه مادر تو برو دوتا چایی بریز تا منم اینارو بدوزم .

 

 

 

رفتم و یک ماچ آبدار و گنده از لپ تبل مامان گرفتم و بعد رفتم دوتا چایی ریختم اونم با چاشنی سوسک پلاستیکی  خخخخ من چه قلب رئوفی دارم (آره ارواح شکمت) باز تو اومدی برو گمشو دیگه  چند تا قند روی سوسکه که تازه خریده بودم گذاشتم تا معلوم نشه و رفتم پیش مامان 

و با هیجان گفتم:

- به- به مامان گلم چه زود تمومش کردی؟!

مامان گفت:

-همچین گفتی پاره شدع فکر کردم پاشنه اش  میزنه بیرون یک سوراخ کوچیک بود، زود تموم شد  چه چای خوشرنگی پسرم ریخته یادم باشه بگم خاستگارت بیاد موقع شوهر کردنته. 

و بلند خندید 

@ همکار ویراستار♥️

@ زهرا بهرامی

ویرایش شده توسط زهرا بهرامی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  دوم

گفتم:

- هر- هر حالا شما بخند، فردا که رفتم دیگه پیدام نکردی اونوقت می‌فهمی یاشار چی بوده!

مامان گفت:

- تو انقدر ضایعی که هر جا بری می فهمند چه جونوری هستی اون وقت می‌خوای من نفهمم کجایی و نتونم پیدات کنم. 

جواب دادم:

- حالا می‌بینی! بیا فعلا یه چایی بخوریم تا اصی جون بیاد .

 

مامان ای وای خاک بر سرمی گفت وبا عصبانیت تشر زد 

- مگه نگفتم اسم بابات رو درست بگو  اصی نه اصغر. 

گفتم:

- خوب بابا لیلی برو پشت مجنونت رو بگیر، ولی نمیدونی اون سرش الان گرمه یکی دیگس .

مامان گفت:

- ای وای غذام سوخت آنقدر که چرت و پرت گفتی که حواسم از غذا پرت شد !

 

مامان رفت سراغ غذا منم بلند شدم که برم تو اتاق که مثل اسب کور پام خورد به سينی و قندون چپ شد یهو دیدم یک سوسک از خودم گنده تر روی زمینه پریدم بالا و پایین و داد زدم :

سلطان خانم این سوسکه از کجا میاد!؟

از تعجب بیش از حد داشتم شاخ در می آوردم، آخه سابقه نداشت خونه ما سوسک داشته باشه.انقدر غر زدم که سرو کله ی مامان پیدا شد و گفت 

-مرض چه خبرته! مگه جن دیدی ؟

با اعصابی داغون گفتم:

- نه جن ندیدم یک سوسک دیدم اندازه ی خودم.

 

مامان تا اسم سوسک رو شنید جیغش رفت هوا حالا منم به خاطر اینکه مامان تنها نباشه باهاش جیغ میزدم   یهو دیدم بابا سراسیمه  در حالی که دستاش رو باز کرده بود ک داشت تلو می‌خورد وسط دویدن اومد تو تا مارو دید گفت:

-چیه چه خبره کسی چیزیش شده؟

 

دست از جیغ کشیدن برداشتم   مامان به سوسک اشاره کرد و با لکنت گفت  :

- سو ...سو... سوسک 

مامان دوباره شروع کرد به جیغ زدن منم خواستم  شروع کنم که بابا چپ-چپ نگام کرد.

بابا که از جیغ های مامان عصبی شده بود   داد زد :

- بسه دیگه بچه اید مگه !

گفتم:

- اصغر جون آخه خیلی بزرگه، ناکس اندازه منه 

 

بابا چشم غره ای بهم رفت و پرسید 

 

-حالا این غول کجاست ؟ببینمش!

هردو به طرف سوسک اشاره کردیم که  یک جا ایستاده بود بابا رفت جلو دولا شد و گفت 

- یعنی خاک‌ تو سرت یاشار خودت نقشه می کشی بعد یادت میره !

گفتم:

- جون بابا اصلا من  نمیدونم این از کجا اومده ؟!

