رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

نغمه‌های خونین شب| Mikayla کاربر انجمن نودهشتیا


mikayla
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: نغمه های خونین شب

نویسنده: Mikayla

ژانر: #فانتزی #عاشقانه  #خون‌آشامی

خلاصه:  کسی چه می‌دانست که در پس پرده‌ی نگاه‌های بی‌احساس پادشاه اصیل‌زادگان چه می‌گذشت. نگاهی که سال‌ها به تابلویی بر روی دیوار خشک شده بود، یا شاهزاده‌ای که در تمام عمرش از ترس جان از همگان می‌گریخت. شاهزاده‌ای که مجبور بود با چنگ و دندان به مصاف با مرگ برود و پسرک نوجوانی که در میان مشتی خلافکار رشد کرده بود تا آن هنگام که در پی وظیفه‌ی ذاتی‌اش برای انتقام همنوعانش برخاست و شکارچی‌ای که در میان سایه‌های مرگ برای کشتن پادشاه اصیل‌زادگان شمشیر پر کینه‌اش را برهنه کرده بود تا دنیا را از شر او نجات دهد و ساحره‌ای که دلباخته‌ی دشمنش شده بود.
این داستانی درباره‌ی نغمه‌های خونین شب است. نغمه‌هایی که با درد و رنج در دل شب سراییده شده‌اند. نغمه‌هایی از حنجره‌های خون‌آلود... 

ویراستار: @ Paradise

ناظر: @ Outis

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط mikayla
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱

مقدمه:


والاکیا، سال ۱۰۰۰ میلادی


 آرام قنداق کودک تازه به دنیا آمده‌اش را در آغوش فشرد. دست جلوی لب‌های سرخ لرزانش گرفت تا جیغ نزند. عرق سرد ترس از روی پیشانی بلندش سر خورد و روی زمین سنگی فرو افتاد. آرام پلک زد از سوراخ دیوار می‌توانست همه چیز را ببیند. همسرش آغشته در خون روی زمین افتاده بود و نفس‌های پر زجری می‌کشید. آرام پلک زد دانه‌های درشت اشک داغ از گوشه‌ی چشمان زمردینش فرو چکید. لب‌های سرخ لرزانش بی‌صدا برهم خوردند. تنها یک کلمه از میان آن لب‌ها بیرون خزید:
-ریسوس!
همسرش با سرفه‌هایی خون‌آلود نیم‌خیز شد و دستش را سمت شمشیر شکسته‌اش دراز کرد. به کمک شمشیر شکسته روی پاهایش ایستاد. صدای نفس‌های سردش در میان زوزه‌ی آتش شعله‌ور گم می‌شد. بال‌های آبی خونین ریسوس در میان نور و غرش شعله‌های آتش می‌درخشید پیکری پوشیده در ردای جادوگری پا در اتاق گذاشت. جادوگر نیشخندی مغرور زد و گفت:
- اینجا دیگه آخر خطِ ولیعهد!
ریسوس به زخم عمیق روی سینه‌اش چنگ زد و با خشم غرید:
- دستت به لیلیان و بچه‌ام نمی‌رسه، آرگوس!
چند نفر از پشت آرگوس جادوگر وارد اتاق شدند. لیلیان بی‌صدا اشک‌های داغش را با کف دست پاک کرد و قیافه‌ی تک‌تک کسانی که وارد اتاق شده بودند را به خاطر سپرد. آرگوس اخم کوچکی کرد و دستانش را گشود و بی‌اهمیت گفت:
- مهم نیست ولیعهد! بعد از کشتن تو دنبالشون می‌گردم! به هر حال پیدا کردن یه زن که تازه یه بچه رو زاییده، سخت نیست!
ریسوس دندان‌هایش را روی هم فشرد و با صدای دورگه‌ای غرید:
- مگه از رو جنازه‌ام رد شی!
دستش را دراز کرد جریان هوای سرد دور دستش شکل گرفت و چند نیزه‌ی یخی را تشکیل داد. ریسوس به سرعت نیزه‌ها را سمت آرگوس پرت کرد. آرگوس تنها عصای بزرگ آبنوسش را روی سنگ‌فرش خانه کوفت. دیواری شفاف و جادویی حمله‌ی ریسوس را دفع کرد. آرگوس اخمی کرد و با تأسف گفت:
- خیلی ضعیف بود! تو از پدرت هم خیلی بدتری! حداقل اون جونور عوضی برام چند تا چالش درست کرد که سرگرم بشم.
ریسوس نفسی گرفت و تمام قدرتش را در پاهای زخمی‌اش ریخت. حمله‌ای انتحاری سمت آرگوس برد اما در میانه‌ی راه تیری سمی قلبش را شکافت. لیلیان محکم جلوی دهانش را گرفت تا جیغ نزند. زن شنل‌پوشی که در کنار آرگوس ایستاده بود، بی‌رحمانه قلب شاهزاده‌ی اصیل‌زادگان را نشانه رفته بود. ریسوس سر جایش تلوتلو خورد. مرد دیگری با شمشیر از پشت به ریسوس حمله برد. ریسوس دیگر توانایی مقابله نداشت. تیغه شمشیر از شکمش بیرون زد. ریسوس چرخید و با همان شمشیر شکسته خطی عمیق روی صورت آن مرد انداخت و غرید:
- خائن!
شمشیر شکسته‌اش را بالا برد تا گلوی مرد را بدرد. آن زن دوباره با کمان نیمه‌ خودکارش ریسوس را نشانه رفت. تیر از کمان بیرون جهید و دوباره سینه‌ی ریسوس را درید. چشمان سرخ ریسوس بی‌فروغ شد. پاهایش دیگر تاب نگه‌ داشتن او را نداشتند. بی‌اختیار روی صورت سقوط کرد. آرگوس لبخند شروری زد و گفت:
- ممنون عزیزم!
زن در جواب آرگوس پاسخی نداد و دستش را پایین آورد. کلاه شنل، صورت زن را مخفی می‌کرد. آرگوس از یکی دیگر از افرادش شمشیری گرفت و قدم قدم سمت شاهزاده‌ی نیمه‌جان رفت. چکمه‌های چرم قهوه‌ایش جیرجیر صدا می‌دادند. تیغه‌ی شمشیر را روی زمین کشید و با نفرتی فزون در چشمان قهوه‌ایش گفت:
- بعد از تو نوبت اون برادر احمقته که سعی کرد من رو بکشه! بعد از کشتن اون هم میرم سر وقت پدرت و از رو اون تخت لعنتی پایین می‌کشمش.
صدای قهقهه‌ی هیستریک آرگوس در اتاق پیچید. آرگوس نم چشمانش را با نوک انگشت گرفت و ادامه داد:
- بعد از اینکه بخاطر کشتن جادوگرا شکنجه‌اش کردم، جلوی همه سلاخیش می‌کنم و به بدترین شکل ممکن می‌کشمش! همون طوری که اون کثافت ماها رو شکنجه می‌کرد!
آرگوس شمشیر را بی‌هوا در کمر ریسوس فرو کرد. ریسوس خرخری از درد سر داد و روی زمین خونین چنگ کشید. ولیعهد خون‌آشامان در دایره‌ی بزرگی از خون خودش غلتیده بود. آرگوس عصایش را رها کرد. عصا صاف روی زمین ایستاد خم شد و با نیشخندی روانی‌گونه چنگی لای موهای سیاه بهم ریخته‌ی ریسوس برد. لیلیان چشمانش را بست و دهانش را محکم گرفت. بند‌بند انگشتانش از شدت فشار سفید شده بودند. صدای خرخر، پاشیدن خون و دست و پا کوبیدن روی زمین، پاهای لیلیان را سست کرد. نوزاد را در آغوش فشرد و آرام زانو زد. اشک‌های داغ بی‌وقفه همانند جویبار روی گونه‌های برجسته و داغ لیلیان در جریان بودند. صدای آرگوس در گوشش زنگ زد:
- سرش رو جلوی در خونه‌اش رو نیزه بزن تا اون پدر نکبتش ببینه! مارینوس! اگه می‌خوای وفاداریت رو نشون بدی، باید اون زنیکه و توله‌اش رو پیدا کنی.
صدای آشنای مارینوس نفرت را در دل لیلیان شعله‌ور کرد. مارینوس با تملق گفت:
- بله جادوگر بزرگ!
لیلیان نگاهی پر از امید و ترسی به نوزادش انداخت، نوزاد آرام خوابیده بود. لیلیان با چشمانی پر از اشک صورت کوچک و سرد نوزاد را نوازش کرد. صدای پای متجاوزان به خانه‌اش در حال دورتر شدن بود. جرئت نگریستن به بدن بی‌سر همسرش را نداشت. با اراده‌ی نجات تنها یادگار همسرش، پا در راه مخفی عمارت ولیعهد گذاشت،‌ لبش را گزید. چنگی به دامن سفید خونینش زد و از پله‌ها پایین رفت. به زودی آن عمارت قدیمی با خاک یکسان می‌شد، باید نوزادش را به محلی امن می‌رساند.  مشعلی را از روی دیوار سنگی برداشت و در تونل‌های تو در تو فرو رفت؛ تمام عضلاتش از خستگی جیغ می‌زدند و تقاضای لحظه‌ای استراحت داشتند. نوزاد بی‌تاب شده بود. به بدن کوچک و نحیفش کش و قوسی داد و نق کوچکی زد، لیلیان کمی نوزاد را تکان داد تا آرام بگیرد اما کودک با گرسنگی دنبال شیر می‌گشت. لیلیان به ناچار روی تخته سنگ کوچکی نشست و با غم و رنج کودکش را سیراب کرد. بعد از دقایقی برخاست و مشعل را برداشت. صدای پاهایی از بالای سرش به گوش می‌رسید. دانه‌های درشت و ریز عرق از روی صورتش به پایین می‌غلتید. گام‌هایش را بی‌صدا برداشت و با اشک از عمارت دور شد. بعد از نیم ساعت دریچه‌ی خروج را پیدا کرد، مشعل را در تونل انداخت. باد سرد پاییزی صورت خاکی و عرق کرده‌اش را نوازش کرد. به اطراف نگاهی انداخت؛ در آن جنگل سوت و کور هیچ خبری از متجاوزان نبود. تمام درختان شبیه هم در سایه غلتیده بودند. آب دهانش را قورت داد. کامش از شدت عطش خشک شده بود. سرش را برگرداند. نور عمارت آتش گرفته هم از آنجا مشخص بود. صدای نعره‌ای بلند و فراانسانی در جنگل پیچید. لیلیان با ترس خودش را زیر برگ‌های یک درختچه پنهان کرد. صدای نعره‌ی پادشاه خون‌آشامان را به خوبی می‌شناخت. تنها یک بار در طول عمرش پادشاه را دیده بود اما همان یک نگاه چنان ترسی بر جانش انداخته بود که دیگر نمی‌توانست آن را تا آخر عمر فراموش کند. نوزاد از صدای بلند به ترس افتاده بود. صورت سفیدش سرخ شد و نفسی گرفت تا گربه‌ی بلندی سر دهد. لیلیان با ترس و وحشت نوزاد را تکان داد و زمزمه کرد:

- عزیزم هیچی نیست! مامان اینجاست! گریه نکن!

نوزاد جیغی کم‌جان زد و به خودش پیچید. لیلیان هول شده بود و نمی‌توانست درست فکر کند. صدای شکستن شاخه درختی او را از جا پراند. سریع دست زیر شنلش برد و چاقویی را که ریسوس برای دفاع به او داده بود را درآورد و غرید:

- کی هستی؟!

صدای آشنای آرامش‌بخشی او را سر جای خود نشاند:

- آروم باش لیلیان! منم فافنیر!

ماهیچه‌های لرزان دست لیلیان شل شدند. چشمه‌های اشک لیلیان دوباره شروع به جوشش کردند. فافنیر جلوتر آمد. نور ماه موهای شاه بلوطی رنگ فافنیر را روشن کرده بود. فافنیر سریع در کنار لیلیان و نوزاد زانو زد. پارچه‌ی سفید روی صورت نوزاد را کنار زد و نگاه دقیقی به او انداخت. نوزاد آرام شده بود و با چشمان سیاه براقش به اطراف نگاه می‌کرد. فافنیر لبخند پر از غمی زد و گفت:

- درست شبیه ریسوسه!

صدای نعره‌ای دیگری از فاصله‌ی دور برخاست. فافنیر سرش را بالا آورد. چشمان سبز یشمی‌اش درخشید و با عجله کیسه‌ای به لیلیان داد و گفت:

- این راه رو برو و از رودخونه رد شو! داخل کیسه یه مقدار پول و آذوقه برات هست. یه اسب هم بعد از رودخونه برات آماده کردم. به دهکده‌ی سان برو. اونجا یه کلبه خارج از روستا هست. امنه برات!

لیلیان تک‌تک کلمات فافنیر را در هوا می‌قاپید. فافنیر لبان باریک سرخش را با زبان تر کرد و گفت:

- سر راهت اصلا استراحت نکن! فقط بدو! بعدا می‌بینمت.

لیلیان با وحشت سرش را به علامت فهمیدن تکان داد و برخاست. دامنش را کمی بالا گرفت و شروع به دویدن کرد. می‌دانست که چه دست آرگوس به او برسد و چه دست پادشاه در هر دو صورت می‌میرد. شاخه‌ها تیز درختان هر از گاهی به لباس‌هایش چنگ می‌زدند و صورتش را زخمی می‌کردند. پاهای باریکش از شدت خستگی جان نداشت. صدای نعره‌های پادشاه نزدیک‌تر شده بود. نوزاد باز به گریه افتاد. لیلیان سر نوزاد را به سینه‌اش فشرد تا صدای کمتری در جنگل بپیچد. غرش آب رودخانه امید تازه‌ای به او بخشید. لبخند نیمه‌جانی زد و سمت رودخانه دویید.

