رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان تلخ‌و‌شیرین| q_Atena کاربر انجمن نودهشتیا


Outis
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

رمان:تلخ و شیرین
نویسنده:saba,m
کاربر فعال انجمن نودهشتیا
ژانر:عاشقانه،هیجانی،اربابی

مقدمه:دختری به نام اشک‌ناز،مانند اسمش زیبا،ظریف و نحیف،مهربان و بیش از حد از خود گذشته!
در پرورشگاهی بزرگ میشود
اما پسری به نام اُسامه مانند اسمش مغرور،مانند اسمش مثل شیری در بیشه...از همان کودکی که توله شیری بود غرور تمام وجودش را احاطه کرده بود موهایش مثل یال شیر زرد بود،چشمانش رنگی بسیار روشن داشت،زردی روشن،به قول اشک‌ناز زرد لیمویی
این پسرک هم در پروشگاه آناهید داشت بزرگ میشد،آناهید به معنای مادرخورشید این دو را دوسال بزرگ کرد...اما بعد از دوسال این دو به طرز غیر قابل باوری از هم دور شدند،دلشان شکست و اشک ریختند......ولی مثل اینکه مادرخورشید طاقت دوری این دو را نداشته،سرنوشت این دو را باز هم به هم گره زد اما یکی دیگری را نشناخت،یکی بی رحمی کرد،یکی عذاب داد،یکی شکست دلی و دلی را خورد کرد....سرنوشت برگشت و حالا دیگری عذاب کشید.... برگه های کتاب سرنوشت باز برگشت و باز هم پایان خوش‌شد!

*********دل نوشته ی اشک‌ناز*********
قاصدکی هستم تنها...در دل طوفان،به دست خود طوفان،میروَم و میروَم و میروَم...تا شاید دست انسانی نرم مرا بگیرد...با من آرزو کند،به امید اینکه بتوانم آرزویش را براورده کنم...باز هم با نسیمی خنک به سمت طوفانی سهمگین راهی میشوم...البته شانس بیاورم نرم مرا بگیرند،اگر نرم بگیرند که هیچ مشکل این‌جا هست که اگر در مشتی فرو روَم اثری دیگر از من باقی نمی ماند...اما باز هم شانس بیاورم بدانند نباید مرا در مشت خود فشار دهند...می‌دانید دیگر کودکان همه چیز را یا میجوند یا در مشت کوچک خود فشرده‌اش میکنند،خردسالان یا پر پرم میکنند یا به کمک کف پاهایشان با زمین یکی میکنند مرا...اگر هم دست انسانی عاقل بیفتم میگوید این چیز ها خرافات است و یا بازهم از بین می‌روم یا اگر هم از دستش رها شَوَم آرزویی همراه خود ندارم،اگر شانس همراهم باشد که به دست شخصی بیفتم که نرم مرا بگیرد،مرا لِه نکند،پر پرم نکند،بداند آرزویش را براورده میکنم و بویی از خرافات نبرده‌ام،و بداند بعد از آرزویش وقتی میخواد مرا ول کند، باید مرا فوت کند تا نسیم بتواند مرا در بر بگیرد...آنوقت است که دیگر خوشبخت هستم........!کم است از این ادم ها؛راست میگویم...مگرنه؟

قاصدک که من هستم،طوفان هم که قطار روزگار است،
آن دست مهربان هم انسانی خوش تینت و خوش ذات است،آرزو هم محبتی است که به من میکند،اگر بتوانم ارزویش را براورده کنم یعنی توانسته ام محبتش را جبران کنم،آن نسیم راهی کوتاه است برای جبران محبت های کوچک آن انسان،اما آن طوفان راهی پر پیچ و خم است،همان راهی هست که به او قول دادم برای جبران محبت او از آن هم عبور میکنم،قول قول است دیگر....!
از نرم گرفتن منطورم این است که محبتشان بی دریغ باشد نه با انتظاری غیر اخلاقی،اگر در مشتشان فرو روم این یعنی محبتی داشتند و به من تقدیمش کردند که با هزار چشم داشت بد بوده است،اگر انسانی عاقل مرا بگیرد آن هم صحیح و سالم و بعد هم مرا صحیح و سالم رها کند قطعا بخاطر خرافات بوده است،پس این یعنی بعد از مدتی من دیگر به دردش نخورده ام و برای او تکراری شدم،منظورم از آن کودکان انسان های در ظاهر خوب ولی در باطن بی قیافه است، منظورم از خردسالان انسان های کلاََ بد است...چه در باطن چه در ظاهر و منظورم از آن انسان خوب همان انسانی واقعا خوب است،ولی.....!
ولی چرا پیدایش نمی کنم،مشکل کجاست...من بد هستم یا انسان های اطرافم...من که نفهمیدم چون انسان های دور و برم چند رو دارند و نم پس نمی‌دهند،خودتان حدس بزنید...باشد؟!
***********پایان**********
پارت #1

(دانای کل)

_عمو،میشه من بلم پیش عموم؟
_دخترم عموی تو فعلا نمیتونه بیاد ببرتت خونشون..
به ما گفته مراقبت باشیم تا هروقت وقت کرد بیاد
_یعنی کال های عموم واجب تل از منه؟!
_نه دخترم کارهای عموت واجب تر از تو نیست،ولی الان خودش گفت به یه دلیل دیگه ای نمیتونه بیاد

دختر کوچولو با حالت بامزه ای که دل آن سرهنگ تمام برای او ضعف رفت انگشت کوچک اشاره اش را زیر چانه اش گزاشت و گفت
_هل جور حساب میکنم کال های عموم واجب تله،باشه اشکال نداله...مامان بابام هم یعنی نمیتونن بیان؟
_گفتم که دخترم اون ها هم میان ولی الان پدر و مادرت یجایی هستن که...میدونی...آهان یجایی هستن که خیلی از اینجا دوره،ببین اگه بخوان اونها بیان اینجا باید یه چند روزی رو صبر کنی،فکر کنم دختر خوبی باشی...دختر های خوب هم صبور هستن


مرد نمیدانست چطور دختر را راضی کند تا بتواند او را راهی آن پرورشگاه کند،واقعاََ دلش به حال آن دختر کوچک که خبری از مرگ پدر و مادرش نداشت میسوخت،آن دختر کوچک در عقب ماشین روی صندلب مخصوص خود خوابیده بوده و وقتی تصادف صورت گرفته به او آسیبی نرسیده بوده ولی پدر و مادرش از شدت فشار فوت کردن،کسی از اقوام آنها هم حاضر به نگهداری از این دختر شیرین زبان نشد...!


_باشه عمو قبوله،ولی من الان باید چیکال کنم؟
_من یه فکر خوب دارم...نظرت چیه بریم یه جایی که پر از دختر هم سن و سال خودت باشه؟

دخترک شیرین زبان از شدت ذوق به بالا پرید و کف دست های کوچکش را به هم کوبید

_اخ جون،میخوایم بلیم پالک عمو؟
_نه دخترم،ولی میخوایم بریم یه خونه ی بزرگ که توش پر از دوسته،نظرت چیه؟بریم...؟
_با اینکه بهتل از پالک نیست ولی بهتل از تنها موندنه!!!!بلیم...

مرد که از این تیزی کودک در عجب گیر کرده بود
دست کودک را گرفت و به سمت در خروجی آن اتاق کذایی راه افتاد...!
راه روی پاسگاهی که منتهی میشد به در خروجی را به پیش گرفت و همراه حرف زدن درباره ی چیز های مختلف با آن دختر به راه افتاد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...