 

@ همکار ویراستار♥️

 

@ زهرا بهرامی

ویرایش شده توسط faezeh darban
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

 

بابا حق به جانب نگام کرد و گفت 

 

- این سوسک پلاستیکیه یعنی تو متوجه‌ نشدی که این چرا تکون نمی خوره، یا آنقدر گیجی  که نگفتی این سوسک با این اندام ورزشکاری و سیکس پک از کجا اومده ؟

وای وای گند زدم یک لبخند دندون نما زدم که سی و دوتا دندونام دیده شد و گفتم :

- نه آخه اصغر جون  میدونی چیه؟ من میخواستم مامان رو امتحان کنم، بعد دیدم جیغ میزنه گفتم منم بی نصیب نمونم به خاطر همین منم همرایش کردم. 

 

بابا که از شدت خنده مثل لبو شده بود سری تکون داد و رفت  دستشویی منم خواستم جیم بزنم برم تو اتاق که مامان گوشم رو گرفت و گفت :

- که میخواستی منو امتحان کنی  پسره ی چشم سفید !

با درد گفتم:

- آخ- آخ مامان تو رو خدا ول کن، چرا خون خودت رو کثیف میکنی حالا که چیزی نشده !

مامان دستش رو مشت کرد و گرفت جلو دهنش و گفت:

 

- ا- ا تازه میگه چیزی نشده آخه خل وضع داشتم سکته میکردم، برو از جلو چشمام گمشو تا اون روم بالا نیومده.

با خنده گفتم:

- جون اون روتو بخورم سلطان جون. 

مامان با حرص گفت:

 - برو گمشو  افسار گسیخته .

 

منم بی خیال مامان شدم و رفتم یه ذره محض رضای خدا درس بخونم تا شام آماده بشه، بعد دوساعت که اندازه  ی دو قرن گذشت مامان صدام کرد برای شام   منم یورتمه زنان رفتم تا  شام خوش‌مزه ی مامان رو بخورم  بعد شام  سه تایی  نشستیم و فیلم قدیمی گدایان تهران رو گذاشتم که همه از خنده پیچیده بودیم  بهم  تخمه هم می‌خوردیم و فیلم می‌دیدیم. 

فیلم که تموم شد مامان چایی آورد  منم چایی  رو که خوردم شب بخیر گفتم و با حالت  طنز لب مامان رو بوسیدم که بابا چپ- چپ نگام کرد منم دیدم چپ- چپ نگام میکنه گفتم:

 

- چی شده اصغر جون چشمات درد میکنه نترس هنوز برات مونده تموم نشده!

 

و لبم رو غنچه کردم و گفتم: 

- بیا شما رو هم بوس کنم. 

که بابا قیافش رو جمع کرد و  گفت :

- برو گمشو شتر 

 

و  محکم زد پس کلم  منم از حرصم یه ماچ آبدار  از پس گردنش کردم اونم که قلقکی از خنده ضعف رفت خندیدم و دویدم تو اتاق جام رو انداختم و خودم رو انداختم رو تشک و پتو رو کشیدم روم و به خواب عمیقی فرو رفتم .

 

@ همکار ویراستار♥️

 

@ زهرا بهرامی

ویرایش شده توسط faezeh darban
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  چهارم

 

صبح با انرژی کامل از خواب بیدار شدم  (نکه هیچ وقت انرژی نداری) تو باز  اومدی یک چی پروندی  عجیب بود دیروز نبودی. 

وجدان گفت:

- چیه آقا یاشار دلت برام تنگ شده بود .

گفتم:

- کی من نه بابا  راستی میدونی اگه من  خواهر رو برادر داشتم چی میشد ؟

وجدان با بیخیالی گفت:

- هیچی دونفر بیشتر بد بخت میشدن.

پوکر فیس گفتم:

- هر- هر نخیر وقتی صبح ها می خواستیم بریم دستشویی باید پاهامون رو جمع میکردیم و جلوی دسشویی صف  می کشیدیم تا آخرم یکیمون  خودش رو خراب میکرد

وجدان با چندش گفت:

- اه- اه حالم و بهم زدی اصلا من رفتم 

با کیف کوک گفتم:

- آره- آره  با یک خداحافظی خوشحالم کن.

 

بدو بدو با عجله فراوان رفتم دستشویی کارامو کردم و یا الله گویان وارد آشپز خونه شدم رفتم سر سفره نشستم صبحانه رو در حد انفجار خوردم تشکر کردم و  گفتم:

- مامان من دارم میرم بیرون از اون ور هم میرم یه کفش درست بخرم .

مامان گفت:

- برو مواظب  باش شصت پات نره تو جیب بغلت.