***

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

فصل اول: خاندانی به قدمت فئودالیسم
 
پاییز سال 2016 میلادی، جایی در حومه‌ی توکیو
 
باران بی‌وقفه می بارید؛ مردمی که چتر نداشتند با عجله در خیابان می‌دویدند تا خودشان را به سرپناه موقتی برسانند. دو دختر در ماشین اس‌ یو‌ وی سیاه‌رنگی نشسته بودند و در سکوت از پنجره ماشین به بیرون می‌نگریستند. دختر بزرگ‌تر روی صندلی جلو نشسته بود و به دستانش که غرق در خون بودند می‌نگریست. سرش را بالا آورد و به تابلوهای رنگارنگ و نئونی که در تاریکی شب برق می‌زدند، چشم دوخت. قفسه‌ی سینه‌اش بی‌صدا بالا و پایین می‌رفت. دانه‌های درشت باران به شیشه‌های ماشین می‌خورد و ضرب‌آهنگی غم‌انگیز پدید آورده بود. نگاه سیاهش از داخل آینه بغل به پشت افتاد. دختر دوم با چشمان تیله‌ای آبی تیره‌اش به او می‌نگریست. دختر دوم لبان قلوه‌ای صورتی‌اش را با کمی ترس و دو دلی روی هم فشرد و گفت:
- آکامه؟! کشتن چه حسی داره؟!
آکامه نگاهش را از آینه گرفت و بی‌احساس به خون خشک شده‌ی روی دستانش نگریست. لب‌های خشکیده‌ی سرخش را با بی‌میلی از هم گشود و گفت:
- منظورت از کشتن، کشتن خون‌آشام‌هاست؟ کشتن کسایی که به راحتی هم‌نوع‌های ما رو می‌کشن؟ درسته هانا؟
هانا نگاه تیله‌ای آبی‌اش را از آینه بغل ماشین گرفت و گفت:
- این درست نیست که وحشی‌گری یه عده رو به پای همه بنویسی! عمو هم این رو بهت گفت!
آکامه چنگی لای موهای سیاه لختش برد و آنها را عقب راند. کمرش را چرخاند تا هانا را رو در رو ببیند. با نفرت زخم سمت چپ صورتش را نشان داد. در چشمان سیاه آکامه جز کینه و تنفر از خون‌آشامان به چشم نمی‌خورد. دندان‌هایش را روی هم فشرد و غرید:
- این رو ببین! صدها و بلکه هزاران نفر مثل من اون بیرون هستن! کسایی که از اون زالوهای نکبت زخم خوردن و تا ابد اون داغ رو همراه خودشون دارن!
هانا جا خورده بود. با کمی ترس و اخم به دامن سیاه پر چین لباس عروسکی‌اش چنگ زد و گفت:
- همه‌ی خون‌آشام‌ها بد نیستن!
آکامه زهرخندی پر از نفرت زد. جای رد پنج چنگ یک خون‌آشام روی نیمی از صورتش مانده بود. برگشت و از آینه وسط به خودش و هانا چشم دوخت. زخمی که روحش را می‌آزرد و هفت سال بود که کابوس‌های آن زخم او را رها نمی‌کرد. آکامه نگاه تیزش را به هانا دوخت و با صدای آهسته‌تری ادامه داد:
- تو فقط یه نوجوون احمقی که رمان‌های مزخرف عاشقانه‌ی خون‌آشامی می‌خونه! شرط می‌بندم که تو حتی یه بار هم با یه خون‌آشام رو در رو نشدی که ببینی چه هیولای پستیه!
ابروهای باریک سیاه هانا درهم فرو رفتند. هانا به بینی‌اش چین داد و گفت:
- یه جوری رفتار نکن که انگار شصت سالته! همش دو سال از من بزرگتری! در ضمن هر چی باشم بهتر از توام! دختره‌ی خل مشنگ! اصلا می‌دونی که پشت سرت چی می‌گن؟!
آکامه با بی‌اهمیتی شانه‌ای بالا انداخت. با آن دستان خونی‌اش روی زخم صورتش دست کشید. لبخند سردی زد و گفت:
- هیچوقت حرف مردم برام اهمیت نداشته! من راه خودم رو می‌رم و کاری رو که تصور می‌کنم درسته رو انجام می‌دم! تو باید به فکر خودت باشی که داری تو لجن پا می‌ذاری!
هانا نفسش را با عصبانیت بیرون داد و با تحقیر گفت:
- کی داره برای من دل می‌سوزونه؟! من هیچ‌وقت از تو تقاضای دل سوزوندن نکردم!
نگاه سیاه آکامه کمی نرم شد. دستش خونی‌اش را از روی صورتش برداشت و از آینه به هانا نگریست و گفت:
- هانا! هر چقدر که از من متنفری، متنفر باش اما من هم‌خون خودمو تنها نمی‌ذارم که پا تو راه اشتباهی بذاره!

@ Paradise

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

هانا به ناخن‌های مانیکور شده و لاک خورده‌اش چشم دوخت و گفت:
- من احتیاجی به تو ندارم! در ضمن این هم تو گوشت فرو کن! همونطوری که بابات گفت، همه‌ی خون‌آشام‌ها بد نیستن و نباید شکار بشن!
آکامه آه بی‌صدایی کشید و گفت:
- بذار حدس بزنم! یه خون‌آشام عوضی قاپت رو دزدیده! درست نمیگم؟!
هانا جا خورد. کمی خودش را جمع و جور کرد. صورت عروسکی کوچکش را سمت شیشه چرخاند و گفت:
- نخیر! منم یه خون‌آشام رو از نزدیک دیدم! فکر نکن که فقط خودت بودی که از نزدیک دیدی!
آکامه از داخل آینه بغل تمام حرکات هانا را تحت نظر داشت. چشمان روباهی سیاهش را تنگ کرد و ابروان باریکش را درهم کشید. لب‌های خشکش را با زبان تر کرد و گفت:
- هه؟! واقعا؟!
هانا نگاه تیزی به جلویش انداخت و گفت:
- آره! واقعاً! تقریبا نه سال پیش دیدمش!
آکامه خون‌های خشکیده‌ی روی دستانش را با ناخن می‌کند ولی از زیرنظر گرفتن هانا غافل نبود. چشمان سیاه و خسته‌ی آکامه در حدقه چرخید. آکامه موهای بلندش را روی زخم صورتش ریخت و گفت:
- خب؟!
هانا برای ادامه دادن کمی دو دل بود. پلک‌هایش را روی هم گذاشت. سرش را به شیشه‌ی سرد ماشین تکیه داد و ادامه داد:
- اسمش میکایلا بود. وفتی که اولین بار دیدمش داشت تنهایی تو پارک بازی می‌کرد. وقتی که من رو دید هول شد و خواست فرار بکنه اما مستقیم از روی تاب زمین خورد. من رفتم کمکش کنم اما از من می‌ترسید؛ جوری که داشت گریه می‌کرد و با ترس بهم خیره مونده بود. یکم طول کشید که بهم عادت کنه اما تو اون یه سال دوست خوبی برام بود.
آکامه آهی کشید و سرش را به علامت تأیید تکان داد و گفت:
- خب... بچه‌ها همیشه بی‌دفاعن و چیزی از دور و برشون یاد نگرفتن. با توجه به اینکه تو اون موقع فقط پنج سالت بوده نمی‌تونم سرزنشت کنم.
هانا را با دقت زیر نظر گرفت تا تأثیر حرفش را ببیند. با احتیاط ادامه داد:
- اما الان مطمئنی که تغییر نکرده؟! واقعا فکر می‌کنی میکایلا همونطوری گوگولی مونده؟! یا تبدیل به یه زالوی عوضی شده؟!
هانا با تردید به انعکاس خودش در شیشه نگاه کرد. نگاهش را از چهره‌ی خودش گرفت و به کفش‌های چرمی پاشنه تخم‌مرغی‌اش خیره شد. با کمی امیدواری گفت:
- نمی‌دونم. اما اون بهم قول داد که منتظرم می‌مونه. اون به قول‌هاش عمل می‌کنه.
آکامه سرش را به صندلی تکیه داد و بی‌صدا زیر لب گفت:
- احمق ساده‌لوح!
دوباره سکوت روی ماشین چنگ انداخت. دقیقه‌ای بیشتر نگذشته بود که مرد و پسر نوجوانی با عجله سمت ماشین آمدند؛ مرد سریع در ماشین را باز کرد و نشست. بوی افترشیو یخش در فضای ماشین پیچید. پسرک نوجوان سوئی‌شرت‌پوش هم روی صندلی عقب پشت راننده پرید و لبخند احمقانه‌ای زد. مرد دستی به موهای کوتاه سیاهش کشید و آن‌ها را با وسواس مرتب کرد. با چشمان سیاه ماتش نیم نگاهی به کنار و صندلی عقب ماشین اس یو وی‌اش انداخت و گفت:
- دخترا؟! با هم دعوا داشتین؟!
هانا تره‌ای از موهای سیاه لختش را پشت گوشش راند و با کمی عصبانیت گفت:
- بله عمو ایچیرو! بهتره یکم به فکر رفتارهای داغون آکامه باشین!
ایچیرو از داخل جعبه‌ی دستمال کاغذی چند دستمال بیرون کشید و صورت اصلاح‌شده‌اش را با کمی وسواس پاک کرد. نیم‌نگاهی به آکامه کرد و پرسید:
- چیکارش کردی که اینقدر شاکیه؟! خوودت هم خوب میدونی که جیرو چقدر رو دخترش حساسه!
آکامه آهی کشید و بی‌توجه از پنجره به خیابان‌های خلوت حومه‌ی توکیو نگریست و گفت:
- من فقط بهش گفتم که یه نوجوون احمقه. اگه اینو باباش بهش نمی‌گه من بهش می‌گم.
ایچیرو ابروهای کلفت سیاهش را در هم فرو برد و آرام به خود، جوری که همه بشنوند، گفت:
- تو دعوای بین دخترا دخالت کن تا تبدیل به یه احمق بشی! کیتو؟!

@ همکار ویراستار♥️

@ Paradise

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

پسر نوجوان با شوق سرک کشید و گفت:
- بله بابا؟!
ایچیرو ماشین را با استارت نرمی روشن کرد و همانطور که ماشین را راه می‌انداخت، گفت:
- اسلحه رو برام راه بنداز!
نگاهی به ساعت گوشی همراهش کرد و ادامه داد:
- تا پنج دیقه دیگه می‌خوامش!
کیتو موهای قهوه‌ایش را عقب راند و در ساکی را که با خود آورده بود را باز کرد. قطعات رولوور را با سرعت و مهارت سرهم کرد و با خشابی پر تحویل جلو داد. ایچیرو در خیابان اصلی پیچید و با اخمی ناشی از تمرکز گفت:
- پیشت باشه تا وقتی که بگم.
کیتو دست باریکش را عقب کشید. هانا به چهره‌اش چینی داد و گفت:
- عمو؟! مگه فقط قرار نبود یه نفر رو بکشین؟ همون خون‌آشامه رو می‌گم.
ایچیرو نگاه سریعی از داخل آینه به هانا انداخت و با توجه به تابلوها، راه برون شهری را انتخاب کرد و گفت:
- یادم نمیاد که گفته باشم فقط قراره یه نفر رو بکشیم. قسمت اول مال آکامه بود که به موفقیت انجام شد.
هانا کیف دستی چرمی کوچکش را در میان دستان باریک کوچکش فشرد و گفت:
- خب قراره کیا رو بکشین؟!
ایچیرو لوکیشنی را در صفحه نمایشگر ماشین وارد کرد و با کمی حواس‌پرتی جواب داد:
- یکی از سردسته‌های باند یاکوزای کِن! یه گوشمالی کوچیک می‌خوان. بهتره به جای غر زدن روش‌های قتل رو یاد بگیری چون یه سال دیگه مسابقات رده‌بندی شروع می‌شه!
هانا با کمی حرص گفت:
- من خیلی هم خوب بلدم که آدم بکشم!
کیتو با نیشخند گشادی به هانا طعنه زد:
- اوهوع؟! لابد با همون عروسک‌های مشهور احمقانه وودوزلا؟!
هانا چشمان آبی تیره‌اش را تنگ کرد، دست راستش را بالا آورد دایره‌ای سیاه در کف دستش درست شد و دستی اسکلتی از میان آن دایره‌ی سیاه بیرون زد. با چشمانی گشاده از درنده خویی به کیتو خیره شد و پرسید:
- دلت می‌خواد بشی جزو اسکلت‌های تزئینی اتاقم؟!
کیتو آب دهانش را قورت داد و با طعنه گفت:
- بابات می‌دونه برا بقیه شاخ و شونه می‌کشی؟! یا جلوی اون فقط تظاهر می‌کنی یه دختر نازنازی هستی؟!
ایچیرو آهی کشید و با جدیت گفت:
- بسه دیگه! سرم رو بردین! و تو اوچیها هانابی!
هانا با شنیدن صدای جدی ایچیرو، اجرای جادویش را جمع کرد و صاف نشست. آرام و کمی مظلومانه جواب داد:
- بله عمو؟!
ایچیرو از داخل آینه وسط به پسر و برادرزاده‌اش نگریست و گفت:
- فکر کنم که قوانین قبیله رو خوب بلد باشی! بیرون از رینگ مبارزه کسی حق نداره از توانایی‌هاش علیه هم‌قبیله‌ایش استفاده کنه. اگه با کیتو خورده حساب داری اون رو به یه دوئل دعوت کن!
هانا با چهره‌ای بغ کرده و ناراحت جواب داد:
- بله عمو!
نگاه ایچیرو روی کیتو چرخید و بلافاصله گفت:
- و تو کیتو! کمتر سر به سر دخترا بذار! چند وقت دیگه هم می‌خوای ازدواج کنی اونوقت هیچ‌کس بهت دختر نمیده!
هانا ریز خندید. کیتو با حرص دندان‌هایش را روی هم فشرد و گفت:
- من ترجیح می‌دم مثل کشیش‌ها سوگند تجرد بخورم تا اینکه بخوام برم خواستگاری این!
هانا کمی صدایش را بالا برد و غرید:
- فکر کردی تحفه‌ای که از آسمون پایین افتاده؟! از تو بهتر هم تو قبیله هست!
کیتو شیشکی بست و با تحقیر گفت:
- هیچکدوم از اون پسرایی که چشت دنبالشونه، پسر رئیس قبیله نیستن!
هانا کیفش را با خشم چلاند و جیغ زد:
- هر چی باشم بهتر از خواهر توام که شبیه فرانکنشتاین می‌مونه! فکر کردی کسی می‌ره سراغ اون هیولا؟!
کیتو هین بلندی کشید و لب سرخ پایینش را گاز گرفت. ایچیرو برای تذکر دادن به هانا تنها به اخمی بسنده کرد اما آکامه بی‌توجه به بحث، از پنجره به بیرون خیره مانده بود. هانا با کمی اضطراب و شرمندگی دست جلوی لب‌های قلوه‌ای صورتی‌اش گرفت و با شرمندگی گفت:
- ببخشید! نمی‌خواستم این رو بگم!
کیتو با اخم و نفرت سرش را از هانا برگرداند و با دندان‌قروچه گفت:
- خواهر من از هزار تا دختر با قیافه‌ی خوشگل مثل تو خیلی بهتره!
هانا لب پایینش را با کمی اضطراب و شرم گاز گرفت و از آینه بغل به آکامه نگاه کرد. آکامه آهی کشید و بی‌اهمیت به گذر خیابان‌ها و تیرهای برق نگریست. هانا با صدایی پر از شرم و آزرم گفت:
- ببخشید آکامه. قصد رنجوندنت رو نداشتم!
آکامه از داخل آینه به هانا نگریست. چشمان سیاهش بی‌حالت بودند. آرام پلک زد و گفت:
- مهم نیست هانا. حقیقت من همون فرانکنشتاینه.

