رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان طلاق| paradise کاربر انجمن نودهشتیا


Paradise
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: طلاق

نویسنده: Paradise

ژانر: اجتماعی

خلاصه: طلاق که می‌گیری از قید و بند زندگی که در آن آسایش نداشتی رها می‌شوی؛ اما قبل از آن به فرزندی که دنیا آورده‌ای فکر کن که از امروز باید یا با کمبود مادر یا کمبود پدر بزرگ بشود. بنظر من زن و شوهر  تا قبل از این که مشکلاتشان را حل نکردند نباید اجازه دهند پای فرزند به زندگی‌شان باز شود.

ناظر: @ MO-BIN

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

طلاق گرفتن  چیز عجیبی نیست. عبارت ساده‌اش را که بخواهی دو نفر که در کنار هم سازش و تفاهم نداشته باشند از هم جدا می‌شوند و مسیرشان را  برای همیشه از هم سوا می‌کنند؛ اما همه چیز به این‌جا ختم نمی‌شود.

زن و مردی که بچه ندارند و طلاق بگیرند که هیچ اما تکلیف بچه  پدر و مادری که دنیا آمده و به حضور پدر و مادرش احتیاج دارد چه؟!

 

 

این رمان بحث طلاق و بچه‌های طلاق را عنوان می‌کند.

ناظر: @ MO-BIN

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱

بوی غذای خوش در خانه‌ پیچیده بود؛ همان بوی غذایی که من و بابا خیلی دوست داشتیم.  مامانم که صدا زد به سمت آشپزخانه پرواز کردم. چقدر عاشق فسنجون بودم؛ اما با یادآوری این‌که آخرین شامی است که کنار خانواده می‌خورم  کنف شدم. چرا باید آخرین غذا در کنار خانواده باید همان غذای موردعلاقه‌ام باشد؟!

سر میز‌شام نشستم. مثل همیشه شیک و ساده چیده شده بود. بابا هم با تاخیر بر سر میز نشست و سرش پایین بود؛ سر مامان هم همینطور! 

خیلی وقت بود سر میز ناهار و شام اینطور می‌نشستند.  سکوت مطلق چیزی بود که برای خانه ما نه تنها بر سر میز غذا بلکه برای تمام ساعات شبانه‌ روز بود.

در سکوت شام خورده شد و میز شام جمع شد. ظرف ها را در ظرفشویی چیدم و به اتاقم  رفتم. لحظات سختی بود و من دلم می‌خواست این لحظات آخر رو کنار خانواده‌ام بگذرونم؛ اما آن‌ها  خیلی وقت بود که حوصله نداشتند.

روی تختم دراز کشیدم و به عکس سه نفره‌مان نگاه کردم که غرق در خوشبختی لبخند زده بودیم. آن روز من نه ساله بودم و برای ۱۰ روز به شمال رفته بودیم.  در آن ده روز حسابی خوش گذشت اما بعد از آن ده روز...!

 از آن ده روزه تا به امشب چهار سال است  که  هر بار دعوا بین پدر و مادرم بود‌؛ دعواهایی که سروته نداشتند و من در شرایط بدی به زور خودم را جمع و جور کرده بودم تا مبادا کسی شک کند.

امشب آخرین شبی است  که کنار خانواده‌ام در یک خانه زندگی می‌کنم و  حس قشنگ داشتن خانواده را حس می‌کنم.  نمی‌دانم دوباره کی بشود که بتوانم داشتن خانواده را تجربه کنم؛ فقط می‌دانم که به این زودی‌ها و شاید هیچ‌وقت تجربه نمی‌کنم.

بالاخره  ساعت ۸ صبح با صدای مامان بیدار می‌شوم و لقمه ‌ای که در دست دارد را به من می‌دهد. من هم همانطور که لقمه را می‌خورم لباس‌هایم را  می‌پوشم. همه باهم راه می‌افتیم. بعد از نیم ساعت بابا جایی می‌ایستد و همه با هم پیاده می‌شویم. به تابلوی بالا سر آنجا نگاه می‌کنم " دفتر ازدواج و طلاق ".

