رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان ملکه ی نقطه ی متروکه | فاطمه اکبری کاربر انجمن نودهشتیا


Fatima.a
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:ملکه ی نقطه ی متروکه

نویسنده :فاطمه اکبری 

ژانر: ترسناک، راز آلود، اکشن

 

خلاصه:

آرتمیس دختری عجیب و بد اخلاقی که گذشته ی خوبی نداشته و به همین خاطر از خونه فرار کرده. برای اینکه جایی برای زندگی داشته باشه به متروکه ترین نقطه ی شهر میره و توی همین مسیر با دختری آشنا میشه که دست روزگار اون هارو به جایی میبره که.... 

 

مقدمه:

ممکنه تو زندگیت به خیلی چیزها اعتقاد  نداشته باشی و به خیلی چیزها هم ایمان! اما سرنوشت ممکنه تو رو به جاهایی ببره که فکرش روهم نمی کردی! 

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ زهرا بهرامی

ناظر: @ Outis

ویرایش شده توسط Fatima.a
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                         به نام آن که جان آفرید 

پارت1

خودم رو تقریباً از ماشین آنیسا پایین پرت کردم و از روی خاکریز هایی که صداشون زیر کفش گوش رو بازیچه ی خودش می کرد و سکوت شب رو می شکست به سمت اون دکه ی روزنامه فروشی همیشگی حرکت کردم. آنیسا رفیقم بود در واقع بهتره بگم تنها رفیقم!

به هیچ وجه آدم برون‌گرایی نیستم و تعداد آدم هایی که تو زندگیم وجود دارن انگشت شمار هست و این یعنی آنیسا خیلی خاص بوده که تونستم باهاش ارتباط بگیرم. شاید فکر کنید منظور من از خاص بودن یعنی کسی با ویژگی های منحصر به فرد اما نه، منظور من از خاص یعنی یکی دقیقا مثل خودم! این راه باریک و طولانی مسیر همیشگی من بود. مسیری که تهش می رسید به همون دکه ی زنگ زده ی روزنامه فروشی. اینجا متروکه ترین جای شهر هستش و  این دکه ی متروکه محل زندگیم! آره گذشته ی کسل باری توی زندگیم داشتم. در یه خانواده ی سه نفره که من تنها فرزند  بودم زندگی می کردم. البته خداروشکر که تک فرزند بودم! تحمل کردن یکی دیگه مثل خودم برای پدر و مادرم دیگه واقعاً خود جهنم بود. زدم بیرون! منظورم از خونست.

همش پونزده سالم بود. البته الانم بیشتر از سه سال از اون موقع نمی گذره و باید بگم هجده سال کسل کننده ای رو توی این سیاره ی خاکی سپری کردم.  

پدر و مادرم هیچوقت دنبالم نیومدن و  خب من هم همین انتظار رو داشتم.اینکه براشون بی اهمیت بودم یکی از اصلی ترین دلایلی بود که خواستم ازشون فاصله بگیرم.

 

@ زهرا بهرامی

@ Outis

ویرایش شده توسط Fatima.a
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت2

به دکه می رسم. این روتین زندگی منه. زمزمه کردن آهنگ ایتالیایی نیکولا دیباری و غذا دادن به تِسا جزو معدود رفیق های من. سگ یا گربه نیست فقط یه جوجه تیغی طوسی رنگ هستش که پشت درخت ها پیداش کردم. اون طرف این مسیر درست رو به روی دکه ای که من زندگی می کنم پر از درخت های خشک و بدون برگ سر به فلک کشیدست. راستش تو این نقطه از شهر هیچکس جز من و یه پسر جیب بر زندگی نمی کرد که اون هم سه ماه پیش در اثر برخورد یه اتوبوس بهش مرد و من الان تنها باقیمونده ی این نقطه ی شهر هستم. میشه صدام کرد ملکه ی نقطه ی متروکه!ا

ما حاضرم قسم بخورم، این دکه ی زنگ زده ی  شش متری رو با هیچ جا عوض نمی کنم!

آره شاید از نظر خیلی ها یه دختر فوق العاده مزخرف به نظر می رسم که حتی حوصله ی خودش روهم نداره. یه دختر بد اخلاق و فوق العاده خشک، اما خب همین باعث شده که بتونم این اوضاع رو تحمل کنم. 

تِسا تنها کسی هستش که تمام زندگیم رو براش تعریف کردم و خب اون هم بخاطر اینکه نمی فهمه چی میگم!