@ Paradise

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

کیتو دستانش را روی زانوانش مشت کرد و گفت:
- نِه ساما! اتفاقا تو حتی از هانا هم خوشگل‌تری!
آکامه تلخ‌خند کوچک زهرداری زد و گفت:
- ممنون بابت تعریفت کیتو! اما هانا از من زیباتره.
ایچیرو در بالای یک پل ایستاد. کمتر ماشینی از روی پل تردد می‌کرد. شیشه‌ی سمت آکامه را پایین داد و دستش را به عقب دراز کرد. کیتو اسلحه را کف دست قوی پدرش گذاشت. ایچیرو دستش را برگرداند و پنجره‌ی هتلی را در دو بلوک دورتر نشانه رفت. همزمان با دست دیگرش شماره ای را گرفت. بعد از خوردن چند بوق مردی جواب داد:
- بله؟!
ایچیرو لبخند سردی زد و گفت:
- اوسوگی ریمارو؟!
صدای مرد با تردید جواب داد:
- خودمم! کی هستی که شماره‌ی منو داری؟!
ایچیرو در حالی که نشانه گیری‌اش را درست می‌کرد، جواب داد:
- مهم نیست که من کی‌ام! برات یه سورپرایز دارم! بیا دم پنجره تا ببینیش!
ایچیرو تماس را قطع کرد و پنجره‌ی دوم طبقه‌ی چهارم هتل را نشانه رفت. پرده‌ها از جلوی پنجره کنار رفتند و مردی سرش را بیرون آورد. ایچیرو بدون فوت وقت شلیک کرد. هر سه نوجوان با دقت به مراحل کار توسط رئیس قبیله خیره شده بودند. جسد مرد روی قاب پنجره آویزان افتاد. ایچیرو دستش را عقب کشید. ابروی راستش را بالا داد و با رضایت گفت:
- هد شات!
اسلحه را به کیتو برگرداند و دوباره ماشین را راه انداخت. هانا با دهانی باز گفت:
- سریع‌ترین قتلی بود که تو عمرم دیده بودم!!!
ایچیرو موبایلش را هم به کیتو داد و گفت:
- خط داخلش رو دربیار و خط جدید بنداز!
کیتو سریع دستور پدرش را انجام داد. ایچیرو نیم نگاهی از آینه وسط به هانا انداخت و گفت:
- همه‌ی هماهنگی‌ها از قبل انجام شده بود! شما جغله‌ها باید یاد بگیرید که مأموریت‌های آینده‌تون رو همینطور سریع و بدون دردسر انجام بدید! این مخصوص تو هم هست آکامه!
آکامه به چهره‌ی باریک پدرش نگاه کرد و پرسید:
- منظورتون چیه؟
ایچیرو راهنما زد و در خیابانی فرعی پیچید و گفت:
- فکر نکن که چون تو کشتن اون خون‌آشام موفق بودی پس همه چی حله! از نظر من یه کثافت‌کاری تمام‌عیار بود! یه نگاه به خودت بنداز! همه‌ی لباس‌هات پاره شده و خون به کل هیکلت پاشیده! باید قتل‌ها رو تمیز و شیک انجام بدی!
آکامه به خودش نگاهی کرد و مطیعانه گفت:
- بله پدر جان! سعی می‌کنم کارم رو دقیق و تمیز انجام بدم.
ایچیرو دور میدان زد و راه بزرگراه را در پیش گرفت و با تأکید گفت:
- این چیزی نیست که با یه بله گفتن درست بشه! نیازمند تجربه‌اس. تو هم مثل هانا باید روی روش‌هات کار کنی. من سال دیگه ازت انتظارات بالاتری دارم!
آکامه رو به ایچیرو سرش را خم کرد و گفت:
- بله. متوجه شدم. ناامیدتون نمی‌کنم.
ایچیرو آهی کشید و گفت:
- امیدوارم.
کیتو خط گوشی ایچیرو را عوض کرد و موبایل را پس داد. ایچیرو موبایل را در جیب کت بلند سیاهش سراند. کیتو تلفن همراه خودش را از جیب شلوار جینش درآورد و پیام‌هایش را چک کرد. با اخم سرش را بالا آورد و گفت:
- بابا؟!
ایچیرو می‌خواست موزیکی را پخش کند که با هوم کوچکی جواب کیتو را داد. کیتو اخم غلیظ‌تری کرد و گفت:
- عمو جیرو پیام داده!
ایچیرو صاف شد و در آینه وسط موهایش را بیشتر مرتب کرد و گفت:
- چی گفته؟! چرا به خودم پیام نداده؟!
کیتو شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- نمیدونم. یه پیام صوتی برام فرستاده. گفته که برای تو بذارمش. الان پخشش می کنم!
صدای تلفنش را تا آخر زیاد کرد و روی دکمه‌ی آبی رنگ پلی زد. یکدفعه صدای فریاد جیرو بلند شد:
- ایچیرو! معلومه کدوم گوری هستی؟! چرا خط اصلیت رو خاموش کردی؟!

@ Paradise

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

کیتو هول شده بود. سریع صوت را قطع کرد. ایچیرو لب پایینش را گاز گرفت و با لبخند ملیحی گفت:
- یادم رفت که گوشی اصلیم رو از رو سایلنت بردارم! بذار فحشش رو بده!
کیتو آب دهانش را قورت داد و ادامه‌ی صوت را پخش کرد:
- هر قبرستونی که هستی کارت رو ول کن و برگرد روستا! یه گندی بالا اومده که نمی‌تونیم جمعش کنیم!
ایچیرو دست در جیب داخلی کتش برد و گوشی اصلی‌اش را درآورد و شماره‌ی جیرو را گرفت. تلفن را روی بلندگو گذاشت. بعد از چند بوق خط وصل شد. صدای فریاد جیرو از آن سوی خط برخاست:
- معلومه کدوم قبرستونی رفتی؟! باید حتما شماره‌ی بچه‌ها رو بگیرم؟!
ایچیرو با لبخندی سرد و معنادار گفت:
- گوشی رو آیفونه! دارم میام اونجا! تا نیم ساعت دیگه می‌رسم. نگفتی که چی شده؟!
جیرو پوفی کشید و گفت:
- شبکه‌ی اخبار بزن! این سری دیگه نمی‌تونیم گندکاری ریکی رو جمع کنیم!
ابروهای کلفت ایچیرو درهم فرو رفت و با جدیت پرسید:
- چه گندی زده؟!
جیرو پشت خط سر کس دیگری فریاد زد:
- مگه کوری؟! اون پرونده‌ها جاشون تو بایگانیه! کدوم خری بهت گفته بیاریش اینجا؟!
آهی کشید و به ایچیرو گفت:
- ریکی تو این مدت برای آزکورپ تو آمریکا کار می‌کرده. اونم ساختمون اصلی توی نیویورک!
ایچیرو در قسمت استراحت شانه‌ی راه پارک کرد و با جدیت پرسید:
- خب؟ پس رفته بوده زیر نظر سازمان شکار خون‌آشام‌ها!
جیرو سریع حرف برادر دوقلویش را تایید کرد و گفت:
- آره! تو انستیتوی سلول‌های ژنتیکی آزکورپ کار می‌کرده. همین چند وقت پیش انستیتوی آزکورپ اعلام کرد که تونسته به یه درمان قطعی برای بیمارهای سرطانی برسه. اون واکسن همه‌ی مراحل تست رو با موفقیت طی کرده بود اما امروز نتیجه‌اش بیرون زد!
ایچیرو چشمانش را با خستگی مالید و گفت:
- خب؟! اون‌هایی که واکسن زدن مرده‌ان؟!
جیرو پس از لحظه‌ای تأمل جواب داد:
- کاش می‌مردن! ریکی سلول‌های جهش یافته‌ی خون‌آشاما رو به عنوان واکسن جا زده! تمام اون بیمارهایی که واکسن رو زدن تبدیل به خون‌آشام شدن!
ایچیرو بی‌حس به صندلی‌اش تکیه زد. دستانش را روی صورت یخ کرده‌اش گذاشت و گفت:
- لعنت!
دستانش را پایین آورد و مشتی روی فرمان کوبید و غرید:
- لعنت به اون عوضی احمق!!! رد ریکی رو داری؟!
صدای ورق زدن از پشت گوشی آمد. جیرو جواب داد:
- متأسفانه نه! از اون بدتر اینه که تو همون پنج ساعت اول بیمارهایی که تبدیل شده بودن به بقیه حمله کردن. هر کسی که گاز گرفته شده، تبدیل شده.
ایچیرو اخمی کرد و گفت:
- این دیگه چه کوفتیه؟! مگه برای تبدیل شدن یه آدم احتیاج به تبادل خون نیست؟!
جیرو با آهی از سر ناچاری جواب داد:
- نه! مسئله اینجاست که انگاری اون ژنی که ریکی درست کرده فقط یه سری شباهت به یه خون‌آشام عادی داره. این نوع خون‌آشام فقط با گاز گرفتن تکثیر میشه. تا حالا بیشتر از دو هزار نفر آلوده شدن و تو نیویورک دارن ول می‌چرخن!
ایچیرو چنگی لای موهایش برد و با صدایی لرزان از عصبانیت گفت:
- لابد سازمان شکار خون‌آشام هم خودش رو به عنوان ناجی انداخته وسط!
جیرو سریع جواب داد:
- درسته! اون عوضی‌ها اول خودشون واکسن رو انداختن بین مردم اما این وسطه هم خون‌آشام‌های عادی بیکار ننشستن! من از اینجا دارم اخبار رو سریع دریافت می‌کنم.
ایچیرو ماشین را دوباره راه انداخت. باران پاییزی قطع شده بود. پایش را روی پدال فشار داد و پرسید:
- خون‌آشام‌های عادی دارن چیکار می‌کنن؟!
جیرو پاسخ داد:
- اون‌ها هم برای خودشون یه سازمان تشکیل دادن و دارن یکی یکی اون خون‌آشام‌های آلوده رو می‌کشن و آدم‌ها رو نجات می‌‌دن. اون احمق‌ها از پستوی خودشون بیرون اومدن و بدتر گند زدن به همه چیز! حالا کل دنیا می‌دونه که اون زالوها وجود دارن! می‌دونی تو دنیا چه غلغله‌ایه؟!
ایچیرو دوباره مشتی روی فرمان کوبید و داد زد:
- بد شد! چند وقت بعد هم لابد گرگینه‌ها هوس بیرون اومدن می‌کنن و بعد هم بقیه! فکر کردی آدم‌ها به این راحتی بیخیال این قضیه می‌شن؟! گند پشت گند! لعنت بهت ریکی!
صدای آه جیرو از پشت گوشی آمد. جیرو با اندوه گفت:
- فعلا برگرد روستا تا یه جلسه‌ی اضطراری بذاریم. بای!
جیرو تماس را قطع کرد. هر سه نوجوان در سکوت سر جای خودشان نشسته بودند. آکامه آرام پرسید:
- می‌خواید برید آمریکا؟!
ایچیرو کمی شیشه‌ی سمت خودش را پایین کشید تا هوای داخل ماشین عوض شود. دنده را عوض کرد و سرعت را بالاتر برد و گفت:
- احتمال زیاد آره!
آکامه به شلوار جین پاره شده‌اش چنگ کوچکی زد و گفت:
- منم می‌‌تونم بیام؟!
ایچیرو با قاطعیت گفت:
- نه! چون معلوم نیست چی بشه. شما جینین‌‌ها باید تو دهکده بمونید. فقط یه گروه کوچیک به آمریکا می‌ره.
کیتو از پشت سرک کشید و پرسید:
- برای شکار عمو ریکی؟!
ایچیرو اخمی کرد و گفت:
- اسم اون از شجره نامه خط خورده. دیگه عموی تو و برادر من حساب نمی‌شه! باید بگم که بله! خودم این سری رد ریکی رو می‌زنم!
هانا با زبان لب‌های صورتی‌اش را خیس کرد و پرسید:
- خب عمو؟! ما چطوری می‌تونیم کمک کنیم؟!
کیتو نگاهی معنادار به هانا انداخت و گفت:
- دختره‌ی خود شیرین!
هانا به کیتو اهمیت نداد و منتظر جواب ایچیرو ماند. ایچیرو آهی کشید و با با انگشتانش روی فرمان ضرب گرفت و گفت:
- کار خاصی نمی‌تونید انجام بدید. فقط سفت به تمریناتتون بچسبید. این بهترین کاریه که می‌تونید انجام بدید!
ایچیرو سرعتش را بالاتر برد و بیخیال دوربین‌های ثبت سرعت بزرگراه شد تا سریع‌تر به روستای آمه برسد.
***

جینین: پایین ترین رتبه آموزشی نینجا ها

نه ساما: خواهر جان (خطاب با احترام)

@ Paradise

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

توکیو، محله‌ی یوری


- نهصد و نود و هشت، نهصد و نود و نه، هزار!
با انجام دادن هزارمین شنا از جا برخاست. حوله‌اش را از روی دسته‌ی تردمیل برداشت و عرق سر و صورتش را پاک کرد. قمقمه‌ی سیاهش را برداشت و روی صندلی چرمی نشست. چند جرعه آب نوشید و بقیه را روی موهای طلایی‌اش که نوک مشکی داشت خالی کرد. صدای جیرجیر فن قدیمی روی اعصابش بود. فن  به زحمت هوای آن باشگاه زیرزمینی مخصوص خلافکاران باند یاکوزای ایچینوسه را تهویه می‌کرد. چشمان آبی یخی‌اش را چرخاند، رد اسپری‌های رنگ روی دیوار مانده بود و از هر کسی یک یادگاری به همراه داشت. از فحش گرفته تا اظهار عشق به باند یاکوزا و ... . با خستگی نفسی گرفت و برخاست، رو به روی کیسه‌ی بوکس ایستاد؛ مردمک باریک چشمانش روی آینه‌ی کثیف باشگاه افتاد. عضلاتش در این مدت قوی‌تر و حجیم‌تر شده بود. با پایین رکابی ارتشی‌اش عرق صورت سفید و رنگ‌پریده‌اش را پاک کرد. چند مشت آزمایشی به کیسه بوکس محکم کوبید. نفسی گرفت و مشت‌هایی به سرعت رعد و قدرت کوه نواخت. کیسه بوکس مهلت پایین آمدن نداشت. بعد از ۱۰۰ مشت قوی با لگدی محکم کیسه بوکس را تاراند و رو به اتاق مسئول باشگاه کرد؛ مسئول باشگاه سرش در حساب و کتاب مالی بود و به او توجهی نمی‌کرد. سرش سمت ساعت دیواری قدیمی چرخید، عقربه‌ها برای لحظه‌ای جلو رفتن جان می‌کندند. حوصله‌ی ادامه دادن تمرینات روتین شبانه‌اش را نداشت. وسایلش را برداشت و سمت رختکن چرک رفت. در کمد قدیمی‌اش را با لگد کوچکی باز کرد، جیرجیر در کمد گوش‌های نوک‌تیز کوچکش را آزرد. رکابی‌اش را با یک حرکت کند و در کوله‌اش چپاند، موهای مجعد بلندش را که تا کمی پایین‌تر از گوش‌هایش می‌رسید را با یک کش بست. تی‌شرتی مشکی برداشت و پوشید. شلوارک ورزشی را با یک جین زاپ یخی رنگ‌پریده عوض کرد. شلوارک را هم در کوله چپاند. سوئی‌شرت مشکی‌اش را از جالباسی داخل کمد برداشت و پوشید. بند کتونی‌های نایکش را سفت کرد. حوله و بطری را هم در کیف انداخت. ناخودآگاه نگاهش به چهره‌اش افتاد. زیر چشمانش گود رفته بود. لامپ آبی چرک سقف رختکن کمی سوسو زد و روشن ماند. پیرسینگ‌های گل میخی و حلقه‌ای طلایی در گوش‌هایش درخشش کمی داشتند. کوله را برداشت و در کمد را با بی‌اهمیتی بست و از باشگاه بیرون زد. همین که در آهنی را باز کرد بوی باران در مشام خسته‌اش پیچید، از پله‌های خیس بتونی بالا رفت. باران متوقف شده بود. همین که داخل کوچه رسید سرش را بالا برد، ابرهای سیاه باران زا در حال ترک کردن آسمان توکیو بودند. سرش را پایین آورد. تشنگی خفیفی گلویش را می‌آزرد. هوا را بو کشید، بخاطر باریدن باران بوی کمی در کوچه پس کوچه‌های توکیو مانده بود. کلاه سوئی‌شرتش را روی سرش کشید تا گوش‌هایش را مخفی کند. آرام و بی‌خیال راه افتاد. قوطی سودایی را از روی زمین سمت سطل آشغال آخر کوچه شوت کرد. بطری درست در سطل افتاد و ترقی تروق صدا داد. صدای جیغ ۲ گربه از چند کوچه آن طرف‌تر در گوشش پیچید. باد سرد پاییزی صورت عرق‌کرده‌اش را می‌گزید اما او کوچکترین اهمیتی به سرمای گزنده‌ی پاییز نمی‌داد. گام‌هایش را همانند همیشه بی‌صدا برمی‌داشت. چشمان خمارش را به جلو دوخت. صدای گام‌های نامتوازنی او را وادار کرد که به دنبال صاحب آن بگردد. در آخر کوچه سمت راست پیچید. چشمش به مرد میانسالی افتاد که شیشه‌ای سبز رنگ در دست داشت. چشمان مرد مست از شدت خماری سرخ شده بود. قدم‌هایش را گشاد گشاد و نامتوازن بر می‌داشت. صدای ضربان قلب مرد در گوشش اکو می‌شد. لب‌های سرخش را با گرسنگی لیسید. سمت مرد رفت؛ مرد نگاهی گیج به او انداخت و با طلبکاری غرید:
- هوی بچه! به چیییی نگاه مییی‌کنییی!
نمی‌توانست حروف را درست ادا کند. دندان‌های نیشش با درد گرسنگی و عطش بلند شدند. چشمان آبی‌اش به رنگ خون درآمد. در یک لحظه یقه‌ی مرد را گرفت و او را روی زمین خیس کوبید. مرد با برخورد سرش به زمین، درجا بیهوش شد. یقه‌ی مرد را درید و بدون فکر نیش‌هایش را درون گردن مرد بیهوش فرو کرد. مرد ناله‌ی خفه‌ای زد. نفس‌هایش آرام و روان بود. تنها صدایی که در آن کوچه‌ی تنگ و تاریک به گوش می‌رسید، صدای جرعه‌های پر از تشنگی خون‌آشام بود. بعد از دقایقی گردن مرد را رها کرد و جای نیش‌هایش را لیسید. زخم به آهستگی شروع به بستن کرد. دور لب هایش را با زبان لیسید. شانه‌های مرد بیهوش را گرفت و او را کنار زباله‌ها انداخت. جوری صحنه سازی کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. جای کوله را روی شانه‌اش درست کرد و سمت خیابان‌های شلوغ توکیو رفت.  

