رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

پرواز سیمرغ| F-atehena کاربر انجمن نودهشتیا


f-ATHENA
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام نویسنده:f-ATHENA

ژانر: تخیلی، معمایی، عاشقانه، طنز

مقدمه :در نومیدی بسی امید است

                                            پایان شب سیه سپید است

همیشه در اوج تاریکی نوری هست؛ چرا که هیچ تاریکی ابدی نیست. همانطور که در نا امیدی نوری به نام امید روشن می‌شود.                                     زمانی که همه در یاس و نا امیدی به سر می‌بردند و هیچ امیدی به نجات جهان و در قدرت ماندن حکومت نور نداشتند، خداوند نوری روشن‌تر ازخورشید خلق کرد؛ نوری که در سرنوشتش پرواز مقدر شده بود اما ضعیف بودن سدی برای پرواز بود که برای از بین بردن ضعف‌ها باید مبارزه کرد تا در نهایت پرواز کند.

خلاصه: درمورد سه تا خواهر که بر خلاف انتظارشون سرنوشت عجیبی در پیش رو دارن. سرنوشتی که هر کدوم از اون‌ها رو به نحوی به بازی می‌گیره. معلوم نیست که چه در انتظارشون هست؛ اما هر چی که هست به اون‌ها نشون میده که واقعا کی هستن یا کی می‌خوان باشن. یه قهرمان یا یه بازنده؟!

 

Part 1

بر فراز کوه آلپ زمانی که خورشید نور طلایی‌اش را بر روی قصر سفید و بزرگ می‌اندازد سیمرغ ظاهر می‌شود و در مقابل خورشید ایستاده و شروع به آواز خواندن می‌کند.

در قصر سفید غوغایی برپاست؛ همه متعجب هستند که چرا سیمرغ شروع به خواندن کرده؟!

خدایان و الهه‌های بزرگ در سرای قصر جلسه‌ای ترتیب داده‌اند تا شاید دلیلی بیابند.

زئوس با فریاد گفت:

- کافیه! این همه سر و صدا برای چیست؟!

الهه هرا:

- زئوس بزرگ سیمرغ شروع به آواز خواندن کرده در حالی که هرگز این اتفاق نیفتاده است! این عجیب نیست؟

همه حرف الهه هرا را تایید کردند و بحث دوباره شروع شد.

زئوس با خشم و فریاد گفت:

- گفتم کافیه.

فریاد زئوس آسمان‌ها را خشمگین کرد و باعث شد در جای جای قصر رعد و برقی زده شود. همه از خشم زئوس ترسیدند و سکوت کردند . بعد از گذشت چند ثانیه در تالار باز شد فردی در حالی که کتاب کهن را در دست داشت به سمت زئوس رفت.

الهه آرتمیس با تعجب گفت:

- پروردگارا این کتاب اینجا چکار می‌کند؟!

خدای جنگ با حیرت گفت:

- این کتاب باید گم شده باشد؛ اما حالا پروردگارا این امکان ندارد!

کتاب به دست زئوس رسید سپس از جای خود بلند شد و با اشاره دستش قسمتی از سقف قصر به کنار رفت و نور خورشید به میزی که در وسط تالار قرار داشت تابیده شد.

به سمت میز رفت و کتاب را بر روی میز گذاشت و آنرا باز کرد. صفحات خالی از نوشته بودند اما زئوس با آرامش کتاب را ورق میزد تا اینکه بعد از لحظات طولانی به صفحه‌ای رسید و ناگهان نوشته های قدیمی و طلایی رنگی در زیر پرتوهای نور خورشید نمایان شد.

همه با حیرت به کتاب کهن نگاه می‌کردند که  زئوس گفت:

- به نوشته کتاب خوب توجه کنید .              

 (در پس دنیای ما دنیایی است که با اعمال خویش هم ابلیس را احضار می‌کنند و هم او را از خود دور می‌کنند. دنیایی که در آن برترین مخلوق خداوند زندگی می‌کند؛ مخلوقی که در ابتدای خلقت برتری او بر ابلیس ثابت شد اما چه بسا افرادی که خود را برده‌ی دست ابلیس می‌کنند و از خدا روی می‌گردانند. در نهایت هرچه تعداد این افراد بیشتر باشد نشان به اوج رسیدن قدرت ابلیس است، پس در این زمان خداوند یکتا مخلوقی را خلق می‌کند که ابلیس از او خواهد ترسید مخلوقی که نه از خون خدایان بلکه از خون انسان قدرتی فراتر از قدرت خدایان، قلبی از پاکی وعدالت و بالی از سیمرغ. پس بهوش باشید چرا که زمانی سیمرغ بر فراز آسمانها شروع به آواز خواندن کند خبر از آمدن برگزیده می‌دهد.)

ویراستار: @ Paradise

ناظر: @ Psycho

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 2 

همه از نوشته‌های کتاب متحیر و متعجب بودند. زئوس کتاب کهن را بست و دوباره به فردی داد که آن را آورده بود همه سکوت کرده بودند که با بسته شدن در تالار که نشان دهنده رفتن آن فرد بود صدای الهه‌‌ها و خدایان بلند شد. از طرفی به کتابی که هزاران سال قدمت داشت شک می‌کردند و از طرفی به خود نهیب میزدندکه این کتاب در عمر هزار ساله خود هرگز اشتباه نکرده.سپس باصدای زئوس همگی دوباره سکوت کردند 

زئوس:

_ خب بزرگان به نظر میرسه جنگی بزرگ در پیش داریم پس بهترین افراد رو انتخاب کنید و به دنبال اون برگزیده بفرستید باید برای هر اتفاقی آماده باشیم ابلیس ساکت نمیشینه پس باید چند قدم جلوتر از ابلیس باشیم در غیر اینصورت بازنده هستیم. 