با خنده گفتم:

- چشم  یعنی کشته مرده ی این نگرانی هاتم خداحافظ. 

 

تند تند  کفش هام  رو پوشیدم و رفتم ولی تو کفش راستم انگار شیشه بود !دردش آنقدر زیاد بود که نشستم و شروع کردم به ناله کردن کم کم چشم هام تار شد و دیگه چیزی نفهمیدم .

 

 

حس می کردم یکی داره پشتم رو نیشگون می گیره خدا وکیلی خیلی درد داشت ناکس خیلی محکم نیشگون می گرفت . چشمام رو باز کردم دیدم توی خونه ایم که خیلی  خیلی بزرگه همه چی مشکی بود رو ستون اش شکل زشت عنکبوت با پاهای پرز دار بود که تن هر بیننده ای رو می لرزوند نه از ترس بلکه از چندش  !

هر کاری می کردم نمی تونستم تکون بخورم

یه نگاه به خودم انداختم و دیدم.

@ همکار ویراستار♥️

@ زهرا بهرامی

ویرایش شده توسط faezeh darban
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   پنجم

 

دیدم.

مثل این فرفره قدیمی ها شدم انگار یکی از این عنکبوت های زشت دور نشیمن گاهم تار تنیده بود و به خاطر همون بود که انگار یکی  پشتم رو بشگون میگیرفت  اخ خدا آنقدر محکم بود که نفسم بالا نمی اومد از وضعیت خودم هم خندم گرفته بود هم تعجب کرده بودم .

 

من چرا اینجا بودم؟ اصلا کی اومدم اینجا؟  اینجا کجاست ؟! حالا این وجدان همیشه میاد  و مارو  اسکل میکنه  کجاست؟

 

بعد کلی غر زدن و نق نق کردن بلند شدم  و شروع کردم به فضولی کردن و دلقک بازی،رفتم توی راهرو که توش کلی اتاق بود ولی رو در هاش عکس عنکبوت های جور وا جور  بود   برای همه ی عکس ها یه شکلک درآورد و  خودم قاه قاه خندیدم  

 

بین دوتا اتاق به جای اینکه عکس عنکبوت باشه عکس یه دختر بود با موهای زیتونی و چشم های درشت سبز که مژه های فر و بلندش اون رو احاطه کرده بود، یک سوت بلند کشیدم و  گفتم  وای پسر این دیگه کیه؟ چه دافیه  چقدر کیوته!

 

یهو از پشت سرم یه صدا اومد و پشت بندش یک صدای  ریزی گفت:

- هی- هی خفه خون بگیر تا  ننداختمت تو تار شکنجه  که همون جا جون بدی.

من که خیلی شکه شده بودم برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم دیدم همون دخترست که عکسش به دیوار بود ولی عکسه خوشکل تر به نظر میرسید .

با تعجب گفتم:

- اینجا کجاس؟ 

گفت:

- من باید بپرسم تو ،تو خونه من چه غلطی میکنی ؟

 

واه واه واه نکنه این بازار آزاد کار میکنه من با اینکه این همه سگ دو میزنم یه واحد نقلی هم ندارم اون وقت این به قصر میگه خونه  هی این هم شانس مایه .

با خشم گفت:

- نکنه سرت به تنت زیادی کرده، میخوایی با گیوتین بیان سراغت. 

 

وای خدا  بازم بلند فکر کردم 

 

اینجا دیگه چه جهنم دره ایه چرا این دختره انقدر خشنه دختر به این ریزی از من مرد تره درسته من قدم بلند تره بازوم بزرگ تره سیکس پک دارم ولی اندازه این دختره جیگر ندارم .

گفتم:

- ببخشید خانم میتونم اسم شمارو بدونم؟ 

 

دخترِ با غرور که انگار جزوی از بدنش بود چند قدم اومد جلو و خیلی خشک گفت 

- آتوسا.

با تعجب گفتم:

- آتوسا خانم شما چطوری من رو آورديد اینجا؟  

آتوسا گفت:

- چی من تورو آوردم، وایستا ببینم اصلا تو  محل زندگیت کجاس؟

گفتم:

- من تهران زندگی میکنم مگه اینجا تهران نیست؟

 

آتوسا کمی فکر کرد و گفت

- اه حتما پدر تورو برای همسری من در نظر گرفته  میشه بگی قبل اینکه بیایی اینجا چی شد ؟

 

با کمی فکر گفتم؟

- چیز خاصی نشد فقط از در اومدم بیرون ولی تا خواستم از در فاصله بگیرم  کف پام درد گرفت و دیگه چیزی نفهمیدم وقتی چشمام رو باز کردم اینجا بودم. 

