رفتن به مطلب

رمان سرنوشت سیاه | بیتا ماندنی زاده کاربر انجمن نودهشتیا


bita.mn
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان سرنوشت سیاه 

ژانر: غمگین.عاشقانه.تراژدی 

نویسنده:بیتا ماندنی زاده 

خلاصه:سرنوشت چیز عجیبه ای سرنوشت برای همه یکسان نیست برای یک نفر به شیرینه ابنبات برای یک نفر هم مانند یک فنجان اسپرسو تلخ یک نفر به معشوقه اش میرسد و یک نفر در اتش عشق معشوقه اش میسوزد و خاکستر میشود یک نفر زندگیش را دوس دارد و لبخند میزد ولی یک نفر زندگیش مانند پرهای کلاغ سیاه تیره است لبخند که نمیزند هیچ گریه هم نمی تواند کرد. داستان همان یک نفر است که سرنوشتش سیاه است. 

ناظر: @_Zeynab

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:
نفرین به عشق و عاشقی
نفرین به بخت و سرنوشت

به اون نگاه که عشقتو
تو سرنوشت من نوشت

نفرین به من نفرین به تو
نفرین به عشق من و تو

به ساده بودن منو
به اون دل سیاه تو


(پارت اول)(رها)

اواخر ابان ماه بود، توی کوچه قدم میزد برگ های خشک درختا روی زمین ریخته شده بود و با هر قدم صدای ناله هایشان را زیر پایم میشنیدم هوا مثل دلم گرفته بود؛ 
پا تند کردم تا سریع تر  به دانشگاه  برسم چند قدم مانده بود تا وارد دانشگاه بشم که پسری به شانه ام تنه زد و زودتر وارد دانشگاه شد اهمیتی ندادم و داخل شدم به سمت نیمکتی که گوشه ای از حیاط زیر درخت بید مجنون قرار داشت نشستم دستام رو از توی جیبم در اوردم و به هم مالش دادم.
روز حوصله سر بری بود 10 دقیقه تا شروع کلاس مونده بود بلند شدم به سمت کلاسم رفتم وارد شدم مثل همیشه دخترا گوشه ای نشسته بودن و پچ پچ میکردن پسرا هم گوشه ای دیگه نشسته بودن و توی سر کله ای هم میزدن ردیف وسط نشستم سرم رو روی میز گذاشت با تکون دادن شونم بلند شدم به کسی که تکونم میداد نگاهی کردم تارا دوستم بود چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
- حوصله ندارم ولم کن.
- چیشده.
- چیزی نشده فقط حوصله ندارم باشه.
- اوکی هرجور راحتی.
بعد از چند مین استاد اومد و شروع کرد به درس دادن بعد تموم شدن وقت کلاس اولین نفر از کلاس زدم بیرون سریع به سمت خروجی دانشگاه میرفتم وسط خیابون میدویدم که ماشینی با سرعت اومدسمتم  سر جام وایسادم خودمم نمی دونم چرا نمی خواستم حرکت کنم درست قبل از برخورد با ماشین کسی بازوم رو گرفت به سمت خودش کشید انگار تازه به خودم اومده باشم به سمت کسی که منو کشیده بود برگشتم پسری قد بلند که موهای خیس مشکیش روی صورتش ریخته بود کی بارون شروع به باریدن کرد که من نفهمیدم پسر من رو از گوشه ای برد و داد زد:
- هی دختر تو عقلت رو از دست دادی وسط خیابون وایسادی بربر ماشینی که به سرعت سمتت میاد رو نگاه میکنی.
بی حس خیره شدم توی چشماش و بدون گفتن حرفی از کنارش رد شدم و به سمت خونه رفتم کلید انداختم و وارد خونه شدم خونه ساکت بود به اشپزخونه رفتم برگه یادداشت رو از روی اپن برداشتم (رها جان من و پدرت رفتیم خونه عموت غذات تو یخچاله گرم کن بخور)
پوزخندی زدم و یادداشت رو سر جاش بر گردوندم وارد اتاقم شدم لباس هام رو عوض کردم و خودم رو روی تخت انداختم چشمام رو بستم و نفس های پی در پی میکشیدم از جام بلند شدم رفتم داخل سالن روی مبل نشستم و تلوزیون رو روشن کردم یه فیلم عاشقانه پخش میکرد کانال رو عوض کردم هیچ فیلم خوبی نداشت تلوزیون رو خاموش کردم و به اتاقم رفتم جلوی میز ارایش نشستم به چشم های سرد بی حس دختر روبه روم  خیره شدم پوزخندی بهش زدم و از جام بلند شدم روی تخت دراز کشیدم بالشت رو توی بغلم گرفتم و چشمام رو بستم بعد از چند دقیقه بخواب رفتم.