و در این لحظه من اشکی از چشمم می‌افتد. بابا و مامان بی توجه به اشک من وارد می‌شوند. یک ساعتی طول می‌کشد و بعد آن‌ها دیگر در یک خانه نمی‌توانند زندگی کنند. بابا بخشی از‌ مهریه مامان را داده بود و حالا هم از هم جدا شده بودند.

بیرون از دفتر که آمدند مامان به بابا گفت:

- طبق قرار پنج شنبه هر هفته میام می‌برمش و جمعه عصری برش می‌گردونم. پنج شنبه‌ها در دسترس باش.

بابا برای آخرین بار به مامان نگاه کرد و گفت:

- باشه. مراقب خودت باش.

مامان هم در جوابش گفت: 

- تو هم مراقب خودت و دخترمون باش. 

بابا لبخند تلخی زد و گفت :دخترمون! از این لحظه به بعد تنها وجه اشتراک من و تو این دختره.

مامان هم مثل بابا لبخند تلخ زد و هیچی نگفت. از هم خداحافظي کردند و به همین راحتی راهشان از هم جدا شد و من ماندم و تنهایی‌ها که باید بابا داشته باشم یا مامان.

 

ناظر:   @ MO-BIN

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲

به  خانه بابا رفتیم؛ خانه بابا  خیلی نقلی و کوچیک بود. بابا اتاقم رو نشونم داد  و بیرون رفت. اتاقم خیلی خوشگل بود. تخت خواب، میز تحریر، کمد  لباسی و یه کتابخونه کوچولو داخل اتاقم بود. روی تخت خوابم هم یه عروسک خوشگل بود. روی تخت دراز کشیدم و بابا از خونه بیرون رفت.

خونه بدون مامان واقعا کسل کننده بود. بابا که می‌رفت کی پیش من می‌موند؟ کی درس‌هام  رو با من تمرین می‌کرد و یا برام غذاهای خوشمزه می‌پخت؟ناخواسته گریه‌ام گرفت. یکم که گریه کردم به سمت دستشویی رفتم و دست و صورتم رو شستم. 

توی خونه چرخیدم؛ خونه آپارتمانی و کوچیک بود البته برای من و بابا که بابا هم اکثرا بیرون بود خیلی هم زیاد بود. آشپزخونه خیلی خوشگلی داشت.  به سمت بالکن رفتم. از بالکن مشخص بود که  خونه ما طبقه دومه، همکف هم که فقط یه سالن بزرگ بود و یه نگهبانی که مراقب بود.

ساختمان‌ دوازده طبقه بود و در هر طبقه دو واحد. توی محوطه چند تا بچه داشتند بازی می‌کردند؛ اگر قبل از طلاق مامان و بابا بود قطعا ذوق می‌کردم و می‌رفتم تا باهاشون بازی کنم ولی الان حوصله‌اش رو نداشتم. توی اتاقم رفتم و یکی از کتاب‌ها رو برداشتم‌؛ تاریخ ایران. یکمش رو خوندم که چشم‌هام گرم خواب شدو خوابم برد.

***

نزدیک‌های ظهر بابا صدام کرد تا بریم ناهار بخوریم؛ پیتزا خریده بود. بوی خوش پیتزا بدجوری وسوسه‌ام می‌کرد اما با فکر  این‌که مامان نیست بادم خوابید. 

باید با این وضع کنار می‌اومدم که یا باید بدون بابا یه کارهایی رو انجام بدم یا بدون مامان. مامان بخاطر وضعیت مالی که داشت نذاشتن من باهاش بمونم. مامان یه معلم بود که فقط یه حقوق معلمی داشت؛ اما بابا هم خونه و ماشین داشت هم  یه شرکت   معماری و عمران و همین شد که چون وضع مالی بابا خوب بود من رو سپردن به بابام. انگار من پول می‌خواستم .