 

دستی به صورتش کشید گفت 

 

- پس درست حدس زدم پدر تورو برای همسری من انتخاب کرده که از این جهنم خلاص بشم؟ واقعا که!

@ همکار ویراستار♥️

@ زهرا بهرامی

ویرایش شده توسط faezeh darban
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت    ششم

 

 

دیگه کم- کم داشت عصبیم می‌کرد خیلی غده

یعنی چی که منو برای همسری دخترش انتخاب کرده؟! من باید بفهمم اینجا چه خبره اگه ته  توی این داستان رو در نیارم اسمم یاشار نیست. 

 

آتوسا با پوزخند گفت:

 

- راه بیوفت باد بریم پیش پدر تا هر چی زود تر مراسم ازدواج رو راه بندازه 

 

با چشم های درشت شده بهش نگاه کردم یعنی چی که ندیده و نشناخته می خواد زن من بشه، با حال  زاری به فکر  کردنم ادامه دادم 

 

من نمیخوام اگه مامان بفهمه !  وای- وای  نه من نمیتونم کور خونده دختره ی چندش میخواد خودش رو بندازه به من. 

ولی از حق نگذریم خوب چیزیه مامانم بعد اینکه ببینتش دیگه کاری نمیتونه انجام بده حالا بذار ببینم موضوع چیه!

 

همه ی این فکر ها  با  حرکات دست و چشم و ابرو همراه بود این یکی از عادت های مزخرف  من بود .

 

به اتوسا نگاه کردم دیدم مثل این خنگ ها داره منو نگاه میکنه  !

 

معلومه دیگه وقتی مثل دیوونه ها با خودت حرف بزنی همین میشه دیگه   بی خیال  این فکرا شدم و بشکنی جلو چشم آتوسا زدم تا به خودش بیاد وقتی به خوش اومد  گفتم:

 

- هی خانم پیاده شو باهم بریم چه ازدواجی چه کشکی من اصلا تو رو نمیشناسم! 

@ همکار ویراستار♥️

 

@ زهرا بهرامی

ویرایش شده توسط faezeh darban
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت هفتم

-مگه شناخت هم دیگه چقدر  وقت می بره که نمی تونیم عقد کنیم؟

-بابا اتوسا خانم شاه دخت عزیز شناخت یه آدم بالغ حداقل  دو سال الی سه سال طول میکشه تازه اونی هم که شناخت داره آخر سر به قلط کردن میوفته که چرا بیشتر صبر نکردن.

قیافه ی متعجب به خودش گرفت و با چشم هایی که از حدقه بیرون زده بود زل زد تو چشمام

-ولی ما بیشتر از دو روز وقت نداریم چه خبره دو سال  مگه جنگه   .

دستش رو به حالت برو بابا تکون داد و ادامه داد:

- من یه تبدیل شونده ام و برای من شناخته یه آدم اصلا مشکل نیست . و با نگاه تخریب کننده ای سر تا مام رو نگاه کرد.تازه یک روز اینجا معادله با یک سال زمینه .

پوزخند مسخرش خیلی رو مخم بود  ولی  بعد این حرفش تو فکر رفتم یعنی چی که یک روز اینجا معادله با یک سال  ماست ؟ اصلا تبدیل شونده چی هست ؟ 

دیگه تحمل  نگاه های پر تمسخر این دختره رو نداشتم دستام رو مشت کردم  اخم هام رو کردم تو هم منم حدی داشتم دلم میخواست این مشت رو تو دهنش بزنم تا دندونش  خورد بشه  .ولوم صدام رو نمیتونستم کنترل کنم  

صدام رو بردم بالا و روبهش گفتم :

-یعنی چی که معادل با یک سال زمینه مگه تو چی هستی که هی میگی تبدیل شونده ؟

و صدام رو بالا تر بردم و ادامه دادم .   جنی ؟ پری هستی ؟ چی هستی خوب لامصب   ها ؟ ساکت بود و چیزی نمی گفت .مشتی به دیوار پشت سرش زدم که جیغ خفه ای کشید   

