رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان قلمروی احساس| مائده زارعی کاربر انجمن نودهشتیا


Aramesh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

((به نام خالق عشق))

 

 

اسم  رمان: قلمروی احساس

اسم نویسنده: مائده زارعی کاربر انجمن  نودهشتیا

پارت‌گذاری: نامعلوم

خلاصه:  دنیا از هم  گسسته شده بود‌؛  سرزمین‌ها با یکدیگر سر جنگ گرفته بودند؛ جهان به سه ایالات شادی و غم و عشق  تقسیم شده بود. مردم در کمبود عشق و محبت می‌سوختند. در میان  باتلاق زندگی  عاشق شده بودم، عاشق فردی اشتباه؛ فردی ممنوعه!

شاهزاده ایالات شادی عاشق دشمن خود، عاشق تک دختر و ولیعهد ایالات غم شده بود.

چه به سر این عشق می ‌آید؟ دنیا را  چه می‌شود؟ عشق ممنوعه شاهزاده کیست؟

 هدف: نوشتن بخشی از ابراز احساس است، نوشتن خود امید می‌دهد‌.   احساسات در این عالم گم شده‌اند به طور جامع  احساسات زیبا خود را  جایگزین احساسات منفی کرده‌اند  در صورتی که هر انسان قادر به درک و  عشق ورزیدن است من می‌خواهم  در دنیای کتاب خود احساس‌های   را  با هم ادغام کنم و احساس‌های زیبا را  و راه درست را نشان  انسان‌ها دهم.

مقدمه:

نمی‌گویم غم وجود ندارد

نمی‌گویم اندوهگین نمی‌شوم

نمی‌گویم وقتی خوشبختم غمی فراغم را نمی‌گیرد

نمی‌گویم غم احساس نیست بلکه درد است

نمی‌گویم غم مشکل است

نمی‌گویم غم   شاخه ندارد چون شاخه‌هایش اشک‌ هایی است که از چشم سرازیر می‌شوند

نمی‌گویم غم را دوست ندارم

می‌دانی  چرا؟

چون غم با روح و جسم من  عجین شده است

تلاش نمی‌کنم برای رهاییش برای رستنش 

چون  مانند هروئین معتاد شده‌ام به غم‌های گاه و بی‌گاهم.

 

ناظر: @-Madi-

ویراستار : @Otayehs

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 17
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 14

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((به نام خالق عشق))((

#پارت _اول
((ویلیام))

امروز بیستمین سالگرد تاسیس امپراطوری پدرم است.   همه‌ی مردم در تکاپو هستند تا بتواند جشنی باشکوه را برای امپراطور تدارک ببینند تا بتوانند پادشاه را همواره خرسند و راضی کنند. البته اینجا ایالات شادی است و مردم باید در همه شرایط شاد و راضی باشند و کسی هم از این وضعیت شاکی باشد سر آن را در میدان شهر از تنش جدا می‌کنند و برای یک روز در میدان شهر آویزان می‌کنند تا درس عبرتی برای دیگران شود. البته با وجود داده‌های وزیران و پادشاه وضعیت ما از ایالات   غم بسیار بهتر بود و به همین دلیل مردم هیچ‌گونه اعتراض و شکایتی نمی‌کردند و در خفا به زندگی خود ادامه می‌دادند. همچنین مردم از جان خود سیر نشده بودند؛   این‌گونه زندگی کردن فقط یک نوع اجبار بود چون نمی‌توانستند هیچ‌کاری کنند؛ چون هیچ قدرتی برای انجام کاری نداشتند. حتی اگر همه‌ی مردمان ایالات متحد می‌شدند، نمی‌توانستند جلوی نیروی‌های شش کشور جک ، ترس، خشم، شوخی، دلقک   و البته خود کشور شادی که با این کشورها متحد شده بود و ایالات شادی را به وجود آورده بود،    هیچ‌گاه نمی‌توانستند جلوی آن‌ها بایستند. ما محکوم به خوب بودن و خوشحال بودن بودیم. هنگامی که سرود مراسم آغاز شد به خودم آمدم چون می‌بایست پیش پدرم می‌رفتم تا در این جشن باشکوه شرکت کنم؛ زیرا من امپراطور آینده‌ی این ایالات بودم و من این را نمی‌خواستم؛  نمی‌خواستم که در قتل عام کردن روح این مردم شریک شوم؛ ولی اگر این کار را نمی‌کردم، جسم خود قتل‌عام می‌شد. با وجود اسم ((شادی)) در این سرزمین هیچ بخششی در کار نبود. همراه پدرم از فرش قرمزی که تا مرکز شهر امتداد داشت عبور می‌کنیم و به مردم برای تدارکشان و برای شاد بودنشان تعظیم می‌کنیم. واقعاً مسخره است؛ هیچ‌کدام از این‌ها را درک نمی‌کنم!   این زندگی، این ایالات فراتر از تصور من است و همین دارد مرا دیوانه می‌کند. من فقط بازیگوشی‌های خود را، فرار از غم‌‌هایم، از این ایالات، از این زندگی را می‌خواهم. همیشه تظاهر به شاد بودن می‌کنم و اجازه نمی‌دهم که غم‌های دلم فقط برای لحظه‌ای برای خود بگریستن؛ چون این اجازه را ندارم؛ چون غم در این سرزمین هیچ جایی ندارد. مراسم تمام می‌شود و گویا که روح من لحظه‌ای در این مراسم حضور نداشته و نمی‌داند چه اتفاقی افتاده است. باز همراه پدرم به قصر می‌روم تا کنار وزیران برای ده سال این ایالات برنامه‌ریزی کند و شام را با برنامه‌ریزی نابودی کشور بگذراند. نمی‌دانم چرا پدرم هر سال برای نابودی این سرزمین تصمیم می‌گیرد‌. مگر او علم غیب دارد؟    مگر او از زندگی خود خبر دارد؟ البته در کتابی خوانده بودم که هر کسی در زندگی خود آدم‌های زیادتری را نابود کند یا جان افراد بیشتری را بگیرد، بیشتر عمر می‌کند، بیشتر برای ویران ساختن زنده می‌ماند؛ به همین دلیل فکر می‌کنم پدرم عمر نوح را دارد. دوست داشتم که بدانم آیا ایالات غم‌ هم چنین پادشاهی دارد؟ آیا همان‌گونه مثل اسمش سرزمینی اندوهگین است؟ هنگامی که بچه بودم و در دنیای خودم به سر می‌بردم، مادرم درباره‌ی سرزمینی می‌گفت که آزادی کامل داشت؛ درباره‌ی    مردمانشان می‌گفت که چقدر مهربان هستند و درباره‌ی آزادی احساسات می‌گفت؛ درباره‌ی زندگی آزادشان می‌گفت! مادرم آنقدر قشنگ این سرزمین را توصیف می‌کرد که آدم حتی از شنیدن آن سرشار از شادی و هیجان می‌شد؛ سرشار از حس‌های واقعی!    وقتی که بزرگ شدم فهمیدم آن سرزمین، ایالات عشق نام داشت و فهمیدم آنان برای اینکه سرزمین خود را از هرگونه تجاوز و جنگ با ایالات غم و شادی دور نگه دارند، دنیایشان را از ما جدا کردند. آنان  دیگر اجازه‌ی ورود هیچ‌گونه افرادی را به ایالاتشان نمی‌دادند. البته شنیده‌ام    که همواره سالانه افراد بی‌خانمان و زنان و مریضان و خانواده‌های زیادی که همراه عشق هستند را به ایالات    خود راه می‌دهند و این را هم می‌دانم که هم ایالات   غم و هم ایالات شادی از این موضوع باخبرند اما چون قدرت آن‌ها از ما زیادتر است هیچ چیزی نمی‌گویند. وقتی شنیدم که همواره آنان از ما قوی‌تر هستند، بسیار تعجب کردم که چرا به ما حمله نمی‌ کنند و ایالاتمان را تسخیر نمی‌کنند و بعد فهمیدم که آنان جان تک تک آدم‌ها برایشان مهم است؛ حتی جان ماهایی که بیگانه‌ایم. به دلیل خونریزی و کشتاری که در جنگ صورت می‌گیرد حمله نمی‌کنند. من مست شده‌ی آن سرزمینم؛   من عاشق آن سرزمینم! ای کاش برای من در دنیایشان، در زندگی‌شان جایی بود. روزم را با حسرت و ناراحتی و با فکر کردن درباره زندگی و ظلم‌های پدرم به پایان می‌دهم.

