رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

اگه قرار بود مسافرتی بری با یه نفر که بازگشتی نداشته باشه کجا میرفتی ؟


9999maryam
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

جنگل  یه جنگل خیلی دور  

گشتم دنبال فالگیری تا دهد اندکی دلداری‌ام🖇🥂

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

1_7kpu.gif

                                                             👇

                        ☽︎𝒎𝒐𝒉𝒓-𝒄𝒂𝒕☾︎ |  بازی از جنس خون🖤🥀

             ♲︎︎︎𝒅𝒂𝒉 𝒎𝒐𝒌𝒂𝒇𝒂𝒕 𝒅𝒂𝒉 𝒋𝒂𝒔𝒂𝒅♲︎︎︎|مکافاتی مرگبار!

                                  ☽︎.𝑮𝒚𝒂𝒏𝒂𝒎.☾︎|  گیان من ! 🤍

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

   ساز زدن و آواز خوندن با ط پناه خستگی من بود....

                                            ~𝑯𝒂𝒍𝒆-𝒃𝒂𝒅~ |  اوضاع داغون🥂

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • منتقد انجمن

جایی که  آرامش داشته باشه!

picsart_22-05-26_19-28-23-706_oxfm_l5lz.

من از هر ثانیه بی تو می ترسم!

رمان جَبر سرنوشت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ جا😐

spacer.png

یه دیالوگ صابر ابر داره که میگه:

«همه چیز خوب پیش میره تا وقتی همه چیز مخفیه،

همه چیز شوخیه تا وقتی درد نکشی،

همه چیز دروغه تا وقتی حقیقت تاریكه!»

-رمان-در-دل-این-شهر-استخوان-می‌روید-

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3 ساعت قبل، ماهی گفته است:

هیچ جا😐

بسی باهات موافقم👌😶

spacer.png

رمان‌های در حال تایپ:

گیتار(سازی خوش‌آوا اما قاتل)

ورق‌های نفرت(روایتی از یک خیانت)

بروکسل(روایت طمع باستان شناسان)

داستان‌های در حال تایپ:

دخترک کمانچه زن(گوشه‌ای از مشکلات جامعه)

کالمیا لاتیفولیا(گلی فریبنده اما مرگ‌بار)

برای دریافت لینک هر کدام از رمان‌/داستان‌های فوق  به نمایه‌ مراجعه فرمائید^^

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوست دارم یه کشور خوش آب و هوا برم و خونه‌ام ببین جنگل‌ و دشت‌های سرسبز باشه که به دریا هم راه داشته باشه🤩😍

قلبمم از فکرش رفت🥺

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جایی که دور از همه باشه، جایی دور از آدمها....

ویرایش شده توسط لباشک

گمان می‌کردم او کشته خواهد شد...

او زیبا بود در عصر زشتی‌ها

زلال بود در عصرپلشتی‌ها

انسان بود در عصر آدم‌کشان

 لعلی نایاب بود 

میان تلی از خزف

جادوگری بود اصیل

میان انبوهی از جادوگران مصنوعی...

•| رمان یغــــماگر نفــاث |•

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ>🌹<ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

او از غرق شدن می‌ترسید.

برای همین هیجوقت شنا نمی‌کرد.

سوار قایق نمی‌شد، به آب‌گیری پا نمی‌گذاشت.

شب و روز در خانه می‌نشست.

در را روی خود قفل می‌کرد.

به پنجره‌ها می‌کوبید.

و از ترسی این‌که موجی سر برسد،

مثل بید می‌لرزید و اشک می‌ریخت.

عاقبت آن‌قدر گریه کرد که

اتاق پر شد از اشک و او را در خود غرق کرد...

•| رمان ماهیـــــکان |•

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...