@ Paradise @ Outis

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

بعد از باران همه به فعالیت عادی شبانه‌ی خود بازگشته بودند. آرام-آرام قدم می‌زد؛ نگاه درنده‌اش در زیر سایه‌ی کلاه سوئی‌شرت مخفی شده بود. مردم از کوچک و بزرگ با عجله از کنارش رد می‌شدند بی‌آنکه بدانند گرگی درنده‌خو در میانشان قدم برمی‌دارد. پشت چراغ قرمز پیاده رو ایستاد تا سبز شود. تابلوهای نئونی و درخشان در همه جا به چشم می‌خوردند. ماشین‌ها به سرعت از چهار راه عبور می‌کردند. صدای همه در گوش‌های تیزش می‌پیچید؛ انگار که در یک کلونی بزرگ زنبور ایستاده بود. صداها در هم تنیده به گوش‌های نوک‌تیز کوچکش هجوم می‌آوردند و او قادر به تمییز دادن کوچک‌ترین آن‌ها بود. دست در جیبش برد تا هندزفری‌اش را دربیاورد اما چراغ پیاده سبز شد. به ناچار هندزفری را رها کرد و همراه با سیل جمعیت از عرض خیابان رد شد. یکدفعه متوجه شد که بزرگترین تابلوی شهر در حال پخش کردن اخبار اضطراری است. لبه‌ی خیابان رو به رویی رسیده بود. توریستی در جلویش ایستاد و به تلویزیون بزرگ روی ساختمان خیره ماند. خون‌آشام گردن کشید تا بهتر بتواند از بالای شانه‌ی مرد توریست تلویزیون را ببیند. با دیدن تصویری آشنا سر جایش میخکوب شد. لب‌های سرخش با صدایی آرام به هم خوردند:
- ریکی. اوچیها ریکی!
درد خشم و غصب در بدنش پیچید. نیش‌هایش با درد بلند شدند. به زحمت خودش را کنترل کرده بود تا هویتش را لو ندهد. همه چیز در وسط راه متوقف شده بود. همه‌ی مردم داشتند با گردن‌هایی افراشته به تلویزیون بزرگ می‌نگریستند. گوینده‌ی اخبار گفت:
- همه‌ی شهروندان ژاپن توجه کنن! این یه پیام اضطراری از طرف دولته! تا اطلاع ثانوی از غروب آفتاب تا طلوع خورشید حکومت نظامی برقراره. توی آمریکا یه اپیدمی واگیردار رخ داده و شهروندایی با هواپیما از آمریکا به ژاپن اومدن باید قرنطینه بشن. تا اعلام وضعیت سفید، ارتش و نیروهای نظامی در خیابان‌ها حضور خواهند داشت. توجه کنید. دولت برای دستگیری این مرد ده میلیون دلار جایزه تعیین کرده و...
 یکدفعه مردی، گوینده‌ی اخبار را هل داد و با وحشت داد زد:
- خون‌آشام‌ها حمله کردن! توی آمریکا داره به سرعت پخش میشه و بعید نیست که بین ما هم رخنه کرده باشن!
۲ نگهبان حراست در پشت دوربین مرد را دستگیر کردند اما مرد با اشک و درماندگی فریاد کشید:
- همه تو خطرن! جونتون رو بردارید و فرار کنین! اون‌ها مثل ویروس دارن پخش میشن!
خون‌آشام دست در جیبش کرد و موبایلش را درآورد. سراغ یوتیوب رفت. همین که برنامه را باز کرد، ترند شبانه‌روز بالا آمد. با عجله شروع به خواندن تیتر کرد:
- خون‌آشامان در آمریکا! آیا این پایان بشریت است؟!
ویدیو را پلی کرد. مردی از پنجره‌ی خانه‌اش مشغول ویدیو گرفتن از کوچه بود. زنی با سرعت و جیغ در کوچه می‌دوید و مردی با قدم‌های سریع او را دنبال می‌کرد. درست در میان کوچه مرد روی زن پرید و با نعره‌ای حیوانی گردن زن را گاز گرفت. زن با درماندگی جیغ می‌زد و التماس کمک می‌کرد. زن بعد از دست و پا زدن و چند خرخر بلند جان داد. مرد سرش را بلند کرد و غرش حیوانی بلندی سر داد. نیش‌های تیز خونینش در نور چراغ مشخص بود. از روی جسد زن بلند شد و با قدم‌های نامتوازن و سریعی در کوچه دوید. بعد از رفتن مرد، دوربین روی زن زوم کرد، گردن زن کاملا دریده شده بود. بعد از دقیقه‌ای زن چشمان سرخش را گشود و دهانش را باز کرد. همانند یک مار به خودش پیچید و غرید. صدای فحش کوچکی از پشت دوربین بلند شد:
- شت! داره تبدیل به اون جونور میشه!
دوربین سریع پایین افتاد و فیلم را قطع کرد. خون‌آشام نوجوان سرش را بلند کرد. ضربان قلب همه بالا رفته بود. هر کسی در گوشی‌اش دنبال اخبار کامل‌تر بود. بوی اضطراب حاکم بر جو را حس می‌کرد. موبایل را در جیب جین یخی زاپش چپاند و از بین جمعیت متوقف شده راهش را به زحمت باز کرد. دندان‌های بلندشده‌اش را با خشونت روی هم فشرد و زیر لب گفت:
- لعنت بهت ریکی! تو حتی به همنوع خودت هم رحم نکردی!
@ Paradise

@ Outis

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

پا تند کرد تا زودتر به ساختمان فرعی خاندان ایچینوسه برسد. با دیدن عکس ریکی تمام خاطرات در برابر چشمان شعله‌ور از نفرتش رژه می‌رفتند؛ ابروان طلایی‌اش در هم گره خورد. یاد آن شب و روزهایی افتاد که ریکی با لبخندی سرد و بی‌رحم در بالای سرش می‌ایستاد. بوی الکل و مواد شیمیایی به مشامش هجوم آورد.
***
ده سال قبل
مشت‌های کوچکش را با درماندگی به دیوار شیشه‌ای می‌کوبید؛ تمام دیوارها به رنگ سفید درخشان بود. نمی‌دانست که کجاست و در آن اتاق کوچک دو متر در دو متر چه کار می‌کند. تنها چیزی که به یاد می‌آورد این بود که در میان گیجی حاصل از مواد بیهوش‌کننده، مردی شرقی و سیاه‌پوش او را گرفته بود و می‌گفت:
- من سوژه رو دستگیر کردم. واحد پاکسازی رو بفرستید!
به خودش آمد. زمان از دستش در رفته بود. دیگر نمی‌دانست در چه زمانی از شب و روز قرار دارد. تمام مدت مهتابی‌های سفیدرنگ روشن بودند. گلویش از عطش می‌سوخت. به دیوارهای فلزی چنگ زد اما نتوانست حتی کوچکترین خطی روی یکی از آن‌ها بیندازد. با درماندگی خودش را به در و دیوار کوبید و جیغ زد اما باز هم هیچ کسی نبود تا واکنشی به جیغ‌های درمانده‌اش نشان بدهد. در وسط سلول روی زمین دراز کشید و زانوان کوچکش را در بغل گرفت. در موقعی که بیهوش بود تنها لباس کوچکی بر تنش کرده بودند. با اندوه سرش را به زانوانش نزدیک کرد و همانند یک جنین در خودش پیچید. چشمان آبی‌اش را بست و سعی کرد تا کمی بخوابد. صدای کشیده شدن دو چیز روی هم او را از جا پراند. قدم‌های قوی به او نزدیک می‌شد، سرش را بلند کرد تا اولین ملاقاتی‌اش را ببیند؛ مردی با روپوش آزمایشگاهی و شلوار سیاه راسته در پشت دیوار شیشه‌ای ایستاده بود. تیله‌های آبی نگاهش با کنجکاوی سر تا پای مرد را برانداز کرد؛ جثه‌ی ریز نقش مرد در آن روپوش بلند بیشتر به چشم می‌آمد. مرد موهای سیاه بلندش را که تا شانه‌هایش می‌رسید، دم اسبی بسته بود. چشمان سیاه کشیده و نافذ مرد روی او خیره مانده بود، انگار که داشت در افکار عمیقی سیر می‌کرد. لب‌های باریک جگری رنگ مرد پیچ خورد و به لبخندی موذی کشیده شد. مرد دست روی هندزفری سفید رنگ داخل گوشش گذاشت و گفت:
- برام شماره‌ی وی – 456 رو آماده کنید! آزمایش‌های اولیه رو بعد از پاکسازیش انجام می‌دم.
خون‌آشام کوچک آرام سمت مرد رفت و از پایین به او نگریست؛ مرد حداقل چهار برابر او قد داشت. دست روی شیشه‌ی سرد نهاد. مرد دست در جیبش کرد و کیسه‌ای سرخ رنگ را از جیبش درآورد. آهسته روی پاهایش نشست تا هم‌قد خون‌آشام کوچک مو طلایی شود. کیسه را از پشت شیشه کمی تکان داد. خون‌آشام به صورت غریزی می‌دانست که تمام وجودش به دنبال آن کیسه‌ی مایع قرمز رنگ است. خودش را برای گرفتن آن کیسه، به دیوار شیشه‌ای چسباند. نیش‌های کوچکش برای بلعیدن و چشیدن آن کیسه بلند شدند. دهانش را به دیوار شیشه‌ای چسباند و سعی کرد که آن کیسه را که تنها با او پنج سانت فاصله داشت را بگیرد و ببلعد. مرد نیشخندی روانی‌گونه زد و پرسید:
- گرسنه‌اته زالو کوچولو؟!
مرد به تقلاهای بی‌فایده‌ی خون‌آشام می‌نگریست و لذت می‌برد. خون‌آشام هر چقدر برای رسیدن به آن کیسه تلاش می‌کرد هیچ فایده‌ای نداشت. با اعصابی خرد شده از تلاش‌های بی‌فایده‌اش با خشم به دیوار شیشه‌ای چنگ انداخت و نعره‌ی کوچکی زد. مرد در تمام این مدت با چشمانی بازیگوش، تلاش‌های مذبوحانه‌ی خون‌آشام چهار ساله را دنبال می‌کرد و لذت می‌برد. کودک خون‌آشام برای آن کیسه به التماس افتاده بود. مرد دست زیر چانه‌ی تیزش برد و پرسید:
- خیلی این رو دوست داری؟
خون‌آشام به سرعت سرش را به علامت تأیید تکان داد. مرد چشمان سیاهش را که زیر آن کمی گود رفته بود را در حدقه چرخاند و گفت:
- خب پس من رو دکتر ریکی صدا کن! زود باش! می‌خوام بدونم قابلیت حرف زدن داری یا نه!
خون‌آشام با گرسنگی و عطش لب‌های سرخش را به هم زد و با صدای خشکیده‌ی رنجوری گفت:
- دکـ...تـ...ر ... ریـ...کـ...ـی!
ریکی در دفتری که به همراه داشت به سرعت چیزهایی را نوشت. نگاه موذی‌اش را سمت خون‌آشام برگرداند و گفت:
- من و تو فعلا با هم کار داریم!
آرام ایستاد. چشمان پر از عطش خون‌آشام به دنبال کیسه‌ی خون بود. ریکی با دیدن چهره‌ی پر از التماس او، در کیسه را باز کرد. دستش را سمت دیوار برد و دکمه‌ای را زد. پنجره‌ی کوچکی در پایین دیوار شیشه‌ای باز شد. ریکی کیسه‌ی خون را جلوی آن پنجره‌ی کوچک انداخت و روی آن پا کوبید. خون به داخل سلول بر روی زمین پاشید. خون‌آشام کوچک از فرط تشنگی به لیسیدن خون از روی زمین پرداخت. ریکی نفسش را با پوزخند تلخی بیرون داد و گفت:
- لیاقت کرم‌های بی‌ارزشی مثل تو همینه! باید مثل یه کرم برای غذات روی زمین بخزی!