@-Madi-

@Otayehs

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 18
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((به نام خالق عشق))

#پارت_دوم

((ویلیام))

 

روزم با آزادی و شیطنت‌هایم آغاز می‌کنم‌. می‌خواهم دوباره از قلعه فرار کنم و کمی آن طرف‌تر بروم و همیشه این کار را در وقت درس‌هایی که درباره‌ی سیاست است انجام می‌دهم؛ پس الان باید به نزد پدرم بروم و صبحانه‌ام را میل کنم و بگویم که می‌خواهم بیشتر از سه ساعت درس بخوانم. پدرم هیچگاه در وقت درس نه خودش مزاحمم می‌شود نه اجازه می‌دهد کسی مزاحمم شود و این به سود من است.

صبحانه را می‌خورم و به اتاقم می‌روم و ده دقیقه‌ای در اتاق می‌مانم تا کسی شک نکند و بعد از پنجره پشتی با طنابی محکم به پایین می‌روم و وارد حیاط پشتی قصر می‌شوم که استفاده‌ی چندانی ندارد. همیشه هم این راه را ادامه می‌دهم. هر بار قدمی بیش از پیش جلو می‌روم؛ می‌خواهم امروز این راه را به پایان برسانم. به راه خود ادامه می‌دهم نگاهی به ساعت می‌اندازم و می‌بینم که هنوز نیم ساعت از سه ساعت گذشته است باید قبل از سه ساعتی که دارم برگردم. خیلی راه را طی کرده‌ام و به شدت خسته‌ام. خداراشکر توانسته‌ام با خود مقداری آب و غذا بیاورم ولی باز هم به راه خودم ادامه می‌دهم و هیچ استراحتی نمی‌کنم؛ چون باید کنجکاوی‌ام را رفع کنم. همان‌طور که دارم می‌روم و نگاهم به ساعت است، سرم به شی برخورد می‌کند و دردم می‌گیرد. وقتی به بالا نگاه می‌کنم می‌بینم دیواری بسیار بزرگ به ارتفاع چهار متر جلوی چشمانم قرار دارد. از طول، از ارتفاع این دیوار در حیرانم. دیوار از وسایلی به وجود آمده است که تخریب‌ناپذیر است و عبور از آن غیرممکن است ولی من باید بدانم که آن طرف دیوار چیست که اینگونه دارند آن را می‌پوشانند. درخت تنومند و بزرگی که کمی آن طرف‌تر هست را می‌بینم و از آن با استفاده از طناب بالا می‌روم. سپس روی یکی از شاخه‌ها می‌ایستم و دنبال راه چاره‌ی بعدی هستم تا ببینم چگونه می‌توانم به بالای آن دیوار بروم. نگاهی به وسایلم می‌اندازم و امیدوارم که وسیله‌ی صخره نوردی‌ام    را همراه خودم آورده باشم. وقتی داخل وسایلم نگاه می‌کنم خوشبختانه وسیله‌های صخره نوردی‌‌ام را پیدا می‌کنم ولی از الان به بعد سخت‌ترین قسمت بالا رفتن بقیه‌ی دیوار است؛ چون اگر اشتباه کوچکی بکنم برابر می‌شود با مردنم. پس باید بیشترین تلاش خود را برای زندگی‌ام و برای کنجکاوی‌ام بکنم. بعد از یک ساعت خود را    به بالای دیوار می‌رسانم آنقدر خسته‌ام که حتی نای نفس کشیدن هم ندارم؛ ولی من باید راز پشت این دیوار بزرگ را دریابم. پس از دیوار پایین می‌پرم و شروع به راه رفتن می‌کنم. کمی که جلوتر می‌روم متوجه می‌شوم اینجا باغچه‌ی بسیار بزرگ و قشنگی است و البته قلعه‌ای را آن طرف‌تر می‌بینم که بسیار مجلل و قشنگ است و مشابه قلعه‌ی ایالات شادی است. ابتدا فکر می‌کنم که شاید یکی از کشور‌های متحدین ایالاتمان باشد ولی تا ان جایی که می‌دانم تنها سرزمین غم و عشق اینگونه از ایالات شادی جدا شده‌اند و البته ارتفاع دیوار سرزمین عشق بسیار زیاد است و به همین دلیل به آن در اصطلاح دیوار چین می‌گویند پس اینجا ایالات غم است و من در باغچه‌ی ایالات غم هستم.