با پیامی که روی گوشی قدیمیم میاد چشم از آسمون تاریک و تار شب بر میدارم و به شیشه ی شکسته ی تلفنم نگاه میکنم. 

آنیسا:تا حالا چیزی راجب کلبه ی گارِن به گوشت خورده؟ 

متعجب می شم و ابروهام به بالا می پرن. مگه میشه کسی گارن رو نشناسه. اما خب چرا این موقع شب همچین سؤالی می پرسه؟ 

جوابش رو دادم: آره خورده. چرا می پرسی؟ 

آنیسا:دلم حسابی برای یه ماجراجویی خطرناک تنگ شده. 

موهای مشکی رنگ موج دارم رو پشت گوشم می فرستم و جواب میدم: یعنی واقعاً می خوای بری گارن؟ 

بالافاصله پاسخ داد: باهم میریم. مگه نه؟ نگو که توهم مثل من مشتاق نیستی که گارن رو ببینی. 

کلافه نفسم رو بیرون فرستادم و جوابش رو دادم: مشتاقم اما فکر نکنم گارن چیزی برای ترس و هیجان داشته باشه. 

آنیسا: به هر حال ما می ریم و یه نگاهی میندازیم. باشه؟ 

به نظرم بد نمی گفت پس سریع یه باشه براش فرستادم و رفتم داخل دکه تا بخوابم.

با خودم زمزمه کردم: گارن! دختر عجب روزی بشه توی تسخیر شده ترین کلبه ی شهر. البته منکه به این خرافات باور نداشتم.

 

@ زهرا بهرامی

@ Outis

ویرایش شده توسط Fatima.a
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت3

کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت: اه، لعنت! فکر کنم پنچر شد.

نفسم رو آه مانند بیرون دادم و گفتم:تایر زاپاس نیست تو صندوق؟

انگشت های کشیدش رو دور فرمون محکم کرد و گفت: فکر نکنم. 

نگاهی به جاده ی پیش روم انداختم و گفتم:تکلیف چیه؟

آنیسا:فکر کنم ادامه ی مسیر رو باید پیاده بریم. 

سرم رو به سرعت به طرفش بر گردوندم:شوخی می کنی؟ هنوز نصف مسیر مونده و از طرفی ماشین رو باید چیکار کنیم؟ 

نگاه عسلیش رو به چشمام داد و گفت: میدونی که رایان مکانیکه. حالا هم بیاد ماشینش رو پنچر گیری کنه. 

نگاه منتظرم رو که دید ادامه داد: یعنی در واقع من الان بهش زنگ میزنم و ماجرارو تعریف می کنم و لوکیشن رو براش میفرستم و ما هم ادامه ی مسیر رو پیاده میریم و کارمون که تموم شد زنگ میزنیم بیاد دنبالمون. 

نگاه چپی بهش میندازم و میگم: فکر همه جاشم کردی. 

می خنده و میگه: تو وسایل رو بردار تا من زنگ بزنم. 

کوله هامون رو که محتواش شامل چراغ قوه، چسب زخم و ماده ی ضد عفونی کننده برای مواقع ضروری، آب و مواد غذایی و فندک و نقشه ی راه هست رو بر می دارم و از ماشین پیاده میشم. 

ماشین آنیسا در واقع برای ناپدریش رایان هست. رایان یه مرد چهل ساله ی فوق‌العاده باحال و مهربونه و آنیسا روهم خیلی دوست داره. در واقع بد از این که پدر آنیسا اون و مادرش رو ترک میکنه، رایان جای خالی پدرش رو براش پر میکنه و حتی به قول خودش اون از پدرش خیلی بهتره. 

نگاهم به درختان سر به فلک کشیده ای گره خورد که بی رحمانه دو طرف جاده رو در بر گرفته بودند. آسمون در این موقع روز مسلما باید از نور آفتاب وجودش طلایی رنگ میبود اما، مه عجیبی سرتاسر آسمون رو فرا گرفته بود و رنگش رو تیره و تار کرده بود. باد شدیدی می وزید که علاوه بر اینکه موهای مواجم رو به سادگی بازی میداد، خنکیش سلول به سلول پوستم رو لمس می کرد. منظره ای شگفت انگیز پیش رومون بود اما همونطور که زیبا بود ترس عجیبی به دلم مینداخت. 

 

@ زهرا بهرامی

@ Outis

ویرایش شده توسط Fatima.a
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...