-بگو  چی هستی  که بدونم با چه کسی  هم‌صحبت  شدم

سرش پایین بود و نگاهم نمی کرد چیزی که واقعا من رو عصبی میکرد  شونه های ظریفش رو گرفتم و محکم فشار دادم ولی سرش رو نمی آورد  اخم هام شدید تو هم بود خیلی تو فشار بودم شقیقه هام نبض میزد فشار دیگه ای به بازوش دادم و ازش فاصله گرفتم  چنگی به مو هام زدم و دستام رو کردم تو جیبم  در حالی که صدام رو به زور کنترل میکردم گفتم:

-توصیه میکنم جوابم رو بدی  وگرنه نمیدونم چه بلایی سر تو و خودم بیارم .هووم؟

با بالا آوردن  سرش  نفس تو سینم حبس شد  این  چشمای جنگلی وحشی چرا بارونی شد؟یعنی با اون همه درایت  از من ترسیده ؟ واو این چشم هاخیلی پاچه گیره  با این که خیلی تعجب کردم ولی بلا فاصله قیافه ی سردی به خودم گرفتم و یه تای آبروم رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم.

دوباره سرش رو انداخت پایین و گفت:   ...

 

 

ویرایش شده توسط faezeh darban
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم 

من یک تبدیل شونده ی عنکبوتم که از کودکی ناقص به دنیا اومده میدونی چرا؟ 

صداش رفته رفته بلند میشد و من متعجب تر .

چون مادرم انسان بوده من نمیتونم کامل تبدیل بشم و برای همین باید با یک انسان ازدواج کنم و یک سال باهاش زندگی کنم و  لی من دو روز بیشتر وقت ندارم  چون دو روز دیگه هجده سال و شش ماه میشم و قبل این شش ماه باید ازدواج کنم و به زمین برم  براق شد تو صورتم   . فکر میکنی من خیلی دوس دارم به این زودی ازدواج کنم  

 

هق هقی کرد و دوید سمت اتاقش  در اتاق باز بود پس مانعی نداشته برم تو  رفتم داخل...

رو تخت  سلطنتی با روتختی بادمجونی  دراز کشیده بود و گریه میکرد 

یعنی این همون دختریه که می‌خواست سر  من رو با گیوتین بزنه؟

یهو بی هوا گفتم :

-باشه باشه آروم باش و شونه هاش  و گرفتم و بلندش کردم 

تازه متوجه راحتی خودم شدم و نگاهی به خودم انداختم  در کمال تعجب هیچی دورم نبود  یعنی چطوری اون همه تار از دورم باز شده  گلوم رو با یک تک سرفه صاف کردم و گفتم:

-میگم اتوسا این تار عنکبوت ها چرا دورم بود 

در حالی که داشت خودش رو کنترل میکرد که نخنده گفت:

-چون اون گالیور بی عقل میخواسته راحت تر حملت کنه و تا قصر بیاره  

-خوب الان چجوری باز شده ؟

-چون خیلی مونده دورت خشک شده و  ریخته.

- اهان خدا خیرت بده ذهنم باز شد خیلی بهش فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم خدا شوهرت رو برات نگه داره ایشالا صد و بیست سال سایش بالا سرت باشه!

با چشمای گشاد نگاهم کرد و گفت:

-  یعنی کاملا پذیرفتی که همسر من بشی! 

منم با حواص پرتی گفتم:

-آره آره و سرم رو پی در پی تکون دادم هیو از حرکت ایستادم و با چشمای گشاد به آتوسا نگاه کردم  

-پس بیا بریم پیش پدر تا هر چی زود تر مراسم ازدواج رو راه بندازه 

-چقدر عجله داری تو دختر مگه ترشیدی که میخوای هر چه زور تر باهم ازدواج کنیم !

من برم به مادر و پدرم چی بگم الان حداقل نصف روز گذشته یعنی شش ماه  برم بگم بعد شش ماه اومدمبا یه دختر که برام عقدش کنی!  

با حالت زنانه ای زدم رو دستم و گفتم:

- وای وای اصلا امکان نداره من یه همچین کاری بکنم مادرم سکته میکنه ...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ببخشید که بعد چند روز پارت گذاشتم در گیر  خطم مادر بزرگم بودم  و نمی شد پارت گذاشت ولی قول میدم حداقل روزی یک پارت بذارم براتون 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  نهم

اصلا فکر می‌کنیم  همه چی درست شده و تو همسر من شدی اگر تا یک سال بچه دار بشیم چی تو میایی  و من با یه بچه شر گردون میشم یا تو بچه رو بر میداری میایی اینجا و من تنها میشم .