 @-Madi-

@Otayehs

 

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 16
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((به  نام خالق عشق))

#پارت_سوم

((رز))

 

گاهی اوقات بارها از خدمتکاران می‌پرسم که آیا من رو می‌بینند و از آن‌ها می‌خواهم که لمسم کنند تا ببینم واقعاً آدمیزاد هستم. آخر خیلی اوقات فکر می‌کنم روح هستم‌. تصور می‌کنم که فقط وجود داخلی دارم و وجود خارجی ندارم؛ زیرا به هیچ چیزی واکنش نمی‌دهم تنها قیافه‌ای عبوس به خود می‌گیرم که از آن متنفرم. حتی من ناراحت هم نیستم. وزیران من را به دلیل بی‌خیال بودنم ولیعهدی بسیار شایسته می‌دانند؛ ولی پدرم همیشه برای من و مادرم غصه می‌خورد. تنها چیزی که با تمام وجودم آن را می‌خواهم و احساس وصف‌نشدنی به آن دارم حرف‌ها و خاطره‌هایی است که در باره‌ی مادرم می‌گویند. نمی‌دانم این احساس چه نام دارد ولی گرایش بسیار زیادی به تمام چیز‌هایی که مربوط به مادرم می‌شود دارم. روزی از روزها هنگامی که از خواب بیدار شدم دیدم صورتم مانند گچ سفید شده بود و دستانم به شدت می‌لرزید. وقتی خدمتکاران من را دیدند ترسیدند و فرار کردند و به پدرم خبر دادند. وقتی پدرم به نزدم آمد بسیار ترسیده بود. او مرا صدا می‌زد؛ با گریه، با داد و فریاد. مرا می‌خواست؛ حتی شنفتم که پدرم می‌گفت که اگر فقط به او جواب بدم اجازه می‌دهد برای تمام عمرم فردی شاد باشم و شادی کنم؛ ولی من در جواب به آنان گفتم که مادرم، مادرم را می‌خواهم.

پدرم وقتی این را شنید اشک از چشمانش لبریز شد و به تمام پزشکان و خدمتکاران و وزیران دستور داد که بیرون بروند و من را در بغل خود گرفت و از مادرم، از خاطراتش، از شینطت‌هایش، از جوانی‌اش، از عشقش به من گفت. وقتی که هربار اسم مادرم را می‌شنیدم،    آرام می‌گرفتم. آنقدر می‌دانم که آن روز با اسم مادرم در بغل پدرم به خواب رفتم. در رویایم مادرم را می‌دیدم که کاملاً شبیه من است و دارد با لبخند غمگین از من جدا می‌شود‌ همه‌ی روز‌هایم را با یاد مادرم سپری می‌کنم. گاهی اوقات به سرم می‌زند تا به کشور خودکشی بروم و هرچه سریعتر به سوی مادرم پرواز کنم؛ ولی پدرم‌ بیرون رفتن از کشور را برایم قدغن کرده است. البته اگر پدرم هم اجازه دهد قدرتی در بدن‌ ندارم که حتی وارد شهر شوم؛ حال چه برسد که به کشور دیگری بروم تنها قدرت و انرژی من برای رفتن به باغچه‌ای است که مدت‌ها پیش مادرم آن را به وجود آورد و گیاهان زیادی را در آن پرورش داد. من بیشترین وقت خود را در باغچه می‌گذرانم و به جز من و خدمتکار اصلی‌ام و باغبان کسی حق ورود به آن باغچه را ندارد. هنگامی که در باغچه هستم احساس می‌کنم مادرم کنار من است و آن لحظه است که چیز دیگری نمی‌خواهم. بعضی اوقات هنگامی که من را برای شام صدا می‌زنند و می‌گویند که باید بروم، دوست دارم داد بزنم که مادرم اینجاست؛ او در کنار من است‌. وقتی به قصر برگردم او دیگر وجود ندارد. خدمتکارها و مردم به دلیل چهره و حرف‌هایم از من می‌ترسند. می‌گویند که من دیوانه‌ام و مایه‌ی نحسی برای این ایالاتم و پدر رنجورمم برای سرنوشت من و مادرم اندوهگین می‌شود. دوباره امروز هم مثل روزهای دیگرم به پناهگاهم، به خانه‌ام می‌روم. وارد باغچه می‌شوم و مستقیم به سمت رزهای سرخم می‌روم تا بتوانم بوی مادرم را حس کنم.

 @-Madi-

@Otayehs

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 15
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((به نام خالق عشق))

#پارت_چهارم

((ویلیام))

 

وقتی فهمیدم در ایالات غم هستم بسیار سرگردان شدم ولی بیشتر از آن درباره‌ی ایالات غم و این باغچه بسیار کنجکاو شدم‌ باغچه به زیبایی آراسته شده بود و بیشترین چیزی که در آن وجود داشت، رزهای قرمزی بود که با طراوت و زیبایی باز شده بودند. از شاخه و درختان عبور کردم تا خود را بوته‌های گل رز برسانم. هنگامی که به بوته‌ها نزدیک شدم، دختری با موهای طلایی در روبه‌رویم قرار داشت. می‌خواستم قبل از آنکه مرا ببیند پا به فرار بگذارم ولی دیگر دیر شده بود؛ زیرا او به عقب برگشت و با یک حرکت من را به زمین کوباند.

دخترک با عصبانیت مرا می‌نگریست ولی هیچ سوالی نمی‌پرسید؛ البته با نگاهش داشت ذره- ذره من را بازخواست می‌کرد ولی من بجای آنکه جواب بدهم، محو زیبایی او شده بودم. سریع به خود آمدم و بلند شدم و فوراً معذرت خواهی و تعظیم کردم؛ زیرا تاجش و لباسش نشانگر شاهزاده یا اشرافی بودنش بود. با وجود اینکه معذرت خواهی کردم ولی هیچ واکنشی نشان نداد و دوباره با نگاه نافذ و سردش به من نگاه کرد. کاملاً دستپاچه شده بودم، نمی‌دانستم چه کاری انجام بدهم، نمی‌دانستم حرف بزنم یا زانو بزنم؛ ولی در آن لحظه با تمام وجودم ترس را احساس کرده بودم‌. شروع کردم به توضیح دادن تا خود را از دام خطر نجات دهم‌.