همه الهه‌ها و خدایان با اینکه هنوز متعجب و سردرگم بودند به سرعت از تالار بیرون رفتند تا افراد مناسب را انتخاب کنند. 

از طرفی در گوشه‌ای از زمین در یکی از بیمارستان‌های تهران افرادی با اضطراب در پشت درهای بسته منتظر بودند و فریاد های زنی که از درد زایمان در راهروهای بیمارستان پخش میشد و همه نگران بودند و دعا می‌کردند تا هم مادر و هم فرزند سالم باشند. 

در جلوی اتاق زایمان چندین نفر منتظر بودند تا اینکه بعد چندین ساعت اضطراب و فریاد شنیدن ناگهان صدای فریاد خاموش شد و بعد چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و سه بچه کوچک بیرون آمدند. سه دختر زیبا که صورتشان می‌درخشید. همه از دیدن سه بچه سالم خوشحال بودند؛ اما خبری از مادر بچه ها نبود. نگرانی به صورت افراد برگشت و به پرستار نگاه کردند تا اینکه پرستار با ناراحتی گفت:

- متاسفانه ضربه‌ای که به سر مادر خورده شدید بود و ما نتونستیم ایشون و نجات بدیم. 

خوشحالی همه به غمی بزرگ تبدیل شد. زن زیبایی که تا دیروز از آرزوهایی که برای بچه‌هایش داشت صحبت می‌کرد حالا دیگر بینشان نبود؛ اما غم هیچکدام به پای غم پدر تنها نمی‌رسید، خبری که هر مردی را خوشحال می‌کرد هم نمی‌توانست تلخی این غم بزرگ را کم کند. 

به راستی که درست گفته مرگ یک نفر در ازای زندگی فردی دیگر چرا که با مرگ مادر سه قلب شروع به تپیدن کرد.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 3
۱۸ سال بعد

اوایل پاییز بود و در کنار گرما سوز سرمایی را هم همراه خود داشت و چه زیبا این فصل ظاهر جدیدی به شهر داده بود؛ اما در گوشه‌ای از این شهر بزرگ سه دختر زیبا در حیاط یک ویلای بزرگ در حال انجام تمرین‌های روزانه خود بودند اما به اجبار. تمام افراد حاضر در حیاط که شامل بادیگاردها میشد شاهد تمرینات دخترها و همچنین غرغرهایشان بودند.
- محکم‌تر بزنید اینطور که شما به کیسه بکس ضربه می‌زنید به درد لای جرز دیوار می‌خوره.
- اوف بابا خسته شدیم یکم استراحت بده به خدا سر صبح بدون صبحانه انرژی نمی‌مونه برامون که.
- وانیا  اگه بیشتر غر بزنی تنبیهت شنا رفتنه.
وانیا با ترس گفت:
- د پس من غلط بکنم غرغر کنم.
آنیتا:

-   چقدر زود تسلیم شدی.
وانیا:

- آها یعنی تو حاضری  جای من شنا بری؟اگه میری من با کمال میل غر می‌زنم.
آنیتا:

-ابدا!
وانیا:

- پس خفه شو.
آنیتا:

-شنا بلدم ها
وانیا:

- الهی لال شی من از دست تو کچل راحت شم.
آنیتا لبخند حرص دراری زد و گفت:
- به کوری چشم حسود لال  نمیشم درضمن مثل اینکه خرمن موهای ابریشمی رو نمی‌بینی عزیزم.
وجدان:

- اوف اعتماد به نفس.
آنیتا:

- تو خفه!
وانیا با عصبانیت گفت:
- الان من کور شدم آره؟
آنیتا:

- نه عزیزم مث...
که با داد سونیا هر دو سکوت کردند.
سونیا:

- خفه شید دیگه هرچی هیچی نمیگم بدتر می‌شن. من الان می‌خوام این تمرین زودتر تموم شه برم حموم تا از بوی خودم نمیرم اون‌وقت شما سر صبحی هوس کل‌کل کردین؟!
هر دو با تعجب به سونیا نگاه می‌کردند که با صدای پدرشان به خودشون اومدن:
- این بحث اگه تموم شده سریع‌تر برین تو اتاقتون و دوش بگیرین. 
هر سه تا سریع فرار کردند و وارد اتاقشون شدند. پدرشان بهترین بادیگارد را که به او اعتماد کامل داشت صدا کرد:
بابا

- بهرام.
یکی از بادیگاردها که بدن ورزیده‌تری نسبت به دیگر بادیگاردها داشت جلو آمد:
بهرام:

- بله قربان.
بابا به بهرام نگاه کرد و گفت:
- چهار نفر از بهترین‌ها رو بردار و هرجا رفتن همراهشون می‌رید. فهمیدی؟
بهرام:

- بله.

@ Paradise

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...