با بابا پیتزا رو خوردیم و بابا موبایلی رو به سمت من گرفت و گفت:

- این موبایل رو برای تو خریدم یه سیم کارت هم برات خریدم روش گذاشتم.  شماره مامانت و من هم داخلش وارد کردم.

 جعبه  موبایل رو به طرفم گرفت و گفت:

- این هم جعبه‌اش. امیدوارم ازش خوشت بیاد.

یکم با موبایلی که بابا برام خریده بود بازی کروم تا یاد گرفتم باهاش کار کنم. بعد از اون به بابا گفتم:

- بابا میشه واسم اینترنت بخری واتس‌اَپ رو نصب کنم؟ می‌خوام با مامانم تصویری حرف بزنم.

بابا هم یه اینترنت یکساله واسه خطم خرید و واتس اَپ رو برام نصب کرد. بعدش بهم یاد داد  چطور باهاش کار کنم. از بابا تشکر کردم و به اتاقم رفتم. به مامان زنگ زدم و با هم تصویری حرف زدیم. مامان گفت که هر وقت مشکلی داشتم بهش زنگ بزنم بدون اینکه فکر کنم چه ساعتی از شبانه روزه.

یکم که با مامان حرف زدم خوابیدم. عصر بابا اومد خونه و یه خانم باهاش بود. رو به من گفت: 

-   پری‌سیما دخترم ایشون قراره کارهای خونه رو انجام بده از صبح ساعت ۹ میاد تا ۵ عصر. وقت‌هایی هم که من دیرتر میام خونه پیشت می‌مونن تا من برگردم.

به نشونه تایید تکون دادم و به اون خانم سلام کردم. اون خانم هم با خوش رویی جواب سلامم رو داد و گفت:

- من هم  اسمم تهمینه‌اس.

اسمش خیلی قشنگ بود. لبخندی زدم و گفتم:

- چه اسم‌ قشنگی دارید.

زیر لب تشکری کرد و به سمت آشپز هونه رفت تا شام درست کنه.

 

ناظر:  @ MO-BIN

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳

سه ماه و ده روزی گذشته بود  و می‌گفتند عِده مامان و بابا تمام شده. معنی عِده  را نمی‌دانستم؛ بجه تر از آن بودم که بفهمم. یک  روز معنی‌اش را از تهمینه پرسیدم. تهمینه نمی‌دانست چطور بگوید که در ذهن بچه ۱۳  ساله  بگنجد. کمی تعلل کرد و گفت:

- می‌دونی پری‌سیما! زن و مرد وقتی از هم جدا می‌شن یه مدتی رو به زن و مرد اجازه ازدواج بعدی رو نمیدن. این مدتی که زن و مرد اجازه ازدواج ندارن رو میگن عِده.

تا آمدم سوال بعدی‌ام را بپرسم تهمینه سریع بحث را عوض کرد و گفت: 

- لطفا این پیاز رو کمک من پوست بکن می‌خوام غذا درست کنم.

 و من رو با دنیایی از سوال تنها گذاشت.  اصلا از این چیزها سر در نمی‌آوردم و دلم می‌خواست بیشتر بدونم اما کسی نبود برام بگه.

پیاز رو برای تهمینه پوست کندم و ریز خردش کردم. بعدش هم می‌خواستم سوال بپرسم ولی می‌دونستم که تهمینه چیزی  نمیگه. منم بیخیال شونه‌ای بالا انداختم و رفتم توی اتاقم. حسابی دمغ شده بودم. 

کتاب تاریخی که دوست داشتم رو برداشتم و کمی نگاهش کردم. دوباره سرجایش گذاشتم و کلافه روی تخت نشستم. دلم هوای مامانم رو کرده بود. بابا هم که خونه نبود کلا حوصله‌ام سر رفته بود. موبایلم رو برداشتم و شروع به بازی کردم که زیر دلم درد گرفت. به دستشویی رفتم و دیدم بله. چیزی که مادرم به من گفته بود اتفاق افتاده. منم سریع کارهای لازم رو کردم و رفتم  توی اتاق.