- بانوی من خیلی عذر می‌خواهم، خواهش می‌کنم مرا عفو نمایید! خواهشاً مرا مجازات ننمایید من فقط خدمتکاری حقیر هستم که از دست رئیسم فرار کرده‌ام و به اینجا پناه آوردم.

دخترک ناشناخته‌ی زیبا روی بالاخره لب باز کرد و با صدایش مرا مجذوب کرد.

- اگر خدمتکارید پس چگونه چنین لباسی را پوشیدی؟ خدمتکار کدام منطقه‌اید؟ رئیست کیست؟

دخترک با سوال‌هایش تن مرا لرزاند‌. نمی‌دانستم چه جوابی بدهم، نمی‌دانستم چه بگویم. تا به حال دروغ نگفته بودم و هیچ‌گونه اطلاعاتی درباره‌اش نداشنم. نمی‌دانستم دروغ اصلاً در کدام ایالات قرار دارد و در کجا اصلاً قرار دارد؟

آرزو داشتم که چیزی به نام  دروغ در ایالات ما وجود داشت و افسوس این را می‌خوردم که ای کاش درس‌هایم را درباره سیاست و کشورهای دیگر می‌خواندم! بالاخره استرس خود را برطرف کردم و با لکنت جواب دادم:

- بانوی من خواهش می‌کنم مرا عفو کنید. باور کنید من هیچ اشتباهی نکردم، فقط لباس رئیسم را به جای دستمزدم ازشان گرفتم. حالا رئیسم می‌گوید که من آن را دزدیده‌ام و هیچ‌کدام از دستمزد‌هایم را نمی‌دهد و به همین دلیل من فرار کرده‌ام و رئیسم به دنبال من است تا بتواند مرا بگیرد و شکنجه کند و به همین دلیل به اینجا پناه آوردم. اینجا امن‌ترین جای دنیاست.

وقتی حرفم را به اتمام رساندم، دخترک هیچ‌گونه حرفی نزد و حالت چهره‌اش هم عوض نشد؛ پس دوباره گفتم:

- بانوی من می‌شود هر روز از صبح تا عصر به اینجا بیایم و شب را کار کنم؛ زیرا رئیسم همیشه در این هنگام برای نظارت نزد ما می‌آید ولی شب‌ها رئیس نیست و من به راحتی می‌توانم کارم را به اتمام برسانم. نظرتان چیست بانوی من؟ البته جسارت نباشد!

من خود را برای ذره‌ای، رحم ذره‌ای دلسوزی آماده کرده بودم ولی انسان‌های ایالات غم همان‌طور که از اسمشان پیداست افرادی بی‌مروت و غمگین و بسیار خشمگین و بیخیال هستند .

دخترک خیلی سرد و با عصبانیت جواب داد که:

- خیر چنین چیزی امکان ندارد. همین الان از باغچه‌ی من بیرون بروید وگرنه به سرباز‌ها دستور می‌دهم تا شما را به سیاهچال بفرستند. حال به جای آنکه پیش رئیستان بروید و شکنجه شوید باید به سیاهچال بروید و از فرط گشنگی بمیرید. کدام را انتخاب می‌کنید؟

نمی‌دانستم چه بگویم؛ زبانم قندیل بسته بود. هیچ راه فراری نداشتم. اگر می‌گفتم که می‌خواهم پیش رئیسم بروم دروغم فاش می‌شد و به سیاهچال می‌رفتم. در کل یک راه چاره داشتم و آن هم رفتن به سیاهچال بود و بعد مرگ بود؛ ولی باید به خود می‌آمدم و کاری می‌کردم یا حرفی می‌زدم تا بتوانم راه فراری را پیدا کنم.

تا خواستم حرفی بزنم خدمتکاری دخترک را صدا زد. بسیار دستپاچه شدم و سریع خود را پنهان کردم. 

خدتکار چند بار دیگر دخترک را با اسم ((پرنسس رز)) صدا زد و من درست درباره‌ی اشرافزاده یا شاهزاده بودنش حدس زده بودم و کار ما بعد من این بود که درباره‌ی این دخترک زیبا و مرموز تحقیق کنم. البته اگر از اینجا جان سالم به در می‌بردم.

دخترک بعد از چند دقیقه با دستپاچگی جواب داد. خدمتکار به دخترک رزی گفت که باید نزد پدرش برود زیرا پدرش او را به حضور خواسته بود 

رز با سردی جواب داد که بعد از چند دقیقه دیگر نزد پدرش می‌رود.

خدمتکار هم با کینه و تنفر از درگاه پرنسش خارج شد هنگامی که خدمتکار رفت، رز گفت:

- پاشید خدمتکار رفته است.

من از اینکه رزی هیچی به خدمتکار نگفته بود و هوای مرا داشت غرق از شادی وصف نشدنی شدم و این را مبنا بر آمدن هر روزم به اینجا کردم. البته رز از اول مخالف نبود ولی او خیلی رازها داشت و به همین دلیل این او را از دنیا و انسان‌های اطراف دور کرده بود.

رزی دوباره به حرف آمد و گفت:

- من دیگر باید بروم.

و من به کلام او افزودم:

بله پرنسس من شما بفرمایید، من هم دیگر می‌روم؛ ولی هر روز به دیدنتان می‌آیم.

 و دیگر از آن منطقه فرار کردم و برای دلبری کردن‌هایش نایستادم چون دیگر وقتی برایم نمانده بود؛ ولی یک چیز را فراموش کرده بودم که هیچگاه نمی‌توانم حقیقت را پشت قله‌‌های دروغ پنهان نمایم.

@-Madi-

@Otayehs

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 15
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((به نام خالق عشق))

#پارت_پنجم

((رز))

 

به محضر پدرم رفتم تا شام را با او سپری کنم. من و پدرم همیشه اوقاتمان را با یادآوری خاطرات گذشته و صحبت درباره‌ی شایستگیم برای ولیعهد شدنم و امور دربار می‌گذرانیم. پدرم هیچگاه درباره‌ی غصه‌ها و غم‌های گه گاهش با من هم صحبت نمی‌شود. این مرا بسیار آزار می‌داد. درست است که فردی بیخیال و سنگدل بودم ولی تنها کسانی که هر صبح و هر روز به یادشان بودم، مادری بود که آن را از دست داده بودم و پدرم که نمی‌خواستم او را همچو مادرم به امان خدا بسپارم. پدرم با تمام ظلم‌هایش، با تمام غم‌هایی که بهم داده است، برایم از همه افراد عزیزتر بود؛ زیرا، او تنها خانواده‌ام بود.