@ Paradise @ Outis

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

***
با صدای بوق ماشینی به خودش آمد؛ سرش را تکان داد و سعی کرد آن آزمایشات مخوف را از یاد ببرد. نیم نگاهی به خیابان کرد. ماشین‌ها به سرعت رد می‌شدند و عابرها بی‌توجه به دنیای جدید اطرافشان هر یک به دنبال هدفی بودند. روی پله برقی پل هوایی عابر پیاده ایستاد. درونش تهی بود. نمی‌دانست که باید چه کار کند. خشم و غضب درونش به او نهیب می‌زد که انتقام خودش و هم‌نوعانش را از اوچیها ریکی بگیرد؛ اما هیچ چیزی راجع به آن دانشمند دیوانه نمی‌دانست. در این سال‌ها به هر دری زده بود که راجع به ریکی و خانواده‌ی اوچیها اطلاعات بگیرد اما هر بار به در بسته خورده بود. در میان پل هوایی ایستاد. دستانش را روی میله‌های سرد سفید رنگ گذاشت و به عبور و مرور ماشین‌ها نگریست. دست رو قلبش نهاد. قلبش می‌تپید و نشان از زنده بودنش می‌داد. لبان سرخ مردانه‌اش به زهرخندی پیچ خورد. برگشت و به میله‌ها تکیه داد. خیابان‌های توکیو برای او حکم لایبرنتی با هزاران تله و معما داشت. تله‌هایی که اگر اشتباه عمل می‌کرد به بهای جانش تمام می‌شد. هشت سال و اندی از زمانی که پا در این سرزمین گذارده بود، می‌گذشت. تیله‌های درخشان آبی چشمانش سمت بالا چرخید؛ هلال نیمه‌ی ماه در آسمان دودآلود توکیو تنها مانده بود. نور تابلوهای نئونی و چراغ‌های زیاد روی صورت رنگ‌پریده‌اش می‌افتاد. چشمش به زوج جوانی افتاد که با ریزخنده‌هایی پر از عشق و شیطنت در کنار هم مشغول سلفی گرفتن از خودشان بودند. آهی کشید. دست در جیب‌های سوئی‌شرت مشکی‌اش برد و به راه افتاد. عشق برای او مفهومی نداشت. در زندگی او تنها وفاداری ملاک ارزش‌گذاری افراد بود. تفاوتی نداشت که چه کسی باشد؛ انسان یا خون‌آشام ملاک او به عنوان یکی از اعضای یاکوزا وفاداری به پدرخوانده بود. از پله‌برقی پایین آمد و به راهش ادامه داد. باد پاییزی گونه‌های سردش را می‌گزید اما برای او هیچ نبود. روزگار از او یک افعی زخم‌خورده ساخته بود. ماری زهرآگین که در سکوتی پر از کین‌خواهی منتظر شکارش بود. نگاهش روی تابلوی رستوران، بار و هتل هانابی قفل شد. از پله‌ها بالا رفت؛ درب شیشه‌ای رستوران به صورت خودکار باز شد. گرمای مطبوعی همراه با بوی انواع غذاهای گران‌قیمت و نوشیدنی به مشامش هجوم آورد. پره‌های بینی قلمی استخوانی‌اش لرزید. بوی خون انسان‌ها و ضربان قلب‌های آرامشان برای لحظه‌ای حواسش را مختل کرد. پلک زد و خوی درنده‌اش را سرکوب نمود. یکی از گارسون‌ها جلو آمد و با لبخند پرسید:
- ببخشید قربان! اما از قبل میز رزرو کرده بودید؟!
خون‌آشام برای لحظه‌ای با چهره‌ای یخی به مرد جوان جلیقه‌پوش خیره ماند. چهره‌ی این مرد برایش جدید بود. اخم کوچکی کرد و گفت:
- نه! من احتیاجی به میز رزرو کردن ندارم!
گارسون لبخندی مصلحتی زد و گفت:
- ببخشید اما ازتون می‌خوام که زودتر اینجا رو ترک کنید! نمی‌خوام که باعث آزار مشتری‌های اینجا بشید!
گارسون دیگری با عجله خودش را به گارسون اولی رساند و با هول و ولا به خون‌آشام احترام گذاشت و گفت:
- ما رو ببخشید آقای میکایلا! این مرد جزو نیروهای جدیدیه که استخدام کردیم. هنوز شما رو ندیده بود، برای همین به شما بی‌ادبی کرد.
گارسون دوم چشم‌غره‌ای به گارسون اول رفت و گفت:
- از صاحاب رستوران معذرت‌خواهی کن.
گارسون اول وقتی که فهمید چه گاف بزرگی داده، سریع خم شد و با احترام گفت:
- من رو ببخشید! تا حالا شما رو ندیده بودم. خیلی عذر می‌خوام.
میکایلا گارسون اول را از نظر گذراند. به نظرش نهایتا 27 ساله بود. بی‌اهمیت از میان دو گارسون رد شد و گفت:
- بهتره دیگه تکرار نشه وگرنه جفتتون شغلتون رو از دست می‌دید!

@ Paradise @ Outis

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
☆ویراستاری paradise☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

میکایلا بی‌توجه به حرف ظالمانه‌اش، قدم‌های بی‌خیالش را سمت قسمت بار کج کرد. در چوبی چرمی را هل داد. بوی نوشیدنی و سیگار مشامش را سوزاند. از میان میزهای گرد فلزی شیشه‌ای و آدم‌های مختلف راهش را سمت پیشخوان کج کرد؛ مدیر بار با دیدن او یک لیوان از نوشیدنی همیشگی میکایلا را ریخت. میکایلا روی صندلی چرمی گرد نشست. لیوان را از مدیر بار رستورانش گرفت و کمی تکان داد. یخ گرد داخلش با برخورد به دیواره‌های شیشه‌ای ترق‌ترق صدا می‌داد. مدیر روی صندلی بلندش نشست. دست زیر چانه‌اش برد و گفت:
- امشب زود اومدی میکا!
میکایلا نگاهش را از لیوان تا مدیر کشید و گفت:
- امشب حوصله تمرین رو نداشتم آئویی!
آئویی تره‌ای از موهای رنگ‌کرده‌اش را پشت گوشش داد. چشمانش را همانند یک گربه تنگ کرد و گفت:
- چرا؟! تو که سرت می‌رفت تمرینت نمی‌رفت؟!
میکایلا جرعه‌ای از نوشیدنی زردرنگ را بلعید. لیوان را روی پیشخوان شیشه‌ای گذاشت. روی صندلی چرخی زد و به مشتریان بار خیره شد. دیجی در گوشه‌ای مشغول تنظیم آهنگ بعدی بود. میکایلا آهی دیگر کشید. با نوک انگشتانش میان چشمانش را مالید و گفت:
- آئویی؟! به نظرت من چه مرگم شده؟!
دوباره روی صندلی گرد چرخ خورد. آئویی صورت سرد خون‌آشام را با ملاطفت نوازش کرد و گفت:
- این چند وقته خیلی درگیر معاملات بودی! یه روز استراحت کنی برمی‌گردی به مود قبلیت!
میکایلا به نوازش آئویی واکنشی نشان نداد. معدود افرادی بودند که هویت او را می‌دانستند و آئویی هم یکی از آن افراد بود. آئویی برا خودش هم یک لیوان نوشیدنی ریخت و پیش میکایلا برگشت. هر دو در گوشه‌ی پیشخوان خلوت کرده بودند. پیشخدمت‌های دیگری مشغول خدمات رساندن به مشتریان بودند. آئویی دست زیر چانه‌اش برد و گفت:
- می‌دونستی وقتی که بی‌حوصله می‌شی چقدر جذاب‌تری؟!
میکایلا ناخودآگاه آه دیگری کشید و لیوانش را در دست گرفت. خیره به آئویی پرسید:
- مگه چطوری می‌شم؟
آئویی چشمان سیاهش را روی میکایلا دواند. قد و هیکل میکایلا از هم سن و سالان خودش بلندتر و هیکلی‌تر بود. لیوانش را در دست گرفت و به لیوان میکایلا کوبید و گفت:
- مثل یه جنتلمن مغرور به نظر می‌رسی. البته منهای تیپت که مثل این نوجوونای تازه به دوران رسیده می‌مونه.
میکایلا جرعه‌ی دیگری از نوشیدنی‌اش را بالا داد. آه بی‌حوصله‌ی دیگری کشید و گفت:
- من اینطوری تیپ می‌زنم تا کسی بهم توجه نکنه... وگرنه بلدم یه تیپ دخترکش بزنم و تو ملک خودم راه برم!
آئویی اخمی کرد و ابروهای هشتی اصلاح شده‌اش را درهم فرو برد و با نارضایتی گفت:
- اوه نه میکا! وقتی برگردی به فرم عادیت، ایده‌ی کت و شلوار خیلی بی‌ریخت می‌شه!
میکایلا پوزخند کم‌جانی زد و پرسید:
- چرا؟ مگه نگفتی مثل یه جنتلمنم؟!
آئویی جرعه‌ی کوچکی از نوشیدنی‌اش را خورد و با شیطنت گفت:
- چون رفتارت تو حالت عادی مثل یه خلافکار عوضی لاشی می‌مونه! وقتی که کت شلوار هم بپوشی شبیه مافیاهای گردن کلفت دیوث می‌شی!
میکایلا دستی روی صورتش کشید و گفت:
- فکر می‌کردم که تا حالا هم یه عضوی از مافیام!
آئویی چشمان سیاهش را تنگ کرد. خط چشم سیاهش ماهرانه کشیده شده بود. آرام دستش را روی صورت میکایلا گذاشت. گرمای دست او و سرمای صورت میکایلا تضاد عجیبی را به وجود آورده بود. آرام لب‌های سرخ میکایلا را با انگشت شستش نوازش کرد و گفت:
- اوه عزیزم! من فقط دارم می‌گم که یه تیپ جذاب‌تر بزن! حداقل برای هفته‌ی آینده این کار رو بکن!
میکایلا جرعه‌ی آخر نوشیدنی‌اش را بالا داد و پرسید:
- چرا اونوقت؟!
آئویی به لب‌های رژ کشیده‌اش تابی داد و با کمی شرارت گفت:
- خب شاید بخاطر یه پول قلمبه!
میکایلا نوشیدنی آئویی را برداشت و سؤال کرد:
- چرا؟ قراره چی بشه؟!
آئویی به پشت سر میکایلا چشمکی مشکوک زد، میکایلا سریع برگشت تا ببیند چه کسی پشت سر اوست؛ با دیدن مدیر عامل رستورانش کمی شوکه شد و پرسید:
- یوکی؟! اینجا چیکار می‌کنی؟
یوکی یک دست کت و شلوار نقره‌ای برند به تن داشت. بی‌دعوت کنار میکایلا نشست و دفتر کوچکی را سمت میکایلا هل داد و گفت:
- سلام رئیس! هفته‌ی بعد یه مشتری خرپول داریم!
یوکی موهای سیاهش را گوجه‌ای بسته بود و با آن عینک بیضی مانند بدون فریمش شبیه مدیران مدرسه شده بود. میکایلا بدون حرف دفتر برنامه‌ریزی یوکی را باز کرد و به تاریخ هفته‌ی بعد رفت. ابروان طلایی‌اش در هم فرو رفت و پرسید:
- این کسی که برای هفته‌ی بعد یه روز رو کامل رزرو کرده، همون آکیامای مشهوره؟!
یوکی خودکارش را میان انگشتان باریکش چرخاند و گفت:
- آکیاما ایچیرو که نه اما ظاهرا یکی از فک و فامیلاشه. برای یه جشن تولد کل رستوران و بار رو رزرو کرده!
میکایلا با اخم اسم رزرو کننده و میهمان را خواند:
- آکیاما رانمارو و آکیاما هانابی. اسماشون آشناس.
آئویی لباس‌های چرمی‌ کارش را مرتب کرد و گفت:
- بیخیال! خانواده‌ی آکیاما از خاندان‌های با اصل و نسب ژاپنه! ما یه پرس و جو کردیم. هیچ اطلاعاتی از دختره نیس اما این مرده یکم خورده شیشه داره!
یوکی ادامه داد:
- آره. به بچه‌ها سپردم که ته و توش رو دربیارن. طرف تو کار قاچاق اسلحه و عتیقه‌اس. نوزره  سالشه اما یه تاجر موفقه تو زمینه‌ی خودش. تا حالا هیچ کس نتونسته علیه‌ش حتی یه شایعه درست کنه.
آئویی سرش رو به تأیید تکون داد و گفت:
- منم قیافه‌اش رو دیدم! از قیافه‌اش شر می‌بارید! اگه نمی‌دونستم کیه می‌گفتم یکی از سردسته‌های یاکوزاست! یه مرد عوضی پرخاشگر!
میکایلا فکش را باز کرد. تنها یک کلمه از میان لب‌هایش بیرون خزید:
- عجب!
یوکی دفترش را از میکایلا گرفت و گفت:
- ممکنه که بخواد تو رو هم ببینه! برا همین خواهش می‌کنم که اون روز رو جنتلمنانه ظاهر شو!
میکایلا با بدعنقی گفت:
- تیپ من خیلی هم خوبه!
یوکی دست روی ران میکایلا گذاشت و گفت:
- رئیس!؟ تیپ تو برای ما همیشه خوبه اما برای ملاقات با اون تاجر یکم ناجوره!
آئویی به یوکی چشم‌غره‌ای رفت و گفت:
- فکر کنم که تو توی بخش خودت یه عالمه کار داشته باشی!
یوکی برای درآوردن حرص آئویی بیشتر به میکایلا نزدیک شد و گفت:
- نه عزیزم! من کارام رو سپردم دست یکی دیگه. ممنون که نگران شغل منی!
میکایلا آهی کشید. می‌دانست که آن دو زن از او چه می‌خواهند. نیش‌هایش با کمی درد و تمنا بلند شدند. دست دور کمر یوکی گرفت و گفت:
- من امشب هر دو تاتون رو می‌خوام!
آئویی کمی سرخ شد و با دلخوری به یوکی خیره ماند.
***

@ Paradise @ Outis

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
☆ویراستاری Paradise ☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

 

***


با صدای ویبره‌ی گوشی از خواب پرید. صورتش را مالید و کورکورانه دست دراز کرد تا گوشی را بیابد. دلش نمی‌آمد که چشمانش  را باز کند و خواب نرمش را بر هم بزند. تخت‌خواب اتاقش گرم و نرم‌تر از آنی بود که دلش بخواهد بخاطر زنگ گوشی آن را ترک کند. بالاخره بعد از تلاشی یک دقیقه‌ای دستش به گوشی رسید. بدون آنکه به شماره نگاه کند تماس را برقرار کرد و با صدایی گرفته و خسته گفت:
- بله؟
صدایی دستوردهنده از پشت گوشی بلند شد:
- میکایلا! تا یه ساعت دیگه تو مقر ایچینوسه باش!
میکایلا ابروان طلایی‌اش را در هم فرو برد و گفت:
- چی شده چیبا؟ خودت که می‌دونی وقتی آفتاب طلوع می‌کنه دوست ندارم بیام بیرون!
چیبا با صدایی عصبی داد زد:
- لعنتی! وقتی بهت می‌گم بیا، یعنی اینکه باسن گشادت رو جمع کن و بیا! زر اضافه هم موقوف!
میکایلا ناخودآگاه با شنیدن صدای جیغ عصبی چیبا روی تختش نیم‌خیز شد. چشمانش تا درجه‌ی آخر باز شده بودند. با گیجی پلک زد. یادش نمی‌آمد که آخرین بار چه زمانی چیبا را اینگونه عصبی دیده بود. با کف دست صورتش را مالید و آرام گفت:
- باشه! باشه! دارم میام!
چیبا بدون خداحافظی تماس را قطع کرد. میکایلا برای لحظه‌ای طولانی به صفحه‌ی موبایل خیره ماند. آرام از تخت پایین آمد تا خواب دخترها را بهم نزند. یک دست لباس از داخل کمد برداشت و به حمام رفت. در عرض پنج دقیقه دوش آب یخ گرفت و بیرون زد. جین مشکی‌اش را به پا کرد. در جلوی آینه‌ی قدی روی در کمد ایستاد و به خودش نگاه کرد. خالکوبی اژدهای چینی از کمرش تا روی شانه‌اش کشیده شده بود. جای چند زخم ماندگار و نفرت‌انگیز روی شکم و بازویش به چشم می‌خورد. رکابی سفید رنگی را پوشید و سوئی‌شرت بلند سیاهی را بر تن زد. کشوی اول کمدش را باز کرد. اسلحه‌ی کلت با چند فشنگ در کشو جا خوش کرده بود. با یادآوری خاطره‌ای کشو را بست و زیر لب غر زد:
- مرده‌شور اون پیرمرد هاف‌هافو رو ببرن! هر غلطی بخوام بکنم باید بهش جواب پس بدم!
در یخچال سفید کوچک گوشه‌ی اتاقش را باز کرد. نگاهی به کیسه‌های خون انداخت؛ یک کیسه گروه خونی اُ برداشت. در یخچال را با پا بست و کیسه‌ی خون را سر کشید. سرش را پایین آورد و نیم نگاهی به دخترهای غرق در خواب انداخت. چشم‌های آبی‌اش به رنگ سرخ درآمده بود. سرش را تکان داد و چند بار پلک زد و گفت:
- طمع نکن! به اندازه‌ی کافی دیشب ازشون خون گرفتی!