خیلی دلم درد می‌کرد؛ خوابیدم روی تخت و پتو رو روی خودم کشیدم.  بابا که رسید خونه تهمینه رفته بود. اومد پیشم و گفت: 

- چی‌شده دخترم؟

کمی سرم رو چرخوندم و گفتم: 

- مامانم رو می‌خوام میشه بهش بگی بیاد؟ 

و برای اولین بار  مامانم پا توی آپارتمان جدید گذاشت و اون شب رو کنار من موند. البته که بابا هم رفت خونه‌ی مامان بزرگ خوابید.

صبح که بیدارشدم به خاطر رسیدگی‌های مامان بهتر شده بودم؛ تهمینه رو هم بابا بهش گفته بود نیاد چون مامانم پیشم بود. مامان برام فسنجون پخت و در عین حال تذکرهای لازم رو بهم می‌داد. منم با دقت گوش می‌دادم  و  نگاهش می‌کردم. آخ که چقد  خونه‌ی بی‌مادر سخته اصلا به جورایی جهنمه. کاش مامان و بابا از هم جدا نمی‌شدند.

 

ناظر:  @ MO-BIN

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴

ظهر بعد از ناهار مامان رفت و تهمینه  اومد. از اینکه مامانم کنارم بود به وجد اومده بودم و این رو به خوبی می‌شد از توی چشم‌هام خوند؛ چون تهمینه گفت: 

- خوشحالی از قیافه‌ات می‌باره!

***

 یکسالی از جدایی مامان و بابا می‌گذشت و طبق معمول هر هفته پنج شنبه و جمعه‌ها من پیش مامان بودم و بقیه روز‌ها رو پیش بابا. یه جورایی  عادت کردم به وضعیتی که داشتم. هیچ کس با من دوست نمی‌شد یا اگر هم دوست می‌شد زیادی صمیمی نمی‌شد؛ چون خانواده‌هاشون حساس بودن و می‌ترسیدن روی بچه‌هاشون تاثیر بد بزارم.

۱۴ ساله بودم و در تلاش که بتونم رشته خوبی رو انتخاب کنم. در همین روزها بابا اومد خونه و گفت می‌خواد ازدواج کنه.  اولش خوشحال شدم که سر عقل اومده و شاید بخواد با مامانم دوباره ازدواج کنه؛ اما با نشون دادن عکس خانومی  کمی دمغ شدم.

 یک هفته بعد هم همراه با بابا رفتیم خواستگاری و همه چیز خوب پیش رفت تا روزی که بابا با همسر جدیدش سارا وارد خونه شدن. 

من به خاطر این یکسال که زیاد با کسی ارتباط نداشتم و ارتباط معمولم خیلی کم بود نمی‌تونستم ارتباط خوبی با زن‌بابام برقرار کنم و همین شد که اون فکر کرد از اینکه جای مادرم رو گرفته  ازش بدم میاد. اونم رفت چغلی من رو به پدرم کرد در صورتی که من اصلا قصد آزار و اذیتش رو نداشتم.

همون روز‌ها بود که بابا من رو برد پیش مادرم. چند ماه پیش مامان بودم و بابا گاهی می‌اومد به من سر می‌زد که مامان هم قصد تجدید فراش کرد. در واقع حق هم داشت چون پدربزرگ و مادربزرگم زیاد توانایی اون رو نداشتن که بتونن خرج من و مامان رو بدن. هرچند که مامان اون خونه سابقمون رو با حقوق معلمی داشت اما  تنها  زندگی کردن توی اون خونه بزرگ که کلی خاطره داشتیم براش سخت بود. کنار پدربزرگ و مادر بزرگ هم خودش مصیبتی بود.