همان‌طور داشتیم شاممان را می‌خوردیم که پدرم پرسید:
- امروز در باغچه چه کاری انجام دادی؟!

با یادآوری اتفاقات امروز؛ پسرک خدمتکار جلوی دیدگانم قرار گرفت. رفتار پسرک بسیار متمایز از تمام افراد غم بود. نمی‌دانم چرا ولی کشش بسیار زیادی به پسرک داشتم و نمی‌خواهم او را از دست بدهم. نمی‌دانم این چه حسی است؛ ولی آن‌طور که امروز او را از خود رنجاندم، با رنجشش غمی هم در دل من رخنه کرد. آرزو می‌کردم فردا باز هم او را ببینم و امیدوار بودم که باعث ترس او نشده باشم. نمی‌توانستم به خدمتکاران هم بگویم که پسرک را برایم پیدا کنند و دستور دهم هر روز پسرک را به باغچه فرا بخوانند؛ چون  نه توان گفتن این را داشتم؛ اگر    هم می‌گفتم، از طرف وزیران طرد می‌شدم و بیشتر قلب پدرم را به درد می‌آوردم. ولی پسرک خدمتکار با نگاهش، با حرف‌هایش، با برخوردش، ذهن مرا تسخیر خود کرده بود و من این را مبنا بر دیوانه شدنم. می‌دانستم؛ ولی نمی‌دانستم که در نگاه اول و دیدار اول عاشق فردی ممنوعه از دنیای جداگانه شده‌ام.

@Otayehs

@NAEIMEH_S @Najmeh @Nasim.M @Nayereh @nazi nima  @nightrage@negin yazdani  @آشوب@آیلار مومنی@آتنا شکاری@آئیـSHMAـا@arrtahoor@بوقلمون @amitis98ia@banouyehshab @S.u @Sahar_66@آتنا شکاری @Dark deram  @Delito @Damon.S_E @Delito@ببعی معتاد3@Bhreh_rah@نیکتوفیلیا@نرگس شریف @نوازش

@Sana_farzane  @Sara  @سادات.۸۲  @سوگند @سایان@سحرصادقیان @دخترخورشید @FAR_AX @Farinaz @Farnaz.zar  @Farnaz.zar @Gisoo_f  @hadis Hs @hadis.pnh @hana81 @hadis.pnh @haniye_sh  @[email protected] @m.azimi  @Masi.fardi@Hasti.abdoshahirad  @-Ghazal- @-mAhsA.86-@FATEMEH_96  @-Madi-@fatemeh@Fateme71 @Fateme Cha @Z.A.D @z̸a̸h̸r̸a̸ @zahra.m  @valor.adler@Viyana@Crystal.  @Viow𖣘  @Mahla@banouyehshab@فاطمه کیومرثی  @Omaay@Mahfam  @Delito@mah86@Bhreh_rah@ببعی معتاد3@K.A  @Farinaz@amin141  @Atlas _sa@شوکران@Ataras_02@خاتم@.Abi.AR  @Aryana@Noora@ماه تی تی @Lo_ghazal1  @Qazal @Imaryam@Elistar1213

@مانشMansh

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 15
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((به نام خالق عشق))

#پارت_ششم

((ویلیام))

 خود را با دلهره به اتاق رساندم و خدا را بابت اینکه قبل از پدرم به اتاقم رسیده بودم شکر کردم؛  زیرا بیشتر از سه ساعت بیرون بودم. خود را آراسته و مرتب می‌کنم؛ البته بسیار جاهلانه رفتار کرده بودم؛ چنینی لباس اشرافی را پوشیده بودم و بیرون رفته بودم. ممکن بود دخترک رزی شک کند و در آن لحظه قدمی با مرگ فاصله داشتم؛ ولی با وجود این‌ها فرداه م در همان ساعت به نزد رزی می‌روم. ولی پیش از آن باید درباره‌ی شاهزاده‌ها و پادشاه و کل ایالات غم تحقیق می‌کردم تا بتوانم خود را از مرگ وارهانم و به آزادی برسانم. در تصور من یک قدم فاصله بین مرگ و آزادی وجود داشت که این خود انسان بود که سرنوشتش را رقم می‌زد.

با صدای در به خود آمدم و اجازه دادم فرد پشت در داخل شود. خدمتکار وارد شد و گفت که باید امروز را به نزد پدرم بروم و در گفتگوی وزیران شرکت کنم.

با شنیدن حرفش در دل آهی برای این کاخ و دسیسه‌های پدرم و وزرا کشیدم. گاهی اوقات زندگی در این ایالات دل من را خون می‌کند و تنها درمانش آزادی و فرارم در هنگام درس‌هایم بود. وارد اتاق جلسات می‌شوم و به پدرم تعظیم می‌کنم و به سمت جایگاهم می‌روم. وزیران بر من و پدرم درود می‌فرستند. بسیاری از وزیران من را بخاطر بخشنده بودنم و مهربان بودنم به ولیعهدی قبول ندارند؛ ولی همیشه پدرم آنان را با پول ساکت نگه می‌دارد؛ به همین دلیل فشار بیشتری به من برای مصمم بودن و سنگدل شدنم می‌آورد.