                     *****
با صدای تلوزیون چشمام رو باز کردم از جام بلند شدم موهام رو بستم و به سالن رفتم به مامان بابا سلام کردم مامان گفت:
- رها چرا غذات رو نخوردی.
- گشنم نبود.
- باشه ما شام خوردیم برات غذا گرم کنم.
- گرم کن.
پشت میز ناهار خوری نشستم و با ناخون هام ور رفتم مامان غذا رو جلوم گذاشت شروع به خوردن کردم بعد از تموم شدن غذا ظرف رو توی سینک گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم روی تختم نشستم گوشیم رو از روی پا تختی برداشتم یه فیلم گذاشتم و نگاه کردن بعد از دو تا فیلم گوشیم روی سایلنت گذاشتم و به سقف خیره شدم بعد از خسته شدن چشمام به خواب رفتم.
صبح ساعت 8 بلند شدم اماده شدم رفتم بیرون یه چنتا اگهی استخدام پیدا کردم رفتم پارک روی نیمکتی نشستم و اگهی هارو نگاهی انداختم اولی که پرستار بچه می خواست که من حوصله اش رو نداشتم دومی یه فروشنده زن می خواست که من حوصله اینکه با مشتری چونه بزنم رو نداشتم سومی که ابدارچی می خواست که ابدا تقریبا نا امید شده بودم که اخرین اگهی یه منشی برای شرکت می خواست این یکی بدک نیست میرم یه سر میزنم اگه محیط خوبی داشت کار میکنم اگهی رو توی کوله ام انداختم و به سمت دانشگاه رفتم  ساعت 11 کلاس داشتم هنوز یه نیم مونده بود با کلاس تشکیل بشه بخواطر همین تصمیم گرفتم برم سلف یه قهوه بخورم  پشت یه میز نشستم و قهوه و کیک سفارش دادم منتظر سفارشم بودم که حرفایه اکیپ دختری که پشت سرم بود کنجکاوم کرد.
- بچه ها من روی یک نفر کراش دارم.
-  واقعا مونا کیه ما دیدیمش .
- نه هنوز تازه اومده اسمش رادوینه.
- اوه مشتاق شدیم کراشت رو ببینیم مونا.
-  بچه ها خیلی جذابه قدش بلند موهاش مشکی هیکلی وای خدا خیلی خوبه ولی خیلی مغروره اصلا به هیچ دختری توجه نمیکرد.
- پس برو مخش رو بزن.
- اره خب ازش خوشم اومده مخش رو میزنم.
دیگه به حرفاشون گوش ندادم تا اینکه سفارشم رو اوردن.بعد از حساب کردن به سمت کلاسم رفتم جزوه ام رو در اوردم و شروع به خوندن کردم پنج دقیقه بعد استاد اومد و برگه ازمون رو جلومون گذاشت تقریبا همش رو بلد  بودم،شروع کردم به جواب دادن.
بعد از تموم سدن کلاسم سر جام نشستم چون 20 دقیقه تا کلاس بعدیم مونده بود با گوشیم سرگرم بودم که تارا اومد همونطور که گوشیم رو داخل کولم برمیگردوندم گفتم:
- چرا  اولین کلاس نیومدی؟!
- تا رسیدم دانشگاه اقای سهرابی جلوم رو گرفت گفت که کار مهمی داره دیگه رفتیم کافه صحبت کردیم تا الان.
-  چی میگفتین مگه که تا الان طول کشیده؟
- گفت که از من خوشش اومده اگه میشه  بیشتر باهم اشنا بشیم.
- تو چی گفتی؟
- اوم خب پسر بدی نیست قبول کردم.
- پس از سینگلی دراومدی اخر.
- اره عصر هم باهاش قرار دارم.
- خوش بگذره.
- ممنون.
یکم دیگه با تارا حرف زدیم که استاد اومد.
بعد از کلاس با تارا داخل محوطه نشسته بودیم تا وقتی که کلاس بعدیمون شروع بشه تارا انگار که چیزی یادش اومده باشه رو کرد سمت من و گفت:
- راستی رها یادم رفت بهت بگم مونا هست داخل کلاسمون جلف میگرده.
- خب که چی.
- میگن روی یه تازه وارد کراش زده.
-  اوم جالبه.
- اهه توعم که برات مهم نیست بخواطر همین اخلاقته هنوز سینگلی.
-  چه خوب.
- ایش،رها فکر کنم داخل کلاس بعدیمون بتونیم کراش مونا رو ببینیم.
- شاید.

       

                   

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...