 

@ Paradise  @ Outis

@ همکار ویراستار♥️
 

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

 

کنار پنجره ایستاد و گوشه‌ای از پرده‌ی مخملی سیاه رنگ را کنار زد. با دیدن اشعه‌های درخشان آفتاب چهره درهم کشید. بیرون برای چشمان حساسش بیش از حد روشن بود. از روی میز گرد کنار یخچال، کیف مدارک جعلی‌اش را برداشت. با دو انگشت میان چشمان خسته‌اش را مالید و بی‌صدا از اتاق ساده‌اش بیرون رفت.
***
یک ساعت بعد
مقر ایچینوسه
با بدعنقی از زیر سایه‌ی کلاه سوئی‌شرتش به خانه‌ی اشرافی قدیمی ژاپنی نگریست. دیوارها تا نیمه با سنگ‌های خاکستری سنگ‌چین شده بودند و بقیه‌ی دیوار با کچ سفید کاری شده بود. سفال‌های خاکستری بالای دیوار تازه تعویض شده بودند. درختان قدیمی افرا از بالای دروازه‌ی قدیمی سر کشیده بودند و شاخه‌های سرخ خود را همانند سایبانی روی دروازه نگه داشته بودند. باد پاییزی آرام می‌وزید و برگ‌های سرخ افرا را در هوا پراکنده می‌کرد. دروازه‌ی چوبی بسته بود. آرام سمت در رفت و چندبار کوبه‌ی آهنی در را کوبید. هر کسی که به در نگاه می‌کرد تصور می‌نمود که تماماً چوبی است؛ اما مغزی در عمارت از فولاد آبدیده درست شده بود تا در برابر حمله‌ی تانک هم مقاوم باشد. سرش را چرخاند و به دوربین مداربسته‌ای که در زیر سقف دروازه جا خوش کرده بود، نگریست. در با صدای تقه‌ی کوچکی باز شد. میکایلا نفسی گرفت و به خودش نهیب زد:
- سعی کن به پست اون پیری نخوری. اگر هم خوردی با ادب باش!
پا درون دروازه گذاشت. اولین چیزی که دید دو نگهبان کت و شلوار مشکی مسلح بود. یکی از آنها جلو آمد و میکایلا را بازرسی بدنی کرد. میکایلا دستانش را بالا برد و با نگهبان همکاری کرد. نگهبان بعد از دقیقه‌ای جستجو، صاف ایستاد. دست روی هندزفری بیسیم توی گوشش گذاشت و گفت:
- پاکه!
دروازه پشت سر میکایلا به صورت خودکار بسته شد. نگهبان کچل رو به میکایلا گفت:
- بانوی جوان تو ساختمون شرقی منتظرته.
 

@ Paradise  @ Outis

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

 

میکایلا دست در جیب سوئی‌شرتش فرو برد و گفت:
- متوجه شدم.
آرام از میان دو نگهبان مسلح به مسلسل یوزی گذشت. سنگ‌های سفید جاده زیر فشار پاهایش خرچ‌خرچ صدا می‌دادند. صدای چهچه‌ی بلبل از داخل باغ می‌آمد. همیشه دوست داشت که در باغ خانه‌ی ایچینوسه چند ساعتی بماند و از زیبایی طبیعی آن باغ لذت ببرد؛ اما هر بار با دیدن پدرخوانده‌ی باند یاکوزای ایچینوسه پشمان می‌شد. باد، برگ‌های خزان زده را روی زمین چمنی باغ می‌ریخت و زحمت باغبانان را دو برابر می‌کرد. چشمش به انارهای درشت آویزان از درخت افتاد. راهش را کج کرد و بزرگترین انار را از شاخه‌های سبز و زرد درخت کند. انار درشت را بالا انداخت و در هوا قاپید. به جاده‌ی اصلی برگشت. بعد از رسیدن به پارکینگ، سمت راست پیچید. پارکینگ پر از ماشین‌های ضد گلوله و مدل بالا بود. چشمش به فراری سفید چیبا افتاد که در زیر سایه‌های درخت لمیده بود. تنها یک بار تجربه‌ی نشستن در آن ماشین را داشت اما همان هم خاطره‌ی شیرینی در ذهنش ساخته بود. آن هیولای سرعت توانسته بود که در خطرناک‌ترین لحظات جان او و چیبا را با هم نجات دهد. نگاه کش‌دارش را از هیولای خفته در سایه‌ی درخت چنار کند. از روی سنگ‌فرش تکه‌تکه بر روی چمن راهش را سمت عمارت شرقی چرخاند. با خشنودی در زیر سایه‌های درختان راه می‌رفت. انار درشت را بالا می‌انداخت و دوباره می‌قاپید. انرژی نهفته در درونش به غلیان درآمده بود. دوست داشت که مسافت باقی‌مانده را با سرعت خون‌آشامی‌اش طی کند اما قوانین پدرخوانده مانع سفتی سختی برای خواست درونی میکایلا بود. پوفی کشید و سعی کرد که از صدای چهچه‌ی بلبل و جیک‌جیک گنجشکان ورّاج لذت ببرد. آرام آرام به ساختمان اصلی نزدیک می‌شد. با رسیدن به ایوان چوبی خانه، کتونی‌های سیاهش را روی تخته‌سنگ درآورد و جفت کرد.  ناخودآگاه یاد آن ترکه‌ای افتاد که پدرخوانده به سرش کوفته بود. میکایلا بخاطر نامنظم درآوردن کفش‌هایش و قدم گذاشتن با کفش روی ایوان چوبی خانه تنبیه شده بود. دست در یکی از جیب‌هایش برد. دست دیگرش آزاد بود و آرام تاب می‌خورد. راهش را در ایوان چوبی ادامه داد. چشمش به برکه‌ی کوچک افتاد. ماهی‌های کوی در زیر برگ‌ها و گل‌های بزرگ نیلوفر آبی آزادانه شنا می‌کردند. باله‌های زیبایشان در زیر نورآفتاب می‌درخشید و می‌رقصید. میکایلا از روی پل چوبی مسقف وسط برکه رد شد. ماهی‌ها با دیدن او در یک جا جمع شدند. میکایلا لبخند کوچکی زد. به اطراف نگاهی انداخت. وقتی کسی را ندید، انار را با ناخن‌های نوک‌تیزش نصف کرد و در برکه انداخت. ماهی‌ها با گرسنگی به انار هجوم بردند. صدای شلپ‌شلپ آب لبخند میکایلا را عمیق‌تر کرد. میکایلا برای لحظاتی ایستاد و از غذاخوردن ماهی‌ها لذت برد. دوباره سرک کشید و به اطراف نگاه کرد. هیچ کس او را نمی‌پایید. پا تند کرد و سریع‌تر خودش را به عمارت شرقی رساند. می‌دانست که چیبا همین الان هم از دست او ناراضی است. آهی کشید و در چوبی را کنار راند. راهرو خالی بود.

 

@ Paradise  @ Outis

ویرایش شده توسط mikayla
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

با قدم‌هایی مطمئن در راهروی خالی پیش رفت. پارکت چوبی کف، زیر فشار روح‌وار پاهایش کوچکترین صدایی تولید نمی‌کرد. از میان نقاشی‌های قدیمی و نفیس آویزان شده از دیوار رد شد و از پله‌های چوبی پایین رفت. شعله‌ی شمع‌های معطر روی دیوار نور کافی برای دیدگان حساس او به ارمغان می‌آورد. کمی هوا را بویید. نفسش را با کمی نفرت بیرون داد و زیر لب گفت:

- بوی مواد مخدر میاد! چی تو این شمعای کوفتی گذاشتن؟!

ابروهای طلایی‌اش همانند یک گره بهم پیچ خوردند. مردمک چشمان آبی براقش همانند مردمک چشمان یک گربه باریک و وحشی شده بود. به راهروی زیرزمینی رسید. نقاشی‌های روی دیوار، همه شمایلی از اژدهایان شرقی بودند. به آخرین اتاق در آخر راهرو رسید. در بزرگ چوبی به صورت خودکار باز شد. میکایلا پا داخل اتاق تاریک چیبا گذاشت. در چوبی پشت سر میکایلا بسته شد. نگاه تیز میکایلا سریع چیبا را یافت. هیکلی باریک و قوزکرده روی صندلی گیمینگ رو به روی شش مانیتور بزرگ نشسته بود. انگشتان باریکش ماهرانه روی 3 کیبورد رو به رویش می‌دویدند. چیبا از میان موهای بلند بهم ریخته و بلندش با صدایی گرفته گفت:

- پنچ دیقه دیر کردی!

میکایلا با کمی نفرت به اتاق بهم ریخته‌ی چیبا نگاه کرد. ظرف‌های کثیف غذا دور و بر میز تلنبار شده بودند. کاغذهای مچاله شده در سراسر کف اتاق به چشم می خوردند. تخت‌خواب بلا استفاده مانده بود اما پتوی آن در وسط اتاق مچاله شده بود. پوست شکلات و آشغال تخمه دور و بر میز کار چیبا رها گشته بود. در کمد چیبا باز مانده بود و لباس‌های تمیز و کثیف در همه جا حتی روی میز مطالعه و در کمد به چشم می‌خوردند. بوی بد آشغال‌های مانده باعث شده بود که میکایلا عصبی بشود. چیبا پای باریکش را دراز کرد و روی صندلی چرخی زد. همینکه رو به روی میکایلا قرار گرفت با بدعنقی پرسید:

- چرا دیر کردی؟

میکایلا بدون جواب دادن به چیبا دستش را سمت کلید برق دراز کرد. چیبا جیغ زد:

- نه روشن نکن!

میکایلا با حرص دستش را روی کلید برق کوفت. نور سفید رنگ مهتابی‌ها اتاق را در یک هزارم ثانیه روشن کرد. چیبا جیغی کشید و صورتش را با دستانش پوشاند و غرید:

- لعنت بهت میکا! اون برق لعنتی رو خاموش کن!

میکایلا دست به سینه به دیوار تکیه زد و با اخم گفت:

- خیر سرت مثلاً یه دختری اما از صد تا پسر، چرک‌تر زندگی می‌کنی! این چه کثافتیه؟! هر کی ندونه فکر می‌کنه که پا گذاشته تو لونه‌ی سگ! حتی منم اینطوری چرک نیستم!

چیبا دستان باریک و استخوانی‌اش را از روی صورتش برداشت. تی‌شرت کرم رنگ آستین کوتاه به تنش زار می‌زد. پاهای لاغرش را از صندلی آویزان کرد. حتی آن شلوارک جین هم به تن نحیفش گشاد بود. چیبا کف موهای بهم ریخته‌اش را با ناخن‌های چرک گرفته‌اش خاراند و گفت:

- خب این یه ماهه نتونستم به خودم برسم. اکثراً پای سیستم بودم!

میکایلا دندان‌قروچه‌ای کرد و غرید:

- خفه بابا! مثلا تنها وارث گروه ایچینوسه‌ای! عرضه نداری خودت این کار رو بکنی، سختته به دو تا خدمتکار بگی بیان زیرت رو جمع کنن؟ یا برای اینم گشادیت میاد؟!

چیبا به پاهای باریکش تابی داد و از شرم هیچ نگفت. میکایلا آهی عصبی کشید و با انگشت سبابه پیشانی بلندش را مالید و گفت:

- در ضمن! در مورد اینکه گفتی دیر رسیدی... . من دیر نرسیدم. رأس ساعت توی مقر بودم و فقط بخاطر پاپابزرگ جنابعالی طول کشید که برسم!

چیبا از زیر موهای بلندش نیشخندی مریض‌گونه زد و گفت:

- برای پاپابزرگ دیر کردی یا غذا دادن به ماهی‌ها؟ میدونی؟! اون ماهیا غذای مخصوص دارن! پاپابزرگ بفهمه بهشون انار دادی پاره‌ات می‌کنه!

رنگ از رخ میکایلا پرید. تکیه‌اش را از دیوار چوبی برداشت و پرسید:

- تو از کجا می‌دونی؟! اونجا که هیچ دوربینی نبود!

چیبا شانه‌های باریکش را بالا انداخت و گفت:

- شاید برای اینکه من همه‌ی دوربینای مداربسته‌ی توی خونه رو با دوربین مخفی عوض کردم!

میکایلا با حرص گفت:

- تو یه مریض پارانوئید هستی! نکنه توی توالت‌های اینجا هم دوربین گذاشتی!؟

چیبا کش و قوسی به بدن خلالی‌اش داد و با خستگی گفت:

- نه! اما فکر خوبیه! ممکنه که یکی بخواد از اونجاها خرابکاری کنه!

میکایلا با خشم لگدی به پتو زد و آن را روی تخت پرت کرد. رو به روی صندلی چیبا ایستاد و با چشمانی وحشی تهدید کرد:

- به نفعته که دلیل خوبی برای بیدار کردن من از خواب داشته باشی وگرنه همینجا مجبور به استفاده از خشونت می‌شم!

چیبا چنگی لای موهای درهم گوریده‌اش برد و آنها را عقب راند. زیر چشمان سبز زیبایش دو بالشتک سیاه فرو رفته بود. میکایلا برای لحظه‌ای با ترحم به دخترک هکر نحیف نگریست. چیبا ارتباط چشمی‌اش را با میکایلا قطع کرد. روی زمین پا کوبید و صندلی را سمت مانیتورهای پر از اطلاعات چرخاند. همزمان با فشردن دکمه‌های کیبورد گفت:

- از حادثه‌ی اخیر توی نیویورک که خبر داری؟!

میکایلا کلاه سوئی‌شرتش را عقب راند. گوشواره‌های طلای حلقه‌ایش زیر نور مهتابی می‌درخشیدند. دماغش را بالا کشید و گفت:

- آره. دیشب تو خیابون بودم که تلویزیون به صورت سر بسته اعلام کرد. بقیه رو از تو یوتیوب فهمیدم.

 

چیبا چند فیلم ضبط شده از آمریکا را روی مانیتورها بالا آورد و با جدیت گفت:

- من تو این مدت روی اوچیها ریکی زوم کرده بودم. اون تنها کسی از قبیله‌ی اوچیهاست که می‌دونیم چه شکلیه.

عکسی از اوچیها ریکی بالا آمد که با لبخند در حال گرفتن جایزه‌ی پزشکی نوبل بود. چیبا اخمی کرد  و با ابروهای گره خورده‌اش گفت:

- تو این مدت خیلی دنبال اوچیها ریکی بودم که به اوچیها ایچیرو برسم؛ اما داشتم دنبال فامیلی اشتباه می‌گشتم! اون با فامیلی یامازاکی یوری فعالیت می‌کرد.

دستان میکایلا با خشم مشت شده بود. نفسش را با کینه بیرون داد و گفت:

- این امکان نداره! توی اون آزمایشگاه همه به اسم اوچیها ریکی می‌شناختنش!

چیبا قوز کرد و با سرعت بیشتری اطلاعات را وارد سیستم کرد و ادامه داد:

- یامازاکی یوری اسمیه که باهاش مقاله‌هاش رو چاپ می‌کرده. می‌شه گفت یه اسم جعلی بوده برای پوشش.

نیش‌های میکایلا با خشم بیرون زدند. میکایلا با گرفتن چند نفس به زحمت خودش را آرام کرد و پرسید:

- خب حالا کدوم قبرستونیه؟!

چیبا با تفریح سؤال کرد:

- چرا؟! باهاش کاری داری؟

میکایلا پوفی کشید و به چشمانش تابی داد:

- محض رضای خدا! چیبا الان اعصاب درستی برای کل‌کل ندارم! اون عوضی الان کجاست؟!

چیبا همه‌ی مانیتورها را خاموش کرد. آرام سمت میکایلا چرخید و گفت:

- بهت نمی‌گم!

چشمان میکایلا به رنگ سرخ درآمد. بی‌اراده یقه‌ی شل چیبا را گرفت و او را بلند کرد. با صدای دورگه‌ای غرید:

- زودتر بگو تا پشیمون نشدم!

چیبا بدون کوچکترین ترسی در ذغال‌های گداخته‌ی دیدگان میکایلا خیره شد و گفت:

- نمی‌گم چون تنها سر نخم رو از بین می‌بری!

میکایلا با خشم دخترک را روی صندلی کوباند و غرید:

- اون کثافت باید بمیره! این تو نیستی که برای من تصمیم می‌گیره!