با قیافه‌ای پر از غم بر روی تخت ولیعهدی‌ام نشسته‌ام و به ظلم‌های پدرم و وزیران گوش می‌دهم. گاهی اوقات تسلیم می‌شوم و سعی می‌کنم در برابر سختی‌ها زانو بزنم؛ ولی یاد و خاطر حرف‌های مادرم لحظه‌ای مرا تنها نمی‌نماید‌. مادرم قبل از مرگش تنها وصیتش به من این بود که ایالاتی در سراسر دنیا به وجود آورم که همه آزادی احساسات داشته باشند. من گاهی با خودم در رویاهایم چنین دنیا را تصور می‌کنم؛ ایالات عشقی را تصور می‌کنم که تمام دنیا با تمام احساسات برای اوست. جلسه تمام می‌شود و وزیران هر کدام با تعظیم از درگاه امپراطور خارج می‌شوند و من می‌مانم و پدرم. باید همین لحظه از پدرم فرار کنم؛ اگر این کار را انجام ندهم باعث می‌شود او تمام راز‌ها را درباره‌ی من بداند و این برابر است با زندانی شدنم و گرفتن آزادی سه ساعته‌ای که دارم‌. پس به بهانه‌ی کتابخانه رفتن بلند می‌شوم و به پدرم موضوع را می‌گویم. پدرم با اصرار می‌خواهد که کنار او باشم ولی بطور باورنکردنی‌ای خوشحال است که پول‌هایش و سرمایگذاری‌اش روی من تاثیر گذاشته. ولی این بسیار مضحک است؛ چون چنان چیزی که او فکر می‌کند اصلاً اتفاق نیفتاده و نخواهد افتاد. از اتاق جلسات بیرون می‌آیم و خودم را به کتابخانه می‌رسانم. باید درباره‌ی دوست ممنوعه‌ی جدیدم اطلاعاتی کسب کنم و خودم را برای دیدار مجدد با او و ایالاتش آماده نمایم.

@-Madi-

@Otayehs

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((به نام خالق عشق))

#پارت_هفتم

((ویلیام))

لا‌به‌لای قفسه‌ی کتاب‌ها دنبال نقشه و اطلاعت مربوط به ایالات غم می‌گشتم که توسط جاسوس‌هایمان در آنجا جمع‌آوری شده بود. خود را به قسمت سیاسی رساندم بلکه اینجا باشد. همان‌طور که داشتم بررسی می‌کردم چشمم به کتابی افتاد. خود را به آن سمت رساندم و کتاب را برداشتم و به نامش نگریستم ((نوشته های محرمانه)) بر رویش حک شده بود و این مرا مطمئن می‌کرد که قطعاً اگر بخواهم اطلاعاتی را به دست آورم، دقیقاً همین کتاب می‌تواند به من کمک کند. همان‌جا نشستم و به قفسه‌ی کتاب‌ها تکیه دادم. کتاب را باز کردم و در ابتدای کتاب نقشه‌ی ایالات غم بر روی صفحه پدیدار شد. شروع کردم به خواندن کتاب. همان‌طور که می‌خواندم فهمیدم ایالات غم همچو ایالات شادی شش کشور به نام‌های نفرت، اشک، انتقام، خیانت، خودکشی داشت که کشور غم هم با این شش کشور متحد شده بود. در کشور خیانت شهری به نام دروغ قرار داشت و چیز دیگری که مرا متعجب کرد دانستن این بود که شهری به اسم دروغ هم در کشور دلغک وجود داشت. هر چه جلوتر می‌رفتم اطلاعات جالب‌تر می‌شد. رسیدم به نام پادشاهان کشور‌ها و پادشاه‌ کل ایالات و ولیعهدها. به اسم تک- تک پادشاهان و ولیعهدهایشان نگریستم ولی اثری از اسم دخترک ندیدم. به اسم فرمانروای بزرگ نگاه کردم که فرانسیس نام داشت و بعد به اسم ولیعهدش نگاه کردم. با دیدن آن اسم لحظه‌ای دنیا بر روی چشمانم تار شد و حال مرا دگرگون ساخت. من فرد ممنوعه‌ای را انتخاب کرده بودم؛ من زندگی خود را در دام مرگ گذاشته بودم. مغزم مدام به این فکر می‌کرد که دیگر به آن مکان برنگردم و قلبم من را به سمت دختر رزی فرا می‌خواند. قلبم همچو نیروی مغناطیسی عمل می‌کرد که به سمت قطبش روانه می‌شد. قطب دیگر نیروی مغناطیسم در کشوری ممنوعه قرار داشت؛ ولی قلبم چنین چیزی را نمی‌فهمید و من را به سمتش می‌کشاند؛ به طوری که هربار از قلبم نافرمانی می‌کردم، قلبم درد می گرفت و مرا به هلاکت می‌رساند. قلبم دخترکی را می‌خواست که همچو رز شکفته شده بود و زیبای خود را به رخ می‌کشاند. تصمیم گرفتم به ندای قلبم گوش دهم و فردا هم به سمت دخترک روانه شوم؛ ولی یادآوری مغزم را با نادانی از خود دور کردم. مغزم مدام یک جمله را تکرار می‌‌کرد؛ هیچگاه قطب‌های مغناطیسی به هم نمی‌رسند، هیچگاه نمی‌توانند مکمل هم بشوند، هیچگاه نیروی مغناطیسی قطب شمال به نیروی قطب جنوب نمی‌رسید و مدافعه‌های در این بین وجود داشتند که امکانش را غیر ممکن می‌کرد. ما قطب‌های مغناطیسی دنیا بودیم و مدافعه‌های ما هیچگاه نمی‌گذاشتند ما به هم برسیم و من به راحتی این موضوع را زیر گذاشتم و سمت قلبم پیش رفتم.

@Otayehs

@-Madi-

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((به نام خالق  عشق))

#پارت_هشتم

((ویلیام))

 

در راه رسیدن به یاری هستم که خطرناک است ولی آرامش شدیدی برای قلب غمگینم است. تمام شب را به امروز فکر می‌کردم به ترس‌هایم، به کنجاکاوی‌ام، به دخترک رزی زیبا، به سرنوشتم. من خطرها را می‌دیدم ولی هیچگاه در زندگیم آدم فرار از خطر نبودم؛ این نه تنها نقطه قوتی نبود بلکه خودش دردی بر روی دردهای روزافزون بود. پدرم تنها در یک جهت به من اعتماد داشت آن هم این بود که تنها کسی بودم که در ایالات اکثر احساس‌ها را می‌دانستم و می‌توانسم آن حس‌ها را نشان بدهم. پدرم هیچگاه در این موضوع به من افتخار نمی‌کرد بلکه من را منزجرکننده می‌دانست. با وجود آنکه در خیلی از جنگ‌ها احساس‌های من توانسته بود بدادش برسد. نمی‌دانستم کدام یک از غم‌هایم را تسکین دهم ولی یک چیز را خوب می‌دانستم که اگر هرکدام از این غم‌ها در همان لحظه حق داشتن که خود را نشان دهند دیگر به عقده‌ای بزرگ و دردناک تبدیل نمی‌شدند. از آن طرف دیوار پایین رفتم و به سمت رزهای قرمز رفتم. کمی زودتر از دخترک سررسیده بودم و دلیلش هم آماده کردن خودم با روبه‌رو شدنش بود. دستی به گل‌های قرمز رز زیبا کشیدم و با صدای فردی که پست سرم قرار داشت از جا پریدم و همین باعث شد که دستم با خار‌های تیز گل‌های رز زخمی شود.