هر چی بشه ضررش به من میرسه نه تو .

اتوسا که با چشم های گشاد و دهن باز داشت نگاهم میکرد گفت:

- مگه قرار نیست اتاق هامون از هم جدا باشه؟

- تو چرا انقدر فکر میکنی نکن این  کارو با خودت پوستت چروک میشه میخوایی تو خونه بخواب من برم خونه ور دل بابا مامانم بخوابم اینجوری راضی هستی؟

جدی شدم و با اخم های در هم گفتم :

- من به یک شرط تن به این ازدواج میدم اونم اینکه حداقل بتونم درست و حسابی زندگی کنم مگه من دل ندارم.

-اما ..

حرفش رو قط کردم و انگشت اشاره رو سمتش گرفتم  

- ببین خانم اگه فکر میکنی من مثل فیلم ها باهم ازدواج کنیم ولی اتاقمون جدا باشه  سخت در اشتباهی حله! همین که گفتم .

کمی فکر کرد و با نگرانی گفت:

- باید با پدرم صحبت کنم در این باره بعد بهت خبر میدم در ضمن خیالت بابت مادرت راحت باشه چه ازدواج کنیم چه نه جادوگر قصر حافظه ی اون هارو پاک میکنه .

حالا هم بهتره راه بیوفتیم تا دیر تر از این نشده من تا یک ساعت دیگه جوابت رو میدم

بلند شد و از اتاق بیرون رفت  مثل اردک راه افتادم پشتش 

-باشه فکرهات رو بکن چون من نمیتونم وقتی زنم پیشمه بهش دست نزنم  

اتوسا در حالی که داشت به سمت در اصلی میرفت برگشت و گفت:

- اگر هم قبول کردم توقع نداشته باش قربون صدقت برم چون علاقه ای بهت ندارم .

و یه تای آبروم رو انداخت بالا و برگشت و رفت

بدو بدو رفتم و  ازش جلو زدم و بعد با قر دادن راه رفتم و اداش رو دراوردم :

- اگه قبول کردم توقع اینکه قربون صدقت برم رو نداشته باش چون بهت علاقه ای ندارم .

به حالت اصلیم برگشتم و گفتم:

- نکه من عاشق چشم و ابروتم  دختره ی ایکبیری زشت دماغو با اون موهای زشتش 

- بهت بر خورد گفتم دوست ندارم؟

-دروغ میگم کوتوله ای دیگه؟

-نه تو همیشه قانون مکتب خدارو اعلام میکنی !

با چشم های گرد نگاش کردم و دنبالش افتادم .

-چقدر تند راه میری به جسه ریزت نمیخوره

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

- شب شد بجنب دیگه !

-خوب بابا چرا حالا ناراحت میشی.

آهی کشید انگار تو فکر هاش غرق شده بود  :

 موقع مادرم تو همین خونه زندگی می‌کرد چون با بقیه فرق داشت ولی وقتی من رو به دنیا اورد مردم قبولش کردن و ما به همراه پدر و شوالیه هاش و محافظ هاش رفتیم به سمت قصر همه چی عالی به نظر میرسید واقعا عالی زندگی روی خوشش رو به خوانواده ما نشون داد بود ،اون زمان هیچ شاه و ملکه ای به خوش بختی مادر و پدر من نبود 

تا وقتی که هفت سالم شد و صد البته موقع تبدیل شدنم  هر عنکبوتی تو هفت سالگی به تکامل میرسه 

پدرم بهم گفت دوزان جلوش بشینم و حس کنم یه عنکبوت بزرگم و اگر دردی حس کردم کاملا طبیعی هستش و از کارم دست نکشم هر کاری گفت انجام دادم درد طاقت فرسای وجودم رو فرا گرفت انگار داشت با بدنم بازی می‌کرد از کارم دست نکشیدم ولی تا دزد بدنم تموم شد صدای جیغ زدن به گوشم خورد چشم هام رو باز کردم دیدم همه حتی پدرم دارن من رو با ترس نگاه میکنن نفهمیدم چیده تا اینکه بابام دستور داد برم جلوی آینه و خودم رو ببینم تا رفتم جلوی آینه یه چیز کریه به چشمم خورد ترسیدم ازش ولی فهمیدم من  از خودم ترسیدم شبیه هر چیزی بودم غیر عنکبوت  