چیبا از درد چهره‌ی باریکش را درهم کشیده بود. استخوان جناغ سینه‌اش را با درد مالید و گفت:

- تو اینکه ریکی باید بمیره شکی نیس... اما وقتی می‌میره که من بگم! این تنها شرط منه! قبول می‌کنی یا نه؟!

نگاه سرخ میکایلا با خشم به چشمان آرام و سبز چیبا دوخته شد. چنگی لای موهای طلایی‌اش که نوک سیاهی داشت برد و با درماندگی نالید:

- لعنت بهت چیبا! می‌خوای چیکار کنی؟!

چیبا گردن خسته‌اش را مالید و گفت:

- همونطوری که تو می‌خوای به ریکی برسی، منم می‌خوام به ایچیرو برسم. با این تفاوت که تو قیافه‌ی ریکی و اسمشو می‌دونستی و من از ایچیرو فقط یه اسم دارم و کلی افسانه و مزخرفات!

میکایلا چند قدمی در آن آشفته بازار برداشت و دور خودش چرخید. صورتش را مالید و سمت چیبا برگشت. خودش را به زحمت آرام کرده بود. می‌دانست که چیبا از موضع خودش کوتاه نمی‌آید. صورتش به حالت اولیه برگشته بود. چنگی لای موهایش برد و گفت:

- لعنت بهت چیبا! باشه! قول می‌دم که اون عوضی رو تا وقتی که تو نگی نکشم!

چیبا لبخندی درنده زد و گفت:

- پسر عاقل! حالا برو آماده‌ی سفر شو! قراره با جت شخصی من بریم آمریکا!

***

@ Blue Moon    @ جانان بانو  @ حـانیه

@ Paradise  @ Outis

ویرایش شده توسط mikayla
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

 

روز بعد، جنگل حومه‌ی روستای آمه

 

هوا مه گرفته و مرموز بود. سایه‌ای به سرعت از داخل مه بیرون پرید و پشت درخت پناه گرفت. چهار شوریکن از ناکجاآباد در تنه‌ی درختی که پشت آن پناه گرفته بود، فرو رفت. صدای قهقهه‌ای در مه غلیظ پیچید:

- دیگه تمومه آکامه! تو لو رفتی!

آکامه چهره در هم کشید و به سرعت با یک پشتک از هجوم دوباره‌ی شوریکن‌ها جاخالی داد. جهت پرتاب ستاره‌ها را تشخیص داد و یک کونای از غلاف چرمی دور رانش بیرون کشید. مهاجم را نمی‌دید. تیری در تاریکی انداخت و کونای نقره‌ای را با چرخشی مرگبار رها کرد. صدای قهقهه دوباره در مه پیچید:

- خطا رفت!

آکامه دندان قروچه‌ای کرد و غرید:

- خفه شو رانمارو!

خواست که روی شاخه‌ی بزرگ درخت گیلاس بپرد که یک‌دفعه چیزی دور پایش پیچید. جیغ کوتاهی زد و در کسری از ثانیه سر و ته شد. با نفرت به طناب تله خیره گشت. چاقویی را از ساعدبند چرمی‌اش بیرون کشید و خواست تا طناب تله را بدرد. سرمای تیغه‌ای تیز روی گردنش نشست. رانمارو با نیشخندی پیروزمندانه گفت:

- دیگه تمومه! تو دیگه یه نینجای مرده‌ای!

آکامه به ناچار دستش را عقب کشید و سروته به شکارچی‌اش خیره ماند. با حرص اخمی کرد و گفت:

- تو یه عوضی مکاری!

رانمارو دستش را عقب کشید و تیغه‌ی شمشیر را با غرور روی شانه‌اش گذاشت و گفت:

- اوخی! دختر رئیس حرصش گرفته!

رانمارو با شرارت نیشخندی تا بناگوش زد و آکامه‌ی سر و ته را تاب داد. صدای پای چند نفر از داخل مه آمد. رانمارو شمشیر کوتاهش را غلاف کرد و با ترحم گفت:

- هنوز یه جوجه‌ای! دفعه‌ی بعد جلوی من قدقد کنی یا هانا را اذیت کنی به این راحتی ولت نمی کنم!

کیتو که تازه به جمع دو نفره‌ی آنها ملحق شده بود، با اخم گفت:

- تمومش کن رانمارو!

رانمارو رو به جمع برگشت و با نیشخند گفت:

- چیه توله روباه؟! از اینکه دارم خواهر ناتنیت رو اذیت می‌کنم ناراحتی؟

کیتو غلاف شمشیرش را در مشتش فشرد. در روستا مجاز بود تا به هر شکلی که دوست دارد تغییر قیافه بدهد. ابروهای سفیدش را درهم فرو برد و غرید:

- مبارزه دیگه تمومه. تو حق نداری باز اذیتش کنی!

رانمارو در دو قدمی کیتو ایستاد. نگاهی به کنار انداخت. لب‌های سرخ تیره‌اش به پوزخندی تحقیرآمیز پیچ خورد. ضربه‌ی کوچکی به سینه‌ی کیتو که یک سر و گردن از او کوتاه‌تر بود، زد. کیتو عقب نکشید و دست رانمارو را پس زد. رانمارو از بالا به پایین نگریست و گفت:

- می‌خوام ببینم تا کی می‌تونی از خواهر هیولات دفاع کنی؟! نهایتا بتونی تا سال دیگه عن بازی دربیاری! بعدش چی؟!

کیتو گوش‌های روباهی مخملی سفید رنگش را با تهدید سیخ کرده بود. دندان‌های تیزش را روی هم فشرد و گفت:

- تو بهتره مراقب خواهر چلاق خودت باشی! دفعه‌ی بعد که به پستم بخوره می‌دونم چیکارش کنم!

هانابی که در پنچ قدمی پسرها ایستاده بود با اخم و تشر گفت:

- هی!!!

ابروان کلفت و سیاه رانمارو با تهدید در هم فرو رفتند. چشمان سیاه رانمارو تار و بی‌احساس شد. با صدایی آرام و تهدیدآمیز گفت:

- روزی که انگشتت هانا رو لمس کنه روز آخریه که نفس می‌کشی!

جو بین دو پسر متشنج بود و هر لحظه امکان می‌رفت که دعوای شدیدی صورت بگیرد. پسر دوازده ساله‌ای که هاکامای سفیدی پوشیده بود، با آرامش گفت:

- سنپای!؟

رانمارو با چشم غره به پسرک خیره شد و پرسید:

- چته شیکی؟!

شیکی بخاطر موهای زال و لباس‌های سفیدش با مه یکی شده بود. فلوت بلندش را به سینه فشرد. چشم‌هایش را با پارچه‌ی باریک سفیدی بسته بود. لبان باریک صورتی‌اش را روی هم فشرد و با کمی تردید گفت:

- من نسبت به این وضعیت هیچ حس خوبی ندارم!

@ Paradise   @ Outis

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

رانمارو برای لحظه‌ای با حرص چشمانش را روی هم فشرد و گفت:

- اصلا کی بهت گفت که بیای دنبال ما؟! پسره‌ی ریقو!

شیکی سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت. پسر جوانی دست روی شانه‌ی شیکی گذاشت و گفت:

- هی ران! تمومش کن! تو حق نداری که برای بقیه تعیین تکلیف کنی!

رانمارو رو به پسر جوانی که تکه‌ی جلوی موهای سیاهش را به رنگ آبی درآورده بود، خیره شد. فکش را کمی کج کرد و صورت صافش را که تازه اصلاح کرده بود، لمس کرد. سری به تأیید تکان داد و گفت:

- دیدارا! وقتی این سری زدم سرویست کردم می‌فهمی که حق دارم یا ندارم.

دیدارا دست به سینه شد و با قلدری گفت:

- جدی؟! سری پیش تو بودی که مثل یه چلاق زمین خوردی!

رانمارو کیتوی کوتاه قامت را کنار زد. کیتو با تهدید نگاه رانمارو کرد. رانمارو بی‌اهمیت به کیتو گفت:

- سری پیش شانس اوردی اما این دفعه دیگه خبری از شانست نیس!

کیتو با کینه غرید:

- هُــش!!!

رانمارو سریع با چشمانی زهرآگین سمت کیتو چرخید. آکامه طناب دور پایش را بریده بود. با مهارت روی زمین پرید و باقیمانده‌ی طناب را از دور مچ دردناک پایش جدا کرد. ایستاد و طناب را دور انداخت. رانمارو نیم نگاهی بی‌اهمیت به آکامه انداخت. با شست دست چپش به آکامه اشاره کرد و گفت:

- بهتره خواهر چلاقتو جمع کنی! شنیدم که دیشب با بدبختی تونسته یه زالوی ضعیف رو بکشه! واقعا فکر کرده که با کشتن یه زالوی بدبخت مفلوک می‌تونه جلوی من وایسه؟!

کیتو ضربه‌ای محکم به سینه‌ی رانمارو زد و صدایش را بالا برد:

- خفه شو عوضی!!!

رانمارو تنها نیم قدم از ضربه‌ی کیتو عقب رفته بود. آکامه آرام گفت:

- کیتو! بیا بریم.

موهای سیاه بلند آکامه تمام نیمه‌ی بالایی و چپ صورتش را پوشانده بود و اجازه نمی‌داد تا دیگران متوجه شرم موجود در صورتش بشوند.کیتو با کمی ناراحتی و ترحم به خواهرش نگاه کرد. رانمارو نیشخند دندان‌نمایی زد و گفت:

- آره! به حرف خواهر چلاقت گوش کن! اون حتی نمی‌تونه چاکراش رو درست کنترل کنه اما مخش تو دعوا خوب کار می‌کنه!

کیتو به سرعت رعد مشتش را بالا برد که شیکی با اضطراب و لب جویدن به اطراف نگاه کرد. صدای لرزانش مشت کیتو را متوقف کرد:

- یه چیزی اینجاست!!!

برای یک لحظه همه هشیار شدند و به مه اطرافشان نگریستند. رانمارو هم با حش ششم خود خطری را که شیکی گوشزد می‌کرد را لمس می‌نمود. جنگل اطراف روستا ساکت شده بود. هر شش نینجای تازه‌کار پشت به پشت هم در یک دایره به همدیگر نزدیک شدند. درختان همانند اشباحی خاکستری و خوفناک آنها را محاصره کرده بودند. دیدارا شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و با دلخوری گفت:

- نمی‌شد زودتر اخطار بدی؟!

شیکی فلوت را به لبش نزدیک کرد و گفت:

- من سعی کردم اما سنپای دوم گوش نداد!

هانا یک اسکلت انسان را احضار کرد. دو گوی آتشین آبی‌رنگ در حفره‌های توخالی چشمان اسکلت می‌غریدند. هانا به اسکلت دستور داد:

- برو تو مه!

فک اسکلت چلق‌چلق بهم خورد و با قدم‌هایی نامتوازن در مه فرو رفت. کیتو طعنه‌ای زد:

- مطمئنی که اون تیکه استخون می‌تونه کاری بکنه؟

هانا لبخندی مغرور و نامطمئن زد. می‌خواست خودش را قابل اتکا نشان بدهد. با غرور تکه‌ای از موهایش را عقب راند و گفت:

- البته! اون بهترین سربازمه!

طولی نکشید که صدای ریختن اسکلت و پرت شدن استخوان‌ها بر روی زمین حواس همه را به سمت خود جلب کرد. هانا با ترس به جمجمه‌ای که جلویش افتاده بود، خیره ماند. چشمان جمجمه تو خالی و سرد بودند. عرق سردی از تیغه‌ی کمر هانابی پایین خزید. کیتو پنجه‌اش را باز کرد. شعله‌ای به رنگ بنفش در کف دستش شکل گرفت. با احساس رضایتی که در صدایش مشهود بود، گفت:

- ر*** که! مثلا این بهترین احضارت بود؟!

هانابی با حرص دندان قروچه‌ای کرد و گفت:

- وقتی برگردیم به روستا همه گیسات رو با پشم‌چین می‌زنم! نیمه روباه عوضی!

@ Paradise   @ Outis

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

کیتو شعله‌ی کف دستش را سمت همانجایی که اسکلت هانابی رفته بود، پرت کرد. صدای غرغری حیوانی برخاست. هانا با کینه گفت:

- آره! تو هم زدی کشتیش!

کیتو دهان کجی کرد و جواب هانابی را نداد. رانمارو با جدیت به تیغه‌ی شمشیرش چنگ برد و گفت:

- اولویت با زنده موندنه! شیکی؟! دیگه چی می‌بینی؟!

شیکی آب دهانش را به زحمت قورت داد تا گلوی خشک شده‌اش را تر کند. از پشت آن پارچه‌ی باریک روی چشمانش به درون مه نگریست و گفت:

- خیلی بزرگه و ... شکل ثابتی نداره!

دیدارا با اخمی ناشی از تمرکز گفت:

- ماا هنوز تو منطقه‌ی امن روستاییم! چطوری یه همچین کوفتی اومده تو قلمرو امنمون!؟

شیکی فلوت را روی لبان باریک صورتی‌اش گذاشت. نفسی گرفت و قوی‌ترین نتی را که پدرش به او یاد داده بود را زد. صدای تیز فلوت مثل خنج در هوای مه گرفته و مرموز پیچید. آکامه با خیره شده به روبه رویش گفت:

- اوه! لعنت!

نه چشم سرخ از درون مه به او خیره شده بود. احساس فلجی سر تا پایش را فرا گرفت. همه با ترسی فلج کننده به سمتی که آکامه خیره شده بود، نگریستند. هیولای نه چشم غرشی رعدآسا سر داد. موج صدا برگ‌های خشک روی زمین و گرد و  خاک را بلند کرد. دیدارا داد زد:

- در برین!!!

نیازی به اخطار نبود. هر شش نفر از سمت مخالف پا به فرار گذاشتند. هانابی با گلویی خشک شده جیغ زد:

- اون دیگه چه کوفتی بود!؟

صدای نعره‌ی هیولا و شکستن چند درخت از پشت سرشان به گوش رسید. شش نینجای نوجوان با نهایت توانشان در جنگل کورکورانه می‌دویدند. رانمارو نعره‌ای از درد کشید. هانابی به درختی چنگ زد تا بتواند بایستد و همزمان صدای جیغش در جنگل پیچید:

- دادااااااش!!!

دیدارا ایستاد و نگاهی با اضطراب به رانمارو انداخت. بازویی سیاه‌رنگ در شانه‌ی رانمارو فرو رفته بود. هیولا او را گرفته بود و سمت خود روی زمین می‌کشانید. آکامه زودتر از دیدارا به رانمارو رسید و با شمشیر آن بازوی سیاه شعله‌وار را برید. صدای نعره‌ی دردآلود هیولا بلند شد. بازویی که در کتف رانمارو مانده بود، با چند پیچ و تاب محو شد. دیدارا رانمارو را بلند کرد و پرسید:

- می‌تونی بدویی؟

رانمارو زخم کتفش را با کف دست می‌فشرد خون سرخ از میان انگشتانش فواره می‌زد. چشمان سیاهش سر خورد و بین دستان دیدارا سقوط کرد. آکامه رو به کیتو جیغ زد:

- همه‌ی درختا رو آتیش بزن تا نتونه جلو بیاد!

کیتو بی درنگ کاری را که آکامه گفته بود، انجام داد. ردیفی از درختان را با شعله‌های بنفش به آتش کشید. دیدارا، رانماروی بیهوش را روی شانه‌اش انداخت. شمشیر خونین از دست رانمارو افتاد و تیغه‌اش تا نیمه در زمین نمناک جنگل فرو رفت. شیکی از فاصله‌ای ده متری داد زد:

- خودش کنده اما بازوهاش سریعن! داره خودشو می‌رسونه!