دخترک به جلو آمد و با عصبانیت گفت: دیگر هیچ وقت به گل‌های من دست نزن، هیچ وقت، فهمیدی؟

هنگامی که دیدی جواب نمی‌دهم به سمتم برگشت و به انگشتم که خون روی آن روانه شده بود و من مشغول پاک کردن مایع سرخ رنگ بودم نگریست؛ با نگرانی به سمتم آمد و انگشتم را در دست گرفتت و مکید.

از کار ناگهانی‌اش بسیار تعجب کردم.

دخترک هنگامی که خون بر روی انگشتم مکید و خون مکیده شده از دهانش را توف کرد کمی دامنش را بالا آورد و من بسیار ترسیدم و چشانم را زود بستم. دخترک خنده‌ای کرد و تکه پارچه‌ای که از پایین لباسش کنده بود را نشانم داد که من با تمام وجودم شرم را احساس کردم به طوری که دوست داشتم در زمین فرو بروم

دخترک دوباره دستم را گرفت و پارچه انگشتم را بست تا از خونریزی انگشتم جلوگیری کند.

هنگامی که دستم را با پارچه بست کنار کشید و به سمت گل‌های رزش رفت و گفت: رزهای این باغچه زیباترین رزهای این ایالت هستند ولی این رزها با وجود زیبایی باورنکردنی‌شان تیغ‌های سمی در خود دارند که اگر این تیغ‌ها باعث جراحت فردی شود ممکن است او را پس از چند روز تشنج کردن از پای درآورد‌.

با وجود اینکه این گل‌های رز عزیزترین و قشنگ‌ترین علاقمندی‌های من هستند ولی هیچگاه آن‌ها را نوازش نکردم چون چیزی هماننند این گل اگر زیبایی بسیار داشته باشد همانقدر هم می‌تواند خطرناک باشند. گاهی بعضی از زیبایی‌ها و عزیز بودن‌ها فقط نگریستن و سوختن است زیرا او می‌تواند اولین سلاح برای جان تو باشد.

رز من گفت و قلب من با هر کلمه از حرف‌هایش تکه- تکه شد و امید از تنم رخنه بست و دنیا در وجودم سرد شد.

@Otayehs

@-Madi-

 

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((به  نام  خالق عشق))

#پارت_نهم

((ویلیام))

 

با ناراحتی در کنار رز راه می‌روم و او باغچه را با شوق به من نشان می‌دهد و خاطراتش را برای من تعریف می‌کند. دخترکی که هیچگاه حرف نمی‌زد برای شاد کردن من و دور کردن نارحتی‌ام به حرف آمده بود ولی هرچند گاهی کلمات را با تردید به زبان ادا می‌کرد و گاهی اوقات هم عصبانی می‌شد ولی عصبانیتش را کنترل می‌کرد، گاهی هم تمام وجودش را شرم در بر می‌گرفت ولی هیچکدام از کارهایش نتوانسته بود نگرانی‌ام را تسکین دهد زیرا منشا نگرانی‌ام خود اویی بود که مرا در نگاه اول شیفته خود کرده بود.

چشمان دریایی‌اش برای غرق کردن من در خودش کافی بود، صورت سفیدش با حالتی زیبایی کشیده بود و طلاهیش که باد آن‌ها به هر طرف آزادانه حرکت می‌داد و وای بر لعل خوش حالتش! همه‌ی این زیبایی‌ها قلب من را اسیر خودش کرده بود.

او نه تنها با زیبایی بلکه با گستاخی‌اش، با بی‌مروتی‌هایش، با پنهان کردن احساساتش، با چشم‌هایی پر از راز و درد، با صدایش، با حالت‌هایش مرا مجذوب خود کرده بود. حال او از من می‌خواست که فقط بنگرم و حق نوازشش را ندارم؟ باید بسوزم در دوست داشتنش؛ چرا؟! چونکه او سمی بود، چونکه او ممنوعه بود. مگه او از دل افسار گسیخته‌ی من خبر داشت و این‌گونه قضاوت می‌کرد؟ درد در تک تک وجودم برای داشتنش، برای ماندش، برای برداشتن ممنوعه بودنش، برای زندگی او و خودم در بدنم می‌پیچید. من هنوز تنها با نگاه او سرپا ایستاده بودم زیرا او قوت قلبی بود که سعی می‌کرد همگان را آرام نگه دارد.

با صدا زدن‌هایش به خود آمدم و نگاهم  را با دلتنگی از او گرفتم.

رز گفت: خوبی؟

اولین بار بود که صمیمی باهام حرف می‌زد ولی من آنقدر گیج و مستاصل بودم که در آن لحظه فقط مرگ را می‌خواستم.

با صدای آرامی گفتم که:

- خوبم.

ولی او دردی و غمی که در تمام بدنم وجود داشت خوانده بود و برای دلداری من به حرف آمد ولی او اشتباه فکر می‌کرد.

رز گفت:

- آنقدر از مرگ می‌ترسی؟! پس چرا خودت را شجاع نشان می‌دهی؟!

نترس به خیر گذشت ولی من بارها و بارها به مرگ فکر کردم. من مرگ را هرروز آرزو می کنم. می‌دانی چرا؟!

با حرف‌هایش قلب من را، درد من را بیشتر کرد.

با غمی بسیار زیاد در صدایم پرسیدم:

- چرا؟!

و او جواب داد که با مرگش می‌تواند به سوی مادرش و نزد مادرش برود و می‌تواند خوشحال باشد.