بالاخره مامان هم مثل بابا ساده ازدواج کرد و رفت سر خونه و زندگیش. من موندم و پدر بزرگ و مادربزرگی که حوصله من رو به خاطر سن زیادشون نداشتن.  تا کمی شیطنت می‌کردم صداشون بلند می‌شد.

در همین روزها بابا اومد سراغم و من  رو برد بهزیستی. درست همون جایی که پدر و مادر نداشتن؛ یعنی داشتن ولی وضشون یا مثل من بود یا طور دیگه. به هر حال کسی رو کنارشون نداشتن.

 

ناظر:  @ MO-BIN

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵

بابا من رو به بهزیستی سپرد و کارتی که به نام خودم بود رو بهم سپرد. آروم در گوشم گفت:

- من و مادرت دلمون می‌خواست اوج پیشرفتت رو ببینیم. دلمون می‌خواست عروس بشی و خوشبخت؛ اما الان خودمون از بزرگترین مانع‌ها برای خوشبخت شدنت هستیم. میدونم که نمیشه و حق داری اما امیدوارم ما رو ببخشی.

 

این رو که بابا گفت بغض کردم و رفتم توی بغل بابا و محکم به خودم فشردمش.  کمی که گذشت گفت: جدای از پولی که به بهزیستی واسه نگهداری از تو میدم توی این کارت هم واسه‌ات پول می‌ریزم به هر حال گاهی پول میخوای که شاید توی اون لحظه نیست که بهت بدن. فقط نذار کسی بدونه که این کارت رو داری!

سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و بابا خداحافظی کرد و رفت. به خاطر درخواست بابا و اینکه چند سال بود بابا کمک مالی طی چند سال بهشون می‌کرد یه اتاق کوچیک بهم دادن. من فقط یه دونه هم اتاقی داشتم ‌ و دیگه قرار نبود کسی به جمع‌مون اضافه بشه. سلام کردم و  دختری که تقریبا هم‌سن و سال خودم بودجوابم رو داد؛ وسایلم رو که چیدم روی تخت دراز کشیدم که اومد روی تخت کنارم نشست. سرن رو سمتش چرخوندم که گفت:

- اسم من عطیه اس. اسم تو چیه؟

منم ردی تخت نشستم و گفتم: 

-  اسم منم فاطیما.

دستم رو سمتش دراز کردم  و گفتم:

- خوشبختم عطیه جان.

عطیه هم دستم رو دراز کرد و گفت:

- منم خوشبختم.

اون شب رو من و عطیه توی اتاق خودمون موندیم و کلی درباره خانواده‌هامون برای هم‌دیگه گفتیم.

عطیه پدرش کارگر ساختمون بوده که از ساختمون چند طبقه پرت میشه پایین و فوت می‌کنه؛  سال بعد مادرش با یه مرد دیگه ازدواج می‌کنه . چند ماه پیش مادرش بوده که نامدریش سر ناسازگاری می‌ذاره و این میشه که عطیه سر از بهزیستی در میاره.

ناظر: @ MO-BIN

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶

عطیه بهترین دوست اون روزهای من بود. در تمام لحظات با هم بودیم و کنارهم.  تمام تلاشمون رو کردیم تا رشته تحصیلی مورد علاقه‌امون رو انتخاب کنیم. بین رشته طراحی دوخت و هنرهای تجسمی دو دل بودیم و در آخر رشته طراحی دوخت رو انتخاب کردیم. خیلی دلم می‌خواست طراحی‌های جذاب و خاص داشته باشم. همیشه توی این رویا بودم که بهترین طراحی مد و لباس میشم و اسمم همه جا هست. با این رویا بود که زنده موندم و برای آینده‌ام تلاش کردم. 

تلاش‌های من و عطیه وصف نشدنی بود. گاهی تا نصفه شب برای درش خوندن و طراحی لباس ‌هامون بیدار می‌موندیم.

 

ویرایش شده توسط Paradise
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...