یه انسان کامل که بدنش پر از پرز های سیاه بود و هشت تا چشم قرمز داشت  وقتی دکتر فهمید ناقص هستم خبر شهر رو در بر گرفت کسی اعتراض نکرد چون به اندازه کافی تو دلشون جا باز کرده بودم  که به خاطر ناقص بودنم من رو نخوان 

پدرم از طبیب خواست تا کاری برام انجام بده ولی کاری از دست اون ساخته نبود 

پدرم به جادوگر قصر  قضیه رو گفت و ازش کمک خواست که اون این راه رو پش روم گذاشت 

چند ماه بعد آنقدر افسرده بودم که دوباره به همین خونه برگشتم  البته با مادرم تا وقتی که از دستش دادم پدر خیلی اسرار کرد برم قصر اون ولی انتخاب رو به عهده خودم گذاشت  که من هم قبول نکردم الان هم که تو اینجایی  و بقیه ماجرا رو میدونی .

و جلو تر از من به راهش ادامه داد  ، بعد چند دقیقه رسیدیم به یه قصر خیلی بزرگ میگم بزرگ بزرگ ها اون یکی پیش این اتاق خواب بود !!

در باز شد رفتیم توی یک راه رو ی بزرگ که از کلی ستون تشکیل شده بود رد شدیم و رفتیم به سالن اصلی و منتظر ملکه و شاه موندیم .

بعد چند دقیقه شاه و ملکه اومدن  مردی با مو ورزش های جو گندمی که نشون از با تجربه گیش بود چشم های درشت قهوه ای و بینی و لب متناسب با صورتش در کل قیافه مردونه ای داشت 

( حاجی این چه حرفیه مگه میشه مرد قیافه زنونه داشته باشه انقد  بدم میاد از این حرفا فکر کن مرد باشی ولی صورتت سلنا گومز باشه مگه داریم!؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

- شب شد بجنب دیگه !

-خوب بابا چرا حالا ناراحت میشی.

آهی کشید انگار تو فکر هاش غرق شده بود  :

 موقع مادرم تو همین خونه زندگی می‌کرد چون با بقیه فرق داشت ولی وقتی من رو به دنیا اورد مردم قبولش کردن و ما به همراه پدر و شوالیه هاش و محافظ هاش رفتیم به سمت قصر همه چی عالی به نظر میرسید واقعا عالی زندگی روی خوشش رو به خوانواده ما نشون داد بود ،اون زمان هیچ شاه و ملکه ای به خوش بختی مادر و پدر من نبود 

تا وقتی که هفت سالم شد و صد البته موقع تبدیل شدنم  هر عنکبوتی تو هفت سالگی به تکامل میرسه 

پدرم بهم گفت دوزان جلوش بشینم و حس کنم یه عنکبوت بزرگم و اگر دردی حس کردم کاملا طبیعی هستش و از کارم دست نکشم هر کاری گفت انجام دادم درد طاقت فرسای وجودم رو فرا گرفت انگار داشت با بدنم بازی می‌کرد از کارم دست نکشیدم ولی تا دزد بدنم تموم شد صدای جیغ زدن به گوشم خورد چشم هام رو باز کردم دیدم همه حتی پدرم دارن من رو با ترس نگاه میکنن نفهمیدم چیده تا اینکه بابام دستور داد برم جلوی آینه و خودم رو ببینم تا رفتم جلوی آینه یه چیز کریه به چشمم خورد ترسیدم ازش ولی فهمیدم من  از خودم ترسیدم شبیه هر چیزی بودم غیر عنکبوت  

یه انسان کامل که بدنش پر از پرز های سیاه بود و هشت تا چشم قرمز داشت  وقتی دکتر فهمید ناقص هستم خبر شهر رو در بر گرفت کسی اعتراض نکرد چون به اندازه کافی تو دلشون جا باز کرده بودم  که به خاطر ناقص بودنم من رو نخوان 

پدرم از طبیب خواست تا کاری برام انجام بده ولی کاری از دست اون ساخته نبود 

پدرم به جادوگر قصر  قضیه رو گفت و ازش کمک خواست که اون این راه رو پش روم گذاشت 

چند ماه بعد آنقدر افسرده بودم که دوباره به همین خونه برگشتم  البته با مادرم تا وقتی که از دستش دادم پدر خیلی اسرار کرد برم قصر اون ولی انتخاب رو به عهده خودم گذاشت  که من هم قبول نکردم الان هم که تو اینجایی  و بقیه ماجرا رو میدونی .