هنگامی که این را شنیدم دیگر طاقتم طاق شده بود و غم‌هایم با مروارید‌های آبی بر روی صورتم سرریز شدند. می‌دانستم که نام این مروارید‌ها اشک نام داشت. آنقدر گریه کردم که دیگری نفسی برای صحبت کردن برایم باقی نمانده بود. بعد از آنکه آرام شدم، دخترک دستی نوازشگرانه بر پشتم کشید و گفت:

- آفرین پسر خوب؛ حالا خوب شدی. نباید هیچگاه اینگونه غم‌هایت را پنهان کنی؛ اشکال ندارد گریه کنی. تو مثل من نباش، با دنیا سرد نشو؛ هر غمی اذیتت کرد در همان حال آن را بیرون بریز. هرگاه هم ناراحت بودی نزد من بیا گریه کن من قول می‌دهم به کسی چیزی نگویم. اگر غم‌های دلت کهنه شوند و همان‌طور در قلب بمانند دیگر توانی در بدنت برای شجاع بودن باقی نمی‌ماند.

با حرف‌های دخترک اشک‌های شوقم قطره قطره روی گونه‌هایم چکیده اند.

دخترک با نگاهی که هم خنده و هم تعجب در آن مشهود بود به من نگریست. لازم دانستم که به او جواب دهم و او را فرمانده‌ی قلبم کنم، به او اعتماد کنم پس گفتم:

- به این اشک‌ها، اشک شوق می‌گویند. با گریه کردن بسیار متفاوت است؛ این اشک حاصل شادی بعد از غم است.

دخترک بدون آنکه تعجب یا سوال دیگری بپرسد لبخند قشنگش را برای اولین بار به من هدیه داد و من قسم خوردم که مسبب شادی‌اش شوم و او مسبب پاک کردن غم‌هایم. بدین صورت ما می‌توانستیم همیشه برای ابد در کنار هم بمانیم. من تصمیمی گرفتم تنهایی در این آتش نسوزم و عشقم را با رز تقسیم کنم ؛اینگونه هیچگاه از هم جدا نمی‌شویم؛ اینگونه هردو حاصل زندگیمان فقط عشق بود و بس.

@-Madi-

@Otayehs

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 6
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((به نام خالق عشق))

#پارت_دهم

((رز))

 

چیزی درون من دگرگون شده بود و من به خوبی از ابن باخبر بودم. رفتارم، حرف‌هایم، احساستم دیگر پیرو من نبودند و تمام قوایشان را به دل داده بودند. قدرت قلب از همه خوبه و همه چیز بیشتر شده بود به طوری که اگر حرکتی برخلاف میل او صورت می‌گرفت، باعث می‌شد که دل نیروهایش را به سمت یاخته‌های عصبی بفرستد و آنان را تا مرز جنون شکنجه کند و همین درد مرا را مجبور به سکوت کردن می‌کرد.

 ولی این درد با تمام دردها فرق داشت. این درد بسیار شیرین بود؛ این درد خود مسکنی برای تمام وجودم بود. ولی وای بر زمانی که احوال دل پسرک با دل من جور نبود! وای به زمانی که احوال دل پسرک مریض بود!

دیگر دلی نبود؛  دیگر درد شیرینی نبود که آن را بچشی؛ بلکه عذابی بود که با بی‌رحمی به تک تک اعضایم اجبار می‌شد و من مجبور به تحمل کردن این درد لاکردار بودم؛ زیرا قدرتی نداشتم که جلوی آن بایستیم. و هنگامی که تمام انرژیم را جمع می‌کردم که به مرکز سپاه حمله کنم، با درد شیرینش مرا مست می‌کرد.

امروز دل من با تمام وجود برای دل پسرک فریاد می‌زد تا او را آرام کنم. تمام حرکاتم، تمام رفتارهایم، تمام کارهایم به فرمان دل انجام می‌‌شد و من نظاره‌گر وجود و باطنی بودم که خود را بعد هجده سال به رخ کشاند و من همچنان برای این حالم و برای پیدا کردن باطن خود مدیون قلب خودم و قلب پسرک بودم.

من امروز برای تمام عمرم جادو شدم؛ جادوی چشمان سبز رنگ پر از اشک؛ جادوی ستون رعنایم شدم که بدجور تکیه‌گاهم شده بود. من جادوی خنده‌ها و رفتار و شیطنت‌هایی شده بودم که بی‌پروا به من هدیه داده می‌شد. من جادوی وجود فردی ناشناس شده بودم ‌که با آمدنش به باغچه‌ام، زندگی‌ام را تغییر داده بود و من هیچ‌گاه گلایه‌ای از این جادوی قشنگ نداشتم.

ولی تنها چیزی که مرا می‌آزرد ترس بود؛ ترس از دست دادن آن قلبی که امروز بی‌مهابا برای من می‌تپید؛ ترس خطر پسرک، ترس ناراحتی‌اش! همه‌ی این‌ها مرا درگیر خودشان کرده بود و من را دچار دوگانگی و ترسی شدید کرده بودند. ولی با وجود این‌ها شیرینی این درد و این جادو بیشتر از ترس، آزرده خاطر شدنم بود و من راهم را از همین اول جدا کردم، من او را تا آخر عمرم اسطوره‌ی زندگی‌ام برگزیدم.

@Otayehs

@AaronCob  @Almas @Sahar_66 @Sahar_66 @Sana_farzane  @Delito @Darya_22@Damon.S_E @Dark deram @delvan  @dinaamiri.@sanaz87@Ad Manager elif  @S.u @amitis98ia  @DrHESS8@amitis98ia @Alone girl
@FAR_AX @Farinaz  @Z.A.D @lr.say @K.A @Kimiy_mw77  @z̸a̸h̸r̸a̸@Hasti.abdoshahirad  @Mahfam@mah86@Pardis  @Mahgol@Omaay  @Masi.fardi@Mahla@شقایق.نیکنام @pegah11z@thezeynaw @yedone @Taraneh.Gh @Talatom @Roshana @Qazal  @yedone@mah86  @Roar @Red_girll @Raha_yee @Elistar1213 @Weird@nazi nima @nazi nima @bita.mn  @Bhreh_rah@banouyehshab  @M.M.MOSLEMKHANI @Nasim.M @Najmeh @NAEIMEH_S @m.azimi@Bhreh_rah @Venus_m @Crystal. @zahra.m  @Viyana@Venus_m@hany.rS @haniye_sh@Farnaz.zar  @Greengirl@Ghazalbavi @Gisoo_f  @golpar @hadis Hs @HALF DEAD  @-Madi-

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 10
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...