دیدارا فحشی زیر لب داد و دوید:

- شت! بدویین! من میارمش!

همه به دویدن ادامه دادند. صدای کنده شدن درختی و پرتاب شدنش دلهره و ترس را در وجود همه انداخت. کیتو با ضربه‌ای به کمرش، زمین خورد. درختی که هیولا پرت کرده بود، درست به کیتو خورده بود. کیتو به زمین چنگی زد. کمرش بی‌حس شده بود. خیس شدن پارچه‌ی آبی‌رنگ پیراهنش را حس می‌کرد. آکامه با وحشت ایستاد و جیغ زد:

- کیتــو!!!

سریع سمت درخت دوید و سعی کرد که تنه‌ی قطور درخت کاج را از روی برادر ناتنی‌اش کنار بزند. کیتو نیم نگاهی ناامید و سرد به آکامه انداخت. هجوم خون به داخل دهانش را حس کرد. سرفه‌ای خونین خاک سرد جنگل را به رنگ سرخ درآورد. کیتو با ضعف گفت:

- فایده... نداره! نِه... ساما... منو تنها... بذار!

آکامه با چشمانی پر از اشک تنه‌ی قطور درخت را هل داد و با هق‌هق گفت:

- تنهات نمی‌ذارم!... دیگه نمی‌خوام کس دیگه‌ای رو از دست بدم!

زمین زیر گام‌های بی‌قرار آکامه گود شده بود. کیتو با نفس‌هایی بریده و چشمانی پر از اشک التماس کرد:

- خواهش... می‌کنم... برو!

آکامه با درد و بیچارگی خودش را به تنه‌ی درخت می‌کوباند اما هیچ فایده‌ای نداشت. با نفرت به جای خالی بقیه چشم دوخت. او را تنها گذاشته بودند. غم و اندوه همراه چاشنی قدرتمند ناامیدی پاهای باریکش را از کار انداخت. زانوان سستش زمین خاکی و نمناک را لمس کرد. صدای شکستن درختان لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. با اندوه دست سمت شمشیرش برد. اگر نمی‌توانست برادر کوچکش را نجات دهد، خود نیز با برادرش به مصاف مرگ می‌رفت. تیغه‌ی تیز نقره‌ای را از نیام بیرون کشید. کتفش از شدت درد کوبش به تنه‌ی درخت گزگز می‌کرد. آخرین درختان هم با سر و صدای بلندی شکستند. کیتو ناخن‌هایش را در خاک فرو کرد و با تمنا و اشک نالید:

- فرار ... کن!

گوش‌های نقره‌ای روباهی‌اش با بیچارگی فرو افتاده بودند. آکامه بی‌توجه به کیتو خیره در چشمان سرخ هیولا مانده بود. هیولا دهانش را باز کرد. حتی دندان‌های تیز و برنده‌اش به رنگ سیاه بودند. زبان سرخ و بلند هیولا از دهانش بیرون آمد و خرخری حیوانی سر داد. آکامه با اراده‌ای پولادین سر جایش ایستاد. مرگ را با آغوشی باز پذیرفته بود. شمشیرش را چرخاند و با جهشی بلند سمت هیولای نه چشم پرید. کیتو با نفس‌هایی بریده نعره‌ای کم جان زد:

- آکــامــه!!!

خون به داخل دهانش هجوم آورد و امانش را برید. بازوهای سیاه هیولا به دور خواهرش پیچیده بودند و او را همانند یک پیله در خود می‌بلعیدند. چشمان نقره‌ای کیتو کم‌کم رو به تاری می‌رفت. از میان سیاهی و پرده‌ی اشک، با بدن نیمه‌جان خواهرش در بازوان آن هیولا خداحافظی کرد. آخرین چیزی که دید، این بود که آکامه کم کم به دهان سرخ آن هیولا نزدیک و نزدیک تر می‌شود. لب‌هایش را بی‌صدا برهم زد:

- آکا... مه!

و تاریکی او را در خود بلعید.

***

@ Paradise   @ Outis

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

هانابی همراه شیکی با نفس‌نفس جلوی ساختمان جلسات روستا ایستاد. ساختمان ترکیبی از معماری مدرن و معماری قدیمی ژاپنی بود. آب خشک شده‌ی گلویش را به زحمت فرو داد. دیدارا در وسط راه از آنها جدا شده بود و رانمارو را به بیمارستان روستا برده بود. هانابی نگاهی به پشت سرش انداخت. رنگ صورتش پریده بود و دانه‌های درشت و سرد عرق از صورتش می‌بارید. لبان خشک قلوه‌ایش را روی هم مالید و با صدایی بریده پرسید:

- پس آکامه و ...کیتو کجان؟!

شیکی هم به دور و برش با ترس نگریست و گفت:

- نمی‌دونم! آکامه ساما پشت من بود ... اما الان نیس!

هانابی دستش را به نشانه‌ی بی‌اهمیتی تکان داد و از پله‌های سنگی خاکستری بالا رفت و داد زد:

- بیا! باید زودتر به عمو بگیم!

عضلات پاهای باریکش از شدت درد جیغ می‌زدند اما هانا آنها را با اراده و ترس می‌تاراند. شیکی نیم نگاهی دیگر به مه رقیق درون روستا انداخت و دنبال هانا به داخل ساختمان رفت. از بین درهای اتوماتیک شیشه‌ای رد شدند و از لابی مجلل ساختمان، سمت آسانسور طلایی نقره‌ای هجوم بردند. هانابی، کسی را که جلوی در آسانسور بود هل داد و خودش اول وارد شد. رو به آن کارمند که تمام برگه‌هایش پخش زمین شده بود، احترامی گذارد و گفت:

- خیلی ببخشین!

خیلی سریع دکمه‌ی طبقه‌ی چهارم را زد. کارمند با حرص و خشم رو به دو جینین غرید:

- مگه پدر و مادرتون رو نبینم!!!

در آسانسور بسته شد. شیکی دانه‌های عرق روی پیشانی اش را با سر آستین هاکامایش گرفت و پرسید:

- مگه می‌دونی رئیس کجاست؟!

هانابی با کمی احساس آرامش تکیه به دیوار فلزی آینه‌ای آسانسور زد. قلب کوچکش همانند یک خرگوش ترسیده می‌لرزید. لب‌های خشکش را روی هم فشرد. دست روی قلبش گذاشت و چند نفس عمیق کشید. قطره اشکی از تیله‌های آبی نگاهش فرو افتاد. هیچ‌گاه تا به حال این چنین احساس درماندگی و ضعف نکرده بود. تنها یک نگاه آن هیولا باعث شده بود تا بفهمد چه میزان در برابر یک خطر حقیقی ناتوان و حقیر است. چشمانش را گشود. ال‌ای‌دی سرخ رنگ آسانسور طبقه‌ی چهارم را نشان می‌داد. قبل از آنکه آسانسور بایستد نیم نگاهی به پسر کوچک‌تر از خودش کرد و گفت:

- بابام دیشب تو تماس تلفنی گفته بود که فعلا باید تو اتاق جلسات مدیریت بمونه و نمی‌تونه خونه بیاد.

شیکی آهان کوچکی گفت و یقه‌ی هاکامای سفیدش را کمی جلو عقب کرد تا بدن عرق‌کرده‌اش خنک شود. همین که در باز شد دو جینین از لای در که هنوز به طور کامل باز نشده بود، خودشان را بیرون کشیدند و سمت آخر سالن مرمری سفید دویدند. هانابی و شیکی راهشان را از میان افرادی که با عجله به این سو و آن سو می‌رفتند، به زحمت باز کردند. چشم هانابی به دو نگهبان دم در اتاق جلسات افتاد. دندان‌هایش را با عصبانیت روی هم فشرد و غرید:

- به درک! اگه قراره تنبیه بشم، این ریسک رو قبول می‌کنم.

و بعد رو به شیکی پرسید:

- برای یه انتحاری آماده‌ای؟!

منتظر جواب نماند و با سر سمت در چوبی فلزی اتاق دوید. نگهبان‌ها با دیدن دو نوجوان دست به کار شدند. یکی از آنها هانا را در هوا گرفت و دیگری شیکی را با دو دستش قاپید. نگهبان اول با حرص گفت:

- الان وقت بچه بازی نیس! برگردین!

هانا با تمام وجود با آرنج به گونه‌ی مرد کوبید و در را باز کرد. با تمام توانش جیغ زد:

- بابـــا!!!

صدای جیغ تیز هانا در کل طبقه‌ی چهارم ساختمان پیچید. نگهبان دوم شانه‌ی هانا را گرفت و او را عقب کشید. سر همه در اتاق بهم ریخته‌ی جلسات سمت آنها برگشت. نگهبان با شرمندگی گفت:

- ببخشید!

هانا سعی کرد شانه‌اش را از چنگ نگهبان دربیاورد که پدرش با چند پرونده در دست و با اخمی پر از سرزنش گفت:

- چی شده هانا؟! بهتره دلیل خوبی داشته باشی چون وسط یه جلسه‌ی خیلی مهم بودیم!

جیرو با اشاره‌ای به نگهبان گفت که بچه‌ها را رها کند. نگهبان با شرمندگی به نائب‌رئیس قبیله احترام گذاشت و در را پشت دو نوجوان بست. هانا بدون آنکه نفسی بگیرد با ترس و هول شروع به صحبت کرد:

- بابا! تو جنگل یه هیولاست! باور کن راست میگم!

جیرو برای لحظه‌ای صورتش را با کف دستانش مالید و گفت:

- اصلا وقت خوبی برای شوخی نیست هانابی!

هانا می‌دانست که وقتی پدرش نام کامل او را صدا می‌کند یعنی خطری بدتر از تنبیهی ساده در انتظار اوست. با اشک داد زد:

- باور کن راست می‌گم! حتی داداش رو هم زخمی کرده!

جیرو چشمانش را با عصبانیت بست و گفت:

- اینم یکی از اون شوخی‌های مسخره‌ی رانماروعه؟! بهش بگو این سری بابت این شوخی مزخرفش چلاقش می‌کنم!

@ Paradise   @ Outis

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

 

شیکی آب دهانش را قورت داد و رسمی رو به ایچیرو گفت:

- رئیس! اون هیولا نه تا چشم سرخ داشت و من نمی‌تونستم شکل ثابتی ازش ببینم. هانا چان راست می‌گه!

ایچیرو با شنیدن حرف شیکی روی صندلی چرم چرخدارش نیم‌خیز شد. برگه‌ی در دستش را روی میز شیشه‌ای وسط اتاق گذاشت. از روی صندلی بلند شد و کمر خسته‌اش را صاف کرد. نور پرژکتور روی نیمی از بدن عضلانی‌اش افتاده بود. ابروان کلفتش در هم فرو رفتند. می‌دانست که تک پسر برادر چهارمش کسی نیست که دروغ بگوید. با صدایی خسته و جدی پرسید:

- دور روستا یه نوار مرزی امن تشکیل شده که پدرت و نانامی ساختن. اون دیوار چیزی نیس که یه هیولا ازش رد بشه.

شیکی آب دهانش را قورت داد. نگاه سرزنشگر پدرش را روی خود حس می‌کرد. سرش را پایین انداخت. هانابی در کنار شیکی آلوچه آلوچه اشک می‌ریخت. شیکی سرش را بلند کرد و از پشت آن نوار باریک روی چشمانش به رئیس خسته‌ی قبیله چشم دوخت و با جدیت گفت:

- من چیزی رو که با چشمام ببینم تایید می‌کنم! حتی اگه به ضرر خودم و یا خونواده‌ام باشه. من اون هیولای بی‌شکل رو با موهبتم دیدم. رئیس!

هاچیرو پشت میز ایستاد. آهی کشید و گفت:

- ایچیرو؟! شیکی جز حقیقت چیزی نمی‌گه!

ایچیرو نیم‌نگاهی دقیق به برادر چهارم انداخت و رو به شیکی پرسید:

- دیگه چی دیدی؟!

هانابی اشک‌هایش را با پشت دست پاک کرد. شیکی آب دهانش را قورت داد و گفت:

- اون خیلی خوب تونست که تا نزدیکی‌های ما حضور خودش رو مخفی کنه. من نتونستم تا لحظات آخر حسش کنم و باعث شد که رانمارو سان زخمی بشه و ... .

هانابی میان حرف شیکی پرید و با بغض گفت:

- اون جونور داداش رو زخمی کرد. دیدارا رسوندش بیمارستان. زخم شونه‌اش خیلی بده.

ایچیرو گوشه‌ی چشمان گود رفته از خستگی‌اش را با سر دو انگشت مالید و پرسید:

- دیگه چی دیدید؟! جزئیات خیلی مهمه!

هانابی لب پایینش را گزید و گفت:

- وقتی اون هیولا داشت داداشمو سمت خودش می‌کشید، آکامه با شمشیر یکی از بازوهاش رو قطع کرد.

شیکی سرش را به علامت تأیید تکان داد و گفت:

- راست می‌گه. من انتظار داشتم اون بازوی سیاه توی زخم بمونه اما محو شد. چند لحظه بعدش هم رانمارو سان بیهوش افتاد. کیتو سان هم درختا رو آتیش زد تا اون هیولا نتونه دنبالمون بیاد.

نگاه سیاه ایچیرو کمی نگران شد و پرسید:

- پس آکامه و کیتو کجان؟!

هانا با تردید گفت:

- من نمی‌دونم!.. وقتی رسیدیم به ساختمون جلسات تازه متوجه شدم پشتمون نیستن.

گوی‌های سیاه ایچیرو با سرگشتگی روی زمین دویدند. جیرو پرونده‌های درون دستش را روی میز گذاشت و گفت:

- این ویژگی‌هایی که بچه‌ها گفتن فقط مال یه هیولاست... .

هاچیروحرف جیرو را تکمیل کرد:

- روح‌خوار سیاه!

نانامی از کنار لپ‌تاپش سرک کشید و با اخم گفت:

- چرت نگو! تو گزارش‌ها اومده که آخرین روح‌خوار تو دویست سال پیش دیده شده! بعد از اون بین کتاب‌‌ها گزارش دیگه‌ای ندیدم!

جیرو آهی کشید و گفت:

- احتمالش خیلی کمه که یه روح‌خوار بوده باشه. به نظرم یه چیز دیگه بوده که تونسته از دیوار مرزی رد بشه.

نانامی عینک نیم‌قابش را درآورد و روی میز گذاشت. به صندلی چرم مشکی چرخدارش تکیه زد و گفت:

- احتمالاً یه یوکای تغییر شکل دهنده بوده که فقط شکل روح‌خوار رو به خودش گرفته.

هاچیرو سرش را به علامت تأیید تکان داد و گفت:

- احتمال زیاد همینه.

ایچیرو کتش را از پشت صندلی‌اش برداشت و گفت:

- اینجا نشستن چیزی رو حل نمی‌کنه. باید جایی که حادثه رخ داده رو از نزدیک ببینیم و در ضمن آکامه و کیتو هم گم شدن. ممکنه که اون یوکای یا روح‌خوار یا هر کوفت دیگه‌ای گرفته باشدشون!

جیرو به اطلاعات نمایش داده شده روی پرده‌ی سفید اشاره کرد و پرسید:

- پس ریکی چی می‌شه؟!

ایچیرو کتش را پوشید و گفت:

- تحلیل داده‌ها رو بسپر دست هیرو. با یه دسته از جونین‌ها می‌ریم شکار هیولا! امنیت روستا تو اولویت اولمونه!

***

جونین: نینجاهای رده‌ی بالا
سان/چان: خطاب با کمی صمیمت برای مرد و زن
یوکای: شیطان/ هیولا

@ Paradise   @ Outis

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...