و جلو تر از من به راهش ادامه داد  ، بعد چند دقیقه رسیدیم به یه قصر خیلی بزرگ میگم بزرگ بزرگ ها اون یکی پیش این اتاق خواب بود !!

در باز شد رفتیم توی یک راه رو ی بزرگ که از کلی ستون تشکیل شده بود رد شدیم و رفتیم به سالن اصلی و منتظر ملکه و شاه موندیم .

بعد چند دقیقه شاه و ملکه اومدن  مردی با مو ورزش های جو گندمی که نشون از با تجربه گیش بود چشم های درشت قهوه ای و بینی و لب متناسب با صورتش در کل قیافه مردونه ای داشت 

( حاجی این چه حرفیه مگه میشه مرد قیافه زنونه داشته باشه انقد  بدم میاد از این حرفا فکر کن مرد باشی ولی صورتت سلنا گومز باشه مگه داریم!؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

ملکه  خودش رو به زیبایی اراسته بود  و البته چهره ی زیبای خودش زیر اون آرایش ملیح کاملا قابل رویت بود. 

چشم های آبی ابرو های پر و خوش حالت  قد بلند و لباس بنفش  تاج بزرگی هم روی سرش بود .نمیدونم آرتروز گردن نمی گرفت؟ 

شاه آرتور: 

- خوب آتوسا ی عزیزم  حتما کار مهمی داشته که اومده پیش پدرش  درسته ؟

-بله پدر اومدم پیش شما که بگم این آقا همون کسی هست که شما برای همسری من انتخاب کردید؟

شاه نگاهی بهم انداخت و گفت:

- اسمت یاشار بود درسته و باید بدونی که چرا اینجا هستی 

تا خواستم چیزی بگم آتوسا پیش دستی کر و گفت:

- بله پدر من ماجرا رو تمان و کمال برای ایشون توضیح دادم  و ایشون قبول کردن ولی به یک شرط.

شاه یه تای ابروش  رو بالا انداخت و گفت:

-چه شرطی؟ 

آتوسا آب دهنش رو قورت داد و گفت :

-اینکه درست مثل زوج ها باشیم و هیج فاصله ای نداشته باشیم.

در طول صحبت آتوسا سرم رو پی در پی تکون میدادم که یهو با صدای فریاد زدن شاه به خودم اومدم .

-مردک گستاخ این چه شرطی است که گذاشته ای خجالت در تارو پود وجود تو نیست بی شرم. 

خون تو صورتم  دوید دستم رو مشت کردم چشم سمت چپم می‌پرید اینا در مورد من چه فکری کردن مادرم تا الان سکته کرده اینا دیگه چه موجوداتی هستن دیگه جلوی زبونم رو نگرفتم و گفتم: 

- ببینید جناب شاه شما منو بدون اجازه به این مکان اوردید و تازه یک روز شما برابر با یک سال ماست تا الان مامانم از دوری من دق کرده شما خواسته ی بی جا از من دارید بدون حضور خانوادم ازدواج کنم تازه طرف زن خودم هم نباید برم من گفتم اگه این شرط رو قبول دارید بسم الله  اگر هم ندارید منو برگردونید درسته جادوگر قصر شما حافظه ی اونارو پاک میکنن ولی خودم چی من آرزو داشتم مراسم خاستگاری و عروسی داشته باشم مثل هر پسر دیگه ای که شما اونم از من دریق کردید اصلا چرا منو انتخاب کردید مگه من تنها مرد رو زمینم بگو یکی دیگه بیاد دخترت رو بگیره .

از کلافگی چنگی به موهای مشکی و پر پشتم کشیدم و نشستم روی صندلی و به فکر فرو رفتم شاه بعد از کمی فکر کردن گفت:

- شما درست میگید پس من از آتوسا عزیزم درخواست میکنم که تا شی فکر کنه و جواب شما رو بگه و اگر جواب منفی بود تو را برمی گردانیم و حافظه ی مادرت رو پاک میکنیم واگر مثبت بود می فرستیمتون به زمین و جوری ذهن خانواده و آشنایان را پر میکنین که گویی تازه نامزد شده اید و چند روز آینده جشن عقد و عروسی را باهم برگذار خواهیم کرد و خانه ای زیبا به شما خواهم داد اینگونه راضی هستی؟ 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...